عصر امام جواد: تفاوت میان نسخه‌ها

۳۸٬۶۴۲ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۵
خط ۳۳۷: خط ۳۳۷:
=== [[معتصم]] عباسی‌ ===
=== [[معتصم]] عباسی‌ ===
{{اصلی|امام جواد در زمان معتصم عباسی}}
{{اصلی|امام جواد در زمان معتصم عباسی}}
بنا به قول «[[ذهبی]]» ابو اسحاق، محمد بن هارون الرشید، ملقب به معتصم به سال ۱۸۰ ق. زاده شد و به گزارش «صولی» تولد معتصم در [[ماه شعبان]] سال ۱۷۸ ق. بوده است. مادرش [[ام ولد]] ([[کنیز]]) بود به نام «مارده» که بیش از همگان مورد توجه [[هارون الرشید]] قرار داشت.
امام جواد{{ع}} تنها دو سال در دوران [[خلافت معتصم]] زنده ماند و سرانجام به وسیله همان [[نظام]] [[منحرف]] به [[شهادت]] رسید. ماندن امام جواد{{ع}} در [[مدینه]]، معتصم را نگران می‌کرد؛ چراکه هماره او را خطر بزرگی برای خود می‌دانست. این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک، لحظه‌های او را زیر نظر گرفته، بر حرکات و سکنات امام جواد{{ع}} اشراف کامل داشته باشد. امام جواد{{ع}} نیز به خواسته معتصم راهی بغداد شد و دو [[روز]] مانده به آخر [[ماه محرم]] سال ۲۲۰ ﻫ. ق وارد مرکز حکومت معتصم شد و در ماه [[ذی قعده]] همان سال به دیدار [[معبود]] شتافت<ref>اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج۲، ص۳۶۱.</ref>.


معتصم، [[دلیر]] بود و [[همت]] والا داشت، اما از [[دانش]] بی‌بهره بود. در حالی معتصم خوانده می‌شد که بیشترین فاصله را با [[اعتصام]] (چنگ زدن) به [[ریسمان الهی]] گرفته بود. [[فساد اخلاقی]] داشت و غلامی به نام «عجیب» داشت که سخت شیفته و دلباخته او بود.
وجود امام{{ع}} بزرگترین دغدغه [[خلیفه عباسی]] بود. معتصم که او را بزرگترین خطر برای [[دستگاه خلافت]] و [[پادشاهی]] خود می‌دید، برای از میان‌ برداشتن آن حضرت راهی را می‌جست که کارآمدتر و کم‌ضررتر باشد. او پس از سبک و سنگین کردن‌های فراوان [[ام الفضل دختر مأمون]] و [[همسر]] [[امام جواد]]{{ع}} را بهترین گزینه برای عملی ساختن [[هدف]] شوم خود یافت. معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل می‌دید که می‌توانست در کشتن [[امام جواد]]{{ع}} انگیزه خوبی برای او باشد:
# نخست: [[ام الفضل]] پیوند و [[وابستگی]] محکمی با خط [[خلافت عباسی]] داشت؛ زیرا دختر [[مأمون]] و [[خلیفه]] وقت، معتصم‌ عموی او بود. وانگهی از نظر [[اعتقادی]] در مرحله‌ای نبود که [[پیوندهای خویشاوندی]] را نادیده بگیرد؛ لذا به آسانی [[تسلیم]] خواسته [[معتصم]] شده و طرح او را در مورد امام جواد{{ع}} عملی می‌کرد.
# دوم: [[حسادت]] و [[کینه]] او نسبت به امام جواد{{ع}} بود؛ زیرا ام الفضل از داشتن فرزند [[محروم]] بود و از دیگر سو، [[امام]]{{ع}} [[زنان]] دیگری داشت که یکی از آنان [[امام هادی]]{{ع}} را برای حضرت به [[دنیا]] آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید [[مردم]] پنهان نبود.


در مسأله [[خلق قرآن]] راه برادرش [[مأمون]] را در پیش گرفت و عمر خود را در [[آزمون]] [[مردم]] با مسأله خلق قرآن سپری کرد. در این مورد به تمام مناطق [[نامه]] نوشت و نیز به [[معلمان]] و [[مربیان]] [[فرمان]] داد تا مسأله خلق قرآن را به [[کودکان]] بیاموزند. مردم از این جهت سخت در تنگنا قرار گرفته بودند. او عالمانی را به دلیل تن ندادن به [[نظریه]] خلق قرآن کشت و «[[احمد بن حنبل]]» از جمله عالمانی بود که به جهت [[مخالفت]] با نظریه خلق قرآن [[کیفر]] شد. گفته‌اند: آن‌چنان او (احمد) را زد که بیهوش شد و پوست بدنش جدا شد، آن‌گاه او را در بند کشید و به [[زندان]] افکند<ref>مجله «دراسات و بحوث»، ص۹۴.</ref>.
بنا به قول مورخان، ام الفضل با [[مسموم]] کردن [[امام جواد]]{{ع}} جنایت بزرگ خود را مرتکب شد. وی مقداری انگور رازقی را به زهر [[آلوده]] کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد. چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و [[گریه]] سر داد. ابو جعفر به او گفت: چرا گریه می‌کنی؟ به [[خدا]] [[سوگند]]، خدا به فقری جبران‌ناپذیر و به بیماری‌ای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود. ام الفضل در اثر [[نفرین]] ابو جعفر از ناحیه اندام زیرین خود دچار بیماری‌ شد و هرچه اندوخته بود هزینه [[بیماری]] خود کرد و [[تهیدست]] شد، به گونه‌ای که بر او ترحم کرده، اندک [[مالی]] به او می‌دادند. سرانجام، آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد»<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.</ref>. امام جواد{{ع}} با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد، سخت رنجور شد و مسموم از [[دنیا]] رفت<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۷۰-۱۸۹.</ref>.
 
معتصم کوتاه‌فکر و در برخورد با مخالفان [[سیاسی]] و دیگر مخالفان خود، سنگدل و بی‌رحم بود. در امور اداره مملکت، کارآزمودگی سیاسی ناچیزی‌ داشت و حکومتش با [[آشوب]] فراوان سیاسی در گستره تحت [[حکومت عباسیان]] روبرو شد<ref>قیام طالقان به فرماندهی قاسم بن محمد علوی، قیام «زط»‌ها در بصره، قیام بابک خرمدین، لشکرکشی رومی‏ها به سوی «زبطره» و دیگر سرزمین‏های اسلامی و قیام «مبرقع» در فلسطین از آن جمله است. ر.ک: ابن اثیر، الکامل، ج۵، ص۲۳۲- ۲۶۵.</ref>.
 
معتصم که از مادری ترک‌تبار زاده شده بود، سپاهی ویژه از ترکان تشکیل داد و مبالغ هنگفتی در [[اختیار]] آنان گذارد و آنان [[حکومت]] را قبضه کردند. این اقدام [[معتصم]]، [[کینه]] [[سپاهیان]] [[عرب]] را برانگیخت و [[آتش]] گرایش‌های قومی را در [[جامعه]] آن [[روز]] شعله‌ور کرد. این [[سیاست]] معتصم، خطرناکترین چالشی بود که [[حکومت عباسیان]] در تمام دوران خود با آن مواجه شد. پس از [[معتصم]]، اوضاع به وخامت‌گرایید و خطر سپاهیان ترک روزبه‌روز افزایش می‌یافت و هر خلیفه‌ای که در صدد محدود کردن اختیارات آنان برمی‌آمد، با کودتای نظامی آنها روبه‌رو می‌شد.
 
'''معتصم و طلایه‌داران بیدار''': تضاد [[فکری]] حادّی که میان [[امامان اهل بیت]]{{عم}} و [[شیعیان]] [[مؤمن]] آنان از یک سو و دستگاه [[خلافت عباسیان]] و [[پیروان]] آنان از سوی دیگر [[حاکم]] بود، سبب شد تا [[دشمنی]] دو خط [[اهل بیت]] و خط [[عباسیان]] ادامه یابد و هر زمانی رنگ و چهره خاصی به خود گیرد و بنا به اوضاع و شرایط، دستخوش شدت یا [[ضعف]] شود. معتصم نیز [[سیاست]] اسلاف [[کینه‌توز]] خود را نسبت به اهل بیت{{عم}} و پیروان و [[حزب]] آنان در پیش گرفت. او با [[اسلام]] و خط مستقیم آن سر [[ستیز]] برافراشت، اما با [[اعتراض]] شدید اهل بیت{{عم}} و شیعیان آنان روبرو شد. قیام‌هایی که از سوی آنان بر ضد معتصم شکل گرفت، در بخش بعدی بررسی خواهیم کرد.
 
'''[[امام جواد]]{{ع}} و معتصم‌''': امام جواد{{ع}} تنها دو سال در دوران [[خلافت معتصم]] زنده ماند و سرانجام به وسیله همان [[نظام]] [[منحرف]] به [[شهادت]] رسید. ضروری می‌نماید در این بخش روابط امام جواد{{ع}} و معتصم، حاکم [[وقت]] را ذیلا مورد کندوکاو قرار دهیم:
 
'''فراخواندن امام جواد{{ع}} به [[بغداد]]''': ماندن امام جواد{{ع}} در [[مدینه]]، معتصم را نگران می‌کرد،؛ چراکه هماره او را خطر بزرگی برای خود می‌دانست. این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک، لحظه‌های او را زیر نظر گرفته، بر حرکات و سکنات امام جواد{{ع}} اشراف کامل داشته باشد. امام جواد{{ع}} نیز به خواسته معتصم راهی بغداد شد و دو [[روز]] مانده به آخر [[ماه محرم]] سال ۲۲۰ ﻫ. ق وارد [[مرکز حکومت]] معتصم شد و در ماه [[ذی قعده]] همان سال به دیدار [[معبود]] شتافت<ref>اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج۲، ص۳۶۱.</ref>.
 
'''طرح کشتن امام جواد{{ع}}‌''': نقش [[رهبری]] کارآمد [[امام جواد]]{{ع}} او را به صورت کانون خطری برای [[حکومت]] [[معتصم]] درآورده بود،؛ چراکه [[حاکمیت]]، ارتباط امام جواد{{ع}} را با خیزش و جنبش‌های [[امت اسلامی]] بعید نمی‌دانست. این بود که در صدد [[رهایی]] از [[وجود امام]] برآمد. تاریخ‌نگاران از «[[زرقان]]» یار «[[ابن ابی دؤاد]]» [[قاضی]] [[معتصم عباسی]] نقل کرده‌اند: «روزی ابن ابی دؤاد گرفته و [[غمگین]] از نزد [[معتصم]] بازگشت. دلیل آن را پرسیدم، گفت: ای کاش بیست سال پیش از [[دستگاه خلافت]] بیرون‌ آمده بودم.
 
پرسیدم: چرا چنین [[آرزو]] می‌کنی؟ گفت: به دلیل عملی که از این سیاه!! [[ابو جعفر]]، [[محمد بن علی بن موسی]] در حضور [[امیر المؤمنین]] (معتصم) سرزد. گفتم: مگر چه شده است؟ ابن ابی داوود گفت: [[دزدی]] در حضور خلیفه‌ به [[جرم]] خود اعتراف کرد و از [[خلیفه]] خواست تا حد بر او جاری کند. خلیفه [[فقیه]]ان را گرد آورد تا [[حکم خدا]] را درباره او صادر کنند. [[محمد بن علی]]{{ع}} نیز حضور یافت. آن‌گاه از ما پرسید: دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟ گفتم: از مچ. پرسید: چه دلیل و حجتی بر [[صحت]] این گفته داری؟ گفتم: از آنجا که دست شامل انگشتان، [[کف دست]] و مچ می‌شود و در [[قرآن]] نیز در باب تیمم‌ آمده است: {{متن قرآن|فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ}}<ref>«و بخشی از رخساره‌ها و دست‌هایتان را با آن مسح کنید» سوره نساء، آیه ۴۳.</ref>. حاضران در این‌باره با من هم‌صدا شدند. جماعتی نظر دیگری داشتند. آنان می‌گفتند: باید دست او از آرنج بریده شود. ابو جعفر گفت: چه دلیلی بر این مدعا دارید؟ گفتند: به دلیل [[آیه قرآنی]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ}}<ref>«و دست‌هایتان را تا آرنج بشویید» سوره مائده، آیه ۶.</ref> و همین ثابت می‌کند تا آرنج دست به شمار می‌رود.
 
آن‌گاه معتصم رو به محمد بن علی{{ع}} کرد و گفت: ای ابو جعفر، تو چه می‌گویی؟ پاسخ داد: ای امیر المؤمنین [[جماعت]] فقیهان‌ در این‌باره سخن گفتند. معتصم گفت: آنچه اینان گفتند رها کن. تو برای گفتن چه داری؟ او گفت: ای امیر المؤمنین، مرا از این کار معاف دار. معتصم گفت: تو را به [[خدا]] [[سوگند]] می‌دهم که آنچه در این‌باره داری (می‌دانی) بازگو. ابو جعفر گفت: حال که مرا به [[خدا]] [[سوگند]] می‌دهی باید بگویم که اینان [[حکم خدا]] و [[سنت]] را درباره حد [[سرقت]] به [[اشتباه]] فهمیده‌اند و راه [[خطا]] در پیش گرفته؛ زیرا بریدن دست باید از بن انگشتان صورت گیرد و [[کف دست]] باقی بماند.
 
[[معتصم]] گفت: دلیل تو در این‌باره چیست؟ [[ابو جعفر]] گفت: به دلیل گفته [[رسول خدا]]{{صل}} که فرمود: {{متن حدیث|السُّجُودُ عَلَى سَبْعَةِ أَعْضَاءٍ الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرُّكْبَتَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ‏}}؛ [[سجده]] بر هفت موضع باید صورت گیرد: صورت (پیشانی)، دو دست، دو زانو، و سرانگشتان‌ دو پا. حال اگر دست از مچ یا از آرنج قطع شود، دستی برای سجده کردن نمی‌ماند. و بدانید خدای -تبارک و تعالی- فرموده است: {{متن قرآن|وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ}}<ref>«و اینکه سجده‌گاه‌ها از آن خداوند است» سوره جن، آیه ۱۸.</ref> و مراد از [[مساجد]]، هفت موضع سجده است. در ادامه [[آیه]] می‌فرماید: {{متن قرآن|فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا}}<ref>«پس با خداوند هیچ کس را (به پرستش) مخوانید» سوره جن، آیه ۱۸.</ref>.
 
معتصم این نظر را مقبول دانست و [[فرمان]] داد تا انگشتان سارق را از بن ببرند. آن‌گاه [[ابن ابی دؤاد]] گفت: [[قیامت]] من با این مسأله فرا رسید و ای کاش زنده نبودم و این وضع را نمی‌دیدم‌. [[زرقان]] به نقل از ابن ابی دؤاد می‌گوید: [[روز]] سوم پس از آن ماجرا نزد معتصم رفتم و گفتم: [[خیرخواهی]] [[امیر المؤمنین]] بر من [[واجب]] است و سخنی می‌گویم که می‌دانم فرجام آن، [[آتش دوزخ]] است. معتصم گفت: این خیرخواهی چیست؟
 
گفتم: امیر المؤمنین، [[فقیهان]] و [[عالمان]] را برای حکمی از [[احکام دین]] در مجلس خود گرد آورد و از همگان درباره آن [[حکم]] نظر خواست و آنان در حضور دیگر [[عباسیان]]، [[وزیران]] و دبیران [[خلیفه]]، دانسته‌های خود را درباره موضوع مورد بحث بیان داشتند. تمام حاضران و عامّه [[مردم]] که در پس درها قرار داشتند فتوای آنان را شنیدند. آن‌گاه امیر المؤمنین آرای آنان را نادیده گرفته و سخن و [[رأی]] کسی را -که حکمی غیر از حکم فقیهان داده- پذیرفت که [[امت]] را با [[امامت]] خود به دو دسته کرده است و دسته‌ای از آنان‌ او را نسبت به [[خلافت]]، از خلیفه سزاوارتر می‌دانند.
 
ابن ابی دؤاد گفت، رنگ از چهره خلیفه پرید و متوجه مطلب شد، آن‌گاه به من گفت: به پاس این [[خیرخواهی]] خدایت [[پاداش]] خیر دهد!... [[روز]] چهارم به یکی از [[وزیران]] خود دستور داد تا [[امام جواد]]{{ع}} را به منزلش فراخواند، اما امام جواد{{ع}} نپذیرفت و فرمود: می‌دانی که در مجالس شما حاضر نمی‌شوم. [[وزیر]] گفت: تو را به صرف غذا [[دعوت]] می‌کنم و [[دوست]] داشتم به [[خانه]] ما آمده، بر فرش ما گام [[نهی]] تا به وجودت خانه و وجودم متبرک شود. وانگهی فلان وزیر (که نام او را برد) دیدار تو را خوش می‌دارد.
 
[[امام]]{{ع}} دعوت او را پذیرفت و به سوی خانه وزیر رفت و بر خوان او نشست. پس از آن‌که اندکی از غذا خورد، به [[مسموم]] بودن آن پی برد، این بود که مرکب خود را خواست تا آنجا را ترک کند. صاحب خانه از او درخواست ماندن کرد و حضرتش فرمود: رفتن من از اینجا برای تو بهتر است. او آن [[روز]] و آن شب را با حالت متغیر و نامساعد سپری کرد و سرانجام [[جان]] سپرد»<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۵- ۷.</ref>.
 
[[امام جواد]]{{ع}} خود می‌دانست که پس از این دعوت به [[شهادت]] خواهد رسید. «[[اسماعیل بن مهران]]» می‌گوید: «نخستین‌باری که [[ابو جعفر]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[بغداد]] فراخوانده شد و در حالی که آماده رفتن به بغداد بود، به ایشان گفتم: فدایت شوم، از این [[سفر]] بر تو [[بیم]] دارم. پس از تو چه کسی امام خواهد بود؟ امام{{ع}} روی به من کرد و در حالی که می‌خندید فرمود: آنچه می‌پنداری در این سال رخ نخواهد داد.
 
هنگامی که [[معتصم]] او را فراخواند و دومین و آخرین‌ سفر او به بغداد بود، به او گفتم: فدایت گردم، امام پس از تو که خواهد بود؟ امام{{ع}} چنان گریست که محاسن او غرق [[اشک]] شد، آن‌گاه رو به من کرد و فرمود: در این سفر بیم آنچه در [[اندیشه]] می‌گذرانی‌ بر من می‌رود. [[امامت]] پس از من بر عهده فرزندم علی است»<ref>الإرشاد، ص۲۹۸.</ref>.
 
وجود امام{{ع}} بزرگترین دغدغه [[خلیفه عباسی]] بود. معتصم که او را بزرگترین خطر برای [[دستگاه خلافت]] و [[پادشاهی]] خود می‌دید، برای از میان‌ برداشتن آن حضرت راهی را می‌جست که کارآمدتر و کم‌ضررتر باشد. او پس از سبک و سنگین کردن‌های فراوان [[ام الفضل دختر مأمون]] و [[همسر]] [[امام جواد]]{{ع}} را بهترین گزینه برای عملی ساختن [[هدف]] شوم خود یافت. از نظر [[معتصم]]، [[ام الفضل]] می‌توانست بدون انگیزش هیاهو و [[آشوب]] در میان [[امت]]، به راحتی امام جواد{{ع}} را بکشد. معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل می‌دید که می‌توانست در کشتن [[امام جواد]]{{ع}} انگیزه خوبی برای او باشد:
 
نخست: [[ام الفضل]] پیوند و [[وابستگی]] محکمی با خط [[خلافت عباسی]] داشت؛ زیرا دختر [[مأمون]] و [[خلیفه]] [[وقت]]، معتصم‌ عموی او بود. وانگهی از نظر [[اعتقادی]] در مرحله‌ای نبود که [[پیوندهای خویشاوندی]] را نادیده بگیرد؛ لذا به آسانی [[تسلیم]] خواسته [[معتصم]] شده و طرح او را در مورد امام جواد{{ع}} عملی می‌کرد.
 
دوم: [[حسادت]] و [[کینه]] او نسبت به امام جواد{{ع}} بود؛ زیرا ام الفضل از داشتن فرزند [[محروم]] بود و از دیگر سو، [[امام]]{{ع}} [[زنان]] دیگری داشت که یکی از آنان [[امام هادی]]{{ع}} را برای حضرت به [[دنیا]] آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید [[مردم]] پنهان نبود. تاریخ‌نگاران در این‌باره آورده‌اند: «مردم نقل می‌کردند که: ام الفضل طی نامه‌ای خطاب به پدرش از [[ابو جعفر]] [[شکایت]] کرده، نوشته بود: او با بودن من، [[همسر]] ان‌ دیگری برگزیده است و همین امر حسادت مرا بر می‌انگیزد. مأمون در پاسخ دخترش نوشت: تو را به همسری او در نیاوردم تا حلالی را بر او [[حرام]] کنم. مبادا از این پس چنین مطالبی را برای من بنویسی!»<ref>کشف الغمة، ج۲، ص۳۵۸.</ref>.
 
البته در این [[دوره امام جواد]]{{ع}} آماج [[بی‌حرمتی‌ها]] و دست‌اندازی‌های عوامل [[حاکمیت]] قرار داشت که یک نمونه از آن را می‌خوانیم.
 
«[[عمر بن فرج رخجی]]» یکی از [[دشمنان]] [[کینه‌توز]] [[خاندان رسالت]] بود و در دستگاه [[عباسیان]] منصبی داشت. مورخان از «[[محمد بن سنان]]» نقل کرده‌اند که گفت: «بر [[ابو الحسن]]، علی [[هادی]]{{ع}} وارد شدم. به من فرمود: ای محمد، به تازگی واقعه‌ای رخ داده که فرج و [[گشایش]] [[آل محمد]] در آن باشد؟
گفتم: عمر بن فرج مرد. امام{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى ذَلِكَ}}؛ بر این [[نعمت]] خدای را [[حمد]] می‌گویم و ۲۴ بار [[حمد الهی]] را تکرار نمود. آن‌گاه فرمود: هیچ می‌دانی او -که [[خدا]] لعنتش کند- به پدرم [[محمد بن علی]]{{ع}} چه گفت؟ گفتم: نه.
 
فرمود: پدرم چیزی به او گفت و او به پدرم گفت: می‌پندارم مست باشی؟ [[امام جواد]]{{ع}} فرمود: بار خدایا، می‌دانی که روزم را برای تو به [[روزه]] سپری کردم و اگر چنین است، طعم تلخ‌ [[جنگ]] و [[خواری]] اسیری را به او بچشان! به [[خدا]] [[سوگند]] چند صباحی نگذشته بود که هرآنچه داشت به [[غارت]] رفت و خود در بند [[اسارت]] گرفتار شد و اینک در اسارت مرده است<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲- ۶۳.</ref>.
 
'''[[شهادت امام جواد]]{{ع}}‌''': پیشتر از انگیزه‌های [[معتصم]] در به [[شهادت]] رساندن [[امام جواد]]{{ع}} و [[انتخاب]] [[ام الفضل]] برای عملی کردن این جنایت سخن گفتیم. افزون بر [[دلایل]] پیش گفته‌ شده که معتصم را واداشت تا ام الفضل را برای کشتن امام جواد{{ع}} برگزیند، اقدام ام الفضل به تحریک پدرش [[مأمون]] برای کشتن امام جواد{{ع}} بود<ref>حیاة الإمام محمد الجواد{{ع}}، ص۲۶۴.</ref>.
 
«ابو [[نصرانی]]» در این‌باره آورده است: «[[حکیمه]] دختر [[محمد بن علی بن موسی بن جعفر]] (عمه [[امام حسن عسکری]]){{ع}} برای من گفت: هنگامی که [[محمد بن علی الرضا]]{{ع}} از [[دنیا]] رفت نزد همسرش «ام [[عیسی]]»<ref>ام عیسی، کنیه ام الفضل و نام او زینب است.</ref> دختر مأمون رفتم تا او را سرسلامتی داده، [[تسلیت]] گویم. او به شدت [[اندوهگین]] بود و بر امام جواد{{ع}} بیتابی می‌کرد، آن‌سان که از شیون و [[گریه]] خود را در معرض هلاک قرار داده بود و [[بیم]] آن داشتم که بمیرد. آن‌گاه‌ از [[کرم]]، [[اخلاق نیکو]]، [[شرافت]]، [[اخلاص]]، [[عزت]] و [[کرامت]] [[خدا]] داده او سخن گفتیم. در این هنگام ام عیسی گفت: شگفت‌انگیزتر، بزرگتر و توصیف‌ناپذیرتر از آنچه گفتی، باز گویم؟ گفتم: آن چیست؟ گفت: او را سخت زیر نظر داشتم و پیوسته مراقب [[رفتار]] او بودم. گاهی سخنی می‌گفت که از آن به پدرم [[شکایت]] می‌بردم و او به من می‌گفت: دخترکم، با او [[بردباری]] کن که او پاره تن [[رسول]] خداست.
 
روزی زنی نزد من آمد و [[سلام]] داد. پرسیدم: که هستی؟ گفت: از [[نوادگان]] «[[عمار بن یاسر]]» و [[همسر]] همسرت ابو جعفر، محمد بن علی الرضا{{ع}} هستم.
 
چنان دستخوش [[حسد]] شدم که تحمل‌پذیر نبود و در حالتی قرار گرفته بودم که می‌خواستم [[خانه]] را ترک کنم و بر اثر [[وسوسه]] [[شیطان]] نسبت به آن زن‌ بی‌حرمتی کنم، اما بر خود مسلط شده، [[خشم]] خود را فرو خوردم و او را [[تکریم]] کرده، جامه‌هایی به او دادم. چون از پیش من رفت، برخاسته نزد پدرم رفتم و ماجرا را به او گفتم. پدرم که کاملا مست بود، فریاد برآورد: ای [[غلام]]، شمشیری برای من بیاور. [[شمشیر]] حاضر شد و پدرم سوار مرکب گردید و گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، او را خواهم کشت.
 
من که چنین صحنه‌ای را می‌دیدم گفتم: {{عربی|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏}}. خود و همسرم را گرفتار چه بلایی کردم؟ و بر گونه خود کوبیدن آغازیدم. پدرم بر او وارد شد و با ضربه‌های مکرر [[شمشیر]] او را قطعه‌قطعه کرد و آنجا را ترک گفت و من نیز گریزان و ترسان در پی او روان شدم. چون [[روز]] برآمد، نزد پدرم رفتم و به او گفتم: هیچ می‌دانی دیروز چه کردی؟
گفت: چه کردم؟ گفتم: [[ابن الرضا]] را کشتی. چشمان پدرم برقی زد و از [[هوش]] رفت. چون به هوش آمد، گفت: وای بر تو، چه می‌گویی؟ گفتم: ای پدر، به خدا سوگند همان است که گفتم. تو بر او وارد شدی و با ضربه‌های پیاپی شمشیرت او را کشتی.
 
پدرم از این پیشامد سخت دچار [[اضطراب]] شد و گفت: [[یاسر خادم]] را بیاورید. [[یاسر]] حاضر شد و پدرم به او گفت: وای بر تو، دخترم چه می‌گوید؟ یاسر گفت: ای [[امیر المؤمنین]]، او راست گفته است. [[مأمون]] با شنیدن سخن یاسر با دست بر سینه و صورت خود می‌کوفت و می‌گفت: {{عربی|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏}}. به خدا سوگند، [[هلاکت]]، بدنامی و [[رسوایی]] همیشگی نصیب ما شد. وای بر تو ای یاسر، جویای احوال او شو و شتابان مرا [[آگاه]] کن که نزدیک است [[جان]] بدهم.
یاسر پی [[مأموریت]] خود روان شد و من همچنان بر صورت خود می‌کوفتم. چیزی نگذشت که یاسر بازگشت و گفت: ای امیر المؤمنین، تو را [[بشارت]] باد! پدرم گفت: تو را بشارت باد، چه خبری به دست آورده‌ای؟
 
یاسر گفت: بر او وارد شدم و او را دیدم که جامه‌ای بر تن داشت و رواندازی بر خود کشیده بود و [[مسواک]] می‌کرد. بر او [[سلام]] کردم و گفتم: ای [[پسر رسول خدا]]، دوست دارم جامه‌ای که بر تن داری به من بدهی تا در آن [[نماز]] گزارم و به آن متبرک شوم. از آن‌رو چنین درخواستی کردم تا بدن او را ببینم و مطمئن شوم آیا جای [[شمشیر]] بر بدن او وجود دارد یا نه. او [[جامه]] خود را درآورد. در آن هنگام بدن او را که همانند عاج، سفید بود و کمی به زردی می‌گرایید در کمال سلامت‌ دیدم.
 
پدرم [[مأمون]] مدتی می‌گریست، سپس گفت: با این معجزه‌ دیگر چیزی برای [[انکار]] نمانده است و این امر، عبرتی برای اولین و آخرین خواهد بود. آن گاه به [[یاسر]] گفت: ای [[یاسر]]، تنها چیزی که از ماجرا به یاد دارم این است که [[شمشیر]] خواستم و سوار بر مرکب شده، نزد او رفتم و از نزد او بیرون شدم، اما از دیگر قضایا و بازگشتن به مجلس خود هیچ‌چیزی به یاد نمی‌آورم. [[خدا]] این دختر را مورد [[لعنت]] پیاپی و بی‌امان خود قرار دهد.
 
ای یاسر، نزد او رفته، از زبان من به او بگو: از این پس اگر نزد من بیایی و از او ([[امام جواد]]){{ع}} [[شکایت]] کنی یا بی‌اجازه او از [[خانه]] بیرون شوی، [[انتقام]] او را از تو خواهم ستاند. آن‌گاه نزد [[ابن الرضا]] برو و [[سلام]] مرا به وی برسان و بیست هزار دینار از [[خزانه]] برگرفته به همراه اسبی که [[روز]] گذشته سوار آن شدم، برای او ببر. پس از آن طی فرمانی‌ به [[هاشمیان]] دستور داد تا بر او وارد شده، به حضرتش سلام دهند.
 
یاسر می‌گوید: [[فرمان]] [[مأمون]] را به هاشمیان رساندم و خود نیز همراه آنان بر او وارد شده، سلام داده و سلام مأمون را به او رساندم و دینارها را مقابل حضرت گذاردم و اسب مأمون را به او نشان دادم. او زمانی به اسب نگریست، سپس لبخندی زد و گفت: ای یاسر، آیا چنان سابقه‌ای داشتیم که او این‌گونه بر من [[یورش]] آورد؟ آیا نمی‌داند که [[یاور]] و مانعی دارم که مرا از گزند او ایمن داشته، مانع میان من و او خواهد بود؟
 
گفتم: سرورم، ای [[پسر رسول خدا]]، [[گلایه]] را رها کن و درگذر. به خدا و به جدت [[رسول خدا]] [[سوگند]] که تحت تأثیر مستی‌ نمی‌دانست چه می‌کند و در کجای این خاکدان قرار دارد. او سوگندی [[صادقانه]] یاد کرده و [[نذر]] [[شرعی]] نموده که از آن پس مست نکند،؛ چراکه دریافته شراب، از [[دام‌های شیطان]] است. ای پسر رسول خدا، چنانچه نزد او رفتی چیزی از این ماجرا به او گوشزد مکن و او را در مورد کردارش ملامت منما. او گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، همین کار را می‌خواستم بکنم.
 
آن‌گاه جامه‌های خود را خواست و بر تن نمود و برخاست و [[مردم]] همگان با وی برخاستند. او نزد [[مأمون]] رفت و مأمون با دیدن [[ابو جعفر]] برخاست و او را در آغوش کشیده، به سینه‌اش فشرد و به گرمی از وی استقبال کرد. مأمون [[اجازه]] ورود به کسی نداد و با ابو جعفر به [[گفت‌وگو]] پرداخت و از او خواست هرچه می‌خواهد [[فرمان]] دهد که فرمانش [[مطاع]] خواهد بود. چون گفت‌وگو به‌ سرآمد، ابو جعفر، [[محمد بن علی الرضا]]{{ع}} گفت: ای [[امیر المؤمنین]]. [[مأمون]] گفت: در خدمتم، آنچه خواهی [[فرمان]] ده.
 
[[ابو جعفر]] گفت: نصیحتی به تو می‌کنم، آن را بپذیر. مأمون گفت: ای [[پسر رسول خدا]]، شایسته سپاسی، آن [[نصیحت]] چیست؟ ابو جعفر گفت: می‌خواهم شب‌ها از [[خانه]] خارج نشوی؛ زیرا تو را از گزند این [[مردم]] نگونسار در [[امان]] نمی‌بینم. وانگهی دعایی دارم که می‌توانی خود را با آن از [[بلاها]]، [[شرور]]، آفت‌ها، [[بیماری‌ها]] و [[سختی‌ها]] در امان داری و اگر با آن در مصاف [[سپاه]] [[روم]] و ترک قرار‌گیری و تمام مردم پشت در پشت در صدد از پای درآوردن تو باشند به خواست خدای جبار، به خواسته خود نخواهند رسید، همان‌گونه که [[روز]] گذشته [[خدا]] مرا از گزند تو [[رهایی]] بخشید. اگر مایل باشی آن را برای تو بفرستم تا از آنچه گفته شد ایمن گردی. مأمون گفت: آری. آن را با دست خودت بنویس و برای من بفرست. ابو جعفر نیز پذیرفت.
 
[[یاسر]] می‌گوید: چون صبحگاه فرا رسید ابو جعفر مرا خواست و هنگامی که به حضور او رسیدم، تکه نازکی از پوست [[آهو]] که در «تهامه» فراهم شده بود خواست و [[دعا]] را بر روی آن نوشت و گفت: ای یاسر، این را برای امیر المؤمنین ببر و از زبان من‌ به او بگو: استوانه‌ای سیمین تهیه کند و آنچه را که خواهم گفت بر آن نقش زنند. هرگاه بخواهد آن را بر بازو ببندد، ابتدا وضویی [[نیکو]] بسازد و چهار رکعت [[نماز]] گزارد و در هر رکعت [[سوره حمد]] یک بار، [[آیة الکرسی]] هفت بار، [[آیه]] {{متن قرآن|شَهِدَ اللَّهُ...}} هفت بار، [[سوره شمس]] هفت بار، [[سوره لیل]] هفت بار و [[سوره توحید]] هفت بار بخواند. آن‌گاه در [[گرفتاری‌ها]] و هنگام رسیدن بلاهای سخت، آن را بر بازوی راست خود ببندد که به [[حول و قوه]] [[خداوند]] از تمام چیزهایی که [[بیم]] دارد، ایمن خواهد بود و اگر به [[جنگ]] [[رومیان]] نیز برود به خواست خدا و به [[برکت]] این [[حرز]] [[پیروز]] خواهد شد. فراموش نکند که‌ این [[نماز]] یا بستن [[دعا]] به هنگام طلوع ماه در [[برج]] عقرب نباشد.
 
نقل شده است: هنگامی که [[مأمون]] [[خواص]] این حرز را از [[ابو جعفر]] شنید، برای [[یورش]] به [[روم]] [[لشکر]] کشید و به مدد [[نصرت الهی]] بر آنان پیروز شد و [[غنایم]] بسیاری به دست آورد. مأمون در تمام [[جنگ‌ها]] این [[حرز]] را همراه داشت و از [[یاری]] و [[نصرت خداوند]] بهره‌مند و با [[اراده خدا]] فاتح میدان می‌شد که همو با [[حول و قوه]] خود [[سرپرست]] و بخشنده‌ آن پیروزی‌هاست»<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۶۲- ۶۳.</ref>.
 
بنا به قول مورخان، ام الفضل با [[مسموم]] کردن [[امام جواد]]{{ع}} [[جنایت]] بزرگ خود را مرتکب شد. در [[تاریخ]] آمده است: «[[معتصم]] در تکاپو بود تا راهی برای کشتن [[ابو جعفر]]{{ع}} بیابد. از آنجا که می‌دانست [[ام الفضل]] از اینکه او [[همسر]] دیگری نیز دارد از او رویگردان و سخت نسبت به او [[خشمگین]] است، او را برای انجام این [[مأموریت]] مناسب یافت و ام الفضل نیز پیشنهاد او را پذیرفت. وی مقداری انگور رازقی را به زهر [[آلوده]] کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد. چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کرده خود پشیمان شد و [[گریه]] سر داد. ابو جعفر به او گفت: چرا گریه می‌کنی؟ به [[خدا]] [[سوگند]]، خدا به فقری جبران‌ناپذیر و به بیماری‌ای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود.
ام الفضل در اثر [[نفرین]] ابو جعفر از ناحیه [[اندام]] زیرین خود دچار بیماری‌ شد و هرچه اندوخته بود هزینه [[بیماری]] خود کرد و [[تهیدست]] شد، به گونه‌ای که بر او [[ترحم]] کرده، اندک [[مالی]] به او می‌دادند. سرانجام، آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد»<ref>بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۷.</ref>.
 
امام جواد{{ع}} با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد، سخت رنجور شد و مسموم از [[دنیا]] رفت. او تا واپسین‌دم از [[یاد خدا]] [[غافل]] نبود و نام و ذکر حضرتش را بر زبان داشت. با [[وفات]] او یکی دیگر از [[ستارگان]] درخشان [[امامت]] و [[رهبری معصوم]] [[اسلام]]، [[خاموشی]] گرفت. هرچند عامل ظاهری به [[شهادت]] رساندن امام جواد{{ع}} [[کینه]] و [[حسادت]] زنانه بود، اما در واقع، [[اختلاف]] دیرینه [[حق و باطل]] بود که این جنایت را بر صفحه تاریخ نگاشت و [[طاغوت]] [[روزگار]] [[معتصم عباسی]]، [[حق]] و [[حقیقت]] را که در وجود [[امام جواد]]{{ع}} تبلور داشت، [[تحمل]] نکرده، آن حضرت را از میان برداشت و با به [[شهادت]] رساندن امام جواد{{ع}} توماری از تومارهای [[رسالت اسلامی]] را در هم پیچید که [[اندیشه]] را درخشش بخشید و چراغ [[خانه]] [[علم]] و [[فضیلت]] را در سراسر [[گیتی]] پرتو افشان کرد.
 
'''[[مراسم تدفین]] [[امام جواد]]{{ع}}‌''': پیکر امام جواد{{ع}} [[غسل]] و [[کفن]] شد و «[[الواثق]]» و [[معتصم]] بر جنازه حضرت [[نماز]] گزاردند<ref>نمازی که معتصم بر پیکر امام جواد{{ع}} خواند، اقدامی [[تبلیغاتی]] بود تا خود را از [[قتل]] آن حضرت مبرا سازد. براساس [[روایات]]، [[امام]] [[معصوم]] توسط امام پس از خود غسل و کفن شده و همو بر او نماز می‏خواند. بنابراین مانعی وجود ندارد که [[امام هادی]]{{ع}} هنگام [[تجهیز]] پدرش حضور یافته باشد. چه اینکه خود امام هادی{{ع}} به این امر تصریح کرده است. ر.ک: [[مسند]] الإمام [[محمد الجواد]]{{ع}}، ص۱۲۵- ۱۲۶.</ref>، [[پیکر امام]] به سمت [[قبرستان]] [[قریش]] حمل شد و انبوه [[مردم]] در [[تشییع پیکر]] امام جواد{{ع}} شرکت کردند. [[بغداد]] روزی همانند روزی که امام جواد{{ع}} [[تشییع]] شد به خود ندیده بود. ده‌ها هزار [[انسان]] در دسته‌های [[عزادار]] [[فضایل]] او را برمی‌شمردند و بر او مویه می‌کردند و از دست دادن امام جواد{{ع}} را خسارت سنگینی می‌خواندند که بر [[مسلمانان]] وارد شده بود. برای آن پیکر [[پاک]] قبری کنار [[قبر]] جد ارجمندش امام [[موسی بن جعفر]]{{ع}} حفر شد و او را با تمام [[ارزش‌های انسانی]] و معیارها و الگوهای مورد علاقه و توجه انسان‌های والا یک‌جا به خاک سپردند<ref>حیاة الإمام محمد الجواد{{ع}}، ص۲۶۳.</ref>.
 
«[[ابو جعفر]] مشهدی» از «محمد بن رضیه» و او از [[معلم]] امام [[ابو الحسن]] [[هادی]]{{ع}} نقل می‌کند که گفت: «او (امام هادی){{ع}} در یکی از روزها که [[لوح]] (تخته یا صفحه چرمین) خود را در دست داشت و آن را می‌خواند، ناگهان به کناری انداخت و سراسیمه برخاست و در آن حالت گفت: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ‏}}. به [[خدا]] [[سوگند]] پدرم از [[دنیا]] رفت. به او گفتم: چگونه و از کجا دانستی او از دنیا رفته است؟ فرمود: به لطف‌ [[جلالت]] و [[عظمت خدا]] چیزی بر ما پوشیده نیست.
 
گفتم: پس او از دنیا رفته است. فرمود: اینها را واگذار و [[اجازه]] بده درون [[خانه]] شوم و سپس بازمی‌گردم. آن هنگام از [[قرآن]] هرچه می‌خواهی از من بپرس که از [[حفظ]] پاسخ خواهم داد. آن‌گاه وارد [[منزل]] شد و من از سر دلواپسی دنبال او روان و جویای حال او شدم. گفته شد [[ابو الحسن]] هادی‌ وارد این [[خانه]] شد و درب را بست و به من فرمود: [[اجازه]] ورود به کسی مده تا خود نزد شما بیایم. آن‌گاه [[امام]]{{ع}} با [[شمایل]] دگرگون خارج شد و می‌گفت: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ‏}}. به [[خدا]] [[سوگند]] پدرم از [[دنیا]] رفت.
 
به او گفتم: فدایت گردم، آیا پدرت [[رحلت]] کرد؟ فرمود: آری و او را [[غسل]] دادم و [[کفن]] کردم و جز من نباید دیگری این کار را می‌کرد. آن‌گاه به من فرمود اینها را واگذار و [[آیات قرآن]] را از من بپرس و اگر بخواهی آن را برای تو [[تفسیر]] خواهم کرد. گفتم: [[اعراف]] را بخوان و او پس از «استعاذه‌<ref>گفتنِ {{متن حدیث|أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ}}.</ref>» خواند: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * وَإِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ}}<ref>«به نام خداوند بخشنده بخشاینده * و (یاد کن) آنگاه را که کوه طور را از جای کندیم و چون سایبانی بر فراز آنان برافراختیم و پنداشتند که بر سرشان فرود می‌آید» سوره اعراف، آیه ۱۷۱.</ref>
 
'''مدت عمر و [[تاریخ]] [[شهادت امام جواد]]{{ع}}‌''': [[امام جواد]]{{ع}} بنا به قول مشهور ۲۵ سال‌<ref>حیاة الإمام جواد{{ع}}، ص۲۶۴.</ref> [[زندگی]] کرد و جوانترین [[امامان دوازده‌گانه]] بود. او تمام دوران زندگی‌اش را در راه [[عزت]] بخشیدن به [[اسلام]] و [[مسلمانان]] و فراخواندن [[مردم]] به ورود به دایره [[توحید]]، [[ایمان]] و [[تقوا]] سپری کرد و در همین راه و با همین [[هدف]] دنیا را [[وداع]] گفت. او در [[روز]] سه [[شنبه]]، پنج ماه [[ذی قعده]] [[سال ۲۲۰ ق]]. [[جان]] به جان‌آفرین [[تسلیم]] کرد. روایت‌های دیگری نیز در دست است که [[شهادت]] او را در آخر ماه ذی قعده، ششم ماه [[ذی حجه]] و پنج‌ روز مانده از ذی حجه همان سال ثبت و نقل کرده‌اند<ref>کافی، ج۱، ص۴۹۷، ح۱۲؛ إعلام الوری (به نقل از: ابن عیاش)؛ التهذیب، ج۶، ص۹۰.</ref>.
 
پس [[درود]] بر او باد روزی که زاده شد و روزی که [[امامت]] [[مردم]] را بر عهده گرفت و صبورانه و به [[امید]] [[پاداش الهی]] در [[راه خدا]] به [[جهاد]] پرداخت و روزی که به [[شهادت]] رسید و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱۱ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۱۱]]، ص ۱۷۰-۱۸۹.</ref>.


== ضرورت‌های عصر امام جواد{{ع}}‌ ==
== ضرورت‌های عصر امام جواد{{ع}}‌ ==
۱۲۹٬۷۴۳

ویرایش