رنجهای حضرت فاطمه: تفاوت میان نسخهها
جز
جایگزینی متن - 'بنده خدا' به 'بنده خدا'
(صفحهای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = حضرت فاطمه زهرا | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = رنجهای حضرت فاطمه در معارف و سیره فاطمی | پرسش مرتبط = }} == رنجها و مصیبتهای رحلت پیامبر اکرم {{صل}} == ۱. شیخ مفید گفته است: هنگامی که رحلت رسول خدا {{صل}} نزدیک ش...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
|||
| خط ۸۶: | خط ۸۶: | ||
ابوبکر مدتی [[گریه]] کرد. عمر برخاست و گروهی دنبال او راه افتادند تا به [[خانه فاطمه]] {{س}} رسیدند و در [[خانه]] را کوبیدند. آنگاه که [[فاطمه]] {{س}}، فریادهایشان را شنید، با صدایی رسا، پدرش را آواز داد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! پس از تو، چهها از دست پسر خطاب و پسر [[ابیقحافه]] نکشیدم! هنگامی که آن گروه، فریاد فاطمه {{س}} و [[شیون]] و گریههایش را شنیدند، گریان شدند و با دلهای شکسته و جگرهای پاره پاره بازگشتند. | ابوبکر مدتی [[گریه]] کرد. عمر برخاست و گروهی دنبال او راه افتادند تا به [[خانه فاطمه]] {{س}} رسیدند و در [[خانه]] را کوبیدند. آنگاه که [[فاطمه]] {{س}}، فریادهایشان را شنید، با صدایی رسا، پدرش را آواز داد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! پس از تو، چهها از دست پسر خطاب و پسر [[ابیقحافه]] نکشیدم! هنگامی که آن گروه، فریاد فاطمه {{س}} و [[شیون]] و گریههایش را شنیدند، گریان شدند و با دلهای شکسته و جگرهای پاره پاره بازگشتند. | ||
تنها گروهی از [[یاران]] عمر، همراه او بر جای ماندند. آنها علی {{ع}} را بیرون کشیدند و با خود به سوی ابوبکر بردند و گفتند: با ابوبکر بیعت کن. علی {{ع}} گفت: اگر نکردم چه میکنید؟ گفتند: [[سوگند]] به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را با [[شمشیر]] میزنیم. حضرت فرمود: [[بنده | تنها گروهی از [[یاران]] عمر، همراه او بر جای ماندند. آنها علی {{ع}} را بیرون کشیدند و با خود به سوی ابوبکر بردند و گفتند: با ابوبکر بیعت کن. علی {{ع}} گفت: اگر نکردم چه میکنید؟ گفتند: [[سوگند]] به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را با [[شمشیر]] میزنیم. حضرت فرمود: [[بنده خدا]] و [[برادر پیامبر]] [[اکرم]] {{صل}} را میکشید؟!. عمر گفت: بنده خدا را آری، میکشیم؛ ولی [[برادر]] پیامبرش را نه! سپس، رو به ابوبکر که خاموش ایستاده بود کرد و گفت: آیا دستور لازم را نمیدهی؟ ابوبکر گفت: تا زمانی که فاطمه {{س}} در کنارش ایستاده، او را بر کاری [[اجبار]] نخواهم کرد. در این هنگام علی {{ع}} به [[قبر]] [[رسول خدا]] {{صل}} چسبید و با شیون و گریه، فریاد زد و گفت: {{متن قرآن|قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي}}<ref>«(برادرش) گفت: ای فرزند مادرم! این قوم مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند» سوره اعراف، آیه ۱۵۰.</ref><ref>الامامة و السیاسة، ص۱۲.</ref>. | ||
۵. [[عیاشی]] از [[عمرو بن ابی مقدام]] از پدرش از جدش، نقل کرده است: هرگز عظیمتر و دشوارتر از دو [[روز]]، برایم پیش نیامده است: نخست، روزی که [[رسول خدا]] {{صل}} [[رحلت]] کرد و روز دوم؛ پس به [[خدا]] [[سوگند]]! روزی بود که در [[سقیفه بنیساعده]] در طرف راست [[ابوبکر]] نشسته بودم و [[مردم]] با او، [[بیعت]] میکردند. [[عمر]] به وی گفت: تا وقتی علی {{ع}} با تو بیعت نکرده است اختیاری نداری و [[حکومت]] بر تو [[استوار]] نیست. قاصدی به سوی او روانه کن و از وی بخواه که با تو بیعت کند. این مردم بسان رمه گوسفندند که با هر فریادی به سویی میروند. | ۵. [[عیاشی]] از [[عمرو بن ابی مقدام]] از پدرش از جدش، نقل کرده است: هرگز عظیمتر و دشوارتر از دو [[روز]]، برایم پیش نیامده است: نخست، روزی که [[رسول خدا]] {{صل}} [[رحلت]] کرد و روز دوم؛ پس به [[خدا]] [[سوگند]]! روزی بود که در [[سقیفه بنیساعده]] در طرف راست [[ابوبکر]] نشسته بودم و [[مردم]] با او، [[بیعت]] میکردند. [[عمر]] به وی گفت: تا وقتی علی {{ع}} با تو بیعت نکرده است اختیاری نداری و [[حکومت]] بر تو [[استوار]] نیست. قاصدی به سوی او روانه کن و از وی بخواه که با تو بیعت کند. این مردم بسان رمه گوسفندند که با هر فریادی به سویی میروند. | ||