کرامات امام علی: تفاوت میان نسخه‌ها

خط ۵۳: خط ۵۳:
[[روایت]] شده از [[ابن عبّاس]] که گفت: چون [[پیامبر]] {{صل}} برای [[نبرد]] با [[بنی‌المصطلق]] بیرون رفت، آخر شب در نزدیکی یک وادی فرود آمد، [[جبرئیل]] فرود آمد و به حضرت خبر داد که [[طائفه]]‌ای از [[کفّار]] [[جنّ]] در درون درّه پنهان شدند و می‌خواهند [[نیرنگ]] بزنند و قصد شما کردند تا هنگام گذشتن از آن به [[اصحاب]]‌تان ضرر بزنند. [[رسول خدا]] {{صل}} [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} را خواست و فرمود: به این درّه برو و [[دشمنان خدا]] را ـ از جنّ که قصد تو کنند ـ با [[نیروی الهی]] خود دفع کن و اسم‌هایی که تو را بدان مخصوص گردانید، [[حصن]] خود ساز و صد مرد را که با او بودند، با امیرالمؤمنین {{ع}} فرستاد و به آنها فرمود: با او باشید و فرمانش را [[اطاعت]] کنید. امیرالمؤمنین {{ع}} به سوی درّه رفت و چون نزدیک لبه آن رسید به آن صد نفر همراهانش فرمود: نزدیک لبه و کنار آن بایستید و کاری نکنید تا به شما اجازه بدهم و خودش تا لبه و کنار درّه و وادی پیش رفت و به [[خداوند]] از دشمنانش [[پناه]] برد و [[نام خداوند]] بر زبان آورد. پس به صد نفر همراهانش اشاره کرد که نزدیک بیایید، چون به مسافت پرتاب یک تیر نزدیک آمدند، آن حضرت قصد فرود آمدن به درّه را نمود و خواست به وادی فرو رود، بادی شدید وزید که نزدیک بود آن [[قوم]] بر روی در افتند و گام آنها از [[ترس]] [[دشمن]] [[پایدار]] نمی‌ماند از ترس آنچه به آنها رسیده بود. پس امیرالمؤمنین {{ع}} فریاد زد و گفت: منم [[علی بن ابی طالب]] [[وصیّ]] رسول خدا و پسر عموی او، اگر [[امان]] می‌خواهید بایستید! و در چشم همراهان، مردمی پدیدار شدند همچون [[هندوان]] (افراد سیاهی) که گویا مشعل‌های [[آتش]] در دست دارند و در کناره‌های درّه جا گرفته بودند و امیرالمؤمنین{{ع}} به درون درّه فرو رفت و [[قرآن]] می‌خواند و با شمشیرش به راست و چپ می‌راند و درنگی نکرد که آن اشخاص چون [[دود]] سیاهی شدند و [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} [[تکبیر]] گفت و از درّه بالا آمد و با آن [[سپاه]] ایستاد تا مکان از آنچه دود و غبار داشت [[پاک]] شد. [[اصحاب رسول خدا]] {{صل}} گفتند: یا ابالحسن! چه دیدی؟ نزدیک بود که ما از [[ترس]] بر تو هلاک شویم بیشتر از آنچه برای خود در [[هراس]] بودیم! امیرالمؤمنین {{ع}} فرمود: چون آنها آشکار شدند، نام‌های خاص [[خداوند]] را خواندم، آنها حقیر و [[خوار]] شدند و دانستم که ترسیدند و من بدون ترس درون وادی رفتم و اگر آنها بر آن حال می‌ماندند (و به جای خود ایستاده بودند) همه را هلاک می‌کردم و [[خدای تعالی]] [[کید]] و [[نیرنگ]] آنها را کفایت کرد و از [[مسلمانان]] [[شرّ]] آنها را گردانید. و هر چه از ایشان مانده‌اند پیش از من نزد [[پیامبر]] {{صل}} می‌روند و [[ایمان]] می‌آورند. پس امیرالمؤمنین {{ع}} و همراهانش نزد [[رسول خدا]] {{صل}} برگشتند و به وی گزارش دادند (و این حال را بازگو کردند.) پیامبر {{صل}} شاد شد و درباره او [[دعا]] کرد و فرمود: [[یا علی]]! هر کدام از [[خدا]] ترسیدند پیش از آنکه تو بیایی نزد من آمدند و [[مسلمان]] شدند و من [[اسلام]] آنها را پذیرفتم<ref>الارشاد، مفید، ج۱، ص۳۳۹ ـ ۳۴۱؛ بحار الانوار، ج۳۹، ص۱۷۶.</ref>.<ref>[[سید قاسم علی‌احمدی|علی‌احمدی، سید قاسم]]، [[حقانیت در اوج مظلومیت ج۱ (کتاب)|حقانیت در اوج مظلومیت ج۱]]، ص ۲۸۷.</ref>
[[روایت]] شده از [[ابن عبّاس]] که گفت: چون [[پیامبر]] {{صل}} برای [[نبرد]] با [[بنی‌المصطلق]] بیرون رفت، آخر شب در نزدیکی یک وادی فرود آمد، [[جبرئیل]] فرود آمد و به حضرت خبر داد که [[طائفه]]‌ای از [[کفّار]] [[جنّ]] در درون درّه پنهان شدند و می‌خواهند [[نیرنگ]] بزنند و قصد شما کردند تا هنگام گذشتن از آن به [[اصحاب]]‌تان ضرر بزنند. [[رسول خدا]] {{صل}} [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} را خواست و فرمود: به این درّه برو و [[دشمنان خدا]] را ـ از جنّ که قصد تو کنند ـ با [[نیروی الهی]] خود دفع کن و اسم‌هایی که تو را بدان مخصوص گردانید، [[حصن]] خود ساز و صد مرد را که با او بودند، با امیرالمؤمنین {{ع}} فرستاد و به آنها فرمود: با او باشید و فرمانش را [[اطاعت]] کنید. امیرالمؤمنین {{ع}} به سوی درّه رفت و چون نزدیک لبه آن رسید به آن صد نفر همراهانش فرمود: نزدیک لبه و کنار آن بایستید و کاری نکنید تا به شما اجازه بدهم و خودش تا لبه و کنار درّه و وادی پیش رفت و به [[خداوند]] از دشمنانش [[پناه]] برد و [[نام خداوند]] بر زبان آورد. پس به صد نفر همراهانش اشاره کرد که نزدیک بیایید، چون به مسافت پرتاب یک تیر نزدیک آمدند، آن حضرت قصد فرود آمدن به درّه را نمود و خواست به وادی فرو رود، بادی شدید وزید که نزدیک بود آن [[قوم]] بر روی در افتند و گام آنها از [[ترس]] [[دشمن]] [[پایدار]] نمی‌ماند از ترس آنچه به آنها رسیده بود. پس امیرالمؤمنین {{ع}} فریاد زد و گفت: منم [[علی بن ابی طالب]] [[وصیّ]] رسول خدا و پسر عموی او، اگر [[امان]] می‌خواهید بایستید! و در چشم همراهان، مردمی پدیدار شدند همچون [[هندوان]] (افراد سیاهی) که گویا مشعل‌های [[آتش]] در دست دارند و در کناره‌های درّه جا گرفته بودند و امیرالمؤمنین{{ع}} به درون درّه فرو رفت و [[قرآن]] می‌خواند و با شمشیرش به راست و چپ می‌راند و درنگی نکرد که آن اشخاص چون [[دود]] سیاهی شدند و [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} [[تکبیر]] گفت و از درّه بالا آمد و با آن [[سپاه]] ایستاد تا مکان از آنچه دود و غبار داشت [[پاک]] شد. [[اصحاب رسول خدا]] {{صل}} گفتند: یا ابالحسن! چه دیدی؟ نزدیک بود که ما از [[ترس]] بر تو هلاک شویم بیشتر از آنچه برای خود در [[هراس]] بودیم! امیرالمؤمنین {{ع}} فرمود: چون آنها آشکار شدند، نام‌های خاص [[خداوند]] را خواندم، آنها حقیر و [[خوار]] شدند و دانستم که ترسیدند و من بدون ترس درون وادی رفتم و اگر آنها بر آن حال می‌ماندند (و به جای خود ایستاده بودند) همه را هلاک می‌کردم و [[خدای تعالی]] [[کید]] و [[نیرنگ]] آنها را کفایت کرد و از [[مسلمانان]] [[شرّ]] آنها را گردانید. و هر چه از ایشان مانده‌اند پیش از من نزد [[پیامبر]] {{صل}} می‌روند و [[ایمان]] می‌آورند. پس امیرالمؤمنین {{ع}} و همراهانش نزد [[رسول خدا]] {{صل}} برگشتند و به وی گزارش دادند (و این حال را بازگو کردند.) پیامبر {{صل}} شاد شد و درباره او [[دعا]] کرد و فرمود: [[یا علی]]! هر کدام از [[خدا]] ترسیدند پیش از آنکه تو بیایی نزد من آمدند و [[مسلمان]] شدند و من [[اسلام]] آنها را پذیرفتم<ref>الارشاد، مفید، ج۱، ص۳۳۹ ـ ۳۴۱؛ بحار الانوار، ج۳۹، ص۱۷۶.</ref>.<ref>[[سید قاسم علی‌احمدی|علی‌احمدی، سید قاسم]]، [[حقانیت در اوج مظلومیت ج۱ (کتاب)|حقانیت در اوج مظلومیت ج۱]]، ص ۲۸۷.</ref>


==== کندن در قلعه خیر ====
==== [[کندن در قلعه خیبر]] ====
از آن جمله است آنچه مشهور است و [[اخبار]] بی‌شماری در این باره رسیده و [[دانشمندان]] در [[نقل]] آن اتفاق دارند و [[دوست]] و [[دشمن]] آن را پذیرفته‌اند و آن داستان [[خیبر]] و کندن [[أمیر المؤمنین]] {{ع}} با دست خود درب قلعه و پرتاب کردن آن بر [[زمین]] است و سنگینی آن به اندازه‌ای بود که کمتر از پنجاه نفر نمی‌توانست آن را از جا بردارد و این نیروئی بود که [[خداوند]] او را بدان مخصوص داشت و به وسیله او عادت را به هم زد و آن را نشانه و [[معجزه]] او قرار داد. و این داستان را [[عبد الله]] پسر [[احمد بن حنبل]] در [[حدیثی]] از بزرگان و استادان خود [[نقل]] کرده (و [[سند حدیث]] را به [[جابر]] رساند) که [[جابر]] گفت، در روز [[جنگ خیبر]] [[پیامبر]] {{صل}} [[پرچم]] را به دست [[علی بن ابی طالب]] {{ع}} داد و این پس از آن بود که درباره او [[دعا]] کرد. پس [[علی]] {{ع}} به شتاب به سوی قلعه روان شد و [[یاران]] و همراهان می‌گفتند: [[مدارا]] کن و قدری آهسته رو تا اینکه به قلعه رسید پس درب آن را با دست خود از جا کند و بر [[زمین]] افکند، پس هفتاد تن از ما انجمن کردند و همه کوششان آن بود که در را برگردانند، و نتوانستند<ref>الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج۱، ص۳۳۳ و سایر مصادر تاریخی.</ref>. از خود [[امیر المؤمنین]] {{ع}} [[روایت]] شده که فرمود: "[[سوگند]] به [[خدا]] که من به [[قوّت]] جسدی و حرکت غذایی در از قلعه خیبر بر نکندم که آن را پشت سرم چهل ذراع به دور انداختم (چنان که اعضایم بدان [[احساس]] نکرده است) و لکن به قوّت [[ملکوتی]] و نفسی که به [[نور]] [[ربّ]] خود فروزان است مؤیَّد بودم"<ref>{{متن حدیث|وَ اللَّهِ‏ مَا قَلَعْتُ‏ بَابَ‏ خَيْبَرَ وَ رَمَيْتُ‏ بِهِ خَلْفَ ظَهْرِي أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِيَّةٍ وَ لَا حَرَكَةٍ غِذَائِيَّةٍ لَكِنِّي أُيِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَكُوتِيَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِيئَةٍ}}، الامالی (للصدوق)، ص ۵۱۴ و بحار الانوار، ج ۲۱ ص۲۶.</ref>.<ref>[[عبدالمجید زهادت|زهادت، عبدالمجید]]، [[معارف و عقاید ۵ ج۱ (کتاب)|معارف و عقاید ۵]]؛ [[سید قاسم علی‌احمدی|علی‌احمدی، سید قاسم]]، [[حقانیت در اوج مظلومیت ج۱ (کتاب)|حقانیت در اوج مظلومیت ج۱]]، ص ۲۹۰.</ref>
از آن جمله است آنچه مشهور است و [[اخبار]] بی‌شماری در این باره رسیده و [[دانشمندان]] در [[نقل]] آن اتفاق دارند و [[دوست]] و [[دشمن]] آن را پذیرفته‌اند و آن داستان [[خیبر]] و کندن [[أمیر المؤمنین]] {{ع}} با دست خود درب قلعه و پرتاب کردن آن بر [[زمین]] است و سنگینی آن به اندازه‌ای بود که کمتر از پنجاه نفر نمی‌توانست آن را از جا بردارد و این نیروئی بود که [[خداوند]] او را بدان مخصوص داشت و به وسیله او عادت را به هم زد و آن را نشانه و [[معجزه]] او قرار داد. و این داستان را [[عبد الله]] پسر [[احمد بن حنبل]] در [[حدیثی]] از بزرگان و استادان خود [[نقل]] کرده (و [[سند حدیث]] را به [[جابر]] رساند) که [[جابر]] گفت، در روز [[جنگ خیبر]] [[پیامبر]] {{صل}} [[پرچم]] را به دست [[علی بن ابی طالب]] {{ع}} داد و این پس از آن بود که درباره او [[دعا]] کرد. پس [[علی]] {{ع}} به شتاب به سوی قلعه روان شد و [[یاران]] و همراهان می‌گفتند: [[مدارا]] کن و قدری آهسته رو تا اینکه به قلعه رسید پس درب آن را با دست خود از جا کند و بر [[زمین]] افکند، پس هفتاد تن از ما انجمن کردند و همه کوششان آن بود که در را برگردانند، و نتوانستند<ref>الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج۱، ص۳۳۳ و سایر مصادر تاریخی.</ref>. از خود [[امیر المؤمنین]] {{ع}} [[روایت]] شده که فرمود: "[[سوگند]] به [[خدا]] که من به [[قوّت]] جسدی و حرکت غذایی در از قلعه خیبر بر نکندم که آن را پشت سرم چهل ذراع به دور انداختم (چنان که اعضایم بدان [[احساس]] نکرده است) و لکن به قوّت [[ملکوتی]] و نفسی که به [[نور]] [[ربّ]] خود فروزان است مؤیَّد بودم"<ref>{{متن حدیث|وَ اللَّهِ‏ مَا قَلَعْتُ‏ بَابَ‏ خَيْبَرَ وَ رَمَيْتُ‏ بِهِ خَلْفَ ظَهْرِي أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِيَّةٍ وَ لَا حَرَكَةٍ غِذَائِيَّةٍ لَكِنِّي أُيِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَكُوتِيَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِيئَةٍ}}، الامالی (للصدوق)، ص ۵۱۴ و بحار الانوار، ج ۲۱ ص۲۶.</ref>.<ref>[[عبدالمجید زهادت|زهادت، عبدالمجید]]، [[معارف و عقاید ۵ ج۱ (کتاب)|معارف و عقاید ۵]]؛ [[سید قاسم علی‌احمدی|علی‌احمدی، سید قاسم]]، [[حقانیت در اوج مظلومیت ج۱ (کتاب)|حقانیت در اوج مظلومیت ج۱]]، ص ۲۹۰.</ref>


۲۲۴٬۹۸۹

ویرایش