پرش به محتوا

حکومت عباسیان: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۳٬۹۶۰ بایت اضافه‌شده ،  ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۲
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۲۴۹: خط ۲۴۹:
این افراد پس از انتقال [[قدرت]] به [[عباسیان]] ناخشنود بودند، و برخی همانند [[ابوسلمه خلّال]] خواهان واگذاری قدرت به [[علویان]] بودند؛ از سوی دیگر عباسیان قبل از رسیدن به [[حکومت]] با [[فرزندان امام حسن]] [[مجتبی]]{{ع}} [[بیعت]] کرده بودند و آنان را [[شایسته]] حکومت و [[رهبری]] و [[اداره امور]] می‌دانستند، و هنگامی که سفّاح به طور رسمی در [[کوفه]] زمام امور را در دست گرفت و با او بیعت شد، اگرچه می‌دانست [[خاندان امام حسن]]{{ع}} با روی کار آمدن [[بنی‌العباس]] در [[باطن]] موافق نیستند و همچنین بزرگانی از [[فرماندهان]] و بانفوذان خواهان این هستند که [[خاندان پیامبر]] قدرت را به دست بگیرند، اما سفّاح با آنان مماشات می‌کرد و از برخورد تند و [[خشن]] با آنان [[پرهیز]] می‌نمود، و شاید این بدان جهت بود که هنوز ارکان [[حکومت عباسیان]] [[استوار]] نشده بود و او [[بیم]] آن داشت که اگر دست به اقدامی بزند با [[شکست]] رو به رو گردد؛ لذا از برخورد با آنان پرهیز می‌نمود.
این افراد پس از انتقال [[قدرت]] به [[عباسیان]] ناخشنود بودند، و برخی همانند [[ابوسلمه خلّال]] خواهان واگذاری قدرت به [[علویان]] بودند؛ از سوی دیگر عباسیان قبل از رسیدن به [[حکومت]] با [[فرزندان امام حسن]] [[مجتبی]]{{ع}} [[بیعت]] کرده بودند و آنان را [[شایسته]] حکومت و [[رهبری]] و [[اداره امور]] می‌دانستند، و هنگامی که سفّاح به طور رسمی در [[کوفه]] زمام امور را در دست گرفت و با او بیعت شد، اگرچه می‌دانست [[خاندان امام حسن]]{{ع}} با روی کار آمدن [[بنی‌العباس]] در [[باطن]] موافق نیستند و همچنین بزرگانی از [[فرماندهان]] و بانفوذان خواهان این هستند که [[خاندان پیامبر]] قدرت را به دست بگیرند، اما سفّاح با آنان مماشات می‌کرد و از برخورد تند و [[خشن]] با آنان [[پرهیز]] می‌نمود، و شاید این بدان جهت بود که هنوز ارکان [[حکومت عباسیان]] [[استوار]] نشده بود و او [[بیم]] آن داشت که اگر دست به اقدامی بزند با [[شکست]] رو به رو گردد؛ لذا از برخورد با آنان پرهیز می‌نمود.
[[ابوالفرج]] گوید: من کسی از [[آل ابوطالب]] را به یاد ندارم که سفّاح او را کشته باشد جز محمد و [[ابراهیم]] [[فرزندان]] عبداللّه که این دو از او ترسیدند و خود را پنهان کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۱۷۳.</ref>. البته این نسبت به علویان بود امّا راجع به دیگر [[مخالفان]]، به شرح حال آنان خواهیم پرداخت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۱.</ref>
[[ابوالفرج]] گوید: من کسی از [[آل ابوطالب]] را به یاد ندارم که سفّاح او را کشته باشد جز محمد و [[ابراهیم]] [[فرزندان]] عبداللّه که این دو از او ترسیدند و خود را پنهان کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۱۷۳.</ref>. البته این نسبت به علویان بود امّا راجع به دیگر [[مخالفان]]، به شرح حال آنان خواهیم پرداخت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۱.</ref>
==[[ابن هبیره]]==
او [[حاکم]] واسط از طرف [[مروان]] بود و در آنجا متحصّن شده بود؛ پس [[سفاح]]، منصور را برای [[جنگ]] با او فرستاد، پس چون محاصره به طول انجامید درخواست [[صلح]] کردند، و این بعد از کشته شدن مروان بود.
ابن هبیره ابتدا [[تصمیم]] گرفت [[مردم]] را به [[محمد بن عبدالله بن حسن]] [[دعوت]] کند و به او [[نامه]] نوشت ولی [[محمد بن عبدالله]] در جواب دادن تأخیر کرد.
پس سفاح با [[قبایل]] [[یمن]] از [[یاران]] ابن هبیره مکاتبه کرد و آنها را متمایل به خود نمود و سفیرانی میان ابن هبیره و منصور رفت و آمد کردند تا اینکه [[ابوجعفر منصور]]، امانی را برای [[ابن هبیره]] نوشت؛ ابن هبیره چهل [[روز]] مکث کرد و با [[علما]] [[مشورت]] کرد تا اینکه [[راضی]] شد و آن را پذیرفت، منصور هم آن را نزد [[سفاح]] فرستاد، او نیز قبول کرد.
پس از آن ابن هبیره با یک‌هزار و سیصد نفر نزد منصور آمد، سفاح [[اصرار]] داشت که [[ابو جعفر منصور ابن هبیره]] را به [[قتل]] برساند، و منصور به او مراجعه می‌کرد و او را از کشتن ابن هبیره باز می‌داشت، تا اینکه سفاح به او [[نامه]] نوشت: به [[خدا]] [[سوگند]] یا ابن هبیره را می‌کشی و یا اینکه من کسی را می‌فرستم تا او را از حجره تو بیرون آورده و به قتل برساند.
از این رو منصور [[تصمیم]] بر قتل ابن هبیره گرفت؛ پس فرستاد بزرگان [[قبیله]] قیس و [[مضر]] را که با ابن هبیره بودند حاضر کرد و دستوراتش را به آنان داد، وقتی آنان رفتند ابن هبیره و پسرش [[داود]] و [[کودک]] خردسالش در دامانش بود که وی را کنار زده و او و پسرش داود را کشتند و سرهای آنان را نزد منصور آوردند.
[[حکم بن عبدالملک]] که از [[یاران]] ابن هبیره بود فرار کرد و ابوجعفر منصور او را [[امان]] داد اما او نپذیرفت، پس سفاح او را نیز کشت<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۲.</ref>
==نامه ابو سَلَمه==
[[ابو سلمه]] خلال را [[وزیر]] [[آل محمد]]{{صل}} می‌نامیدند و در به [[قدرت]] رسیدن [[عباسیان]] و از بین بردن [[مروانیان]] نقش مؤثری داشت؛ او از جمله کسانی بود که در [[باطن]] میل داشت که قدرت در [[اختیار]] [[علویان]] قرار گیرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۹.</ref>.
[[ابوسلمه]] نامه‌ای به [[امام صادق]]{{ع}} نوشت و [[خلافت]] را در آن نامه به آن [[حضرت]] پیشنهاد نمود، [[امام]]{{ع}} از [[پذیرفتن]] آن [[امتناع]] کرد و به او خبر داد که [[ابراهیم امام]] از [[شام]] به [[عراق]] نمی‌رسد و این امر (خلافت) برای دو برادرش، نخست [[برادر]] کوچک‌تر و سپس برادر بزرگ‌تر خواهد بود، و در [[فرزندان]] برادر بزرگ‌تر باقی می‌ماند.
و در برخی از [[تواریخ]] آمده است: هنگامی که [[نامه]] خلّال به [[امام صادق]]{{ع}} رسید شب بود، پس از آنکه آن [[حضرت]] نامه را خواند روی چراغ نهاد و آن را سوزاند.
فرستاده در حالی که [[گمان]] می‌کرد این کار [[امام]]{{ع}} به جهت [[حفظ]] و مخفی ماندن این امر صورت گرفت به آن حضرت گفت: آیا این نامه پاسخ دارد؟
امام{{ع}} فرمود: پاسخ همان بود که [[مشاهده]] کردی.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۳.</ref>
==نامه [[ابو مسلم]]==
هنگامی که خبر [[وفات]] [[ابراهیم امام]] به ابومسلم رسید نامه‌هایی برای [[جعفر بن محمد]] و [[عبدالله بن حسن]] و [[محمد بن علی بن الحسین]] به [[حجاز]] فرستاد و هر کدام از آنان را به [[خلافت]] [[دعوت]] کرد.
آن پیک ابتدا نزد امام صادق{{ع}} رفت، چون آن حضرت نامه را خواند آن را سوزانید و فرمود: این است پاسخ نامه.
پس آن پیک نزد عبدالله بن حسن رفت، وقتی او نامه را خواند گفت: من پیر هستم ولی فرزندم محمد، مهدیِ این [[امّت]] است. پس عبدالله سوار شد و نزد جعفر{{ع}} رفت، آن حضرت بیرون آمد و دست بر گردن مرکب او نهاد و فرمود: ای [[ابا محمد]]! برای چه در این وقت آمده‌ای؟
عبدالله او را از جریان نامه خبر داد، امام{{ع}} فرمود: [[اقدام]] نکنید که این امر زمانش فرا نرسیده است.
[[عبدالله بن الحسن]] در [[خشم]] شد و گفت: من می‌دانم که [[واقعیت]] چیزی است خلاف آنچه می‌گویی ولی [[حسادت]] نسبت به فرزندم تو را به این موضع‌گیری کشاند.
امام{{ع}} او فرمود: نه به [[خدا]] [[سوگند]] چنین نیست بلکه خلافت در این و برادرش و فرزندانش خواهد بود و از تو نباشد، پس دست خود را بر شانه [[ابو العباس سفاح]] زد و حرکت کرد.
[[عبدالصمد بن علی]] و [[ابوجعفر محمد بن علی بن عبدالله بن عباس]] به دنبال آن حضرت رفتند و به او گفتند: آیا چنین می‌گویی؟ فرمود: آری به خدا سوگند می‌گویم و می‌دانم<ref>مناقب ابن شهرآشوب، ج۴، ص۲۲۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۳.</ref>
==[[خشم]] [[سفاح]] بر [[ابوسلمه]]==
[[رفتار]] ابوسلمه با سفّاح به گونه‌ای بود که سفاح نسبت به او [[خشمگین]] شد، پس به ابومسلم نامه‌ای فرستاد و نظر خود را نسبت به ابوسلمه که قصد [[خیانت]] کرده بود به [[آگاهی]] او رساند.
[[ابو مسلم]] برای سفاح نوشت: اگر [[امیرالمؤمنین]] از کار او مطمئن است، او را به [[قتل]] برساند. [[داود بن علی]] به سفّاح گفت: ای امیرالمؤمنین! این کار را مکن که ابو مسلم روزی بر تو به وسیله آن [[احتجاج]] کند، و [[اهل]] [[خراسان]] که با تو هستند همه [[یاران]] او می‌باشند، و [[منزلت]] ابوسلمه هم در میان آنها همانند منزلت ابو مسلم (به او [[امیر]] [[آل محمد]] نیز می‌گفتند) است، ولی نامه‌ای به ابو مسلم بنویس که او کسی را بفرستد تا [[ابو سلمه]] را به قتل برساند.
وقتی سفاح به ابومسلم [[نامه]] نوشت، ابومسلم مراد بن انس را برای این کار فرستاد. پس او نزد سفاح آمد و او را از علت آمدنش که کشتن ابوسلمه است [[آگاه]] کرد.
سفاح امر کرد تا منادی ندا دهد که امیرالمؤمنین از ابو سلمه [[خشنود]] و [[راضی]] شده و او را [[طلب]] کرده و خلعت به او پوشانده است (و این سیاستی بود که پس از کشتن ابو سلمه، کشته شدن او را به سفاح نسبت ندهند).
پس ابوسلمه بر سفاح وارد شد و تا پاسی از شب نزد او بود؛ او به [[تنهایی]] از نزد سفاح بیرون آمد که مراد بن انس و همراهانش سر راهش را گرفته و او را کشتند.
پس از آن گفتند: [[خوارج]] ابوسلمه را کشتند.
فردای آن شب [[جسد]] او را بیرون آورده و [[یحیی بن محمد بن علی]] بر او [[نماز]] گزارد و او را در «هاشمیه» نزدیک [[کوفه]] [[دفن]] کردند.
هنگامی که ابوسلمه کشته شد، سفّاح [[برادر]] خود [[ابوجعفر منصور]] را نزد ابومسلم فرستاد، او به همراه [[عبیدالله بن حسن اعرج]] و [[سلیمان بن کثیر]] نزد ابومسلم رفتند، [[سلیمان بن کثیر]] به عبیدالله گفت: ما امیدواریم که امر شما تمام شود ([[حکومت]] به شما برسد)، اگر می‌خواهید ما را به آنچه قصد دارید، [[دعوت]] کنید.
[[عبیدالله بن الحسن]] [[گمان]] کرد این دسیسه‌ای از طرف ابومسلم باشد و ترسید که این خبر به ابومسلم برسد و او را بکشد، پس نزد ابومسلم رفت و او را از این امر [[آگاه]] کرد.
ابومسلم [[سلیمان]] را [[طلب]] کرد و گفت: [[سخن امام]] ([[سفاح]]) را [[حفظ]] کردی که به من گفت: هر کس را که مورد [[اتهام]] تو باشد او را به [[قتل]] برسان؟ گفت: آری.
پس به [[سلمان بن کثیر]] گفت: تو مورد اتهام هستی.
سلیمان گفت: تو را قسم می‌دهم.
گفت: قسم مده، تو به [[امام]] [[خیانت]] کردی؛ و دستور داد سر از [[بدن]] او جدا کردند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۴.</ref>
==[[مرگ]] [[ابو العباس سفاح]]==
دوران سفّاح کوتاه بود و او که در سال ۱۳۲ به [[خلافت]] رسیده بود در سال ۱۳۶ در سن سی و سه سالگی از [[دنیا]] رفت و دوران [[زمامداری]] او کمی بیش از چهار سال بود<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۹.</ref>.
[[جعفر بن یحیی]] گوید: روزی سفاح در آینه نگاه کرد (او مرد زیبارویی بود) و گفت: خدایا! من همانند [[سلیمان بن عبدالملک]] نمی‌گویم که من [[پادشاه]] جوانم بلکه میگویم: خدایا! مرا عمری طولانی در [[اطاعت]] از خودت عطا کن که از [[عافیت]] برخوردار باشم. هنوز سخن او تمام نشده بود که شنید غلامی به [[غلام]] دیگر می‌گوید: مدت میان من و تو دو ماه و پنج [[روز]] می‌باشد. پس گفتۀ آن غلام را به فال بد گرفت و گفت: {{عربی|حَسبيِ اللّه وَ لا قُوَةَ اِلّا بِاللّهِ عَلَیکَ تَوَکَّلتُ وَبِکَ اَستَعِینُ}}.
پس آن مدت دو ماه و پنج روز تمام نشده بود که تب کرد و [[بیماری]] او ادامه یافت، و پس از دو ماه و پنج روز از دنیا رفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۶۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۶.</ref>
==[[بیعت]] برای منصور==
منصور در هنگام مرگ سفّاح در [[مکه]] بود، [[عیسی بن موسی]] برای منصور [[بیعت]] گرفت و برایش نامه‌ای نوشت که او را از [[مرگ]] سفّاح و بیعت برای او [[آگاه]] نمود؛ منصور نامه‌ای به ابومسلم نوشت و او را [[طلب]] کرد. [[ابو مسلم]] نزد منصور آمد، منصور [[نامه]] را به او داد، ابومسلم آن را خواند و نگاهی به منصور کرد، چون دید بسیار نگران است به او گفت: [[خلافت]] به تو رسیده است، برای چه نگران هستی؟
  منصور گفت: از [[شر]] عمویم [[عبدالله بن علی]] [[بیم]] دارم.
ابو مسلم گفت: هراسان مباش که من او را انشاءالله کفایت خواهم کرد؛ زیرا اکثر [[سپاهیان]] او و کسانی که با او هستند [[اهل]] خراسانند و آنان مرا [[نافرمانی]] نمی‌کنند.
پس منصور از [[نگرانی]] بیرون آمد و ابو مسلم با او بیعت کرد، سپس هر دو به [[کوفه]] رفتند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۶.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۸۲٬۱۶۱

ویرایش