سبب شهادت حضرت فاطمه: تفاوت میان نسخهها
جز
جایگزینی متن - 'عمربن' به 'عمر بن'
جز (جایگزینی متن - 'وصف' به 'وصف') |
جز (جایگزینی متن - 'عمربن' به 'عمر بن') |
||
| خط ۷۷: | خط ۷۷: | ||
[[طبری]] هم در دلائل الامامه از [[ابن مسکان]] از [[ابی بصیر]] از [[امام صادق]] {{ع}} [[روایت]] میکند که [[حضرت]] فرمودند: «سبب [[وفات]] [[فاطمه]] {{س}} این بود که [[قنفذ]] [[غلام]] [[عمر]] با آهنی که در انتهای غلاف [[شمشیر]] است، ضربهای به سینه او زد و در اثر آن [[محسن]] را سقط کرد. به خاطر همین ضربه به شدت [[بیمار]] شد»<ref>{{متن حدیث|كَانَ سَبَبُ وَفَاتِهَا أَنَّ قُنْفُذاً مَوْلَى عُمَرَ لَكَزَهَا بِنَعْلِ السَّيْفِ بِأَمْرِهِ، فَأَسْقَطَتْ مُحَسِّناً وَ مَرِضَتْ مِنْ ذَلِكَ مَرَضاً شَدِيداً}}؛ دلائل الإمامة، محمد بن جریر بن رستم طبری، ص۴۵؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج۴۳، ص۱۷۰؛ بیت الأحزان، شیخ عباس قمی، ص۶۰. </ref>. | [[طبری]] هم در دلائل الامامه از [[ابن مسکان]] از [[ابی بصیر]] از [[امام صادق]] {{ع}} [[روایت]] میکند که [[حضرت]] فرمودند: «سبب [[وفات]] [[فاطمه]] {{س}} این بود که [[قنفذ]] [[غلام]] [[عمر]] با آهنی که در انتهای غلاف [[شمشیر]] است، ضربهای به سینه او زد و در اثر آن [[محسن]] را سقط کرد. به خاطر همین ضربه به شدت [[بیمار]] شد»<ref>{{متن حدیث|كَانَ سَبَبُ وَفَاتِهَا أَنَّ قُنْفُذاً مَوْلَى عُمَرَ لَكَزَهَا بِنَعْلِ السَّيْفِ بِأَمْرِهِ، فَأَسْقَطَتْ مُحَسِّناً وَ مَرِضَتْ مِنْ ذَلِكَ مَرَضاً شَدِيداً}}؛ دلائل الإمامة، محمد بن جریر بن رستم طبری، ص۴۵؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج۴۳، ص۱۷۰؛ بیت الأحزان، شیخ عباس قمی، ص۶۰. </ref>. | ||
درباره [[سختگیری]] [[خلیفه دوم]] بر [[فاطمه زهرا]] {{س}} هم [[علامه مجلسی]] با اسناد خود، عهدنامهای را از | درباره [[سختگیری]] [[خلیفه دوم]] بر [[فاطمه زهرا]] {{س}} هم [[علامه مجلسی]] با اسناد خود، عهدنامهای را از عمر بن خطاب به [[معاویه]] نقل میکند که از عملکرد خود پرده میدارد. این [[عهدنامه]] پس از [[شهادت]] حضرت [[سیدالشهداء]] به وسیله [[یزید]] برای [[عبدالله بن عمر بن خطاب]] قرائت شده است. در پشت درب [[خانه فاطمه]] {{س}} فریاد زدم: اگر علی {{ع}} خارج نشود، با هیزم بسیاری میآیم و آتشی بر [[اهل]] این [[خانه]] افروخته و هر کس را که در آن است میسوزانم؛ مگر اینکه علی {{ع}} [[بیعت]] نماید. تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه {{س}} را زدم. به [[خالد بن ولید]] گفتم: تو و مردانمان برای جمعآوری هیزم بروید؛ من آن را [[آتش]] میزنم. فاطمه {{س}} گفت: ای [[دشمن خدا]] و [[رسول]] او و [[امیر مؤمنان]]. به دستان فاطمه {{س}} که روی درب گذاشته بود و مانع باز کردن آن میشد، ضربهای زدم و درب را هل دادم. فاطمه {{س}} بر من سخت گرفت و من نیز دو [[کف دست]] او را با تازیانه زدم که برایش دردناک بود. صدای ناله و [[گریه]] او را شنیدم و خواستم که از درب کنار رفته و فاصله بگیرم (اما در آن لحظه) به یاد کینههای علی {{ع}} و [[اصرار]] او در ریختن [[خون]] بزرگان [[عرب]] (سران [[مشرکین]]) و [[نیرنگ]] و جادوی محمد {{صل}} افتادم. به این خاطر با لگد به در کوبیدم؛ به گونهای که احشاء او به چوبه پشت در چسبید. شنیدم که [[فاطمه]] {{س}} فریادی زد که من [[گمان]] کردم [[شهر مدینه]] زیر و رو شده است و گفت: «[[آه]] ای [[پدر]] ای [[رسول خدا]]! با حبیبه و دختر تو این چنین کردند. آه ای [[فضه]] مرا دریاب؛ به [[خدا]] قسم آن [[فرزندی]] که در شکم داشتم، کشته شد. در حالی که فاطمه {{س}} به دیوار تکیه داده بود، نالهای همچون ناله زنی که در حال وضع حمل است، از او شنیدم. درب را هل دادم و داخل [[خانه]] شدم. فاطمه {{س}} به گونهای به طرف من آمد که چشمانم را بست (راه دیدم را بست) پس از روی مقنعه چنان سیلی به گونههای او زدم که گوشوارهاش کنده شد و روی [[زمین]] افتاد. علی {{ع}} (به طرف من) خارج شد. هنگامی که متوجه او شدم به سرعت از خانه خارج شدم و به خالد و [[قنفذ]] و کسانی که با آن دو بودند، گفتم: از امری بزرگ [[نجات]] یافتم»<ref>{{متن حدیث|يَا أَبَتَاهْ! يَا رَسُولَ اللَّهِ! هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ ابْنَتِكَ، آهِ يَا فِضَّةُ! إِلَيْكِ فَخُذِينِي فَقَدْ وَ اللَّهِ قُتِلَ مَا فِي أَحْشَائِي مِنْ حَمْلٍ، وَ سَمِعْتُهَا تَمْخَضُ وَ هِيَ مُسْتَنِدَةٌ إِلَى الْجِدَارِ، فَدَفَعْتُ الْبَابَ وَ دَخَلْتُ فَأَقْبَلَتْ إِلَيَّ بِوَجْهٍ أَغْشَى بَصَرِي، فَصَفَقْتُ صَفْقَةً عَلَى خَدَّيْهَا مِنْ ظَاهِرِ الْخِمَارِ فَانْقَطَعَ قُرْطُهَا وَ تَنَاثَرَتْ إِلَى الْأَرْضِ، وَ خَرَجَ عَلِيٌّ، فَلَمَّا أَحْسَسْتُ بِهِ أَسْرَعْتُ إِلَى خَارِجِ الدَّارِ وَ قُلْتُ لِخَالِدٍ وَ قُنْفُذٍ وَ مَنْ مَعَهُمَا: نَجَوْتُ مِنْ أَمْرٍ عَظِيمٍ. وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى: قَدْ جَنَيْتُ جِنَايَةً عَظِيمَةً لَا آمَنُ عَلَى نَفْسِي}}؛ نزهه الکرام و بستان العوام، محمد بن حسین رازی، ج۱، ص۳۱۵؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج۳۰، ص۲۹۴.</ref>. | ||
در [[روایت]] دیگری آمده است: [[جنایت]] بزرگی را مرتکب شدم که بر [[جان]] خود ایمن نیستم. این واقعه در منابع دیگر هم آمده است<ref>عوالم العلوم، شیخ عبد الله بن نورالله بحرانی اصفهانی، ج۱۱، ص۴۰۸؛ بیت الأحزان، شیخ عباس قمی، ص۱۲۱؛ مأساة الزهراء، سید جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۱۸۱.</ref>. بنا به نقل دیلمی از [[حضرت زهرا]] {{س}}، شباهت زیادی با اعتراف [[خلیفه دوم]] دارد. [[حضرت]] فرمود: هیزم بسیاری پشت درب [[خانه]] ما قرار دادند و [[آتش]] آوردند تا ما را آتش بزنند؛ دست به چوبههای درب خانه گذاشتم و آنان را به [[خدا]] و پدرم قسم دادم که از ما دست برداشته و از این امر منصرف شوند. [[عمر]] تازیانه را از دست [[قنفذ]]، [[غلام]] [[ابوبکر]] گرفت و با آن به دست من زد. تازیانه چنان بر دست من تأثیر گذارده بود که مانند دستبند شده بود. آنگاه با پایش به درب کوبید و آن را به طرف من که باردار بودم، برگردانید. من با صورت به [[زمین]] افتادم و در حالی که آتش زبانه میکشید با دستش ضربهای به صورت من زد به گونهای که گوشوارهام از گوشم افتاد. در آن حال درد زایمان به سراغم آمد و [[محسن]] آن کشته بیگناه را سقط کردم<ref>ارشاد القلوب، أبومحمد حسن بن محمد دیلمی، ج۲، ص۳۵۸.</ref>. | در [[روایت]] دیگری آمده است: [[جنایت]] بزرگی را مرتکب شدم که بر [[جان]] خود ایمن نیستم. این واقعه در منابع دیگر هم آمده است<ref>عوالم العلوم، شیخ عبد الله بن نورالله بحرانی اصفهانی، ج۱۱، ص۴۰۸؛ بیت الأحزان، شیخ عباس قمی، ص۱۲۱؛ مأساة الزهراء، سید جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۱۸۱.</ref>. بنا به نقل دیلمی از [[حضرت زهرا]] {{س}}، شباهت زیادی با اعتراف [[خلیفه دوم]] دارد. [[حضرت]] فرمود: هیزم بسیاری پشت درب [[خانه]] ما قرار دادند و [[آتش]] آوردند تا ما را آتش بزنند؛ دست به چوبههای درب خانه گذاشتم و آنان را به [[خدا]] و پدرم قسم دادم که از ما دست برداشته و از این امر منصرف شوند. [[عمر]] تازیانه را از دست [[قنفذ]]، [[غلام]] [[ابوبکر]] گرفت و با آن به دست من زد. تازیانه چنان بر دست من تأثیر گذارده بود که مانند دستبند شده بود. آنگاه با پایش به درب کوبید و آن را به طرف من که باردار بودم، برگردانید. من با صورت به [[زمین]] افتادم و در حالی که آتش زبانه میکشید با دستش ضربهای به صورت من زد به گونهای که گوشوارهام از گوشم افتاد. در آن حال درد زایمان به سراغم آمد و [[محسن]] آن کشته بیگناه را سقط کردم<ref>ارشاد القلوب، أبومحمد حسن بن محمد دیلمی، ج۲، ص۳۵۸.</ref>. | ||