پرش به محتوا

نظریه بلوغ عقلی: تفاوت میان نسخه‌ها

۴۴٬۸۳۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۹ فوریهٔ ۲۰۲۴
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۲۱: خط ۱۲۱:
[[زندگی]] [بشر] منابع دیگری از [[معرفت]] را اکتشاف می‌کند که شایسته خط [[سیر]] جدید آن است. ظهور و ولادت [[اسلام]]، ظهور و ولادت [[عقل برهانی]] استقرایی است. با ظهور اسلام [[رسالت]]، در نتیجه اکتشاف [[ضرورت]] پایان یافتن خود رسالت، به کمال می‌رسد و این خود، مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمی‌تواند پیوسته در [[مرحله کودکی]] و [[رهبری]] شدن از خارج باقی بماند. الغای کاهنی و [[سلطنت]] میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و [[تجربه]] در [[قرآن]] و اهمیتی که این [[کتاب مبین]] به [[طبیعت]] و [[تاریخ]]، به عنوان منابع معرفت بشری می‌دهد، همه سیماهای مختلف [[اندیشه]] واحد ختم دوره رسالت است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.</ref>.
[[زندگی]] [بشر] منابع دیگری از [[معرفت]] را اکتشاف می‌کند که شایسته خط [[سیر]] جدید آن است. ظهور و ولادت [[اسلام]]، ظهور و ولادت [[عقل برهانی]] استقرایی است. با ظهور اسلام [[رسالت]]، در نتیجه اکتشاف [[ضرورت]] پایان یافتن خود رسالت، به کمال می‌رسد و این خود، مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمی‌تواند پیوسته در [[مرحله کودکی]] و [[رهبری]] شدن از خارج باقی بماند. الغای کاهنی و [[سلطنت]] میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و [[تجربه]] در [[قرآن]] و اهمیتی که این [[کتاب مبین]] به [[طبیعت]] و [[تاریخ]]، به عنوان منابع معرفت بشری می‌دهد، همه سیماهای مختلف [[اندیشه]] واحد ختم دوره رسالت است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.</ref>.
بر پایه همین تلقی، اقبال [[معتقد]] است [[روح]] [[فرهنگ اسلامی]] مقتضای توجه به امور عینی و محدود برای دست‌یابی به معرفت است و همین نگرش موجب شد [[مسلمانان]] در یک [[جدال]] مستمر با اندیشه نظری و انتزاعی [[یونانی]] در همه رشته‌ها و عرصه‌های معرفت به روش [[مشاهده]] و تجربه دست یابند و این روش در میان مسلمانان بنیاد نهاده شود<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰–۱۵۱.</ref>. او پیشروان [[دانش]] جدید در اروپا همچون: راجر بیکن را کارآموزانی می‌داند که راه رسیدن به [[علم صحیح]] را از مسلمانان آموختند و با استناد به اعترافات [[مورخان]] [[غربی]] بر این [[باور]] است که روح تحقیق نو و روش‌های جدید [[پژوهش]] و مشاهده و اندازه‌گیری و گسترش [[ریاضیات]] به دست [[مسلمانان]] به [[جهان]] اروپا راه یافت<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰.</ref>.<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۴۸.</ref>.
بر پایه همین تلقی، اقبال [[معتقد]] است [[روح]] [[فرهنگ اسلامی]] مقتضای توجه به امور عینی و محدود برای دست‌یابی به معرفت است و همین نگرش موجب شد [[مسلمانان]] در یک [[جدال]] مستمر با اندیشه نظری و انتزاعی [[یونانی]] در همه رشته‌ها و عرصه‌های معرفت به روش [[مشاهده]] و تجربه دست یابند و این روش در میان مسلمانان بنیاد نهاده شود<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰–۱۵۱.</ref>. او پیشروان [[دانش]] جدید در اروپا همچون: راجر بیکن را کارآموزانی می‌داند که راه رسیدن به [[علم صحیح]] را از مسلمانان آموختند و با استناد به اعترافات [[مورخان]] [[غربی]] بر این [[باور]] است که روح تحقیق نو و روش‌های جدید [[پژوهش]] و مشاهده و اندازه‌گیری و گسترش [[ریاضیات]] به دست [[مسلمانان]] به [[جهان]] اروپا راه یافت<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰.</ref>.<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۴۸.</ref>.
==نقد و بررسی==
گر چه در این نحوه تلقی از [[خاتمیت]]، بر جایگاه [[آموزه‌های اسلام]] و نقش این [[فرهنگ]] در شکل‌گیری [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] تأکید بسیار می‌شود و در واقع، عنصر [[شریعت]] نیز داخل در علل پیدایش خاتمیت می‌گردد، اما از آنجا که همچنان در این تلقی نیز ملاک اصلی خاتمیت، به بلوغ عقلی رسیدن بشر است و با تحقق این امر [[بی‌نیازی]] بشر از [[وحی]] جدید به دست می‌آید، بنابراین، باز مدعیان این دیدگاه چاره‌ای جز ارائه شواهد و قراین عینی و [[اثبات]] [[واقعیت]] خارجی بلوغ عقلی ندارند.
بی‌شک، [[فرهنگ اسلامی]] و [[روح]] [[حاکم]] بر آموزه‌های اسلام، چنانچه پیش‌تر بیان شد، مقتضی [[رشد]] [[خردگرایی]]، تعالی [[فکری]] و [[عقلی]] [[مسلمانان]] و [[علم‌گرایی]] و [[توسعه]] [[دانش‌ها]] و [[علوم]] بشری در تمامی عرصه‌های [[زندگی]] بوده است و [[تاریخ]] فرهنگ و [[تمدن اسلامی]] نیز [[گواه]] روشن و صادقی بر این شکوفایی [[علمی]] و عقلی [[جهان اسلام]] – دست‌کم در مقطع بلندی از کارنامه خویش – است، اما آیا می‌توان چنین رشد و شکوفایی را همان بلوغ عقلی دانست که به بی‌نیازی از وحی جدید انجامید و چنان [[قدرت]] [[اجتهادی]] را به [[انسان]] بخشید که بتواند پاسخ‌گوی همه نیازهای [[آدمی]] در همه [[شئون]] فردی و [[اجتماعی]] زندگی باشد؟!.
نگاهی به واقعیت‌های [[تاریخی]] جهان اسلام، چه در عالم [[تشیع]] و چه در میان [[اهل سنت]]، و همچنین [[سیر]] تحولات [[سیاسی]] و اجتماعی و فرهنگی‌ای که [[جامعه بشری]] در طی حدود پانزده [[قرن]] از آغاز خاتمیت تاکنون داشته است، به خوبی می‌تواند [[نیازمندی]]، یا بی‌نیازی [[جوامع اسلامی]] و به [[طور]] کلی جامعه بشری را به [[مرجعیت]] و [[حجیت الهی]] در [[تبیین وحی]] بر ما آشکار سازد.
فراز و فرودها، [[نابسامانی‌های اجتماعی]] و کژ روی‌ها و [[انحرافات فکری]] و [[اعتقادی]] عملی، [[تشتت]] آرای [[اندیشمندان]]، تعدد فرق، [[تعارض]] و [[تقابل]] مکاتب [[فقهی]] و [[کلامی]] و...، رکود و [[انحطاط اجتماعی]] و [[مدنی]]، [[حاکمیت]] نظام‌های [[جور]] و [[استبدادی]] و...، [[درگیری‌ها]] و نزاع‌هایی که از همان لحظات [[وفات پیامبر]]{{صل}} در بین [[اصحاب]] پدید آمد و بعدها به حوادث دردناک و جنگ‌های بزرگی میان خود [[مسلمانان]] انجامید، همگی حکایت از این دارد که [[بلوغ عقلی]] ادعایی، بعد از [[پیامبر گرامی]]{{صل}} پدید نیامد و یا اگر بنا بر ادعا، پدید آمد، اثر و ثمری از آن در [[جامعه]] مسلمانان و [[اندیشه]] [[اسلامی]] به ظهور و بروز نرسید. به [[میزان]] فاصله‌ای که مسلمانان از [[صدر اسلام]] گرفتند، رفته رفته و روزبه‌روز از [[فرهنگ]] اصیل اسلامی و [[معارف]] بلند و آموزه‌های حیات‌بخش آن فاصله گرفتند. به ویژه، در [[غربت]] و [[غیبت]] [[رهبری]] و [[مرجعیت دینی]] [[الهی]]، [[جامعه اسلامی]] [[سیر]] قهقرایی و انحطاطی را تا امروز طی کرده است.
[[حال]] و [[روز]] [[جامعه بشری]] نیز از حیث ابعاد [[انسانی]]، [[معنوی]]، [[اخلاقی]] [[زندگی]] و تعالی و [[تکامل روحی]] و معنوی، با همه [[پیشرفت‌های علمی]]، فنی و مادی [[بشر]] بهتر از [[جوامع اسلامی]] نبوده است.<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۰.</ref>.
==نسبت بلوغ عقلی و [[خرد استقرایی]]==
چنان که در مباحث پیشین اشاره شد، در ادعای بلوغ عقلی بر پایه خرد استقرایی ملاحظاتی وجود دارد که مانع از پذیرش آن می‌شود، از جمله:
اولاً: [[رشد]] و شکوفایی [[علمی]] مسلمانان در قرون سوم و چهارم [[هجری]] اتفاق می‌افتد که قریب دو [[قرن]] با وفات پیامبر{{صل}} فاصله دارد؛
ثانیاً: این شکوفایی علمی و [[توسعه]] [[مدنی]]، در قرون بعد در اثر علل و عوامل مختلف متوقف شد و قرن‌ها تا [[زمان]] حاضر، جوامع اسلامی دچار رکود و [[انحطاط]] شدند؛
ثالثاً: شکوفایی علمی در غرب نیز با فاصله قریب به ده قرن از صدر اسلام پدید آمد و [[دانش]] جدید عمدتاً از قرن هفدهم میلادی آغاز گردید؛
رابعاً: عموماً جوامع اسلامی در این شکوفایی و توسعه علمی به نحو بالفعل و مباشر مشارکت نداشته‌اند. مسلمانان نه در [[تولید]] و نه در استمرار و نه حتی در به‌کارگیری این [[علوم]]، چندان سهمی نداشته‌اند و هنوز ندارند، مگر در موارد محدود در دهه‌های اخیر به [[برکت]] [[انقلاب اسلامی]]؛
خامساً: پیشرفت‌های علمی بشر بر پایه [[خرد استقرایی]]، در همه عرصه‌های [[دانش]] جدید، تقریباً به [[طور]] کامل معطوف به ابعاد مادی و طبیعی و [[زیستی]] [[زندگی]] [[انسان]] بوده، در درجه نخست برای تأمین این نوع نیازها شکل گرفته است. اهداف دانش استقرایی و [[تجربی]] جدید، اهدافی [[معنوی]] و ناظر به ابعاد متعالی وجود انسان نبوده و نیست. در دانش جدید حتی [[هدف]] [[دانایی]] و [[حقیقت‌جویی]] که تمنای نهادی [[آدمی]] است، به کناری نهاده شده و آنچه مطمع نظر است، چیزی جز [[طلب]] [[قدرت]] هرچه بیشتر برای [[تسلط]] بر [[طبیعت]] برای [[تأمین نیازهای طبیعی]] و تمنیات [[نفسانی]] نیست؛
سادساً: به دلیل آن‌که در [[تمدن]] جدید، جنبه [[انسانی]]، [[اخلاقی]] و معنوی [[شخصیت انسان]] نادیده گرفته شد، نیازهای [[فطری]]، [[ملکوتی]] و [[الهی]] وجود انسان کاملاً فراموش شد، این خلأ و [[فقر معنوی]] و فقدان [[ارزش‌های اخلاقی]] و الهی در عرصه [[فرهنگ]] و تمدن جدید، به بحران‌های عظیمی در [[جامعه بشری]] دامن زد که در نوع خود در [[تاریخ]] [[حیات آدمی]] بی‌سابقه است. [[بحران]] [[معرفت]] و [[یقین]]، بحران معنا برای زندگی، بحران [[ارزش‌های انسانی]] و [[اخلاق]]، [[بحران هویت]]، بحران [[محیط زیست]]، بحران [[عدالت]]، [[بحران معنویت]] (فقدان [[قداست]] و تعالی‌جویی)، بحران [[خانواده]] و....
نکته جالب توجه این که خود [[اقبال لاهوری]] از منتقدان جدی فرهنگ و تمدن جدید است. او در بیشتر آثار ارزنده‌ای که به [[نظم]] و [[نثر]] از خود به یادگار گذارد، از خلأ معنوی عظیمی که در دنیای معاصر است، دردمندانه سخن گفت. به ویژه، در کتاب [[ارزشمند]] احیای [[فکر]] [[دینی]] در [[اسلام]]، بسیار کوشید اهمیت و جایگاه [[حیات دینی]] و [[تجربه]] [[باطنی]] در حل معضلات [[بشر]] امروز را تبیین کند و برای انسان جدید که در گیر و دار فلسفه‌ها و مکتب‌های رنگارنگ گرفتار آمده است، نسخه‌ای حیات‌بخش از [[اندیشه]] و [[باور دینی]] و [[عرفانی]] ارائه دهد<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۲۱۲ – ۲۱۳.</ref>.
... به همین دلیل است که [[عقل]] محض چندان تأثیری در نوع [[بشر]] نکرده در صورتی که [[دین]] پیوسته مایه ارتقای افراد و [[تغییر]] شکل [[جوامع بشری]] بوده است. مثال‌گیری اروپا هرگز به صورت عامل زنده‌ای در [[حیات]] آن در نیامده و نتیجه آن پیدایش «من» [[سرگردانی]] است که در میان دموکراسی‌هایی ناسازگار با یکدیگر به جست‌وجوی خود می‌پردازد که کار منحصر آنها [[بهره‌کشی]] از دوریشان به [[سود]] توان‌گران است. سخن مرا [[باور]] کنید که اروپای امروز بزرگ‌ترین مانع در راه [[پیشرفت]] [[اخلاق]] [[بشریت]] است. از طرف دیگر، [[مسلمانان]] مالک [[اندیشه‌ها]] و کمال مطلوب‌های نهایی مطلق مبتنی بر وحی‌ای می‌باشند که چون از درونی‌ترین ژرفنای [[زندگی]] بیان می‌شود، به ظاهری بودن صوری آن رنگ [[باطنی]] می‌دهد<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۲۰۴.</ref>.
اکنون به جاست که از اقبال و همه کسانی که [[بلوغ عقلی]] بشر را ملاک [[خاتمیت]] می‌دانند و منکر هر گونه [[حجیت الهی]] برای [[تبیین وحی]] و پاسخ به [[نیازهای بشری]] در دوره خاتمیت‌اند، پرسیده شود که به استناد کدام [[واقعیت]] خارجی می‌توان ادعای بلوغ عقلی کرد؟
همان [[طور]] که خاتمیت امری [[واقعی]] و عینی و محقق است، حتماً باید ملاک و مناط آن نیز امری عینی، واقعی و محقق باشد. قابل فرض نیست که با فقدان علت، معلول آن تحقق بیابد و امری که هنوز بعد از ۱۴۰۰ سال و اندی در [[جوامع اسلامی]] و [[جامعه جهانی]] تحقق نیافته است، ملاک و مناط امری محقق و مسلم در چهارده [[قرن]] پیش‌تر باشد! وقتی به [[گواهی]] [[اندیشمندان]] بزرگ غرب و شرق هنوز بشر امروز در مهد و کانون بالندگی [[خرد استقرایی]] درباره اصول اساسی [[حیات انسانی]]، [[جاهل]] و [[نادان]] است و همچنان در میان انواع معضلات فردی و [[اجتماعی]] و بحران‌های [[فرهنگی]] و [[انسانی]] دست و پا می‌زند، چگونه می‌توان از بلوغ عقلی بشر سخن گفت؟! اگر بشر دوره خاتمیت به بلوغ عقلی نایل آمده است، چرا [[جوامع انسانی]] به رغم همه توان‌مندی‌های [[علمی]] و تکنیکی متراکم قرون و اعصار، هنوز با ده‌ها و صدها مسئله، معضل و [[بحران اجتماعی]] و [[سیاسی]]، [[اقتصادی]]، [[زیست محیطی]]، [[فرهنگی]]، [[اخلاقی]] و... دست به گریبان است و درآمد و رفت [[تئوری‌ها]] و آرا و مکتب‌ها، هر [[روز]] دستخوش تحولاتی است که سرانجام و سمت و سوی روشن و مشخصی ندارد؟!.
اگر این درجه از [[بلوغ عقلی]] حاصل نشده است که بتواند پاسخ‌گوی نیازهای اساسی و نهادی و سرگردانی‌ها و گرفتاری‌های [[بشر]] باشد، چگونه می‌توان اعلام [[بی‌نیازی]] از [[مرجعیت]] و [[حجیت الهی]] کرد و [[خرد استقرایی]] را چنان منزلتی بخشید که حتی اعتبار [[وحی الهی]] نیز در گرو [[تأیید]] و تحلیل استقرایی و [[تجربی]] چنین خردی در
آید؟!.<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۱.</ref>.
==[[اجتهاد]] و بلوغ عقلی==
از حیث مقوله اجتهاد [[دینی]] نیز انتقادهای امثال [[اقبال لاهوری]] بر اجتهاد [[اسلامی]]، آن [[طور]] که در [[تاریخ]] [[ملل]] اسلامی و در میان [[مسلمانان]] رقم خورده است، دلیل روشن دیگری است که در عالم واقع و خارج، آنچه به نام اجتهاد دینی مطرح بوده، نتوانسته است پاسخ‌گوی نیازهای متحول و روزافزون [[جوامع اسلامی]] باشد به ویژه آن‌که در میان [[اهل سنت]] برای جلوگیری از تعدد و [[اختلاف]] روزافزون آرای [[اجتهادی]] و تشعب مکاتب [[فقهی]]، از [[قرن چهارم هجری]] باب اجتهاد مسدود گردید و همه [[مجتهدان]] به [[تقلید]] از چهار مجتهدی [[دعوت]] شدند که هیچ تمایزی از حیث [[علم]] و مرجعیت و [[حجیت]] با دیگران نداشتند<ref>محمد ابراهیم جناتی، ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، ص۱۹۹.</ref>. انسداد باب اجتهاد، [[فقه اهل سنت]] را از [[پویایی]] و توان‌مندی لازم برای [[تدبیر زندگی]]، به ویژه [[پاسخ‌گویی]] به حجم وسیع و عظیم نیازها و مسائل دنیای جدید متناسب با مقتضیات عصری، بازداشت. در نتیجه، به [[انفعال]] و تأثیر‌پذیری روزافزون از [[فرهنگ]] و [[تمدن]] [[غربی]] و تسری [[الگوها]] و ارزش‌های آن به همه [[شئون]] و ابعاد [[زندگی]] و [[جامعه اسلامی]] انجامید. چیزی که [[جوامع]] [[شیعی]] نیز به رغم مفتوح بودن باب اجتهاد و غنای فقهی، به طریق مشابه گرفتار آن بوده و هستند.
[[فقه شیعه]] عمدتاً به دو دلیل ذیل تاکنون نتوانسته است همه ابعاد [[زندگی]] و نیازهای فردی و [[اجتماعی]] [[انسان]] را آن [[طور]] که جای خالی‌ای برای تأثیرپذیری از فرهنگ‌های دیگر باقی نماند، پر سازد به همین دلیل، در طول [[تاریخ]] و به ویژه در ادوار اخیر، [[جوامع]] [[شیعی]] نیز در معرض این استحاله [[فرهنگی]] واقع شده‌اند:
#عدم بهره‌مندی از [[حاکمیت سیاسی]] و نبودن در میدان [[تدبیر]] [[جامعه]]، الا در مقاطع کوتاهی از تاریخ؛
#عدم مواجهه مستقیم و نزدیک جوامع شیعی با تحولات وسیع و همه جانبه قرون اخیر در [[تمدن]] جدید و زندگی انسان امروزی.
نبود یک [[فقه]] توان‌مند، پویا، همه‌جانبه و پاسخ‌گو به همه ابعاد [[سیاسی]] و اجتماعی و [[اقتصادی]] و فرهنگی و [[تربیتی]] جامعه امروز بشری، [[گواه]] روشنی است که [[اجتهاد]] [[اسلامی]] در طی چهارده [[قرن]] از [[ظهور اسلام]]، هنوز نتوانسته است، نقش ادعایی [[معتقدان]] به [[بلوغ عقلی]] را در دوره [[خاتمیت]] به [[درستی]] ایفا کند، به ویژه در دنیای معاصر که تراکم [[ضعف‌ها]] و خلأها و کاستی‌های [[تاریخی]] اجتهاد اسلامی و فقه [[سنی]] و [[شیعه]] از یک سو و سرعت شگفت‌آور [[تحولات اجتماعی]] و [[توسعه]] نیازها و مسائل [[مبتلا]] به [[بشر]] معاصر از سوی دیگر، همه [[جوامع اسلامی]] را در بهت، سردرگمی و [[خودباختگی]] فرو برده، سرانجام به مقهوریت، [[انفعال]] و [[تسلیم]] در برابر [[فرهنگ]] مهاجم [[غربی]] و پذیرش معیارها و [[الگوها]] و [[تعالیم]] و شیوه‌های زندگی آن در همه ابعاد زندگی را داشته است.
نکته درخور توجه و مورد تأکید این است که صرف نظر از همه علل و عوامل سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ زمینه‌ساز بیرونی این [[رخوت]] و رکود در اجتهاد [[دینی]] و [[ضعف]] و [[ناتوانی]] در تدبیر همه‌جانبه و شایسته جامعه بر مبنای [[فقاهت]] و [[درایت]] دینی بوده‌اند، عامل درونی و بنیادی چنین وضعیتی در عرصه فقاهت و اجتهاد اسلامی، در دسترس نبودن [[مرجعیت]] معتبر و [[موثق]] دینی برای [[فهم]] صحیح و خالی از [[ظن]] و تردید [[کتاب و سنت]] بوده است.
فقدان چنین مرجعیتی در درجه نخست، به [[اختلاف]] نظرها و [[تفسیر]] به رأی‌ها و مکتب‌سازی‌ها و [[تحریف]] [[معارف]] و آموزه‌ها و [[حقایق]] نظری و عملی [[دین]] انجامید و بخش عظیمی از انرژی و [[سرمایه]] [[فکری]] نوابغ و [[اندیشمندان اسلامی]] را به مقابله با آرای یکدیگر و تأسیس فرق و مکاتب مختلف مصروف داشت. به این ترتیب، [[اجتهاد]] [[دینی]] را گرفتار مخاطرات اساسی ساخت و در مرحله بعدی، [[جامعه اسلامی]] را با بزرگ‌ترین مشکل اجتهاد؛ یعنی [[فقر]] منابع [[استنباط]] و کمبود و خلأ محتوایی در آموزه‌ها و حقایق دینی روبه‌رو ساخت. این محدودیت از سه جنبه ذیل، اجتهاد دینی را در مخاطره جدی قرار داد:
# دسترسی نداشتن به [[علوم تفصیلی]] و تبیینی [[قرآن کریم]]، آن‌طور که [[نبی مکرم]]{{صل}} [[درک]] نمود و تبیین فرمود؛
# محدودیت [[سنت]] و هر آنچه در [[قول و فعل]] [[پیامبر گرامی]]{{صل}} در طول ۲۳ سال [[نبوت]] به ظهور رسیده و [[تاریخ]] توانسته است آن را ثبت کند؛
# تعین [[تاریخی]] بسیاری از آموزه‌های کتاب و سنت که بدون بازگشایی حیث تاریخی و تعینی آن، قابل تسری به موقعیت‌ها و تعمیم دیگر موارد نخواهد بود.
این محدودیت‌ها مختص [[اهل سنت]] نیست، بلکه در [[فقه]] و اجتهاد [[شیعی]] نیز به دلیل محدودیت حضور [[ائمه]]{{عم}} در میان [[جامعه]]، از همان آغاز عصر [[خاتمیت]] وجود داشته، رفته رفته شدت یافت. ائمه{{عم}} در [[مقام]] [[مراجع]] [[حقیقی]] دین و [[حجج الهی]] به [[میزان]] حضور نسبی‌ای که در جامعه داشتند از حقایق و [[معارف دینی]] پرده برداشتند و با قول و فعل خود و به ویژه [[تبیین قرآن]]، بر غنای منابع استنباط [[فقهی]] افزودند، اما جای بسی [[تأسف]] است که جامعه اسلامی [[منزلت]] والای ایشان را نشناخت و به این ترتیب، [[فقاهت]] و اجتهاد [[اسلامی]] در همه ابعاد و [[شئون]] [[فهم]] و [[معرفت دینی]] گرفتار [[بحران]] گردید.
ما حصل سخن اینکه بنا بر تقریر و تفسیر سومی که از نظریه اقبال ارائه گردید، اگر به جای اینکه [[بلوغ عقلی]] را منتسب به [[رشد]] و [[تکامل]] خود [[بشر]] در دوره [[خاتمیت]] کنیم، آن را ناشی از [[تعالیم]] و [[فرهنگ اسلامی]] بدانیم؛ یعنی در واقع، ملاک خاتمیت را عقل‌پروری و به درجه بلوغ عقلی رساندن بشر با [[تعالیم اسلامی]] و [[مکتب]] [[تربیتی]] [[اسلام]] بدانیم، به طوری که در پرتو این [[دین]]، بشر به چنان رشد و تعالی [[عقلی]] می‌رسد که [[بی‌نیاز]] از آمدن انبیای بعد می‌شود و خود بر پایه [[خرد استقرایی]] خویش میدان‌دار [[فهم]] و [[استنباط]] [[دینی]] و [[حل مشکلات]] و [[پاسخ‌گویی]] به نیازهای خود می‌گردد، در این صورت می‌بایست در دوره خاتمیت [[شاهد]] چنین درجه‌ای از [[رشد فکری]] و بلوغ عقلی باشیم، تا ملاک و مناط خاتمیت، محقق گردد وگرنه، تصور شدنی نیست که خاتمیت محقق شود، اما ملاک و علت آن بهره‌ای از تحقق نداشته باشد.
اما همان [[طور]] که به تفصیل بیان شد، هنوز پس از گذشت چهارده [[قرن]]، در [[جامعه اسلامی]] که [[پیروان]] و دست‌پروردگان این دین محسوب می‌شوند، چنین بلوغ عقلی به دست نیامده است، حتی [[جامعه جهانی]] نیز که مخاطب [[دین خاتم]] شمرده می‌شود از چنین [[بلوغ]] عقلی‌ای بی‌بهره است.
اگر بلوغ عقلی را به معنای [[بی‌نیازی]] از [[حجیت الهی]] و توان‌مندی [[عقل]] برای پاسخ‌گویی به همه نیازها و حل همه [[مشکلات]] [[زندگی]] بشر در پرتو خرد استقرایی - آن طور که ادعا شده است – بدانیم، از این بلوغ عقلی نه در عرصه [[فرهنگ]] زندگی و [[تمدن اسلامی]]، بلکه [[تمدن بشری]]، خبری هست و نه در عرصه [[اجتهاد]] دینی و فهم [[شریعت]] برای [[تدبیر امور]] زندگی.
بنابراین، به نظر می‌رسد [[تئوری]] بلوغ عقلی در تبیین خاتمیت از هر حیث، غیر قابل [[دفاع]] و بی‌پشتوانه [[واقعی]] و عینی است و چنانچه به تفصیل بیان شد، [[فلسفه]] [[دیانت]] و [[بعثت انبیا]] نیز با چنین [[تفسیری]] از خاتمیت سازگاری ندارد.<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۴.</ref>.
==قراین و شواهد عدم بلوغ عقلی بشر در [[عصر بعثت]]==
از جمله قرائن و شواهدی که دلالت بر عدم [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] در [[عصر بعثت]] دارد، می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:
۱. [[حاکمیت]] [[فرهنگ جاهلی]] در شبه [[جزیره عربستان]]: این [[فرهنگ]] به گونه‌ای از فرهنگ [[الهی]] و [[انسانی]] و [[مدنیت]] دور بود که [[فرزندان]] دختر را به [[جرم]] دختر بودن [[زنده به گور]] می‌کردند و به جای خدای واحد، [[خدایان]] متعددی از سنگ و چوب می‌پرستیدند و مرکز [[توحید]]؛ یعنی [[کعبه]] را کلکسیون بت‌های خویش کرده بودند. در اینجا تنها از باب نمونه به دو فراز از [[فرموده‌های امام]] علی{{ع}} در [[نهج‌البلاغه]] استناد می‌کنیم:
[[خداوند سبحان]]، محمد{{صل}} را به [[رسالت]] [[مبعوث]] کرد تا جهانیان را [[بیم]] دهد و [[امین وحی]] خویش باشد. این در حالی بود که شما [[ملت]] [[عرب]]، بدترین [[دین]] و [[آیین]] را داشتید و در بدترین [[سرزمین‌ها]]، در میان سنگ‌های [[خشن]] و مارهایی که فاقد [[شنوایی]] بودند [[زندگی]] می‌کردید. آب‌های [[آلوده]] را می‌نوشیدید و غذاهای ناگوار را می‌خوردید و [[خون]] یکدیگر را می‌ریختید و [[خویشاوندی]] دیرین یکدیگر را نابود می‌نمودید. [[پرستش]] [[بت]]، [[شیوه]] و آیین شما شده بود و بدان [[ارج]] می‌نهادید و [[گناه]] و [[خیانت]]، سراسر وجود شما را فرا گرفته بود<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۶.</ref>.
و در جای دیگر، وضعیت اسف‌بار [[جهان]] آن [[روز]] و فرهنگ [[منحط]] آنان و درهم ریختگی درونی و [[فساد]] [[جامعه]] را چنین ترسیم می‌کند:
... و [[خداوند]]، او [محمد{{صل}}] را در زمانی فرستاد که [[مردم]] در [[حیرت]] و [[گمراهی]] [[سرگردان]] بودند و در [[فتنه]] [[جهل]] و فساد غوطه‌ور شده هوس‌های [[سرکش]]، آنان را مجذوب خود ساخته و بر آنها [[حکومت]] می‌کرد. تعصب‌های بی‌اساس از ناحیه جهل، آنان را سبک [[مغز]] بار آورده و در کارهای خود مضطرب و [[حیران]] بودند. آنها گرفتار [[جهل و نادانی]] شدیدی شده، به طوری که تصور نجاتشان از [[بدبختی‌ها]] [[ساده]] نبود<ref>نهج البلاغه، خطبه ۹۵.</ref>.
۲. حاکمیت و رواج فرهنگ‌های منحط و دور از [[ارزش‌های الهی]] و انسانی در دنیای به ظاهر [[متمدن]] آن روز ([[امپراتوری]] [[ایران]] و [[روم]])<ref>ر.ک: محمد جواد باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی، جهان در عصر بعثت، دفتر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۶.</ref>؛
۳. [[سختی‌ها]] و مرارت‌هایی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[اعلان]] [[دعوت]] و [[تبلیغ]] و [[ترویج اسلام]] کشیدند، به طوری که فرمودند: هیچ [[پیامبری]] به اندازه من [[آزار]] ندید، خود [[گواه]] روشنی است که مخاطبان [[پیامبر]] نه تنها بالغ‌تر از [[اقوام]] انبیای دیگر نبودند که در [[مقام]] آزار و [[اذیت]] و [[شرارت]] و [[مقاومت]] در برابر [[حق]] و [[عنادورزی]] به دعوت آن حضرت، گوی [[سبقت]] را از دیگر اقوام ربودند و اگر نبود [[مهاجرت]] آن حضرت از [[مکه]] به [[مدینه]]، با [[توطئه]] [[قتل]] آن حضرت، به [[طور]] قطع، دعوت ایشان در نطفه نابود می‌گردید و امروز خبری از [[اسلام]] نبود؛
۴. [[حاکمیت]] جریان [[نفاق]] در میان [[اصحاب پیامبر]] اسلام{{صل}} با جریان نفاق در دعوت [[انبیای گذشته]] و در میان [[اصحاب]] و [[یاران]] نزدیک به آنان قابل [[قیاس]] نیست، به طوری که بخش چشم‌گیری از [[آیات قرآن]] معطوف به این مسئله است و بزرگ‌ترین خطری که اسلام و پیامبر{{صل}} را از درون [[جامعه اسلامی]] [[تهدید]] می‌کرد، همین خطر بود؛
۵. [[قدرت]] [[جریان‌های انحرافی]] در درون جامعه اسلامی در عصر [[حیات]] [[نبوی]] به گونه‌ای بود که به رغم اینکه حدود هزار [[آیه قرآن]] در خصوص [[ولایت]] بوده<ref>ر.ک: سید باقر محمدی، نسب آیات الولایه، ص۱۳۸۴.</ref> و پیامبر گرامی‌{{صل}} از آغاز دعوت خود تا آخرین لحظات حیات شریفشان، بیش از هر مسئله دیگر بر امر ولایت و [[خلافت]] خود تأکید داشتند، با این همه، مسیر خلافت و ولایت [[منحرف]] گردید.
اگر به شواهد و قراین و تأکیدات صریح و تصریحات [[انکار]] ناشدنی‌ای [[پیامبر گرامی]] بر مسئله ولایت و خلافت [[حضرت امیر]]{{ع}} در [[طول حیات]] شریفشان توجه شود و وقایع بزرگ و غیر قابل اغماضی، چون [[غدیر خم]] را در نظر آوریم، حقیقتاً جای [[شگفتی]] است که چگونه این همه تصریحات و شواهد بیّن و مسلم، با تردید، یا انکار، یا [[اغماض]] [[امت]] مواجه شد، آن هم امتی که ادعای [[بلوغ عقلی]] آنها می‌شود! آن همه [[صحابی]] کبار و صغار، بی‌هیچ مقاومتی تن به [[حکومتی]] دادند که [[مرضی]] پیامبرشان نبود! به ویژه که هرگز مراتب [[فضیلت]] و [[کمالات]] [[شخصیت]] [[حضرت امیر]]{{ع}} و [[منزلت]] ویژه آن حضرت نزد [[پیامبر]]{{صل}} و [[افضلیت]] مسلم آن حضرت بر دیگر [[اصحاب]] را هیچ کس نمی‌توانست [[چشم‌پوشی]] و یا آن را [[انکار]] کند.
یا باید در همه آن شواهد و قراین مسلم [[تاریخی]] و [[قرآنی]] و [[روایی]] تردید کرد، یا در [[بلوغ]] [[سیاسی]] و [[اجتماعی]] و [[دینی]] و [[اعتقادی]] این [[امت]]!
[[ادله]] و شواهد مسلم تاریخی به روشنی بیان می‌کند که آن چنان عصبیت‌های فامیلی و [[روح]] قبیلگی، اعماق ضمیر این امت را [[تسخیر]] کرده بود که به رغم تلاش عظیم [[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} برای استقرار [[جامعه اسلامی]] و زحمات طاقت‌فرسای آن [[بزرگوار]] در طول ۲۳ سال [[تربیت]] امت، نهایتاً بقایای این ریشه‌های قویم و عمیق [[عصبیت‌های جاهلی]] و روح قبله‌گرایی، کار را به آنجا رساند که [[خلافت الهی]] [[رسول]] گرامی چون گویی در دستان خاندان‌های ذی‌نفوذ [[عرب]] در طول قرون متمادی رد و بدل گردید و چون سلطنتی [[دنیوی]] در زمره [[میراث]] [[خانوادگی]] و اجدادی آنان قرار گرفت.
شگفت‌انگیزتر از همه، این که حتی قبل از آن‌که [[پیامبر گرامی]] دار فانی را [[وداع]] گوید، در بستر [[بیماری]]، برخی از همین اصحاب کبار چنان [[جسارت]] و خیانتی در [[حق]] او روا داشتند که آن بزرگوار در کمال رنجیدگی خاطر از حضور آنان در کنار بستر خود، اظهار ناخرسندی کردند و در [[غربت]] و دل‌آزردگی تمام از اصحاب خویش، [[رحلت]] فرمودند.
چگونه می‌توان از بلوغ امتی سخن گفت که [[اجازه]] داد پیش از اینکه [[بدن مطهر]] و [[مقدس]] پیامبرش را به خاک سپارند، میراث [[نبوی]] او را به تاراج برند و [[خلافت]] الهی‌اش را غاصبانه میان خود تقسیم کنند؟!.
در فاصله اندکی از [[وفات]] آن بزرگوار، به [[حریم]] عزت‌مند خاندانش جسارت‌ها کنند و در مقابل دیدگان همین [[امت]] به [[بلوغ]] رسیده! به عزیزان آن حضرت هجمه و [[آزار]] رسانند و [[حقوق]] مسلم آنان را پایمال کنند<ref>ر.ک: شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، مضامین عبارات آغازین دعای ندبه و به ویژه، زیارت جامعه ائمة المؤمنین.</ref>. بر مراتب بلوغ این امت، چه بینه‌ای آشکارتر از این فرموده جان‌سوز و تأسف‌بار دخت گرامی آن حضرت، که از شدت تألمات و رنجیدگی خاطر [[راضی]] نگردید احدی از این امت در [[کفن و دفن]] او حاضر گردد و [[وصیت]] فرمود: {{متن حدیث|غسليني بالليل، كفنيني بالليل و دفنيني بالليل}} و حتی [[زیارت قبر]] مطهرش را نیز از آنان دریغ فرمود!.
۶. امتی که بیشتر از چهار سال [[تحمل]] [[عدالت]] [[علوی]] را که چیزی جز همان عدالت [[نبوی]] و [[حاکمیت]] [[قوانین الهی]] نبود، تاب نیاورد و در این مدت کوتاه سه [[جنگ]] بزرگ و بی‌سابقه در [[جهان اسلام]] بر ضد [[حکومت]] عادله و [[الهی]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به راه انداخت و با علم‌داری [[اصحاب پیامبر]] و بزرگان این امت بر ضد مرکز عدالت و استوانه [[تقوا]] و بلندترین [[پرچم هدایت]] و و [[رستگاری]]، در سه [[جبهه]] متراکم مارکان، [[ناکثان]] و قاسطان به [[مبارزه]] پرداختند و هزاران نفر را به گرداب [[مرگ]] فرو بردند و [[قربانی]] کر و [[کور]] فتنه‌های [[جاهلی]] و [[عصبیت‌های قومی]] و هوا و [[هوس‌های دنیوی]] خود گردانیدند. آنان نیز که در [[جبهه حق]] بودند به جز عده‌ای قلیل، چه [[خون‌ها]] که به [[دل]] [[امیر مؤمنان]]{{ع}} نکردند و چه جفاها که در [[حق]] ایشان روا نداشتند؛ تا آنجا که آن حضرت در [[نکوهش]] [[یاران]] و [[مردمان]] عصر خویش بارها [[گلایه]] فرمود:
ای نامردان مردنما! ای [[کودک]] صفتان [[کم‌خرد]] نازپرورد! کاش شما را ندیده بودم و نشناخته بودم. به [[خدا]] که (شناختن شما) مایه [[پشیمانی]] و [[آه]] و [[افسوس]] به دنبال داشت! مرگ بر شما باد! دلم را پرخون کردید و سینه‌ام را مالامال [[خشم]]؛ پیاپی جرعه‌های [[اندوه]] به کامم می‌ریزید و با [[نافرمانی]] و واگذاشتن من، تدبیرم را تباه می‌سازید...<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۷؛ جهت اطلاع از مراتب دل‌گیری و گلایه‌مندی آن حضرت از کوفیان و یاران خود، ر.ک: خطبه ۲۷، ۳۴، ۱۰۸، ۱۲۵، ۱۵۱، ۱۸۰، ۱۹۲ و ۲۰۸.</ref>.
شدت قدرناشناسی‌ها به گونه‌ای بود که [[قلب]] مقدسش را به [[درد]] آورد، تا آنجا که با همه بلندا و [[عظمت]] [[شخصیت]]، آنان را [[نفرین]] فرمود:
بار خدایا! من اینان را [با [[پندها]] و فرمان‌هایم] تنگ‌دل گردانیده‌ام. آنان نیز [با نافرمانی‌های خود] مرا تنگ‌دل ساخته‌اند. من آنان را به ستوه آورده‌ام، آنان نیز مرا، خدایا! مردمی بهتر از ایشان به من [[عنایت]] فرما و به جای من، [[بدکاری]] را بر ایشان مسلط کن!<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۵.</ref>.
چگونه می‌توان به [[بلوغ]] چنین امتی [[فتوا]] داد، در حالی که قدر و [[منزلت]] و جایگاه کسی را نشناختند که همه [[بشر]] در طول قرون متمادی بعد از وفاتش در مقابل [[شکوه]] [[معنوی]] و جلال [[الهی]] او اظهار [[شگفتی]] کردند و بزرگان همه عرصه‌های [[فضیلت]] و کمال در پیشگاه عظمتش با همه ارادت و [[شیفتگی]] سر [[خضوع]] فرو آورده‌اند؟!.
[[انسانی]] که همه قله‌های فضیلت و [[انسانیت]] را به [[تنهایی]] فتح کرد و بر فراز همه اعصار و قرون، چون خورشیدی پر فروغ، [[ارزش‌های الهی]] و [[ملکوتی]] و انسانی و سرمشق‌های [[حیات]] [[حقیقی]] را بر بشر ارزانی داشت؛
۷. چگونه می‌توان از بلوغ امتی سخن گفت که به [[سهولت]] ملعبه دسیسه‌های صاحبان [[زور]] و زر و [[تزویر]] گردید و به ابزاری [[قدرتمند]] برای [[خیانت]] و [[ظلم]] به [[خاندان وحی]] و مدار [[ولایت]] مبدل گردید. سرچشمه‌های [[هدایت]] و [[رستگاری]] را [[خانه‌نشین]] و از مرکز [[قدرت]] و ولایت [[جامعه]] به حاشیه راند و آن‌چنان عرصه را بر [[امامان]] به [[حق]] و [[جانشینان]] شایسته [[رسول]] گرامی{{صل}} تنگ کرد که [[درک]] حضور ظاهری آنان نیز امکان‌پذیر نگردید؟!.
چه [[حجت]]، [[بینه]] و سندی آشکارتر از جریان [[کربلا]] بر عدم بلوغ این [[امت]] می‌توان ارائه کرد؟! چگونه و با کدام [[منطق]] می‌توان چنین حادثه عظیمی را با [[تئوری]] [[بلوغ عقلی]] [[امت]] سازگار کرد؟!.
[[حادثه کربلا]] در پستوی [[تاریخ]] و دور از نگاه و منظر و [[آگاهی]] [[امت اسلام]]، اتفاق نیفتاد که [[حکم]] به بی‌گناهی امت داده شود، بلکه [[جهان اسلام]] و سران [[جامعه اسلامی]] از این [[حرکت]] و [[نهضت]] [[آگاه]] بودند. هم [[مدینة النبی]] از خروج اعتراض‌آمیز آن حضرت باخبر بود، هم بزرگان و سران جهان اسلام به سبب حضور آن حضرت در [[مراسم حج]] و نشست‌ها و گفت‌وگوهای متعدد ایشان با آنان که چون سفیرانی به اقصا نقاط جهان اسلام [[سفر]] می‌کردند و [[پیام]] آن حضرت را می‌رساندند و هم [[کوفه]] که مرکز کش‌مکش‌های [[سیاسی]] [[جامعه]] آن [[روز]] بود و خبرهایش به همه جهان اسلام می‌رسید.
صرف نظر از این خیل عظیم رخوت‌زده، از آنان که مستقیماً با آن حضرت روبه‌رو شدند و [[درخواست یاری]] آن [[بزرگوار]] را شنیدند، چند نفر دعوتش را [[اجابت]] کردند؟!.
آن همه [[گفت‌وگو]] و سخنان [[بلیغ]] و خطبه‌های کوبنده و بیداری‌آفرین [[سیدالشهداء]]{{ع}} از آغاز مسیر تا [[کربلا]] و آن همه بیانات روشن‌گرانه و نافذ با کوفیانی که به مقابله آن حضرت آمده بودند، چند نفر را [[یار]] و همراه ایشان ساخت؟!.
مگر امت اسلام گرفتار چه [[بیماری]] صعب‌العلاج و شایع و همگانی شده بودند که به چنین حادثه هولناکی تن دادند؟! امتی که کمتر از پنجاه سال از [[وفات پیامبر]] خود، به کشتن [[فرزندان]] او [[راضی]] گردید، [[جان]] و روان جمعی و فردی‌اش به چه درجه‌ای از [[مرگ]] [[روحی]] و [[معنوی]] رسیده بود که حاضر شد در رذیلانه‌ترین و ناجوانمردانه‌ترین حالت‌های ممکن، [[خاندان پیامبر]] خود را [[قتل عام]] کند و با پرپرکردن [[زیباترین]] گل‌های سرسبد [[آفرینش]]، در کمتر از یک روز این چنین داغ جان‌سوزی را بر جبین هستی بگذارد؟!.
چه بر سر [[عقول]] و [[عواطف]] و [[احساسات]] و [[قلوب]] و وجدان‌های این امت آمده بود که از عظمت‌ها و [[پاکی‌ها]]، آن همه [[فضایل]] و زیبایی‌ها، بزرگی و بزرگواری‌ها و دیگر جلوه‌های مسحورکننده این ذوات [[شریف]] و [[مقدس]] و [[خاندان]] [[کرامت]] و [[عفت]] و [[نجابت]] و بزرگی و... بازماندند و در [[کوری]] و کری و [[شقاوت]] تمام، آن حوادث جان‌گداز و [[باور]] نکردنی را بیافریدند. حوادثی که نه تنها زمینیان که همه [[ملکوتیان]] و سماواتیان را از [[آغاز آفرینش]] تا پایان آن [[عزادار]] و ماتم‌زده و تا [[قیام قیامت]] عالم را به [[عزاخانه]] [[سیدالشهدا]] تبدیل کرد؛
۸. حادثه عظیم [[غیبت]]، خود [[حجت]] بزرگ و [[برهان]] مسلم و آشکار دیگری بر عدم [[بلوغ]] [[امت]]، بلکه [[بشریت]] است. پیش آمدن این [[بحران]] عظیم [[معنوی]]، [[دینی]]، [[علمی]]، [[فرهنگی]]، [[اجتماعی]] و.... را چگونه می‌توان توجیه کرد؟
اگر چه غیبت امری [[الهی]] است که با [[فرمان الهی]] آغاز و با [[اذن خداوند]] به پایان می‌رسد، مسبب اصلی و زمینه‌ساز چنین [[خسران]] عظیمی، آیا کسی جز همین امت است؟ آیا جز عدم [[شایستگی]] برای [[درک]] [[حضور امام]] و عدم [[آمادگی]] برای [[نصرت]] او و عدم [[توانایی]] برای [[حفظ جان]] شریف او و رعایت [[حرمت‌ها]] و حریم‌های الهی آن حجت و [[بقیة الله الاعظم]]، عامل دیگری را می‌توان معرفی کرد؟
این چنین نیست که غیبتی مقرر شده باشد؛ لذا همه علل و عوامل دست به دست هم دهد تا چنین امری واقع شود. اگر این [[منطق]] واژگونه را بپذیریم، باید بگوییم چون قرار بود [[امامان]] [[خانه‌نشین]] و سرانجام [[شهید]] شوند و چون قرار بود حادثه کربلایی اتفاق افتد؛ لذا همه عوامل تحقق آن فراهم گردید، پس همه این حوادث اموری طبیعی بوده و امت و کسانی که آن حضرت را به [[شهادت]] رساندند، علل و عوامل طبیعی تحقق آنند و لابد به [[طور]] طبیعی نیز بی‌گناهند!!<ref>[[عباس جوار‌شکیان|عباس جوار‌شکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۸.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۳۷۲

ویرایش