عقل در کلام اسلامی: تفاوت میان نسخهها
←معناشناسی
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
|||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
== معناشناسی == | == معناشناسی == | ||
"[[عقل]]"، به معنای قوۀ مدرکۀ حقایق و مرکز تشخیص خوبی از [[بدی]] و همچنین ابزار تحلیل مفاهیم، در نگاه [[دین]] از [[جایگاه]] و [[شرافت]] بالایی برخوردار است. [[قوه]] [[عقل]] در وجود [[انسان]]، اصلیترین وجه تمایز او با سایر موجودات است.<ref>ر. ک: [[مسلم محمدی|محمدی، مسلم]]، [[فرهنگ اصطلاحات علم کلام (کتاب)|فرهنگ اصطلاحات علم کلام]]، ص ۲۳۵.</ref> | "[[عقل]]"، به معنای قوۀ مدرکۀ حقایق و مرکز تشخیص خوبی از [[بدی]] و همچنین ابزار تحلیل مفاهیم، در نگاه [[دین]] از [[جایگاه]] و [[شرافت]] بالایی برخوردار است. [[قوه]] [[عقل]] در وجود [[انسان]]، اصلیترین وجه تمایز او با سایر موجودات است.<ref>ر. ک: [[مسلم محمدی|محمدی، مسلم]]، [[فرهنگ اصطلاحات علم کلام (کتاب)|فرهنگ اصطلاحات علم کلام]]، ص ۲۳۵.</ref> | ||
===معنای اصطلاحی=== | |||
درباره معنای اصطلاحی عقل باید گفت در [[تاریخ]] [[اندیشه]] شرق و غرب، تفسیرهای مختلفی از عقل شده است<ref>ر.ک: علامه مجلسی، مرآة العقول، ج۱، ص۲۷؛ ملاصدرا، شرح اصول الکافی، ج۱، ص۲۲۹ - ۲۲۲؛ فولکیه، پُل، فلسفه عمومی یا مابعدالطبیعه، ص۸۲ – ۷۹.</ref>. برای مثال عقل یا نوس (Nous) برای آناکساگوراس موجودی است مجرد از عالم که با ایجاد حرکت نخستینی و چرخشی در [[توده]] اولیه [[جهان]]، باعث پیدایش عالم کنونی میگردد. عقل در نگاه [[افلاطون]]، وسیلهای است که [[آدمی]] با استفاده از آن و بر اساس دیالکتیک، به عالم مُثُل [[عروج]] کرده، صورتهای کلی (مُثُل) را [[شهود]] میکند. ارسطو، عقل را قوهای میداند که صورتهای کلی را از افراد جزئی انتزاع میکند و نیز از بدیهیات به نظریات میرسد. عقل در نظر دکارت، قوهای است که تصورات [[فطری]] را در خود دارد. برای کانت [[عقل نظری]]، همان [[قوه]] [[استنتاج]] با واسطه یا استنتاج قیاسی است و [[عقل عملی]] منشأ [[تکلیف]] [[اخلاقی]] و.... | |||
با این همه، بدون در نظر گرفتن تفسیرهای جزئی، میتوان گفت در [[فلسفه]] و [[کلام]] برای عقل دو اصطلاح کلی قابل تشخیص است: در یکی از این دو اصطلاح، عقل موجودی است که ذاتاً و فعلاً مجرد بوده و به طور مستقل، یعنی بدون تعلق به نفس و [[بدن]]، موجود است. بسیاری از [[فیلسوفان]] به مقتضای قاعده {{عربی|الواحد لا يصدر منه الا الواحد}} و قاعده «[[امکان اشرف]]» و [[دلایل]] دیگر<ref>راغب اصفهانی، حسین مفردات الفاظ القرآن، ص۵۷۷.</ref>، وجود سلسلهای از [[عقول]] را تصویر کردهاند که [[واسطه فیض]] الهیاند. بدین ترتیب که از [[خدا]] تنها یک موجود - که [[عقل اول]] نامیده میشود - صادر گشته و از آن، عقل دوم، و از آن عقل سوم، تا عقل دهم، که [[عقل فعال]] نام دارد. [[عالم طبیعت]] از عقل فعال صادر شده است. این عقول، عقول طولی هستند و در میانشان رابطه علیت برقرار است. [[شیخ اشراق]] ضمن [[اثبات]] عقول طولی مشایین، تعداد آنها را بیش از ده دانسته و گذشته از [[عقول]] طولی، به «عقول عرضی» یا «ارباب انواع» نیز [[معتقد]] گشته است<ref>ر.ک: مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تصحیح هنری کربن، ج۲، ص۱۵۴، ۱۳۹.</ref>. صدرالدین شیرازی نیز ضمن [[پذیرفتن]] ارباب انواع، تبیین خاصی درباره آن ارائه کرده است<ref>ر.ک: ملاصدرا، الحکمة المتعالیه، ج۱، ص۳۰۷ و ج۲، ص۳۴۶ به بعد و ج۸، ص۳۳۲. </ref>. | |||
در اصطلاح دیگر، [[عقل]] یکی از [[قوای نفس انسانی]] است. در این معنا، عقل با نفس [[متحد]] است و یکی از قوا و مراتب آن به شمار میرود و در مقابل قوای [[خیال]]، [[وهم]] و [[حس]] قرار میگیرد. عقل [[قادر]] به [[ادراک کلیات]] است و میتواند مسائل نظری را از مقدمات [[بدیهی]] و معلوم [[استنباط]] کند. این عقل به ملاحظه مدرکاتش دو نوع است: [[عقل نظری]] و [[عقل عملی]]. | |||
برخی، عقل [[انسانی]] را به عقل استدلالگر یا جزئی(Ratio) و عقل شهودگر یا کلی (Intellectus) تقسیم کردهاند<ref>ر.ک: نصر، سید حسین، نیاز به علم مقدس، ص۲۹۲.</ref>. عقل استدلالگر همان [[عقلی]] است که نظریات را از میان بدیهیات و معلومات بر میآورد؛ اما عقل شهودگر مستقیماً [[حقایق]] را [[شهود]] و [[وجدان]] میکند. | |||
بسیاری از [[فیلسوفان]] درباره نحوه [[ارتباط]] عقل انسانی و عقل مستقل، معتقدند کلیات عقلی در [[عقل فعال]] قرار دارد و هم او است که این کلیات را بر عقول انسانی [[افاضه]] میکند.<ref>[[رضا برنجکار|برنجکار، رضا]]، [[عقل و معرفت عقلی (مقاله)|مقاله «عقل و معرفت عقلی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۱ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۱]] ص ۱۳.</ref> | |||
==ارزش و جایگاه== | ==ارزش و جایگاه== | ||
[[قرآن کریم]] در نزدیک به سیصد [[آیه]] به [[عقل]]، [[تفکر]] در [[عالم هستی]]، دوری از تقلیدهای غیر منطقی و [[تعقل]] تأکید کرده است. آدمی با بهکارگیری عقل ([[تعقل]]) به [[شناخت]] و [[معرفت]] [[دست]] مییابد و بر اساس [[شناخت]]، به دستاوردهای گوناگون خواهد رسید. این رهیافتها به صورت قوانینی برای همه افراد [[بشر]] کاربرد دارد. [[ارزش]] و اهمیت [[انسان]] در بهکارگیری عقل و عملکردهایی است که با [[شناخت]] حاصل از [[تعقل]]، با [[اراده]] و [[اختیار]] خود انجام میدهد. این موضوع وجه تمایز [[انسان]] از حیوان است. از اینرو [[امام علی]] {{ع}} [[انسانیت]] [[انسان]] را با عقلش میسنجد و فقدان [[عقل]] را با فقدان [[زندگی]] برابر میداند و ضمن عباراتی بر [[برتری]] [[عقل]] صحه میگذارد. تعبیرهای چون مرکب [[علم]]، مایه انسانیَت، [[عقل]] در وجود [[انسان]] به مثابه [[روح]] در کالبد او، [[فرستاده خدا]]، ملاک هر چیز، [[رهبر]] [[فکر]]،.... و تعابیری دیگر، از [[ضرورت]] حیاتی [[عقل]] و [[تعقل]] در [[زندگی]] آدمیحکایت دارد. از این رو به [[فرزند]] خویش فرمود: «بزرگترین [[بینیازی]] [[عقل]] است و بزرگترین [[فقر]] و [[ناداری]]، [[نادانی]]»<ref>{{متن حدیث|لَا غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لَا فَقْرَ کَالْجَهْل}}؛ نهج البلاغه، حکمت ۵۱.</ref>. | [[قرآن کریم]] در نزدیک به سیصد [[آیه]] به [[عقل]]، [[تفکر]] در [[عالم هستی]]، دوری از تقلیدهای غیر منطقی و [[تعقل]] تأکید کرده است. آدمی با بهکارگیری عقل ([[تعقل]]) به [[شناخت]] و [[معرفت]] [[دست]] مییابد و بر اساس [[شناخت]]، به دستاوردهای گوناگون خواهد رسید. این رهیافتها به صورت قوانینی برای همه افراد [[بشر]] کاربرد دارد. [[ارزش]] و اهمیت [[انسان]] در بهکارگیری عقل و عملکردهایی است که با [[شناخت]] حاصل از [[تعقل]]، با [[اراده]] و [[اختیار]] خود انجام میدهد. این موضوع وجه تمایز [[انسان]] از حیوان است. از اینرو [[امام علی]] {{ع}} [[انسانیت]] [[انسان]] را با عقلش میسنجد و فقدان [[عقل]] را با فقدان [[زندگی]] برابر میداند و ضمن عباراتی بر [[برتری]] [[عقل]] صحه میگذارد. تعبیرهای چون مرکب [[علم]]، مایه انسانیَت، [[عقل]] در وجود [[انسان]] به مثابه [[روح]] در کالبد او، [[فرستاده خدا]]، ملاک هر چیز، [[رهبر]] [[فکر]]،.... و تعابیری دیگر، از [[ضرورت]] حیاتی [[عقل]] و [[تعقل]] در [[زندگی]] آدمیحکایت دارد. از این رو به [[فرزند]] خویش فرمود: «بزرگترین [[بینیازی]] [[عقل]] است و بزرگترین [[فقر]] و [[ناداری]]، [[نادانی]]»<ref>{{متن حدیث|لَا غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لَا فَقْرَ کَالْجَهْل}}؛ نهج البلاغه، حکمت ۵۱.</ref>. | ||