←پرسش مستقیم
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۴۰: | خط ۴۰: | ||
مسلماً آنها تکیه بر ادعا نکردند، و تنها به [[سوگند]] [[قناعت]] ننمودند، بلکه از تعبیر «بلاغ [[مبین]]» اجمالاً استفاده میشود که دلائل و معجزاتی از خود نشان دادند، وگرنه [[ابلاغ]] آنها مصداق «بلاغ مبین» نبود؛ زیرا «بلاغ مبین» باید چنان باشد که [[واقعیت]] را به همه برساند و این جز به کمک دلائل متقن و [[معجزات]] گویا ممکن نیست. | مسلماً آنها تکیه بر ادعا نکردند، و تنها به [[سوگند]] [[قناعت]] ننمودند، بلکه از تعبیر «بلاغ [[مبین]]» اجمالاً استفاده میشود که دلائل و معجزاتی از خود نشان دادند، وگرنه [[ابلاغ]] آنها مصداق «بلاغ مبین» نبود؛ زیرا «بلاغ مبین» باید چنان باشد که [[واقعیت]] را به همه برساند و این جز به کمک دلائل متقن و [[معجزات]] گویا ممکن نیست. | ||
در بعضی از [[روایات]] نیز آمده است که آنها همانند [[حضرت مسیح]]{{ع}} بعضی از [[بیماران]] غیر قابل علاج را - به [[فرمان خدا]] - [[شفا]] دادند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۴۸۹.</ref> | در بعضی از [[روایات]] نیز آمده است که آنها همانند [[حضرت مسیح]]{{ع}} بعضی از [[بیماران]] غیر قابل علاج را - به [[فرمان خدا]] - [[شفا]] دادند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۴۸۹.</ref> | ||
==[[رسولان]] [[انطاکیه]]== | |||
[[مفسر]] عالیقدر «[[طبرسی]]» در «[[مجمع البیان]]» چنین میگوید: حضرت مسیح دو فرستاده از حواریین به [[شهر]] انطاکیه فرستاد، هنگامی که آنها به نزدیکی شهر رسیدند پیرمردی را دیدند که چند گوسفند را به چرا آورده بود او همان «[[حبیب]]» صاحب «[[یس]]» بود، آنها بر او [[سلام]] کردند پیرمرد جواب داد و پرسید شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان [[عیسی]] هستیم، آمدهایم شما را از [[عبادت بتها]] به سوی [[عبادت]] [[خداوند]] [[رحمان]] [[دعوت]] کنیم. | |||
پیرمرد پرسید: آیا [[معجزه]] و نشانهای هم دارید؟ | |||
گفتند: آری بیماران را شفا میدهیم، و نابینای مادرزاد و [[مبتلا]] به «برص» را به [[اذن خداوند]] بهبودی میبخشیم. | |||
پیرمرد گفت: من فرزند [[بیماری]] دارم که سالها در بستر افتاده. | |||
گفتند: با ما بیا تا به خانۀ تو برویم و از حالش خبر گیریم. | |||
پیرمرد همراه آنها رفت و آنها دستی بر تن فرزند او کشیدند، به فرمان خدا سالم از جای برخاست! | |||
این خبر در [[شهر]] پخش شد و به دنبال آن [[خداوند]] گروه کثیری از [[بیماران]] را به دست آنها [[شفا]] داد. | |||
آنها [[پادشاهی]] [[بتپرست]] داشتند، خبر به او رسید آنها را فراخواند و پرسید شما کیستید؟ گفتند: فرستادگان [[عیسی]] هستیم، آمدهایم تو را از [[عبادت]] موجوداتی که نه میشنوند و نه میبینند، به عبادت کسی که هم شنوا و هم بیناست [[دعوت]] کنیم. | |||
[[پادشاه]] گفت: آیا معبودی جز [[خدایان]] ما وجود دارد؟ | |||
گفتند: آری همان کسی که تو و معبودهایت را آفرید؟ | |||
پادشاه گفت: برخیزید! تا من دربارۀ شما [[اندیشه]] کنم (و این تهدیدی نسبت به آنها بود) سپس [[مردم]] آن دو را در بازار گرفتند و زدند. | |||
ولی در [[روایت]] دیگری چنین آمده که دو فرستادۀ عیسی{{ع}} دستشان به پادشاه نرسید و مدتی در آن شهر ماندند، روزی پادشاه از قصر خود بیرون آمده بود، آنها صدا را به [[تکبیر]] بلند کرده و نام «[[الله]]» را به [[عظمت]] یاد کردند، پادشاه در [[غضب]] شد و دستور [[حبس]] آنها را صادر کرد، و هر کدام را یکصد تازیانه زد. | |||
هنگامی که این دو فرستاده [[مسیح]] [[تکذیب]] شدند و مضروب گشتند [[حضرت مسیح]]{{ع}} «[[شمعون الصفا]]» را که بزرگ حواریین بود به دنبال آنها فرستاد. | |||
«[[شمعون]]» به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح [[دوستی]] با اطرافیان شاه ریخت، آنها از دوستی او [[لذت]] بردند، و خبر را به پادشاه رسانیدند، او نیز از وی دعوت کرد و از [[همنشینان]] خود قرار داد و [[احترام]] نمود. | |||
«شمعون» روزی گفت: ای پادشاه! من شنیدهام دو نفر در حبس تو [[زندانی]] شدهاند، و هنگامی که تو را به غیر آئینت خواندهاند آنها را زدهای؟ آیا هیچ به سخنان آنها گوش فرا دادهای؟! | |||
شاه گفت: [[خشم]] من مانع از این کار شد. | |||
«شمعون» گفت: اگر پادشاه [[صلاح]] بداند آنها را فراخواند، تا ببینیم چه چیز در چنته دارند؟ | |||
پادشاه آنها را فراخواند. «شمعون» (گویی هیج آنها را نمیشناسد) به آنها گفت چه کسی شما را به اینجا فرستاده است؟! | |||
گفتند: خدایی که همه چیز را [[آفریده]]، و هیچ شریکی برای او نیست. | |||
گفت: نشانه و معجزۀ شما چیست؟ | |||
گفتند هر چه تو بخواهی! | |||
شاه دستور داد [[غلام]] [[نابینایی]] را آوردند و آنها به [[فرمان خدا]] او را [[شفا]] دادند، [[پادشاه]] در [[تعجب]] فرو رفت، در اینجا [[شمعون]] به سخن درآمد و به شاه گفت آیا اگر چنین درخواستی از خدایانت میکردی آنها نیز [[قادر]] بر چنین کاری بودند؟ | |||
شاه گفت: از تو چه پنهان که خدایانی که ما میپرستیم نه ضرری دارند، و نه [[سود]] و خاصیتی! | |||
سپس پادشاه به آن دو گفت: اگر خدای شما بتواند مردهای را زنده کند ما به او و به شما [[ایمان]] میآوریم. | |||
گفتند: خدای ما قادر بر همه چیز هست. | |||
شاه گفت: در اینجا مردهای است که هفت [[روز]] از [[مرگ]] او میگذرد هنوز او را [[دفن]] نکردهایم، و در [[انتظار]] این هستیم که پدرش از [[سفر]] بیاید. | |||
مرده را آوردند و آن دو آشکارا [[دعا]] میکردند، و شمعون مخفیانه، ناگهان مرده تکانی خورد و از جا برخاست و گفت من هفت روز است که مردهام و [[آتش دوزخ]] را با چشم خود دیدهام، و من به شما هشدار میدهم همگی به [[خدای یگانه]] ایمان بیاورید. | |||
پادشاه تعجب کرد، هنگامی که شمعون [[یقین]] پیدا کرد که سخنانش در او مؤثر افتاده، او را به خدای یگانه [[دعوت]] کرد و او ایمان آورد، و [[اهل]] کشورش نیز به او پیوستند هر چند گروهی به [[کفر]] خود باقی ماندند». | |||
نظیر این [[روایت از امام باقر]] و [[امام صادق]]{{ع}} نیز نقل شده است هرچند در میان آنها تفاوتهایی وجود دارد. | |||
ولی با توجه به [[ظاهر قرآن]] [[ایمان آوردن]] اهل آن [[شهر]] بسیار بعید به نظر میرسید؛ چراکه [[قرآن]] میگوید آنها به وسیلۀ [[صیحه آسمانی]] هلاک شدند. | |||
ممکن است در این قسمت از [[روایت]] اشتباهی از ناحیۀ [[راوی]] صادر شده باشد.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۴۹۷.</ref> | |||
== پرسش مستقیم == | == پرسش مستقیم == | ||