پرش به محتوا

بیعت با یزید بن معاویه: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۴۳: خط ۱۴۳:
آری؛ او به خوبی می‌دانست که برای ترک [[بیعت با یزید]] به خاطر [[حفظ]] و [[پاسداری از اسلام]] چه بهای گرانی را باید بپردازد و این، [[عظمت مقام]] آن حضرت را شفاف‌تر نشان می‌دهد.
آری؛ او به خوبی می‌دانست که برای ترک [[بیعت با یزید]] به خاطر [[حفظ]] و [[پاسداری از اسلام]] چه بهای گرانی را باید بپردازد و این، [[عظمت مقام]] آن حضرت را شفاف‌تر نشان می‌دهد.
در ضمن اشاره فرمود که: بازماندگان و به تعبیر دیگر عقب افتادگان از قافله [[شهادت]] نیز به جایی نخواهند رسید و در زیر [[سلطه]] دژخیمان یزیدی [[روزگار]] [[بدی]] خواهند داشت<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها]]، ص ۳۲۸.</ref>.
در ضمن اشاره فرمود که: بازماندگان و به تعبیر دیگر عقب افتادگان از قافله [[شهادت]] نیز به جایی نخواهند رسید و در زیر [[سلطه]] دژخیمان یزیدی [[روزگار]] [[بدی]] خواهند داشت<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها]]، ص ۳۲۸.</ref>.
==[[مظلومیت سیدالشهداء]] در اخذ [[بیعت]] معاویه برای یزید==
یکی از شگردهای [[جباران]] و [[ستمگران]] [[تاریخ]] این بوده که علاوه بر [[غرق]] شدنشان در [[زر و زیور]] و [[تجملات]] [[دنیایی]]، برای بعد از خود به [[نظام حکومتی]] موروثی رو می‌آورند. معاویه از آن دسته جبارانی است که بر [[مسند]] [[رسول اکرم]] تکیه زد و محتوای [[خلافت اسلامی]] را از [[زهد]] و [[بی‌رغبتی به دنیا]] و [[خلافت صالحان]] و [[شایستگان]] و آخرت‌نگری شستشو داد و به کاخ و قصر و [[نگهبان]] و [[خلافت]] و [[سلطنت]] موروثی روی آورد.
معاویه به [[تقلید]] از [[پادشاه ایران]] «کسری» تنها به ساختن قصر و گماشتن نگهبان و تعبیه تخت سلطنت اکتفا نکرد، بلکه به رسم آنها پسرش را نیز [[ولی‌عهد]] خود نمود. عبدالله بن [[همام]] سلولی در این باره شعری سرود می‌گوید:
{{عربی|فان تاتوا برمله او بهند *** نبايعها بامره مؤمنينا}}
اگر معاویه حتی دخترانش [[رمله]] و هند را نیز برای خلافت به ما عرضه کند ما از بیعت با آنها ناگزیر خواهیم بود<ref>ناسخ التواریخ، ج۶، ص۸۰.</ref>.
در اخذ [[بیعت برای یزید]]، هیچ‌گونه [[جایگاه اجتماعی]] وجود نداشت، حتی برای اکثر [[والیان]] و [[کارگزاران]] [[خلافت معاویه]] این تحلیل وجود داشت که یزید به دلیل [[انحرافات]] اخلاقی‌اش و فاصله داشتنش با [[ارزش‌ها]] نمی‌توان نظر [[مردم]] را در بیعت با این عنصر [[آلوده]] جلب کرد.
در [[زمان]] [[حیات]] [[امام مجتبی]] معاویه [[جرأت]] نمی‌کرد یزید را به عنوان [[خلیفه]] بعد از خودش معرفی کند، بعد از [[شهادت امام حسن]]{{ع}} نامه‌ای به [[مروان]] نوشت که برای یزید از [[اهل]] [[مدینه]] بیعت بگیر! مروان چون خود آرزوی خلافت داشت [[امتناع]] ورزید و به عنوان [[اعتراض]] به [[شام]] رفت و از بچگی و نپختگی یزید برای این امر سخن گفت. معاویه اول عصبانی و [[خشمناک]] شد، ولی بعد با زرنگی و [[سیاست]] دست مروان را گرفت و گفت: تو پسر منبع [[جود]] و [[سخاوت]] و مروتی... هر چه از جوایز که دلخواه تو باشد و بهترین [[عطایا]] را به تو می‌دهم. معاویه دستور داد هر ماه هزار دینار به خود [[مروان]] و صد دینار به هر کدام از [[اهل بیت]] او بدهند. مروان از [[مدینه]] تا [[شام]] با [[اعتراض]] نعره می‌کشید که چرا [[بی‌عدالتی]] می‌کنی و بچه‌ای که شرابخوار است بر سر [[مردم]] سوار می‌کنی؟ اما وقتی حواله هزار دیناری از دربار به او رسید [[خیانت]] به [[خدمت]] تبدیل شد<ref>الامامه و السیاسه، ص۱۵۹.</ref>.
علاوه بر مروان که [[استاندار]] [[وفادار]] [[اموی]] است و در [[بیعت]] از مردم برای یزید ابتدائاً به هیچ وجه شرایط را مساعد نمی‌بیند و سخت با طرح مسئله مخالف است و موارد عدم صلاحیت و فقدان شرایط لازم را ذکر می‌کند، زیاد هم که خود فروخته به [[امویان]] است، او هم به عدم صلاحیت [[اخلاقی]] و [[سیاسی]] یزید صحه می‌گذارد و در صف مخالفان است.
معاویه نامه‌ای به [[فرماندار بصره]]، [[زیاد بن ابیه]] نوشت در [[نامه]] چنین نگاشته بود: [[مغیره بن شعبه]] [[مردم کوفه]] را به [[بیعت با یزید]] به عنوان [[ولی‌عهدی]] و [[خلافت]] [[دعوت]] کرده است. بی‌گمان [[مغیره]] در زمینه پسر [[برادر]] تو از تو سزاوارتر نیست. پس هنگامی که نامه من به دستت رسید، مردم [[شهر]] را به همان چیزی که مغیره مردم کوفه را به آن دعوت کرده است بخوان و از آنها برای یزید بیعت بگیر.
[[نامه معاویه]] به دست زیاد رسید. آنگاه که از مضمون نامه [[آگاه]] شد، مردی از [[یاران]] خویش را‌طلبید که از نظر [[فهم]] و [[درک]] به او [[اطمینان]] داشت و به وی گفت: من می‌خواهم رازی را نزد تو به [[امانت]] بگذارم که نمی‌توان نوشته‌ها و [[نامه‌ها]] را برای ضبط آن ایمن دانست! برو به سوی معاویه و به او بگو: ای [[امیرالمؤمنین]]! نامه تو به دست من رسید. مردم به ما چه خواهند گفت، آنگاه که آنها را به بیعت با یزید می‌خوانیم، در حالی که او سگ‌باز و میمون‌باز است و هر [[روز]] به رنگی [[لباس]] می‌پوشد و همیشه از شراب مست و مخمور می‌باشد و از [[موسیقی]] هم پرهیزی ندارد! از آن طرف در برابر او افرادی چون [[حسین بن علی]] و [[عبدالله بن عباس]] و [[عبدالله بن زبیر]] و [[عبدالله بن عمر]] وجود دارند.
اما یک راه باقی هست و آن این که تو به او [[فرمان]] دهی، یک یا دو سال طبق روش رقبای خویش و به [[اخلاق]] آنها عمل کند. آن وقت است که شاید ما بتوانیم [[مردم]] را بفریبیم!! پیک به سوی معاویه رفت و [[رسالت]] خویش را رساند. معاویه گفت: وای بر فرزند عبید، به خدای [[سوگند]]! شنیده‌ام آوازه‌خوان برای او سروده است که «[[امیر]] پس از من، زیاد خواهد بود» به خدای [[نسب]] او را به مادرش [[سمیه]] و پدر برده‌اش عبید باز خواهم گرداند<ref>نقش عایشه در تاریخ اسلام، ص۱۷۱؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۲.</ref>.
وقتی [[عبدالرحمن بن ابی بکر]] خبر [[بیعت مردم]] با یزید را شنید به [[مروان بن حکم]] [[حاکم مدینه]] گفت: تو و معاویه در این تصمیم [[خیرخواه]] [[امت پیامبر اسلام]] نبودید، بلکه هدفتان این بود که [[سلطنت]] را موروثی کنید، همانند [[پادشاهان روم]] «اهر قلیه اذا مات کسری کان کسری مکانه»<ref>کامل ابن اثیر، ج۳، ص۵۰۶؛ الاستیعاب، ج۲، ص۸۲۶.</ref>.
موضوع [[بیعت]] معاویه برای یزید گرچه در [[اندیشه]] [[حاکم]] [[ناپاک]] [[اموی]] بوده، ولی استارت اجرایی‌اش را [[مغیره بن شعبه]] برای خودشیرینی و تثبیت جایگاه [[سیاسی]] خود زده است. [[مغیره]] [[سنی]] از او گذشته بود و [[خوف]] از دست دادن [[استانداری کوفه]] را داشت، برای جلب توجه معاویه برای استمرار خیانت‌هایش در [[کوفه]]، این ایده خطرناک را برای معاویه صفحه‌آرایی کرد و لذا با گروهی از یارانش روانه [[شام]] شد.
وقتی به [[دمشق]] رسید به [[یاران]] خود گفت: اگر من در این [[ملاقات]] نتوانستم امارت خود را [[استوار]] کنم و تصمیم معاویه را بر [[عزل]] برگردانم دیگر برای همیشه چنین فرصتی به دست نخواهد آمد و لذا چون کفتاری در [[لباس]] روباه نزد یزید رفت و به او گفت: بزرگان [[صحابی پیامبر]] و پیرمردان از [[سران قریش]]، همه از [[دنیا]] رفته‌اند و تنها فرزندانشان باقیمانده‌اند که تو از همه آنها [[برتر]] و بالاتر و خوش فکرتر و آشناتر به [[سنت پیامبر]] و [[سیاست]] [[حکمرانی]] هستی! نمی‌دانم چه مانعی برای [[امیرالمؤمنین]] «معاویه» وجود دارد که برای تو از عموم [[مردم]] [[بیعت]] نمی‌گیرد؟
یزید پرسید تو [[فکر]] می‌کنی این کار شدنی است و به نتیجه می‌رسد؟ [[مغیره]] گفت: آری! [[ملاقات]] پایان یافت، یزید موضوع ملاقات را به معاویه رساند! معاویه مغیره را به حضور خواست و کم و کیف بیعت را از او جویا شد. مغیره مکار گفت: پس از [[مرگ عثمان]] شما خود فراز و نشیب‌ها و چالش‌های متعدد را بر سر راه [[حکومت]] [[مشاهده]] کردی «به قیمت هزارها کشته حکومت به دست تو برسد» یزید هم برای تو [[جانشین]] لایقی است، پس دیگر درنگ جایز نیست، برای او بیعت بگیر که اگر برای تو حادثه‌ای اتفاق افتاد پشت و [[پناه]] مردم و جانشین تو باشد و خونی بر [[زمین]] نریزد و فتنه‌ای بر پا نگردد!!.
معاویه گفت: چه کسی می‌تواند این مهم به عهده بگیرد؟ مغیره گفت: من [[مسئولیت]] [[کوفه]] را عهده‌دار می‌شوم و زیاد [[بصره]] را و بعد از این دو [[شهر]]، دیگر کسی نیست که بتواند با تو [[مخالفت]] کند. معاویه گفت: تو به حکومت خود بازگرد و با [[دوستان]] مورد [[اطمینان]] خود [[مشورت]] کن تا ببینم جریان اوضاع چگونه خواهد شد.
مغیره پس از [[تشویق]] معاویه به اخذ بیعت برای [[خلافت یزید]] گفت: پای معاویه را در رکابی کردم که [[جولان]] گاهش بر [[امت محمد]] بسیار دور و دراز است و کار این [[امت]] را چنان پاره کردم که هرگز رفو نشود.
آنگاه مغیره به کوفه بازگشت و ده تن از [[دوستداران]] [[بنی‌امیه]] را با فرزند خود [[موسی]] برای [[سفر به شام]] آماده کرده و در میانشان سیصد هزار درهم تقسیم نمود که به سوی معاویه بروند و [[بیعت]] یزید را در نظر او جلوه و جلایی تازه بخشند. معاویه در هنگام [[ملاقات]] آنان گفت: در این مسئله [[تعجیل]] نکنید و البته نبایستی نظر خود را نیز فراموش کنید!.
سپس [[موسی]] فرزند [[مغیره]] را در پنهان‌طلبید و از او سؤال نمود: پدرت از اینان دینشان را به چه مقدار [[پول]] خریده است؟ موسی گفت: به سیصد هزار درهم! معاویه اظهار داشت: [[دین]] این افراد را چقدر ارزان خریده است! {{عربی|لقد هان عليهم دينهم}}<ref>طبری، ج۶، ص۱۷۰؛ ابن اثیر، ج۳، ص۲۱۵.</ref>.
معاویه که فردی سیاست‌مدار و [[دوراندیش]] بود با طرح این ایده از طرف مغیره شروع به [[فرهنگ‌سازی]] کرد و آرام آرام جو [[اجتماعی]] را برای تحقق این [[آرمان]] خائنانه مناسب کرد. در بعضی مناطق که چهره [[حاکمان]] و [[والیان]] با [[رعب]] و [[وحشت]] هر چه تمام‌تر عمل کرده بودند [[مردم]] زودتر [[تسلیم]] [[نظام حاکم]] شدند و بیعت کردند و بعضی از [[شهرها]] به دلیل وجود چهره‌های روشنگر و [[افکار]] روشن و [[هادیان]] دین، این تسلیم و [[انقیاد]] از سیاست‌های [[حاکم]] وجود نداشت.
[[ابن عبد ربه]] می‌نویسد: معاویه هفت سال مداوم در آماده کردن مردم برای [[بیعت با یزید]] می‌کوشید، با حیله‌گران و [[سیاستمداران]] [[شور]] می‌کرد، [[نزدیکان]] و [[اقارب]] را با پول می‌فریفت و جو عمومی را با لطایف الحیل به خود نزدیک می‌ساخت<ref>عقد الفرید، ج۳، ص۱۲۹.</ref>.
معاویه همگان را به بیعت با یزید وادار می‌کرد، [[مخالفین]] را [[تهدید]] می‌نمود و [[بیعت کنندگان]] را گاه با پول‌های هنگفت [[خشنود]] می‌ساخت و گاه با [[ریاست]] و [[حکمرانی]] و [[فرمانروایی]] می‌فریفت<ref>عقد الفرید، ج،۳ ص۲۳۱؛ تهذیب ابن عساکر، ج۶، ص۱۵۵.</ref>.
معاویه گروه‌هایی از [[مردم کوفه]] و [[بصره]] را نزد خود فراخواند و مخفیانه [[ضحاک بن قیس]] را واداشت تا مسئله [[ولایتعهدی]] را در آن مجلس طرح کند. در مجلس افرادی چون [[احنف بن قیس]] خواستند [[مخالفت]] کنند، اما ضحاک آنها را [[سرزنش]] کرد. معاویه، ضحاک بن قیس و عبدالرحمن بن عثمان را که در آن مجلس به شدت از یزید [[دفاع]] کرده بودند به سمت [[والی کوفه]] و جزیره فرستاد<ref>ابن قتیبه، ج۱، ص۱۷۱؛ ابن اثیر، ج۳، ص۵۰۷.</ref>.
از شهرهایی که هیچ‌گونه زمینه‌ای برای [[بیعت]] [[ولی‌عهد]] [[اموی]] وجود نداشت [[مدینه منوره]] بود. [[مدینه]] به دلیل وجود [[شخصیت]] روشنگر و [[شجاع]] [[سیدالشهداء]] که در مسائل [[سیاسی]] با [[اقتدار]] اعلام موجودیت می‌کرد و با وجود چهره‌های خود فروخته‌ای مثل [[مروان]] و [[سعید بن عاص]]، ولی [[امام]] هرگز از بیان [[حقایق]] و موضع‌گیری در برابر [[ستم]] و [[ستمگر]] کوتاه نمی‌آمد. معاویه، مروان را به این جهت که نتوانست برای یزید بیعت بگیرد از [[حکومت مدینه]] [[معزول]] کرد و سعید بن عاص را به جای او گماشت.
معاویه به [[عبدالله بن عباس]] و [[عبدالله بن زبیر]] و [[عبدالله بن جعفر]] و [[حسین بن علی]]{{ع}} نامه‌هایی نوشت و آنان را به بیعت یزید فراخواند!.
معاویه به سعید بن عاص [[نامه]] نوشت و از او خواست که از [[مردم مدینه]] با فشار و [[اجبار]] برای یزید بیعت بگیرد. سعید در این باب هر چه [[کوشش]] کرد به جایی نرسید؛ لذا به معاویه نوشت مردم مدینه تابع این چند نفرند و اگر آنها بیعت کردند دیگران هم بیعت می‌کنند. معاویه در جواب نوشت: دست نگه دار تا خود من به مدینه بیایم! معاویه به بهانه [[حج]]، ولی در [[حقیقت]] برای سامان دادن به امر بیعت یزید به مدینه آمد.
در مدت توقفش در مدینه، عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر و [[عبدالله بن عمر]] و عبدالله بن زبیر را احضار کرده و به دربانش گفت: کسی را به داخل راه ندهد و برای آنها شروع به [[سخن گفتن]] کرد: بعد از [[حمد]] و ثنا گفت: اما بعد سن من زیاد و استخوانم [[سست]]، مرگم نزدیک شده است و به زودی [[خدا]] مرا به سوی خود می‌خواند و من هم دعوتش را می‌پذیرم! اکنون می‌خواهم پسرم یزید را به [[جانشینی]] برگزینم و لازم دانستم که [[رضایت]] شما را به دست آورم. شما عبدالله‌های [[قریش]] و نیک‌مردان و [[فرزندان]] [[نیکوکاران]] آنها هستید،... اکنون شما پاسخ خیر و موافق خود را ابراز دارید، خدایتان [[رحمت]] کند<ref>زندگانی حسن بن علی از شریف قرشی، ج۲، ص۵۳۷.</ref>.
[[عبدالله بن عباس]] در ابتدا شروع به صبحت کرد: بعد از [[حمد]] و ثنای [[خداوند]] گفت: تو سخن گفتی و ما خاموش ماندیم و حرفهایت را شنیدیم، خداوند که ثنایش جلیل و نام‌هایش [[مقدس]] است، محمد{{صل}} را به پیامبریش برگزید و [[وحی]] [[آسمان]] را بر او فرود آورد و بر همه بندگانش بزرگی و [[شرف]] و [[برتری]] بخشید، پس شریف‌ترین [[مردم]] کسی است که بزرگی او را دریابد و سزاوارترین مردم حامیان [[خاندان]] اویند.
مردم باید [[تسلیم]] [[فرمان پیامبر]] باشند زیرا خداوند او را برگزیده است و به [[علم]] خود او را به [[نبوت]] رسانیده است و او [[دانا]] و [[آگاه]] است. از خداوند برای خود و شما [[آمرزش]] می‌خواهم پس از او عبدالله جعفر رشته [[کلام]] را به دست گرفت و گفت: [[ستایش]] مخصوص خداست که شایسته حمد و ستایش است، او را به ستایشی که به ما [[الهام]] کرده می‌ستاییم و برای [[ادای حق]] او به سویش روی می‌آوریم. [[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز او نیست و یگانه و بی‌همتاست و [[پناه]] [[نیازمندان]] است، [[زن]] و [[فرزندی]] ندارد و محمد{{صل}} [[بنده]] و فرستاده اوست.
اما بعد، چنانچه در مورد [[خلافت]] به [[قرآن]] توجه کنیم می‌فرماید {{متن قرآن|وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ}}<ref>«و کسانی که پس از آن ایمان آورده و هجرت گزیده و همراه شما جهاد کرده‌اند از شمایند و در کتاب خداوند خویشاوندان (در ارث‌بری) نسبت به همدیگر (از دیگران) سزاوارترند؛ بی‌گمان خداوند به هر چیزی داناست» سوره انفال، آیه ۷۵.</ref> و اگر به [[سنت پیامبر]] مراجعه کنیم، [[پیامبر]] به خاندان خود [[ولایت]] داده است و اگر روش [[شیخین]] [[ابوبکر]] و عمر را در نظر بگیریم که نسبت به [[خاندان رسول]]{{صل}} احترامی خاص قائل بودند، می‌بینیم که هیچ یک از [[مردم]] بهتر و کامل‌تر و شایسته‌تر از [[خاندان پیامبر]]{{صل}} به او از [[خلافت]] نیستند.
به [[خدا]] قسم اگر آنها به [[زمامداری]] [[مسلمانان]] برسند [[حق]] در جایگاهش قرار می‌گیرد و خدا [[اطاعت]] می‌شود و [[فرمان]] [[شیطان]] کنار می‌رود و حتی دو [[شمشیر]] در [[اختلاف امت]] کشیده نمی‌شود، پس ای معاویه از [[خداوند]] بترس! تو اکنون [[زمامدار]] مسلمانانی و ما [[رعیت]] تو هستیم، پس به [[مصالح مردم]] توجه کن که فردا در پیشگاه خدا [[مسئول]] هستی و آنکه نام پسر عموهای من را بردی به خدا قسم که هرگز به حقت نمی‌رسی و حق را نمی‌یابی مگر که حق آنها را بشناسی و تو می‌دانی که آنها [[معدن]] [[دانش]] و بزرگواریند، اکنون آنچه می‌خواهی بگوی از خداوند برای خود و شما [[آمرزش]] می‌خواهم.
پس از او عبدالله [[زبیر]] برخاست و چنین گفت: [[ستایش]] خدایی را که دینش را به ما آموخت و ما را به پیامبرش گرامی داشت، او را می‌ستاییم که آزمود و [[شایستگی]] بخشید و [[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز او نیست و محمد [[بنده]] و فرستاده اوست. اما بعد، این خلافت خاص [[قریش]] است که با آثار [[استوار]] و [[رفتار]] ارزنده و [[پسندیده]] خود شایسته آنها است و [[شرف]] [[پدران]] و [[بزرگواری]] [[پسران]] در [[انحصار]] اوست، پس ای معاویه از خدا بترس و خودت [[انصاف]] بده! این عبدالله عباس است [[پسر عموی رسول خدا]] و این عبدالله پسر جعفر است که خدایش در [[بهشت]] دو بال به او [[عنایت]] فرموده و [[پسر عموی پیامبر]] نیز هست و من هم عبدالله زبیر پسر عمه پیامبرم، علی هم حسن و حسین را از خود برای مردم به یادگار گذاشته و تو می‌دانی که حسن و حسین کیستند و چه مقاصد مقدسی را در پیش دارند، پس ای معاویه از خدا بترس و خودت بین ما و و خویش [[داوری]] کن<ref>زندگانی حسن بن علی از شریف قرشی، ج۲، ص۵۳۹.</ref>.
پس از او عبدالله عمر به سخن ایستاد و گفت: [[سپاس]] خدایی را شایسته است که ما را به دینش [[کرامت]] بخشید و به پیامبرش [[شرافت]] داد، اما بعد: این [[خلافت]]، [[مقام]] [[هرقل]] و [[قیصر]] و کسری نیست که آن را پسران از [[پدران]] به [[میراث]] ببرند، اگر چنین بود خلافت پس از پدرم عمر به من می‌رسید ولی به [[خدا]] قسم او مرا جزء شش نفر افراد [[شورا]] قرار نداد، ولی خلافت مشروط به شرطی نیست و مخصوص [[قریش]] است که از این گروه هر کس را که [[مردم]] به [[پرهیزکاری]] و [[ایمان]] شناختند و به [[زمامداری]] خود برگزیدند، با [[انتخاب]] به خلافت می‌رسد و اگر تو بخواهی از تازه [[جوانان]] قریش کسی را برای خلافت نامزد کنی یزید هم یکی از آنهاست و این را بدان که هیچ چیز تو را از [[خداوند]] [[بی‌نیاز]] نمی‌سازد<ref>زندگانی حسن بن علی از شریف قرشی، ج۲، ص۵۴۰.</ref>.
معاویه مبلغ یکصد هزار درهم به عبدالله عمر بخشید تا او [[ولایتعهدی]] یزید را قبول کند، عبدالله آن مبلغ را قبول کرد اما با یزید [[بیعت]] نکرد بلکه در [[جانشینی یزید]] [[سکوت]] کرده و اعتراضی نکرد<ref>فتح الباری، ج۱۳، ص۶۰.</ref>.
[[سفر]] معاویه برای اخذ بیعت از سرشناسان [[مدینه]] ناکام ماند، معاویه برای بار دوم به مدینه سفر کرد و در [[روز]] دوم ورودش در مدینه به دنبال [[امام حسین]]{{ع}} و [[عبدالله بن عباس]] فرستاد.
دینوری پس از ذکر ورود معاویه به مدینه می‌نویسد: صبح روز دوم معاویه نشست نویسندگانش را طوری نشانید که هر چه [[فرمان]] می‌دهد بشنوند و به [[حاجب]] امر کرد که هیچ کس را هر چند [[مقرب]] باشد [[اجازه]] ورود ندهد، آنگاه کسی به دنبال [[حسین بن علی]] و عبدالله بن عباس فرستاد، [[ابن عباس]] زودتر آمد، معاویه او را در طرف چپ خود نشانید و به سخن مشغولش داشت تا حسین{{ع}} وارد شد، چون تشریف آورد، معاویه ایشان را در طرف راست خود نشانید، از [[حال]] [[فرزندان امام حسن]] و سال عمر آنان پرسید و حسین{{ع}} به او پاسخ‌هایی داد.
آنگاه معاویه خطبه‌ای ایراد کرد ابتدا [[خدا]] و رسولش را ثنا گفت و سپس [[شیخین]] و عثمان را یاد کرد، بعد از آن درباره یزید و اینکه می‌کوشد به وسیله [[بیعت]] او رخنه [[اجتماع]] را به هم آورد! سخن گفت و از [[دانایی]] او به [[قرآن]] و [[سنت]] یاد کرد و هم از اینکه او به [[حلم]] آراسته است! و از جهت [[سیاست]] و [[مناظره]] بر آنان ترجیح دارد! اگر چه آنان به سال از یزید بزرگ‌تر و به [[خویشاوندی]] از او برترند. آنگاه به اینکه [[رسول خدا]]{{صل}} [[عمرو عاص]] را در [[غزوه ذات السلاسل]] بر ابی بکر و عمر و اکابر [[صحابه]] امارت داد، [[استشهاد]] کرد و در آخر از آنان درخواست نمود که به گفتار او پاسخ گویند.
می‌نویسد: [[ابن عباس]] آماده [[سخن گفتن]] شد، حسین{{ع}} به او گفت: درنگ کن! منظور او منم و سهم من در [[تهمت]] وافرتر است. آنگاه [[امام]] به پا خاست، [[ستایش خدا]] کرد و [[درود]] بر [[رسول]]{{صل}} فرستاد و گفت:... آنچه درباره یزید و کمال او و سیاست او برای [[امت محمد]] گفتی فهمیدم، با این سخنان خواستی [[مردم]] را درباره او به [[اشتباه]] افکنی، گویا از ناشناخته‌ای سخن می‌گویی یا نهفته‌ای را توصیف می‌کنی! یا از چیزی خبر می‌دهی که از آن کسی جز تو [[آگاه]] نیست! خود یزید [[میزان]] [[رأی]] و [[درایت]] خود را نشان داده است! خوب است درباره وی همان افتخاراتی را که او خود در پی آن است بیان کنی، از [[بازی]] دادن و بر هم جهانیدن سگ‌های شکاری و پرواز دادن کبوترهای مسابقه و گردآوردن [[کنیزکان]] خواننده و نوازنده و انواع بازی‌ها و عشرت‌های دیگر او سخن بگویی.
در این صورت است که سخن به [[صدق]] گفته‌ای... از آنچه اندیشیده‌ای صرف نظر کن! به صلاح تو نیست که [[وزر]] و وبال این [[خلق]] را بیش از این با خود به پیشگاه [[خدا]] ببری! به خدا [[سوگند]]، چندان ستمگرانه به راه [[باطل]] رفته‌ای و [[ظالمانه]] بر [[مردم]] [[خشم]] گرفته‌ای که دیگر پیمانه‌ها لبریز گشته است... در حالی که میان تو و [[مرگ]] بیش از یک چشم بر هم زدن فاصله نیست... در این باقیمانده عمر به کاری دست نزن که ذخیره [[روز]] جزای تو باشد که در آن روز گریزگاهی نیست.
از [[فرماندهی]] آن مرد بر آن [[جماعت]] در [[عهد رسول خدا]] یاد کردی، در آن هنگام وقتی این [[منصب]] به [[عمروعاص]] محول شد، آن جمع، امارت او را [[ننگ]] خود شمردند و پیش افتادن او را [[ناپسند]] داشتند و کارهای او را برشمردند، [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: بنابراین ای گروه [[مهاجران]]! او پس از این بر شما [[حکومتی]] نخواهد داشت، پس تو چگونه به آن کار رسول خدا که در حساس‌ترین اوقات و محتاج‌ترین شرایط به کار صواب، [[نسخ]] شد [[استدلال]] می‌کنی؟ یا کسی را که [[تابعی]] است با کسی که از [[صحابه]] است برابر می‌داری؟ در حالی که در پیرامون تو کسانی که در [[مصاحبت]] رسول خدا مورد اطمینانند و در [[دین]] و [[قرابت]] با [[پیغمبر]] محل اعتمادند، یافت می‌شوند.
تو اینان را به سوی شخص [[تجاوزگر]] و [[خطاکار]] و [[گمراهی]] فرا می‌خوانی، می‌خواهی مردم را به [[شبهه]] اندازی، بازماندگان خود را در [[دنیا]] خوشبخت‌سازی و خودت را در [[آخرت]] سیه روز و [[بدبخت]] گردانی! محققاً این همان [[زیانکاری]] آشکار است، از خدا برای خود و شما [[طلب آمرزش]] می‌کنم.
[[راوی]] می‌گوید: معاویه نگاهی به [[ابن عباس]] انداخت و گفت: حسین چه می‌گوید ای پسر عباس؟ یقیناً آنچه در [[دل]] توست سخت‌تر و تلخ‌تر است! ابن عباس گفت: به خدا او فرزند [[رسول]] و یکی از [[اصحاب کساء]] و وابسته آن [[خاندان]] [[مطهر]] است، از آنچه در [[فکر]] آنی صرفنظر کن، همین مردم تو را کافی می‌باشند، تا خدا به آنچه [[فرمان]] اوست [[حکم]] کند و او بهترین [[حکم]] کنندگان است<ref>صلح امام حسن{{ع}}، از آل یاسین، ص۴۲۳.</ref>.
معاویه در دومین اقدامش جهت زمینه‌سازی امر [[خلافت یزید]] به منادی امر کرد که [[مردم]] را ندا دهند در [[مسجدالنبی]] جمع شوند، معاویه به [[منبر]] رفت پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] از [[فضائل]] و [[قرائت قرآن]] یزید بیان کرده گفت: ای [[اهل]] [[مدینه]] من به [[بیعت با یزید]] اهتمام نمودم تا تمامی مردم به او [[بیعت]] کردند و بر او [[سلام]] نمودند و بیعت مدینه را عقب انداختم و عطای آنها را کم کردم در صورتی که آنان که از بیعت او سر پیچیدند سزاوار است همراه با او باشند.
در اینجا [[امام حسین]]{{ع}} [[قیام]] کرده و فرمود: [[قسم به خدا]] که تو واگذار کردی کسی را که از حیث پدر و مادر و [[شخصیت]] از او بهتر و برازنده‌تر وجود داشت. معاویه گفت: گویا که تو خودت را منظور داری! فرمود: آری! [[خدا]] تو را [[اصلاح]] کند، معاویه گفت: پس اکنون من تو را خبردار کنم، اما اینکه تو گویی بهتر از یزید می‌باشی، به [[جان]] خودم که مادر تو بهتر از مادر اوست و لکن پدر تو در موقع [[حکمیت]] محکوم شد و پدر او بر پدر تو [[حاکم]] شد.
[[امام]] فرمود: همین قدر [[جهل و نادانی]] برای تو کافی است که [[دنیا]] را بر [[آخرت]] [[اختیار]] نمودی. معاویه گفت: اما اینکه گفتی تو بهتر از یزیدی، به خدا قسم یزید برای [[امت محمد]] سزاوارتر از تو است!! امام فرمود: این [[افک]] و [[افترا]] و [[دروغ]] است، اما یزید که شراب‌خوار و خواستار [[لهو و لعب]] است بهتر از من است؟ معاویه گفت: آرام باش! بعد معاویه رو کرد به مردم و گفت: ای گروه مردم می‌دانید که وقتی [[رسول خدا]] [[وفات]] یافت احدی را به جای خود [[خلیفه]] قرار نداد، پس از آن [[مسلمانان]] به [[خلافت]] ابی بکر [[رأی]] دادند و بیعت او بیعتی سر راست شد و به [[کتاب خدا]] و [[سنت]] [[پیغمبر]] او عمل کرد و بعد که وفاتش فرا رسید صلاح دید که عمر را به جای خود [[خلیفه]] قرار دهد و عمر هم به کتاب خدا و سنت رسولش عمل نمود و چون وقت مرگش فرا رسید صلاح دید که امر را به [[شورا]] واگذارد.
پس [[ابوبکر]] کاری کرد که [[رسول خدا]] نکرده بود، عمر هم کاری کرد که رسول خدا نکرده بود. تمامی این کارها نظر به صلاح [[مسلمین]] انجام شد، من هم صلاح دیدم برای یزید [[بیعت]] بگیرم، برای اختلافی که درباره او در میان [[مردم]] پیدا شد و خواستم به چشم [[انصاف]] درباره آنها نظر کنم.
[[ابن عبدالبر]] در [[کتاب استیعاب]] آورده: معاویه بر [[منبر]] قرار گرفت و موضوع [[بیعت با یزید]] را مطرح کرد و در [[اعتراض]] به پیشنهاد معاویه، [[حسین بن علی]]{{ع}} و عبدالله [[زبیر]] و عبدالرحمن ابن ابی بکر سخن گفتند و عبدالرحمن گفت: {{عربی|تريدون ان تجعلوها هرقليه كلما مات هرقل قام هرقل}} [[قسم به خدا]] که هم تو «[[مروان]]» [[دروغ]] می‌گویی و هم معاویه، شما تا به [[حال]] کدام خیری را برای [[امت محمد]] خواسته‌اید؟ شما می‌خواهید که [[حکومت]] را موروثی کنید! مگر حکومت ارثی است که چون [[پادشاهی]] بمیرد [[پادشاه]] دیگر جای او را بگیرد؟ به [[خدا]] قسم که ما هرگز موافقت نمی‌کنیم.
پس از اینکه عبدالرحمن از بیعت با یزید [[سرپیچی]] نمود معاویه یکصد هزار درهم برایش فرستاد ولی عبدالرحمن زیر بار نرفت و پول‌ها را برایش پس فرستاد و گفت دینم را به [[دنیا]] بفروشم؟ عبدالرحمن پس از این [[مخالفت]] آشکار خود با [[خلافت یزید]] از [[مدینه]] به قصد [[مکه]] بیرون شد، اما در بین راه و نرسیده به مکه و پیش از اینکه بیعت یزید سامانی بگیرد درگذشت<ref>{{عربی|لما لم يستطيع مروان ان ياخذ البيعة في الحجاز ليزيد قدم معاوية الحجاز حاجاً و دخل مدينة و كان من خبره ما رواه ابن عبدالبر حيث قال: قعد معاوية على المنبر يدعو إلى بيعة يزيد فكلمه الحسين بن علي{{ع}} و ان الزبير و عبدالرحمن بن ابي بكر فكان كلام ابن ابي بكر: اهرقلية؟ اذا مات كسرى كان كسرى مكانه؟ لانفعل و الله ابداً و بعث اليه معاوية بمائة الف درهم بعد أن ابى البيعة ليزيد فردها عليه عبدالرحمن و ابى ان ياخذها و قال: ابيع ديني و دنياي؟ فخرج الى كلمه فمات بها قبل ان تتم البيعة ليزيد بن معاوية}}؛ اسد الغابه، ج۳، ص۳۰۶.</ref>.
معاویه علاوه بر فضاسازی [[تبلیغاتی]] و [[سیاسی]]، از سوژه فشار و [[تهدید]] استفاده می‌کرد، آن‌گونه که در [[تاریخ]] آمده است: [[خطیب]] دستگاه معاویه به [[منبر]] رفت و با دست اشاره به [[خلیفه]] کرد و گفت: {{عربی|اميرالمؤمنين هذا فان هلك فهذا، فمن ابى فهذا}} پیشوای شما ایشان است اگر بمیرد «اشاره به یزید کرد» ایشان است و اگر کسی [[انکار]] [[جانشینی]] کند جزایش با این [[شمشیر]] است.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۱ (کتاب)|مظلومیت سیدالشهداء]]، ج۱، ص ۱۵-۲۷.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:1100843.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|'''عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها''']]
# [[پرونده:1100843.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها (کتاب)|'''عاشورا ریشه‌ها انگیزه‌ها رویدادها پیامدها''']]
# [[پرونده:IM010710.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۱ (کتاب)|'''مظلومیت سیدالشهداء ج۱''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


۸۰٬۱۱۵

ویرایش