مسلم بن عقیل: تفاوت میان نسخهها
←مسلم و نبردی شجاعانه
| خط ۱۳۲: | خط ۱۳۲: | ||
مسلم بن عقیل از صدای پای اسبان و سر و صدای سواران مهاجمان به هنگام محاصره خانه طوعه، [[آگاه]] شد که آنها برای دستگیری او آمدهاند، فوراً [[شمشیر]] برداشت (و به قول برخی از مورخان بر اسب خود سوار شد، این اسب را ظاهراً مسلم در شب موقع تنهایی بر آن سوار بوده است)<ref>ر.ک: نفس المهموم، ص۱۰۷.</ref> و از مخفیگاه بیرون آمد و به آنها که بدون اذن صاحبخانه داخل خانه آمده بودند حمله کرد و آنها را از خانه بیرون راند ولی آنها بازگشتند به داخل خانه، در این موقع مسلم به خود نیز نهیب داد و چنین گفت: «ای مسلم بیرون برو به جانب مرگی که از آن گریزی نیست»<ref>{{متن حدیث|يا نَفسُ أُخْرُجِي إِلَى المَوتِ الَّذي لَيسَ عَنهُ مَحِيصٌ}}</ref>. | مسلم بن عقیل از صدای پای اسبان و سر و صدای سواران مهاجمان به هنگام محاصره خانه طوعه، [[آگاه]] شد که آنها برای دستگیری او آمدهاند، فوراً [[شمشیر]] برداشت (و به قول برخی از مورخان بر اسب خود سوار شد، این اسب را ظاهراً مسلم در شب موقع تنهایی بر آن سوار بوده است)<ref>ر.ک: نفس المهموم، ص۱۰۷.</ref> و از مخفیگاه بیرون آمد و به آنها که بدون اذن صاحبخانه داخل خانه آمده بودند حمله کرد و آنها را از خانه بیرون راند ولی آنها بازگشتند به داخل خانه، در این موقع مسلم به خود نیز نهیب داد و چنین گفت: «ای مسلم بیرون برو به جانب مرگی که از آن گریزی نیست»<ref>{{متن حدیث|يا نَفسُ أُخْرُجِي إِلَى المَوتِ الَّذي لَيسَ عَنهُ مَحِيصٌ}}</ref>. | ||
در همین درگیری داخل خانه، شخصی به نام [[بکر بن حمران]] با مسلم در آویخت و با [[شمشیر]] لب بالای مسلم را پاره و دو دندان آن حضرت را [[شکست]]، مسلم هم به سرعت تمام، ضربتی کاری به سر و شانه او وارد نمود و او را مجروح کرد. همراهان [[محمد اشعث]] چون چنین دیدند و دانستند یارای مقابله با مسلم ندارند بر پشت بامها رفتند و او را سنگ [[باران]] کردند و نیها را [[آتش]] زدند و بر سر مبارکش فرو ریختند، مسلم که این نامردی را از آنها دید از [[خانه]] طوعه خارج شد و به [[مقاتله]] و [[جنگ]] با آنها پرداخت و به قولی ۴۱ نفر و به قولی دیگر ۷۲ نفر از مهاجمان را از پای درآورد. [[محمد بن اشعث]] که خود و یارانش را ناتوانتر از آن دید که مسلم را دستگیر کند به ناچار به او [[امان]] داد و گفت اگر دست از جنگ برداری جانت محفوظ میماند؟ اما مسلم دانست که امان او هم مثل بیعتشان [[دروغین]] و [[مکر]] و [[حیله]] است؛ لذا شجاعانه جنگید و امان او را رد کرد و به | در همین درگیری داخل خانه، شخصی به نام [[بکر بن حمران]] با مسلم در آویخت و با [[شمشیر]] لب بالای مسلم را پاره و دو دندان آن حضرت را [[شکست]]، مسلم هم به سرعت تمام، ضربتی کاری به سر و شانه او وارد نمود و او را مجروح کرد. همراهان [[محمد اشعث]] چون چنین دیدند و دانستند یارای مقابله با مسلم ندارند بر پشت بامها رفتند و او را سنگ [[باران]] کردند و نیها را [[آتش]] زدند و بر سر مبارکش فرو ریختند، مسلم که این نامردی را از آنها دید از [[خانه]] طوعه خارج شد و به [[مقاتله]] و [[جنگ]] با آنها پرداخت و به قولی ۴۱ نفر و به قولی دیگر ۷۲ نفر از مهاجمان را از پای درآورد. [[محمد بن اشعث]] که خود و یارانش را ناتوانتر از آن دید که مسلم را دستگیر کند به ناچار به او [[امان]] داد و گفت اگر دست از جنگ برداری جانت محفوظ میماند؟ اما مسلم دانست که امان او هم مثل بیعتشان [[دروغین]] و [[مکر]] و [[حیله]] است؛ لذا شجاعانه جنگید و امان او را رد کرد و به حمله ادامه داد تا آنجا که از [[کارزار]] خسته شد و از سویی سنگهای بسیاری که بر او زدند او را درمانده نمودند؛ لذا با حالی خسته و افسرده پشت به دیوار خانه طوعه کرد و ایستاد، و نظارهگر نامردمی آن نامردان بود، محمد بن اشعث مجدداً به مسلم امان داد و گفت در این امان، به تو [[دروغ]] گفته نمیشود با تو حیله نمیشود. پس نترس؛ زیرا اینها پسر عموهای تو هستند، تو را نمیکشند به تو [[آزار]] نمیرسانند، پس امان را قبول کن و دست از جنگ بردار و امان مرا بپذیر! | ||
مسلم گفت: به امان تو مطمئن باشم؟ محمد بن اشعث گفت: آری، مسلم از همراهان محمد نیز امان گرفت و آنها هم امان دادند جز | مسلم گفت: به امان تو مطمئن باشم؟ محمد بن اشعث گفت: آری، مسلم از همراهان محمد نیز امان گرفت و آنها هم امان دادند جز عبید الله بن عباس سلمی، پس از این امان شمشیر مسلم را گرفتند و او را بر استری سوار کرده و در حالی که اطراف او را گرفته بودند به طرف [[قصر]] [[ابن زیاد]] بردند وقتی مسلم [[شاهد]] این همه [[بیوفایی]] و حلیه و تزویر [[مردم کوفه]] بود بیاختیار [[اشک]] چشمان مبارکش جاری و بر رخسارش میچکید و همان جا فرمود: این اولین [[حیله]] شما بود<ref>{{متن حدیث|هَذَا أَوَّلُ الْغَدْرِ}}</ref>. [[محمد بن اشعث]] گفت: امیدوارم از این پیش آمد آزاری به تو نرسد<ref>{{عربی|«أَرْجُو أَنْ لَا يَكُونَ عَلَيْكَ بَأْسٌ»}}</ref>. | ||
مسلم در جواب او فرمود: این حرف [[امید]] است اما [[امان]] شما کجاست؟ سپس کلمه [[استرجاع]] {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>، بر زبان جاری کرد، و بعد لختی گریست<ref>{{متن حدیث|وَ مَا هُوَ إِلَّا الرَّجَاءُ أَيْنَ أَمَانُكُمْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ بَكَى}}</ref>. | مسلم در جواب او فرمود: این حرف [[امید]] است اما [[امان]] شما کجاست؟ سپس کلمه [[استرجاع]] {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>، بر زبان جاری کرد، و بعد لختی گریست<ref>{{متن حدیث|وَ مَا هُوَ إِلَّا الرَّجَاءُ أَيْنَ أَمَانُكُمْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ بَكَى}}</ref>. | ||
عبیدالله بن عباس سلمی که برای دستگیری حضرت مسلم آمده بود؛ با زخم زبان و از روی [[تمسخر]] به مسلم گفت: کسی که درصدد به دست آوردن چنین کاری که تو طالب آن هستی باشد نباید آنچه بر سرت آمده دیگر گریه کنی؟! | |||
حضرت مسلم در پاسخ او فرمود: «به [[خدا]] [[سوگند]] من برای خود نمیگریم و از کشته شدن خود باکی ندارم هر چند که به اندازه یک چشم به هم زدن هم [[دوست]] ندارم کشته شوم (تا به رسالتی که به عهده دارم عمل نمایم) بلکه [[گریه]] من برای کسان من و [[حسین]] {{ع}} و آل اوست که به [[فریب]] شما روبه صفتان به جانب من میآیند و عازم این دیارند»<ref>{{متن حدیث|إِنِّي وَ اللَّهِ مَا لِنَفْسِي بَكَيْتُ وَ لَا لَهَا مِنَ الْقَتْلِ أَرْثِي وَ إِنْ كُنْتُ لَمْ أُحِبَّ لَهَا طَرْفَةَ عَيْنٍ تَلَفاً وَ لَكِنْ أَبْكِي لِأَهْلِي الْمُقْبِلِينَ إِلَيَّ أَبْكِي لِلْحُسَيْنِ {{ع}} وَ آلِ الْحُسَيْنِ}}</ref>. | حضرت مسلم در پاسخ او فرمود: «به [[خدا]] [[سوگند]] من برای خود نمیگریم و از کشته شدن خود باکی ندارم هر چند که به اندازه یک چشم به هم زدن هم [[دوست]] ندارم کشته شوم (تا به رسالتی که به عهده دارم عمل نمایم) بلکه [[گریه]] من برای کسان من و [[حسین]] {{ع}} و آل اوست که به [[فریب]] شما روبه صفتان به جانب من میآیند و عازم این دیارند»<ref>{{متن حدیث|إِنِّي وَ اللَّهِ مَا لِنَفْسِي بَكَيْتُ وَ لَا لَهَا مِنَ الْقَتْلِ أَرْثِي وَ إِنْ كُنْتُ لَمْ أُحِبَّ لَهَا طَرْفَةَ عَيْنٍ تَلَفاً وَ لَكِنْ أَبْكِي لِأَهْلِي الْمُقْبِلِينَ إِلَيَّ أَبْكِي لِلْحُسَيْنِ {{ع}} وَ آلِ الْحُسَيْنِ}}</ref>. | ||