←جستارهای وابسته
| خط ۲۷: | خط ۲۷: | ||
==[[وفات]] [[عبدالمطلب]]== | ==[[وفات]] [[عبدالمطلب]]== | ||
*هشت سال از [[عمر]] [[رسول خدا]]{{صل}} گذشته بود که [[عبدالمطلب]] [[چشم]] از [[جهان]] فروبست و [[اندوه]] تازهای بر اندوههای گذشته آن [[حضرت]] افزوده شد. [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] به [[اختلاف]] مورخان، هشتاد، هشتاد و دو، [[صد]] و ده، [[صد]] و بیست و به گفته جمعی، [[صد]] و [[چهل]] سال داشت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۸۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۸۲؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. از کارهای [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] این بود که [[دختران]] خود را گرد آورد و به آنها گفت: "پیش از [[مرگ]]، بر من [[گریه]] کنید و مرثیه گویید تا آنچه را میخواهید پس از [[مرگ]] برایم بگویید، خود پیش از [[مرگ]] آن را بشنوم و [[دختران]] هر کدام، مرثیهای درباره [[پدر]] گفتند و گریستند"<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹ به بعد.</ref>. [[رسول خدا]]{{صل}} نیز به دنبال جنازۀ [[عبدالمطلب]] میرفت و پیوسته میگریست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵.</ref> تا وقتی که جنازه را به محله "حجون" بردند و در کنار [[قبر]] جدش قصی بن [[کلاب]] [[دفن]] کردند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. [[قریش]]، [[مرگ]] او را بزرگ شمردند. بدنش را با آب و سدر [[غسل]] دادند و در دو برد از بردهای [[یمنی]] که [[ارزش]] هر یک، معادل دو هزار مثقال طلا بود پوشاندند. پیکر او، چند روز بر دستهای [[مردم]] [[تشییع]] میشد؛ چرا که او را بس بزرگ و بزرگوار میداشتند و پنهان داشتنش را زیر [[خاک]] روا نمیشمردند<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۸۳-۸۴؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۱۴۶؛ [[دانشنامه نهج البلاغه ج۲ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ص ۵۴۲-۵۴۳.</ref>. | *هشت سال از [[عمر]] [[رسول خدا]]{{صل}} گذشته بود که [[عبدالمطلب]] [[چشم]] از [[جهان]] فروبست و [[اندوه]] تازهای بر اندوههای گذشته آن [[حضرت]] افزوده شد. [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] به [[اختلاف]] مورخان، هشتاد، هشتاد و دو، [[صد]] و ده، [[صد]] و بیست و به گفته جمعی، [[صد]] و [[چهل]] سال داشت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۸۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۸۲؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. از کارهای [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] این بود که [[دختران]] خود را گرد آورد و به آنها گفت: "پیش از [[مرگ]]، بر من [[گریه]] کنید و مرثیه گویید تا آنچه را میخواهید پس از [[مرگ]] برایم بگویید، خود پیش از [[مرگ]] آن را بشنوم و [[دختران]] هر کدام، مرثیهای درباره [[پدر]] گفتند و گریستند"<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹ به بعد.</ref>. [[رسول خدا]]{{صل}} نیز به دنبال جنازۀ [[عبدالمطلب]] میرفت و پیوسته میگریست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵.</ref> تا وقتی که جنازه را به محله "حجون" بردند و در کنار [[قبر]] جدش قصی بن [[کلاب]] [[دفن]] کردند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. [[قریش]]، [[مرگ]] او را بزرگ شمردند. بدنش را با آب و سدر [[غسل]] دادند و در دو برد از بردهای [[یمنی]] که [[ارزش]] هر یک، معادل دو هزار مثقال طلا بود پوشاندند. پیکر او، چند روز بر دستهای [[مردم]] [[تشییع]] میشد؛ چرا که او را بس بزرگ و بزرگوار میداشتند و پنهان داشتنش را زیر [[خاک]] روا نمیشمردند<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۸۳-۸۴؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۱۴۶؛ [[دانشنامه نهج البلاغه ج۲ (کتاب)|دانشنامه نهج البلاغه]]، ص ۵۴۲-۵۴۳.</ref>. | ||
==عبدالمطلب در درآمدی بر سیره معصومان== | |||
===[[عبدالمطلب]] [[جد رسول خدا]]{{صل}}=== | |||
درباره [[شخصیت]] عبدالمطلب [[روایات]] زیادی [[نقل]] شده است. آنچه در [[کتب اربعه]] ذکر شده، نشانۀ [[عظمت]]، [[پاکی]]، [[صداقت]] و [[ریاست]] وی است. او به [[محمد]] بسیار [[احترام]] میگذاشت. [[امام صادق]]{{ع}} میفرماید: برای عبدالمطلب در کنار [[کعبه]] فرشی پهن میکردند که مخصوص وی بود. در آنجا مینشست و پسرانش به کسی اجازه نمیدادند به عبدالمطلب نزدیک شود. [[رسول خدا]]{{صل}}، که [[کودکی]] بود تازه به [[راه]] افتاده، آمد و روی زانوی عبدالمطلب نشست. یکی از آنها [[خم]] شد تا رسول خدا{{صل}} را از او دور کند؛ عبدالمطلب گفت: از پسرم دست بدار، زیرا [[فرشته]] نزد او آمده است<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۸.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه]]، ص ؟؟؟.</ref> | |||
===[[عبدالمطلب و سپاه ابرهه]]=== | |||
عبدالمطلب در [[زمان]] [[حمله]] [[ابرهه]] و فیل سواران از بزرگان [[مکه]] بود. جریان پس گرفتن عبدالمطلب شتران خود را از ابرهه، در منابع مختلف آمده است. در کافی میخوانیم که امام صادق{{ع}} فرمود: چون [[امیر]] [[حبشه]] [[لشکر]] خود را همراه پیلان به سوی مکه فرستاد تا [[خانه کعبه]] را خراب کند، شتران عبدالمطلب را بردند. این خبر به عبدالمطلب رسید؛ نزد امیر حبشه آمد و برای دربان امیر درخواست خود را مطرح کرد و او به ابرهه گفت: این [[عبدالمطلب بن هاشم]] است؛ تقاضا دارد شترانی را که لشکر تو بردهاند، به او بازگردانی. [[پادشاه]] حبشه [[تعجب]] کرد و به اصحابش گفت: این [[مرد]] [[رئیس]] و پیشوای قومی است که من برای خراب کردن خانهای که عبادتش میکنند آمدهام و او [[آزادی]] شترانش را از من میخواهد. اگر او از من میخواست از خراب کردن کعبه دست بردارم، میپذیرفتم. شترانش را به او برگردانید. عبدالمطلب که از طریق مترجم از سخن ابرهه مطلع شد گفت: {{متن حدیث|أَنَا رَبُّ الْإِبِلِ وَ لِهَذَا الْبَیتِ رَبٌّ یمْنَعُهُ}}: من صاحب شتران هستم و [[خانه]] صاحبی دارد که آن را نگه میدارد. | |||
عبدالمطلب به جانب منزلش باز میگشت که با فیلی محمودنامیده گفت: تو را آوردهاند تا خانه پروردگارت را خراب کنی! آیا چنین کاری را انجام میدهی؟ فیل با سر اشاره کرد: نه، [[عبدالمطلب]] به منزلش مراجعت کرد. صبح [[روز]] بعد فیل از رفتن به [[حرم]]<ref>لازم به یادآوری است که ما در محدوده مکه چهار عنوان داریم که هر یک احکام خاصی دارد و گاهی با هم اشتباه میشود: مکه، حرم، مسجدالحرام و کعبه. حرم محدودهای است که در گذشته خارج از شهر مکه بوده است. روز بعد که لشکر ابرهه به طرف مسجدالحرام که کعبه در آن قرار دارد حرکت کردند، قبل از رسیدن به منطقه منا، در وادی مُحَسِّر فیل ابرهه از حرکت باز ماند؛ به همین جهت وادی مُحَسِّر نامیده شده است (محمدباقر مجلسی، مرآة العقول، ج۱۸، ص۱۳۰). وادی مّحَسِّر جزو حرم است و بین مشعرالحرام و منا قرار دارد. فیل از نزدیک شدن به حرم امتناع کرد و لشکر گرفتار عذاب الهی شد (احمد بن یحیی بلاذری، جمل من أنساب الأشراف، ج۱، ص۷۵).</ref> سر باز زد. عبدالمطلب به یکی از غلامانش گفت: بالای [[کوه]] رو و بنگر چه میبینی. گفت: یک سیاهی از طرف دریا میبینم. گفت: چشمت همه آنها را تشخیص میدهد؟ گفت: نه، ولی نزدیک است سیاهی برسد. چون نزدیک شد، گفت: پرندههای بسیاری است که آنها را نمیشناسم و هر یک از آنها سنگی به اندازه سنگی که با پشت ناخن میپرانند یا کوچکتر در منقار دارد. عبدالمطلب گفت: به [[پروردگار]] عبدالمطلب، جز این [[قوم]] را نخواهند. آنها بالای سر همه [[لشکر]] قرار گرفتند و سنگریزه را انداختند. هر سنگریزه بر سر مردی فرود آمد و از نشیمنگاهش خارج شد و او را کشت. از آن لشکر جز یک مرد [[جان]] سالم به در [[نبرد]] که رفت و گزارش حادثه را به [[مردم]] داد. چون گزارش او تمام شد، یکی از همان پرندگان، [[سنگریزه]] را افکند و او را هم بکشت<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۷ و ج۴، ص۲۱۷؛ همو، اصول کافی (ترجمه: سیدجواد مصطفوی)، ج۲، ص۳۳۸.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه]]، ص ؟؟؟.</ref> | |||
===موقعیت [[عبدالمطلب]] در [[قیامت]]=== | |||
در روایاتی صحیح از [[امام صادق]]{{ع}} [[نقل]] شده که فرمود: {{متن حدیث|یُحْشَرُ عبدالمطلبُ یوْمَ الْقِیامَةِ أُمَّةً وَاحِدَةً علیهِ سِیمَاءُ الْأَنْبِیاءِ وَ هَیبَةُ الْمُلُوکِ}}<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۷، ح۲۲، ۲۳ و ۲۴.</ref>: “[[روز قیامت]] عبدالمطلب بهگونه یک [[امت]] [[محشور]] میشود که دارای سیمای [[پیامبران]] و [[هیبت]] [[پادشاهان]] است”. درباره علت دستیابی عبدالمطلب به این [[مقام]] و [[منزلت]] گفته شده که چون وی قایل به [[بداء]] بوده است (در حادثهای که درباره [[پیامبر]] رخ داد). در زمانی عبدالمطلب پیامبر را به سوی ساربانان خود فرستاد تا شتران پراکنده وی را گرد آورد. پیامبر شتران را جمع کرد، ولی دیر بازگشت. عبدالمطلب حلقه درِ [[خانه کعبه]] را گرفته و میگفت: “پروردگارا [[اهل]] خود را هلاک میکنی؟! اگر چنین کنی، امری ([[بدا]]) از جانب تو ظاهر گشته است” (زیرا من در کتب و [[اخبار]] [[پیغمبران]] گذشته خواندهام که این نوه من [[پیغمبر]] خواهد شد؛ اگر در [[کودکی]] بمیرد، معلوم میشود برای [[خدا]] بدا حاصل شده است). سپس پیامبر شترها را آورد و عبدالمطلب به هر جاده و درهای، کسی را به جستجوی پیغمبر فرستاده بود و فریاد میزد: “پروردگارا اهل خود را هلاک میکنی؟ اگر چنین کنی برای تو بدا حاصل گشته است” چون چشم عبدالمطلب به پیامبر افتاد، او را در برگرفت و بوسید و فرمود: پسرجانم، پس از این تو را دنبال کاری نخواهم فرستاد؛ زیرا میترسم ناگهان گرفتار و کشته شوی<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۴۷؛ همو، اصول کافی (ترجمه: سیدجواد مصطفوی)، ج۲، ص۳۳۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه]]، ص ؟؟؟.</ref> | |||
===سنتهای خوب عبدالمطلب=== | |||
عبدالمطلب سنتهایی را در [[زمان]] خود ایجاد کرد که [[اسلام]] بر آن صحه گذاشت؛ مانند [[تعیین]] دیه و هفت دور برای [[طواف]] و [[خمس]] در گنج که در [[روایات]] به پنج مورد اشاره شده است. [[شیخ صدوق]] در [[من لا یحضره الفقیه]] در [[روایت]] معروف پیامبر خطاب به [[علی]]{{ع}} مینویسد: ای علی، عبدالمطلب در [[دوران جاهلیت]] پنج [[سنت]] ایجاد کرد که [[خداوند]] آنها را در [[اسلام]] پیاده کرد: | |||
# [[زنان]] [[پدران]] را بر [[فرزندان]] [[حرام]] کرد و خداوند فرمود: “و [[ازدواج]] نکنید با زنانی که پدرانتان ازدواج کردهاند”. | |||
#او گنجی یافت؛ پس [[خمس]] آن را [[صدقه]] داد. خداوند نازل فرمود: “و بدانید از آنچه [[غنیمت]] میگیرید، یک پنجم آن برای [[خدا]] و [[رسول]]... است”. | |||
#هنگامی که [[زمزم]] را حفر کرد، برای آن سقایت الحاج قرار داد. | |||
#برای دیه [[قتل]] صد شتر قرار داد و اسلام آن را [[تأیید]] کرد. | |||
#عدد شوطهای [[طواف]] را هفت عدد قرار داد و اسلام هم آن را [[امضا]] کرد. | |||
ای [[علی]]، [[عبدالمطلب]] با ازلام تقسیم نمیکرد و [[بتها]] را [[پرستش]] نمیکرد و نمیخورد آنچه را برای بتها [[ذبح]] میشد و میگفت: من بر [[دین]] پدرم [[ابراهیم]] هستم<ref>شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۳۶۵؛ همو، الخصال، ص۳۱۲؛ همو، عیون أخبار الرضا{{ع}}، ج۱، ص۲۱۲.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه]]، ص ؟؟؟.</ref> | |||
===عبدالمطلب حفرکننده زمزم=== | |||
عبدالمطلب شخصیتی بود که پس از سالها [[چاه زمزم]] را حفر و قابل استفاده ساخت. پس از [[تسلط]] عبدالمطلب بر [[مکه]]، فقط برای وی نه دیگری، در کنار [[کعبه]] فرش پهن میکردند و ایشان در آنجا استراحت میکرد. هنگامی که در سایه کعبه خوابیده بود، در [[خواب]] کسی به وی گفت: حفر کن “برّه” ([[نیکی]] و خوبی) را. گفت: برّه چیست؟ در [[روز]] دوم همان شخص به خوابش آمد و گفت: [[طیبه]] ([[پاکی]]) را حفر کن. در روز سوم در خواب به وی گفت: مصونه ([[حفظ]] شده از [[فساد]]) را بکن و حفر نما. آن گاه در روز چهارم از او خواست زمزم را حفر کند که با کشیدن آب از آن، آبش کم نشود<ref>محمدمحسن فیض کاشانی، الوافی، ج۱۲، ص۷۵. فیض کلمه {{عربی|لا تنزح}} را چنین معنا کرده است: {{عربی|لا تنزح أی لا ینفد ماؤها بالنزح و لا تذم کأنه بالمعجمة من الذم الذی یقابل المدح}}.</ref> و آبش اندک نباشد<ref>محمدمحسن فیض کاشانی، الوافی، ج۱۲، ص۷۵. فیض کلمه {{عربی|ذمه}} در عبارت {{عربی|لاتنزح و لاتذم}} را چنین معنا کرده است: ذمه به معنای آب کم است “بئر ذمة” یعنی چاه کم آب. {{عربی|الذّمَّة و هی البئر القلیلةُ الماء و فی الحدیث: "أنّه أتی علی بئرٍ ذَمَّةٍ"}} (ابن فارس؛ معجم المقاییس اللغه، ج۲، ص۳۴۵).</ref> و [[حاجیان]] زیادی را آب دهد. گفت آن را در کنار لانه مورچه حفر نما. بر روی [[چاه زمزم]] سنگی بود که از زیر آن مورچه خارج میشد و کلاغی با پر سیاه و سفید هر [[روز]] میآمد و آن مورچهها را میخورد. وقتی [[عبدالمطلب]] این نشانه را دید، [[جایگاه]] چاه زمزم را [[شناخت]] و گفت: من در چهار [[شب]] [[مأمور]] شدهام که [[زمزم]] را حفر نمایم و آن، از آثار گذشته ما و باعث [[عزت]] ماست؛ پس بیایید آن را حفر کنیم. مکیان پاسخ مثبت به درخواست وی ندادند. او به [[تنهایی]] به حفر زمزم [[اقدام]] کرد و تنها فرزندش [[حارث]] او را کمک میکرد. وقتی کار بر وی سخت شد، جلوی درب [[کعبه]] آمد و دستش را به [[دعا]] بلند کرد و [[خداوند]] را خواند و [[نذر]] کرد اگر [[خدا]] به او ده پسر بدهد، محبوبترین آنان را برای [[تقرب به خدا]] [[قربانی]] خواهد کرد. وقتی [[چاه]] را حفر کرد و به ته و اصل چاه رسید، جایی که [[اسماعیل]] سنگ چین کرده بود و دانست که به آب رسیده؛ [[تکبیر]] گفت و [[قریش]] نیز صدا به تکبیر بلند کردند و گفتند: ای ابو حارث، این [[شرف]] ماست و برای ما در آن بهرهای است. عبدالمطلب گفت: شما که مرا بر کندن آن [[یاری]] نکردید؛ پس آن تا ابد برای من و فرزندم است. علت ادعای شراکت قریش این بود که [[خانه خدا]] دو آهو از طلا و پنج [[شمشیر]] داشت. وقتی [[خزاعه]] بر جُرهُم [[غلبه]] پیدا کرد و بر [[حرم]] مسلط شد، جُرهُم شمشیرها و دو آهو را در چاه زمزم انداخت و در آن سنگ ریختند و [[چاه]] را از بین بردند و سر چاه را هم محو و نابود کردند. وقتی قُصَّی بر [[خزاعه]] مسلط شد، جای [[زمزم]] را پیدا نکرد و بر آنان پنهان ماند تا این [[زمان]]<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۴، ص۲۱۹.</ref>. | |||
وقتی [[عبدالمطلب]] [[چاه زمزم]] را کند و به پایین آن رسید، از یک طرف آن، بوی متعفنی بلند شد که او را ناراحت کرد. از ادامه کار خودداری کرد و پسرش [[حارث]] از چاه خارج شد. پس از اندکی، کندن را ادامه داد تا به انتهای آن رسید. در ته چاه چشمهای را دید که بوی مُشک از آن بلند میشد. به کندن ادامه داد تا یک ذراع حفر کرد؛ [[خواب]] بر او [[غلبه]] کرد. در خواب مرد بلند قدی را دید که دارای موهای [[نیکو]] و صورت [[زیبا]] و لباسهای خوب و بوی خوش بود و به او میگفت: بکن تا [[غنیمت]] ببری و تلاش کن تا سالم بمانی و شمشیرها را برای دیگران [[ذخیره]] منما و چاه [[مال]] توست. تو بزرگ [[عرب]] هستی و از [[نسل]] تو [[پیامبر]] آنان و [[ولیّ]] آنان و سبطهای نجیب، [[حکیم]]، عالم و [[بصیر]] آنان خواهد بود و این شمشیرها برای آنان است. امروز آنان نیستند؛ ولی در [[قرن دوم]] از زمان تو، به خاطر آنان [[خدا]] [[زمین]] را منور خواهد کرد؛ شیطانها را از اطراف آن خارج خواهد نمود. آنان (شیطانها) را [[ذلیل]] و [[خوار]] خواهد کرد. پس از [[قدرت]]، [[شیاطین]] را هلاک خواهد کرد؛ [[بتها]] را خوار خواهد کرد؛ پرستندگان بتها را خواهد کشت، هر جا که باشند؛ آن گاه بعد از او نسلی از [[خاندان]] تو باقی خواهد ماند که [[برادر]] و [[وزیر]] او خواهد بود. سن او ([[علی]]) کمتر است. بر بتها توانا خواهد بود (و آنها را سرنگون خواهد کرد). حتی به مقدار اندکی با او (پیامبر) [[مخالفت]] نخواهد کرد و چیزی را پنهان نخواهد داشت. در هر کاری با او [[مشورت]] خواهد کرد؛ در هر کاری که بر او [[هجوم]] آرد. | |||
[[عبدالمطلب]] از [[فهم]] آن [[خواب]] درماند. پس به کندن مشغول شد. هنوز یک وجب نکنده بود که به شاخ و سر آهو برخورد و آن را بیرون آورد و بر آن نقش بسته بود “محمد [[رسول خدا]]{{صل}} و [[علی ولی الله]] فلان شخص ([[مهدی]]) [[خلیفه]] خدا”. از او (مرد قد بلند) پرسیدم فلانی قبل از او یا بعدش خواهد بود؟ گفت: هنوز نیامده است و نه هم چیزی از شرایطش آمده است. عبدالمطلب خارج شد و آب بیرون زد و به او رسید و او بالا میرفت که دید چیز سیاهی که دارای دُنب طولانی است، از او [[سبقت]] میگیرد در رفتن به خانهای که بالای اوست؛ به آن ضربه زد که دنبش [[قطع]] شد. دیگر او را نیافت و فلانی آن را خواهد کشت إن شاءالله و از دیدگاه عبدالمطلب این بود که بیاثر نماید خوابی که در [[چاه]] دیده است<ref>محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج۴، ص۲۲۰.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|اکبر ذاکری، علی]]، [[درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه (کتاب)|درآمدی بر سیره معصومان در کتابهای چهارگانه شیعه]]، ص ؟؟؟.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||