|
|
| خط ۳۵: |
خط ۳۵: |
| امام هادی{{ع}} در [[طول حیات]] ننگین این [[خلفای جور]] در فشار و محدودیت [[زندگی]] میکرد، اساس زندگی این [[خلفا]] را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع [[لذتجویی]] خود میدیدند و در [[حصر]] کامل قرارش دادند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷.</ref> | | امام هادی{{ع}} در [[طول حیات]] ننگین این [[خلفای جور]] در فشار و محدودیت [[زندگی]] میکرد، اساس زندگی این [[خلفا]] را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع [[لذتجویی]] خود میدیدند و در [[حصر]] کامل قرارش دادند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷.</ref> |
|
| |
|
| ==[[امام هادی]]{{ع}} در [[خفقان]] عصر [[متوکل]]==
| |
| [[خودکامگی]] و [[دیکتاتوری]] یک [[حاکم]] گاهی باعث میشود تا تمامی ارزشهای یک چهره مطلوب و محبوب [[الهی]] را در محاق فرو برد. [[متوکل عباسی]] حاکم لجامگسیختهای است که چون به [[ارزشهای دینی]] و [[قیم]] [[اخلاقی]] پشت کرده بود، نهتنها [[حضرت هادی]]{{ع}} را در عسرت و [[سختی]] گرفته بلکه [[زندگی]] و [[حیات]] [[عامه]] [[مردم]] در [[اختناق]] و فشار قرار گرفته بود.
| |
| زمانی که امام هادی{{ع}} در تبعیدگاه [[سامرا]] زندگی میکرد، خیلی از مردم نمیدانستند که امام هادی{{ع}} [[فرزندی]] به [[نام امام عسکری]]{{ع}} دارد و لذا در [[روایت]] آمده وقتی امام هادی{{ع}} به [[شهادت]] رسید تمام اشراف کشوری و لشکری حاضر بودند، [[امام عسکری]]{{ع}} گریبان چاک زد و پدر را [[غسل]] نمود و [[کفن]] کرد و به خاک سپرد. برخی به امام عسکری{{ع}} [[اعتراض]] کردند که چرا گریبان چاک زدی؟ فرمود: [[حضرت موسی]] در [[ماتم]] [[برادر]] و [[خواهر]] خود گریبان چاک زد.
| |
| [[تاریخ]] نقل میکند چیزی که مورد توجه است اینست که در مجلس [[دفن]] امام هادی{{ع}} [[شخصیت]] امام عسکری{{ع}} مورد توجه قرار گرفت، چون بسیاری نمیدانستند امام هادی{{ع}} فرزندی با این خصوصیات دارد و [[امام]] [[شیعیان]] است.
| |
|
| |
| [[ابراهیم بن عباس]]، [[مدایح]] بسیاری برای [[حضرت رضا]]{{ع}} سروده بود و اشعار او در [[مدح]] آن حضرت معروف است و مردم آن را استنساخ میکردند تا [[زمان]] متوکل رسید، ابراهیم از [[ترس]] و [[تقیه]]، تمام اشعار خود را جمع کرد و آنها را سوزانید و پسران خود را که ابیمحمدالحسن و ابیعبداللهالحسین نام داشتند [[کنیه]] و نامشان را [[تغییر]] داد و ابی محمد اسحق و ابی [[الفضل]] عباس نامید<ref>انوار البهیه، ص۲۴۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۶.</ref>.
| |
| «ابراهیم همان است که با [[دعبل]] در زمان [[ولایتعهدی امام رضا]] [[خدمت]] آن جناب آمدند» فشار [[خلفا]] آنچنان بود که [[حق حیات]] را از [[شیعه علی]]{{ع}} گرفته بود و الا چرا [[شاعر]] [[شیعی]] مدایح خود را از ترس جانش بسوزاند و کنیه اولادش را تغییر دهد؟ این هم از ضایعات [[فرهنگی]] است که در اثر [[ظلم]] [[خلفا]] بر [[جامعه شیعی]] [[تحمیل]] شده است.
| |
| زمانی که [[متوکل]] شنید [[ابومحمد عبدالله بن عمار برقی]] اشعاری در [[مذمت]] [[خلفای نخستین]] سروده دستور داد تا زبان او را بریدند و [[دیوان]] اشعارش را پاره کردند وی پس از چند [[روز]] درگذشت<ref>الغدیر، ج۴، ص۱۴۰.</ref>.
| |
| مورد مشابه دیگر به دستور [[متوکل]] و با [[حکم]] [[قاضی]] وی، [[عیسی بن جعفر بن عاصم]] را هزار ضربه شلاق زدند آنگاه در [[آفتاب]] رها شد تا [[جان]] داد، سپس جنازهاش را به دجله انداختند<ref>تاریخ بغداد، ج۷، ص۳۵۷.</ref>.
| |
|
| |
| ابوالقاسم بن قاسم از [[خادم]] [[حضرت هادی]] نقل کرد که گفت: متوکل [[حضرت امام علی النقی]]{{ع}} را تحت نظر گرفته بود و نمیگذاشت کسی خدمتش برسد<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.</ref>.
| |
| هبه الله بن ابی منصور موصلی گفت: در [[سرزمین]] [[ربیعه]] کاتبی [[مسیحی]] بود از اهالی کفرتوثا بنام [[یوسف بن یعقوب]]، روزی به [[منزل]] ما آمد، پدرم از او پرسید: چطور شده در چنین وقتی [[عزم]] [[سفر]] کردهای؟ گفت: مرا متوکل خواسته نمیدانم چه تصمیم دارد جز اینکه [[سلامتی]] خود را از [[خداوند]] خریدهام با صد دینار طلا که آن صد دینار را تقدیم کنم به [[علی بن محمد]] [[الهادی]] و آن [[پول]] را با خود برداشتهام. یوسف بن یعقوب به جانب متوکل رفت و چند روز بیشتر نگذشت که شاد و مسرور پیش ما برگشت. پدرم گفت: بگو چه شد؟ گفت: وارد [[سامرا]] شدم با اینکه تا آن [[وقت]] این [[شهر]] را ندیده بودم با خود گفتم اول صد دینار را به [[ابن الرضا]]{{ع}} برسانم قبل از اینکه پیش متوکل بروم تا هنوز کسی متوجه آمدنم نشده.
| |
| گفت: من خبر داشتم متوکل ایشان را از خارج شدن مانع شده و [[خانهنشین]] کرده است. در [[فکر]] افتادم که چگونه منزلش را پیدا کنم؟ یک [[مرد]] [[نصرانی]] از [[خانه]] ابن الرضا چگونه سؤال کند؟ میترسیدم کسی این خبر را به متوکل برساند، بیشتر موجب [[ناراحتی]] و [[عصبانیت]] او شود. ساعتی در این مورد به فکر فرو رفتم بالاخره به دلم افتاد سوار الاغی شوم و در شهر به راه افتم هر جا که خواست برود، شاید به در [[خانه]] آن حضرت راه یابم بدون اینکه از کسی بپرسم. دینارها را در کاغذی گذاشتم و در آستین نهادم. سوار الاغ شدم از بازارها و کوچهها گذشت به هرجا که میخواست میرفت تا رسید به درب خانهای. آنجا ایستاد هرچه سعی کردم [[حرکت]] کند از جای تکان نخورد.
| |
|
| |
| به [[غلام]] خود گفتم: بپرس این [[خانه]] متعلق به کیست؟ گفتند: این خانه [[ابن الرضا]]{{ع}} است. با خود گفتم: [[الله اکبر]] عجیب شاهدی بر [[حقانیت]] این [[خانواده]]. در همین موقع غلامی سیاه از [[منزل]] خارج شده و گفت: [[یوسف بن یعقوب]] تو هستی؟ گفتم: آری! گفت پایین بیا، پیاده شدم مرا در راهرو حیاط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم این شاهدی دیگر، از کجا این [[غلام]] اسم مرا میدانست؟ در این [[شهر]] کسی مرا نمیشناسد و نه تا کنون وارد آن شدهام.
| |
| [[خادم]] باز خارج شده گفت: صد دینار که در آستین داری بده. [[پول]] را در اختیارش گذاشتم. با خود گفتم: این دلیل سوم، باز برگشت پیش من گفت داخل شو، [[خدم]] ت آن حضرت رسیدم تنها نشسته بود، فرمود: یوسف هنوز موقع آن نرسیده که [[اسلام]] آوری؟ گفتم: آنقدر دلیل و [[برهان]] [[مشاهده]] کردهام که هر شخصی را کافی است.
| |
| فرمود: نه نه! تو [[مسلمان]] نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان میشود او از [[شیعیان]] ما است یوسف!<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.</ref>
| |
| در این نکته [[تاریخی]] [[خفقان]] عصر [[متوکل]] نسبت به فعالیتهای [[امام هادی]]{{ع}} به وضوح به چشم میخورد که [[امام]] [[خانهنشین]] است و این [[مسیحی]] خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام [[معصوم]] به امر [[اعجاز]] و امور [[خارقالعاده]] او را به [[حقیقت]] [[آگاه]] کرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۲۸.</ref>
| |
|
| |
| ==امام هادی{{ع}} در رواج فساد عصر متوکل==
| |
| در [[ارزشها]] و ضدارزشهای [[اجتماعی]] اصولاً [[جامعه]] متأثر از بافت [[تربیتی]] [[نظام حاکم]] عمل میکند و مولفه [[تربیت]] از ناحیه [[حکومت]] نقش بسیار مؤثری را در ساختار جامعه ایفا میکند. گرچه امروزه [[نظام تربیتی]] [[جوامع]] به مؤلفههای دیگری مثل تربیت از ناحیه [[دشمنان]] از طریق ماهوارهها و فضای مجازی و... بستگی پیدا کرده ولی در آن [[زمان]] «عصر [[خلفای عباسی]]» عمده تربیت بعد از [[والدین]] مرهون نحوه نگرش و القائات نظام حاکم بود و از آنجا که [[خلفای اموی]] و [[عباسی]] به فساد و [[عیاشی]] و حریمشکنی [[آلوده]] بودند طبیعی بود که جامعه عصر آنها از [[فسق]] و [[فجور]] و فساد زایدالوصفی برخوردار باشند.
| |
| بزمهای فساد، [[اغفال]] [[زنها]] و [[دختران]] [[معصوم]]، به [[آلودگی]] کشیدن دامنهای [[پاک]]، لکهدار کردن خانوادههای نجیب و اصیل، به [[انحراف]] کشیدن فطرتهای سالم، اولین رهآورد [[حاکمیت]] و [[خلافت]] طاغوتهاست. در نکته تاریخیای که ذیلاً ذکر میشود فساد موجود در بدنه [[نظام خلافت]] [[متوکل عباسی]] به چشم میخورد.
| |
| [[اسحق بن ابراهیم]] از مهرههای اصلی [[حکومت عباسیان]] بود که در دوران [[خلافت مأمون]] و [[معتصم]] و [[الواثق]] و متوکل [[رئیس]] [[شهربانی]] [[بغداد]] «پایتخت» بود و به حدی نزد آنان عزیز و مؤثر و [[محترم]] بود که وقتی کار ضروری و واجبی برای [[خلفا]] پیش میآمد و مجبور به ترک پایتخت میشدند، اسحق را [[جانشین]] خودشان قرار میدادند. اسحق بن ابراهیم در زمان ریاستش بر شهربانی پایتخت نقل میکند: شبی در عالم [[خواب]] [[خدمت پیامبر اکرم]] رسیدم و به من فرمود: [[قاتل]] را [[آزاد]] کن. از خواب [[بیدار]] شدم درحالیکه [[وحشتزده]] و خود را باخته بودم، به پروندههای [[زندانیان]] نگاه کردم و آنها را زیر و رو نمودم ولی پرونده [[زندانی]] قاتل را نیافتم!
| |
|
| |
| [[سندی بن شاهک]] و [[عباس بن محمد]] که از مأموران شهربانی و متصدی بررسی پروندهها بودند را احضار نمودم و از آنها پرسیدم آیا کسی را که متهم به [[قتل]] باشد پیش شما آوردهاند؟ عباس گفت: بله پرونده دارد و جریانش را نوشتهام. [[اسحق بن ابراهیم]] گوید: دوباره پروندهها را بررسی کردم، پرونده را در لابلای پرونده [[زندانیان]] یافتم، دیدم در پرونده نوشته شده که فلانی [[قاتل]] فلان شخص است و گروهی به [[صحت]] و [[درستی]] آن [[شهادت]] و [[گواهی]] داده و خود متهم به [[قتل]] [[اقرار]] و اعتراف نموده است.
| |
| صاحب پرونده را احضار نمودم وقتی که او را آوردند به او گفتم: اگر [[حقیقت]] مطلب و واقع امر را بگویی تو را [[آزاد]] خواهم کرد. آنگاه جریان خود را برایم شرح داده و گفت: با گروهی از [[جوانان]] [[دوست]] و [[رفیق]] بودم به [[کارهای زشت]] و ناروا مشغول بودیم و [[محرمات]] [[خدا]] را [[حلال]] و جایز میشمردیم. در [[بغداد]] خانهای داشتیم که در آن بزم داشته و مرتکب هر [[جنایت]] و فاجعهای میشدیم.
| |
|
| |
| پیرزنی واسطه ما بود و برای تأمین طعمههای [[فساد]] پیش ما رفت و آمد میکرد، [[زنان]] و [[دختران]] [[مردم]] را در [[اختیار]] ما قرار میداد. روزی که بنا بود [[مجلس عیش و نوش]] و [[بادهگساری]] دائر گردد، دیدم پیرزن با یک دختر بسیار [[زیبا]] و خوشاندام وارد [[خانه]] شد، وقتی که دختر در وسط خانه قرار گرفت داد و فریاد زد و زار زار گریست و اشکش جاری شد من زودتر از [[دوستان]] به پا خاستم و او را داخل اطاقی کردم و به او تسکین و [[قوت قلب]] دادم و از داستان او جویا شدم آن دختر با [[زاری]] و [[اشک]] و التماس گفت: خدا را درباره من در نظر بگیرید، این پیرزن مرا [[فریب]] داد و گولم زد و به من گفت که در [[خزانه]] و گنجینهام ظرفهای کوچک و زیبا و حقههای جالبی که مانند آن دیده نشده وجود دارد، مرا برای دیدن آنها [[تشویق]] و [[ترغیب]] نمود، من هم [[اعتماد]] کردم و به همراهش به اینجا آمدم، اکنون وضع را به گونهای دیگر میبینم.
| |
| من جدم [[پیامبر خدا]] و مادرم [[فاطمه]] [[زهرا]] و پدرم [[حسن بن علی]] است، [[احترام]] آنان را در [[حق]] من [[رعایت]] کنید. آن مرد میگوید: وقتی این سخنان را از او شنیدم ضمانت کردم که او را نجاتش دهم و از [[شر]] [[دوستان]] خلافکارم خلاصش کنم. از [[اطاق]] خارج شدم نزد دوستان آمدم و داستان دختر [[معصوم]] از [[ذریه]] [[پیغمبر]] را برایشان نقل کردم و از ارتکاب خلاف نهیشان نمودم ولی نهتنها قبول نکردند! بلکه به من گفتند: اکنون که [[حاجت]] خود را برآوردی و به کام [[دل]] رسیدی میخواهی ما را از او بازداری؟ پس از این سخن با [[عجله]] به سوی دختر رفتند و من هم در مقابل آنها ایستادم و از [[تجاوز]] به آن دختر جلوگیری نمودم.
| |
|
| |
| [[اختلاف]] ما اوج گرفت و شدید و خطرناک شد، در نتیجه جراحت و زخمهایی به من وارد شد. یکی از مهاجمین بیش از همه طمعکار بود و در ارتکاب بیناموسی بسیار میکوشید، او را در نظر گرفتم و به [[قتل]] رساندم! با [[زحمت]] توانستم دختر را [[نجات]] دهم و دختر از آنچه که میترسید [[رهایی]] یافت! او را بیخطر از [[خانه]] بیرون کردم، شنیدم که دختر هنگام رفتن میگفت: [[خدا]] تو را نگاه دارد چنانکه مرا نگاه داشتی، خدا پشت و پناه تو باد، [[خداوند]] تو را از پیشامدهای بد و حوادث ناگوار [[روزگار]] [[حفظ]] کند.
| |
| همسایهها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با [[شتاب]] به سوی ما آمدند درحالیکه دستهایم خونآلود و کارد در دستم بود و آن مرد در [[خون]] خود میغلطید و دست و پا میزد با این وضع مرا دستگیر و [[زندانی]] شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن [[زن]] [[حمایت]] و [[پشتیبانی]] کردهای تو را به خدا و [[پیامبر]] او بخشیدم برو که [[آزادی]].
| |
| این نکته [[تاریخی]] به وضوح فضای [[جامعه]] آفتزده آن [[روز]] را نشان میدهد، در عصر [[متوکل]] که [[هیئت حاکمه]] در [[عیش و نوش]] و [[شرب خمر]] باشند و فضای زندگیشان را [[هوا و هوس]] و [[تعدی]] به [[مال]] و [[جان]] و عرض [[مردم]] پر کرده باشد چرا [[جوانان]] متأثر از [[نظام حاکم]] عمل نکنند؟ چرا بزم [[میگساری]] و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا [[معصیت]] و فعل [[حرام]] رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانیهای این جامعهای که گرد [[فساد]] بر سر و رویش نشسته [[قلب]] [[مبارک]] [[امام هادی]]{{ع}} را زخم کرده بود و [[امام]] با [[درک]] [[واقعی]] از [[مفاسد اجتماعی]] نشأت گرفته از [[حکومت طاغوت]] در اوج [[تقیّه]] تلاش میکند [[رسالت]] امامتش را ایفا نماید و [[فرهنگ اسلامی]] را جایگزین [[فرهنگ]] هوسمحوری [[خلفا]] گرداند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۳۶.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام هادی]]{{ع}} در برابر [[بازی]] [[خلفا]] با [[اعتقادات]]==
| |
| در [[عصر خلفا]] [[آگاهی]] [[دینی]] و [[اعتقادی]] [[مردم]] بسیار [[ضعیف]] بود و اکثر [[مسلمانان]] [[درک]] [[درستی]] از [[مبانی دینی]] خویش نداشتند، بلکه تنها به [[تقلید]] از گذشتگان و جوسازی [[حاکم]]، [[ظواهر]] [[دین]] را فرا میگرفتند و لذا [[غُلات]] و دیگر [[دشمنان اسلام]] [[فرصت]] یافتند تا [[عوام]] مردم را از پایههای [[استوار]] [[اسلام]] [[منحرف]] سازند و [[عقاید]] سخیف خود را به آنان [[تحمیل]] کنند.
| |
| یکی از حوادث مصیبتبار [[جامعه اسلامی]] که قربانیان بیشماری گرفت، کشمکشی بود که بر سر یک [[بدعت]] میان [[مسلمین]] به وجود آمد. [[عباسیان]] برای از بین بردن مخالفان خود و سرگرم ساختن مردم، مسئله [[خلق قرآن]] و حدوث آن را پیش کشیدند و سالیان دراز گروهی به خاطر قدیم بودن [[قرآن]] [[جان]] باختند و زمانی دیگر بر سر حادث بودن آن کشته شدند.
| |
| بحث یاد شده از دوران [[خلافت مأمون]] که به موضوعات و مسائل ماورای [[جهان]] ماده «همچون صفات [[باریتعالی]] و [[ذات]] او و رابطه میان آن دو و [[حدوث و قدم]] عالم و.».. علاقه نشان داده شد وارد محافل [[علمی]] و [[کلامی]] گشت. [[حکومت عباسیان]] پیش از به [[خلافت]] رسیدن [[مأمون]] به [[مذهب اشعری]] [[گرایش]] داشت و مأموران هر فرد معتزلی را میگرفتند و پس از آنکه او را به [[کفر]] متهم میکردند به [[قتل]] میرساندند. مأمون در دوران خلافت خود به [[معتزله]] گرایش پیدا کرد، [[معتصم]] و [[واثق]] نیز راه او را پی گرفتند. بر اساس همین [[اعتقاد]] به [[مخلوق بودن قرآن]] قائل شدند و از این طریق بسیاری از [[دانشمندان]] و مخالفان خود را که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمیکردند با [[شکنجه]] و [[زندان]] و قتل از میدان بیرون راندند، ولی چون [[متوکل]] به [[حکومت]] رسید به [[اشاعره]] گرایش پیدا کرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت [[کیفر]] نمود.
| |
|
| |
| امام هادی{{ع}} با بینشی [[الهی]] [[شیعیان]] را از فرو رفتن در این [[فتنه]] [[عباسی]] برحذر داشت و بحث از آن را سلباً و ایجاباً ممنوع کرد. حضرت در سال ۲۲۷(هـ. ق) نامهای به [[احمد بن اسماعیل بن یقطین]] در این باره نوشت و فرمود: {{متن حدیث|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} [[خداوند]] ما و تو را از وقوع در [[فتنه]] مصون دارد، که در این صورت بزرگترین [[نعمت]] را به ما ارزانی داشته است و جز این، [[هلاکت]] و سیهروزی است. نظر ما این است که بحث و [[جدال]] درباره [[قرآن]] «که مخلوق است یا غیر مخلوق، قدیم است یا حادث؟» بدعتی است که سؤالکننده و پاسخدهنده در آن شریکند؛ زیرا پرسشکننده بیجهت آنچه را که سودی برایش ندارد میپرسد و پاسخدهنده برای پاسخ موضوعی که به عهده او نیست و جز او همه مخلوقند. قرآن [[کلام]] خداست و از پیش خود، اسمی بر آن قرار مده که جزء [[گمراهان]] خواهی گشت<ref>عیون اخبار الرضا، ص۲۲۵؛ التوحید، ص۲۲۴.</ref>. [[خداوند]] ما و تو را از مصادیق این [[آیه]] قرار دهد {{متن قرآن|الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ}}<ref>«آنان که از پروردگارشان در نهان میهراسند و از رستخیز میترسند» سوره انبیاء، آیه ۴۹.</ref>.
| |
| [[خوض]] در مباحث [[خلق]] یا عدم [[خلق قرآن]] و [[جدل]] در این باب [[بدعت]] و [[گمراهی]] و [[پرسشگر]] و پاسخگو [[شریک]] [[گناه]] میباشند و همانطور که [[امام]] فرمود: [[مسلمانان]] باید قرآن را [[کلام خداوند]] بدانند و دیگر چیزی بدان نیفزایند و [[خلقت]] و عدم خلقت آن را به میان نیاورند؛ چراکه [[عاقبت]] این بحث گمراهی و [[کجروی]] خواهد بود.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۳.</ref>
| |
|
| |
| ==فضاسازی علیه امام==
| |
| [[متوکل]] احضار امام از [[مدینه]] به [[سامرا]] را به این جهت ترتیب داد تا فعالیتهای امام را کاملاً زیر نظر داشته باشد و در دورانی که امام در سامرا به سر میبرد امام را مکرر به [[دارالاماره]] احضار میکرد و در بین عناصر اطراف [[خلیفه]] سعی میشد قدر و [[منزلت امام]] تنزل یابد. فضاسازی متوکل علیه [[امام هادی]]{{ع}} باعث شده بود که [[کارگزاران]] خلیفه جز به دیده منفی و [[تحقیر]] به امام ننگرند.
| |
| در انوارالبهیه از [[اثبات الوصیه]] [[روایت]] شده که روزی امام هادی{{ع}} در سامرا و در [[دارالخلافه]] متوکل بود که هنگام [[نماز]] شد، برای اینکه نماز به تأخیر نیفتد آن حضرت در همانجا به نماز ایستاد، یکی از حاشیهنشینان [[متوکل]] مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: {{عربی|إِلَى كَمْ هَذَا الرِّيَاءُ؟}} [[ریاکاری]] و مردمفریبی تا کی و تا چند؟ [[امام]] [[نماز]] خود را [[سرعت]] بخشید و بعد از نماز فرمود: اگر این سخن را به [[دروغ]] گفتی [[خداوند]] تو را از بیخ بَرکند ناگهان آن [[خبیث]] افتاد و هلاک گردید<ref>انوار البهیه، ص۱۴۵.</ref>.
| |
|
| |
| نسبت [[ریاء]] و ظاهرسازی به [[امام]]، با آن درجه عالی از [[معرفت]] و وصل به [[ابدیت]] [[حقتعالی]] نتیجه حجم [[تبلیغات]] منفی و بازدارنده [[متوکل]] علیه امام بود. متوکل [[چشم]] دیدن [[محبوبیت]] و [[عزت]] [[اجتماعی]] [[امام هادی]]{{ع}} را نداشت و لذا به انحای مختلف در [[تخریب شخصیت]] امام تلاش میکرد. این فضاسازی [[مسموم]] متأسفانه دامن بعضی از [[علویان]] خودفروخته را هم گرفته بود و آنهایی که ریشههای [[حسادت]] و [[جاهطلبی]] [[دل]] آنها را به مردابی متعفن تبدیل کرده بود، [[قدرت]] دیدن جلال و [[شکوه]] امام را نداشتند و لذا به سمپاشی افتادند. [[زید بن موسی]] [[برادر امام رضا]] چندین بار به [[عمر بن فرج]] گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر فرزند برادرش [[حضرت هادی]]{{ع}} مقدم بدارد و میگفت: او [[جوان]] است و من عموی پدرش هستم<ref>اعلام الوری، ص۳۴۷.</ref>.
| |
| دلهای [[ناپاک]] قدرت هضم چهرههای مهذب و [[پاکیزه]] را ندارد و فرقی بین [[خواص]] و [[عوام]] نیست، امام هادی{{ع}} در برابر چهرههای ناپاک [[علوی]] به همان [[میزان]] [[جسارت]] میبیند که از [[کارگزاران]] خودفروخته [[خلیفه]].<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۴.</ref>
| |
|
| |
| ==امام هادی{{ع}} در برابر [[جاسوسان]] خلیفه==
| |
| [[خلفای جور]] به میزانی که محبوبیت و [[وجاهت]] [[ائمه]] را متوجه میشدند تمام نیروی خود را برای [[حصر]] و محدودیت آن بزرگواران [[بسیج]] میکردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت [[نظارت و کنترل]] خود قرار میدادند. در راستای کنترل ائمه موضوع [[جاسوسی]] و مراقبتهای مخفی شکل میگرفت. ما در [[زندگی]] تمام [[ائمه اطهار]] بعد از [[حادثه کربلا]] پدیده جاسوسی و گزارش از [[اسرار]] نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش میکردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیهای را [[کتمان]] و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش میدادند خود را تبرئه نمایند.
| |
| امام هادی{{ع}} در برابر موج شرارتهای متوکل با موضوع جاسوسیهای او مواجه است و امام تلاش میکند [[با تدبیر]] و [[درایت]] از گردنه گزارشات [[کذب]] جواسیس [[رهایی]] یابد.
| |
| روزی شخصی [[خدمت]] [[امام هادی]]{{ع}} رسید و پس از عرض [[سلام]] و ارادت گفت که یکی از [[شیعیان]] است [[قرض]] زیادی دارد که از عهده آن برنمی آید و چارهای جز [[متوسل]] شدن به [[امام]] ندیده است و اکنون [[خدمت]] رسیده که عرض حال کند تا امام چه صلاح بداند! امام به او فرمود: به تو حاجتی دارم و تو را به [[خدا]] قسم میدهم که [[مخالفت]] ننمایی! آن مرد قول داد و امام کاغذی نوشت و در آن [[متعهد]] شد مبلغی را به آن شخص پرداخت نماید و آن کاغذ را به او داد و گفت فلان موقع در فلان مکان نزد من بیا میبینی عدهای نزد من نشستهاند در آن اوضاع تو با [[خشونت]] و تندی این کاغذ را ارائه نموده و مطالبه [[پول]] خود بنما پس از چندی چنان شد و در موعد مقرر آن شخص آمد و با تندی و خشونت کاغذ را به امام نشان داد و پول را [[طلب]] میکرد.
| |
| اما حضرت با [[نرمی]] به او [[جواب]] میداد و قول میداد که انشاءالله آن پول را به او خواهد رسانید و او را [[راضی]] خواهد نمود، چیزی نگذشت که قاصدی از طرف [[متوکل]] آمد و کیسهای پول به [[امام هادی]]{{ع}} تقدیم کرد و در آن کیسه حتی از آن مبلغ که طلب آن شخص بود بیشتر موجود بود، امام تمام آن مبلغ را به آن شخص داد.
| |
|
| |
| از این قضیه چند نکته مشهود است: اینکه امام قصد داشت به متوکل و [[جاسوسان]] او که مراقب اوضاع بودند بفهماند که پولی نزد او نیست و علتش این بود که عدهای نزد متوکل از امام [[بدگویی]] کرده بودند که او [[اسلحه]] و پول زیادی نزد خود جمع کرده و تصمیم به خروج بر او دارد و لذا امام که با [[علم امامت]] خود بر این امر واقف بود هم نیاز آن مرد را از جانب متوکل تأمین کرد و هم رفع آن بدگوییها را نمود. نکتهای که به وضوح قابل [[تأمل]] بود وجود [[جاسوسان]] [[متوکل]] بود که همیشه مراقب [[امام]] بودند و [[اخبار]] مجلس آن حضرت را به متوکل میرساندند.
| |
| جاسوسان به متوکل خبر دادند که [[مالی]] از [[قم]] برای امام فرستادهاند، متوکل هم وزیرش [[فتح بن خاقان]] را [[مأمور]] کرد که در [[انتظار]] آن [[مال]] باشد و جریان آن را گزارش کند، [[وزیر]] هم از شخصی به نام [[ابوموسی]] چارهجویی کرده بود؛ زیرا [[اکراه]] داشت که در این کار وارد شود. ابوموسی خدمت امام میآمد و مینشست و هیچ حرف نمیزد و امام هم که در همه این قضایا به [[علم امامت]] [[آگاه]] بود، خود جاسوس را به کار گرفت و به او فرمود: آن [[مال]] را شبانه خواهند آورد و تو نیز همینجا باش! و او آنجا بود و مدتی از شب گذشت [[امام]] به [[ابوموسی]] فرمود: هماکنون مال را آوردند و آورنده دم در است، برو بگیر!
| |
| ابوموسی خارج شد و کسی را دید که زنبیلی دارد و آن زنبیل را گرفت و خدمت امام آورد، امام فرمود: به او بگو آن جبهای را که عوض کردهای بیاور، آورنده مال از این سخن [[وحشت]] کرد و اعتراف کرد که آری آن جبه را دخترش [[پسندیده]] بود و لذا او آن را عوض کرده است میرود و آن را میآورد<ref>مناقب، ج۳، ص۵۱۵.</ref>.
| |
| اولاً امام در این ماجرا باز از [[جاسوسی]] و [[بدگویی]] که نزد [[متوکل]] از او شده بود خبر داد و به طریقی غیر مستقیم سعی کرد تا رفع [[تهمت]] کند و لذا قبل از اینکه ابوموسی شروع به صحبت نماید، قصد [[قلبی]] او را نشانش داد. ثانیاً خود ابوموسی را [[مأمور]] میکند که برود مال را تحویل بگیرد و ببیند چه [[مالی]] بوده که تمامش یک زنبیل بود و یکی از اقلامش یک جبه بود و به این صورت ابوموسی که به چشم خود مقدار آن مال را دیده بود به فتح بن خاقان و او به متوکل برساند و متوکل نسبت به آن بدگوییها که شده بود [[ارزیابی]] صحیحی داشته باشد.
| |
| [[متوکل عباسی]] علاقه خاصی به [[زر و زیور]] و [[غلام]] و [[کنیز]] داشت. [[ابن اثیر]] مینویسد: [[دوازده]] هزار غلام [[و]] ۱۸ هزار کنیز داشت و مرکبهای بسیاری گردآورده بود، وقتی به کسی [[تفقد]] مینمود او برایش کنیز و غلام [[هدیه]] میفرستاد.
| |
|
| |
| متوکل برای جاسوسی و [[کسب اطلاعات]] از امور داخلی [[زندگی]] [[امام هادی]]{{ع}} ۲۰ کنیز و غلام را به عنوان هدیه و به منظور جاسوسی و [[تفتیش]] و رسیدگی به امور داخلی [[امامت]] فرستاد و آنها [[اسرار]] [[خانه]] [[امامت]] را به [[خلیفه]] گزارش میدادند و [[امام]] باید در این فضای [[مسموم]] کار [[سازماندهی]] [[تشکیلات]] [[شیعی]] را به انجام برساند.
| |
| [[بدگویی]] از امام راهی شده بود برای نزدیک شدن به خلیفه، بدگویی شده بود که آن حضرت [[مال]] و [[اسلحه]] فراوانی جمع کرده است، [[متوکل]] هم سعید [[حاجب]] را [[مأمور]] کرد که شبانه بهطور ناگهانی و بدون [[اجازه]] داخل [[خانه امام]] بشود و آنچه [[اموال]] و [[اسلحه]] نزد او مییابد بگیرد و بیاورد، سعید نردبانی گذاشت و بالای [[دیوار]] [[خانه امام]] رفت، ولی چون شب [[تاریکی]] بود ورود به حیاط [[منزل]] مشکل مینمود! ناگهان شنید که [[امام]] از داخل حیاط او را میخواند که: همانجا باش تا چراغ برایت بیاورم! آنگاه چراغ و نردبان آورد و سعید فرود آمد و همهجا را [[تفتیش]] کرد و جز شمشیری و کیسه پولی که تازه آن را مادر [[متوکل]] برای حضرت فرستاده بود چیزی نیافت و آنها را نزد متوکل برد.
| |
| متوکل از مادرش پرسید که جریان آن [[پول]] چیست؟ مادرش گفت: آن هنگام که تو مریض بودی [[نذر]] کرده بودم اگر بهبودی یابی آن پول را به امام تقدیم کنم! متوکل که چنین دید برای چندمین بار بدگمانیاش برطرف شد و دستور داد پولها و [[شمشیر]] را به حضرت برگردانند! سعید [[حاجب]] وقتی که به [[خانه]] حضرت بازمیگشت تا آن چیزها را بیاورد عرض کرد که من معذور بودم و حضرت در جوابش فرمود: {{متن قرآن|وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ}}<ref>«و آنان که ستم ورزیدهاند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.</ref> و با ذکر این [[آیه]] که در [[جواب]] او خواند به او بفهماند که [[مأمور]] معذور نیست!
| |
|
| |
| خصوصاً کسی که وارد خانه [[اهلبیت]] [[پیغمبر]] شود که در [[حقیقت]] خانه آنان خانه پیغمبر است و سرزده و بیاجازه وارد شدن در خانه اهلبیت [[هتک حرمت]] پیغمبر و [[ترساندن]] [[اطفال]] و عیال آن حضرت به این عذرها مورد [[عفو الهی]] نخواهد بود و [[خداوند]] [[انتقام]] خواهد کشید.
| |
| هر بار که [[حضرت امام هادی]]{{ع}} میخواست وارد خانه متوکل شود، بعضیها بیاختیار در را برای او باز میکردند و پرده را برای او کنار میزدند تا ایشان بیزحمت داخل آنجا شود و همینطور موقع خارج شدن، امام به سبب [[احترام]] آن عده بیزحمت خارج میگردید. در آنجا هم عدهای به قصد [[چاپلوسی]] و [[تملق]] و خوشرقصی به [[متوکل]] [[سعایت]] کردند.
| |
| سلمه کاتب گفت: متوکل خطیبی داشت به نام هریسه روزی [[خطیب]] به متوکل گفت: هیچ کس مثل خودتان بر ضرر شما کار نمیکند! آنطور که درباره علی بن محمد میکنی! هر کس اینجا هست او را [[احترام]] و [[خدمت]] میکند، [[خدمتکاران]] پرده را هم بالا میزنند. [[متوکل]] دستور داد پرده را برندارند، ولی [[مأمور]] گزارش چنین نوشت که [[علی بن محمد]] وارد شد هیچ کس برایش پرده برنداشت، اما بادی وزید که پرده را بالا برد و [[امام]] وارد گردید و خارج شد. متوکل دستور داد بعد از این پرده را بردارند ما علاقه نداریم باد پرده را برایش بالا بزند.
| |
| [[صالح بن حکم بیاع سابری]] گفت: من [[واقفی مذهب]] بودم این جریان را که برایم [[حاجب]] متوکل نقل کرد او را مسخره کردم! ناگاه حضرت [[ابوالحسن]] خارج گردید، لبخندی به صورت من زد بدون اینکه سابقهای با هم داشته باشیم! به من فرمود: [[صالح]]! [[خداوند]] درباره سلیمان میفرماید: {{متن قرآن|فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ}}<ref>«پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا میخواست به نرمی روان میشد» سوره ص، آیه ۳۶.</ref> [[پیامبر]] و [[جانشینان]] او در نزد [[خدا]] از سلیمان گرامیترند، [[شک و تردید]] من درباره [[امامت]] رفع شد دیگر [[مذهب]] [[واقفی]] را رها کردم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۵.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام هادی]]{{ع}} در برابر سعایتهای [[مخالفین]]==
| |
| متوکل [[شیوه]] [[عداوت]] و [[دشمنی]] با [[اهلبیت پیامبر]] را آنگونه بنا کرده بود که فضای [[اهانت]] و [[تحقیر]] نسبت به امام هادی{{ع}} در درباریان متوکل شکل گرفته بود. [[رفتار]] متوکل طوری بود که [[بدگویی]] و [[سعایت]] از امام هادی{{ع}} را [[تشویق]] میکرد. دائماً از آن حضرت نزد متوکل بدگویی میشد، از آنجا که خود او عداوت زیادی با [[خانواده]] پیامبر داشت اگر کسی میآمد و چیزی به آنها نسبت میداد که متوکل آن را بد میدانست [[فکر]] میکرد که آن شخص خیر او یعنی متوکل را میخواهد و لذا او را مینواخت و به خود نزدیک میکرد.
| |
| [[ابراهیم بن محمد طاهری]] گفت: متوکل [[مبتلا]] به دملی بزرگ شد، بهطوریکه نزدیک بود از بین برود! هیچ کس [[جرأت]] نداشت پای او را جراحی کند. مادرش [[نذر]] کرد اگر متوکل خوب شد مبلغ زیادی [[پول]] برای [[حضرت هادی]]{{ع}} بفرستد. فتح بن خاقان به او گفت: اگر پیغام بفرستی به این [[مرد]]«منظورش حضرت هادی{{ع}} بود» ممکن است دارویی برای تو تجویز کند که [[شفا]] پیدا کنی. گفت: یک نفر را بفرستید، پیک رفت و پس از مراجعت گفت: فرموده است مدفوع گوسفند را با گلاب مخلوط کنید آن را بگذارید روی دمل انشاءالله سودمند خواهند بود.
| |
| کسانی که حضور داشتند از این طبابت [[خنده]] کرده و مسخره نمودند. فتح گفت: چه اشکالی دارد گفتار ایشان را [[تجربه]] کنیم. به [[خدا]] من امیدوارم که با همین دوا خوب شود. مدفوع گوسفند حاضر شد و با گلاب مخلوط کرده روی دمل گذاشتند. سر باز کرد و هرچه درون آن بود خارج شد. خبر خوب شدن [[متوکل]] را به مادرش [[بشارت]] دادند. ده هزار دینار در کیسهای با مهر خود برای [[امام]]{{ع}} فرستاد. متوکل از [[بیماری]] [[نجات]] یافت. پس از چند [[روز]] بطحایی «که از [[اولاد]] [[زید بن حسن]]{{ع}} است» نسبت به [[حضرت هادی]] پیش متوکل [[سخنچینی]] کرد. گفت او [[سلاح]] [[جنگی]] جمع میکند و مبالغی [[پول]] تهیه دیده است.
| |
|
| |
| [[ابراهیم بن محمد]] گفت: سعید [[حاجب]] نقل کرد که من شبانه به [[خانه]] حضرت [[ابوالحسن]]{{ع}} رفتم داخل [[اطاق]] شدم امام جبهای بر تن داشت و شب کلاهی بر سر و [[سجاده]] را روی [[حصیر]] پهن کرده بود و روی به [[قبله]] مشغول [[مناجات]] بود، به من فرمود میتوانی از تمام اطاقها بازدید کنی! داخل اطاقها شدم ولی چیزی پیدا نکردم همان کیسه پولی که مادر متوکل فرستاده بود با مهر خودش یافتم، حضرت فرمود: زیر جانماز را نیز نگاه کن! وقتی بلند کردم شمشیری که داخل غلاف بود و روپوش دیگری نداشت [[مشاهده]] کردم آن را نیز برداشته برای متوکل بردم<ref>اعلام الوری، ص۳۴۴.</ref>.
| |
| متوکل در اقدام کینهتوزانه دیگری در [[مراسم]] [[عید فطر]] دستور داد تمامی [[بنیهاشم]] از جلوی او پیاده رژه بروند و انگیزه اصلیاش از این کار این بود که [[امام هادی]]{{ع}} نیز چنین کند و از این طریق [[تحقیر]] گردد<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.</ref>.
| |
| وی در [[حرکت]] خصمانه دیگری [[فتح بن خاقان]] را [[مأمور]] کرد تا به امام [[ناسزا]] گوید<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.</ref>.
| |
| از افرادی که چهرههای شاخص [[حکومت]] بودند و [[سعایت]] آنها ریشه در [[منافع شخصی]] داشت و چشم دیدن [[امام هادی]]{{ع}} را به دلیل [[حسادت]] نداشتند یکی بریحه [[امام جمعه]] [[حرمین شریفین]] بود که قبلاً اشاره شد و دیگری [[حاکم]] و [[فرماندار مدینه]] یعنی [[عبدالله بن محمد هاشمی]] که او هم با [[خباثت]] نامههایی به [[متوکل]] نوشت و خطری را از ناحیه [[وجود امام]] در [[مدین]] ه به [[خلیفه]] گوشزد کرد.
| |
| [[فرماندار مدینه]] زمانی که [[امام]] در [[مدینه]] بود از [[ترس]] آنکه مبادا [[مردم]] با محبوبیتی که [[امام هادی]]{{ع}} دارد دور او را بگیرند و اطراف او [[خلوت]] شود یا علیه [[نظام]] [[شورش]] شود، [[شیوه]] [[آزار]] و [[اذیت]] و [[بدگویی]] نسبت به امام هادی{{ع}} را در پیش گرفت، [[نامهها]] بدین مضمون به [[متوکل]] نوشت: ای متوکل بدان که عده کثیری از مردم پیرامون [[علی الهادی]] گرد آمدهاند و روزبهروز [[گرایش]] و توجه مردم به ایشان بیشتر میشود و او را امام و [[پیشوا]] خطاب میکنند. آنقدر [[عبدالله بن محمد]] با قاصد و [[نامه]] متوکل را علیه امام تحریک کرد که امام هادی{{ع}} مجبور شد برای متوکل نامه بنویسد و [[ذهن]] خلیفه را روشن کند که آنچه عبدالله [[حاکم مدینه]] نوشته روی [[حقد]] و [[حسد]] و [[کینه]] است و اصلی ندارد، بعد از این نامه بود که متوکل امام هادی{{ع}} را به [[سامرا]] فراخواند و گفت: بنابر این [[اختلاف]]، بهتر است که علی الهادی{{ع}} در میان قشون در سامرا باشد تا عبدالله هم ترسی به خود راه ندهد.
| |
|
| |
| [[سعایت]] و بدگویی از امام هادی{{ع}} نزد متوکل توسط افراد [[متملق]] و نداهای [[شیطانی]] آنها به حدی رسید که متوکل [[احترام]] حضرت را نگاه نداشت و خلیفه را بر آن داشتند تا از امام آزمایشی به عمل آورد.
| |
| متوکل این پیشنهاد را پذیرفت و پیغام فرستاد تا امام در کاخ [[خلافت]] حضور یابد، حضرت آمد و گویا سخنانی چند بین او و متوکل رد و بدل شد، هنگام مراجعت از دربار خلافت مأموران دست نشانده متوکل در مقابلش دری را گشودند که منتهی به باغ وحش خلیفه میشد، در آنجا شیرها بودند و غرش و فریادشان، غرشی که گوشها از شنیدن آن به لرزه میافتاد، امام با خونسردی غیر مترقبهای راه خود را به سوی شیرها ادامه داد و بدون کوچکترین عکسالعملی به میان شیرها آمد! [[خلیفه]] و اطرافیانش از لابلای شبکهای که بر قفس درندگان تعبیه شده بود به او و شیرها نظر دوخته بودند و در کمال [[تعجب]] [[شاهد]] آن منظره بودند. دیدند درندگان به [[رسم]] [[ادب]] و [[احترام]] گرد او جمع شدند و سکوتی که حاکی و ناشی از [[هیبت امام]] بود آنها را فرا گرفت! سر و روی خود را به پای [[امام]] میمالیدند. آن گروه دژخیم و جلادان [[پست]] [[سیرت]] از شدت [[تعجب]] به [[وحشت]] افتادند، دریافتند که [[توطئه]] و نقشه آنها مواجه با [[شکست]] شده است و فهمیدند که نتیجه این طرح جز به ضرر و [[ذلت]] و [[خواری]] آنها منجر نشد.
| |
|
| |
| [[بدخواهان]] به قدری [[متوکل]] را به امام بدبین کرده بودند که به [[نام امام هادی]]{{ع}} [[غضبناک]] میشد، رگهای گردنش متورم شده فریاد میکشید: میکشم آن زندیقی را که [[ادعای امامت]] میکند! [[ابوالعباس فضل بن احمد]]، کاتب متوکل میگوید: در حضور او بودم دیدم صحبت از [[امام هادی]]{{ع}} شد و [[سعایت]] کنندگان [[تهمتها]] میزدند و افتراها میبستند، متوکل بر زانو نشست سخت غضبناک شد، گفت: [[قسم به خدا]] آنکه ادعای امامت به [[دروغ]] کند خواهم کشت! چهار [[غلام]] [[قهرمان]] را خواست، گفت: تا [[علی بن محمد]] بر من وارد شد او را بکشید! باز تکرار کرد که والله او را خواهم کشت!
| |
| وقتی امام هادی{{ع}} وارد شد با آن سطوت و جلال لبهایش [[حرکت]] میکرد تا متوکل او را دید محو سطوت و [[عظمت]] امام شد، از تخت به زیر آمد و امام را استقبال کرد، در بغل گرفت و بیاختیار گفت: {{عربی|یا سیدی یابن رسول الله یا خیر خلق الله یابن عمی یا مولای یا ابا الحسن الهادی}}، امام فرمود: پناه به [[خدا]] میبرم! متوکل پرسید: چرا در این [[وقت]] آمدی؟ فرمود: قاصد تو آمد مرا [[طلب]] کرد! متوکل گفت: دروغ گفته و دستور داد فتح بن [[خاقان]] و [[عبیدالله بن خاقان]] و [[منتصر]] امام را مشایعت کردند تا به [[منزل]] رسانیدند<ref>زندگانی امام هادی{{ع}} از عمادزاده، ص۲۷.</ref>.
| |
|
| |
| از کتاب استدراک نقل شده که به متوکل گفتند: [[ابوالحسن علی بن محمد]] این [[آیه]] را {{متن قرآن|يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ}}<ref>«و روزی که ستمپیشه، دست خویش (به دندان) میگزد» سوره فرقان، آیه ۲۷.</ref> [[تفسیر]] به اولی و دومی میکند، [[خلیفه]] پرسید: چطور ما این مطلب را ثابت کنیم؟ گفتند: او را بخواه و از [[تفسیر]] همین [[آیه]] در مقابل [[مردم]] از ایشان سؤال کن! اگر همانطور تفسیر کرد مردم کارش را خواهند ساخت و به حسابش میرسند اگر برخلاف آن معنی کرد پیش [[دوستان]] و [[اصحاب]] خود [[رسوا]] میشود. [[متوکل]] قاضیان و [[بنیهاشم]] و اشخاص برجسته را خواست و در حضور آنها سؤال کرد.
| |
| [[حضرت امام علی النقی]]{{ع}} فرموده: منظور از این [[آیه]] دو نفر هستند که [[خداوند]] نخواسته نام ایشان را ببرد، به کنایه فرمود: اگر [[امیرالمؤمنین]] مایل باشند پرده بردارند از چیزی که خداوند بر آن پرده کشیده اشکالی ندارد! متوکل گفت: نه میل به چنین کاری ندارم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۹.</ref>
| |
|
| |
| ==امام هادی{{ع}} در عصر خلافت مستعین==
| |
| با [[مرگ]] مشکوک [[منتصر]] [[خلیفه عباسی]] به [[جرم]] هواداری از [[عدل]] و [[عدالت]] و اتخاذ شیوه [[رأفت]] و [[رحمت]] بر [[اولاد]] امیرالمؤمنین علی{{ع}}، [[مستعین]] به عنوان دوازدهمین خلیفه عباسی در سال ۲۴۸ (هـ. ق) به [[حکومت]] رسید. مستعین در طول [[خلافت]] کمعمر خود که سه سال و اندی به درازا کشید، [[شیوه]] [[متوکل]] را به کار گرفت، ایشان چهرهای بود عاطل و [[باطل]] و شهوتران و [[فاسد]].
| |
| با روی کار آمدن مستعین فشارهای همهجانبه بر [[مردم]] به ویژه بر [[امامت]] [[شیعه]] و [[بنیهاشم]] سر گرفته شد، باز هم دستگاه [[خلافت عباسیان]] به [[هرزگی]] و بزم شراب و [[فساد]] و [[فجور]] روی آوردند و [[خون]] مردم را شیشه کردند ولی چون در برههای کوتاه طعم [[آزادی]] را چشیده بودند، آزادمردانی در برابر [[دستگاه ظلم]] مستعین قد [[علم]] کردند و جمعی از [[علویان]] [[رشید]] و [[آزاده]] در مدت کمتر از چهار سال خلافت ننگین او [[قیام]] کردند تا شاید بتوانند شاخ او را بشکنند.
| |
| یکی از [[علویون]] [[شجاع]] که علیه [[مظالم]] مستعین قیام کرد یحیی بن عمر بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن ابیطالب بود. یحیی مردی شجاع و سواری [[جنگجو]] و نیرومند و پردل بود و از سبکسریهای [[جوانی]] که موجب [[عیب]] دیگران است برکنار بود. یحیی برای کاری نزد یکی از [[حکمرانان]] رفت و او با [[بیادبی]] با یحیی برخوردی کرد که خوشآیند نبود، یحیی به [[کوفه]] رفت و مردم دور او جمع شدند و در کوفه قیام کرد. احمد بن عبیدالله از ابیعبدالله بن ابیالحصین نقل میکند که وقتی یحیی تصمیم به قیام گرفت ابتدا به [[زیارت قبر]] [[سیدالشهداء]] آمد و برای زواری که در آنجا بودند تصمیم خود را آشکار ساخت.
| |
|
| |
| جمعی از حاضران به دعوتش پاسخ مثبت دادند و اطراف او را گرفتند، یحیی از آنجا به شاهی «نزدیک [[قادسیه]]» رفته و تا شب در آنجا توقف کرد و چون شب فرا رسید به سوی [[کوفه]] [[حرکت]] کرد و شبانه وارد [[شهر کوفه]] گردید، کسانی که همراهش بودند فریاد میزدند ای [[مردم]] «[[داعی]] [[حق]] را پاسخ دهید» و [[دعوت]] او را بپذیرید! جمع بسیاری گرد او را گرفتند و با او [[بیعت]] کردند، وقتی [[روز]] شد به طرف [[بیتالمال]] رفت و هرچه آنجا بود [[تصرف]] کرد. بعد نزد صرافانی که پولهای [[حکومتی]] نزد آنان بود فرستاد و آنها را نیز گرفت.
| |
| در [[زندان]] را باز کرد و همه [[زندانیان]] را [[آزاد]] نمود و عامل [[کوفه]] را بیرون کرد. [[یعقوبی]] مینویسد: [[مستعین]] مردی از [[ترکها]] را فرستاد که به او وکلکاتکین گفته میشد و [[محمد بن عبدالله بن طاهر]] هم حسین بن اسمعیل را فرستاد و یحیی بن عمر با گروهی زیاد پیش تاخت و سرانجام در [[رجب]] سال ۲۴۹(هـ. ق) نبردی سخت درگرفت. [[یاران]] یحیی او را رها کرده به هزیمت رفتند و یحیی در معرکه [[جنگ]] به [[شهادت]] رسید<ref>یعقوبی، ج۲، ص۵۳۰؛ مروج الذهب، ج۲، ص۵۵۳.</ref>.
| |
| [[مقاتل]] الطالبین مینویسد: شخصی به نام عبدالله بن محمود با لشکری که از اطراف کوفه جمعآوری کرده بود به جنگ یحیی آمد، یحیی از جا برخاست و بر اسب خود سوار شد و به عبدالله بن محمود [[حمله]] کرد و ضربتی با [[شمشیر]] به صورت او زد، همراهان او که چنان دیدند رو به هزیمت نهادند، یحیی در جنگ مردی [[بیباک]] و [[متهور]] بود، به طوری که یکه و تنها حمله میکرد و میان [[لشکر]] [[دشمن]] میرفت و دوباره بازمیگشت تا اینکه یک بار یک تنه حمله کرد و در میان لشکر دشمن به [[زمین]] افتاد و به شهادت رسید.
| |
|
| |
| [[حسین بن اسمعیل سر یحیی بن عمر]] را [[برید]] و به سوی [[بغداد]] [[حرکت]] کرد، وقتی که سر یحیی وارد بغداد شد دولتیان نزد محمد بن عبدالله بن طاهر رفته و او را در این [[پیروزی]] که نصیبش شده بود [[تبریک]] گفتند. مردی از [[بنیهاشم]] به نام [[ابوهاشم جعفری]] به [[ابن طاهر]] گفت: تو را به چه چیزی [[تهنیت]] میگویند که اگر [[پیامبر]] زنده بود به آن [[تعزیت]] داده میشد. [[محمد بن عبدالله بن طاهر]] که [[فرمانده لشکر]] مستعین بود امر کرد [[خواهر]] و زنهای [[حرم]] یحیی را به جانب [[خراسان]] کوچ دهند.
| |
| [[ابن عمار]] [[نقل]] میکند وقتی [[اسیران]] [[اهلبیت]] یحیی و [[اصحاب]] او را به [[بغداد]] میآوردند به [[سختی]] تمام با پای برهنه و دوانیدن ایشان را میآوردند و هرگاه یکی از ایشان از کثرت [[خستگی]] و تعب عقب میماندند او را گردن میزدند و تا آن [[زمان]] شنیده نشده بود که با اسیری اینگونه [[رفتار]] کنند<ref>مقاتل الطالبین، ص۵۹۵؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۶.</ref>.
| |
| [[قیام]] دوم، در سال ۲۵۱(هـ. ق) حسین بن محمد بن حمزه بن عبدالله بن الحسین بن علی بن الحسین در [[کوفه]] خروج کرد. [[قیام]] سوم محمد بن جعفر بن الحسین بن جعفر بن الحسین بن الحسن بن علی{{ع}} که بعد از [[حسین بن محمد]] در کوفه خروج کرد. قیام چهارم، حسن بن زید بن محمد بن اسمعیل بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی{{ع}} که در [[طبرستان]] قیام کرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۹.</ref>
| |
|
| |
| ==امام هادی{{ع}} در عصر خلافت معتز==
| |
| [[معتز]] پسر [[متوکل]] پس از [[خلع]] [[مستعین]] با [[حمایت]] [[ترکها]] به [[خلافت]] نشست و چون توسط مستعین به [[زندان]] افتاده بود وقتی به [[قدرت]] رسید [[خلیفه]] مخلوع را به زندان افکند و دستور داد سر از [[تنش]] جدا کردند و بدنش را به جاده عمومی انداختند و جمعی از عابرین او را [[دفن]] کردند.
| |
| معتز [[جوانی]] خام و فاقد [[ارزشهای اخلاقی]] و [[اعتقادی]] بود که در سن ۱۸ سالگی به خلافت رسید. تمامی [[کینهها]] و حقدهای پدرش متوکل را به [[ارث]] برده بود و لذا در برابر [[امامت]] [[حضرت هادی]]{{ع}} نهتنها [[اهل]] مراعات نبود بلکه با [[کینهتوزی]] در [[اندیشه]] حذف و از بین بردن [[امام]] [[شیعیان]] نقشه میکشید. معتز نسبت به [[علویون]] [[کینه]] به [[دل]] داشت و چون علویون او را در رأس [[فساد]] و [[لغزش]] و [[انحراف]] میدیدند جنبشهایی را علیه او [[سازماندهی]] کردند.
| |
| از جمله علویونی که در عصر معتز قیام کرد موسی بن موسی بن محمد بن سلیمان بن داوود بن حسن بن حسن بن علی بود، ایشان در [[زمان]] معتز قیام کرد و در [[مصر]] دستگیر گردید و به [[سامرا]] برده شد و در آنجا به زندان افتاد و در زمان [[معتمد]] در همانجا از [[دنیا]] رفت<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۶۳۰.</ref>.
| |
| [[مناقب ابن شهرآشوب]] طرح [[ترور امام هادی]]{{ع}} توسط معتز را اینگونه مینگارد: معتز به سعید [[حاجب]] دستور میدهد که ابامحمد{{ع}} را به کوفه ببر و در بین راه دور از چشم [[مردم]] او را بکش و گردن بزن! [[راوی]] میگوید: نامهای از امام به ما رسید «یعنی به [[اصحاب]]» که در آن [[نامه]] حضرت نوشته بود {{متن حدیث|الَّذِي سَمِعْتُمُوهُ تُكْفَوْنَهُ}} یعنی چیزی که شنیدهاید دامن او را خواهد گرفت، بعد از سه [[روز]] [[معتز]] از [[خلافت]] [[عزل]] و کشته شد<ref>مناقب، ج۳، ص۵۳۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۹۲.</ref>
| |
|
| |
| با صفحه عصر امام هادی استفاده شود
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در تبعید به سامرا ==
| |
| [[متوکل]] همچون سایر خلفای جبان در عین حال دنیاخواه، از [[شهرت]] و حسن آوازه امام هادی{{ع}} سخت بر [[منافع]] دنیاییش ترسید و [[تحمل]] نورافشانی [[فکری]] و [[روشنگری]] [[حضرت هادی]]{{ع}} را برنتافت، از طرفی سایتها و بدگوییهای [[حاکم]] [[خائن]] [[مدینه]] و [[امام جمعه]] بیدین [[مسجدالنبی]] برای تثبیت [[خلافت عباسیان]]، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی{{ع}} از مدینه به [[بغداد]] گرفت.
| |
|
| |
| از [[روایات]] چنین برمیآید که [[امام جواد]]{{ع}} هنگامی که از طرف [[معتصم عباسی]] به بغداد فراخوانده شد «به دلیل آنکه این احضار را تهدیدی برای خود تلقی نموده و [[احساس]] خطر کرده بود» امام هادی{{ع}} را به [[جانشینی]] خود برگزید<ref>کافی، ج۱، ص۳۲۳؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۱۸.</ref>.
| |
|
| |
| حتی [[نص]] مکتوبی درباره [[امامت]] ایشان به جای گذاشت تا پس از ایشان هیچگونه تردیدی در [[امامت امام هادی]]{{ع}} باقی نماند.
| |
|
| |
| در [[عیون]] المعجزات آمده: وقتی [[حضرت جواد]]{{ع}} با همسرش دختر [[مأمون]] به عنوان [[حج]] خارج شد، فرزندش [[امام علی النقی]] که هنوز [[کودکی]] بود او را در مدینه گذاشت و [[مواریث]] [[ائمه]] و [[سلاح پیامبر]] را به او سپرد و در مقابل [[اصحاب]] مورد اعتمادش تصریح به امامت آن حضرت کرد آنگاه به جانب [[عراق]] مراجعت نمود<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶.</ref>.
| |
|
| |
| پس از [[مرگ]] [[معتصم]] وقتی متوکل روی کار آمد با نهضتهای [[علویون]] مواجه شد، متوکل در بحبوحه سختگیریها به علویون به یاد امام هادی{{ع}} افتاد و دستور داد آن حضرت را در مدینه تحت نظر گیرند و بعد در سال ۲۳۳ به سامرا احضار نمود. به این ترتیب توانست رفت و آمد [[مردم]] با امام هادی{{ع}} را از نزدیک تحت کنترل درآورد.
| |
|
| |
| [[سبط بن جوزی]] در [[تذکره الخواص]] نقل میکند: که متوکل میل داشت بر اساس بدگویی که از [[امام]] شده بود حضرت در مدینه نباشد و هرچه زودتر به سامرا عزیمت کند، به دلیل اینکه: بریحه امام جمعه قلابی [[دستگاه خلافت]] برای تثبیت [[مقام]] و موقعیت خود [[فرصت]] را [[غنیمت]] شمرد و نامهای به [[متوکل]] نوشت که اگر تو را به [[مکه]] نیازی هست [[علی بن محمد]] را از این [[دیار]] بیرون [[برید]]، چه بسیاری از [[مردم]] را [[مطیع]] و پیرو خود نموده و [[نفوذ]] زیادی در مردم پیدا کرده است. [[مسلمانان]] روزبهروز به سوی او توجه دارند [[گرایش]] مردم به سوی او، [[دستگاه خلافت]] را [[متزلزل]] کرده و باعث میشود مردم به دستگاه بدبینتر شوند<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.</ref>.
| |
|
| |
| آن [[روز]] [[فرماندار مدینه]] به نام [[عبدالله بن محمد]] بود، او هم مانند بریحه [[شریک]] دزدان [[خلافت]] و [[رفیق]] [[ظاهرالصلاح]] قافله [[توده مردم]] بود، [[خوشبین]] به [[امام]] نبود، راه و رسمشان از امام جدا بود. امام را مانع [[پیشرفت]] [[فساد]] خود میپنداشتند، میکوشیدند که او را از [[شهر مدینه]] دور سازند! گروهی دیگر از [[چاپلوسان]] دستگاه خلافت با اشاره و [[پیروی]] از [[حاکم]] ریاکارشان، [[نامهها]] به [[متوکل]] نوشتند و از [[امام هادی]]{{ع}} [[سعایت]] کردند، چه اینکه نبودن امام در [[مدینه]] میدان را برای [[جنایت]] و پستیها آمادهتر میساخت.
| |
|
| |
| متوکل با گزارشهایی که دریافت کرده بود میدید که اگر امام{{ع}} در مدینه و دور از [[نظارت]] [[خلیفه]] باشد وجودش در [[آینده]] نزدیک، خطری جدی برای [[حکومت عباسی]] خواهد بود. [[شاهد]] بر این ادعا سخن «یزداد» [[پزشک]] [[مسیحی]] [[دربار عباسی]] است، او در گفتگویی که با اسماعیل بن [[احمد کاتب]] در [[سامرا]] داشته میگوید: بر اساس آنچه شنیدهام انگیزه خلیفه از احضار [[علی بن محمد]] به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهرههای سرشناس به وی گرایش پیدا کنند و در نتیجه [[حکومت]] از دست [[بنی عباس]] خارج شود<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۱.</ref>.
| |
| [[شیخ مفید]] مینویسد: امام هادی{{ع}} طی نامهای به متوکل این گزارشهای سعایتآمیز را [[تکذیب]] نمود<ref>الارشاد، ص۳۳۳.</ref>.
| |
|
| |
| متوکل برای کاهش پیامدهای سوءاحضار امام به سامرا همچون پیشینیان خود از باب [[نیرنگ]] و [[حیله]] وارد شد و در پاسخ به نامه امام هادی{{ع}} ضمن [[تأیید]] نظر ایشان مبنی بر [[دروغ]] بودن گزارش [[والی مدینه]] و برکناری او از [[مقام]] خود به خاطر سعایت از امام و [[منصوب]] کردن [[محمد بن فضل]] به جای ایشان و [[تمجید]] و [[تجلیل]] از پیشوای [[شیعیان]] به بهانه [[اشتیاق]] [[خلیفه]] به دیدار آن حضرت، از او خواست تا به [[سامرا]] بیاید! اینک متن نامه [[متوکل]] به [[امام هادی]]{{ع}}: «بِسْمِ الله الرحمن الرحیم» اما بعد همانا [[امیرالمؤمنین]] قدر و [[منزلت]] تو را میشناسد و [[خویشاوندی]] تو را منظور میدارد و حقت را لازم میشمارد و برای بهبودی کار تو و خاندانت هرچه لازم باشد فراهم میسازد و وسایل [[عزت]] و [[آسودگی خاطر]] تو و ایشان را آماده میکند و منظورش از این [[رفتار]] و [[احسان]] [[خوشنودی پروردگار]] و [[ادای حق]] [[واجب]] شما است که بر او لازم گردیده.
| |
|
| |
| همانا امیرالمؤمنین دستور داد [[عبدالله بن محمد]] را از تولیت و [[تصدی]] کار در [[مدینه]] بر کنار و [[معزول]] کنند؛ زیرا چنانچه شما یادآور شدهاید [[حق]] شما را نشناخته و قدر و [[مقام]] شما را سبک شمرده و شما را به کاری متهم ساخته و نسبتی داده که امیرالمؤمنین میداند تو از آن کار برکناری و دامنت [[آلوده]] به چنین تهمتی نیست «مقصود اتهامی بوده که آن حضرت دعوی [[خلافت]] دارد و آرزوی [[زمامداری]] در سر میپروراند» و [[خلیفه]] میداند که تو راست میگویی و خود را برای این کاری که بدان متهم گشتهای «یعنی خلافت» آماده نکرده و چنین آرزویی نداری و امیرالمؤمنین [[محمد بن فضل]] را [[والی مدینه]] کرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد و بزرگ شمارد و دستور و [[فرمان]] تو را انجام دهد و بدان وسیله به [[خدا]] و امیرالمؤمنین «متوکل» [[تقرب]] جوید.
| |
|
| |
| و ضمناً امیرالمؤمنین [[مشتاق]] دیدار و [[زیارت]] شما است و [[دوست]] دارد تجدید عهدی با شما کرده شما را از نزدیک ببیند، اگر مایل به زیارت و ماندن در پیش او تا هر [[زمان]] که خواسته باشی هستی، خود و هر کس از [[خانواده]] و [[غلامان]] و اطرافیانت که میخواهی برداشته و با کمال [[آرامش]] و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرما و هرطور که خواهی راه را طی کرده و هر [[روز]] که خواستید فرود آیید و اگر بخواهید و مایل باشید [[یحیی بن هرثمه]] پیشکار مخصوص [[امیرالمؤمنین]] و لشکریانی که همراه او هستند همراه شما باشند و در [[منزل]] کردن و راه پیمودن همه جا در رکاب شما باشند و البته [[اختیار]] این کار به دست شماست.
| |
|
| |
| اگر بخواهید باشند و گرنه خودشان جداگانه بازگردند و ما او را برای انجام [[فرمان]] شما خدمتتان روانه کردیم، پس از [[خدا]] مدد و خیرطلبیده کوچ کن تا به نزد [[امیرالمؤمنین]] بیایی که هیچ یک از [[برادران]] و [[فرزندان]] و [[خانواده]] و نزدیکانش نزد او محبوبتر و ارجمندتر و پسندیدهتر از تو نیستند و او نیز به کسی نگرانتر و مهربانتر و خوشرفتارتر از تو نیست و هیچ کس برای [[آرامش]] خاطر [[خلیفه]] از شما بهتر نیست، والسلام علیک و [[رحمة]] [[الله]] و برکاته.
| |
|
| |
| نامه را [[ابراهیم بن عباس]] در [[جمادی الآخر]] سال دویست و چهل و سه نوشته و ارسال داشته است<ref>ارشاد، ج۲، ص۳۱۰؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۶۸.</ref>.
| |
|
| |
| به نظر میرسد آنچه که این [[دشمن]] سرسخت امیرالمؤمنین{{ع}} را وادار به این برخورد [[مسالمتآمیز]] کرده، [[آگاهی]] و [[شناخت]] او از [[موقعیت امام]] در میان تودههای [[مردم]] به ویژه [[اهل]] [[مدینه]] باشد، در [[حقیقت]] [[متوکل]] سعی کرده با بهکارگیری این [[ادبیات]]، [[حسن ظن]] [[افکار عمومی]] را نسبت به اقدام خود درباره [[امام]] جلب کند و خاطره تلخ و [[ناگواری]] را که [[دوستداران]] [[اهلبیت]] از احضار [[امام رضا]]{{ع}} به [[مرو]] و [[امام جواد]]{{ع}} به بغد[[اد]] داشتند از ذهنها بیرون ببرد و چنین وانمود کند که این [[سفر]] با [[اختیار]] خود امام بوده و [[نوشتن]] نامه از سوی خلیفه صرفاً به منظور ارادت و [[اشتیاق]] وی به [[زیارت امام]] و اعلام [[آمادگی]] برای انجام این سفر بوده است.
| |
|
| |
| [[یحیی بن هرثمه]] گفت: متوکل مرا خواست و گفت: سیصد نفر از میان [[سپاهیان]] [[انتخاب]] کن، آنگاه به جانب [[کوفه]] بروید و بار و وسایل خود را آنجا بگذارید از راه بیابان به جانب مدینه رهسپار شوید. [[علی بن محمد]] را به [[احترام]] تمام [[و]] [[تعظیم]] پیش من خواهید آورد. گفت: ما این دستور را انجام دادیم در میان سیصد نفر که من با خود داشتم یکی از آنها سپهداری از [[خوارج]] بود، منشی و نویسنده من مردی [[شیعه]] بود و خودم [[مذهب]] [[حشویه]] را داشتم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۲.</ref>.
| |
|
| |
| یحیی بن هرثمه با در دست داشتن نامۀ متوکل وارد مدینه شد، با قصد احضار [[امام هادی]] به [[سامرا]]. وقتی [[مردم مدینه]] از ورود [[هرثمه]] و [[مأموریت]] او [[آگاه]] شدند، فریاد [[اعتراض]] برآورده و شیون و ناله سردادند به گونهای که خود هرثمه میگوید: من تا آن [[روز]] آنچنان ناله و ضجهای نشنیده بودم. یحیی کوشید تا [[مردم]] را خاموش و آرام کند.
| |
|
| |
| [[ابن جوزی]] در این باره از [[یحیی بن هرثمه]] نقل میکند: من به [[مدینه]] رفتم و داخل [[شهر]] شدم، مردم بسیار ناراحت و برآشفته شدند و دست به یکسری عکسالعملهای غیرمنتظره و در عین حال ملایم زدند، به تدریج [[ناراحتی]] مردم به حدی رسید که بهطور علنی داد و ناله راه انداختند و در این کار چنان [[زیادهروی]] کردند که تا آن [[زمان]] مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنها بر [[جان]] [[امام هادی]]{{ع}} میترسیدند زیرا [[امام]] افزون بر اینکه به طور مرتب در [[حق مردم]] [[نیکی]] میکرد همواره ملازم [[مسجد]] بود و اصلاً کاری به کار [[دنیا]] نداشت.
| |
|
| |
| در مقابل این وضع ناچار شدم به مردم [[اطمینان]] دهم و آنها را به [[خویشتنداری]] و [[حفظ آرامش]] [[دعوت]] کنم، نزد آنها قسم خوردم که من هیچگونه [[دستوری]] مبنی بر [[رفتار]] [[خشونتآمیز]] با امام هادی{{ع}} را ندارم و هیچ خطری [[امنیت]] آن حضرت را [[تهدید]] نمیکند<ref>تذکرة الخواص، ص۳۵۹.</ref>.
| |
|
| |
| او به [[تفتیش]] [[منزل]] امام پرداخت و جز کتبی درباره [[ادعیه]] و [[علم]] چیزی نیافت، گفتهاند که خود یحیی بن هرثمه شیفته امام شد و به [[امامت]] آن حضرت [[گرایش]] [[قلبی]] پیدا کرد، امام هادی{{ع}} فرمود: او را به [[اجبار]] به [[سامرا]] آوردهاند<ref>المناقب، ج۲، ص۴۵۴.</ref>.
| |
|
| |
| امام هادی{{ع}} که از اجباری بودن [[سفر]] [[آگاهی]] داشت، سه [[روز]] پس از دریافت نامه [[متوکل]] همراه فرزند خردسالش «[[امام عسکری]]» و دیگر اعضای [[خانواده]] به [[اتفاق]] یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد سامرا ترک کرد. یکی از انگیزههای مهم [[حکمرانان عباسی]] از فراخوانی [[پیشوایان]] [[اسلام]] به مرکز [[خلافت]]، [[محروم]] ساختن مردم از [[فیض]] وجود آنان بود.
| |
|
| |
| در [[امالی شیخ طوسی]] آمده: فحام از منصوری از عموی پدر خود نقل کرده که گفت: روزی [[امام علی النقی]]{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|أُخْرِجْتُ إِلَى سُرَّ مَنْ رَأَى كَرْهاً وَ لَوْ أُخْرِجْتُ عَنْهَا أُخْرِجْتُ كَرْهاً}} اباموسی مرا به اجبار به سامرا میبرند، اگر از سامرا خارج کنند باز به [[اجبار]] است نه با [[رضایت]] خودم<ref>مناقب، ج۴، ص۳۱۷؛ انوار البهیه، ص۳۲۰.</ref>.
| |
|
| |
| یکی از ترفندهای [[رژیم]] [[عباسی]] [[تبعید]] [[امامان]] از موطن و زادگاه خویش و [[خانه]] [[پیامبر اکرم]] بود. آنان برای ایجاد فاصله و جدایی بین [[شیعیان]] و پیروانشان، امامان را به مراکز [[خلافت]] خود فرامیخواندند، از آن جمله [[امام صادق]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[کوفه]]، [[امام کاظم]]{{ع}} و [[امام جواد]]{{ع}} به [[بغداد]]، [[امام رضا]]{{ع}} به [[خراسان]] و [[امام هادی]]{{ع}} به [[سامرا]] فراخوانده میشوند. عمدهترین علت فراخوانی، جدایی بین [[امت]] و [[امام]] بوده تا [[امامان شیعه]] فرصتی برای [[براندازی حکومت]] آنان نداشته باشند. امام به همین سبب به مرکز خلافت [[دعوت]] شد تا مراکز [[فرهنگی]] [[سیاسی]] [[جهان اسلام]] به تعطیل کشیده شود. نقل شده گروه زیادی از شهرهای شیعهنشین همچون [[عراق]]، [[ایران]] و [[مصر]] برای استفاده از محضر او به سوی مدینه میشتافتند<ref>ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷.</ref>.
| |
|
| |
| [[مسعودی]] مینویسد: در موقع خروج امام از مدینه به طرف سامرا «بریحه [[عباسی]]» که [[امام جمعه]] [[مسجدالنبی]] بود به مشایعت و بدرقه آمد، در بین راه بود که بریحه به حضرت عرض کرد: البته شما حتماً متوجه شدید که من باعث [[مسافرت]] شما شدم و شدیداً [[سوگند]] یاد کردهام که اگر نزد [[امیرالمؤمنین]] [[متوکل]] یا یکی از پسران و خواصش از من [[شکایت]] کنی گردنت را بزنم، پیروانت را به [[قتل]] رسانم و چشمههای زراعیت را از بین برم و این را بدان که حتماً این [[کار]] را خواهم کرد.
| |
|
| |
| امام نگاهی به او کرده فرمودند: نزدیکترین زمانی که من با [[خدا]] به [[راز و نیاز]] پرداختم دیشب بود، اما چنین نبود که از تو به [[خداوند]] سخنی گویم تا چه رسد به این که [[شکوه]] تو را نزد دیگران از مخلوقاتش برم<ref>امام هادی{{ع}} از محمدعلی دخیل، ص۲۰.</ref>.
| |
|
| |
| امام هادی{{ع}} مدینه را با [[کراهت]] ترک گفت، البته [[سفر]] با همان تشریفات و احتراماتی که متوکل [[وعده]] داده بود برگزار شد اما هنگامی که مرکب امام به [[شهر]] سامرا رسید متوکل دستور داد [[حضرت هادی]]{{ع}} را به بهانه این که هنوز جای مناسبی جهت امام تهیه ندیدهاند در «خان الصعالیک» فرود آوردند. خان الصعالیک از نظر لغت به معنای «کاروانسرای گدایان» میباشد، این مکان جای محترمی نبود! هرچند اقامت [[امام]] در آنجا بیش از دو سه [[روز]] به طول نیانجامید و بعد به [[خانه]] [[آبرومندی]] نقل مکان کردند، ولی از دیدگاه [[سیاسی]] این نخستین ضربهای بود که [[متوکل]] به [[زعم]] خود بر [[شخصیت امام هادی]]{{ع}} فرود آورده بود.
| |
|
| |
| [[محمد بن یحیی]] از [[صالح بن سعید]] نقل کرد که گفت: [[خدمت]] [[حضرت امام هادی]]{{ع}} رسیدم. روزی که وارد [[سامرا]] شد، عرض کردم فدایت شوم سعی دارند به هر وسیله هست [[نور]] شما را خاموش کنند و درباره شما [[اهانت]] نمایند! چنانچه ملاحظه میفرمائید در کاروانسرای گدایان شما را جای دادهاند. در این موقع [[امام هادی]]{{ع}} روی به من نموده گفت: نگاه کن پسر سعید، با دست اشاره نمود، دیدم باغهای بسیار [[زیبا]] و جویبارهای جاری و [[حوران]] و [[غلمان]] که مثل درّ شاهوار در آن باغها میخرامند چشمهایم [[خیره]] شد و به شگفت آمدم!
| |
|
| |
| [[امام]] فرمود: ما هر جا که باشیم این وضع برایمان آماده است، در کاروانسرای گدایان نیستیم. تا زمانی که [[حضرت هادی]] در سامرا بود در ظاهر مورد [[احترام]] قرار داشت اما متوکل پیوسته در [[فکر]] چارهای بود که ایشان را به هر [[نیرنگ]] هست از میان بردارد ولی [[فرصت]] نمییافت<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۳؛ ارشاد، ص۳۱۳.</ref>.
| |
|
| |
| [[سید]] [[عبدالوهاب]] البدری هنگامه عظیم ورود امام هادی{{ع}} به سامرا را چنین توضیح میدهد: هنگامی که مرکب امام هادی{{ع}} از [[بغداد]] به سامرا رسید، [[مردم]] آن [[شهر]] متوجه تشریففرمایی امام شدند و در مسیر حرکت امام گرد آمدند و گردن میکشیدند و چنان خود را به کاروان و حرکت اسبان حامل امام دوخته بودند که [[دلها]] از [[شوق]] [[دیدار امام]] میتپید و بالاخره [[هرج و مرج]] و سر و صدا در هر ناحیهای که ناشی از [[هیجان]] مردم برای مشاهده [[رهبر دینی]] خود بود به وجود آمد، موج [[جمعیت]] از سوی [[بازار]] و کوی و برزن به سوی مراکز عمومی و میادین بزرگ شهر سرازیر شد، ولوله عجیبی سراسر سامرا را فرا گرفته بود، مغازهها و تجارتخانهها بسته شده مردم کارها را تعطیل کردند، چرخها از حرکت ایستاد، نفسها در سینهها [[حبس]] شد.
| |
|
| |
| [[زنان]]، مردان، [[کودکان]] [[خرد]] و کلان، عامی و عالم همه و همه در این استقبال عظیم [[تاریخی]] شرکت جستند و نمونه کوچکی از [[رستاخیز بزرگ]] [[قیامت]] را مجسم نمودند، ازدحام [[توده مردم]] پیادهروها را دچار [[مشکلات]] عبور و مرور کرده بود، [[مردم]] در خیابان اصلی [[شهر]] در مسیر خط [[سیر]] [[امام]] تجمع نموده بودند، خیابانی که ۱۲۰ متر عرض داشت موکب شکوهمند پیشوای دهم [[شیعیان]] در میان ابراز [[احساسات]] پرشور و هلهلهها و اعلام شعارهای متنوع و خوشامدگوییها و هیجانات مردم در حال حرکت بود.
| |
|
| |
| [[سربازان]] نیز نیزه به دست در جلوی جمعیت ایستاده و از ورود [[توده مردم]] به داخل خط سیر موکب امام جلوگیری میکردند و دستههای مختلف [[ارتش]] [[متوکل]]، آماده سرکوبی هرگونه [[اغتشاش]] و [[شورش]] مردمی بودند. چه آنکه [[پیشبینی]] کرده بودند که مبادا با دیدن امام [[تجری]] یابند و تشجیع شوند و بر علیه [[دستگاه خلافت]] سر به شورش و [[شعار]] بردارند.
| |
|
| |
| در این جنجال و هنگامه [[تاریخی]] بود که متوکل را از استقبال شورانگیز مردم [[آگاه]] کردند، [[خلیفه]]، فرستادگانی به سوی [[اسحاق بن ابراهیم]] [[رئیس پلیس]] و [[استاندار]] [[بغداد]] اعزام داشت و به او پیغام داد که حرکت موکب امام را متوقف سازد و ورود وی را به [[سامرا]] به تعویق اندازد و لااقل تا شب [[صبر]] کند و سپس در شب [[اجازه]] حرکت دهد، ابراهیم نیز به دستور خلیفه حرکت را به تأخیر انداخت و موکب امام شبانه وارد سامرا شد.
| |
|
| |
| امام بعد از سه [[روز]] معطلی وارد کاخ [[خلافت]] گردید، متوکل به استقبال آمده و بعد از خوشامدگویی او را به صدر مجلس [[دعوت]] نمود و سپس با [[درود]] و [[تبریک]] فراوان به امام، وی را در کنار خود روی تخت خلافت نشاند. [[وزیران]] و [[فرماندهان]] واحدهای [[نیروی نظامی]] متوکل نیز به [[رسم]] [[احترام]] و اجلال ایستاده بودند، آنگاه بعد از چند لحظه، سکوتی شگفت دربار مجلس خلافت را فراگرفت، عوامل و عناصر دستگاه خلافت چنان ایستاده بودند که گویی بر سرشان پرندگان نشستهاند؛ زیرا [[نفوذ]] و [[جاذبه]] امام آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود و خود [[شاهد]] خبرها و مشاهده استقبال گرم از موکب امام شده بودند، میدانستند که مهمان تازه وارد [[شخصیت]] عالیقدر او از [[دودمان]] [[پیغمبر اسلام]] است.
| |
|
| |
| [[متوکل]] به اندیشهای عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد حوادث و وقایعی را که قبل از ورود [[امام]] شنیده بود به خاطر آورد و چنان تحت تأثیر واقع شده بود که این [[جشن]] و استقبال با [[شکوه]] را یکی از پدیدههای عظیم [[تاریخی]] و اعجابانگیز [[خلافت]] و به نفع [[امام]] میپنداشت، سپس [[سکوت]] ممتد مجلس با صدای گرم امام شکسته شد و [[کلام امام]] شروع شد و حضرت یک سلسله از [[احادیث]] انقلابی را بیان فرمود و با [[کلام]] شیرین خود همه افراد مجلس را از گفتارش بهرهمند ساخت و بدین طریق جذبه و محبوبیتی خاص در [[دل]] [[پیروان]] [[متوکل]] یافت.
| |
|
| |
| پس از سخنان [[ارزشمند]] امام، متوکل به خاطر [[مصائب]] و رنجهایی که حضرت در راه [[سفر]] متحمل شده است [[پوزش]] خواست و از ایشان [[عذرخواهی]] نمود و گفت: ای [[پسرعم]] منظور ما از اعزام و انتقال شما صرفاً [[تبرک]] از حضورتان و استفاده و [[استفاضه]] از [[اندیشه]] شما میباشد، امیدوارم تصور نفرمایید که از جانب من نسبت به شما [[قصور]] و کوتاهی شده است. [[امام هادی]]{{ع}} و خانوادهاش در اردوگاه نظامی [[سامرا]] جای داده شدند و حرکتها و ارتباطهای ایشان تحت کنترل درآمد.
| |
|
| |
| [[خطیب بغدادی]] یادآور میشود که امام هادی{{ع}} آنگونه که خود امام میفرماید مدت بیست سال و نه ماه در سامرا سکونت گزید؛ زیرا [[سیاست]] متوکل این بود که وی را از [[مدینه]] کانون گرم تجمع [[مسلمین]] [[صدر اسلام]] و [[شهر پیامبر]] به [[بغداد]] و سپس به سامرا انتقال دهد.
| |
|
| |
| در اینجا لازم است در باب سامرا اشارهای داشته باشیم: در تتمه المنتهی آمده: [[شهر]] سامرا را [[معتصم]] بنا کرد، روزی به عنوان شکار آنجا رفت و ۳ [[روز]] آنجا ماند، پرسید: این [[زمین]] سامرا یعنی چه؟ گفتند: «[[ملک]] نصارای دیر عادی بوده» این [[بلد]] [[سام بن نوح]] است. معتصم آن را به چهار هزار دینار خرید.
| |
|
| |
| معتصم [[ترکها]] را [[دوست]] داشت و آنها را از [[موالی]] میخرید تا اینکه چهار هزار ترک نزد او جمع شدند، آنها را در [[لشکر]] خود جای داده بود. این ترکهای ارتشی، به دلیل تفاوت [[فرهنگی]] که با [[مردم عرب]] داشتند، [[مردم]] بغداد را خیلی [[اذیت]] میکردند. [[مردم]] به [[خلیفه]] رساندند که: «نُحاربُک» با تو میجنگیم! خلیفه گفت: چطور با من میجنگید و من ۵۰۰ هزار سپاهی دارم! گفتند: ما با تیر سرد با تو میجنگیم! یعنی نفرینت میکنیم! [[معتصم]] خیلی ترسید و منطقه [[سامرا]] را [[انتخاب]] کرد برای [[خوشگذرانی]] خودش و [[سپاهیان]] ترک را آنجا برد. [[سامرا]] یک [[شهر]] نظامی شد، یعنی وقتی [[عسکریین]] را به سامرا میبردند، صرفاً محله نظامینشین نبوده، بلکه شهر نظامی بود. [[امام هادی]]{{ع}} در سامرا هیچگونه [[آزادی]] عمل نداشت و به دلیل [[تبعید]] بودنش از [[سفر حج]] بیتالله هم ممنوع بود<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۱۰.</ref>.
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در برابر بدعتگزاران در دین ==
| |
| [[دشمنان]] و [[مخالفان اسلام]] با [[همیاری]] و چراغ سبز [[خلفای عباسی]] بدعتهای زیادی در دین ایجاد میکردند و [[اندیشهها]] و [[عقاید]] [[مردم]] را [[متزلزل]] مینمودند. [[تزلزل]] [[اعتقادات]] مذهبی در [[زمان امام هادی]]{{ع}} بسیار شدید بود و [[معاندان]] [[فرصت]] را برای [[انحراف]] سادهلوحان فراهم میکردند، لکن [[علمای دین]] و در رأس آنها امام هادی{{ع}} با کوششی [[خستگیناپذیر]] غبار اوهام دشمنان را فرو مینشاندند و آنها را [[رسوا]] میکردند.
| |
|
| |
| عدهای دیگر از معاندان سرسخت بر چهره خود [[نقاب]] تدین زده در میان صفوف [[مسلمین]] نفوذ کردند و به [[گمراه]] ساختن سادهلوحان و [[عوام]] که [[قدرت]] تمیز [[حق]] از [[باطل]] را نداشتند پرداختند و [[آتش فتنه]] برافروختند. از مهمترین بدعتگزاران میتوان افراد زیر را برشمرد: ۱. [[علی بن حسکه قمی]] ۲. [[قاسم یقطینی]] ۳. [[حسن بن محمد بن بابا]] ۴. [[محمد بن نصیر فهری]]، اینها با [[جعل]] و [[تزویر]] به [[اسلام]] و [[دروغ بستن]] به [[اهلبیت]] چهره اسلام را مشوه جلوه میدادند.
| |
|
| |
| ابن حسکه [[معتقد]] بود: ۱. امام هادی{{ع}} [[پروردگار]] و آفریننده هستی است! ۲. ابن حسکه از طرف امام هادی{{ع}} که [[خدا]] باشد به [[پیامبری]] و [[رسالت]] فرستاده شده تا مردم را [[هدایت]] کند. ۳. تمامی [[واجبات]] و [[فرائض اسلامی]] مانند [[نماز]] و [[روزه]] و [[زکات]] و... از [[پیروان]] ابن حسکه ساقط است. این ادعاها از نامهای که یکی از [[اصحاب امام]] به حضرت نوشته است برمیآید، این شخص در نامه خود از ابن حسکه چنین [[شکایت]] میکند: آقایم فدایت شوم علی بن حسکه ادعا میکند که: ۱. شما همان قدیم اول وجود یگانه هستی. ۲. او از [[اولیاء]] شما و [[پیامبر]] و باب شماست و شما او را به پیامبری [[مبعوث]] کردهاید. ۳. نماز، روزه، زکات، [[حج]] و تمام [[فرایض دینی]]، جز [[اعتقاد]] به موارد بالا یعنی پذیرش خدایی شما و [[نبوت]] ابن حسکه وجود ندارد و هر کس به شما و ابن حسکه [[ایمان کامل]] داشته باشد همه [[واجبات]] از او ساقط میگردد. او مدعی است همه واجبات در دو چیز خلاصه میشود [[ایمان]] به [[الوهیت]] شما و [[نبوت]] به او.
| |
|
| |
| [[مردم]] زیادی به او [[تمایل]] نشان دادهاند! اگر صلاح میدانید بر [[موالیان]] خود [[منت]] گذاشته پاسخی دهید که آنان را از [[هلاکت]] و [[تباهی]] [[نجات]] دهد<ref>رجال کشی، ص۳۲۲؛ بحارالانوار، ج۲۵، ص۳۱۷.</ref>.
| |
|
| |
| [[امام]] در پاسخ نامه بالا [[بیزاری]] خود از ابن [[حسکه]] و پیروانش را اعلام داشت و خواستار دوری از آنان و کشتن آنها گشت و فرمود: ابن حسکه [[دروغ]] میگوید و [[لعنت خدا]] بر او باد. کافی است این را بدانید که او را از [[دوستان]] و [[پیروان]] خود نمیشناسم! او را چه میشود [[لعنت]] [[حق]] بر او باد. به [[خدا]] قسم [[پروردگار]]، محمد و همه [[پیامبران]] را با [[آیین حنیف]] و [[نماز]]، [[روزه]]، [[حج]] و [[ولایت]] فرستاده است و محمد{{صل}} تنها به سوی [[خدای یکتا]] و [[بیشریک]] و [[عبادت]] او [[دعوت]] کرده است ما نیز اوصیای او و از [[نسل]] او هستیم و [[بندگان خدا]] بهشمار میرویم و سر سوزنی [[شرک]] نمیورزیم. اگر [[اطاعت خدا]] کنیم به ما [[رحمت]] میکند و اگر [[عصیان]] کنیم ما را [[عذاب]] خواهد نمود، ما را بر [[خداوند]] حجتی نیست بلکه خدا را بر ما و همه [[بندگان]] [[حجت بالغه]] است.
| |
|
| |
| از هر کس سخنانی مانند ابن حسکه به زبان آورد بیزاری جسته به خداوند پناه میبرم و او را نادرستکار میدانم، آنان را که لعنت خدا برایشان باد از خود دور کنید و در تنگنا قرار دهید و اگر بر آنان دست یافتید سرشان را به سنگ کوبید<ref>رجال کشی، ص۳۲۳.</ref>.
| |
|
| |
| نامه بالا تأثر و [[ناراحتی]] امام را از فعالیتهای [[الحادی]] ابن حسکه که از خدا رویگردان شده و [[آیات]] او را به [[بازی]] گرفته بود نشان میدهد تا آنجا که حضرت [[خون]] او و پیروانش را [[مباح]] اعلام میکند.
| |
|
| |
| یکی دیگر از [[بدعتگزاران]] [[محمد بن نصیر الفهری]] بود که بدعتهای زیر را برای [[گمراه]] ساختن [[مردم]] رواج میداد: ۱. [[امام هادی]]{{ع}} [[خالق]] و پروردگار [[گیتی]] است. ۲. [[زناشویی]] با تمامی [[محارم]] چه مادر یا [[خواهر]] یا دختر جایز و [[مباح]] است. ۳. لواط یکی از [[شهوات]] و طیباتی است که [[خداوند]] آن را [[حرام]] نکرده بلکه نشانه [[تواضع]] برای [[خدا]] نیز میباشد و لذا جایز و مباح است. ۴. [[تناسخ]] درست میباشد.
| |
|
| |
| [[ابراهیم بن شیبه]] در نامهای برای [[امام]] به تأویلات [[منحرفان]] عصر خود چنین اشاره میکند: فدایت گردم نزد ما گروهی هستند که در فضل و [[مقام]] شما آنچنان [[گزافهگویی]] میکنند که [[دلها]] میرمد و مشمئز میگردد و در این باب احادیثی [[روایت]] میکنند که نمیتوان آنها را پذیرفت زیرا موجب [[کفر]] است و نه میتوان آنها را رد و [[انکار]] نمود؛ زیرا [[منصوب]] به [[پدران]] شماست و ما در این میان متحیریم «بعد [[افکار]] [[باطل]] بدعتگران را ذکر میکند و از [[امام هادی]]{{ع}} تقاضا میکند [[تکلیف]] خود را با افرادی مانند [[علی بن حسکه]] و قاسم یقطینی روشن فرماید».
| |
|
| |
| [[امام]] در پاسخ نوشت: {{متن حدیث|لَيْسَ هَذَا دِينَنَا فَاعْتَزِلْهُ}} این گفتهها از [[دین]] ما نیست، پس از آنها اجتناب کن. حضرت مصائبی دردناک از دست این [[کافران]] مسلماننما و جوفروشان گندمنما کشید، کسانی که [[آیات]] [[الهی]] را به [[بازی]] گرفتند و به [[خدا]] کفر ورزیدند. حضرت در نامهای به [[علی بن محمد بن عیسی]] چنین فرمود: [[خداوند]] قاسم یقطینی را [[لعنت]] کند، خداوند [[علی بن حسکه قمی]] را لعنت کند، [[شیطانی]] خود را بر قاسم آشکار ساخته و سخنان آراستهای برای [[فریفتن]] و [[گمراه کردن]] به او [[القا]] میکند<ref>رجال کشی، ص۳۲۱.</ref>.
| |
|
| |
| در نامه دیگری به عبیدی حضرت او را از [[اباطیل]] و بیهودهگوییهای [[غلات]] برحذر داشته از او میخواهد از آنان به شدت دوری کند و [[بیزاری]] جوید، در قسمتی از نامه آمده: من از فهری و [[حسن بن محمد]] بابا به خداوند پناه برده و از آنان بیزاری میجویم و تو و تمام پیروانم را از آنان برحذر میدارم و آن دو را لعنت میکنم. [[لعنت خدا]] بر آنان باد، به نام ما [[مردم]] را میچاپند و از اسم ما [[سوءاستفاده]] میکنند و به [[فتنهانگیزی]] مشغولاند و ما را میآزارند، خداوند آزارشان دهد و بر آنان لعنت فرستد و آنان را در فتنهای پایانناپذیر دراندازد.
| |
|
| |
| ابن بابا میپندارد که من او را [[مبعوث]] کردهام و او باب و واسطه است، لعنت خدا بر او باد که [[شیطان]] او را دست انداخته و فریفته است، هر کس این سخن را از ابن بابا بپذیرد [[لعن خدا]] بر او باد. ای محمد اگر دستت رسید سرش را به سنگ بکوبی این کار را بکن! او مرا [[آزار]] داده است [[خداوند]] او را در [[دنیا]] و [[آخرت]] آزار دهد<ref>رجال کشی، ص۳۲۲.</ref>.
| |
|
| |
| این نامه [[نگرانی]] شدید [[امام]] را از این که [[ملحدان]] در میان صفوف [[شیعه]] [[نفوذ]] کرده و [[اموال]] آنان را با [[فریب]] و ناحق [[غارت]] میکنند به روشنی نشان میدهد.
| |
|
| |
| [[خلفا]] [[بازار]] آشفته [[اعتقادی]] درست میکردند تا هر کس و ناکسی به خود [[اجازه]] میداد تا اظهار نظرات [[کفرآمیز]] خود را به [[جامعه]] عرضه کند و [[مردم]] [[سادهلوح]] را به دام فریب و وساوس [[شیطانی]] خود بیاندازد، گاهی با ادعاهای [[باطل]] مردم را دور خود جمع میکردند و طرح بعضی اکاذیب، فقط برای فرصتطلبیها و سودجوییهای [[اقتصادی]] بود. یعنی با طرح مسائل به ظاهر [[دینی]]، دنیای خود را تأمین میکردند.
| |
|
| |
| در [[زمان]] [[متوکل]] زنی پیدا شد و ادعا میکرد که [[زینب]] [[فرزند فاطمه]]{{ع}} است. ادعای عجیبی بود، به او میگفتند از زمان [[زینب کبری]] تاکنون نزدیک به دو [[قرن]] میگذرد! درحالیکه تو هنوز [[جوان]] هستی و او [[جواب]] میداد که [[پیامبر]] بر من [[دعا]] کرد و هر چهل سال یکبار [[جوانی]] به من بازمیگردد. [[دروغ]] بودن ادعای او البته بر همه واضح بود اما هیچ کس نمیتوانست آن را ثابت کند و به وسیله دلیل و [[برهان]] و [[حجت]]، دروغش را نشان دهد و همه متحیر مانده بودند تا اینکه بالاخره وقتی که فهمیدند کسی راه به جایی نمیبرد متوجه شدند که این مشکلی است که فقط به دست [[حجت خدا]] قابل حل است و لذا کسی را [[خدمت]] [[حضرت هادی]]{{ع}} فرستادند و موضوع را عرض کردند.
| |
|
| |
| آن حضرت هم که اهمیت موضوع و خطر قضیه را از هر کسی بیشتر میفهمید قبول فرمود و به مجلس متوکل آمد! جریان را بار دیگر عرض کردند حضرت فرمود: دروغ میگوید؛ زیرا زینب دختر [[فاطمه]]{{ع}} در فلان سال [[وفات]] یافته است. متوکل گفت: این جواب را دادهاند اما او چیزی دیگری از پیش خود ساخته و آنگاه جریان ادعای آن [[زن]] را راجع به [[دعای پیامبر اکرم]] درباره او به عرض امام رساندند. امام فرمود: گوشت [[فرزندان فاطمه]] بر درندگان [[حرام]] است! شما این [[زن]] را نزد شیران بفرستید اگر راست بگوید شیران او را نخواهند خورد.
| |
|
| |
| جریان را برای آن زن شرح دادند و او گفت: این مرد میخواهد مرا به کشتن بدهد! [[جواب]] آن زن را خدمت [[امام]] عرض کردند و ایشان فرمود: این گروهی که حضور دارند همه از فرزندان فاطمه [[زهرا]] هستند هر یک از ایشان را که میخواهی نزد شیران بفرست تا موضوع معلوم گردد. وقتی [[سادات]] حاضر و [[اهل]] مجلس این سخن را شنیدند رنگ از رویشان پرید و متحیر شدند و گفتند: چرا [[امام هادی]]{{ع}} خودش نزد شیران نمیرود؟ [[متوکل]] از موقعیت استفاده کرد و [[فکر]] کرد حالا که حضرت نزد شیران برود شیران در چشم بههمزدنی او را خواهند خورد و لذا فوراً گفت: آری پس خودتان نزد شیران بروید!
| |
|
| |
| نردبانی گذاشتند و آن حضرت به وسیله آن نردبان به داخل زیرزمینی که درندگان در آن [[محبوس]] بودند پایین رفت و در میان شیران و درندگان نشست! شیران نزد آن حضرت آمدند و با کمال [[خضوع]] و [[خشوع]] سر خود را در مقابل آن حضرت روی [[زمین]] قرار میدادند و آن [[برگزیده خدا]] دست بر سر آنها میکشید، آنگاه [[امام]] به آنها اشاره فرمود که کناری بروند و آنها [[اطاعت]] نمودند. متوکل و [[وزیر]] و درباریان که موضوع را به این صورت دیدند ماندن بیشتر آن حضرت را در آن وضع صلاح ندیدند و فکر کردند صلاح نیست [[اخبار]] مربوط به [[فضائل]] آن حضرت بیشتر از آن بین [[مردم]] پخش شود و لذا از آن حضرت [[خواهش]] کردند که بالا بیاید!
| |
|
| |
| هنگامی که امام میخواست به وسیله نردبان بالا بیاید شیران در اطراف او جمع میشدند و خود را به لباسهای امام میمالیدند ولی آن حضرت اشاره فرمود که برگردند و برگشتند! وقتی که حضرت بالا آمدند فرمودند هر کس [[گمان]] میکند که از [[فرزندان فاطمه]] [[زهرا]] است نزد شیران برود! آن [[زن]] قضیه را به چشم دیده بود و فهمیده بود اگر [[اصرار]] بر [[ادعای دروغ]] خود بنماید چه [[مرگ]] فجیعی در انتظارش میباشد، سخن خود را پس گرفت و اعتراف کرد که [[دروغ]] گفته و اظهار داشت که [[فقر]] و [[تنگدستی]] او را بر [[جعل]] چنین دروغی وادار ساخته است. متوکل دستور داد او را نزد شیران بیاندازند اما مادر او [[شفاعت]] کرد و او هم آن [[زن]] را بخشید<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۵۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷۲.</ref>
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در برابر صوفیان منحرف ==
| |
| در طول [[تاریخ پس از ظهور]] [[اسلام]] یک عده [[ریاکار]] [[دنیا]] [[طلب]] زیر ماسک [[زهد]] و ذکر و [[انزوا]]، با [[فریب]] سادهلوحان بیتحلیل، دنیا و [[رفاه]] و رقص و عیش را پشت پرده [[تزویر]] به پا میکردند و با تمام مبانی [[اعتقادی]] و [[اخلاقی]] اسلام به نام زهد و پشمینهپوشی به [[مبارزه]] میپرداختند. [[شیطان]] تمام ابزار [[فریبکاری]] را در [[اختیار]] آنها قرار داد در ظاهر [[تارک دنیا]] ولی در [[باطن]] لذتجو و آنها از [[زمان امیرالمؤمنین]] تحت عنوان [[صوفیه]] و دراویش ظهور کردند و در تمام اعصار [[حضور معصوم]] و [[عصر غیبت]] به [[اغواء]] و [[انحراف]] پرداختند.
| |
|
| |
| آنها به [[گمراه کردن]] تودههای [[مردم]] و [[منحرف]] کردن آنان از خط [[امامت]] مشغول بودند. [[امام هادی]]{{ع}} همچون نیاکان [[بزرگوار]] خود خطر این گروه [[انحرافی]] را به [[مسلمانان]] گوشزد کرد، آنان را از ارتباط و [[همنشینی]] با صوفیان برحذر داشت.
| |
|
| |
| حسین بن ابیخطاب میگوید: با امام هادی{{ع}} در [[مسجدالنبی]] بودم گروهی از [[یاران]] آن حضرت از جمله [[ابوهاشم جعفری]] نیز به ما پیوستند. در این هنگام جمعی از صوفیه وارد [[مسجد]] شده در گوشهای دایرهوار نشستند و مشغول ذکر [[لا اله الا الله]] شدند. امام هادی{{ع}} رو به [[اصحاب]] کرد و فرمود: {{متن حدیث|فَقَالَ{{ع}}: لَا تَلْتَفِتُوا بِهَؤُلاءِ الْخُدَّاعِينَ فَإِنَّهُمْ خُلَفَاءُ الشَّيَاطِينِ وَ مُخَرِّبُوا قَوَاعِدِ الدِّينِ، يَتَزَهَّدُونَ لِرَاحَةِ الْأَجْسَامِ وَ يَتَهَجَّدُونَ لِتَصْيِيدِ الْأَنْعَامِ، يَتَجَوَّعُونَ عُمْراً حَتَّى يَذْبَحُوا لِلْإِيكَافِ حُمْراً، لا يُهَلِّلُونَ إِلَّا لِغُرُورِ النَّاسِ وَ لا يُقَلِّلُونَ الْغِذَاءَ إِلَّا لِمَلَاءِ الْعِسَاسِ، وَ اخْتِلاسِ قَلْبِ الدَّفْنَاسِ يَتَكَلَّمُونَ النَّاسَ بِأَمْلَائِهِمْ فِي الْحُبِّ، وَ يَطْرَحُونَهُمْ بِأَزَالِيلِهِمْ فِي الْجُبِّ، أَوْرَادُهُمُ الرَّقْصُ وَ التَّصْدِيَةُ، وَ أَذْكَارُهُمُ التَّرَنُّمُ وَ التَّغْنِيَةُ، فَلَا يَتَّبِعُهُمْ إِلَّا السُّفَهَاءُ، وَ لا يَعْتَقِدُهُمْ إِلَّا الْحَمْقَاءُ، فَمَنْ ذَهَبَ إِلَى زِيَارَةِ أَحَدٍ مِنْهُمْ حَيّاً أَوْ مَيِّتاً فَكَأَنَّمَا ذَهَبَ إِلَى زِيَارَةِ الشَّيْطَانِ، وَ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ وَ مَنْ أَعَانَ أَحَداً مِنْهُمْ فَكَأَنَّمَا أَعَانَ يَزِيدَ وَ مُعَاوِيَةَ وَ أَبَا سُفْيَانَ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ: وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً بِحُقُوقِكُمْ؟ قَالَ: فَنَظَرَ إِلَيْهِ شِبْهُ الْمُغْضَبِ وَ قَالَ{{ع}}: دَعْ ذَا عَنْكَ، مَنِ اعْتَرَفَ بِحُقُوقِنَا لَمْ يَذْهَبْ فِي عُقُوقِنَا، أَ مَا تَدْرِي أَنَّهُمْ أَخَسُّ طَوَائِفِ الصُّوفِيَّةِ، وَ الصُّوفِيَّةُ كُلُّهُمْ مِنْ مُخَالِفِينَا، وَ طَرِيقَتُهُمْ مُغَايِرَةٌ لِطَرِيقَتِنَا، وَ إِنْ هُمْ إِلَّا نَصَارَى وَ مَجُوسُ هَذِهِ الْأُمَّةِ، أُولَئِكَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي إِطْفَاءِ نُورِ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ}}<ref>منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغة، ج۱۴، ص۱۷؛ سفینة البحار، ج۲، ص۵۸؛ روضات الجنات، ج۳، ص۱۳۴؛ حدیقة الشیعه، ص۶۰۲.</ref>؛ به این نیرنگبازان توجه نکنید! زیرا آنان همنشینان [[شیاطین]] و ویران کنندگان پایههای [[دین]] هستند. برای [[تنپروری]]، زهدنمایی میکنند و برای شکار کردن [[مردم]] [[سادهلوح]] [[شب زندهداری]] مینمایند. روزگاری را به [[گرسنگی]] سپری میکنند تا برای پالان کردن، خری چند را [[رام]] کنند. [[لا اله الا الله]] نمیگویند مگر برای [[فریب]] مردم، کم نمیخورند مگر برای پر کردن کاسههای بزرگ و جذب [[دل]] ابلهان به سوی خود. با مردم به [[املاء]] خود از [[دوستی خدا]] سخن میگویند و آنان را آرام آرام و پنهان در [[چاه]] [[گمراهی]] میافکنند.
| |
|
| |
| وردهایشان رقص و کف زدن و ذکرهایشان ترنم و [[آوازهخوانی]] است، جز [[سفیهان]] کسی از آنان [[پیروی]] نمیکند و جز [[بیخردان]] و احمقان کسی به آنان نمیگرود، هر کس به دیدار یکی از آنان چه در [[زمان]] [[حیات]] او و چه پس از مرگش برود چنان است که به دیدار [[شیطان]] و [[بتپرستان]] رفته باشد و هر که به فردی از آنان کمک کند مثل آن است که به یزید و معاویه و [[ابوسفیان]] کمک کرده باشد.
| |
|
| |
| یکی از [[اصحاب]] پرسید: هرچند معترف به [[حقوق]] شما باشد؟ [[امام هادی]]{{ع}} که [[انتظار]] چنین پرسشی را نداشت با [[خشم]] به وی نگریست و فرمود: از چنین پرسشی دست بردار زیرا کسی که معترف به حقوق ما باشد دچار [[نفرین]] ما نمیشود! مگر نمیدانی که آنان [[پستترین]] طایفههای [[صوفیه]] هستند در حالی که تمام صوفیان مخالف با ما میباشند و راهشان با راه ما مغایرت دارد. آنان جز [[یهود]] و نصارای این [[امت]] نیستند و همانها هستند که سعی در خاموش کردن [[نور الهی]] دارند و [[خداوند]] نورش را به اتمام خواهد رسانید هر چند [[کافران]] را ناپسند آید.
| |
|
| |
| آنها با طرح [[طریقت]] از جاده [[شریعت]] خارج شدند، [[صوفیه]] در عصر [[خلفای عباسی]] مخصوصاً از [[زمان امام رضا]]{{ع}} راهی دیگر را در پیش گرفتند، به [[مقام امامت]] و [[ولایت امام جواد]]{{ع}} و [[امام هادی]]{{ع}} و [[امام عسکری]]{{ع}} و [[امام زمان]] توقف کردند، بلکه علیه آنها [[تبلیغ]] میکردند و با [[رفتار]] خصومتآمیز خود [[طریقت]] را به کلی از [[شریعت]] جدا نموده و [[سلوک]] میکردند و عملکرد آنها مضافاً با [[دشمنی]] [[بنی عباس]]، سبب مخفی ماندن نام و [[انزوا]] و محرومیتهای [[اجتماعی]] امام هادی{{ع}} و [[عسکری]]{{ع}} گردید و در نتیجه موجب [[غیبت امام زمان]]{{ع}} شد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷۷.</ref>.
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در برابر فتنه غلات ==
| |
| [[غالیان]] چون صوفیان گروهی دیگر از [[فرصتطلبان]] بیاعتقادند که [[دین]] را مستمسک [[امیال]] و [[آمال]] [[دنیایی]] خود قرار داده و با [[مبانی دینی]] و [[اعتقادی]] [[مردم]] [[بازی]] میکنند. غالیان گرچه خود را [[افراطی]] به [[ائمه]] نسبت میدادند، ولی در نهایت ریشه اعتقادی ائمه را میزدند. یکی از [[دلایل]] فرصتطلبی آنها این است که با [[تصرف]] در دین و کم و زیاد کردن غیر مسئولانه در [[احکام شرعی]] مردم را به دنبال [[دینی]] میکشیدند که ساخته و پرداختۀ [[هواهای نفسانی]] یک مشت سودجوی بیدین بود.
| |
|
| |
| وقتی [[هوای نفسانی]] بر [[انسانی]] مسلط شود، گاهی به صورت ترک دین و [[بیاعتقادی]] ظهور میکند و گاهی به صورت [[تفسیر]] غلط و [[انحرافی]] از دین و هر دو در یک [[عاقبت]] [[زشت]] و یک عملکرد انحرافی مشترکند. غالیان اگر دین میداشتند وقتی ائمه را [[خدا]] میپنداشتند در [[اعتراض]] شدید ائمه و [[تبری]] [[معصومین]] از [[اعتقاد]] [[باطل]] آنها، میبایست [[عقبنشینی]] کنند و دست بردارند، ولی چهرههایی [[پلید]] مثل [[محمد بن نصیر نمیری]] [[معتقد]] به [[پیغمبری]] امام هادی{{ع}} میشود و بعد از مدتی به خدایی ایشان اعتقاد مییابد و تبرئه ائمه از این [[عقاید]] سخیف باعث [[هدایت]] آنها نشد بلکه بر [[تفکر]] باطلشان پافشاری کردند.
| |
|
| |
| از کسانی که مورد [[ذم]] و [[نکوهش]] [[امام]] قرار گرفتهاند [[فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی]] است، بنا به آنچه [[عبدالله بن جعفر حمیری]] نقل کرده گفته است: [[حضرت هادی]]{{ع}} برای [[علی بن عمرو قزوینی]] به خط خود نوشت: «آنچه برایت مینویسم یک [[واقعیت]] است که باید به آن [[اعتقاد]] داشته باشی، در مورد کسی که سؤال کرده بودی [[خدا]] [[لعنت]] کند او را که همان فارس است، تو را چارهای نیست جز اینکه [[کوشش]] در [[لعن]] و [[دشمنی]] او نمایی تا مقداری که برایت امکان دارد و [[دوستان]] ما را از اطرافش پراکنده کنی و جلو [[تبلیغات]] او را بگیری! این مطلب را از طرف من به آنها گوشزد کن. من در مقابل [[خداوند]] در مورد این کار بسیار لازم از شما بازخواست خواهم کرد، وای بر کسی که [[مخالفت]] نماید و [[انکار]] کند، این نامه را در شب سه [[شنبه]] نهم [[ربیع الاول]] سال ۲۵۰ نوشتم، بر خدا [[توکل]] میکنم و او را [[ستایش]] مینمایم»<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۲؛ غیبت طوسی، ص۲۲۸.</ref>.
| |
|
| |
| [[امام]] از [[شیعیان]] خواست «[[فارس بن حاتم]]» سرکرده [[غلات]] را بکشند و برای کشنده او [[بهشت]] را ضمانت کرد و فرمود: این فارس که به نام من [[فتنهانگیزی]] میکند و به بدعتگری فرامیخواند، [[خون]] او برای کشندهاش هدر و [[مباح]] است. کیست آنکه مرا از او [[آسوده]] کند و او را بکشد تا من از طرف خدا برای او بهشت را ضمانت کنم<ref>رجال کشی، ص۳۲۲؛ تفصیل وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۲۴.</ref>.
| |
|
| |
| [[کشف الغمه]] از کتاب دلائل نقل میکند که ایوب نقل کرد از [[فتح بن یزید گرگانی]] که گفت در راه بازگشت از [[مکه]] با حضرت [[ابوالحسن]] [[امام هادی]]{{ع}} همسفر بودم آن حضرت به [[عراق]] میآمد و من عازم [[خراسان]] بودم. ضمن مذاکرهای به امام هادی{{ع}} عرض کردم:.... تمام [[ناراحتی]] که [[شیطان]] برایم بهوجود آورده بود از بین بردی چنین به نظرم میرسید که باید شما خدا باشید! در این موقع امام{{ع}} به [[سجده]] افتاد و در سجده خود چنین میگفت: پروردگارا کوچکم و [[خاضع]] و خاشعم، ای آفریننده [[یکتا]]، پیوسته در سجده بود تا شب گذشت. آنگاه فرمود: یا فتح نزدیک بود هلاک شوی و به [[هلاکت]] اندازی، [[عیسی]] را زیانی نرسید که گروهی از [[نصاری]] مدعی شدند او [[پسر خدا]] است، آنها که چنین [[اعتقادی]] پیدا کردند هلاک شدند<ref>کشف الغمه، ج۳، ص۲۴۷؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۷۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷۹.</ref>
| |
|
| |
| == [[امام هادی]]{{ع}} در فتنه واقفیه ==
| |
| پس از [[شهادت]] [[حضرت کاظم]]{{ع}} [[فرقه]] جدیدی در میان [[شیعیان]] ظهور کرد که واقفیه نامیده شدند. آنان در [[امامت امام کاظم]]{{ع}} متوقف شدند و [[امامت]] بعد از آن حضرت را منکر گردیدند، آنها بر این [[باور]] بودند که [[امام کاظم]]{{ع}} مثل [[حضرت عیسی]] به [[آسمان]] صعود کرده است و از نظرها غایب میباشد. [[رهبران]] [[واقفیه]] فقط بر اساس طمعورزیها و انگیزههای [[دنیایی]] و مادی، [[آخرت]] خود را به [[دنیا]] فروختند. چون در عصر [[خفقان]] [[هارونالرشید]]، امام کاظم{{ع}} بسیاری از عمر شریفش به [[زندان]] و [[زندگی]] مخفی سپری شد، [[اموال]] فراوانی از وجوه شرعیه نزد آنها جمع شده بود، اگر پس از [[شهادت]] حضرت به [[امامت حضرت رضا]]{{ع}} [[معتقد]] میشدند میبایست آنها را به [[امام]] بعد منتقل و واگذار نمایند، ولی [[دنیاطلبی]] و [[بیاعتنایی]] به آخرت باعث شد امامت حضرت رضا را منکر شدند و در آن اموال به نفع شخص خود [[تصرف]] کردند و این [[فرقه]] به [[مخالفت]] و [[آزار]] [[شیعیان]] برخاستند و تضاد [[فکری]] و [[اعتقادی]] بر سر اصول باعث ایذای شیعیان شد؛ لذا شیعیان طرفداران واقفیه را [[ممطوره]] «سگ باراندیده» نامیدند که هر کس به آن نزدیک شود [[نجس]] میگردد.
| |
|
| |
| واقفیه نیز [[جامعه اسلامی]] را با حضور پلیدشان نجس میکردند و به شیعیان ضرر و [[زیان]] فراوانی وارد مینمودند، به هر حال یکی از شیعیان درباره آنان نامهای به [[امام هادی]]{{ع}} نوشت و از جایگاه آن گروه [[منحرف]] از حضرت سؤال کرد، در آن نامه نوشت: فدایت شوم آیا میتوانم در [[قنوت]] [[نماز]] ممطوره «واقفیه» را [[لعنت]] کنم و آیا این کار جایز است؟ حضرت در پاسخ به او [[اجازه]] دادند که آنها را [[لعن]] کند<ref>رجال کشی؛ امام هادی{{ع}} از شریف قرشی، ص۳۸۰.</ref>.
| |
|
| |
| [[اذن]] لعن نسبت به واقفیه آن هم از طرف امام [[رئوف]] و منبع [[رحمت]] و [[جودی]] مثل [[حضرت هادی]]{{ع}} نشان میدهد که این گروه چقدر عرصه را بر شیعیان تنگ کرده و چون استخوانی در گلوی [[جامعه]] شیعیان گیر کرده بودند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۱.</ref>.
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در انحراف برادرش موسی ==
| |
| یکی از مصادیق بارز [[مظلومیت]] [[امامت]] [[شیعه]] به ویژه امام هادی{{ع}} این بود که منسوبین به [[ائمه]] گاهی به لغزشهای عمیقی [[مبتلا]] میشدند و در اثر انگیزههای مادی یا [[جاهطلبی]] به طاغوتهای زمانشان متمایل گردیده و [[حکومتهای فاسد]] از آنها به گونهای استقبال میکردند و میدان به آنها داده و وسایل [[رفاه]] و [[خوشی]] آنها را فراهم میکردند تا ارتکاب گناهانشان باعث [[هتک حرمت]] [[امامت]] [[شیعه]] گردد. [[حکومتهای ظالم]] [[عباسی]] فقط به اعتبار خدشهدار کردن امامت [[نور]]، به آن دسته از اقربای [[آلوده]] [[ائمه]] اعتنا میکردند.
| |
|
| |
| [[حسین بن حسن]] از [[یعقوب بن یاسر]] [[روایت]] کرده که گفت: [[متوکل]] به اطرافیانش میگفت: وای بر شما کار [[ابن الرضا]] «[[امام هادی]]{{ع}}» مرا [[درمانده]] و عاجز کرده، هرچه کوشش کردهام که با من [[میگساری]] و [[همنشینی]] کند او خودداری میکند و هرچه کوشش کردهام که فرصتی از او در این باره بهدست آورم چنین فرصتی نیافتهام «که در نتیجه او را پیش [[مردم]] میگسار و [[گنهکار]] معرفی کنم» یکی از حاضرین گفت: اگر آنچه خواهی از او بهدست نیاید و چنین فرصتی از او پیدا نکنی پس به وسیله برادرش [[موسی]] این مقصود را انجام ده که او تا بتواند در خوانندگی و نوازندگی و [[لهو و لعب]] کوتاهی نمیکند، میخورد و مینوشد و [[عشق]] میورزد و میخوارگی میکند، پس او را بخواه و در انظار و برابر چشم مردم به این کارها وادار کن در نتیجه در میان مردم خبر پیچد که ابن الرضا چنین کرده و مردم میان او و برادرش فرقی نگذارند هر کس نیز که او را بشناسد «وقتی چنین بداند» برادرش را نیز متهم به کارهای او میکند «و مقصود تو در هر حال انجام خواهد شد».
| |
|
| |
| متوکل گفت: بنویسید او را محترمانه به [[سامرا]] بفرستند، پس موسی را با [[احترام]] تمام به سامرا فرستادند و متوکل دستور داد همه [[بنی عباس]] و سرلشکران و دیگر [[مردمان]] به استقبال او روند و تصمیم بر این بود «یا با موسی قرار بسته بودند» که چون به سامرا رود زمینهایی را به او واگذار کند و ساختمانی در آنجا برایش بنا کند و میگساران و [[زنان]] خواننده نزد او بفرستد و دستور داده بود با او [[احسان]] کنند و دربارهاش [[خوشرفتاری]] شود و [[خانه]] [[زیبایی]] جداگانه برایش آماده سازند که خود [[متوکل]] در آنجا به دیدنش رود.
| |
|
| |
| چون [[موسی]] به [[سامرا]] رسید، [[حضرت هادی]] در پل وصیف که جایی بود برای استقبال از آنان که به [[شهر]] سامرا وارد میشدند، به دیدار موسی رفت و بر او [[سلام]] کرده و احترامات لازمه را به جا آورد آنگاه به او فرمود: [[برادر]]! همانا این مرد تو را به این [[شهر]] آورده که آبرؤیت بریزد و پرده حرمتت بدرد و از [[ارزش]] تو بکاهد، مبادا نزد او [[اقرار]] کنی که هیچگاه شراب خوردهای؟ ای [[برادر]] از [[خدا]] بترس که مرتکب گناهی شوی! [[موسی]] گفت: اکنون که مرا برای این کار خواسته است چاره من چیست؟ فرمود: از ارزش و رتبه خود مکاه و [[نافرمانی]] [[پروردگار]] خویش مکن و کاری که آبرؤیت را بریزد انجام مده؛ زیرا این مرد مقصودی جز ریختن [[آبرو]] و [[پردهدری]] تو ندارد!
| |
|
| |
| موسی [[نصیحت]] [[حضرت هادی]] را نپذیرفت و آن حضرت هرچه به او [[اصرار]] کرد و او را [[پند]] داد، او از سخن خود دست برنداشت و زیر بار نصیحتهای آن حضرت نرفت، همین که حضرت دید موسی [[اندرز]] او را نمیپذیرد، فرمود: حال که چنین است پس بدان که آن [[مجلسی]] که تو میخواهی با او یک جا جمع شوید هرگز فراهم نخواهد شد! [[راوی]] گوید: موسی سه سال در [[سامرا]] ماند و هر [[روز]] به در خانۀ [[متوکل]] میآمد «که به نزد او رود» به او میگفتند: امروز متوکل سرگرم کاری است «که [[ملاقات]] با او مقدور نیست» پس آن روز میرفت و فردایش میآمد به او میگفتند: امروز مست است، روز دیگر میآمد میگفتند: امروز دوا خورده و همچنان سه سال بر این منوال گذشت تا اینکه متوکل کشته شد<ref>ارشاد، ص۲۹۵؛ المجالس السنیه، ج۵، ص۴۴۲؛ اعلام الوری، ص۲۰۹.</ref>.
| |
|
| |
| متوکل با [[بینش]] تنگ [[دنیا]] نگرش تلاش میکرد تا [[امام]] را با آن همه عظمت و جلالش به [[آلودگی]] دنیا و شراب و بدمستی بکشد، او کافری بود که امام را به [[کیش]] خود میپنداشت. [[غافل]] از اینکه امام روحاً بسیار متعالی است و وجودش از شراب بیزار و لحظهای از [[حیات]] معنویش را صرف [[لهو و لعب]] و [[امور دنیوی]] نکرده است و لذا وقتی امام را به بزم شراب [[دعوت]] کرد، امام باب تنبه و توجه را به رویش گشود و با همه غفلتی که [[متوکل]] داشت اشکش را جاری کرد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۲.</ref>.
| |
|
| |
| == امام هادی{{ع}} در حیات تقیّهای ==
| |
| [[ائمه اطهار]] از اولین [[روز]] [[خلافت]] حقه الهیهشان با امواج [[مخالفت]] و تعرض و برخوردهای بازدارنده از طرف [[خلفای جور]] مواجه بودهاند، یعنی از اولین روز [[وفات]] [[رسول اکرم]] که [[امامت]] و [[خلافت امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} آغاز شد و سفارشات [[پروردگار متعال]] در [[غدیر]] میبایست به منصه ظهور درآید، خط نفاقی سر برآورد و با صحنهسازیهای مختلف [[عوامفریبی]] و [[قدرتطلبی]]، [[حق]] [[امیرالمؤمنین]] را به [[فراموشی]] سپردند و خود [[خلافت]] را [[غصب]] کردند و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین {{متن حدیث|لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا}} آنها پستان خلافت را دوشیدند و حضرت را ۲۵ سال [[گوشهنشین]] کردند.
| |
|
| |
| این خط ضدیت خلفای [[دنیاطلب]] که [[تشنه]] [[مقام]] و [[منصب]] و [[شئون]] [[دنیا]] بودند از آن [[روز]] آغاز شد و در چهرههای مختلف رنگ عوض کرد ولی [[سیاست]] همان بود. [[ائمه اطهار]] که خود را در برابر خلفای زورگو و منفعتطلب [[اموی]] و [[عباسی]] مشاهده میکردند، برای بیان آزادانه [[حقایق]] مشکل داشتند، [[ارتباطات]] آنها با [[عامه]] [[مردم]] سخت در تنگنا و تحت نظر همراه با فشار و [[مخالفت]] بود و لذا [[ائمه]] شیوه دیگری را اتخاذ کردند و آن [[زندگی تقیّهای]] بود که با [[تشکیلات]] منسجم و فعالیتهای پشت پرده و به دور از چشم [[خلیفه]] و دستگاه مراقبش [[شیعیان]] را [[هدایت]] و [[رهبری]] میکردند.
| |
|
| |
| تقریباً تمام ائمه اطهار از این تشکیلات برخوردار بودند و هر قدر حجم مخالفتها و ممانعتهای [[حکام جور]] بیشتر بود، طبعاً تشکیلات تقیهای ائمه وسیعتر و عمیقتر عمل میکرد. [[امام هادی]]{{ع}} در عصر امامتش به ویژه در سالهای خلافت [[متوکل عباسی]] به ناچار از این زندگی تقیّهای برخوردار بود، حیاتی که هم [[شیعه]] را [[سازماندهی]] و هدایت نماید و هم از چشم خلیفه به دور باشد.
| |
|
| |
| [[صقر بن ابی دلف کرخی]] گفت: وقتی [[متوکل]] مولایم [[ابوالحسن]] امام هادی{{ع}} را [[زندانی]] کرد آمدم که از آن حضرت [[احوالپرسی]] کنم، زرافی که [[نگهبان]] بود به من نگاهی کرده دستور داد مرا پیش او ببرند. مرا بردند، گفت: حالت چطور است؟ گفتم: خوب. گفت: بنشین. من نشستم اما در [[فکر]] شدم که این چه کاری بود کردم! کاش نیامده بودم. در این موقع مردم را از اطراف خود متفرق نمود آنگاه روی به من کرده گفت: برای چه آمدهای؟ گفتم: کاری نداشتم! گفت: شاید آمدهای از حال مولایت بپرسی؟ گفتم: مولایم کیست؟ مولای من [[امیرالمؤمنین]] «[[متوکل]]» است.
| |
|
| |
| گفت: ساکت باش مولای تو مولای [[واقعی]] است، از من نترس من هم [[اعتقاد]] تو را دارم، گفتم: الحمدلله. گفت: میل داری آن حضرت را ببینی؟ گفتم: آری. گفت: [[صبر]] کن تا نامهرسان از خدمتش خارج شود. مدتی نشستم وقتی پیک خارج شد به [[غلام]] خود گفت: دست [[صقر]] را بگیر و او را داخل همان [[اطاق]] ببر که آن [[مرد]] [[علوی]] [[زندانی]] است و آن دو را تنها بگذار. مرا نزدیک اطاقی برده اشاره کرد داخل شو. دیدم [[امام]]{{ع}} روی حصیری نشسته جلو آن حضرت قبری را کندهاند. [[سلام]] کردم [[جواب]] داد و فرمود بنشین! بعد فرمود: برای چه آمدهای؟ عرض کردم: آمدم از حال شما مطلع شوم، باز چشمم که به [[قبر]] افتاد گریهام گرفت.
| |
|
| |
| فرمود: صقر [[گریه]] نکن آنها حالا گزندی به من نمیرسانند! گفتم: الحمدلله. بعد عرض کردم [[حدیثی]] از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نقل کردهاند که من معنی آن را نمیدانم، فرمود: چه [[حدیث]]؟ عرض کردم اینکه [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} فرموده است ایام را [[دشمن]] مدارید که با شما [[دشمنی]] خواهند ورزید، معنی این جمله چیست؟ فرمود: آری! ایام ما هستیم تا [[آسمان]] و [[زمین]] [[پایدار]] است! [[شنبه]] [[نام پیامبر]]{{صل}} است و یکشنبه اشاره به [[امیرالمؤمنین]]، [[دوشنبه]] حسن و حسین{{عم}} و سهشنبه [[علی بن الحسین]]{{ع}} و [[محمد بن علی]] و [[جعفر بن محمد]] و چهارشنبه [[موسی بن جعفر]] و [[علی بن موسی]] و محمد بن علی و من و [[پنجشنبه]] پسرم [[حسن بن علی]] و [[جمعه]] پسر پسرم که گروه [[حقجویان]] [[معتقد]] به او میشوند و او زمین را پر از [[عدل]] داد میکند، بعد از آنکه پر از [[ظلم و جور]] شده باشد.
| |
|
| |
| این است معنی ایام با آنها دشمنی نورزید در [[دنیا]]، که در [[آخرت]] با شما دشمنی خواهند کرد، بعد فرمود: [[خداحافظی]] کن و برو که بر تو نگرانم و اطمینانی نیست<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۵؛ خصال، ص۱۵۶.</ref>.
| |
|
| |
| در نکته [[تاریخی]] فوق [[تشکیلات]] تقیّهای [[امام هادی]]{{ع}} به وضوح دیده میشود. اولاً: زرافی که [[دربان]] [[متوکل]] است در تشکیلات مخفی امام عضویت دارد و ثانیاً با نگاهی توانسته [[شیعه]] امام هادی{{ع}} را بشناسد و تشخیص دهد و او را مخفیانه نزد حضرت برده و مسائلش را آزادانه پشت درهای بسته به مولایش منتقل کند. ثالثاً پستچی از طریق زرافی [[دربان]] ویژه [[متوکل]] نامههای [[شیعیان]] را میآورد و به حضور [[امام هادی]]{{ع}} میبرد که آن [[نامهها]] و [[جواب]] [[امام]] در تثبیت [[تشکیلات]] مخفی و تقیهای حضرت نقش بسزایی دارند. رابعاً: [[امام]] در نهایت [[احتیاط]] عمل میکند و این فرد [[شیعه]] را پس از [[ملاقات]] ضروری، به او میفرماید: «برو که در [[امان]] نیستی» تا [[تشکیلات]] حضرت آسیب نبیند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۴.</ref>.
| |
|
| |
| == [[امامت]] مع الواسطه ==
| |
| اوج [[خفقان]] [[عصر امام هادی]]{{ع}} ضرورتی را بر حضرت [[تحمیل]] کرد که ناچار شد [[نظام امامت]] معالواسطه را در [[جامعه]] پایهریزی کند. از [[زمان امام هادی]]{{ع}} امامت معالواسطه شکل گرفت، یعنی امام [[معصوم]] باب [[وکالت]] را به روی [[مردم]] باز کرد و [[نائب]] و [[وکیل]] بین مردم و امام واسطه شدند و [[مشکلات]] مردم از طریق وکیل به امام معصوم منتقل و [[جواب]] گرفته میشد.
| |
|
| |
| [[امام هادی]]{{ع}} با معرفی [[عثمان بن سعید]] و [[محمد بن عثمان]] به [[شیعیان]]، رابط [[موثق]] و مورد اعتمادی بودند که در [[بحرانهای سیاسی]] و خفقان [[حکومتی]] که امام در دسترس مردم نبود و [[پاسخگویی]] مستقیم به مشکلات شیعیان مقدور نبود، مسائل به [[نواب]] منتقل میگردید و بعد از اخذ جواب و [[تدبیر امور]] از طریق نائب به شیعیان عودت داده میشد و در عصر [[امامت حضرت عسکری]]{{ع}} باز این دو [[بزرگوار]] نائب و وکیل امام بودند و حدود شصت سال دوران [[نیابت]] آنها طول کشید.
| |
|
| |
| ضرورتی که باعث فتح باب نظام امامت معالواسطه بود، عمدتاً زمینهسازی عصر [[غیبت امام عصر]]{{ع}} بود. امام هادی{{ع}} و [[امام عسکری]]{{ع}} [[احساس]] میکردند که برای عصر [[غیبت حضرت مهدی]]{{ع}} باید فضاسازی و مقدمهچینی منطقی در جامعه صورت گیرد تا مردم به تدریج با [[ضرورت]] [[غیبت امام]] معصوم [[عادت]] کنند و مسئله [[غیبت]] و عدم دسترسی مردم به امام زمانشان خلقالساعه و [[غیر طبیعی]] جلوه نکند و لذا این وساطت و وکالت از زمان امام هادی{{ع}} شکل گرفت و بسیاری از مواقع امام پشت پرده مینشست و سؤالات شیعیان را بدون حضور مستقیم به شیعیان پاسخ میداد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۶.</ref>.
| |
|
| |
| == حذف منتصر از خلافت ==
| |
| [[متوکل عباسی]] بیشترین فشار ممکن را بر امام هادی{{ع}} و [[اولاد علی]]{{ع}} وارد آورد. فشارهایی که بر [[امام]] و [[علویون]] وارد آمد از تصور خارج است. برخی منابع میگویند که علویون آنقدر در [[زمان]] [[متوکل]] [[محنت]] کشیدند که گروهی از [[علویون]] تنها یک [[عبا]] داشتند و هر [[وقت]] مردی [[علوی]] یا زنی از [[علویان]] قصد خارج شدن از خانهاش را داشت آن را میپوشید، [[مردم]] نیز از [[ترس]] [[مجازات]] نیروهای [[متجاوز]] [[عباسی]]، [[جرأت]] ارتباط و کمکرسانی به آنان را نداشتند.
| |
|
| |
| [[محمد بن صالح الحسین]] به [[خواستگاری]] دختر [[عیسی بن موسی]] رفت، لکن پاسخ منفی شنید و [[عیسی]] به او گفت: به [[خدا]] [[دروغ]] نمیگویم تو را به خاطر نشناختن رد نمیکنم! چون که نسبی شریفتر و بالاتر از آن نمیشناسم و افتخاری است برای آنکه به این وصلت تن دهم اما بر [[جان]] و [[مال]] خود از متوکل میترسم<ref>امام هادی{{ع}} از شریف قرشی، ص۲۱۰.</ref>.
| |
|
| |
| [[مسلمانان]] در برههای از [[ارتباط با امامان]] و حتی [[سلام کردن]] به آنان اجتناب میکردند؛ زیرا [[عباسیان]] هر کس را به هر شکل برای [[اهلبیت]] و علویون احترامی قائل میشد به شدیدترین وجهی [[شکنجه]] میکردند. سختترین دوران برای علویان دوره [[حکومت]] متوکل بود که زهر در کامشان کرد. آنان را شکنجه داد و از [[جامعه]] پراکند تا آنجا که هر یک به گوشهای پناه جستند، برای آنکه از [[شر]] حکومت و [[زندان]] [[رهایی]] یابند.
| |
|
| |
| [[تقدیر الهی]] پایان عمر یک جلاد و هتاک و دیکتاتور را رقم زد، در اوج بدمستی و مجلس شراب و [[شهوت]] دست [[انتقام الهی]] از آستین درآمد و بزم [[لذت]] را به خاک و [[خون]] کشید. [[شمشیر]] سفارشی [[خلیفه]] به دست آجودان مخصوصش به هوا رفت و بر پیکر ننگین خلیفه و وزیرش فرود آمد و آنها را قطعهقطعه کرد.
| |
|
| |
| شب قبل از حادثه، [[منتصر]] پسر متوکل به مجلس پدر آمد، دید متوکل به [[فاطمه زهرا]]{{ع}} [[دشنام]] میدهد و به شکل مسخرهای نشسته و امیرالمؤمنین علی را شکلک درمیآورد، متکایی بر شکمش بسته، دستش را روی شکم گذاشته میگوید: «سلونی قبل ان تفقدونی» هیچ نگفت و رفت، فردایش [[خدمت]] [[امام هادی]]{{ع}} رسید، عرض کرد اگر کسی بشنود جدهات [[فاطمه]] [[زهرا]] را [[سب]] میکنند و از جدت علی [[تقلید]] میکنند [[تکلیف]] چنین کسی چیست؟ [[امام]] فرمود: باید آن سب کننده را کشت، واجبالقتل است.
| |
|
| |
| عرض کرد من دیشب شنیدم پدرم [[متوکل]] سب میکرد، من میروم و او را میکشم! حضرت فرمود: [[قاتل]] پدر عمرش کوتاه میشود. عرض کرد: من نمیخواهمچنین عمری را! آمد [[باغی]] ترک را با خود همدست کرد، شب ریختند به مجلس [[متوکل]]، او را با [[فتح بن خاقان]] وزیرش کشتند، پس از [[مرگ]] متوکل، [[منتصر]] به [[خلافت]] نشست او که فرزند و [[قاتل]] متوکل بود، نسبت به [[امیرمؤمنان]]{{ع}} و [[خاندان]] او اظهار علاقه میکرد و با [[علویان]] [[خوشرفتاری]] مینمود<ref>مأثر الإنافة، ج۱، ص۲۳۸.</ref>.
| |
|
| |
| منتصر سیاستی هوشمندانه و عادلانه در برابر علویان و [[شیعیان]] اهلبیت اتخاذ کرد، از جمله [[الطاف]] و [[اعمال]] خوب او میتوان موارد زیر را ذکر کرد:
| |
| ۱. بازگرداندن [[فدک]] به [[علویون]]. ۲. [[رفع ممنوعیت]] از [[اوقاف]] علویون و برگرداندن آنها به متولیان اصلی که [[اهلبیت]] بودند. ۳. برکنار کردن [[صالح بن علی]] [[والی مدینه]] که به علویون [[ستم]] میکرد و تعیین [[علی بن الحسین]] به جای او و سفارش بدین مضمون به او: تو را [[ولایت مدینه]] دادم تا به [[نیابت]] از من در [[حق]] خاندان [[ابوطالب]] [[نیکی]] کنی و خواستههای آنان را برآوردهسازی زیرا به آنان [[رنج]] و ستم فراوانی شده، این [[مال]] را بگیر و میان آنان و خانوادههایشان بر طبق [[شأن]] و منزلتشان تقسیم کن.۴. [[آزادی]] [[زیارت]] [[قبر امیرالمؤمنین]] در [[نجف]]. ۵-آزادی زیارت [[مرقد]] [[سید الشهداء]]<ref>دیوان بختری، ج۱، ص۶۲؛ کامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۱۶؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۰.</ref>.
| |
|
| |
| منتصر با کارهای پدر مخالف بود و آزاری به [[بنیهاشم]] نرساند و کسی را به [[قتل]] نرسانده و به [[زندان]] نیانداخت، ولی [[بهار]] آزادی و [[رهایی]] برای شیعیان و [[ملت]] [[مظلوم]] و [[مسلمان]] آن [[روز]] بیش از شش ماه دوام نیاورد! بیشتر [[مورخان]] معتقدند که منتصر به [[مرگ طبیعی]] از [[دنیا]] نرفت، بلکه او را [[مسموم]] کردند. [[ترکها]] از [[ترس]] آنکه مبادا از قدرتشان در [[دستگاه عباسی]] کاسته شود و آنان را نابود کنند و از صحنه [[قدرت]] دورشان سازند پیشدستی کردند و به [[ابن طیفور]] [[پزشک]] مخصوص [[خلیفه]] [[وعده]] ۳۰ هزار دینار [[رشوه]] دادند تا او را از پای درآورد. منتصر که [[بیمار]] بود تقاضای حجامت کرد و [[ابن طیفور]] [[خلیفه]] را با تیغی زهرآلود فصد کرد که منجر به [[مرگ]] او شد<ref>تاریخ الخلفا، ص۳۵۷.</ref>.
| |
|
| |
| چرا [[منتصر]] [[مسموم]] میشود؟ در حکومتهای [[خودکامه]] که [[حاکم ظالم]] خود را بر [[جان]] و [[مال]] و [[ناموس]] [[مردم]] [[تحمیل]] میکند همیشه افرادی در سطح بالای [[حکومت]] پیدا میشوند که چون شکمی از [[حرام]] پر کردهاند و [[لذت]] هرگونه خلاف و [[نامشروع]] را چشیدهاند، اگر ببینند به طور جدی قرار است در ساختار [[خلافت]] تغییری اساسی و بنیادی رخ دهد، فعالیتهای مرموز و پشت پرده خود را جهت متوقف کردن و [[سد]] راه صلاح و سداد به کار میبرند و از پشت خنجر میزنند.
| |
|
| |
| در مباحث گذشته نمونه این موارد را در [[تاریخ]] مشاهده کردیم. چرا [[معاویه دوم]] پس از ۴۰ [[روز]] [[مسموم]] شد؟ چرا [[عمر بن عبدالعزیز]] که [[اصلاحات]] بنیادین را در [[ساختار حکومت]] [[ظالمانه]] [[امویان]] شروع کرده بود مرموزانه به [[قتل]] رسید؟ و اینجا هم این سؤال مطرح میشود چرا [[منتصر]] پس از شش ماه حکومت که مردم [[رنجدیده]] و [[مظلوم]] [[جامعه اسلامی]] آرام آرام میخواستند طعم نفس کشیدن بیالتهاب را بچشند کشته میشود؟ طبیعی است که پشت پرده [[حکومتهای ظالم]]، گردانندگان طماعی هستند که دست پرورده خود حکومتهایند و آنها [[اجازه]] نمیدهند در روند [[کجی]] و [[انحراف]] [[حکومتها]] تغییری حاصل شود<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۷.</ref>.
| |
|
| |
| == نفوذ [[ترکها]] در [[خلافت عباسی]] ==
| |
| [[مأمون عباسی]] با [[برنامهریزی]] و [[درایت]] فوقالعادهای که داشت توانست تمام رقبای خود را از صحنه [[قدرت]] خارج کند و تمام آشوبهای داخلی را [[سرکوب]] نماید و این خصیصه درایت و [[کیاست]] در کمتر خلیفهای از [[خلفای عباسی]] پیدا میشد.
| |
|
| |
| پس از [[مرگ]] [[مأمون]] خلافت به [[معتصم]] رسید، معتصم برای برقرار کردن [[امنیت]] در قلمرو وسیع [[عباسیان]] و سرکوب آشوبهای بزرگ و شورشهای خطرناکی که از اطراف به وجود آمده بود، نیازمند سپاهی نیرومند و یارانی [[فداکار]] بود، درحالیکه [[ایرانیان]] و [[اعراب]] حاضر نبودند با او [[همکاری]] لازم را داشته باشند و از وی [[پشتیبانی]] کنند؛ لذا معتصم به عنصر ترک روی آورد و مصیبتی جدید در کنار اعراب و ایرانیان به وجود آورد.
| |
|
| |
| در آغاز [[خلافت معتصم]] [[سپاهیان]] ایرانیاش بر وی شوریدند و خواستند [[عباس بن مأمون]] را که از طرف [[مادری]] [[ایرانی]] بود به [[خلافت]] بردارند، این رویداد [[معتصم]] را به شدت بیمناک کرد و چون خود از [[مادری]] ترک نژاد بود، در سطحی گسترده به [[استخدام]] [[غلامان ترک]] پرداخت تا از [[شر]] [[آشوبگران]] [[ایرانی]] و [[عرب]] در [[امان]] بماند. به گفته [[مسعودی]] [[معتصم]] با علاقهمندی غلامان ترک را میخرید و چهار هزار تن از آنان را فراهم کرد و اقسام دیبا و کمربند و [[زیور]] طلا به آنان پوشانید و [[لباس]] آنان را از دیگر سپاهیان جدا کرد.
| |
|
| |
| با ورود [[ترکان]] به [[دستگاه خلافت]] [[رقابت]] شدیدی میان آنان و دو عنصر عرب و ایرانی پدید آمد. چندان که [[بغداد]] کانون [[توطئهها]] و دسیسههای آنان گردید و چون ترکان مردمی جنگنجو و [[دلاور]] و گستاخ و [[بیباک]] بودند و از [[تمدن]] و [[شهرنشینی]] که لازمهاش [[دوستداری]] زادگاه و نیاکان است به دور بودند، معتصم همچنان از آنان [[حمایت]] میکرد و [[نگهبانان]] خاص خود را از آنان برگزید و [[مناصب]] مهم را به آنان سپرد.
| |
|
| |
| [[ترکها]] با [[تسلط]] بر دستگاه خلافت [[رفتار]] خشونتآمیزی با [[مردم]] در پیش گرفتند، در بازارها و کوچههای تنگ اسب میتاختند و [[کودکان]] و [[ضعیفان]] و پیرزنان را لگدکوب میکردند و [[زنان]] را به [[زور]] به [[انحراف]] میکشیدند؛ لذا برخلاف [[انتظار]] معتصم که برای مقابله با [[نفوذ]] روزافزون [[ایرانیان]] و [[اعراب]] [[غلامان]] و مزدوران ترک را بالا کشیده بود، آشکار شد که [[درمان]] خطرناکتر از [[درد]] گشته است. افزایش تعداد این محافظان مهاجم و رفتار ناهنجارشان با مردم آنقدر تحملناپذیر شد که مردم بغداد به معتصم [[شکایت]] بردند<ref>تاریخ الخلفا، ص۲۳۳.</ref>.
| |
|
| |
| مردم از [[ستمکاری]] و دستدرازی آنها نالیدند و بر ضدشان [[مسلح]] شدند و عدهای از آنها را به [[قتل]] رساندند. بعضی نیز نزد معتصم رفتند و گفتند: اگر ترکان را از بغداد بیرون نبری با تو خواهیم جنگید! پرسید: چگونه با من میجنگید؟ گفتند با [[آه]] [[سحرگاه]]! معتصم گفت من [[طاقت]] آن را ندارم. اینگونه برخوردها معتصم را بر آن داشت تا پایتخت را از بغداد بیرون برد و شهری جدید برای مقر [[حکومت]] خود و سکونت [[ترکان]] بسازد.
| |
|
| |
| به همین خاطر [[معتصم عباسی]] وقتی دید که [[بردگان]] و [[ترکها]] و بربرها و قبطیها در [[ارتش]] پایتخت [[بغداد]] بیش از حد شدهاند و با [[مردم]] به [[خشونت]] [[رفتار]] کرده و در برابر آنها [[رفتار]] پسندیدهای ندارند، دستور به ساختن [[سامرا]] داد و مرکز [[خلافت]] را به منظور انتقال این [[ارتش]] به آنجا منتقل نمود و خود رسماً در سال ۲۲۰(هـ. ق) به آنجا منتقل شد و سران ارتش را در این پایتخت جدید مستقر ساخت<ref>امام مهدی، ص۵۶.</ref>.
| |
|
| |
| پس از آنکه [[معتصم]] در سامرا ساکن شد با خیالی [[آسوده]] [[ترکان]] را به خود نزدیک کرد و [[مناصب]] مهم و [[فرماندهی سپاه]] را به آنان واگذاشت و پای آنها را به میدان [[سیاست]] باز کرد و [[اعراب]] و [[ایرانیان]] را پسراند.
| |
|
| |
| پس از [[مرگ]] معتصم و روی کار آمدن [[واثق]] این [[نفوذ]] [[ترکها]] چشمگیرتر شد. واثق هم در سال ۲۳۲ (هـ. ق) درگذشت و برای خود [[جانشین]] تعیین نکرد. ازاینرو رقابتی چشمگیر میان [[سرداران ترک]] و [[رجال]] [[دولت عباسی]] برای تعیین و [[انتخاب خلیفه]] دلخواه خویش فراهم شد. در این میان، [[عباسیان]] به [[محمد بن واثق]] و ترکان به [[جعفر بن معتصم]] [[راغب]] بودند. سرانجام ترکان نامزد خود را با [[لقب]] «[[المتوکل]] علی ا.».. به خلافت رساندند. آنچه درخور توجه است اینست که ترکان برای اولین بار در [[تعیین خلیفه]] یعنی بالاترین و مهمترین [[قدرت]] [[دنیای اسلام]] [[دخالت]] کردند و موفق شدند شخص مورد نظر خود را بر [[مسند]] خلافت بنشانند.
| |
|
| |
| از سال ۲۳۲ تا ۳۳۰ (هـ. [[ق]]) عصر نفوذ ترکان است. از سال ۲۳۲(هـ. ق) با کنار رفتن ایرانیان و اعراب از دستگاههای [[حکومتی]] ترکان وارد دربار خلافت شده و تمام امور را به دست گرفتند. از ویژگیهای این عصر که دوره تفوق ترکان است اینکه ترکان نه دارای پیوند [[فکری]] با [[خلیفه]] بودند و نه دارای [[فرهنگ]] و [[تمدن]] خاصی بودند یعنی مشخصههای اعراب و ایرانیان را نداشتند و یک [[قوم]] [[جنگجو]] و [[بیابانگرد]] بودند که معتصم آنها را به سامرا کشاند و سامرا کلاً ترکنشین شد.
| |
|
| |
| از سال ۲۳۲ (هـ. ق) که [[متوکل]] به خلافت نشست حتی انتخاب خلیفه هم به دست [[ترکان]] افتاد و [[متوکل]] را آنان [[انتخاب]] نمودند و هرگونه [[امر و نهی]] به [[خلیفه]] را برای خود جایز شمردند. در این دوره چند مشخصه شکل گرفت: ۱. [[قدرت]] [[خلفا]] رو به [[ضعف]] و [[ناتوانی]] رفت. ۲. قلمرو [[خلافت عباسیان]] در [[تهدید]] تجزیه و تشکیل [[نظام]] [[ملوک الطوایفی]] قرار گرفت. ۳. [[بحران]] و [[آشوب]] در اثر [[شدت عمل]] [[سیاسی]] [[ترکان]] تشدید شد. ۴. [[رقابت]] بر سر [[قدرت]] به اوج رسید.
| |
|
| |
| [[متوکل]] به [[تأیید]] [[ارتش]] و [[فرماندهان]] ترک پرداخت، در نتیجه مناقشه و درگیری شدید میان ارتش و نظام [[بوروکراسی]] [[حاکم]] بر [[کشور اسلامی]] پیش آمد. ارتش ترک از وجود دو [[فرمانده]] [[خشن]] و [[بیباک]] به نامهای وصیف و ایتاخ برخوردار بود. رؤسای [[دیوان]] دبیران و هیئت [[وزرا]] افرادی چون [[احمد بن ابی داوود]] [[رئیس]] دیوان عالی [[کشور]]، ابن زیات [[وزیر]] [[مشاور]] و [[احمد بن ابی خالد]] نخستوزیر بودند. برخورد و درگیری میان [[اهل]] قلم و [[اصحاب]] [[شمشیر]] و قدرت اجتنابناپذیر مینمود.
| |
|
| |
| [[متوکل عباسی]] میکوشید تا [[نفوذ]] [[ترکها]] را که از حدود خود فراتر رفته بود و با [[منافع]] [[خلیفه]] اصطکاک داشت محدود سازد؛ لذا ایتاخ یکی از دو فرمانده پر نفوذ ارتش در سال ۲۳۴ (هـ. ق) به اشاره خلیفه کشته شد و متوکل توانست [[املاک]] و مستغلات فرمانده دیگر یعنی وصیف را در [[اصفهان]] [[مصادره]] کند.
| |
|
| |
| متوکل در راستای [[رهایی]] از نفوذ فوقالعاده ترکها به [[حکم]] [[ضرورت]] سیاسی به اقدامی تازه دست زد تا خود را در یک منطقه [[عربی]] اسکان دهد و به وسیله [[قبایل عرب]] [[محافظت]] شود؛ لذا کوشید پایتخت خود را در سال ۲۴۴ (هـ. ق) به [[دمشق]] نقل مکان دهد ولی این طرح هم موفق نشد و با [[شکست]] مواجه گردید؛ زیرا ترکها او را مجبور به بازگشت به [[سامرا]] نمودند.
| |
|
| |
| فرماندهان ترک با تاکتیکی ماهرانه توانستند [[منتصر]] پسر متوکل را به خود جلب کنند، [[سیاست]] متوکل از درون دربار مواجه با یک موج بسیار [[قوی]] به [[رهبری]] پسرش منتصر بود. ترکها توانستند او را ذخیره پتانسیل [[مبارزه سیاسی]] خود قرار دهند. از طرفی منتصر خود کانون جذب [[مخالفین]] [[رژیم]] خلیفه گردید به گونهای که طیف وسیعی از ترکها و [[علویون]] را دربرمیگرفت. فرماندهان ترک وقتی [[احساس]] کردند که خلیفه به زودی ضربه کوبندهای بر آنها وارد خواهد آورد قبل از آنکه [[شام]] سیاه را به چشم ببینند [[روز]] روشن را بر [[خلیفه]] شام سیاه کردند و با [[ائتلاف]] [[منتصر]] و [[ترکها]]، [[متوکل]] و وزیرش را به [[قتل]] رساندند و منتصر به [[خلافت]] رسید.
| |
|
| |
| با کشته شدن متوکل افق جدیدی از روند حرکت و [[سیر]] [[خلافت عباسیان]] گشوده گردید. یعنی [[فرماندهان]] ارتشی ترک بر طبق [[تمایلات]] خود خلیفهای را [[انتخاب]] کرده، سپس به قتل رسانده و یا [[عزل]] میکردند. [[دستگاه خلافت]] یک کاریکاتور بود، همهکاره سران [[ارتش]] یعنی ترکها بودند که عزل و نصب میکردند، [[خلفا]] را میکشتند یا تقویت میکردند. اینها [[قدرت]] را از [[خلفای عباسی]] گرفته بودند و به هر شکلی که میخواستند [[خلیفه]] را میچرخاندند.
| |
|
| |
| در سال ۲۳۲ تا ۲۴۷ (هـ. ق) که متوکل خلافت کرد پس از مرگش توسط ترکها میبایستی ظاهراً فرزند بزرگ متوکل به جای پدر بنشیند، ولی اینها گفتند فرزند کوچکش منتصر بر [[مسند]] خلافت تکیه دهد، پس از ۶ ماه که منتصر خلافت کرد در سال ۲۴۸ (هـ. ق) [[مستعین]] را روی کار آوردند، ۴ سال خلیفه بود مجبور شد خود را [[خلع]] کند و الا کشته میشد. پس خلفای عباسی فقط ابزار دست بودند، تعیین کننده در عزل و نصب خلفای عباسی سه دسته بودند [[مصریها]]، ترکها و [[مغربیها]] که عمدتاً ترکها پیشرو بودند.
| |
|
| |
| گفته شده: {{عربی|خَلِيفَةٌ فِي قَفَصٍ بَيْنَ وَصِيفٍ وَ بُغَا *** يَقُولُ مَا قَالَا لَهُ كَمَا تَقُولُ الْبَبْغَاءُ}} خلیفه در قفسی میان وصیف و بغا [[زندانی]] است طوطیوار آنچه را آنها به او میگویند میگوید<ref>مروج الذهب، ج۴، ص۶۱.</ref>.
| |
|
| |
| آنچه که در [[زمان]] مستعین رخ داد اینکه وی با حالت [[قهر]] و [[غضب]] از [[تمرد]] و [[عصیان]] ترکها و [[موالی]] به [[بغداد]] رفت، ترکها گروهی را به بغداد فرستادند تا از وی [[عذرخواهی]] کرده و تقاضا کنند که به [[سامرا]] برگردد ولی مستعین تقاضای آنان را نپذیرفت. ترکها بلافاصله در سامرا با [[معتز]] [[بیعت]] کرده و معتز [[برادر]] خود «ابی احمد موفق» فرزند متوکل را به [[فرماندهی]] [[جنگ]] با مستعین برگزید و به او [[اختیارات]] تام داد و [[تدبیر]] و [[سیاست]] [[کشور]] را به کلباتکین ترک واگذار کرد.
| |
|
| |
| موفق هم با پنجاه هزار نفر ترک و [[قبطی]] و دو هزار [[بربر]] به سوی [[بغداد]] حرکت کرد و بغداد را محاصره نمود و محاصره را چند ماه ادامه داد و [[بلا]] و [[بدبختی]] را به اوج رسانیده و [[کشتار]] را از حد گذراند و کاری بر سر [[مردم]] [[بغداد]] آورد که به مردار خوردن افتادند و درگیریهایی بین دو دسته پیش آمد که در یکی از آنها بیش از دو هزار نفر از مردم بغداد کشته شدند و [[ضعیف]] و [[ناتوان]] گشتند و کار [[معتز]] بالا گرفت و سرانجام [[مستعین]] از [[مقام]] خود [[سقوط]] کرد و استعفا داد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۳۳۱.</ref>.
| |
|
| |
| عصر [[حیات]] سه [[امام]] [[بزرگوار]] [[شیعه]] یعنی [[امام نهم]] و دهم و یازدهم از خفقانآورترین دوران حیات [[ائمه]] است که هم مدت عمر کوتاهی داشتند و هم [[روایات]] از این بزرگواران بسیار کم رسیده و این هم به جهت [[خفقان]] فوق [[تصوری]] است که از ناحیه [[طواغیت]] زمانه به آنها وارد شده است. به ویژه در [[عصر امام هادی]]{{ع}} که اوجگیری [[سلطه]] [[ترکها]] را شاهدیم، از طرفی فشار [[خلفا]] و از طرف دیگر [[قساوت قلب]] ترکها، [[امام هادی]]{{ع}} را زیر منگنه [[سیاسی]] خاصی قرار داده بودند. در این دوران همزمان با [[سلطه ترکان]] است که [[تضعیف]] [[قدرت اسلام]] را مشاهده میکنیم.
| |
|
| |
| وقتی معتز به [[خلافت]] نشست [[خواص]] را گرد آورد و گفت: ستارهشناسان را بیاورند و بگویند تا کی خواهد زیست و خلافتش تا چند خواهد بود! یکی از ظریفان مجلس گفت: من بهتر از ستارهشناسان از مدت عمر و خلافت وی خبر دارم! گفتند: چند است؟ گفت: هرچه [[ترکان]] خواهند و همه را [[خنده]] گرفت. معتز از ترکان بیمناک بود، از دید او بغای کوچک از همه آنها خطرناکتر مینمود و [[عاقبت]]، خلافت و جانش بازیچه ایشان شد.
| |
|
| |
| [[ابن اثیر]] گوید: گروهی از ترکان بر وی وارد شدند و پایش را گرفتند و تا در [[اطاق]] کشیدند و سر و [[تنش]] را با چماقها کوبیدند و پیرهنش را دریدند و در حیاط [[خانه]] در [[آفتاب]] نگه داشتند و [[گرما]] چنان بود که پایش را بر [[زمین]] نتوانست نگه دارد. پایی میگذاشت و پایی برمیداشت و [[ترکها]] سیلیاش میزدند و او چهره خویشتن را از سیلی به دست میپوشید، آنگاه ابن ابی الشوارب و جمعی دیگر را آوردند و همه را [[شاهد]] خلع وی گرفتند و [[صالح بن وصیف]] را نیز شاهد کردند که [[جان]] [[معتز]] و مادر و فرزند و خواهرش در [[امان]] است، معتز را به شخصی سپردند تا [[شکنجه]] کند و سه [[روز]] آب و غذا را از او ممنوع کردند. جرعه آبی خواست ندادند! آنگاه وی را به سردابی بردند و در آن را با خشت و گچ گرفتند یعنی [[زنده به گور]] کردند<ref>تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۷۵.</ref>.
| |
|
| |
| این جزای مردی است که [[امام هادی]]{{ع}} را با [[قساوت]] به [[شهادت]] میرساند و [[حریم]] [[حجت الهی]] و [[ولی خدا]] را [[رعایت]] نکرده و در [[مجازات]] دنیاییش به این [[رسوایی]] [[مکافات]] میشود و سرآغاز [[عقوبت]] آخرتیش میگردد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۹۳.</ref>.
| |
|
| |
| == شهادتش به دست [[معتز]] ==
| |
| [[خلفای جور]] و [[حکام]] [[خودکامه]] [[عباسی]] [[چشم]] دیدن [[حضرت هادی]]{{ع}} را نداشتند. [[امام]] با شش تن از [[خلفای عباسی]] به نامهای:
| |
| # [[معتصم]]
| |
| # [[واثق]]
| |
| # [[متوکل]]
| |
| # [[منتصر]]
| |
| # [[مستعین]]
| |
| # معتز همعصر بود.
| |
|
| |
| تقریباً همه آنها تصمیم به [[قتل]] حضرت داشتند و در [[تدارک]] خاموش کردن [[نور الهی]] بودند، ولی به لحاظ مسائل [[سیاسی]] که در زمانشان رخ میداد مجال این [[جنایت]] هولناک را نداشتند. در بین این [[خلفا]] شاید پلیدتر از متوکل نتوان پیدا کرد. متوکل با آن پرونده سیاه و مبتذلش که در صفحات قبل بحث شد روزی تصمیم به قتل [[امام هادی]]{{ع}} گرفت ولی دعای حضرت او را از ورطه قتل [[نجات]] داد.
| |
|
| |
| [[ابوسعید]] [[سهل بن زیاد]] گفت: روزی که در [[خانه]] [[ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائیل]] کاتب بودیم صحبت میکرد سخن به حضرت هادی رسید. گفت: من جریانی را برایت نقل میکنم که پدرم برای من نقل کرده. پدرم گفت: من کاتب معتز بودم با او وارد خانهای شدم دیدم متوکل روی تخت نشسته معتز [[سلام]] کرده ایستاد! من هم پشت سر او ایستادم، قبلاً هر [[وقت]] معتز وارد میشد، متوکل به او [[احترام]] میگذاشت و دستور نشستن میداد ولی آن [[روز]] معتز مدتی سر پا ایستاد، مرتب پاهای خود را جابجا میکرد و متوکل [[اجازه]] نشستن نمیداد.
| |
|
| |
| دیدم چهره متوکل پیوسته [[تغییر]] میکند و رو به طرف [[فتح بن خاقان]] کرده گفت: همین است کسی که دربارهاش آن حرفها را میزنی، این سخن را مرتب تکرار میکرد. فتح بن خاقان نیز او را تسکین میداد، میگفت: این حرفها [[دروغ]] است ولی متوکل بیشتر [[خشمگین]] میشد و میگفت به [[خدا]] این ظاهرساز [[کافر]] را خواهم کشت که [[ادعای دروغ]] میکند و بر [[سلطنت]] من خرده میگیرد. در این موقع دستور داد چهار نفر از اهالی [[خزر]] برایم حاضر کن! مأموران حاضر شدند. به هر کدام شمشیری داد به آنها دستور داد وقتی [[حضرت هادی]] وارد شد با [[شمشیر]] به او حمله کنند.
| |
|
| |
| با خود میگفت به [[خدا]] قسم پس از کشتن بدنش را [[آتش]] میزنم. من پشت سر [[معتز]] ایستاده بودم. در پناه پرده! در همین موقع حضرت [[ابوالحسن]] [[امام هادی]] وارد شد، مأمورین پیش او دویده گفتند: آمد! من دیدم [[امام]] در موقع آمدن لبهایش به دعایی تکان میخورد و هیچ [[ناراحتی]] و وحشتی ندارد تا [[متوکل]] چشمش به [[امام]] افتاد خود را از تخت به زیر انداخت و خود را به آن حضرت رساند. دست و پیشانی امام را بوسید در حالی که [[شمشیر]] در دست داشت میگفت: آقا یابن [[رسول الله]] ای بهترین [[خلق]] [[خدا]] [[پسر عمو]] و مولایم یا ابا[[الحسن]]. امام{{ع}} میفرمود: چه شده؟ مرا ببخش از این جریان! متوکل گفت: آقا چه چیز موجب تشریف فرمایی شما در این موقع گردیده؟ فرمود: پیکی از طرف شما آمده و گفت: متوکل شما را میخواهد!
| |
|
| |
| متوکل گفت: [[دروغ]] گفته زنازاده تشریف ببرید آقا بعد روی به حاضرین نموده گفت: فتح و تو عبیدالله همچنین شما [[معتز]] از آقا و مولای خود مشایعت کنید. تا چشم چهار نفر اهالی [[خزر]] به آن حضرت افتاد به [[سجده]] افتادند. پس از رفتن امام، متوکل آن چهار نفر را خواست و از مترجم تقاضا کرد گفتار آنها را [[ترجمه]] کند. آنگاه پرسید: برای چه دستوری که دادم [[اجرا]] نکردید؟ گفتند: از [[ترس]] زیرا دیدیم اطراف ایشان را صد نفر شمشیرزن گرفته که میترسیدیم به آنها نگاه کنیم. این [[وحشت]] موجب انجام ندادن دستور شد. در این موقع رو به طرف فتح بن خاقان کرده گفت: این هم [[دوست]] تو، بعد به صورت فتح خندید او هم به صورت متوکل لبخندی زد. گفت: خدا را [[سپاس]] که چهره او را درخشان نمود و حجتش را [[نورانی]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۹۷.</ref>.
| |
|
| |
| قبلاً اشاره شد که معتز [[جوانی]] خام و بیاعتقاد نسبت به تمامی [[ارزشها]] بود او در سن ۱۸ سالگی توسط [[ترکها]] به [[خلافت]] رسید، معتز نسبت به [[امام هادی]]{{ع}} چون پدرش متوکل کینهای [[قلبی]] را در [[دل]] داشت و چون خیلی [[جوان]] بود از [[تعقل]] و [[تدبر]] و [[دوراندیشی]] به دور بود؛ لذا نقشه پدرانش را مبنی بر [[شهادت]] [[حضرت هادی]]{{ع}} به اجرا درآورد.
| |
|
| |
| اصح نقل [[تاریخ]] این است که امام توسط [[معتز]] به [[شهادت]] رسیده است «گرچه [[اعیان الشیعه]] مینویسد: [[معتمد عباسی]] [[امام هادی]]{{ع}} را [[شهید]] کرده ولی [[مسعودی]] [[معتقد]] است به دست معتز به شهادت رسیده» [[کینه]] معتز نسبت به امام هادی{{ع}} آنچنان بود که در کتاب [[دلایل]] به نقل از [[علامه اربلی]] مینویسد: پس از آنکه امام هادی{{ع}} را [[مسموم]] نمودند، تمام [[اموال]] و موجودی آن حضرت را به [[غارت]] بردند و [[امام عسکری]]{{ع}} را خبر نمودند، [[امام]] امر کرد درها را بستند و [[دربان]] را که از طرف [[بنیعباس]] بوده خواست و یک یک آنچه را برده بودند مطالبه فرمود تا همه را بازآوردند و هیچ چیز از اثاثیه لازم تلف نشد<ref>کشف الغمه، ج۳، ص۲۹۴.</ref>.
| |
|
| |
| امام عسکری{{ع}} در [[شهادت]] پدر بزرگوارش یخه چاک کرد. وقتی به او [[اعتراض]] شد که چرا؟ فرمود: [[موسی]] وقتی برادرش [[هارون]] فوت کرد یخه پاره کرد، [[امام سجاد]] هم در مجلس [[شام]] بر [[منبر]] یخه پاره کرد. پس از [[شهادت امام هادی]]{{ع}} [[معتز]] برادرش [[ابواحمد]] را [[مأمور]] کرد تا بر جنازه امام [[نماز]] بخواند، وقتی که [[جمعیت]] زیادی گرد آمدند غلامی از [[حرم]] و اندرون [[خانه]] خارج شد و پس از مدتی [[امام حسن عسکری]]{{ع}} با سر برهنه و [[جامه]] چاکزده از اندرون وارد [[صحن]] خانه شدند، ناگاه تمام جمعیت به [[احترام]] آن حضرت بیاختیار از جا برخاستند و [[فرزندان]] [[خلیفه]] برای عرض [[تسلیت]] نزدیک آمده و تسلیت عرض کردند و پس از آنها سایر [[مردم]] آمدند، آن حضرت نزدیک درب اندرون بر [[زمین]] قرار گرفتند و تا مدتی که ایشان نشسته بودند ابدأ صدایی و گفتگویی شنیده نمیشد و از آن جمعیت زیاد جز صدای [[عطسه]] و سرفه به گوش نمیرسید. بعداً جنازه [[مقدس]] [[امام هادی]]{{ع}} [[تشییع]] شد و در خانه خود حضرت [[دفن]] نمودند.
| |
|
| |
| امام هادی{{ع}} این [[منزل]] را از [[دلیل بن یعقوب نصرانی]] خریداری نمود و در همان منزل [[رحلت]] فرمود و در همانجا در وسط خانه مدفون شد. امام هادی{{ع}} فقط یک [[زن]] کنیزی داشتند «به نام [[سمانه]]»، زن [[نکاح]] نداشته و اولادش سه پسر و یک دختر بوده<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۹۸.</ref>.
| |
|
| |
|
| == منابع == | | == منابع == |