←ادلّه معتقدان به اجتهاد پیامبر{{صل}} و نقد آن
| خط ۱۰۶: | خط ۱۰۶: | ||
#آیه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَائِنِينَ خَصِيمًا}}﴾}}<ref> ما این کتاب (آسمانی) را بر تو، به حق فرو فرستادهایم تا در میان مردم بدانچه خداوند به تو نمایانده است داوری کنی و طرفدار خائنان مباش؛ سوره نساء، آیه:۱۰۵.</ref> درباره نزول [[قرآن]] و داوری بین مردم طبق آموختههای الهی با [[پیامبر]] سخن گفته است و مفهوم آن، افزون بر داوری به نصّ، حکم از روی اجتهاد را نیز شامل میشود؛ از اینرو [[پیامبر]] درصورت فقدان نص میتواند اجتهاد کند<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵؛ الاحکام، آمدی، ج۴، ص۳۹۹.</ref>؛ ولی دلالت این آیه بر اجتهاد [[پیامبر]]{{صل}} مخدوشاست<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵.</ref>؛ زیرا به گفته [[فخر رازی]] مقصود از {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ}}﴾}} علمی است که هیچ گونه خفایی در آن نباشد که از آن به رؤیت و دیدن تعبیر میشود<ref>التفسیر الکبیر، ج۱۱، ص۳۳.</ref>؛ بنابراین، بعضی این آیه را دلیل بر عدم جواز اجتهاد [[انبیا]] گرفتهاند؛ زیرا داوری ظنّی مبتنی بر اجتهاد، مصداق آن نیست<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵.</ref>. افزون بر این، [[اهل سنت]] روایتی را از عمر نقل میکنند که گفته است: هیچ کس ادّعا نکند به آنچه خدا به او نمایانده و آموخته داوری میکند؛ زیرا این منصب جز برای پیغمبر نیست و هر یک از ماها بر اساس ظن و گمان داوری میکنیم، نهعلم<ref>التحریر والتّنویر، ج۵، ص۱۹۳؛ تفسیر ابنکثیر، ج۱، ص۵۶۳.</ref>. | #آیه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَائِنِينَ خَصِيمًا}}﴾}}<ref> ما این کتاب (آسمانی) را بر تو، به حق فرو فرستادهایم تا در میان مردم بدانچه خداوند به تو نمایانده است داوری کنی و طرفدار خائنان مباش؛ سوره نساء، آیه:۱۰۵.</ref> درباره نزول [[قرآن]] و داوری بین مردم طبق آموختههای الهی با [[پیامبر]] سخن گفته است و مفهوم آن، افزون بر داوری به نصّ، حکم از روی اجتهاد را نیز شامل میشود؛ از اینرو [[پیامبر]] درصورت فقدان نص میتواند اجتهاد کند<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵؛ الاحکام، آمدی، ج۴، ص۳۹۹.</ref>؛ ولی دلالت این آیه بر اجتهاد [[پیامبر]]{{صل}} مخدوشاست<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵.</ref>؛ زیرا به گفته [[فخر رازی]] مقصود از {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ}}﴾}} علمی است که هیچ گونه خفایی در آن نباشد که از آن به رؤیت و دیدن تعبیر میشود<ref>التفسیر الکبیر، ج۱۱، ص۳۳.</ref>؛ بنابراین، بعضی این آیه را دلیل بر عدم جواز اجتهاد [[انبیا]] گرفتهاند؛ زیرا داوری ظنّی مبتنی بر اجتهاد، مصداق آن نیست<ref>المنار، ج۵، ص۳۹۵.</ref>. افزون بر این، [[اهل سنت]] روایتی را از عمر نقل میکنند که گفته است: هیچ کس ادّعا نکند به آنچه خدا به او نمایانده و آموخته داوری میکند؛ زیرا این منصب جز برای پیغمبر نیست و هر یک از ماها بر اساس ظن و گمان داوری میکنیم، نهعلم<ref>التحریر والتّنویر، ج۵، ص۱۹۳؛ تفسیر ابنکثیر، ج۱، ص۵۶۳.</ref>. | ||
#از دیگر آیات، آیه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِلاًّ لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَى نَفْسِهِ مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ التَّوْرَاةُ قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ}}﴾}}<ref> همه خوردنیها برای بنی اسرائیل حلال بود جز آنچه اسرائیل (- یعقوب) پیش از آنکه تورات فرو فرستاده شود، بر خویش حرام کرده بود، بگو: اگر راست میگویید تورات را بیاورید و آن را بخوانید؛ سوره آل عمران، آیه: ۹۳.</ref> است. مفهوم آیه این است که پیش از نزول تورات، هیچ طعامی بر بنیاسرائیل حرام نشده بود، مگر آنچه یعقوب با اجتهاد خویش بر خود حرام کرد<ref>المیزان، ج۳، ص۳۸۰؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۴۸.</ref>؛ زیرا اگر آن تحریم به نص بود باید به جای جمله {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَى نَفْسِهِ}}﴾}} گفته میشد {{عربی|اندازه=150%|" إلاّ ماحَرَّمَ اللّه علی إِسرءِیل"}}؛ پس اضافه تحریم به اسرائیل دلیل بر جواز اجتهاد پیامبران است<ref>التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۴۸ـ۱۴۹.</ref>. پاسخ این است که اوّلاً ممکن است مقصود، منع نفس باشد، نه تحریم شرعی<ref>روضالجنان، ج۴، ص۴۳۴.</ref>؛ چون در برخی روایات آمده است که هرگاه [[حضرت یعقوب]] گوشت شتر مصرف میکرد، تهی گاهش درد شدیدی میگرفت؛ بدین سبب آن را بر خود حرام کرد<ref>المیزان، ج۳، ص۳۴۹؛ تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۸۴.</ref>. ثانیاً ممکن است تحریم در شریعت [[حضرت یعقوب]] مانند نذر در شریعت ما واجب الوفاء بودهاست<ref>التفسیرالکبیر، ج۸، ص۱۴۹.</ref>؛ چنانکه بعید نیست اگر کسی چیزی را بر خودش حرام کند، خداوند هم آن را بر وی حرامکند؛ چنانکه زن با طلاق و جاریه با عتق حرام میشود<ref>التفسیرالکبیر، ج۸، ص۱۴۸.</ref>. | #از دیگر آیات، آیه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِلاًّ لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَى نَفْسِهِ مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ التَّوْرَاةُ قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ}}﴾}}<ref> همه خوردنیها برای بنی اسرائیل حلال بود جز آنچه اسرائیل (- یعقوب) پیش از آنکه تورات فرو فرستاده شود، بر خویش حرام کرده بود، بگو: اگر راست میگویید تورات را بیاورید و آن را بخوانید؛ سوره آل عمران، آیه: ۹۳.</ref> است. مفهوم آیه این است که پیش از نزول تورات، هیچ طعامی بر بنیاسرائیل حرام نشده بود، مگر آنچه یعقوب با اجتهاد خویش بر خود حرام کرد<ref>المیزان، ج۳، ص۳۸۰؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۴۸.</ref>؛ زیرا اگر آن تحریم به نص بود باید به جای جمله {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَائِيلُ عَلَى نَفْسِهِ}}﴾}} گفته میشد {{عربی|اندازه=150%|" إلاّ ماحَرَّمَ اللّه علی إِسرءِیل"}}؛ پس اضافه تحریم به اسرائیل دلیل بر جواز اجتهاد پیامبران است<ref>التفسیر الکبیر، ج۸، ص۱۴۸ـ۱۴۹.</ref>. پاسخ این است که اوّلاً ممکن است مقصود، منع نفس باشد، نه تحریم شرعی<ref>روضالجنان، ج۴، ص۴۳۴.</ref>؛ چون در برخی روایات آمده است که هرگاه [[حضرت یعقوب]] گوشت شتر مصرف میکرد، تهی گاهش درد شدیدی میگرفت؛ بدین سبب آن را بر خود حرام کرد<ref>المیزان، ج۳، ص۳۴۹؛ تفسیر عیاشی، ج۱، ص۱۸۴.</ref>. ثانیاً ممکن است تحریم در شریعت [[حضرت یعقوب]] مانند نذر در شریعت ما واجب الوفاء بودهاست<ref>التفسیرالکبیر، ج۸، ص۱۴۹.</ref>؛ چنانکه بعید نیست اگر کسی چیزی را بر خودش حرام کند، خداوند هم آن را بر وی حرامکند؛ چنانکه زن با طلاق و جاریه با عتق حرام میشود<ref>التفسیرالکبیر، ج۸، ص۱۴۸.</ref>. | ||
#پیامبر | #[[پیامبر]]{{صل}} به گروهی اجازه ترک جهاد داد، و در آیه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|عَفَا اللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ }}﴾}}<ref> خداوند از تو در گذراد! چرا پیشتر از آنکه راستگویان بر تو آشکار گردند و دروغگویان را بشناسی به آنان اجازه دادی؟؛ سوره توبه، آیه: ۴۳.</ref> خداوند به او فرمود: چرا پیش از آن که راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی. اجازه [[پیامبر]]{{صل}} مسبوق به اجازه الهی نبوده وگرنه سرزنش معنا نداشت و مسبوق به منع نیز نبوده و گرنه لازم میآید که [[پیامبر]]{{صل}} به غیر ما انزل اللّه حکم کرده باشد؛ در نتیجه حالت سوم میماند که از جانب خود [[پیامبر]]{{صل}} بوده است و صدور اجازه از سوی [[پیامبر|پیغمبر]] نمیتواند از روی هوای نفس باشد؛ در نتیجه راهی نیست، جز اینکه بگوییم این اذن از جانب [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} اجتهادی بوده است<ref>التفسیرالکبیر، ج۱۶، ص۷۴ـ۷۵ و ج۲۲، ص۱۹۷؛ المنار، ج۱۰، ص۴۶۵ـ۴۶۶.</ref>. دلالت آیه بر اجتهاد [[پیامبر]] مخدوش است؛ زیرا اوّلاً آیه درباره موضوعات، و اجتهاد درباره احکام است. ثانیاً آیه در صدد ظهور کذب منافقان است که آنان با کوچکترین آزمونی رسوا میشوند. گویا خداوند میفرماید: اگر تو اجازه نمیدادی که آنها جهاد را ترک کنند، بازآنها به جهت سوء سریره، در جهاد شرکت نمیکردند و زودتر رسوا میشدند. اما اینکه چرا خطاب به [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} فرمود: {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ }}﴾}}، زیرا آیه، در صدد بیان نفاق منافقان است که بهصورت عتاب دوست ظاهر شده است. فرض کنید ستمگری میخواهد بهصورت فرزند شما سیلی بزند. یکی از دوستان شما دست او را میگیرد و شما نهتنها از این کار ناراحت نمیشوید، بلکه خوشحال نیز خواهید شد؛ امّا برای اثبات سوء سریره ستمگر، به شکل عتابآمیزی به دوستتان میگویید: چرا نگذاشتی سیلی بزند تا همه مردم این سنگدل را بشناسند؛ بنابراین، غرض جدّی، ظهور کذب منافقان است و آیات بعدی هم نشان میدهد که آنها در جهاد شرکت نمیکردند و اگر شرکت میکردند، نهتنها مصلحتی برای اسلام نداشت که زیانبار هم بود<ref>المیزان، ج۹، ص۲۸۴ـ۲۸۷.</ref> شاهد این برداشت، وجود روایاتی است که آنها با خود میگفتند: از [[پیامبر]] اجازه ترک جهاد میگیریم؛ ولی او چه اجازه بدهد یا ندهد، ما در جهاد شرکت نخواهیم کرد<ref>المنار، ج۱۰، ص۴۶۴.</ref>؛ بنابراین، آیه درصدد اثبات کذب منافقان است، نه سرزنش [[پیامبر]]{{صل}}. | ||
دلالت آیه بر اجتهاد پیامبر مخدوش است؛ زیرا اوّلاً آیه درباره موضوعات، و اجتهاد درباره احکام است. ثانیاً آیه در صدد ظهور کذب منافقان است که آنان با کوچکترین آزمونی رسوا میشوند. گویا خداوند میفرماید: اگر تو اجازه نمیدادی که آنها جهاد را ترک کنند، بازآنها به جهت سوء سریره، در جهاد شرکت نمیکردند و زودتر رسوا میشدند. اما اینکه چرا خطاب به پیغمبر فرمود: | #از جمله آیاتی که برای اثبات اجتهاد [[پیامبر]]{{صل}} استفاده شده، آیات {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ لَّوْلاَ كِتَابٌ مِّنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ}}﴾}}<ref> بر هیچ پیامبری روا نیست که اسیرانی داشته باشد تا (آنگاه که) در (سر) زمین (خویش دشمن را) از توان بیندازد؛ (شما از گرفتن اسیر) کالای ناپایدار این جهان را میخواهید و خداوند جهان واپسین را (برای شما) میخواهد و خداوند پیروزمندی فرزانه است.اگر در آنچه گرفتهاید نوشتهای از خداوند، از پیش نبود، به یقین عذابی سترگ به شما میرسید؛ سوره انفال، آیه: ۶۷- ۶۸.</ref> درباره این آیات ۲ بیان وجود دارد: '''الف.''' خدا میفرماید: هیچ پیغمبری حق ندارد اسیر بگیرد، جز پس از غلبه و تسلّط کامل: {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ}}﴾}}؛ ولی [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} درباره اسیران بدر مشورت کرد و [[ابوبکر]] پیشنهاد فدیه گرفتن و [[عمر]] پیشنهاد قتل آنان را داد. [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} پیشنهاد [[ابوبکر]] را ترجیح داد؛ سپس خداوند [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} را بر خطا در اجتهاد ـ با حسن نیتی که داشت ـ سرزنش کرد و بر او به جهت بخشش از خطایش منّت گذاشت<ref>المنار، ج۱۰، ص۸۷ و ۹۴.</ref>؛ پس [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} نسبت به گرفتن فدیه اقدام کرد<ref>المنیر، ج۱۰، ص۷۵، الاحکام، آمدی، ج۴، ص۳۹۹.</ref>. '''ب.''' بعضی گفتهاند که مقصود از اثخان در جمله {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ}}﴾}}، قتل و تخویف است؛ به حدّی که کافران وحشت کنند و بر جنگیدن با مسلمانان جرأت نیابند و اینکه آیا قتل کافران در جنگ به این حد رسیده یا خیر به اجتهاد واگذار شد و [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} گمان کرد که قتل بهاندازه کافی انجام گرفته و اثخان تحقق یافته است؛ ولی در واقع چنین نبود و این خطا در اجتهاد حضرت بود<ref>التفسیر الکبیر، ج۱۵، ص۱۹۹.</ref>. بر اساس این نظریه، اجتهاد [[پیامبر]] بر تحقّق اثخان تعلّق گرفت؛ ولی این اجتهاد خطا بود. امّا حقیقت این است که اسیر گرفتن کار افرادی متخلّف از مسلمانان بوده و عتاب در آیه نیز متوجه آنها است<ref>المیزان، ج۹، ص۱۳۶ـ۱۳۹؛ مجمعالبیان، ج۴، ص۸۵۸ـ۸۵۹؛ نمونه، ج۷، ص۲۴۳ـ۲۴۷.</ref>. شاهد این مطلب، آیه بعدی است که برداشتن مجازات بزرگ را از مسلمانان تأکید میکند:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ}}﴾}}؛ بنابراین، [[پیامبر]]{{صل}} در قتل و گرفتن فدیه مشورت نکرده تا اجتهاد کرده باشد یا اینکه در تحقّق و عدم تحقّق اثخان، اجتهادش به اثخان تعلّق گرفته باشد. ثانیاً اجتهاد در اثخان، اجتهاد در موضوع است و به اجتهاد در احکام ربطی ندارد. | ||
#از آیات ۱ـ۱۰ سوره عبس اجتهاد [[پیامبر]]{{صل}} استفاده شده است. این آیات، سرزنش کسی است که اغنیا را بر ضعیفان مؤمن مقدّم میدارد. مؤمن یا خود اهل عمل صالح است یا دیگران را به عمل صالح دعوت میکند:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى}}﴾}}<ref> و تو چه دانی، بسا او پاکیزگی یابد،یا در یاد گیرد و آن یادکرد، او را سود رساند؛ سوره عبس، آیه: ۳- ۴.</ref> آنگاه میفرماید: او باسرعت و ترسی از خدا بهسوی تو میآید؛ امّا تو از او غافل میشوی:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَى وَهُوَ يَخْشَى فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى}}﴾}}<ref> و اما آنکه شتابان نزد تو آمد؛ در حالی که (از خدا) میهراسد؛ تو از وی به دیگری میپردازی؛ سوره عبس، آیه: ۸- ۱۰.</ref>. [[اهل سنت]] گفتهاند: شأن نزول این آیات، چگونگی برخورد [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} با [[عبداللّه بن ام مکتوم]] بوده است. وی بر [[پیامبر|رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و حضرت گروهی از قریش را به اسلام دعوت میفرمود. در همین حال، [[عبداللّه بن ام مکتوم]] سخن [[پیامبر|رسول خدا]]{{صل}} را قطع کرد و گفت: از معارف آنچه را خدا به تو تعلیم داد، برای من بیان کن و این جمله را با اصرار و تکرار بیان میکرد تا آن که حضرت ناراحت شد و با خود گفت: اکنون این بزرگان میگویند که پیروان این [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} فقط نابینایان و بردگان هستند؛ بدین سبب از او روی گرداند و به آنها توجه کرد و با آنها به سخنگفتن پرداخت<ref>الدرالمنثور، ج۸، ص۴۱۸.</ref>؛ سپس خداوند این سوره را نازل کرد و حضرت را مورد عتاب و ملامت قرار داد به صورتی که هرگاه [[پیامبر|پیغمبر]] او را میدید، میفرمود: مرحبا به کسی که پروردگارم بهسبب او مرا ملامت کرد<ref>التفسیر الکبیر، ج۳۱، ص۵۴.</ref>. گفته شده که این آیات، بر اجتهاد [[پیامبر]] دلالت دارد؛ زیرا او براساس تقدیم اهم بر مهم، هدایت کافران را مقدّم داشته و این، خود اجتهاد است، زیرا تنها خدا از سرایر با خبر است و حضرت از ورای ظواهر خبر نداشت و بر او وحی هم نشدهبود. در عین حال، خداوند پیغمبرش را در اشتباه باقی نگذارد و او را از طریق [[وحی]]، متوجّه خطایش کرد<ref>التحریر والتنویر، ج۳۰، ص۱۱۳؛ التفسیر الکبیر، ج۳۱، ص۵۴ـ۵۵.</ref>. بعضی از مفسّران [[اهل سنت]] برای پاسخ به این پرسش که چرا خداوند [[پیغمبر]]{{صل}} را بهسبب تقدیم اهمّ سرزنش کرد، گفتهاند: اوّلاً ظاهر واقعه نشان میدهد که [[پیامبر|پیغمبر]] اغنیا را بر فقیران مقدّم داشته و ثانیاً حضرت به جهت بزرگی، شرف و انتساب به کافران، به آنان متمایل و از فرد نابینا متنفر بوده است<ref>التفسیر الکبیر، ج۳۱، ص۵۴ـ۵۵.</ref>. در حقیقت، این توجیه، نفی ادّعای تقدیم اهمّ بر مهمّ و به فراموشی سپردن چیزی است که برای اثبات اجتهاد [[پیامبر]] گفته شدهاست. از نظر مفسّران [[شیعه]]، این آیات درباره [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} نیست؛ بلکه شأن نزول آیات مردی از بنیامیه است که در محضر [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} بوده و وقتی [[عبداللّه بن ام مکتوم]] وارد میشود، آن مرد اموی از وی فاصله گرفته، با حالت عبوس از او روی میگرداند<ref>مجمعالبیان، ج۱۰، ص۶۶۴؛ المیزان، ج۲۰، ص۲۰۳.</ref> ثانیاً بر فرض که این آیات به [[پیامبر|رسولاللّه]] مربوط باشد، مقدّم داشتن هدایت کافران بر سخن گفتن با مرد نابینا، اجتهاد اصطلاحی نیست. | |||
#از آیه ۲ سوره حشر جواز، بلکه در مواردی وجوب اجتهاد [[پیامبر]] استفاده شده است<ref>التفسیر الکبیر، ج۱۶، ص۷۴ و ج۲۲، ص۱۹۷؛ اصول السرخسی، ج۲، ص۹۳؛ الاحکام، آمدی، ج۴، ص۳۹۹.</ref>{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الأَبْصَارِ }}﴾}}<ref>؛ زیرا [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} در عموم لزوم اعتبار داخل بوده و سید اولی الابصار است و این دلیل تعبّد او به اجتهاد است. پاسخ این است که این آیه به تفکر در امدادهای الهی مربوط میشود و به اجتهاد ربطی ندارد و بر فرض که بر وجوب اجتهاد دلالت کند، فقط شامل غیر [[نبی]]{{صل}} میشود؛ زیرا [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} بهدلیل دسترسی به [[وحی]]، به اجتهاد نیازی ندارد. | |||
#استدلال دیگر، به آیه ۸۳ سوره نساء است: {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلاَّ قَلِيلاً}}﴾}}<ref> و هنگامی که خبری از ایمنی یا بیم به ایشان برسد آن را فاش میکنند و اگر آن را به پیامبر یا پیشوایانشان باز میبردند کسانی از ایشان که آن را در مییافتند به آن پی میبردند و اگر بخشش و بخشایش خداوند بر شما نمیبود (همه) جز اندکی، از شیطان پیروی میکردید؛ سوره نساء، آیه:۸۳.</ref>. به گفته [[فخر رازی]] در این آیه خداوند مستنبطان و مجتهدان را ستوده است و [[انبیا]] به ستایش اَوْلی و سزاوارتراند<ref>التفسیر الکبیر، ج۲۲، ص۱۹۷.</ref>؛ پس آنها هم باید مجتهد باشند تا مشمول مدح خداوند قرار گیرند؛ ولی حق، عدم دلالت آیه بر اجتهاد نبی است؛ زیرا اوّلاً در کلمه {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ}}﴾}} ۲ احتمال وجود دارد که پیشتر گذشت؛ بنابراین، دلالت قطعی در آیه نیست که مستنبطان، [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} را هم شامل باشد<ref>المنار، ج۵، ص۲۹۹ـ۳۰۲.</ref> ثانیاً آیه به ابهامزدایی از شایعات مربوط است و به اجتهاد اصطلاحی ربطی ندارد. | |||
#از آیاتی که برای جواز اجتهاد [[انبیا]] استشهاد شده، آیه ۱ سوره مجادله است و شأن نزول آن زنی است که همسرش وی را ظهار کرده بود. زن به محضر [[پیامبر|رسول خدا]] آمد و از حضرت چارهجویی کرد و عرضه داشت که ای [[پیامبر|رسول خدا]]! به من رحم کن؛ زیرا من فرزندانی صغیر دارم. اگر آنها را به مرد بسپرم، ضایع میشوند و اگر همراه خودم باشند، گرسنه میمانند<ref>مجمعالبیان، ج۹، ص۳۷۱ـ۳۷۲؛ الکشاف، ج۴، ص۴۸۵.</ref>. [[پیامبر|پیغمبر]] در پاسخ فرمود: نظر من آن است که تو بر شوهرت حرام شدهای و در مورد حکم ظهار فتوای شخصی خود را بیان کرد و با آمدن حکم از جانب خداوند روشن شد که حضرت خطا کرده است و همین آیه نیز دلیل بر آن قرار داده شده که [[پیامبر|پیغمبر]] هرچند در اجتهاد خود خطا میکند، در آن ثابت نمیماند<ref>تفسیر قرطبی، ج۱۱، ص۲۰۵؛ اصول السرخسی، ج۲، ص۹۵.</ref>. این استدلال نیز به جهاتی مخدوش است: | |||
#در چگونگی پاسخ [[پیامبر|پیغمبر]] به آن زن نقل دیگری از طرق [[شیعه]] و [[اهل سنت|سنّی]] آمده است که من برای تو پاسخی ندارم تا آن که خداوند حکم تو را بیان کند و پرهیز دارم که از زورگویان باشم<ref>المیزان، ج۱۹، ص۱۸۱؛ تفسیر قمی، ج۲، ص۳۶۵ـ۳۶۶.</ref>. این کلمه، کنایه از حکم نکردن به غیر ما انزل اللّه و پرهیز از اجتهاد به رأی است. | |||
#بر فرض آن که [[پیامبر|پیغمبر]] در پاسخ فرموده باشد: تو بر شوهرت حرام شدهای {{عربی|اندازه=150%|" ما أراک إلاّ حرّمت علیه"}}، باز بهمعنای خطای [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} در نظر نیست؛ زیرا آن حضرت اصل حرمت آن زن بر شوهر را بیان کرده، نه حرمت ابدی که در جاهلیت بوده است و نیز آنچه را خداوند بهصورت راههای رجوع در سوره مجادله فرموده، نفی نکرده است. به بیان دیگر، در جاهلیت، حرمت ابدی بهوسیله ظهار بوده است که با آیات سوره مجادله برداشته شده؛ ولی اصل حرمت زناشویی آن مرد ظهارکننده با زنش نفی نشده است؛ بنابراین، [[قرآن مجید]] پس از اصل حرمت، راههای حلّیت و رجوع به زن از جانب شوهر را بیان کرده و آنچه [[پیامبر|پیغمبر]]{{صل}} فرموده بیان اصل حرمت است که در [[قرآن]] نفی نشده است. | |||
اجتهاد در برابر نص | ==اجتهاد در برابر نص== | ||
یعنی مقدّم داشتن رأی شخصی، بر اساس اجتهادات ظنّی، بر فرمان خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام). علّت اصلی گرایش به اجتهاد رأی، بنا به گفته بعضی،[۷۱] از سویی توهّم محدودیت کتاب و سنّت نبوی در بیان احکام، و از سوی دیگر، نامحدود بودن حوادث و تغییر و تحوّل موضوعات بر اساس تحوّل زمان بوده است. این نظریه باطل است؛ زیرا آیات قرآن و روایات[۷۲] بیانکننده این حقیقت هستند که اسلام دین کامل است: «اَلیومَ اَکمَلتُ لَکم دینَکم و اَتمَمتُ عَلَیکم نِعمَتی...» ، (مائده/۵، ۳) و هر آنچه لازم بوده در قرآن آمدهاست: «ونَزَّلنا عَلَیک الکتـبَ تِبیـنـًا لِکلِّ شَیء» (نحل/۱۶، ۸۹) و همه چیز نزد امام مبین وجود دارد و خداوند، چیزی را فرو نگذاشته است. (انعام/۶، ۳۸ و یس/۳۶، ۱۲) درست است که موضوعات در طول زمان در تغییرند؛ ولی قرآن و سنّت برای همه موضوعات، احکامی دارند که باید تفریع فروع و تطبیق حکم بر موضوع شود. حال با توجّه به اینکه نصّ کتاب و سنّت از جهت صدور و دلالت، لازمالاطاعه، و عمل به ظواهر نیز از ضروریات است، ممنوع بودن اجتهاد در برابر نصّ و ظاهر، از نظر فریقین مسلّم و قطعی میشود. | یعنی مقدّم داشتن رأی شخصی، بر اساس اجتهادات ظنّی، بر فرمان خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) و امام معصوم(علیه السلام). علّت اصلی گرایش به اجتهاد رأی، بنا به گفته بعضی،[۷۱] از سویی توهّم محدودیت کتاب و سنّت نبوی در بیان احکام، و از سوی دیگر، نامحدود بودن حوادث و تغییر و تحوّل موضوعات بر اساس تحوّل زمان بوده است. این نظریه باطل است؛ زیرا آیات قرآن و روایات[۷۲] بیانکننده این حقیقت هستند که اسلام دین کامل است: «اَلیومَ اَکمَلتُ لَکم دینَکم و اَتمَمتُ عَلَیکم نِعمَتی...» ، (مائده/۵، ۳) و هر آنچه لازم بوده در قرآن آمدهاست: «ونَزَّلنا عَلَیک الکتـبَ تِبیـنـًا لِکلِّ شَیء» (نحل/۱۶، ۸۹) و همه چیز نزد امام مبین وجود دارد و خداوند، چیزی را فرو نگذاشته است. (انعام/۶، ۳۸ و یس/۳۶، ۱۲) درست است که موضوعات در طول زمان در تغییرند؛ ولی قرآن و سنّت برای همه موضوعات، احکامی دارند که باید تفریع فروع و تطبیق حکم بر موضوع شود. حال با توجّه به اینکه نصّ کتاب و سنّت از جهت صدور و دلالت، لازمالاطاعه، و عمل به ظواهر نیز از ضروریات است، ممنوع بودن اجتهاد در برابر نصّ و ظاهر، از نظر فریقین مسلّم و قطعی میشود. | ||
صحابه و تابعان در اجتهادات خود، تقدیم نصّ بر اجتهاد را لازم میدانستند و افرادی، مانند احمدحنبل، هر چه را مخالف نصّ بود، کنار میگذاشتند[۷۳] و اساساً تقصیر در طلب نصّ را پیش از اجتهاد، گناه میشمردند.[۷۴]برخی دیگر چون طوفی گفتهاند: در معاملات و سیاسات اگر مصالح با نصوص تعارض کرد و امکان جمع نبود، مصالح مقدّم خواهد شد.[۷۵] در عین حال، برای بعضی از صحابه، مواردی از اجتهاد در برابر نصّ ثبت شده است؛[۷۶] مانند دستور خلیفه به قطعنکردن دست دزد در سال قحطی و گرسنگی[۷۷] و همچنین اجتهاد مقابل نصّ در متعهحج و متعهزنان. | صحابه و تابعان در اجتهادات خود، تقدیم نصّ بر اجتهاد را لازم میدانستند و افرادی، مانند احمدحنبل، هر چه را مخالف نصّ بود، کنار میگذاشتند[۷۳] و اساساً تقصیر در طلب نصّ را پیش از اجتهاد، گناه میشمردند.[۷۴]برخی دیگر چون طوفی گفتهاند: در معاملات و سیاسات اگر مصالح با نصوص تعارض کرد و امکان جمع نبود، مصالح مقدّم خواهد شد.[۷۵] در عین حال، برای بعضی از صحابه، مواردی از اجتهاد در برابر نصّ ثبت شده است؛[۷۶] مانند دستور خلیفه به قطعنکردن دست دزد در سال قحطی و گرسنگی[۷۷] و همچنین اجتهاد مقابل نصّ در متعهحج و متعهزنان. | ||