جز
وظیفهٔ شمارهٔ ۵، قسمت دوم
HeydariBot (بحث | مشارکتها) جز (وظیفهٔ شمارهٔ ۵) |
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
||
| خط ۲: | خط ۲: | ||
| موضوع مرتبط = فیروز دیلمی | | موضوع مرتبط = فیروز دیلمی | ||
| عنوان مدخل = [[فیروز دیلمی]] | | عنوان مدخل = [[فیروز دیلمی]] | ||
| مداخل مرتبط = | | مداخل مرتبط = [[فیروز دیلمی در تاریخ اسلامی]] - [[فیروز دیلمی در رجال و تراجم]] | ||
| پرسش مرتبط = | | پرسش مرتبط = | ||
}} | }} | ||
==مقدمه== | == مقدمه == | ||
او [[اهل]] [[فارس]] بوده و کسری او و عدهای را به [[جنگ]] [[حبشیان]] [[یمن]] فرستاد و او پس از [[پیروزی]]، در [[صنعا]] (یمن) ماند، تا آنکه خبر [[بعثت پیامبر]]{{صل}} در همهجا منتشر شد. پس به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسید و [[مسلمان]] شد و در حالی که با دو [[خواهر]] [[ازدواج]] کرده بود، رسول خدا{{صل}} به او فرمود یکی از آنها را [[طلاق]] بده و یکی را نگهدار". یکی از کارهای مهم او کشتن [[اسود عنسی]] است که در یمن دعوی [[پیامبری]] کرد، و این عمل نشانگر [[ایمان]] و [[شجاعت]] او است. [[فیروز دیلمی]] در [[زمان]] [[خلافت عثمان]] [[زندگی]] را بدرود گفت<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۶؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۱۸۶.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶.</ref> | او [[اهل]] [[فارس]] بوده و کسری او و عدهای را به [[جنگ]] [[حبشیان]] [[یمن]] فرستاد و او پس از [[پیروزی]]، در [[صنعا]] (یمن) ماند، تا آنکه خبر [[بعثت پیامبر]] {{صل}} در همهجا منتشر شد. پس به حضور [[رسول خدا]] {{صل}} رسید و [[مسلمان]] شد و در حالی که با دو [[خواهر]] [[ازدواج]] کرده بود، رسول خدا {{صل}} به او فرمود یکی از آنها را [[طلاق]] بده و یکی را نگهدار". یکی از کارهای مهم او کشتن [[اسود عنسی]] است که در یمن دعوی [[پیامبری]] کرد، و این عمل نشانگر [[ایمان]] و [[شجاعت]] او است. [[فیروز دیلمی]] در [[زمان]] [[خلافت عثمان]] [[زندگی]] را بدرود گفت<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۶؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۱۸۶.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶.</ref> | ||
==فیروز دیلمی و [[اسود عنسی]]== | == فیروز دیلمی و [[اسود عنسی]] == | ||
زمانی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد، [[پادشاه]] یمن، [[باذان]] بود و پس از آنکه باذان و [[مردم]] یمن مسلمان شدند، رسول خدا{{صل}} [[حکومت]] یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از [[وفات]] باذان [[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان [[عمرو بن حزم]] را [[حاکم]] [[نجران]]، [[خالد بن سعید بن عاص]] را حاکم مناطق بین نجران و [[زبید]]، [[عامر بن شهر]] را حاکم [[همدان]] و پسر باذان را حاکم صنعا، [[طاهر بن ابی هاله]] را حاکم عک و اشعریین، [[ابوموسی]] را حاکم مأرب، [[یعلی بن امیه]] را حاکم منطقه [[جند]]، و [[زیاد بن لبید انصاری]] را حاکم حضرموت و [[عکاشة بن ثور]] را حاکم سکاسک و [[سکون]] قرار داد و قسمتهای دیگر یمن را به دیگران سپرد. و [[معاذ]] تمام این مناطق را بازرسی میکرد. تا اینکه پیامبر اسلام{{صل}} از [[حجة الوداع]] برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس [[مسیلمه]] [[کذاب]] در یمامه، [[طلیحة بن خالد اسدی]] در [[بنی اسد]] و اسود عنسی که نامش [[عبهلة بن کعب بن عوف]] بود، در یمن [[ادعای پیامبری]] کردند. | زمانی که [[پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد، [[پادشاه]] یمن، [[باذان]] بود و پس از آنکه باذان و [[مردم]] یمن مسلمان شدند، رسول خدا {{صل}} [[حکومت]] یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از [[وفات]] باذان [[پیامبر اسلام]] {{صل}} برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان [[عمرو بن حزم]] را [[حاکم]] [[نجران]]، [[خالد بن سعید بن عاص]] را حاکم مناطق بین نجران و [[زبید]]، [[عامر بن شهر]] را حاکم [[همدان]] و پسر باذان را حاکم صنعا، [[طاهر بن ابی هاله]] را حاکم عک و اشعریین، [[ابوموسی]] را حاکم مأرب، [[یعلی بن امیه]] را حاکم منطقه [[جند]]، و [[زیاد بن لبید انصاری]] را حاکم حضرموت و [[عکاشة بن ثور]] را حاکم سکاسک و [[سکون]] قرار داد و قسمتهای دیگر یمن را به دیگران سپرد. و [[معاذ]] تمام این مناطق را بازرسی میکرد. تا اینکه پیامبر اسلام {{صل}} از [[حجة الوداع]] برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس [[مسیلمه]] [[کذاب]] در یمامه، [[طلیحة بن خالد اسدی]] در [[بنی اسد]] و اسود عنسی که نامش [[عبهلة بن کعب بن عوف]] بود، در یمن [[ادعای پیامبری]] کردند. | ||
[[اسود]] مردی شعبدهباز بود که بعضی از کارهای شگفتانگیز را با نام [[معجزه]] نشان میداد و [[مردم]] او را [[ذوالخمار]] میخواندند، به سبب اینکه همیشه پارچهای بر سر میبست و یا اینکه [[شیطانی]] که با او رابطه داشت و مطالبی را به او میرسانید، خمار نام داشته است. | [[اسود]] مردی شعبدهباز بود که بعضی از کارهای شگفتانگیز را با نام [[معجزه]] نشان میداد و [[مردم]] او را [[ذوالخمار]] میخواندند، به سبب اینکه همیشه پارچهای بر سر میبست و یا اینکه [[شیطانی]] که با او رابطه داشت و مطالبی را به او میرسانید، خمار نام داشته است. | ||
او علیه [[پیامبر]]{{صل}} [[قیام]] کرد و ابتدا [[نجران]] را به [[تصرف]] در آورد و [[عمرو بن حزم]] را فراری داد. پس از آنجا به [[صنعا]] رفت و با [[شهر]]، پسر [[باذان]] جنگید و او را [[شهید]] کرد و با [[آزاد]]، [[همسر]] او [[ازدواج]] کرد و صنعا را نیز تحت [[اختیار]] خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر [[کشور]] پهناور [[یمن]] را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر{{صل}} [[منصوب]] کرده بودند در مأرب به [[ابوموسی]] پیوستند و برخی نیز به [[مدینه]] رفتند. [[معاذ]] نیز به [[سکون]] [[پناهنده]] شد ولی از اینکه مبادا [[اسود]] به آن قسمت توجه کند هراسان بود<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.</ref> | او علیه [[پیامبر]] {{صل}} [[قیام]] کرد و ابتدا [[نجران]] را به [[تصرف]] در آورد و [[عمرو بن حزم]] را فراری داد. پس از آنجا به [[صنعا]] رفت و با [[شهر]]، پسر [[باذان]] جنگید و او را [[شهید]] کرد و با [[آزاد]]، [[همسر]] او [[ازدواج]] کرد و صنعا را نیز تحت [[اختیار]] خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر [[کشور]] پهناور [[یمن]] را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر {{صل}} [[منصوب]] کرده بودند در مأرب به [[ابوموسی]] پیوستند و برخی نیز به [[مدینه]] رفتند. [[معاذ]] نیز به [[سکون]] [[پناهنده]] شد ولی از اینکه مبادا [[اسود]] به آن قسمت توجه کند هراسان بود<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.</ref> | ||
==فیروز دیلمی و کشتن اسود== | == فیروز دیلمی و کشتن اسود == | ||
پس از [[تسلط]] اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر [[عقیده]] خود باقی بودند، در ظاهر با او [[همکاری]] میکردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق [[حکومت]] اسود کسی به [[دفاع]] برنخاست. تا اینکه [[نامه]] [[رسول خدا]]{{صل}} به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان [[فرمان]] داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در [[ایمان]] خود پایدارند، کمک بخواهند. | پس از [[تسلط]] اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر [[عقیده]] خود باقی بودند، در ظاهر با او [[همکاری]] میکردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق [[حکومت]] اسود کسی به [[دفاع]] برنخاست. تا اینکه [[نامه]] [[رسول خدا]] {{صل}} به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان [[فرمان]] داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در [[ایمان]] خود پایدارند، کمک بخواهند. | ||
این سه نفر با هم [[مشورت]] کرده، [[تصمیم]] گرفتند که این موضوع را با [[قیس بن عبد یغوث]] که از [[نزدیکان]] اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود میترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها [[پیام]] رسول خدا{{صل}} را به او رساندند، او با [[جان]] و [[دل]] از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به [[اسود]] خبر میداد. پس اسود [[قیس]] را خواست و به او گفت: "به من [[وحی]] شده که تو به [[دشمنان]] من پیوستهای و من [[مأمور]] شدهام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به فیروز و همکارانش گزارش کرد، و از طرفی، اسود آنها را خواست و تهدیدشان کرد ولی آنها با عذرخواهی از دست او خلاص شدند و اما آنها از اسود و اسود از ایشان هراسان بود. | این سه نفر با هم [[مشورت]] کرده، [[تصمیم]] گرفتند که این موضوع را با [[قیس بن عبد یغوث]] که از [[نزدیکان]] اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود میترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها [[پیام]] رسول خدا {{صل}} را به او رساندند، او با [[جان]] و [[دل]] از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به [[اسود]] خبر میداد. پس اسود [[قیس]] را خواست و به او گفت: "به من [[وحی]] شده که تو به [[دشمنان]] من پیوستهای و من [[مأمور]] شدهام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به فیروز و همکارانش گزارش کرد، و از طرفی، اسود آنها را خواست و تهدیدشان کرد ولی آنها با عذرخواهی از دست او خلاص شدند و اما آنها از اسود و اسود از ایشان هراسان بود. | ||
در این حال، [[پیامبر]]{{صل}} به سران و بزرگان [[یمن]] نامههایی نوشت و به آنها [[فرمان]] داد تا به فیروز و همدستانشان کمک کنند، لذا سیل نامههای بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر ندادهایم، کاری نکنید. | در این حال، [[پیامبر]] {{صل}} به سران و بزرگان [[یمن]] نامههایی نوشت و به آنها [[فرمان]] داد تا به فیروز و همدستانشان کمک کنند، لذا سیل نامههای بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر ندادهایم، کاری نکنید. | ||
فیروز و همکارانش اندیشیدند که تا به [[خانه]] اسود [[راه]] نیافتهایم به [[هدف]] نمیرسیم لذا فیروز نزد [[آزاد]]، [[همسر]] اسود رفت و او را از هدف خود [[آگاه]] ساخت و کشته شدن همسر سابقش را یادآور شد و از او کمک خواست. آزاد گفت: "در نظر من هیچ کسی بدتر از او نیست، زیرا [[حقوق الهی]] را رعایت نکرده و از انجام هیچ کار [[زشتی]] خودداری نمیکند؛ شما تصمیمتان را بگیرید و سپس مرا آگاه کنید تا شما را [[راهنمایی]] کنم". | فیروز و همکارانش اندیشیدند که تا به [[خانه]] اسود [[راه]] نیافتهایم به [[هدف]] نمیرسیم لذا فیروز نزد [[آزاد]]، [[همسر]] اسود رفت و او را از هدف خود [[آگاه]] ساخت و کشته شدن همسر سابقش را یادآور شد و از او کمک خواست. آزاد گفت: "در نظر من هیچ کسی بدتر از او نیست، زیرا [[حقوق الهی]] را رعایت نکرده و از انجام هیچ کار [[زشتی]] خودداری نمیکند؛ شما تصمیمتان را بگیرید و سپس مرا آگاه کنید تا شما را [[راهنمایی]] کنم". | ||
| خط ۴۶: | خط ۴۶: | ||
سپس آنها گفتند: این حادثه را چگونه به [[مردم]] خبر دهیم تا طرفداران اسود نشورند و حادثه تلخی رخ ندهد. پس گفتند: حادثه را تا [[اذان]] صبح پنهان میکنیم و آنگاه با گفتن اذان مردم باخبر میشوند. هنگام اذان صبح با گفته شدن عبارت {{عربی|اشهد ان محمدا رسول الله، و ان عبهله كذاب}}؛ تمام [[مردم]] [[صنعا]] فهمیدند که کار [[اسود]] تمام شده است. | سپس آنها گفتند: این حادثه را چگونه به [[مردم]] خبر دهیم تا طرفداران اسود نشورند و حادثه تلخی رخ ندهد. پس گفتند: حادثه را تا [[اذان]] صبح پنهان میکنیم و آنگاه با گفتن اذان مردم باخبر میشوند. هنگام اذان صبح با گفته شدن عبارت {{عربی|اشهد ان محمدا رسول الله، و ان عبهله كذاب}}؛ تمام [[مردم]] [[صنعا]] فهمیدند که کار [[اسود]] تمام شده است. | ||
در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[مدینه]] [[بیمار]] بود و صبحگاهی به [[مردم مدینه]] خبر دادند که اسود کشته شد و مردی [[مبارک]] از قبیلهای مبارک او را کشت. ولی قاصدی که خبر کشته شدن اسود را به مدینه آورد، در آخر [[ربیع]] [[الأول]]، تقریبا یک ماه پس از [[رحلت رسول خدا]]{{صل}} به مدینه رسید و این خبر را آورد <ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۳۱-۲۳۵ (با تلخیص)؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۱۱-۴۱۲ (به نقل از: المنتقی کازرونی).</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۸-۵۴۱.</ref> | در این هنگام [[پیامبر اکرم]] {{صل}} در [[مدینه]] [[بیمار]] بود و صبحگاهی به [[مردم مدینه]] خبر دادند که اسود کشته شد و مردی [[مبارک]] از قبیلهای مبارک او را کشت. ولی قاصدی که خبر کشته شدن اسود را به مدینه آورد، در آخر [[ربیع]] [[الأول]]، تقریبا یک ماه پس از [[رحلت رسول خدا]] {{صل}} به مدینه رسید و این خبر را آورد <ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۳۱-۲۳۵ (با تلخیص)؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۱۱-۴۱۲ (به نقل از: المنتقی کازرونی).</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۸-۵۴۱.</ref> | ||
== منابع == | == منابع == | ||