پرش به محتوا

مرجعیت علمی امام صادق: تفاوت میان نسخه‌ها

۲۸٬۰۲۵ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۳ فوریهٔ ۲۰۲۵
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۵۲: خط ۱۵۲:
این آوازه [[علمی]] است که [[خلفا]] را به موضع‌گیری در برابر [[امام صادق]]{{ع}} واداشت و [[قدرت]] [[تحمل امام]] را از دست دادند.
این آوازه [[علمی]] است که [[خلفا]] را به موضع‌گیری در برابر [[امام صادق]]{{ع}} واداشت و [[قدرت]] [[تحمل امام]] را از دست دادند.
[[ابوحنیفه]] وقتی که از [[زندان]] ابن ابی هبیره گریخت و به [[حجاز]] [[پناه]] آورد مدت دو سال پیوسته [[خدمت]] امام صادق{{ع}} می‌رسید و از ایشان [[معارف اسلام]] را فرامی‌گرفت به همین مناسبت ابوحنیفه همواره می‌گفت: اگر آن دو سال نبود نعمان«ابوحنیفه» هلاک می‌شد. او متعدد با امام صادق{{ع}} دیدار داشت، شاید همین آموزه‌ها باشد که روزی مردی از ابوحنیفه می‌پرسد کسی که دارایی‌اش را [[وقف]] امام کرده چه کسی مستحق آن [[دارایی]] است؟ ابوحنیفه می‌گوید: مستحق آن [[جعفر بن محمد الصادق]]{{ع}} است زیرا او امام بر حق می‌باشد<ref>شرف الدین، المراجعات، ص۲۵۵.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام صادق (کتاب)|مظلومیت امام صادق]]، ص ۲۱۲</ref>
[[ابوحنیفه]] وقتی که از [[زندان]] ابن ابی هبیره گریخت و به [[حجاز]] [[پناه]] آورد مدت دو سال پیوسته [[خدمت]] امام صادق{{ع}} می‌رسید و از ایشان [[معارف اسلام]] را فرامی‌گرفت به همین مناسبت ابوحنیفه همواره می‌گفت: اگر آن دو سال نبود نعمان«ابوحنیفه» هلاک می‌شد. او متعدد با امام صادق{{ع}} دیدار داشت، شاید همین آموزه‌ها باشد که روزی مردی از ابوحنیفه می‌پرسد کسی که دارایی‌اش را [[وقف]] امام کرده چه کسی مستحق آن [[دارایی]] است؟ ابوحنیفه می‌گوید: مستحق آن [[جعفر بن محمد الصادق]]{{ع}} است زیرا او امام بر حق می‌باشد<ref>شرف الدین، المراجعات، ص۲۵۵.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام صادق (کتاب)|مظلومیت امام صادق]]، ص ۲۱۲</ref>
==[[امام صادق]]{{ع}} در قضاوت‌های غلط [[ابوحنیفه]]==
[[ائمه]] براساس [[نص قرآن]] که فرمود: {{متن قرآن|فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ}}<ref>«از اهل ذکر (آگاهان) بپرسید» سوره نحل، آیه ۴۳.</ref> [[اهل]] ذکرند و علمشان مستقیماً به [[خداوند متعال]] متصل است و [[ترجمان قرآن]] می‌باشند و تنها ائمه هستند که [[حق]] [[قضاوت]] در امور [[مردم]] را دارند و هر [[قاضی]] باید با [[علم ائمه]] به قضاوت بپردازد. قضاوت و [[حکم]] کردن در [[مشاجرات]] و [[اختلافات]] مردم بدون [[علم کتاب]] و بدون ارتباط با مشرب [[فقهی]] و [[معرفتی]] [[اهل بیت]] [[تفسیر]] غیر [[ما انزل الله]] از [[قرآن]] است.
در [[عصر امام صادق]]{{ع}} کم نبودند که ادعای [[فقیه]] بودن می‌کردند و بر اساس [[تفسیر به رأی]] با [[آیات قرآن]] برخورد می‌کردند و قضاوت‌های غلط را به نام قضای [[اسلامی]] رواج می‌دادند و مردم را به بن‌بست می‌کشاندند. ابوحنیفه از این دسته افراد است که با [[حمایت]] [[خلفای عباسی]] به [[منصب قضا]] و [[فتوا]] دست یافت و بر اساس [[اجتهاد]] شخصی به دور از مشرب قرآن و اهل بیت حکم راند و [[قیاس]] را مبنای کار خود قرار داد.
ابی ولاد آسیابان گفت: قاطری کرایه کردم تا بروم به [[قصر ابن هبیره]] و برگردم به فلان مبلغ. در جستجوی بدهکاری که داشتم رفتم. همین که به نزدیک [[پل کوفه]] رسیدم شنیدم بدهکارم به طرف نیل رفته به آنجا رفتم، وقتی به نیل رسیدم گفتند به [[بغداد]] رفته، بالاخره در بغداد او را پیدا کردم و [[حساب]] خود را گرفتم، باز برگشتم به [[کوفه]]. رفت و برگشت من پانزده [[روز]] طول کشید جریان را به صاحب قاطر گفتم، برای اینکه او را [[راضی]] کنم و حلالیت بطلبم پانزده درهم به او دادم قبول نکرد. قرار شد برویم پیش ابوحنیفه هرچه او قضاوت نمود قبول کنیم.
من جریان خود را گفتم او نیز شرح حکایت خود را داد. ابوحنیفه پرسید قاطر را چه کردی؟ گفتم: سالم به صاحبش تحویل دادم. گفت: بلی تحویل داد ولی پس از پانزده [[روز]]! [[ابوحنیفه]] گفت: حالا چه می‌خواهی از این مرد؟ گفت: کرایه پانزده روز قاطرم را. ابوحنیفه گفت: دیگر حقی بر او نداری زیرا او قاطر را تا [[قصر ابن هبیره]] کرایه کرده بعد رفته به نیل و از آنجا به [[بغداد]]. از آنجا که جزء اجاره‌اش نبوده ضامن قیمت قاطر است کرایه از بین می‌رود. وقتی قاطر را سالم به تو رد کند دیگر کرایه بدهکار نیست. هر دو از پیش [[ابوحنیفه]] خارج شدیم صاحب قاطر پیوسته با خود کلمۀ [[استرجاع]] «إنا لله و إنا إلیه راجعون» می‌گفت، دلم به حال او سوخت از فتوایی که ابوحنیفه برایش داده بود، مقداری به او [[پول]] دادم و از او [[حلال]] بودی [[طلب]] کردم.
آن سال به [[حج]] رفتم، جریان را [[خدمت]] [[حضرت صادق]]{{ع}} عرض کردم، فتوای ابوحنیفه را نیز گفتم. [[امام]] فرمود به واسطه همین قضاوت‌ها و کارهای شبیه به آن است که [[باران]] از [[آسمان]] نمی‌بارد و جلو برکت‌های [[زمین]] گرفته می‌شود.
عرض کردم شما چه می‌فرمایید؟ فرمود: باید کرایه قاطر را به اندازه‌ای که تا نیل رفتی و از آنجا تا [[بغداد]] و برگشتن تا [[کوفه]] را بدهی. عرض کردم: فدایت شوم من در این مدت او را [[خوراک]] داده‌ام پول علوفه را طلبکارم؟ فرمود: نه چون تو قاطر او را [[غصب]] کرده‌ای! گفتم: اگر قاطر سقط می‌شد و می‌مرد نمی‌بایست پولش را بدهم؟ فرمود: چرا معادل قیمت روزی که برخلاف [[قرارداد]] عمل کرده‌ای. گفتم: اگر قاطر عیبی پیدا می‌کرد از قبیل شکستن دست و پا یا زخم پیدا می‌کرد یا لنگ می‌شد، فرمود: معادل تفاوت قیمت صحیح و معیوب آن را در [[تاریخی]] که به او رد کرده‌ای باید بدهی<ref>کافی، ج۵، ص۲۹۰.</ref>.
ابوحنیفه نه تنها [[علم]] را از [[معدن]] [[حقیقی]] خود استخراج نکرده بود و با ابزاری مثل [[قیاس]] و [[استحسان]] عمل می‌کرد، بلکه از نظر نفسانیات هم از [[سلامت نفس]] برخوردار نبود و سعی می‌کرد جواب مسئله‌ای را که در آن [[جاهل]] بود از شاگردان حضرت صادق{{ع}} فرا بگیرد و جواب آن را به شاگردانش به عنوان فتوای خودش ذکر کند.
[[محمد بن مسلم]] گفت: شبی بالای پشت بام [[خواب]] بودم صدای درب بلند شد، پرسیدم کیست؟ زنی جواب داد [[کنیز]] تو است [[خدا]] تو را [[رحمت]] کند! از بالای پشت بام نگاه کردم دیدم زنی گفت: سؤالی داشتم، دختری داشتم که عروس کردم [[درد]] زایمان بر او مستولی شد بالاخره از [[دنیا]] رفت، بچه در شکمش زنده و در [[حرکت]] است چکار باید بکنم.
گفتم: از [[امام محمد باقر]]{{ع}} شبیه همین سؤال را پرسیدند: فرمود باید شکم او را شکافت و بچه را بیرون آورد. همین کار را بکن. بگو ببینم من مخفی [[زندگی]] می‌کنم چه کسی تو را پیش من [[راهنمایی]] کرده؟ گفت: به [[ابوحنیفه]] [[قاضی]] معروف مراجعه کردم گفت من در این مورد چیزی ندارم ولی برو پیش [[محمد بن مسلم ثقفی]] او جواب تو را خواهد داد. هر جوابی که داد بیا به من بگو. به او گفتم: برو به [[سلامت]].
فردا صبح رفتم به [[مسجد]]، [[ابوحنیفه]] همین مسأله را طرح کرده بود و از [[اصحاب]] خود می‌پرسید. می‌خواهد آنچه از من با واسطه شنیده به نام خود اظهار نماید سرفه‌ای کردم متوجه شد، گفت: [[خداوند]] تو را بیامرزد بگذار یک لحظه [[زندگی]] کنیم<ref>رجال کشی، ص۱۰۸؛ [[بحار الأنوار]]، ج۴۷، ص۴۱۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام صادق (کتاب)|مظلومیت امام صادق]]، ص ۲۱۸</ref>
==[[امام صادق]]{{ع}} در محدودیت [[ترویج]] [[فرهنگ]] [[تشیع]]==
[[امامت حضرت صادق]]{{ع}} با فراز و نشیب‌های مختلفی در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] مواجه بود، از آغاز امامت حضرت صادق{{ع}} که همزمان با [[خلافت]] [[هشام بن عبدالملک]] بود تا پایان عصر امویان حضرت با محدودیت‌های زایدالوصفی مواجه شد. در عصر [[مروان حمار]] که [[خلافت امویان]] رو به [[ضعف]] گذاشت تا دوران [[سقوط]] [[حکومت]] هزارماهه [[بنی‌امیه]] و اوایل [[حکومت عباسیان]] که هنوز استقرار کاملی نیافته بود فضای باز [[سیاسی]] ایجاد شد و [[حکومتی]] نبود تا بتواند سخت بگیرد و اگر هم بود حکومت مقتدری نبود تا بتواند [[امر و نهی]] جدی داشته باشد.
در این دوران که تقریبا از سال ۱۳۱ تا ۱۳۷ (ه‍ق) ادامه یافت حضرت به [[تدوین فقه شیعه]] پرداخت و مبانی تشیع را به شاگردانش منتقل کرد و تشیع [[غریب]] را پس از ۱۲۰ سال از [[غربت]] درآورد و با جذب افراد مستعد و [[مؤمنین]] [[وارسته]] [[دل‌ها]] را به [[نور]] [[علم]] و [[ایمان]] و [[یقین]] روشن کرد. شاگردان حضرت در برابر [[انحرافات فکری]] و جناح‌های [[منحرف]] به استدلال‌های عمیق و [[بینش]] [[ولایت]] [[مسلح]] شدند و متناسب با استعدادشان به مأموریت‌های محوله پرداختند.
امام صادق{{ع}} به پاره‌ای از [[یاران]] خود اصول بحث و [[مناظره]] را [[تعلیم]] نمود و به آنان [[اجازه]] داد تا با مخالفان [[مذهب]] به مناظره برخیزند و حتی در بعضی از موارد حضرت به [[اصلاح]] روش آنان از نظر [[استدلال]] و شیوه سخن می‌پرداخت، [[زراره]] [[ابوجعفر احول]] «[[مؤمن طاق]]» [[ابان بن تغلب]]، [[هشام بن حکم]]، [[هشام بن سالم]]، [[محمد بن مسلم]] و [[حمران]] از جمله افرادی بودند که به چنین اجازه‌ای نائل شدند. در حالی که سایر [[اصحاب]] [[مأذون]] به [[مناظره با مخالفان]] نبودند. در این مورد [[ابوخالد کابلی]] گوید: اباجعفر [[مؤمن طاق]] را در حال [[مناظره]] دیدم. به او نزدیک شده و گفتم: [[ابوعبدالله]] ما را از مناظره و [[کلام]] [[نهی]] نموده است. ابوجعفر گفت: حضرت خود به تو [[فرمان]] داد که این مطلب را به من بگویی؟ [[ابوخالد]] گفت: خیر اما به من فرمان داده است که به مناظره با احدی برنخیزم.
ابوجعفر گفت: برو از [[امام]] خود در آنچه به تو فرمان داده است [[اطاعت]] کن. ابوخالد گوید: پس از مدتی بر [[امام صادق]]{{ع}} وارد شدم و او را از ماجرای بین خود و مؤمن طاق باخبر ساختم. مخصوصاً از این سخن که به من گفت: برو از [[امامت]] در آنچه به تو فرمان داده است اطاعت کن. در این جا امام تبسمی کرده و فرمود: ای اباخالد مؤمن طاق با [[مردم]] به تکلم می‌پردازد و ا[[وج]] و فرود دارد، اما تو اگر در سخن فرود آیی دیگر نمی‌توانی اوج و پروازی داشته باشی<ref>پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۱۱۴.</ref>.
پس از استقرار [[خلافت عباسیان]] که با شعارهای [[دروغ]] و شیوه‌های [[تزویر]] روی کار آمدند با [[شناختی]] که از عمق [[عظمت]] امام صادق{{ع}} و [[مقام امامت]] ایشان داشتند در برابر امام ایستادند و حضرت را همچون [[ابوسلمه خلال]] و [[ابومسلم خراسانی]] از دید یک رقیب نگاه کردند و در اولین برخوردشان با حضرت محفل درس و بحث و [[تربیت]] [[شاگردان امام صادق]]{{ع}} تعطیل شد و امام را از اشاعه [[فکر]] و تنویر [[فرهنگی]] [[جامعه]] بازداشتند، تا اینکه حادثه‌ای برای منصور رخ داد و امام را به خاطر آن موضوع [[آزادی]] عمل موقتی داد.
[[مفضل بن عمر]] گفت: منصور چندین مرتبه تصمیم به کشتن [[حضرت صادق]]{{ع}} را گرفت هر وقت [[تصمیم]] می‌گرفت و او را احضار می‌کرد تا چشمش به آن حضرت می‌افتاد می‌ترسید و از تصمیم خود صرفنظر می‌کرد. ولی دیگر [[اجازه]] نمی‌داد احدی [[خدمت]] ایشان برسد یا برای درس و [[تعلیم]] مسائل [[دینی]] در جایی بنشیند، از این مطلب زیاد پیگیری کرد و سخت [[امام]] را در محاصره قرار داد به طوری که گاهی مسأله‌ای در [[دین]] برای یک نفر از [[شیعیان]] پیش می‌آمد مربوط به [[ازدواج]] یا [[طلاق]] و از این قبیل، کسی هم نمی‌دانست چه جواب باید داد! دستش به امام هم نمی‌رسید به ناچار [[زن]] از مرد جدا می‌شد، چون [[حکم]] این اتفاق را نمی‌دانستند. این جریان خیلی بر [[شیعیان]] گران آمد و سخت در فشار قرار گرفتند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام صادق (کتاب)|مظلومیت امام صادق]]، ص ۲۲۱</ref>
==[[امام صادق]]{{ع}} در [[حسادت]] [[دشمنان]]==
قلب‌های مریض نمی‌توانند [[شاهد]] [[رشد]] و [[محبوبیت]] دیگران بوده و خودشان [[محروم]] باشند. نمی‌توانند ببینند که [[عطر]] وجودی دیگران فضای [[جامعه]] را پر کرده و بر [[قلوب]] [[حکومت]] می‌کنند و آنها فقط با تازیانه گرم [[مردم]] را [[مطیع]] کرده‌اند. [[خلفای جور]] وقتی می‌دیدند که [[ائمه]] با همه محدودیت‌هایی که [[نظام حاکم]] برایشان ایجاد کرده قفل قلوب مردم را باز کرده‌اند و اقبال عمومی دارند و مورد [[ارزش]] و [[احترام]] می‌باشند به شدت [[رنج]] می‌بردند و حسادتشان را نمی‌توانستند پنهان کنند. یکی از عوامل ضدیت و فشار [[خلفا]] بر [[ائمه اطهار]] حسادت بود، خلفا می‌دیدند [[جامعه مسلمین]] آنها را گرامی و بزرگ می‌شمرده و [[فضائل]] آنها را بازگو می‌کنند.
[[کینه‌توزی]] منصور نسبت به امام صادق{{ع}} به خاطر [[شخصیت]] عظیم و [[مقام]] والایی است که نزد [[مسلمین]] داشت و همینطور فشار [[هارون]] نسبت به [[امام کاظم]]{{ع}} که ریشه‌اش این بود چرا [[امام]] از منزلتی والا در نزد [[توده]] مسلمین برخوردار است؟
[[خلفای عباسی]] [[تظاهر]] به سنی‌گری می‌کردند و [[مذهب تسنن]] را مورد [[تأیید]] قرار داده از [[بذل مال]] نسبت به علمای [[سنی]] دریغ نمی‌کردند، بلکه آنان را به [[مسند قضا]] و [[افتاء]] می‌نشاندند و بعکس از [[مذهب شیعه]] رویگردان بودند و به شیعیان سخت می‌گرفتند و آنها را [[تبعید]] کرده از [[حقوق اجتماعی]] محروم می‌ساختند و [[شهادت]] آنان را در محاکم [[باطل]] می‌دانستند و بالاخره آنها را به [[زندان]] می‌افکندند و [[اهانت]] نموده و [[عاقبت]] هم به [[قتل]] می‌رساندند. تمام این برنامه‌ها ریشه در حسادتی داشت که در [[قلب]] [[بیمار]] خلفا بود، وقتی می‌دیدند [[خاندان]] علی{{ع}} در میان مردم مقامی بس بزرگ دارند، [[عباسیان]] می‌ترسیدند که مبادا روزی [[خلافت]] و حکومت را از چنگشان به درآورند، از این رو با تمام قوا می‌کوشیدند تا [[آل علی]] را به زانو درآورند.
{{متن حدیث|عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ{{ع}} فِي قَوْلِهِ تَعَالَى {{متن قرآن|أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ}}<ref>«یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک می‌برند؟» سوره نساء، آیه ۵۴.</ref> قَالَ‏: يَا أَبَا الصَّبَّاحِ‏ نَحْنُ‏ النَّاسُ‏ الْمَحْسُودُونَ‏ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ‏ إِلَى صَدْرِهِ}}<ref>بحار الأنوار، ج۲۳، ص۲۸۶.</ref>.
[[امام صادق]]{{ع}} در ذیل [[آیه مبارکه]] «آیا [[حسد]] می‌ورزند به [[مردم]] آنچه که [[خدا]] از فضلش به آنها داده است؟» فرمود: ای ابوالصباح مائیم که مورد حسد واقع شدیم «کلمه ناس در [[آیه]]» و با دست اشاره کرد به سینه‌اش.
امام صادق{{ع}} موج شکننده [[حسادت]] منصور را در طول ۱۲ سال از [[خلافت]] سفاکانه‌اش پشت سر گذاشت. منصور با تمام وجود [[حقانیت امام]] صادق{{ع}} را به [[امامت]] [[مسلمین]] می‌شناخت و سزاوار بودنش را به خلافت قاطبه [[دنیای اسلام]] تشخیص می‌داد و [[نفوذ]] [[معنوی]] و [[علمی]] و [[عاطفی]] حضرت را می‌دانست و باخبر بود که اگر لحظه‌ای از فشارها و تضییقات [[حکومتی]] بکاهد مردم در [[خانه]] امام صادق{{ع}} به [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] جمع می‌شوند و [[حکومت]] را از نااهلان ساقط می‌کنند و لذا برای مرده‌خواری مثل منصور که جیفه [[دنیا]] برایش در [[اولویت]] اول [[زندگی]] است و حکومت چند [[روزه]] آن را به هیچ قیمتی از دست نمی‌دهد، طبیعی است با تمام قوا در مقابل [[امام]] بایستد و [[اجازه]] فعالیت به حضرتش ندهد.
البته این شیوه [[خصومت]] و [[دشمنی]] با [[ائمه دین]] بذرش را گردانندگان [[سقیفه]] کاشتند [[و]] بر این اساس [[امی]]رالمؤمنین علی{{ع}} را [[خانه‌نشین]] کردند و از [[حقوق شهروندی]] هم محرومش کردند و خیبرشکن [[تاریخ]] در بایکوت [[سیاسی]] [[هیئت حاکمه]] با شترش و چند [[مشک]] به آبکشی روی آورد و بزرگ‌ترین [[ظلم]] به [[بشریت]] صورت گرفت که امیرالمؤمنین علی{{ع}} از صحنه فعالیت حذف شد و دیگر [[ائمه]] [[نار]] به آنها [[اقتدا]] کردند و [[تجربه]] دیگران به منصور منتقل شد.
ربیع [[حاجب]] [[وزیر]] دربار منصور گفت: منصور از پی [[حضرت صادق]]{{ع}} فرستاد تا او را بیاورند چون درباره‌اش چیزهایی شنیده بود همین که امام به در خانه منصور رسید، [[دربان]] گفت شما را به [[خدا]] می‌سپارم از [[ستم]] این [[مرد]] [[ستمگر]] خیلی از دست شما [[خشمگین]] بود. [[امام]] فرمود: [[خداوند]] به من سپری محکم داده که مرا از او [[حفظ]] می‌کند تو نیز مرا کمک خواهی کرد ان‌شاءالله. اکنون برایم [[اجازه]] بگیر. [[دربان]] اجازه گرفت همین که وارد شد [[سلام]] کرد منصور جواب داده گفت: جعفر تو می‌دانی [[پیغمبر اکرم]] به پدرت [[علی بن ابیطالب]] فرمود: اگر گروهی از امتم [[اعتقادی]] که [[مسیحیان]] درباره [[حضرت مسیح]] «خدایی» دارند پیدا نمی‌کردند درباره‌ات سخنی می‌گفتم که از هرجا رد شوی [[مردم]] خاک پایت را برای [[شفا]] بردارند؟
علی{{ع}} خود فرمود دو دسته در راه من هلاک می‌شوند با اینکه مرا تقصیری نیست، یکی [[دوستی]] که از حد [[تجاوز]] نماید و [[دشمنی]] که زیاد با من دشمنی ورزد. گفت این سخن را فرموده است از آن جهت که [[پوزش]] بخواهد و بفهماند که [[راضی]] نیست به آنچه که [[دوست]] [[متجاوز]] از حد و [[دشمن]] زیاده‌رو می‌گویند. به [[جان]] خود [[سوگند]] یاد می‌کنم که اگر [[عیسی]] ساکت می‌ماند در مقابل گفتار [[نصاری]] [[خدا]] او را [[عذاب]] می‌کرد. تو نیز می‌دانی مردم چه [[اعتقاد]] [[خرافی]] درباره‌ات دارند؟ اینکه چیزی نمی‌گویی و راضی هستی باعث [[خشم خدا]] خواهد شد. بی‌سر و پاهای [[حجاز]] و مردم [[نادان]] یاوه‌سرا تو را دانشمند [[روزگار]] و [[ناموس]] دهر و [[حجت خدا]] و [[نماینده]] او و مخزن [[اسرار الهی]] و [[میزان]] [[دادگری]] او و [[چراغ هدایت]] خدا برای [[نجات]] مردم از گرداب تاریکی‌ها می‌دانند، می‌گویند خدا عمل کسی را که آشنا به [[مقام]] تو نیست قبول نمی‌کند و برایش در [[قیامت]] ارزشی قائل نیست. برایت مقامی قائلند که نداری و چیزی می‌گویند که در تو نیست.
راست و واقع را بگو اول کسی که زبان به [[حق]] گشود جدت بود و اول کسی که او را [[تصدیق]] نمود پدرت علی بود تو باید از آنها [[پیروی]] کنی و به راه ایشان بروی. [[حضرت صادق]]{{ع}} فرمود: من شاخه‌ای از درخت بارور [[نبوت]] و چراغی از چراغ‌های [[خاندان رسالت]] هستم، دست‌پرورده [[ملائکه]] و پروریده آغوش [[پاک]] مردان و یکی از چراغ‌های آویخته در شبستان [[نور]] و برگزیده‌ای از یادگار [[پایدار]] [[پیامبران]] تا [[روز قیامت]] هستم. منصور نگاهی به حاضرین نموده گفت: این شخص مرا حواله به دریایی خروشان داد که کرانه آن نمودار نیست و ژرفای آن دیده نمی‌شود. [[دانشمندان]] در [[تفسیر]] گفتار او حیرانند و شناوران در ژرفای پندارش غرقند به طوری که با تمام شناوری راه به جایی نمی‌برند.
این همان عقده‌ای است که گلوگیر [[خلفا]] بوده. نه می‌توان او را [[تبعید]] نمود و نه او را کشت، اگر نه این بود که ما هر دو از یک نژاد برجسته و شاخه بلند و میوه شیرین هستیم که در [[عالم ذر]] ممتاز و در [[کتاب‌های آسمانی]] به [[قدس]] و [[تقوا]] یاد شده درباره‌اش تصمیمی بسیار [[ناپسند]] می‌گرفتم، چون خیلی شنیده‌ام بر ما [[عیب‌جویی]] می‌کند و زبان در [[طعن]] ما گشاده.
[[حضرت صادق]]{{ع}} به او فرمود: سخن کسی را که [[خداوند]] [[بهشت]] را بر او [[حرام]] نموده و [[اهل آتش]] است درباره [[خویشاوند]] و بستگان خود که شایسته رعایت هستند قبول نکن! زیرا [[سخن‌چین]] در [[اختلاف]] بین [[مردم]]، [[گواه]] [[بهتان]] و همکار [[شیطان]] است. خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ}}<ref>«ای مؤمنان! اگر بزهکاری برایتان خبری آورد بررسی کنید مبادا نادانسته به گروهی زیان رسانید، آنگاه از آنچه کرده‌اید پشیمان گردید» سوره حجرات، آیه ۶.</ref><ref>امالی صدوق، ص۶۱۱؛ بحار الأنوار، ج۴۷، ص۱۶۷.</ref>.
این [[خصلت]] [[زشت]] [[حسادت]] که از ناحیه خلفا بر [[امام صادق]]{{ع}} [[اعمال]] می‌شد از ناحیه افرادی که تحت تأثیر خلفا بودند نسبت به [[اصحاب امام]] هم اعمال می‌شد. [[یونس بن عبدالرحمن]] از آنهاست که مورد حسادت [[علمای درباری]] و جهال [[جامعه]] قرار داشت. یونس بن عبدالرحمن از کسانی است که خداوند به ایشان [[علم]] و [[فضیلت]] فراوانی ارزانی داشته بود و طبعاً [[حسودان]] و [[دشمنان]] زیادی نیز داشته است، [[یونس]] از دست این دشمنان به [[امام کاظم]]{{ع}} [[شکایت]] کرده و عرض کرد اینان مرا [[زندیق]] می‌خوانند! [[امام]] [[نگرانی]] و [[دلهره]] او را به این بیان فرو نشاند و فرمود: اگر در دست تو لؤلؤیی باشد و مردم بگویند آن سنگریزه است هیچ زیانی برای تو نخواهد داشت و اگر در دست تو سنگریزه باشد و مردم بگویند لؤلؤ است باز هم هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
یک مرتبه نیز از دست [[اصحاب]] خود در [[خدمت]] [[امام رضا]]{{ع}} [[شکایت]] کرد، [[امام]] فرمود: با آنها [[مدارا]] کن که [[عقل]] آنها نمی‌رسد<ref>رجال کشی، ص۳۰۴.</ref>.
به [[یونس]] گفتند بسیاری از این جمع مخالف تو هستند و از تو [[بدگویی]] می‌کنند، در پاسخ با کمال [[سخاوت]] و ولایتمداری گفت: شما را [[گواه]] می‌گیرم که هرکس از [[محبت]] و [[ولایت امیرالمؤمنین]] علی{{ع}} بهره‌ای داشته باشد من از او [[راضی]] هستم «یعنی [[محب]] [[امیرالمؤمنین]] اگر مرا [[غیبت]] کرده می‌بخشم» یونس نسبت به تمام [[اصحاب]] خویش که به او [[بدی]] کرده بودند [[چشم‌پوشی]] کرد و از [[گناه]] همه آنان درگذشت<ref>شریف قرشی، زندگانی امام کاظم، ج۲ ص۴۲۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام صادق (کتاب)|مظلومیت امام صادق]]، ص ۲۲۳</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۱٬۸۲۹

ویرایش