←منابع
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
|||
| خط ۸۱: | خط ۸۱: | ||
# [[هالة]] البدر فی عدد [[اهل]] [[بدر]] از [[محمد بن احمد بن عثمان]] [[ذهبی]]؛ | # [[هالة]] البدر فی عدد [[اهل]] [[بدر]] از [[محمد بن احمد بن عثمان]] [[ذهبی]]؛ | ||
# روضة المحبین لأسماء الصحابة البدریین اثر [[محمد]] بن مصطفی البنانی المصری <ref>ر. ک: [[محمد رضا هدایتپناه|هدایتپناه، محمد جعفر]]، [[بدر / غزوه (مقاله)|بدر / غزوه]]، [[دائرةالمعارف قرآن کریم ج۵ (کتاب)|دائرةالمعارف قرآن کریم]].</ref>. | # روضة المحبین لأسماء الصحابة البدریین اثر [[محمد]] بن مصطفی البنانی المصری <ref>ر. ک: [[محمد رضا هدایتپناه|هدایتپناه، محمد جعفر]]، [[بدر / غزوه (مقاله)|بدر / غزوه]]، [[دائرةالمعارف قرآن کریم ج۵ (کتاب)|دائرةالمعارف قرآن کریم]].</ref>. | ||
==[[جنگ بدر]]<ref>داستان جنگ بدر در سوره انفال آیات ۵ تا ۱۸ آمده است.</ref>== | |||
«[[ابوسفیان]]» بزرگ «[[مکه]]» در رأس یک کاروان نسبتاً مهم تجارتی که از چهل نفر با ۵۰ هزار دینار [[مال التجاره]] تشکیل میشد از [[شام]] به سوی [[مدینه]] باز میگشت، [[پیامبر]]{{صل}} به [[یاران]] خود دستور داد آمادۀ حرکت شوند و به طرف این کاروان بزرگ که قسمت مهمی از سرمایۀ [[دشمن]] را با خود حمل میکرد بشتابند و با [[مصادره]] کردن این [[سرمایه]]، ضربۀ [[سختی]] بر [[قدرت اقتصادی]] و در نتیجه بر [[قدرت نظامی]] دشمن وارد کنند<ref>پیامبر و یارانش حق داشتند دست به چنین حملهای بزنند زیرا اولاً با هجرت مسلمانان از مکه به مدینه بسیاری از اموالشان به دست مکیان افتاد و خسارت سنگینی به آنها وارد شد و آنها حق داشتند چنین خسارتی را جبران کنند، از این گذشته مردم مکه در طی ۱۳ سال اقامت پیامبر{{صل}} و مسلمین در آنجا کاملاً نشان داده بودند که از هیچگونه ضربه و صدمه به مسلمانان فرو گذار نخواهند کرد و حتی آمادۀ کشتن شخص پیامبر{{صل}} نیز شدند چنین دشمنی با هجرت پیامبر{{صل}} به مدینه بیکار نخواهد نشست، و مسلماً نیروی خود را برای ضربۀ قاطعتری بسیج خواهد کرد، پس عقل و منطق ایجاب میکند که مسلمانان به عنوان یک اقدام پیشگیرانه با مصادره کردن سرمایه عظیم کاروان تجارتی آنها ضربۀ سختی بر آنان وارد سازند، و هم بنیة اقتصادی و نظامی خود را برای دفاع از خویشتن در آینده قوی کنند، و این اقدامی است، که در همۀ برنامههای جنگی دنیا، در امروز و گذشته بوده و هست، و آنها که بدون در نظر گرفتن این جهات، سعی دارند حرکت پیامبر{{صل}} را به سوی قافله در شکل یک نوع غارتگری منعکس سازند با افراد بیاطلاعی هستند، که از ریشههای مسائل تاریخی اسلام بیخبرند، و یا مغرضانی که سعی دارند واقعیتها را دگرگون جلوه دهند.</ref>. | |||
ابوسفیان از یکسو به وسیلۀ [[دوستان]] خود در [[مدینه]] از این [[تصمیم پیامبر]]{{صل}} [[آگاه]] شد و از سوی دیگر چون موقعی که این کاروان برای آوردن [[مال التجارة]] به سوی [[شام]] میرفت نیز مورد چنین تعرض احتمالی قرار گرفته بود، قاصدی را به سرعت به [[مکه]] فرستاد، تا جریان را به اطلاع [[اهل مکه]] برساند، قاصد در حالی که طبق توصیۀ [[ابوسفیان]] بینی شتر خود را دریده و گوش آن را [[بریده]] و [[خون]] به طرز هیجانانگیزی از شتر میریخت و پیراهن خود را از دو طرف پاره کرده بود و وارونه سوار بر شتر نشسته بود تا توجه همۀ [[مردم]] را به سوی خود جلب کند، وارد مکه شد، و فریاد برآورد: «ای مردم پیروزمند، کاروان خود را دریابید، کاروان خود را دریابید، بشتابید و [[عجله]] کنید اما [[باور]] نمیکنم به موقع برسید؛ زیرا محمد و افرادی که از [[دین]] شما خارج شدهاند برای تعرض به کاروان از مدینه بیرون شتافتند، در این موقع [[خواب]] عجیب و وحشتناکی که «[[عاتکه]]» فرزند [[عبدالمطلب]] و عمۀ [[پیامبر]]{{صل}} دیده بود دهان به دهان میگشت و بر [[هیجان]] مردم میافزود. | |||
جریان خواب این بود که او سه [[روز]] قبل در خواب دیده بود که شخصی فریاد میزند، مردم به سوی [[قتلگاه]] خود بشتابید و سپس این منادی بر فراز [[کوه]] «[[ابوقیس]]» رفت و قطعۀ سنگ بزرگی را از بالا به حرکت درآورد، این قطعه سنگ متلاشی شد و هر قسمتی از آن به یکی از خانههای [[قریش]] اصابت کرده و نیز از درّۀ مکه سیلاب خون جاری شد. | |||
هنگامی که [[وحشت]] زده از خواب بیدار شد و به برادرش «عباس» خبر داد، مردم در وحشت فرو رفتند، اما هنگامی که داستان این خواب به [[گوش]]«[[ابوجهل]]» رسید، گفت: این [[زن]]، پیامبر دومی است که در [[فرزندان عبدالمطلب]] ظاهر شده، قسم به بتهای «[[لات]]» و «[[عزی]]» که سه روز مهلت میدهیم اگر اثری از [[تعبیر خواب]] او ظاهر نشد، نامهای را در میان خودمان [[امضا]] میکنیم که «[[بنی هاشم]]» دروغگوترین طوائف عربند، ولی [[روز]] سوم که از این کار گذشت، همان روزی بود که فریاد قاصد [[ابوسفیان]] همۀ [[مکه]] را لرزان ساخت. | |||
و از آنجا که بسیاری از [[مردم]] مکه در این کاروان سهمی داشتند مردم به سرعت [[بسیج]] شدند و حدود ۹۵۰ نفر مرد [[جنگی]] که جمعی از آنها بزرگان و سرشناسان مکه بودند با ۷۰۰ شتر و ۱۰۰ رأس اسب به حرکت در آمدند، و [[فرماندهی]] [[لشکر]] به عهدۀ [[ابوجهل]] بود. | |||
از سوی دیگر ابوسفیان برای اینکه خود را از تعرض [[مسلمانان]] مصون بدارد، مسیر خود را [[تغییر]] داد و به سرعت به سوی مکه گام برمیداشت.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۳.</ref> | |||
===۳۱۳ [[یار]] باوفا=== | |||
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} با ۳۱۳ نفر که تقریباً مجموع مسلمانان [[مبارز]] [[اسلام]] را در آن روز تشکیل میدادند به نزدیکی [[سرزمین]] [[بدر]]، بین راه مکه و [[مدینه]] رسیده بود که خبر حرکت [[سپاه قریش]] به او رسید. در این هنگام با [[یاران]] خود [[مشورت]] کرد که آیا به تعقیب کاروان ابوسفیان و مصادرۀ [[اموال]] و کاروان بپردازد و یا برای مقابله با [[سپاه]] آماده شود جمعی مقابله با سپاه [[دشمن]] را ترجیح دادند ولی گروهی از این کار [[اکراه]] داشتند، ترجیح میدادند که کاروان را تعقیب کنند، دلیل آنها هم این بود که ما به هنگام بیرون آمدن از مدینه به قصد مقابله با سپاه مکه نبودیم و [[آمادگی رزمی]] برای درگیری با آنها نداریم در حالی که آنها با [[پیشبینی]] [[قطعی]] و [[آمادگی]] کافی برای [[جنگ]]، به سوی ما میآیند. | |||
این [[دو دلی]] و تردید در این گروه هنگامی افزایش یافت که معلوم شد نفرات دشمن تقریباً بیش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهیزات آنها چندین برابر تجهیزات مسلمانان است، ولی با همۀ این حرفها [[پیامبر]]{{صل}} نظر گروه اول را پسندید، و دستور داد آمادۀ [[حمله]] به سپاه دشمن شوند، هنگامی که دو سپاه با هم روبرو شدند، دشمن نتوانست [[باور]] کند که مسلمانان با آن نفرات و تجهیزات کم به میدان آمدهاند بلکه [[فکر]] میکرد قسمت مهم [[سپاه اسلام]] در جایی مخفی شدهاند تا به موقع [[حمله]] خود را به طور غافلگیرانه شروع کنند؛ لذا شخصی را برای تحقیق فرستادند، اما به زودی فهمیدند که [[جمعیت]] همانست که دیده بودند. | |||
از طرفی همانطور که گفتیم جمعی از [[مسلمانان]] در [[وحشت]] و [[ترس]] فرو رفته بودند، و [[اصرار]] داشتند که [[مبارزه]] با این گروه [[عظیم]] که هیچگونه موازنهای با آنها ندارد [[صلاح]] نیست، ولی [[پیامبر]]{{صل}} با این [[وعدۀ الهی]] آنها را دلگرم ساخت و گفت: [[خداوند]] به من [[وعده]] داده که بر یکی از دو گروه [[پیروز]] خواهید شد، یا بر کاروان [[قریش]] یا بر لشکرشان، و وعدۀ خداوند تخلفناپذیر است، بخدا [[سوگند]] گویا محل کشته شدن [[ابوجهل]] و عدهای از [[سران قریش]] را با چشم خود میبینم، سپس به مسلمانان دستور داد که در کنار [[چاه]] [[بدر]] فرود آیند. | |||
پیامبر{{صل}} قبلاً صحنهای از [[نبرد]] را در [[خواب]] دید که تعداد کمی از [[دشمنان]] در مقابل مسلمانان حاضر شدهاند و این اشاره و بشارتی به [[پیروزی]] بود عین این خواب را برای مسلمانان نقل کرد و موجب [[تقویت روحیه]] و [[اراده]] آنها در پیشروی کردن به سوی میدان بدر گردید. البته پیامبر{{صل}} این خواب را درست دیده بود؛ زیرا نیرو و نفرات [[دشمن]] اگر چه در ظاهر بسیار زیادتر بود، ولی در [[باطن]] اندک و [[ضعیف]] و [[ناتوان]] بودند، و میدانیم خوابها معمولاً جنبه اشاره و تعبیر دارند، و در یک خواب صحیح چهره [[باطنی]] مسئله [[خودنمایی]] میکند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۵.</ref> | |||
===[[سپاه]] هزار نفری قریش=== | |||
در این گیر و دار [[ابوسفیان]] توانست خود را با قافله از منطقۀ خطر [[رهایی]] بخشد، و از طریق [[ساحل]] دریا ([[دریای احمر]]) از [[بیراهه]] به سوی [[مکه]] با [[عجله]] بشتابد، و به وسیلۀ قاصدی به [[لشکر]] پیغام فرستاد که [[خدا]] کاروان شما را رهایی بخشید، من فکر میکنم مبارزۀ با محمد در این شرایط [[لزوم]] ندارد چون دشمنانی دارد که حساب او را خواهند رسید، ولی [[رئیس]] [[لشکر]] [[ابوجهل]] به این پیشنهاد تن در نداد، و به بتهای بزرگ «[[لات]]» و «[[عزی]]» قسم یاد کرد که ما نه تنها با آنها [[مبارزه]] میکنیم بلکه تا داخل [[مدینه]] آنها را تعقیب خواهیم کرد و یا اسیرشان میکنیم و به [[مکه]] میآوریم تا صدای این [[پیروزی]] به گوش تمام قبائل [[عرب]] برسد. | |||
سرانجام لشکر [[قریش]] نیز وارد [[سرزمین]] [[بدر]] شد، و [[غلامان]] خود را برای آوردن آب به سوی [[چاه]] فرستادند، [[یاران پیامبر]]{{صل}} آنها را گرفته و برای بازجوئی به [[خدمت]] [[پیامبر]]{{صل}} آوردند، حضرت از آنها پرسید شما کیستید؟ گفتند: غلامان قریشیم، فرمود: تعداد لشکر چند نفر است، گفتند اطلاعی از این موضوع نداریم فرمود هر [[روز]] چند شتر برای [[غذا]] میکشند، گفتند نه تا ده شتر، فرمود [[جمعیت]] آنها از نهصد تا هزار نفر است (هر شتر [[خوراک]] یکصد مرد [[جنگی]]). | |||
محیط، محیط رعبآور و براستی وحشتناکی بود، لشکر قریش که با ساز و برگ جنگی فراوان و نیرو و غذای کافی و حتی [[زنان]] خواننده و نوازنده برای تهییج یا [[سرگرمی]] الشکر قدم به میدان گذارده بودند، خود را با حریفی روبرو میدیدند که باورشان نمیآمد، با آن شرایط قدم به میدان [[جنگ]] بگذارند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۶.</ref> | |||
===[[فرشتگان الهی]] به [[یاری]] شما خواهند آمد=== | |||
پیامبر{{صل}} که میدید یارانش ممکن است، از [[وحشت]] شب را به آرامی نخوابند، و روز و فردا با [[جسم]] و [[روحی]] خسته در برابر [[دشمن]] قرار بگیرند، طبق یک [[وعدۀ الهی]] به آنها فرمود: [[غم]] مخورید اگر نفراتتان کم است، جمع عظیمی از [[فرشتگان]] [[آسمان]] به کمک شما خواهند شتافت و آنها را کاملاً [[دلداری]] داده به پیروزی نهایی که وعدۀ الهی بود مطمئن ساخت به طوری که آنها شب را به آرامی خوابیدند. | |||
مشکل دیگری که جنگجویان از آن وحشت داشتند، وضع میدان بدر بود که از شنهای نرم که پاها در آن فرو میرفت پوشیده بود، در آن شب [[باران]] جالبی بارید، هم توانستند با آب آن [[وضو]] بسازند، خود را شستشو و [[صفا]] دهند و هم [[زمین]] زیر پای آنها سفت و محکم شد، و [[عجب]] اینکه این رگبار در سمت [[دشمن]] به طوری شدید بود که آنها را ناراحت ساخت. | |||
خبر تازهای که به وسیلۀ گزارشگران مخفی که از [[لشکر اسلام]] شبانه به کنار اردوگاه دشمن آمده بودند، دریافت شد و به سرعت در میان [[مسلمانان]] انعکاس یافت این بود که آنها گزارش دادند، که [[لشکر]] [[قریش]] با آن همه امکانات، سخت بیمناکند گویی [[خداوند]] لشکری از [[وحشت]] در [[سرزمین]] [[قلب]] آنها فرو ریخته است، فردا صبح لشکر کوچک [[اسلام]] با روحیهای نیرومند در برابر دشمن صف کشیدند. قبلاً [[پیامبر]]{{صل}} به آنها پیشنهاد [[صلح]] کرد تا عذر و بهانهای باقی نماند و نمایندهای به میان آنها فرستاد که من [[دوست]] ندارم شما نخستین گروهی باشید که مورد حملۀ ما قرار میگیرید، بعضی از [[سران قریش]] مایل بودند این دستی را که به عنوان صلح به سوی آنها دراز شده بفشارند و صلح کنند، ولی باز [[ابوجهل]] مانع شد.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۷.</ref> | |||
===هفتاد کشته، هفتاد [[اسیر]]=== | |||
سرانجام [[آتش]] [[جنگ]] شعلهور گردید «[[حمزه]]» [[عموی پیامبر]]{{صل}} و «علی»{{ع}} که جوانترین افراد لشکر بودند و جمعی دیگر از جنگجویان [[شجاع]] اسلام در جنگهای تن به تن که [[سنت]] آن [[روز]] بود، ضربات شدیدی بر پیکر حریفان خود زدند و آنها را از پای در آوردند، [[روحیه]] دشمن باز ضعیفتر شد، ابوجهل [[فرمان]] حملۀ عمومی صادر کرد، و قبلاً دستور داده بود آن دسته از [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} را که از مدینهاند به [[قتل]] برسانند و [[مهاجرین]] [[مکه]] را اسیر کنند و برای انجام یک سلسله از [[تبلیغات]] به مکه آورند، لحظات حساسی بود پیامبر{{صل}} به مسلمانان دستور داده بود زیاد به انبوه [[جمعیت]] نگاه نکنند و تنها به حریفان خود بنگرند و دندانها را روی هم فشار دهند و سخن کمتر بگویند و از خداوند مدد بخواهند و از [[فرمان پیامبر]]{{صل}} در همه حال سر نپیچند و به [[پیروزی]] نهایی [[امیدوار]] باشند، [[پیامبر]]{{صل}} دست به سوی [[آسمان]] برداشت و عرض کرد: «اگر این گروه کشته شوند کسی تو را [[پرستش]] نخواهد کرد». | |||
باد به شدت به سوی [[لشکر]] [[قریش]] میوزید و [[مسلمانان]] پشت به باد به آنها [[حمله]] میکردند، [[استقامت]] و [[پایمردی]] و دلاوریهای آنها قریش را در تنگنا قرار داده بود، در نتیجه هفتاد نفر از [[سپاه]] [[دشمن]] که [[ابوجهل]] در میان آنها بود، کشته شدند و در میان [[خاک]] و [[خون]] غلطیدند و ۷۰ نفر به دست مسلمانان [[اسیر]] گشتند ولی مسلمانان تعداد کمی کشته بیشتر نداشتند، و به این ترتیب نخستین [[پیکار]] مسلحانه مسلمانان با دشمن نیرومندشان با پیروزی غیرمنتظرهای پایان گرفت. | |||
در [[جنگ]] «[[بدر]]» تعداد مسلمانان، [[سیصد و سیزده نفر]] بود، هفتاد و هفت نفر آنها از [[مهاجران]] و دویست و سی و شش نفر آنها از [[انصار]] بودند، [[پرچم]] مهاجران به دست علی{{ع}} بود و [[سعد بن عباده]] [[پرچمدار]] انصار بود، آنان تنها با داشتن هفتاد شتر، و دو اسب، و شش [[زره]]، و هشت [[شمشیر]]، در این [[نبرد]] بزرگ، شرکت کرده بودند، با اینکه سپاه دشمن بیش از هزار نفر، با [[اسلحه]] کافی بودند و یکصد اسب داشتند، مسلمانان با دادن بیست و دو نفر [[شهید]] (۱۴ نفر از مهاجران و ۸ نفر از انصار) به دشمن که ۷۰ کشته و ۷۰ اسیر داد غالب شدند و با پیروزی کامل، به [[مدینه]] مراجعت کردند. | |||
و این [[راستی]] عجیب بود که [[ارتش]] نیرومند قریش در برابر سپاه کوچک مسلمانان - طبق نقل [[تواریخ]] - آنچنان روحیۀ خود را باخته بود که جمعی از درگیر شدن با مسلمانان بسیار [[وحشت]] داشتند، گاه پیش خود [[فکر]] میکردند اینها افراد عادی نیستند بعضی میگفتند [[مرگ]] را بر شترهای خویش حمل کرده و از [[یثرب]] (مدینه) برایتان سوغات آوردهاند. | |||
«[[سعد بن معاذ]]» به عنوان [[نمایندگی]] از طرف انصار به پیامبر{{صل}} عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت باد ای [[رسول خدا]] ما به تو [[ایمان]] آوردهایم و به [[نبوت]] تو [[گواهی]] دادهایم که هر چه میگویی از طرف [[خدا]] است، هر [[دستوری]] را میخواهی بده و از [[اموال]] ما هر چه میخواهی برگیر، به خدا [[سوگند]] اگر به ما [[فرمان]] دهی که در این دریا (اشاره به [[دریای احمر]] که در آن نزدیکی بود) فرو رویم فرو خواهیم رفت، ما [[آرزو]] داریم [[خداوند]] به ما [[توفیق]] دهد خدمتی کنیم که مایۀ روشنی چشم تو شود. | |||
در [[روز]] [[بدر]] [[پیامبر]] به علی فرمود: مشتی از [[خاک]] و سنگریزه از [[زمین]] بردار و به من بده، علی{{ع}} چنین کرد و پیامبر آنها را به سوی [[مشرکان]] پرتاب کرد و فرمود: رؤیتان [[زشت]] و سیاه باد! و نوشتهاند این کار اثر معجزهآسائی داشت و از آن گرد و غبار و سنگریزه در چشم [[دشمنان]] فرو ریخت و وحشتی از آن به همه دست داد.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۷.</ref> | |||
===[[تشویق]] جنگجویان=== | |||
پیامبر{{صل}} در روز [[جنگ]] «بدر» برای تشویق جنگجویان [[اسلام]] جوائزی برای آنها تعیین کرد و مثلاً فرمود کسی که فلان فرد [[دشمن]] را [[اسیر]] کند و نزد من آورد چنین پاداشی را به او خواهم داد، این تشویق (علاوه بر [[روح ایمان]] و [[جهاد]] که در وجود آنها شعلهور بود) سبب شد که [[سربازان]] [[جوان]] پیامبر{{صل}} در یک مسابقۀ افتخارآمیز با سرعت به سوی [[هدف]] بشتابند، ولی پیرمردان و افراد سالخورده در زیر [[پرچمها]] توقف کردند، هنگامی که جنگ «بدر» پایان پذیرفت، [[جوانان]] برای گرفتن پاداشهای افتخارآمیز خود به [[خدمت]] پیامبر{{صل}} شتافتند، اما پیرمردان به آنها گفتند که ما نیز سهمی داریم زیرا ما تکیهگاه و مایۀ دلگرمی شما بودیم و اگر کار بر شما سخت میشد و [[عقبنشینی]] میکردید، حتماً به سوی ما میآمدید، در این موقع میان دو نفر از [[انصار]] مشاجرۀ لفظی پیدا شد و راجع به [[غنائم]] جنگ با یکدیگر [[گفتگو]] کردند، آیۀ اول [[سوره انفال]] نازل شد و صریحاً [[غنائم]] را متعلق به [[پیامبر]]{{صل}} معرفی کرد که هرگونه بخواهد با آن [[رفتار]] کند، پیامبر{{صل}} هم آن را به طور مساوی در میان همۀ جنگجویان تقسیم کرد، و دستور داد که میان [[برادران دینی]] [[صلح]] و [[اصلاح]] شود.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۹.</ref> | |||
===پایان [[جنگ]] و داستان [[اسیران]]=== | |||
بعد از پایان [[جنگ بدر]] و گرفتن اسیران [[جنگی]] و پس از آنکه پیامبر{{صل}} دستور داد که دو نفر از اسیران خطرناک «[[عقبة]]» و «نصر» را گردن بزنند، گروه [[انصار]] به [[وحشت]] افتادند که نکند این دستور دربارۀ سایر اسیران [[اجرا]] شود (و از گرفتن [[فدا]] [[محروم]] بمانند) لذا به [[پیغمبر]]{{صل}} عرض کردند ما هفتاد نفر را کشته و هفتاد نفر را [[اسیر]] کردیم و اینها از قبیلۀ تو و اسیران تواند، آنها را به ما ببخش تا در برابر [[آزادی]] آنها «[[فداء]]» بگیریم. | |||
[[وحی الهی]] نازل شد و [[اجازه]] گرفتن «فداء» در مقابل آزادی اسیران داد. | |||
بیشترین مبلغی که برای آزادی اسیران تعیین شده بود چهار هزار درهم و کمترین مبلغ هزار درهم بود. هنگامی که این موضوع به گوش [[قریش]] رسید، یکی پس از دیگری مبلغ «فداء» را فرستادند تا اسیران خود را [[آزاد]] کنند. | |||
عجیب اینکه داماد پیامبر{{صل}} «[[ابی العاص]]» نیز در میان اسیران بود، [[دختر پیامبر]]{{صل}} یعنی [[زینب]] [[همسر]] «[[ابوالعاص]]» گردنبندی را که «[[خدیجه]]» در عروسیش به او داده بود به عنوان «فداء» نزد پیامبر{{صل}} فرستاد. هنگامی که چشم پیامبر{{صل}} به گردن بند افتاد خاطرۀ خدیجه آن [[زن]] [[فداکار]] و [[مجاهد]] در نظرش مجسم شد، فرمود [[خدا]] [[رحمت]] کند خدیجه را، این گردنبندی است که [[جهیزیّه]] دخترم «زینب» قرار داد (و طبق بعضی دیگر از [[روایات]] به [[احترام]] «خدیجه» از [[پذیرفتن]] گردنبند خودداری کرد، و برای [[رعایت حقوق]] [[مسلمانان]] موافقت آنها را در این کار جلب نمود). | |||
سپس پیامبر{{صل}} «ابوالعاص» را آزاد کرد، به شرط اینکه دخترش «زینب» را (که قبل از [[اسلام]] به همسری «ابوالعاص» در آورده بود) به [[مدینه]] نزد پیامبر{{صل}} بفرستد، او نیز این شرط را پذیرفت و بعداً هم به آن [[وفا]] کرد.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۸۹.</ref> | |||
===[[اسلام آوردن]] [[عباس عموی پیامبر]]{{صل}}=== | |||
گروهی از [[انصار]] از [[پیامبر]]{{صل}} [[اجازه]] خواستند که از «عباس» [[عموی پیامبر]]{{صل}} که در میان [[اسیران]] [[بدر]] بود - به [[احترام]] آن حضرت{{صل}} - فدیه گرفته نشود، ولی پیامبر{{صل}} فرمود: به [[خدا]] [[سوگند]]، حتی از یک درهم آن نیز صرف نظر نکنید. (اگر گرفتن [[فداء]] [[قانون]] خدا است باید دربارۀ همه حتی عموی من [[اجرا]] شود، و فرق میان او و سایرین نباشد). | |||
پیامبر{{صل}} به عباس فرمود از طرف خودت و فرزند برادرت ([[عقیل بن ابیطالب]]) باید فداء دهی، عباس (که علاقۀ خاصی به [[مال]] داشت) گفت ای محمد! میخواهی مرا چنان [[فقیر]] کنی که دست پیش روی طایفۀ [[قریش]] دراز کنم؟! پیامبر{{صل}} گفت از همان ذخیرهای که نزد همسرت [[ام الفضل]] گذاردی و گفتی اگر من در میدان [[جنگ]] کشته شدم، این مال را مخارج خود و فرزندانت قرار ده، فدیه را بپرداز! | |||
عباس از این موضوع سخت در [[تعجب]] فرو رفت، و گفت چه کسی این خبر را به تو داده؟ (در حالی که کاملاً محرمانه بوده است) پیامبر{{صل}} فرمود [[جبرئیل]] از طرف [[خداوند]]. | |||
عباس گفت: سوگند به کسی که محمد{{صل}} به آن سوگند یاد میکند، هیچ کس جز من و همسرم از این [[راز]] [[آگاهی]] نداشت، سپس گفت: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ}} و [[مسلمان]] شد. | |||
همۀ اسیران بدر پس از [[آزادی]] به [[مکه]] بازگشتند، جز «عباس» و «عقیل» و «[[نوفل]]» که [[قبول اسلام]] کردند و در [[مدینه]] ماندند. | |||
در مورد اسلام آوردن عباس در بعضی از [[تواریخ]] چنین آمده که پس از قبول اسلام به مکه بازگشت، و پیامبر{{صل}} را به وسیلۀ [[نامه]] از توطئههای [[مشرکان]] [[آگاه]] میساخت سپس قبل از [[سال هشتم هجرت]] سال [[فتح مکه]] به مدینه [[هجرت]] نمود.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۵۹۰.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||