←پانویس
(صفحهای تازه حاوی «== مقدمه == {{اصلی|مسلم بن عقیل در تاریخ اسلامی}} مسلم بن عقیل، پسر عموی امام حسین{{ع}} و مورد وثوق وی بود. رشادت و جوانمردی او مشهور بود. در جنگ صفین، در جناح راست لشکر علی{{ع}} بود. امام حسین{{ع}} در پاسخ به دعوتنامههای مکرّر شیعیا...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←پانویس) برچسبها: برگرداندهشده پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۴: | خط ۴: | ||
[[ابن زیاد]]، سران [[شهر]] را گرد آورد و آنان را با [[تهدید]] و [[تطمیع]]، [[مطیع]] خویش ساخت. با ایجاد جوّ [[رعب]] و [[وحشت]] و دستگیریها، [[بیم]] و [[هراس]] بر [[مردم]] سایه افکند و از دور مسلم پراکنده شدند. مسلم بن عقیل در [[کوفه]]، تنها و [[غریب]] و بیپناه ماند. [[شب]] به خانۀ طوعه رفت. [[جایگاه]] او برای [[ابن زیاد]] معلوم شد. نیروهایی فرستاد، مسلم از [[خانه]] بیرون آمد و در کوچهها و میدان [[شهر]]، یک تنه با سربازان [[ابن زیاد]] جنگید تا آنکه گرفتار شد. او را به [[قصر]] [[ابن زیاد]] بردند. پس از گفتگوهای [[تندی]] که ردّ و بدل شد، به [[دستور]] [[ابن زیاد]] او را بالای قصر برده، سر از بدنش جدا کردند و پیکرش را به زیر افکندند<ref>قضایای نهضت او و بیعت مردم و شهادتش در بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۴۰ به بعد آمده است، نیز زندگینامه او در کتاب «مبعوث الحسین» محمد علی عابدین، انتشارات جامعه مدرسین.</ref>. سر مسلم را همراه سر هانی نزد [[یزید]] فرستادند. [[شهادت]] مسلم بن عقیل، روز هشتم ذیحجه سال ۶۰ (روز [[عرفه]]) بود. [[قبر]] مسلم در [[کوفه]] است. و در سال ۱۲۸۲ قمری گنبدش کاشی و ضریحش از نقره شد و اطراف [[ضریح]]، مجلّل و آینهکاری گشت. [[محدّث قمی]] پس از ذکر [[اعمال]] [[مسجد جامع کوفه]]، [[نماز]] و زیارتنامهای برای [[حضرت مسلم]] [[نقل]] کرده است. با این شروع: {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِكِ الْحَقِّ الْمُبِينِ...}}<ref>مفاتیح الجنان، ص۴۰۱.</ref>.<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، ص ۴۵۲.</ref> | [[ابن زیاد]]، سران [[شهر]] را گرد آورد و آنان را با [[تهدید]] و [[تطمیع]]، [[مطیع]] خویش ساخت. با ایجاد جوّ [[رعب]] و [[وحشت]] و دستگیریها، [[بیم]] و [[هراس]] بر [[مردم]] سایه افکند و از دور مسلم پراکنده شدند. مسلم بن عقیل در [[کوفه]]، تنها و [[غریب]] و بیپناه ماند. [[شب]] به خانۀ طوعه رفت. [[جایگاه]] او برای [[ابن زیاد]] معلوم شد. نیروهایی فرستاد، مسلم از [[خانه]] بیرون آمد و در کوچهها و میدان [[شهر]]، یک تنه با سربازان [[ابن زیاد]] جنگید تا آنکه گرفتار شد. او را به [[قصر]] [[ابن زیاد]] بردند. پس از گفتگوهای [[تندی]] که ردّ و بدل شد، به [[دستور]] [[ابن زیاد]] او را بالای قصر برده، سر از بدنش جدا کردند و پیکرش را به زیر افکندند<ref>قضایای نهضت او و بیعت مردم و شهادتش در بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۴۰ به بعد آمده است، نیز زندگینامه او در کتاب «مبعوث الحسین» محمد علی عابدین، انتشارات جامعه مدرسین.</ref>. سر مسلم را همراه سر هانی نزد [[یزید]] فرستادند. [[شهادت]] مسلم بن عقیل، روز هشتم ذیحجه سال ۶۰ (روز [[عرفه]]) بود. [[قبر]] مسلم در [[کوفه]] است. و در سال ۱۲۸۲ قمری گنبدش کاشی و ضریحش از نقره شد و اطراف [[ضریح]]، مجلّل و آینهکاری گشت. [[محدّث قمی]] پس از ذکر [[اعمال]] [[مسجد جامع کوفه]]، [[نماز]] و زیارتنامهای برای [[حضرت مسلم]] [[نقل]] کرده است. با این شروع: {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِكِ الْحَقِّ الْمُبِينِ...}}<ref>مفاتیح الجنان، ص۴۰۱.</ref>.<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، ص ۴۵۲.</ref> | ||
==خبر [[شهادت مسلم]]== | |||
نخلی ستبر را قطع کردند و عظمتی فوق تصور به فریاد نشست. [[مسلم بن عقیل]] صادقترین سفیری بود که با [[درایت]] مأموریتش را [[قاطع]] و محکم به پیش برد، او اقیانوسی بود متلاطم، ولی کفی روی آب، [[آلوده]] و [[ناپاک]] به نام [[ابن زیاد]] [[عظمت]] او را از چشم [[کوفیان]] ربود و با تحکم و [[تزویر]] چند روزی اوضاع را به مذاق خودش چرخاند. | |||
مسلم در حالی به [[شهادت]] میرسد که چشمانش برای حسین{{ع}} [[اشک]] میریخت در لحظات آخر وقتی نیش زبان ناپاکان را شنید، فرمود: گریهام برای خودم نیست {{متن حدیث|أَبْكِي لِلْحُسَيْنِ{{ع}}}} برای حسین عزیز میگریم، [[حسینی]] که شما کوفیان دعوتش کردید و او اکنون به [[امید]] دعوتتان با یک کاروان امید، به سوی این [[محبس]] وسیع به پیش میتازد. او از صمیم [[قلب]] حسین را [[دوست]] داشت و از ژرفای [[دل]] به [[معامله]] خیانتبار کوفیان با مولایش [[رنج]] میبرد. خدایا کاش همه نیرویم و قطره قطره خونم و سلول سلول وجودم صدا میشد و فقط یک جمله را با همه قوت اعلام میکردم که «حسین [[جان]] به [[کوفه]] نیا» و سرانجام در [[حسرت]] آن صدا به شهادتش رساندند. | |||
عبدالله بن سلیم و منذر بن [[مشمعل]] هر دو از [[قبیله بنیاسد]] بودند، گویند ما پس از اتمام [[مراسم حج]] به سرعت به طرف [[عراق]] [[حرکت]] کردیم و هدفمان رسیدن به [[کاروان امام حسین]]{{ع}} بود، تا ببینیم سرانجام کار چه میشود؛ لذا با شترهای خود شتابان آمدیم تا در [[زرود]] که نزدیک ثعلبیه است کاروان [[امام]] را یافتیم، هنوز به [[خیمهگاه]] امام نرسیده بودیم که مردی از کوفه را دیدیم این مرد به خاطر آنکه با امام برخورد نکند از [[بیراهه]] حرکت میکرد؛ زیرا وقتی حضرت او را دید که از جانب کوفه میآید ایستادند تا از وی سؤالاتی بکند، اما او راه خود را کج کرده و رفت. آن دو نفر گویند ما با خود گفتیم بهتر است نزد این مرد رویم و از او درباره اوضاع داخلی [[کوفه]] [[پرسش]] کنیم؛ لذا به سوی او رفتیم و خود را معرفی کردیم، او نیز از [[قبیله بنیاسد]] بود. | |||
از او پرسیدیم از کوفه چه خبر؟ گفت: با چشم خود دیدم که مسلم و هانی کشته شدهاند و جسد آنان در [[بازار]] کوفه بر [[زمین]] کشیده میشود. گویند بعد از این سؤال و جواب خدمت [[امام]] آمدیم تا شب شد، کاروان در ثعلبیه [[منزل]] کرد ما به [[حضور امام]] رسیدیم و گفتیم: [[خدا]] [[رحمت]] فرستد ما خبری داریم. اگر میخواهید محرمانه بگوییم و اگر [[تمایل]] دارید آشکارا بیان کنیم. امام به [[یاران]] خود نگریسته و فرمود: من از این گروه چیزی را مخفی نکردهام. گفتیم: آیا آن مرد را عصر دیروز دیدید؟ فرمود: بلی! میخواستم از او مطالبی را بپرسم. گفتیم ما از او خبر گرفتیم و برای شما میگوییم آن [[مرد]] [[آدمی]] [[خردمند]] و راستگوست، [[اخبار]] کوفه را به ما گفت که مسلم و هانی را کشته شده دیده است و دیده که جسد مطهرشان را در کوفه بر زمین کشیدهاند. | |||
امام [[استرجاع]] کردند و چند بار: فرمود: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا}} سپس رو به امام کرده و گفتیم: شما را به [[جان]] خود و خاندانتان [[سوگند]] که از همین جا باز گردید و [[یقین]] داشته باشید که در کوفه هیچ کس به یاریتان نمیشتابد، بلکه ما [[بیم]] آن داریم که [[مردم کوفه]] ضد شما [[قیام]] کنند. حضرت به [[فرزندان عقیل]] نگریست و از آنان پرسید شما چه میگویید؟ برادرتان مسلم به [[شهادت]] رسیده پاسخ همه این بود به خدا ما باز نمیگردیم تا آنکه [[خون]] خود را [[طلب]] کنیم یا از همان شربت شهادت که او نوشید، ما نیز [[سیراب]] شویم. پس از این [[گفتگو]] امام رو به ما کرد فرمود: [[زندگی]] بعد از شهادت این عزیزان ارزشی ندارد. امام آن شب را در ثعلبیه ماندند و به یاد مسلم [[اشک]] ریختند<ref>روضه الواعظین، ص۲۹۵.</ref>. | |||
[[امام]] کاروان خود را برای [[اتمام حجت]] از [[کوفیان]] و برای تحقق اهداف [[نهضت]] خود با [[شور]] و [[امید]] به پیش میبرد، ابن نما در [[کتاب مثیر الاحزان]] مینویسد: بعد از وصول خبر [[شهادت]] جناب مسلم، بین [[خاندان عصمت]] و [[برادران]] و [[پسران مسلم]] [[انقلاب]] و [[بیتابی]] عجیبی پیشامد نمود، به طوری که گویا اثر این [[مصیبت]] ناگوار در و [[دیوار]] را به لرزه درآورده، صدای ناله و فریاد از میان سراپرده امام برپا شده سیلاب اشک از چشمان هر یک از مرد و [[زن]] [[اهل بیت]] روان گردید. امام{{ع}} فرمود: [[خدا]] [[رحمت]] کند مسلم را که او به سوی [[روح]] و ریحان خدا شتافت و [[تحیت]] و [[رضوان خدا]] بر او باد. بعد این ابیات را در [[تسلیت]] اهل بیت در آنجا انشاء فرمود: | |||
#یعنی اگر این طور باشد که [[دنیا]] [[نفیس]] به شمار برود پس [[ثواب]] خدا [[اعلی]] و نیکوتر است. | |||
#اگر بدنها برای [[مرگ]] [[آفریده]] شده باشند پس کشته شدن مرد در [[راه خدا]] [[افضل]] خواهد بود. | |||
#اگر [[رزق]] و [[روزیها]] تقسیم شده و مقدر باشند پس قلت [[حرص]] مرد در کسب نیکوتر است. | |||
#اگر جمیع [[اموال]] برای نهادن و رفتن است پس چرا باید [[انسان]] نسبت به چیزی که آن را میگذارد و میرود [[بخل]] نماید؟ | |||
امام پس از دریافت خبر [[شهادت مسلم]] در مورد رفتن به [[کوفه]] یا برگشتن به [[مدینه]] یا [[مکه]] مطلب را به [[مشورت]] | |||
گذاشت<ref>{{متن حدیث|لَئِنْ كَانَتِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً *** فَإِنَّ ثَوَابَ اللَّهِ أَعْلَى وَ أَنْبَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَبْدَانُ لِلْقَتْلِ أُنْشِئَتْ *** فَمَوْتُ الْفَتَى فِي اللَّهِ أَوْلَى وَ أَفْضَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَرْزَاقُ قِسْماً مُقَدَّراً *** فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِي الْكَسْبِ أَجْمَلُ | |||
وَ إِنْ كَانَتِ الْأَمْوَالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهَا *** فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ}}؛ [[ارشاد]]، ص۲۰۳.</ref>. | |||
برادران مسلم اعلام کردند: {{عربی|قد جائك من الكتب ما نثق به}}<ref>الامامه و السیاسه، ج۲، ص۶.</ref>. | |||
نیروهای کوفه داوطلبانه نامههای فراوانی درباره [[زعامت]] و [[تشکیل حکومت]] به شما نوشتهاند و ما به [[پشتیبانی]] این [[جمعیت]] انبوه و [[مشتاق]] [[اطمینان]] داریم، آنها گفتند: اگر به [[کوفه]] برویم یا نیروهای مسلم را [[سازماندهی]] میکنیم و به کمک [[وفاداران]] به [[جنگ]] میپردازیم و [[پیروز]] میشویم یا مثل مسلم [[شهید]] میشویم. ظاهراً آنها [[فکر]] میکردند اگر به [[مدینه]] یا [[مکه]] برگردند خطر حتمی است و اگر به کوفه بروند [[امید]] [[موفقیت]] و [[پیروزی]] بیشتر است. عدهای دیگر گفتند: شما مثل مسلم نیستید و [[شخصیت اجتماعی]] شما آنقدر بزرگ است که اگر به کوفه وارد شوید، نیروی عظیمی [[مردم]] به پشتیبانی شما برخواهد خاست و با کمک این نیروها میتوانید به [[مقاومت]] بپردازید<ref>ارشاد، ص۲۰۳.</ref>. | |||
مسلماً نیروهای داوطلب [[وفادار]] به [[امام]] پس از [[شهادت مسلم]] [[بیسرپرست]] و بلاتکلیف ماندهاند. اگر امام آزادانه وارد کوفه میشد تحت [[رهبری امام]] متشکل میشدند، بلکه [[اهل بصره]] هم ملحق میشدند و امید پیروزی قوت میگرفت. [[فرمانده]] [[حقیقی]] نیروهای [[عراق]] خود امام بود، با کشتن مسلم که [[شکست]] بقیه نیروها [[قطعی]] نبود! بلکه با ورود امام تجدیدقوا و [[سازمان]] و [[قوت قلب]] صورت میگرفت و لذا تصویب شد که باید به کوفه بروند و لذا راه را به سوی کوفه ادامه دادند. | |||
یقیناً [[اصحاب امام]] [[چشم]] بسته و بدون [[بینش سیاسی]] و [[شناخت]] از اوضاع و احوال [[جامعه]] زمانه نظر نمیدادهاند، اگر معتقدند [[شخصیت امام]] از [[شخصیت]] مسلم بزرگتر است و مردم بیش از آنچه که به مسلم توجه کردهاند، حتماً به [[یاری امام]] میشتابند و در آن محیط امیدی به [[پیروزی امام]] داشتند. حکایت از عمق شناخت [[اصحاب]] به [[جریانات سیاسی]] دارد و لذا این [[خبرگان]] پس از شهادت مسلم هنوز امید به پیروزی امام داشتند. | |||
به هر [[حال]] شهادت مسلم برای [[سیدالشهداء]] فاجعهای دردناک بود، سفیری باوفا، نمایندهای [[صدیق]] و محکم و باصلابت، مدیری توانا و [[گوش به فرمان]] و امروز سیدالشهداء در فراق این [[یاور]] گرامی میسوزد! با دریافت خبر شهادت مسلم بود که سیدالشهداء متوجه دختر مسلم شد. دختر سیزده ساله [[مسلم بن عقیل]] در کنار [[دختران]] حسین{{ع}} [[زندگی]] میکرد و شب و [[روز]] با ایشان [[مصاحبت]] داشت و چون [[امام حسین]]{{ع}} خبر [[شهادت مسلم]] را شنید به سراپرده خویش رفت و دختر مسلم را صدا کرد و با او [[ملاطفت]] و [[مهربانی]] بسیار ورزید. | |||
آن دختر عرض کرد یابن [[رسول الله]] با من همانند بیپدران و [[یتیمان]] [[رفتار]] میکنی! مگر پدرم [[شهید]] شده؟ [[امام]] گریست و فرمود: [[اندوهگین]] مباش اگر مسلم نیست من پدر تو خواهم بود و خواهرم مادر تو و دخترانم، [[خواهران]] تو و پسرانم در [[حکم]] [[برادران]] تو. دختر مسلم فریاد برآورد و گریست، [[پسران مسلم]] نیز گریستند و [[اهل بیت]] در این [[مصیبت]] با آنها [[همراهی]] کردند و به [[سوگواری]] پرداختند و امام حسین{{ع}} از شهادت مسلم به شدت آزرده خاطر گشت<ref>الامام الحسین و اصحابه، ص۱۷۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۱ (کتاب)|مظلومیت سیدالشهداء]]، ج۱، ص ۱۴۷.</ref> | |||
== منابع == | |||
{{منابع}} | |||
# [[پرونده:IM010710.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت سیدالشهداء ج۱ (کتاب)|'''مظلومیت سیدالشهداء ج۱''']] | |||
{{پایان منابع}} | |||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||