پرش به محتوا

سرگذشت زندگی امام باقر در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۸۹: خط ۸۹:
از همین دانشگاه بود که این امام بزرگ مجموعه‌ای از دانشمندان بزرگ را به [[جهان]] [[بشریت]] عرضه کرد. دانشمندانی که شرق و غرب [[زمین]] را درنوردیده و [[دانش]] و [[معرفت]] را در آن پراکنده ساختند. دانشمندانی که همه قشرهای امّت اسلام در برابر شخصیت‌های والای آنان سر [[تعظیم]] فرود آورده‌اند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۶۱.</ref>.
از همین دانشگاه بود که این امام بزرگ مجموعه‌ای از دانشمندان بزرگ را به [[جهان]] [[بشریت]] عرضه کرد. دانشمندانی که شرق و غرب [[زمین]] را درنوردیده و [[دانش]] و [[معرفت]] را در آن پراکنده ساختند. دانشمندانی که همه قشرهای امّت اسلام در برابر شخصیت‌های والای آنان سر [[تعظیم]] فرود آورده‌اند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۶۱.</ref>.


== امام باقر{{ع}} در سایه‌سار جد و پدر ==
== امام باقر{{ع}} در عصر پدر ==
{{اصلی|امام باقر در زمان امام سجاد}}
{{اصلی|امام باقر در زمان امام سجاد}}
[[امام باقر]]{{ع}} دوران [[زندگی]] در سایه‌سار جدّ گرامی و پدر [[بزرگوار]] خود را در زمانه‌ای گذراند که آکنده از حوادث و پدیده‌های [[اجتماعی]] و [[سیاسی]] مختلف بود که می‌توان این‌گونه آنها را خلاصه نمود:
[[امام باقر]]{{ع}} دوران [[زندگی]] در سایه‌سار جدّ گرامی و پدر [[بزرگوار]] خود را در زمانه‌ای گذراند که آکنده از حوادث و پدیده‌های [[اجتماعی]] و [[سیاسی]] مختلف بود که می‌توان این‌گونه آنها را خلاصه نمود:
خط ۱۰۵: خط ۱۰۵:
# خود [[امام زین العابدین]]{{ع}} نیز نظرها را به سوی امامت فرزندش امام محمّد [[باقر]]{{ع}} جلب نموده و از هر فرصتی برای اعلام امامت آن حضرت استفاده می‌کرد. گاه در برابر همه پسران، گاه در برابر بعضی از پسران، گاه در برابر [[خواص]] و افراد مورد اعتماد خود. البتّه این اعلام‌ها به یک صورت نبوده و گاه به صورت تصریح و گاهی دیگر به صورت اشاره و کنایه بوده است. مثلا وقتی که فرزندش عمر از سرّ اهمیت دادن فراوان [[امام سجّاد]]{{ع}} به [[امام باقر]]{{ع}} سؤال کرد، امام سجّاد{{ع}} در پاسخ او فرمود: این بدان‌سبب است که امامت در [[فرزندان]] او باقی خواهد ماند تا روزی که [[قائم]] ما [[قیام]] کند و [[دنیا]] را پر از [[عدل و قسط]] نماید. پس او، هم امام است و هم پدر امامان‌<ref>کفایة الاثر، ص۲۳۷.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۶۵-۷۵.</ref>
# خود [[امام زین العابدین]]{{ع}} نیز نظرها را به سوی امامت فرزندش امام محمّد [[باقر]]{{ع}} جلب نموده و از هر فرصتی برای اعلام امامت آن حضرت استفاده می‌کرد. گاه در برابر همه پسران، گاه در برابر بعضی از پسران، گاه در برابر [[خواص]] و افراد مورد اعتماد خود. البتّه این اعلام‌ها به یک صورت نبوده و گاه به صورت تصریح و گاهی دیگر به صورت اشاره و کنایه بوده است. مثلا وقتی که فرزندش عمر از سرّ اهمیت دادن فراوان [[امام سجّاد]]{{ع}} به [[امام باقر]]{{ع}} سؤال کرد، امام سجّاد{{ع}} در پاسخ او فرمود: این بدان‌سبب است که امامت در [[فرزندان]] او باقی خواهد ماند تا روزی که [[قائم]] ما [[قیام]] کند و [[دنیا]] را پر از [[عدل و قسط]] نماید. پس او، هم امام است و هم پدر امامان‌<ref>کفایة الاثر، ص۲۳۷.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۶۵-۷۵.</ref>


== رویدادهای مهم [[عصر امام باقر]]{{ع}}‌ ==
== امام در عصر خلفای مروانی ==
اگر بخواهیم به ویژگی‌های این مرحله از [[زندگی]] [[امام باقر]]{{ع}} که مرحله [[رهبری]] [[امّت اسلامی]] پس از [[شهادت]] پدر بزرگوارش حضرت [[امام زین العابدین]]{{ع}} می‌باشد دسترسی پیدا کنیم، لازم است نخست حوادث مهمّی که در این مرحله از زندگی [[شریف]] امام باقر{{ع}} در [[جامعه اسلامی]] به وقوع پیوسته بررسی نماییم و [[میزان]] ارتباط این حوادث را با امام باقر{{ع}} به‌عنوان کسی که در [[زمان]] زندگی پدر بزرگوارش نامزد رهبری [[امّت]] بوده و پس از پدر بزرگوارش عملا رهبری را نیز در دست گرفته است مورد تحقیق قرار دهیم.
اگر بخواهیم به ویژگی‌های این مرحله از [[زندگی]] [[امام باقر]]{{ع}} که مرحله [[رهبری]] [[امّت اسلامی]] پس از [[شهادت]] پدر بزرگوارش حضرت [[امام زین العابدین]]{{ع}} می‌باشد دسترسی پیدا کنیم، لازم است نخست حوادث مهمّی که در این مرحله از زندگی [[شریف]] امام باقر{{ع}} در [[جامعه اسلامی]] به وقوع پیوسته بررسی نماییم و [[میزان]] ارتباط این حوادث را با امام باقر{{ع}} به‌عنوان کسی که در [[زمان]] زندگی پدر بزرگوارش نامزد رهبری [[امّت]] بوده و پس از پدر بزرگوارش عملا رهبری را نیز در دست گرفته است مورد تحقیق قرار دهیم.


پایه‌های [[حکومت اموی]] از [[طایفه]] [[بنی‌مروان]] در ایام [[عبدالملک بن مروان]] محکم گردید؛ چراکه او اوّلین [[حاکم]] [[مقتدر]] [[مروانی]] بود که [[اقدامات سیاسی]] او پایه‌گذار بسیاری از حوادث و پدیده‌های این برهه از زمان بود که ما قصد تحقیق آن را داریم.
=== عبدالملک مروان ===
 
بعضی از [[تاریخ‌نویسان]] آورده‌اند: عبدالملک بن مروان قبل از اینکه [[خلافت]] را به دست بگیرد، بسیار اظهار [[عبادت]] و [[زهد]] و [[تقوی]] می‌نمود، وی در حالی [[بشارت]] رسیدن خود را به خلافت دریافت کرد که [[قرآنی]] در دست داشته و مشغول خواندن آن بود. پس از اینکه خبر رسیدن به خلافت و [[حکومت]] را شنید، [[قرآن]] را بست، به کناری نهاده و خطاب به آن گفت: این آخرین باری بود که با تو بودم. یا گفته‌اند که گفت: امروز [[روز]] فراق و جدایی میان من و تو است‌<ref>تاریخ ابن کثیر، ج۸، ص۲۶۰.</ref>.
 
[[عبدالملک بن مروان]] دارای صفات و ویژگی‌های [[نفسانی]] [[پست]] و منحطّی بود و می‌توان از میان صفات منحطّ او به این صفات اشاره نمود:
# [[طغیان]] و [[ستمگری]]: منصور گوید: [[عبدالملک]] بسیار [[ستمگر]] بود. او هیچ اعتنایی به‌خوبی یا [[بدی]] کاری که انجام می‌داد نداشت‌<ref>مقریزى، النّزاع و التّخاصم، ص۸.</ref>. وی بسیار [[خونریز]] بوده، بویی از [[رحمت]] و [[عدالت]] نبرده بود. خودش در خطبه‌ای که پس از کشته شدن [[ابن زبیر]] ایراد کرد گفته است: از این پس هیچ‌کس مرا به [[پرهیزگاری]] و [[تقوای الهی]] امر نمی‌کند مگر اینکه گردنش را خواهم زد<ref>سیوطى، تاریخ الخلفا، ص۲۱۹.</ref> و [[عبدالملک]] اوّلین خلیفه‌ای بود که همگان را از [[سخن گفتن]] در محضر [[خلفا]] و [[نصیحت]] آنان منع کرد<ref>سیوطى، تاریخ الخلفا، ص۲۱۸.</ref>.
# [[پیمان‌شکنی]] و [[خیانت]]: [[عبدالملک بن مروان]] بسیار [[پیمان‌شکن]] و [[خیانتکار]] بود. وی به [[عمرو بن سعید اشدق]] [[امان]] داد و به او [[وعده]] داد که پس از خود [[خلافت]] را به او خواهد سپرد. امّا با وی [[مکر]] کرده و او را کشت و سرش را برای اصحابش فرستاد<ref>تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۱۹۰، چاپ اوّل، بیروت، انتشارات اعلمى، ۱۴۳۴ هجرى.</ref>. و حتّی مراعات پیوند [[نسب]] و [[خانوادگی]] که میان او و [[عمرو بن سعید]] بود را نیز نکرد. عبدالملک بن مروان از عمرو بن سعید اشدق می‌ترسید؛ چراکه اگر او زنده می‌ماند برای از بین بردن [[حکومت بنی مروان]] [[برنامه‌ریزی]] می‌کرد. امّا عبدالملک پیشدستی کرده و او را به [[قتل]] رساند. امّا [[خداوند]] نیز از عبدالملک [[انتقام]] کشید؛ چراکه او در میان [[مردم]] [[مسلمان]] [[ترس]] و [[وحشت]] را پراکنده کرد و [[ستمگری]] بود که در ریختن [[خون]] [[مسلمانان]] از حدّ در گذشته بود.
# [[سنگدلی]] و [[خشونت]]: عبدالملک بن مروان بسیار [[سنگدل]] بود. [[رأفت]] و [[رحمت]] از دل‌وجان او رخت بربسته بود. تا جایی که در ریختن خون مسلمانان به ناحق از حدّ در گذشته بود. او در گفت‌وگویی که با امّ الدّرداء انجام داده بود به این مطلب اعتراف کرده است. امّ الدّرداء به او گفت: به من خبر رسیده که تو پس از آن‌همه [[عبادت]] و [[زهد]] و پرهیزگاری اکنون شراب نوشیده‌ای. عبدالملک بدون هیچ [[احساس]] گناهی در پاسخ او گفت: آری به [[خدا]]، البتّه خون‌های بسیاری نیز نوشیده‌ام‌<ref>مختصر تاریخ دمشق، ج۱۵، ص۲۱۹، شرح‌حال عبدالملک بن مروان، شماره ۲۱۰.</ref>. وی در [[زمان]] [[حکومت]] وحشت‌بار خود خانواده‌های بسیاری را در میان مسلمانان [[عزادار]] کرد. وی پس از آنکه [[عبدالله بن زبیر]] را به [[قتل]] رساند، در [[شهر یثرب]] خطبه‌ای خواند که در آن از [[سنگدلی]] بی‌حدّی که در نهانگاه [[جان]] خود داشت پرده برداشت. وی خطاب به [[مردم]] این‌چنین گفت: من دردهای این [[امّت]] را جز با [[شمشیر]] دوا نمی‌کنم تا اینکه همه شما را به [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] خود درآورم‌<ref>تاریخ ابن کثیر، ج۹، ص۶۴.</ref>.
# [[بخل]]: عبدالملک بن مروان از شدّت خساست و بخل به [[لقب]] (رشح الحجاره) که کنایه از سنگی است که نم پس نمی‌دهد ملقّب گردیده بود<ref>تاریخ قضاعى، ص۷۲.</ref>. [[امّت اسلام]] در ایام [[حکومت]] او با [[گرسنگی]]، [[فقر]] و [[محرومیت]] دست به گریبان بودند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۸۹.</ref>.
 
== بدعت‌های عبدالملک مروان ==
{{اصلی|عبدالملک مروان}}
{{اصلی|عبدالملک مروان}}
عبدالملک از رسیدن [[تبلیغات]] [[ابن زبیر]] به [[اهل]] شام‌ بسیار بیمناک بود؛ چراکه می‌ترسید [[اهل شام]] را با این تبلیغات بر ضدّ او بشوراند، و از آنجا که مقرّ حکومت ابن زبیر در [[شهر مکه]] بود، عبدالملک [[شامیان]] را از [[سفر]] [[حجّ]] منع کرد. شامیان به او گفتند: آیا ما را از سفر حجّ که فریضه‌ای است که [[خداوند متعال]] بر ما [[واجب]] کرده است باز می‌داری؟
پایه‌های [[حکومت اموی]] از طایفه [[بنی‌مروان]] در ایام [[عبدالملک بن مروان]] محکم گردید؛ چراکه او اوّلین [[حاکم]] مقتدر [[مروانی]] بود که اقدامات سیاسی او پایه‌گذار بسیاری از حوادث و پدیده‌های این برهه از زمان بود. [[عبدالملک بن مروان]] دارای صفات و ویژگی‌های [[نفسانی]] پست و منحطّی مانند: [[طغیان]] و [[ستمگری]]؛ [[پیمان‌شکنی]] و [[خیانت]]؛ سنگدلی و [[خشونت]] و [[بخل]] بود.
[[عبدالملک]] در پاسخ آنان گفت: [[ابن شهاب زهری]] از [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} [[روایت]] کرده است که آن حضرت فرموده‌اند: جز به سوی یکی از این سه [[مسجد]] بار سفر (یعنی سفر حجّ) بسته نمی‌شود: [[مسجد الحرام]]، مسجد من در [[مدینه]] و مسجد [[بیت]] المقدّس.
 
وی با [[جعل]] این [[حدیث]] مردم را از حجّ [[خانه خدا]] بازداشت و آنان را به حجّ بیت المقدّس فرستاد. وی [[صخره]] مسجد بیت المقدّس را نیز ابزار مقاصد خود قرار داده و درباره آن این روایت را جعل کرد که [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که به [[معراج]] می‌رفت پا بر این صخره نهاده است و این صخره را برای مردم جایگزین [[کعبه]] نمود. او بر این صخره گنبد و بارگاهی ساخت و پرده‌های [[دیباج]] بر آن کشیده، پرده‌دارانی برای آن مقرّر کرد و به مردم [[فرمان]] داد تا همچنان‌که به دور کعبه [[طواف]] می‌کنند به دور این [[صخره]] [[طواف]] نمایند<ref>یعقوبى، ج۲، ص۳۱۱.</ref>.
 
[[عبدالملک مروان]] در هنگام [[خلافت]] خود [[حاکمان]] سابق [[بنی‌امیه]] را مورد [[انتقاد]] شدید قرار می‌داد. وی در [[سخنرانی]] که در یثرب ایراد کرد، این‌چنین گفت: به [[خداوند]] [[سوگند]] که من نه خلیفه‌ای [[مستضعف]] هستم که مرادش از [[خلیفه]] مستضعف عثمان بود، نه خلیفه سازشکار هستم و مرادش از خلیفه سازشکار معاویه بود، و نه خلیفه سست‌رأی هستم که مراد او از خلیفه سست‌رأی یزید بود.
 
[[ابن ابی الحدید]] به این کلمات [[عبدالملک بن مروان]] این‌گونه [[اعتراض]] کرده است: «این کسانی که [[عبدالملک]] از آنان این‌گونه [[بدگویی]] کرده است، پیشینیان و [[پیشوایان]] او هستند. آنها کسانی هستند که به‌واسطه آنان عبدالملک به این [[مقام]] رسیده است و به پیشگامی و بنیانگذاری آنان به این [[ریاست]] دست‌یافته است، و اگر راه و روش پیشینیان و [[سپاهیان]] تا دندان مسلّح و [[حکومت]] ثابت و [[استوار]] و دست‌پرورده آنان نبود، عبدالملک بن مروان دورترین [[خلق]] [[خدا]] از [[مقام خلافت]] و نزدیکترین آنان به ورطه [[هلاکت]] بود. حتّی اگر روزی آرزوی چنین شرافتی را در سر می‌پروراند<ref>شرح ابن ابى الحدید، ج۱۵، ص۲۵۷.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۹۱.</ref>
 
=== پاره‌ای از جنایات عبدالملک ===
بدترین کاری که عبدالملک بن مروان در [[زمان]] خلافت خود به انجام رسانید، صدور [[فرمان]] [[فرماندهی]] و [[ولایت]] برای [[خونریز]] معروف [[تاریخ]]، [[حجاج بن یوسف ثقفی]] بود. او امور [[مسلمانان]] را به دست این [[انسان]] مسخ‌شده که [[سنگدلی]] و [[شهوت]] [[خونریزی]] او در بین [[مردم]] مشهور بود سپرد.
 
[[عبدالملک بن مروان]] [[اختیارات]] بسیار گسترده‌ای به حجّاج بن یوسف ثقفی اعطا نمود. تا جایی که حجّاج در همه امور دولتی بنا به خواسته‌های خود دخل و تصرّف می‌کرد. خواسته‌هایی که هرگز پیرو [[منطق]] صحیح نبوده و جز منطق [[زور]] و [[استبداد]] را پذیرا نبود. این [[جنایتکار]] نیز از [[فرصت]] استفاده کرده و بدترین جنایت‌ها را نسبت به مردم انجام داد. او مردم را [[خوار]] و [[ذلیل]] نمود.
 
وی در شهرهای تحت نفوذ خود جوّی از [[بحران‌های سیاسی]] که تا آن‌زمان‌ سابقه نداشت ایجاد کرد. بسیاری از [[دانشمندان]] و [[نیکان]] [[مسلمانان]] بر [[حجّاج]] خرده گرفتند. [[عمر بن عبدالعزیز]] خود یکی از کسانی بود که بر کار حجّاج [[انتقاد]] داشته و از او [[خشمگین]] بود. حتّی نقل‌شده که عمر بن عبدالعزیز درباره حجّاج گفته است: اگر هر امّتی خبیث‌ترین فرد خود را به مسابقه بگذارد و ما حجّاج را در مقابل آنان بیاوریم ما [[پیروز]] میدان خواهیم بود<ref>نهایة الإرب، ج۲۱، ص۳۳۴.</ref>.
 
عاصم گوید: هیچ حرامی از [[خداوند متعال]] باقی نماند مگر اینکه حجّاج بن یوسف مرتکب آن گردید<ref>تاریخ ابن کثیر، ج۹، ص۱۳۲.</ref>. طاووس گوید: من حتّی تعجّب می‌کنم که کسی نامش حجّاج باشد و [[مؤمن]] باشد<ref>تهذیب التّهذیب، ج۲، ص۳۱۱.</ref>.
 
[[ابن عماد حنبلی]] در رابطه با حجّاج گوید: در [[سال ۹۵ هجری]] خداوند متعال [[مردم]] [[مسلمان]] و [[شهرهای اسلامی]] را در شبی که برای [[امّت]] بسیار میمون و [[مبارک]] بود با [[مرگ]] حجّاج بن یوسف ثقفی [[آسوده]] نمود... حجّاج بن یوسف هیچگاه از [[خونریزی]] نمی‌توانست خودداری کند. ریختن [[خون]] [[مردمان]] و کشتن آنان بزرگترین [[لذّت]] حجّاج بود. به علاوه اینکه حجّاج جنایات بسیار بزرگی انجام داد<ref>شذرات الذّهب، ج۱، ص۱۰۶- ۱۰۷.</ref>.
 
زمانی که حجّاج به قصد [[سفر]] [[حجّ]] به سمت [[سرزمین حجاز]] می‌رفت، شخصی را به نام [[محمّد]] [[جانشین]] خود در [[عراق]] قرار داد. او در میان مردم [[سخنرانی]] کرد و به آنان گفت: من محمّد را در میان شما به‌عنوان [[والی]] قرار دادم. من به او سفارشی کردم که خلاف سفارش [[رسول خدا]]{{صل}} درباره [[انصار]] بوده است. [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} سفارش کرد که کار [[نیکو]] از [[نیکوکاران]] انصار پذیرفته شود و از [[گناه]] معصیت‌کارانشان گذشت شود. امّا من به او توصیه کردم [[کار نیک]] را از نیکوکاران شما نپذیرد و از [[گناهکاران]] شما به هیچ‌وجه گذشت نکند<ref>مروج الذّهب، ج۳، ص۸۶.</ref>.
 
دمیری گوید: حجّاج هیچگاه توان خودداری از خون ریختن را نداشت. او خود از نفس خود خبر داده است که هیچ لذّتی را در [[دنیا]] به مانند کشتن مردم و ریختن [[خون]] آنان و ارتکاب کارهایی که کسی را جز او یارای انجام دادن آن است نمی‌داند<ref>حیاة الحیوان، ج۱، ص۱۶۷.</ref>.
 
وی [[کشتار]] [[مردم]] را از حدّ گذرانده بود. [[تاریخ‌نویسان]] تعداد کسانی را که [[حجّاج]] به بدترین وجه آنان را به [[قتل]] رسانیده بود- گذشته از کسانی که در [[جنگ‌ها]] کشته بود- صد و بیست هزار نفر<ref>تهذیب التّهذیب، ج۲، ص۲۱۱؛ تیسیر الوصول، ج۴، ص۳۱؛ التنبیه و الاشراف، ص۳۱۸؛ معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۹.</ref> و به قولی صد و سی هزار نفر ذکر کرده‌اند<ref>حیاة الحیوان، ج۱، ص۱۷۰، تاریخ طبرى.</ref>.
 
حجّاج خود نیز رسما به ریختن خون‌های ناحقّ توسّط خود اعتراف کرده است. آنجا که گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] می‌خورم که امروزه در روی [[زمین]] کسی را نمی‌شناسم که جرأتش در ریختن خون بیشتر از من باشد<ref>ابن سعد، طبقات، ج۶، ص۶۶.</ref>.
 
حتی خود [[عبدالملک]] که [[خلیفه]] بود نیز از [[زیاده‌روی]] او در [[خونریزی]] ناراحت بود، اما حجاج به این مسئله اعتنایی نمی‌نمود<ref>مروج الذّهب، ج۳، ص۷۴.</ref>. حجّاج به بهانه اینکه بسیاری از [[قاریان]] و افراد [[عابد]] و [[زاهد]] [[جامعه]] [[قیام]] ابن اشعث را [[تأیید]] کرده بودند [[شمشیر]] در میان آنان نهاد. از جمله کسانی که‌ حجّاج آنان را به بدترین نحوی به [[شهادت]] رساند، [[سعید بن جبیر]] یکی از مشهورترین [[عالمان]] و زاهدان [[کوفه]] است. هنگامی که خبر [[مرگ]] سعید بن جبیر به [[حسن بصری]] رسید، گفت: به خدا سوگند که سعید بن جبیر در زمانه‌ای به قتل رسید که [[اهل]] زمین از [[مشرق]] تا [[مغرب]] به [[دانش]] او محتاج بودند<ref>حیات الحیوان، ج۱، ص۱۷۱.</ref>.
 
گروهی از [[دانشمندان]] و افراد سرشناس [[مسلمان]] [[حکم]] به [[کفر]] و [[الحاد]] حجّاج صادر کرده‌اند. از آن جمله‌اند: [[سعید بن جبیر نخعی]]، [[مجاهد]]، [[عاصم بن ابی النجود]]، [[شعبی]] و دیگران‌<ref>تهذیب التّهذیب، ج۲، ص۲۱۱.</ref>.
 
این حکم به‌خاطر توهینی بود که حجّاج نسبت به [[پیامبر اسلام]]{{صل}} انجام داده و [[عبدالملک بن مروان]] را از نظر [[فضیلت]] بر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} ترجیح داده بود. این مطلب زمانی صورت پذیرفت که او در برابر [[مردم]] به [[خطبه]] ایستاد و چنین گفت: ای [[خدا]]، آیا فرستاده تو بافضیلت‌تر است یا جانشینت که مراد او از فرستاده [[خداوند]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[جانشین خداوند]] [[عبدالملک مروان]] بود<ref>مقریزى، النّزاع و التّخاصم، ص۲۷؛ رسائل جاحظ، ص۲۹۷.</ref>.
 
[[حجّاج]] از کسانی که به [[زیارت قبر]] پیامبر اکرم{{صل}} می‌رفتند [[انتقاد]] کرده و آنان را این‌گونه به باد مسخره می‌گرفت که: خدا آنها را [[مرگ]] دهد که گرداگرد چند تکه چوب و استخوان پوسیده [[طواف]] می‌کنند. چرا آنان گرداگرد [[قصر]] [[امیر المؤمنین]] [[عبدالملک]] طواف نمی‌کنند؟ آیا آنان نمی‌دانند که [[جانشین]] هرکس بهتر از [[رسول]] و فرستاده اوست؟!<ref>شرح نهج البلاغه، ج۱۵، ص۲۴۲.</ref>.
 
[[زمان]] [[حکومت]] این [[خبیث]] (حجّاج بن یوسف) آکنده از انبوه جرایم و جنایات بود. وی [[شیعیان اهل بیت]] را بسیار [[آزار]] داد و کمر به [[قتل]] آنان بسته، خانواده‌هایشان را [[عزادار]] کرد. در همین‌وقت بود که [[عبدالملک بن مروان]] به او [[نامه]] نوشت و گفت: مرا از ریختن [[خون]] پسران عبدالمطلّب بازدار؛ چراکه ریختن خون آنان باعث علاج [[جنگ]] و [[مبارزه]] نمی‌شود؛ چراکه من [[آل]] [[حرب]] را دیدم که چون [[حسین بن علی]] را کشتند، حکومت از خاندانشان بیرون رفت‌<ref>العقد الفرید، ج۳، ص۱۴۹.</ref>.
 
امّا در عین‌حال حجّاج بسیار متعرّض [[علویان]] و [[پیروان]] آنان می‌گردید و دست او در [[کشتار]] و ریختن خون آنان باز بود. او کار را به جایی رساند که مردم [[دوست]] داشتند با القابی چون [[زندیق]] نامیده شوند، امّا به‌عنوان [[شیعه علی]] نامیده نشوند<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۱، ص۴۳- ۴۴؛ تاریخ الشّیعه، ص۴۰.</ref>.
 
[[تاریخ‌نویسان]] گفته‌اند: بهترین چیزی که باعث [[تقرّب]] در نزد حجّاج می‌بود این بود که کسی در نزد او از [[امام]] امیر المؤمنین{{ع}} [[بدگویی]] نماید. آورده‌اند که روزی یکی از جیره‌خوارانش که از طبقه [[پست]] و [[فرومایه]] و بی‌ادب [[جامعه]] بود در نزد حجّاج نعره‌اش را بلند کرد که: ای [[امیر]]، [[خاندان]] من به من [[ستم]] کرده و مرا علی نامیده‌اند. در عین‌حال من [[فقیر]] و مسکینم و به کمک [[امیر]] محتاج. [[حجّاج]] از شنیدن این سخن خوشحال شد و بدو گفت: به نکته لطیفی اشاره کردی و به همین جهت من تو را به [[فرمانداری]] فلان منطقه [[منصوب]] کردم‌<ref>حیاة الامام حسن بن على، ج۲، ص۳۳۶.</ref>.
 
به‌هرحال در [[زمان]] فرمانروایی این جلّاد، [[اتباع]] [[اهل بیت]] همه طعمه شمشیرها و نیزه‌ها بودند. وی آنان را به‌شدّت مورد [[آزار]] قرار می‌داده، می‌کشت. او [[شیعیان]] را حتّی در زیر سنگ‌ها جست‌وجو می‌کرد و بسیاری از آنان را به [[زندان]] فرستاد. حجّاج جوّی از [[قتل]] و [[کشتار]] در میان [[جامعه]] به‌وجود آورد که حتّی در زمان [[زیاد بن ابیه]] و فرزندش [[عبید الله بن زیاد]] نیز مانندی برای آن دیده نشده است.
 
[[کوفه]] در ایام این فرد [[جبّار]] بدترین محنت‌ها را [[تحمّل]] کرد. او در [[شهر کوفه]] به مجرّد [[ظنّ]] و [[تهمت]] به کسی او را به قتل می‌رساند. حجّاج در کوفه [[سخنرانی]] شدید اللّحنی نسبت به [[مردم]] انجام داد که در آن سخنرانی نه [[حمد]] [[خدا]] به‌جای آورد و نه بر [[پیامبر]] [[درود]] فرستاد. در آن سخنرانی آمده است: ای [[اهل عراق]]، ای [[اهل]] [[تفرقه]] و [[دورویی]]، ای از [[دین]] برگشتگان بداخلاق، بدانید که [[امیر المؤمنین]] - [[عبدالملک بن مروان]]- هنگامی که چوبه‌های تیر ترکش خود را گرد می‌آورد مرا یافت و دید که من محکمترین و نشکن‌ترین تیر ترکش او هستم. پس شما را به‌وسیله من به تیر زد. او برای [[سرپرستی]] شما به من شلّاق و شمشیری داد. امّا شلّاق افتاد و [[شمشیر]] در دست من باقی ماند<ref>تاریخ یعقوبى، ج۳، ص۶۸.</ref>.
 
سپس حجّاج ادامه داد: به خدا [[سوگند]] که من در میان شما چشمانی [[خیره]] و گردن‌هایی کشیده‌شده و سرهایی رسیده می‌بینم که وقت چیدن آن است. بدانید که من همان کسی هستم که این سرها را از گردن‌ها بردارم. من از همین حالا عمّامه‌ها و [[محاسن]] خون‌آلود را می‌بینم‌<ref>مروج الذّهب، ج۳، ص۶۸.</ref>. حجّاج سپس این [[شعر]] را خواند: «من آن بلندآوازه [[آگاه]] و صاحب‌نظر هستم و چون در میدان عمل آیم مرا خواهید [[شناخت]]»<ref>{{عربی|أنا ابن جلا و طلاع الثنايا *** متى أضع العمامة تعرفوني}}.</ref>.
 
از دیگر جنایات این [[جنایتکار]] این بود که [[سپاه]] بی‌شماری را برای [[جنگ]] با [[ابن زبیر]] به [[مکه]] فرستاد و شش ماه و هفده [[روز]] [[مسجد الحرام]] را محاصره کرد. وی دستور داد تا [[کعبه]] [[مقدّس]] را با منجنیق سنگباران کنند. [[سپاهیان]] وی از بالای [[کوه]] [[ابو قبیس]] سنگ‌های گران به داخل مسجد الحرام و [[خانه کعبه]] پرتاب کردند<ref>تهذیب تاریخ دمشق ابن عساکر، ج۴، ص۵۰؛ سیوطى، تاریخ الخلفا، ص۸۴؛ تاریخ ابن کثیر، ج۹، ص۶۳.</ref>.
 
[[حجاج بن یوسف ثقفی]] زندان‌هایی داشت که [[زندانیان]] در میان آن زندان‌ها نه از سرما در [[امان]] بودند و نه از [[گرما]]. وی با انواع و اقسام [[شکنجه‌ها]] زندانیان را [[شکنجه]] می‌نمود. [[تاریخ‌نویسان]] نوشته‌اند: در زندان‌های حجّاج بن یوسف پنجاه هزار مرد و سی هزار [[زن]] [[زندانی]] بوده‌اند که شانزده هزار نفر از آنها برهنه بودند. وی [[زنان]] و مردان را در یک [[زندان]] نگاه می‌داشت‌<ref>حیات الحیوان، ج۱، ص۱۷۰.</ref>. در آمار زندانیان زندان‌های حجّاج بن یوسف سی و سه هزار زندانی بودند که هیچ جرمی از قبیل بدهی یا کارهای [[بزه]] و خلاف معمول نداشتند<ref>معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۹.</ref> (یعنی زندانی [[سیاسی]] بودند). وی هنگام بازدید از زندان در جواب ناله و [[زاری]] زندانیان خطاب به آنان می‌گفت: گم شوید و با من سخن مگویید. [این جمله متن [[آیه]] ۱۰۸ از [[سوره مبارکه مؤمنون]] است‌] حجّاج با این [[کلام]] خود، زندانیانش را به [[اهل دوزخ]]، و خود را از سر [[تکبّر]] و [[غرور]] به [[خداوند متعال]] [[تشبیه]] نموده است.
 
همه [[مسلمانان]] از خبر [[مرگ]] حجّاج با [[شادی]] و [[سرور]] بسیار زیادی استقبال کردند و از روز مرگ تا [[روز قیامت]] [[لعن]] و [[نفرین]] همگان مدام بر او باد<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۹۳.</ref>.
 
==[[امام باقر]]{{ع}} و عبدالملک مروان‌==
عبدالملک به [[فرماندار]] یثرب دستور داد تا [[امام]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} را دستگیر کرده و آن حضرت را تحت الحفظ نزد او فرستد، [[حاکم]] یثرب در [[اجابت]] [[فرمان]] عبدالملک تردید کرد و دید که [[حکمت]] در این است که به شکلی این دستور را [[لغو]] کند. بنابراین نامه‌ای به عبدالملک نوشت و در آن آورد: این نامه‌ای که به تو می‌نویسم به‌معنای [[مخالفت]] با دستور تو و ردّ فرمانت نیست، امّا این‌گونه می‌بینم که از سر [[دلسوزی]] و [[خیرخواهی]] تو را نصیحتی کنم، مردی که او را از من خواسته‌ای کسی است که امروزه در روی [[زمین]] پاکدامن‌تر، پارساتر و پرهیزگارتر از او وجود ندارد. چون او به [[محراب]] [[عبادت]] رفته و [[قرآن]] [[تلاوت]] می‌کند پرندگان و حیوانات [[وحشی]] از [[زیبایی]] صدایش گرد او حلقه می‌زنند. قرائت قرآنش شبیه [[مزامیر]] [[آل داوود]] است. این مرد از [[داناترین]] و مهربانترین [[مردمان]] است. وی از لحاظ عبادت و [[بندگی خدا]] نیز در میان همه [[مردم]] سخت‌کوشترین افراد است، من [[مصلحت]] نمی‌بینم که [[امیرمؤمنان]] متعرّض چنین شخصی گردد؛ چراکه [[خداوند متعال]] هرگز [[سرنوشت]] گروهی را [[تغییر]] نمی‌دهد مگر اینکه خود سرنوشت خود را تغییر بدهند.
 
هنگامی که این [[نامه]] به عبدالملک رسید، از [[رأی]] خود مبنی بر [[دستگیری]] امام باقر{{ع}} صرف‌نظر کرده و سخنان [[حاکم مدینه]] را صحیح دانست‌<ref>الدرّ النظیم، ص۱۸۸؛ ضیاء العالمین، ج۲، شرح‌حال امام باقر{{ع}}.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۰۰.</ref>
 
== امام باقر{{ع}} و حلّ مسأله ضرب مسکوکات ‌==
امام باقر{{ع}} بالاترین [[خدمت]] را به [[جهان اسلام]] انجام دادند، آن حضرت سکه‌های رایج در مملکت [[اسلام]] را از [[سلطه]] [[امپراطوری روم]] [[آزاد]] کردند،؛ چراکه در آن [[روزگار]] سکه‌ها در [[روم]] ضرب شده و علامت [[حکومت]] [[مسیحی]] روم بر آن حک می‌شد. امام{{ع}} به این سکه‌ها [[استقلال]] بخشیده، علامت [[حکومت اسلامی]] را بر آن حک کرده و رابطه آن سکه‌ها را با حکومت روم قطع کردند.
 
جریان این قضیه به صورت مفصّل این‌چنین است: روزی [[عبدالملک بن مروان]] کاغذی نگارگری شده دید که نگارگری آن در [[سرزمین مصر]] انجام شده بود. وی نقش آن کاغذ را به مترجم داد تا به [[زبان عربی]] برگرداند. هنگامی که نقش به زبان عربی برگردانده شد، عبدالملک متوجّه شد که بر آن [[شعار]] [[مسیحیان]] یعنی پدر، پسر و [[روح القدس]] نگاشته گردیده است.
او از این کار بسیار ناراحت شد و به [[حاکم مصر]] [[عبدالعزیز بن مروان]] [[نامه]] نوشت تا آن نقش‌ها را [[باطل]] کند و نگارگران که بر روی کاغذ، پارچه و چیزهای دیگر نگارگری می‌نمایند دستور دهد تا شعار [[توحید]] بر آنها نگاشته و [[آیه]] {{متن قرآن|شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ}}<ref>«خداوند گواهی می‌دهد که هیچ خدایی نیست جز او» سوره آل عمران، آیه ۱۸.</ref> را بر روی همه چیزهای قابل نگارگری نقش کنند. وی به تمام [[فرمانداران]] خود در اقصی نقاط [[کشور اسلامی]] دستور داد تا آنچه از کاغذهای دارای نقش [[رومی]] موجود است محو نموده و هرکس پس از ورود این دستورالعمل آن کاغذها را در نزد خود نگاه دارد [[تنبیه]] شود.
 
نگارگران به نگاشتن نقش توحید بر پارچه‌ها و کاغذها مشغول شدند و این کاغذها و پارچه‌ها در سرتاسر [[جهان]] پراکنده گردید. هنگامی که از این قبیل‌ پارچه‌ها و کاغذهای نقش‌دار به [[روم]] رسید و [[پادشاه روم]] از این قضیه [[آگاه]] گردید، از شدّت [[غضب]] و [[غیظ]] رگ‌های گردنش متورّم شده نامه‌ای به عبدالملک نوشت و گفت: از دیرباز کاغذهایی که در [[مصر]] نگارگری می‌گردید علامت و آرم رومی داشت و تو آن را باطل کردی. پس یا خلفای پیشین کار نادرست انجام می‌دادند و تو به راه صحیح رفته‌ای، و یا اگر خلفای پیشین تو به راه صواب و درست رفته‌اند تو به راه [[خطا]] و [[اشتباه]] رفته‌ای. و تو باید از این دو حالت یکی را [[انتخاب]] کنی. من برای تو به همراه این نامه هدیه‌ای درخور فرستاده‌ام و دوست دارم که تو این نقش را در تمام چیزهای گرانبها که بر آنها نگارگری می‌شود به حالت سابق برگردانی تا بدین‌وسیله من سپاس‌گزار تو شوم و [[هدیه]] من را قبول کنی.
 
هنگامی که عبدالملک این [[نامه]] را خواند به فرستاده پادشاه روم گفت که: نامه پادشاه روم جوابی ندارد و هدیه او را رد کرد. فرستاده پادشاه روم به سوی [[کشور]] خود بازگشت و به پادشاه روم جواب عبدالملک را [[ابلاغ]] نمود، پادشاه روم هدیه را دو برابر کرده و دوباره نامه‌ای به عبدالملک نوشت و خواسته خود را تکرار نمود، هنگامی که فرستاده به نزد عبدالملک رسید، عبدالملک دوباره او را با هدیه‌اش ردّ کرد و در کار خود مصمّم شد، فرستاده به نزد پادشاه روم بازگشت و به او گفت که عبدالملک هدیه‌اش را نپذیرفته است. پادشاه روم نامه دیگری به عبدالملک نوشت و این‌دفعه او را [[تهدید]] کرده و در آن نامه آورد: تو نامه من و هدایای مرا [[خوار]] شمردی و [[حاجت]] مرا برآورده نکردی. من [[گمان]] داشتم که هدیه را کم دانستی و آن را دو برابر کردم. امّا تو همچنان به راه خود رفتی. من برای بار سوّم نیز هدیه‌ها را دو برابر کردم. امّا به [[مسیح]] قسم یاد می‌کنم که اگر نقش نگارگری را به حالت اوّلیه بازنگردانی دستور می‌دهم تا نقش سکه‌هایی که در [[روم]] ضرب می‌شود و در کشور تو مورد استفاده قرار می‌گیرد [[تغییر]] دهند. تو می‌دانی که [[صنعت]] [[ضرب سکه]] فقط در کشور من وجود دارد و آن چیزی بر روی سکه‌ها نوشته می‌شود که من بخواهم.- البتّه در آن [[تاریخ]] هنوز صنعت ضرب سکه در [[جهان اسلام]] نیامده بود- من دستور خواهم داد تا بر روی سکه نقشی بنگارند که در آن [[پیامبر]] تو را [[دشنام]] دهند. پس چون آن سکه را ببینی و نقش آن را بخوانی، عرق [[شرم]] بر پیشانیت خواهد نشست و آنگاه [[آرزو]] می‌کنی که ای کاش هدیه مرا قبول کرده و نقش کاغذها را به آن صورتی که بود باز گردانده بودی. امّا اگر خواسته مرا [[اجابت]] کنی، هدیه‌ای است که به من داده‌ای، و روابط ما همچنان [[حسنه]] باقی خواهند ماند...
 
هنگامی که عبدالملک [[نامه]] [[پادشاه روم]] را خواند [[زمین]] بر او تنگ آمد و در کار خود [[حیران]] ماند. او می‌گفت: [[گمان]] دارم که من شوم‌ترین فرزند هستم که در [[جهان اسلام]] به [[دنیا]] آمده باشد؛ چراکه من جنایتی در [[حقّ]] [[رسول خدا]]{{صل}} کرده‌ام و باعث شدم تا این [[کافر]] آن حضرت را [[دشنام]] دهد. اگر پادشاه روم این کار را انجام بدهد، [[ننگ و عار]] آن تا [[روز قیامت]] بر من خواهد ماند؛ چراکه این [[تهدید]] پادشاه روم بسیار جدّی است و اگر این سکه‌ها ضرب شود در تمام دنیا متداول و رایج خواهد شد.
 
عبدالملک شخصیت‌های مهمّ جهان اسلام را جمع کرده و کار را بر آنان عرضه کرد. هیچ‌کدام از آنها نتوانستند نظری [[قطعی]] به او بدهند و راه‌حلّی مناسب به او بنمایند. آنگاه شخصی به نام [[روح بن زنباع]] به او گفت: ای عبدالملک، تو خود راه [[فرار]] از این مشکل را می‌دانی امّا عمدا آن را ترک می‌کنی، عبدالملک منکر این قضیه شد و گفت: وای بر تو، من چه می‌دانم که آن شخص کیست؟. روح بن زنباع به او پاسخ داد: بر تو باد که به سمت [[باقر]] [[علوم]] از [[اهل بیت پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} بروی.
 
عبد الملک به صحّت گفته او اعتراف کرد و نظر او را [[تأیید]] نمود. امّا گفت که اصلا به یاد این قضیه نبوده است. او فورا نامه‌ای به [[فرماندار]] یثرب نوشت و دستور داد تا [[امام باقر]]{{ع}} را با نهایت [[احترام]] به نزد او بفرستد و چهار صد هزار درهم نیز به آن حضرت بدهد. هنگامی که نامه به [[حاکم]] یثرب رسید به انجام این [[مأموریت]] پرداخت. امام باقر{{ع}} از یثرب به سوی [[دمشق]] راهی شد.
 
هنگامی که آن حضرت به دمشق رسید، [[عبدالملک بن مروان]] از آن حضرت استقبال کرد و آن حضرت را گرامی داشت و مشکل را به آن حضرت عرضه کرد. [[امام باقر]]{{ع}} به او فرمودند: «خیلی خود را برای این مشکل ناراحت نکن؛ چراکه این مشکل چیز مهمّی نیست. به دو دلیل: نخست به‌خاطر اینکه [[خداوند متعال]] خود [[حافظ]] و [[نگهبان]] آبروی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است و نخواهد گذاشت که [[پادشاه روم]] تهدیدش را عملی کند و دوّم به‌خاطر اینکه این کار چاره دارد».
[[عبد الملک بن مروان]] گفت: چاره این کار در چیست؟
 
امام باقر{{ع}} فرمودند: هم‌اکنون [[فرمان]] بده تا [[صنعتگران]] بیایند و همین‌جا سکه‌هایی از درهم و دینار ضرب نمایند. نقش یک طرف سکه‌ها را ذکر [[توحید]] و سمت دیگر را ذکر [[پیامبری]] [[رسول خدا]]{{صل}} قرار بده، و در دایره دور درهم و دینار، نام شهری را که سکه در آن ضرب شده و سالی را که سکه در آن ضرب شده است نقش کنید. و سی سکه به وزن سی درهم از سه نوع سکه یک درهمی، پنج درهمی و ده درهمی از هرکدام ده تا می‌گیری که ده‌تای آنها ده مثقالی، ده تای آنها شش مثقالی و ده‌تای آنها پنج مثقالی باشد که مجموع وزن آنها بیست و یک درهم می‌شود و چون سی سکه را که سه نوع است بر آن تقسیم کنی عدد هفت به دست می‌آید که نشانه وزن هفت مثقالی درهم و وزن ده مثقالی دینار است سپس قالب‌هایی از جنس بلور برای ریختن این سکه‌ها بساز که در اثر حرارت و کار در [[میزان]] طلا و [[نقره]] کمی و [[کاستی]] ایجاد نکند. پس درهم را بر وزن ده و دینار را بر وزن هفت مثقال ضرب نمایید.. .
 
امام باقر به عبدالملک دستور داد به همین ترتیب سکه ضرب کرده، و در تمام مناطق [[مملکت اسلامی]] این سکه‌ها را رایج نماید. آن حضرت همچنین به عبدالملک دستور داد تا سکه‌های سابق که در [[روم]] ضرب می‌شدند را از اعتبار ساقط کرده و هرکس با آنها دادوستد کند به شدیدترین [[مجازات]] محکوم گردد.
 
عبدالملک با [[امتثال]] [[فرمان امام]]{{ع}} و [[ضرب سکه]] بر حسب نظر آن حضرت از بن‌بست درآمد. هنگامی که [[پادشاه روم]] جریان را فهمید بیچاره شد، و دانست که هیچ راهی برای [[پیروزی]] بر [[مسلمانان]] ندارد. سکه‌ای که [[امام]]{{ع}} طرح ضرب آن را دادند در تمام [[مملکت اسلامی]] آن‌چنان رایج گردید که حتّی در [[زمان]] [[عبّاسیان]] نیز این سکه متداول بود<ref>حیاة الحیوان، ج۱، ص۹۱- ۹۲؛ بیهقى، المحاسن و الاضداد، المطالعة العربیة، ج۱، ص۳۱.</ref>.


البتّه [[ابن کثیر]] گوید: آن‌کس که عملیات ضرب سکه را طرح‌ریزی کرد [[امام زین العابدین]]{{ع}} بوده است‌<ref>البدایة و النهایة، ج۹، ص۶۸.</ref>. البتّه مانعی ندارد که طرح این مسأله از امام زین العابدین باشد و اجرای آن توسّط فرزند بزرگوارش حضرت امام [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} انجام شده باشد.
در رابطه میان [[امام باقر]]{{ع}} و عبدالملک مروان‌ گفته شده است: عبدالملک به فرماندار یثرب دستور داد تا [[امام]]{{ع}} را دستگیر کرده و آن حضرت را تحت الحفظ نزد او فرستد، [[حاکم]] یثرب در [[اجابت]] [[فرمان]] عبدالملک تردید کرد و دید که [[حکمت]] در این است که به شکلی این دستور را [[لغو]] کند. بنابراین نامه‌ای به عبدالملک نوشت و در آن آورد: این نامه‌ای که به تو می‌نویسم به‌معنای [[مخالفت]] با دستور تو و ردّ فرمانت نیست، امّا این‌گونه می‌بینم که از سر دلسوزی و [[خیرخواهی]] تو را نصیحتی کنم، مردی که او را از من خواسته‌ای کسی است که امروزه در روی [[زمین]] پاکدامن‌تر، پارساتر و پرهیزگارتر از او وجود ندارد. چون او به [[محراب]] [[عبادت]] رفته و [[قرآن]] [[تلاوت]] می‌کند پرندگان و حیوانات وحشی از [[زیبایی]] صدایش گرد او حلقه می‌زنند. قرائت قرآنش شبیه مزامیر [[آل داوود]] است. این مرد از داناترین و مهربانترین [[مردمان]] است. وی از لحاظ عبادت و [[بندگی خدا]] نیز در میان همه [[مردم]] سخت‌کوشترین افراد است، من [[مصلحت]] نمی‌بینم که [[امیرمؤمنان]] متعرّض چنین شخصی گردد؛ چراکه [[خداوند متعال]] هرگز [[سرنوشت]] گروهی را [[تغییر]] نمی‌دهد مگر اینکه خود سرنوشت خود را تغییر بدهند.


در هر صورت عالم [[اسلام]] به‌خاطر این [[فضیلت]] و [[نجات]] نقدینگی عالم اسلام از [[تبعیت]] مملکت [[مسیحی]] [[روم]] همواره وامدار امام [[ابو جعفر باقر]]{{ع}} خواهد بود. به‌هرحال [[عبدالملک بن مروان]] [[بیمار]] شد و به بستر [[مرگ]] افتاد. وی [[عهد]] [[خلافت]] را بعد از خود برای پسرش ولید مستحکم کرد. وی در وصیتی که به پسرش ولید کرد او را درباره [[حجّاج]] سفارش [[نیکو]] کرد. عبدالملک به پسرش ولید گفت: حجّاج را همیشه مدّ نظر داشته و او را بزرگ بدار؛ چراکه اوست که این تخت‌وتاج را برای شما آماده کرده است، ای ولید، بدان‌که حجّاج [[شمشیر]] تو و دست [[قدرت]] تو بر هرکسی است که با تو مقابله کند. پس سخن و [[بدگویی]] هیچ‌کس را درباره حجّاج نپذیر، و بدان‌که تو به حجّاج محتاج‌تری تا حجّاج به تو. پسرم چون مرگ من فرارسید [[مردم]] را به [[بیعت]] خود بخوان. پس هرکس با سر این‌چنین کرد تو با شمشیر این‌چنین کن‌<ref>سیوطى، تاریخ الخلفا، ص۲۲۰.</ref>.
هنگامی که این نامه به عبدالملک رسید، از رأی خود مبنی بر دستگیری امام باقر{{ع}} صرف‌نظر کرده و سخنان [[حاکم مدینه]] را صحیح دانست‌<ref>الدرّ النظیم، ص۱۸۸؛ ضیاء العالمین، ج۲، شرح‌حال امام باقر{{ع}}.</ref>.


این [[وصیت]] [[گرایش]] شدید عبدالملک بن مروان را نسبت به [[شرّ]] و [[بدی]] حتّی در بستر مرگ نشان می‌دهد. از [[حسن بصری]] درباره [[عبدالملک مروان]] سؤال کردند. حسن در پاسخ گفت: چه بگویم درباره مردی که یکی از [[گناهان]] او [[حجّاج]] بود<ref>تاریخ ابى الفداء، ج۱، ص۲۰۹.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۰۱.</ref>
امام باقر{{ع}} بالاترین خدمت را به [[جهان اسلام]] انجام دادند، آن حضرت سکه‌های رایج در مملکت [[اسلام]] را از [[سلطه]] [[امپراطوری روم]] [[آزاد]] کردند؛ چراکه در آن [[روزگار]] سکه‌ها در [[روم]] ضرب شده و علامت [[حکومت]] [[مسیحی]] روم بر آن حک می‌شد. امام{{ع}} به این سکه‌ها [[استقلال]] بخشیده، علامت [[حکومت اسلامی]] را بر آن حک کرده و رابطه آن سکه‌ها را با حکومت روم قطع کردند<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص۸۹ ـ ۱۰۱.</ref>.


==ولید بن عبدالملک==
==ولید بن عبدالملک==
۱۳۳٬۶۱۷

ویرایش