شورش صالح بن مسرح تمیمی

مقدمه

صالح بن مسرح تمیمی مرد عابد و زردرو و درعین‌حال احمقی بود از خوارج که در شهر دارا و ارض موصل و جزیره زندگی می‌کرد. او برای خود پیروانی داشت که به آنها قرآن و فقه تعلیم می‌داد و موعظه می‌کرد و خطبه می‌خواند. یکی از خطبه‌های او را طبری در تاریخ خود آورده که در آن، هم از عثمان و هم از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) اظهار بیزاری و برائت کرده است[۱]. صالح نخستین کس از خوارج صفریه بود که قیام کرد[۲] و به خروج علیه ظلم و جهاد با مخالفان دعوت نمود و مردم او را اجابت نمودند. او کسانی را به اطراف و اکناف فرستاد تا نیرو جمع کنند. در این میان، نامه‌ای از شبیب بن یزید خارجی به او رسید که نوشته بود تو ارادۀ خروج کرده‌ای، اگر این کار را انجام بدهی تو بزرگ مسلمانان هستی و ما دنبال کس دیگری جز تو نخواهیم رفت و اگر می‌خواهی خروج را به تأخیر بیندازی ما را باخبر کن؛ زیرا اجلها زود می‌رسد و من مطمئن نیستم که مرگ مرا دریابد درحالی‌که با ستمگران جهاد نکرده‌ام. صالح در پاسخ شبیب نوشت: چیزی مانع از خروج من نیست جز انتظار رسیدن تو. پیش ما بیا که تو کسی هستی که از اندیشه و رأی تو بی‌نیاز نیستیم. وقتی نامۀ صالح به شبیب رسید، یاران خود را فراخواند و همراه با آنها به دارا پیش صالح آمد. صالح پیکهایی به نزد هواداران خود فرستاد و به آنها پیغام داد که اوّل ماه صفر سال هفتاد و شش خروج خواهد کرد. همۀ آنها نزد او جمع شدند و از او پرسیدند که آیا پیش از جنگ، مخالفان را به سوی عقیدۀ خود دعوت کنیم یا نه‌؟ او گفت: بهتر است که دعوت کنید تا حجت بر آنها تمام شود.

صالح به آنها گفت: بیشتر شما پیاده هستید و محمد بن مروان مرکبهای بسیار دارد، اول به او حمله کنید تا مرکب به دست بیاورید. و آنها همان روز حمله کرده و مرکبهای او را تصاحب نمودند. محمد که امیر جزیره بود از خروج آنها باخبر شد و عدی بن عدی کندی را با هزار تن برای مقابلۀ با آنان فرستاد. عدی با سپاه خود به دوغان آمد و به صالح پیغام داد که منطقه را ترک کند؛ زیرا دوست ندارد با او بجنگد. صالح سخن او را نپذیرفت و با یاران خود به سپاه عدی حمله کرد. صالح، شبیب را در میمنه و سوید بن سلیم را در میسرۀ سپاه خود قرار داد و خود در قلب لشکر جا گرفت. لشکر صالح، عدی را غافلگیر نمود و درحالی که آنها هیچ‌گونه آمادگی نداشتند بر سرشان ریخت و شکست سختی به آنها داد و هرچه در لشکرگاهشان بود غارت کرد و عدی بن عدی پا به فرار نهاد. محمد بن مروان از شکست عدی در مقابل خوارج ناراحت و بر او خشمناک شد، سپس خالد بن جزء سلمی را با هزار و پانصد تن به جنگ صالح بن مسرح فرستاد و نیز حرث ب ن جعونه را با هزار و پانصد تن دیگر روانه کرد و به آنها گفت: شما دو نفر با سپاهیان خود بر این خارجی بتازید و هرکدام که از دیگری سبقت بگیرد امیر کل او خواهد بود. دو فرمانده در تعقیب صالح حرکت کردند و از محل اقامت او پرسیدند. به آنها گفته شد که صالح در «آمد» است، پس به آن‌سو رهسپار شدند. صالح که از آمدن این دو سپاه باخبر شده بود، شبیب را با جمعی از سپاه خود به مصاف حرث بن جعونه فرستاد و خود با جمعی دیگر به طرف خالد رفت و جنگ سختی درگرفت. وقتی فرماندهان سپاه محمد بن مروان دیدند که کار سخت شده است هردو پیاده شدند و اکثر افراد سپاه نیز پیاده شدند و سپاه صالح نتوانستند با ایشان مقابله کنند؛ زیرا با نیزه‌ها و تیرها به آنان حمله می‌شد. جنگ بسیار شدیدی رخ داد و تا شب ادامه یافت و بسیاری از دو طرف زخمی شدند.

صالح با یاران خود مشورت کرد. شبیب گفت: اینها به خندق خود متکی هستند؛ نظر من این است که عقب‌نشینی کنیم. صالح گفت: نظر من هم همین است. این بود که شبانه حرکت کردند و ارض جزیره و موصل را پشت‌سر گذاشتند و به دسکره رسیدند. چون این خبر به حجاج رسید سه هزار کس از اهل کوفه را به تعقیب آنها فرستاد. دو سپاه در محلی میان موصل و جوخی به یکدیگر رسیدند و پس از جنگی شدید، سپاه خوارج تارومار شد و خود صالح به قتل رسید و شبیب هم از اسب به زمین افتاد و باقیماندۀ سپاه خوارج را صدا کرد و به آنها گفت که پشت به هم کنند و به این صورت به حصاری که در آنجا بود پناه ببرند.

آنها نیز این کار را کردند. سپاه کوفه درب حصار را آتش زدند و به خیال اینکه آنها کشته خواهند شد آنجا را رها کرده، به لشکرگاه خود بازگشتند. شبیب به یاران خود گفت: منتظر چه چیزی هستید؟ اگر تا صبح اینجا بمانیم همۀ ما هلاک خواهیم شد. گفتند: نظر تو چیست‌؟ گفت: شما نخست با من و یا هرکس دیگری که صلاح می‌دانید بیعت کنید، سپس از اینجا بیرون رویم و سپاه کوفه را غافلگیر کنیم. آنها با شبیب بیعت کردند و از حصار بیرون آمدند و غافلگیرانه بر سر سپاه کوفه ریختند و آنها را شکست دادند و اموال موجود در لشکرگاه را به غنیمت گرفتند[۳].[۴]

منابع

پانویس

  1. تاریخ طبری، ص۵۵۶
  2. ابن کثیر: البدایة و النهایة، ج ۹، ص۱۰
  3. ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۴۴؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص۷۶
  4. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۰۸.