بحث:ابوسفیان بن حرب بن امیه
ابوسفیان صخر بن حرب
ابوسفیان و ابوجهل و بعضی دیگر از سران شرک شبی از شبها جداگانه برای شنیدن آیات قرآن به طور مخفیانه، هنگامی که پیامبر(ص) مشغول نماز بود آمدند و هر یک بدون اینکه دیگری بداند در محلی پنهان شده آن شب مدتی طولانی آیات قرآن را از پیامبر(ص) شنیدند، هنگامی که پراکنده شدند سپیده صبح دمیده بود و اتفاقاً به هنگام بازگشت از یک راه آمدند و سرّشان فاش شد و به سرزنش همدیگر پرداختند و تأکید کردند چنین کاری نباید تکرار شود،؛ چراکه اگر بعضی از جاهلان این صحنه را ببینند باعث شک و تردیدشان خواهد شد! ولی در شب دوم همین برنامه تکرار شد و باز به هنگام بازگشت با یکدیگر روبرو شدند و ناراحت و نگران گشتند و همان سخنان قبل را تکرار و تأکید نمودند.
شب سوم نیز همان برنامه تجدید شد و به هنگامی که یکدیگر را دیدند گفتند: «ما از اینجا نباید حرکت کنیم تا عهد و پیمان ببندیم که دیگر این کار تکرار نشود، عهد و پیمان بستند و از هم جدا شدند.
فردا صبح یکی از مشرکان به نام اخنس بن شریق عصای خود را برگرفت و به سوی خانۀ «ابوسفیان» آمد و به او گفت بگو ببینم: عقیدۀ تو دربارۀ آنچه از محمد(ص) شنیدی چیست؟ ابوسفیان گفت: به خدا قسم مطالبی شنیدم که معنای آن را به خوبی درک کردم ولی مسائلی را هم شنیدم که معنا و مراد آن را نفهمیدم! «اخنس» از نزد ابوسفیان بیرون آمد، و به سراغ خانه «ابوجهل» رفت و به او گفت: تو درباره آنچه از محمد شنیدی چه میگویی؟!
ابوجهل گفت: چه شنیدم؟ مطلب این است که ما و فرزندان ابو عبد مناف در افتخارات با هم رقابت داریم، آنها گرسنگان را اطعام کردند ما هم کردیم، بیمرکبان را مرکب دادند، ما هم دادیم، بخشیدند و انفاق کردند، ما هم کردیم، و دوش به دوش هم جلو میآمدیم، اما آنها ادعا کردند که از ما پیامبری برخاسته که وحی آسمانی به او میرسد، ما چگونه میتوانیم در این امر با آنها رقابت کنیم؟ حال که چنین است به خدا سوگند به او ایمان نمیآوریم و هرگز او را تصدیق نخواهیم کرد! «اخنس» برخاست و او را ترک گفت[۱].
آری جاذبۀ قرآن آنها را شبهای متوالی به سوی خود میکشاند و تا سفیدۀ صبح غرق این جاذبۀ الهی بودند، ولی خودخواهی و تعصب و حفظ منافع مادی آنچنان بر آنها مسلط بود که مانع از پذیرش حق میشد. بدون تردید این نور الهی، این قدرت را دارد که هر قلب آمادهای را هر جا باشد به سوی خود جذب کند[۲].
در روایت دیگری میخوانیم که روزی اخنس بن شریق با ابوجهل روبرو شد، در حالی که هیچکس دیگر در آنجا نبود، به او گفت. راستش را بگو محمد صادق است یا کاذب؟ هیچکس از قریش در اینجا غیر از من و تو نیست که سخنان ما را بشنود. ابوجهل گفت وای بر تو والله به عقیدۀ من او راست میگوید و هرگز دروغ نگفته است ولی اگر بنا شود خاندان محمد همه مناصب را به چنگ آورند: پرچم حج، آب دادن به حجاج، پردهداری کعبه، و مقام نبوت، برای بقیه قریش چه باقی میماند؟[۳].[۴]
پانویس
- ↑ سیره ابن هشام، ج۱، ص۳۳۷؛ تفسیر فی ظلال، ج۶، ص۱۷۲.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۱۵، ص۱۳۰.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۵، ص۲۱۱.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۵۵۸.