عقل در عرفان اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۹: خط ۹:
پیش از آن‌که «مراتب عقل نظری و عملی» را بیان کنیم، باید مقدماتی را با عناوین «کاربردهای عقل فعال»، «عقل اول و [[عقول]] ده‌گانه»، «[[اتحاد]] [[عاقل]] و معقول» و «[[عقل نظری]] و عقل عملی» از نظر بگذرانیم.
پیش از آن‌که «مراتب عقل نظری و عملی» را بیان کنیم، باید مقدماتی را با عناوین «کاربردهای عقل فعال»، «عقل اول و [[عقول]] ده‌گانه»، «[[اتحاد]] [[عاقل]] و معقول» و «[[عقل نظری]] و عقل عملی» از نظر بگذرانیم.


== کاربردهای عقل فعال ==
=== کاربردهای عقل فعال ===
عنوان «عقل فعال» چندین کاربرد دارد:
عنوان «عقل فعال» چندین کاربرد دارد:
# عقل اول یا معلول اول که اولین مخلوق [[حق‌تعالی]] است.
# عقل اول یا معلول اول که اولین مخلوق [[حق‌تعالی]] است.
خط ۱۸: خط ۱۸:
بنابراین نسبت «عقل فعال» با «چشم نفس ناطقه» همانند نسبت «خورشید» با «چشم» است. ما در پرتو [[نور]] شمس دیدنی‌ها را می‌بینیم و [[ادراک]] می‌کنیم؛ نفس ناطقه نیز در پرتو خورشیدِ عقلِ فعال می‌بیند و می‌فهمد. عقل فعال دم‌به‌دم در حال فیضان نور و تشعشع است و نفوس ناطقه به اقتضای این نور ادراک می‌کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۸۳، ۵۸۴.</ref>.
بنابراین نسبت «عقل فعال» با «چشم نفس ناطقه» همانند نسبت «خورشید» با «چشم» است. ما در پرتو [[نور]] شمس دیدنی‌ها را می‌بینیم و [[ادراک]] می‌کنیم؛ نفس ناطقه نیز در پرتو خورشیدِ عقلِ فعال می‌بیند و می‌فهمد. عقل فعال دم‌به‌دم در حال فیضان نور و تشعشع است و نفوس ناطقه به اقتضای این نور ادراک می‌کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۸۳، ۵۸۴.</ref>.


پس عقل فعال به «عقل اول» و «عقل دهم» و «تک‌تک [[عقول]] مفارق» گفته می‌شود<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۳۳ و ۱۳۴.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۲۹.</ref>
پس عقل فعال به «عقل اول» و «عقل دهم» و «تک‌تک [[عقول]] مفارق» گفته می‌شود<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۳۳ و ۱۳۴.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۲۹ ـ ۲۳۰.</ref>


== عقل اول و عقول ده‌گانه ==
==== عقل اول و عقول ده‌گانه ====
[[خداوند]] به [[رسول الله]] رتبه تأثیر در عالم انفاس و [[ارواح]] و رتبه فاعلیت داد؛ او صادر اول و معطی کمال کل [[اهل]] عالم و [[واسطه فیض]] است و جمیع ارواح و مظاهر آنها از [[نور]] او وجود یافته‌اند؛ عقل اول، نخستین مرتبه ظهور [[حقیقت]] محمدی{{صل}} یا صادر اول و [[روح]] جناب [[پیامبر]]{{صل}} است. پیامبر{{صل}} در دو [[حدیث]] می‌فرماید: {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}}<ref>محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۹۷. علامه حسن‌زاده از استاد شعرانی درباره {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}} می‌پرسد که حضرت از پدری به نام عبدالله و مادری به نام آمنه متولد شد؛ چگونه از {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}} سخن می‌گوید؟! استاد شعرانی در جواب فرمود که آن حضرت در این‌گونه احادیث از سیر عروجی‌اش خبر می‌دهد؛ یعنی همین آقازاده‌ای که از مادر و پدری خاص در این دنیا متولد شده است، در عروج به جایی می‌رسد که می‌فرماید: «عقل و اولین مخلوق خدا هستم»؛ یعنی به او پیوستم و اتحاد تعلقی پیدا کردم و همه انبیاء هم در عروج از مشکات حضرت ایشان بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۲، ۵۳)</ref>؛ {{متن حدیث|أَوَلُّ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي}}<ref>محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵۴، ص۳۰۹.</ref>؛ مراد از «نور» و «روح» به قرینه «خَلَق» عقل اول است {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ وَ أَنَا الْعَقْلُ}}<ref>در حدیثی از امام صادق{{ع}} روایت شده است: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ}}؛ «خدای عزّوجلّ عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق از روحانیین است». (صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، ج۱، ص۲۲۳) و از حضرت رسول{{صل}} نقل شده است: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ}}؛ «خداوند عقل را از نوری که در پیشینه علم خودش گنجی نهفته بود، بیافرید». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۱۰۷)
[[خداوند]] به [[رسول الله]] رتبه تأثیر در عالم انفاس و [[ارواح]] و رتبه فاعلیت داد؛ او صادر اول و معطی کمال کل [[اهل]] عالم و [[واسطه فیض]] است و جمیع ارواح و مظاهر آنها از [[نور]] او وجود یافته‌اند؛ عقل اول، نخستین مرتبه ظهور [[حقیقت]] محمدی{{صل}} یا صادر اول و [[روح]] جناب [[پیامبر]]{{صل}} است. پیامبر{{صل}} در دو [[حدیث]] می‌فرماید: {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}}<ref>محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۹۷. علامه حسن‌زاده از استاد شعرانی درباره {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}} می‌پرسد که حضرت از پدری به نام عبدالله و مادری به نام آمنه متولد شد؛ چگونه از {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي}} سخن می‌گوید؟! استاد شعرانی در جواب فرمود که آن حضرت در این‌گونه احادیث از سیر عروجی‌اش خبر می‌دهد؛ یعنی همین آقازاده‌ای که از مادر و پدری خاص در این دنیا متولد شده است، در عروج به جایی می‌رسد که می‌فرماید: «عقل و اولین مخلوق خدا هستم»؛ یعنی به او پیوستم و اتحاد تعلقی پیدا کردم و همه انبیاء هم در عروج از مشکات حضرت ایشان بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۲، ۵۳)</ref>؛ {{متن حدیث|أَوَلُّ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي}}<ref>محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵۴، ص۳۰۹.</ref>؛ مراد از «نور» و «روح» به قرینه «خَلَق» عقل اول است {{متن حدیث|أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ وَ أَنَا الْعَقْلُ}}<ref>در حدیثی از امام صادق{{ع}} روایت شده است: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ}}؛ «خدای عزّوجلّ عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق از روحانیین است». (صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، ج۱، ص۲۲۳) و از حضرت رسول{{صل}} نقل شده است: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ}}؛ «خداوند عقل را از نوری که در پیشینه علم خودش گنجی نهفته بود، بیافرید». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۱۰۷)
بسیاری از دانشمندان پیش از اسلام می‌گویند «عقل» مبدأ عالَم است؛ این عقل یعنی علم، شعور و ادراک. عقل، جهان را می‌گرداند و پشتوانه عالَم، عقل است. البته این عقل با عقلی که الان بین ما رایج است، تفاوت دارد؛ این، اشتراک لفظ است و نباید ما را به اشتباه بیندازد؛ دسته‌ای از دانشمندان از این حقیقت به «عشق» تعبیر کرده‌اند؛ از این‌رو باید اصطلاحات را بدانیم. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۴۹)</ref>؛ [[پیامبر]]{{صل}} در این‌گونه [[احادیث]] به مقامی از مقامات خود اشاره کرده است و در حقیقت [[مقام]] او فوق مقام عقل، یعنی صادر اول است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۱۷ و همو، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۹.</ref> و عقل بیان مرتبه نهایی مقامات او نیست، بلکه بیان یکی از عالی‌ترین مراتب است<ref>شرح دفتر دل، ج۲، ص۲۰، ۲۱.</ref>. مفارقات تعلّق تدبیری و تکمیلی دارند و از هیچ چیز بریده نیستند و به این معنا مفارق و به همه متصل و مرتبطند؛ عقل دهم و عالم [[اله]] به [[حقایق]] [[جان‌ها]] ارتباط دارند و هر نفسی که مستعد است، از آنجا می‌گیرد؛ آنجا دریاست و اینها ([[نفوس]]) جدول‌ها و نهرها هستند و هر جدول و نهری که به دریا متصل است، آب حیاط، یعنی [[علم]] را از آنجا دریافت می‌کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۵۹. «الهی! نهرْ بحر نگردد، ولی تواند با وی پیوندد و جدولی از او گردد». (حسن حسن‌زاده آملی، الهی‌نامه، ص۱۶)</ref>.
بسیاری از دانشمندان پیش از اسلام می‌گویند «عقل» مبدأ عالَم است؛ این عقل یعنی علم، شعور و ادراک. عقل، جهان را می‌گرداند و پشتوانه عالَم، عقل است. البته این عقل با عقلی که الان بین ما رایج است، تفاوت دارد؛ این، اشتراک لفظ است و نباید ما را به اشتباه بیندازد؛ دسته‌ای از دانشمندان از این حقیقت به «عشق» تعبیر کرده‌اند؛ از این‌رو باید اصطلاحات را بدانیم. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۴۹)</ref>؛ [[پیامبر]]{{صل}} در این‌گونه [[احادیث]] به مقامی از مقامات خود اشاره کرده است و در حقیقت [[مقام]] او فوق مقام عقل، یعنی صادر اول است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۱۷ و همو، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۹.</ref> و عقل بیان مرتبه نهایی مقامات او نیست، بلکه بیان یکی از عالی‌ترین مراتب است<ref>شرح دفتر دل، ج۲، ص۲۰، ۲۱.</ref>. مفارقات تعلّق تدبیری و تکمیلی دارند و از هیچ چیز بریده نیستند و به این معنا مفارق و به همه متصل و مرتبطند؛ عقل دهم و عالم [[اله]] به [[حقایق]] [[جان‌ها]] ارتباط دارند و هر نفسی که مستعد است، از آنجا می‌گیرد؛ آنجا دریاست و اینها ([[نفوس]]) جدول‌ها و نهرها هستند و هر جدول و نهری که به دریا متصل است، آب حیاط، یعنی [[علم]] را از آنجا دریافت می‌کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۵۹. «الهی! نهرْ بحر نگردد، ولی تواند با وی پیوندد و جدولی از او گردد». (حسن حسن‌زاده آملی، الهی‌نامه، ص۱۶)</ref>.
خط ۳۲: خط ۳۲:
در میان حروف مقطعه «الف» قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است؛ حافظ شیرین‌سخن می‌گوید:
در میان حروف مقطعه «الف» قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است؛ حافظ شیرین‌سخن می‌گوید:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
از این جهت که در حروف نورانی، «الف» حرف ذات متعالیه حق است، گفته‌اند که «الف» مقوّم حروف، و حروف مقوّم آیات، و آیات مقوّم سور، و سور مقوّم کتاب است، چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی؛ اول چیزی که تالی «الف» (حرف ذات متعالیه حق) است، باء می‌باشد که حرف صادر نخستین است. «باء» واسطه فیض حق است و همه وجودات و فیوضات به اذن باری تعالی از وی ظاهر شده‌اند؛ چنان‌که از رسول الله{{صل}} روایت است که {{متن حدیث|ظَهَرَتِ الْمَوْجُودَاتُ مِنْ بَاءِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ}}. گاهی در کتب اهل سرّ می‌خوانیم که «باء»، «نبی»{{صل}} است و نقطه تحت آن، «ولی» است؛ این سخن از این‌روی می‌باشد که باء تعیّن پیدا نمی‌کند، مگر به نقطه؛ چنان‌که نبی متعیّن و متکمّل نمی‌شود، مگر به ولایت. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۹۵، ۱۹۶، ۲۰۱)</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۰.</ref>
از این جهت که در حروف نورانی، «الف» حرف ذات متعالیه حق است، گفته‌اند که «الف» مقوّم حروف، و حروف مقوّم آیات، و آیات مقوّم سور، و سور مقوّم کتاب است، چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی؛ اول چیزی که تالی «الف» (حرف ذات متعالیه حق) است، باء می‌باشد که حرف صادر نخستین است. «باء» واسطه فیض حق است و همه وجودات و فیوضات به اذن باری تعالی از وی ظاهر شده‌اند؛ چنان‌که از رسول الله{{صل}} روایت است که {{متن حدیث|ظَهَرَتِ الْمَوْجُودَاتُ مِنْ بَاءِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ}}. گاهی در کتب اهل سرّ می‌خوانیم که «باء»، «نبی»{{صل}} است و نقطه تحت آن، «ولی» است؛ این سخن از این‌روی می‌باشد که باء تعیّن پیدا نمی‌کند، مگر به نقطه؛ چنان‌که نبی متعیّن و متکمّل نمی‌شود، مگر به ولایت. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۹۵، ۱۹۶، ۲۰۱)</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۰ ـ ۲۳۵.</ref>


== اتحاد عاقل و معقول ==
==== اتحاد عاقل و معقول ====
هرگاه [[خداوند]] به لطفِ خود [[حقایق]] را بر بنده‌اش آشکار سازد و به او [[توفیق]] دهد که راه کمال را طی کند و به سوی او عروج نماید، نفس از قید بدن مادی و طبیعی رها می‌گردد و در [[نفوس]] مجرد و [[عقول]] [[سیر]] می‌کند، مدارج مختلف را مرحله به مرحله پشت سر می‌گذارد و با هر [[عقل]] و نفسی [[متحد]] می‌گردد تا با نفْسِ [[الهی]] و در نهایت با عقل اول متحد می‌شود که در این [[مقام]]، از تمام لوازم و عوارض ماهیت خود، غیر از امکان ذاتی رها می‌گردد<ref>ماسوی الله از هیولی و عناصر تا عقل اول و صادر نخستین ممکن‌اند؛ گرچه عقول از کثرت قرب و شدت و قوّت و فنای در حق سبحانه کأنّ خلق نیستند، ولی باز ممکن‌اند. بالقوه در آنها به «امکان ذاتی» اشاره دارد؛ اما بالقوه در مادیات مقابل فعلیت است و بدین معناست که هر موجود مادی امکان حرکت و استعداد بالاترشدن را دارد. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۴۸۵)</ref> و سرانجام به [[قرب]] [[حقیقی]] نائل می‌شود<ref>سید جعفر سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص۵۵. قرب درجاتی دارد و از آخرین درجات قرب و سلوک الی الحق گاهی تعبیر به وصول و اتصال و لقاء الله می‌شود و پس از آن، درجات سلوک در حق است که منتهی به محو و فنای در توحید می‌شود. درباره قرب بنده به حق تعالی باید گفت که چون سالک در طریق استکمال ذاتی خود در سفر من الخلق الی الحق از مرتبت عقل هیولانی به مقام عقل بالفعل وعقل مستفاد رسید و به عقل بسیط پیوست و اتحاد وجودی با وی یافت -که منتهای سفر و غایت آمال اولوالالباب است- به اسماء و صفات حسنای الهی متّصف می‌شود؛ یعنی به سعادت خود نایل می‌آید، آثار وجودی وی قوی می‌گردد و یکی از مظاهر عظام الهی قرار می‌گیرد و صاحب ولایت تکوینی می‌شود؛ این حالت نفسانی را به قرب تعبیر می‌کنند؛ این تجلی خاص بعد از ریاضت حاصل می‌شود و از آن تعبیر به نفس رحیمی می‌شود. (حسن حسن‌زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۵۰۲، ۵۰۳)</ref>. درواقع نفس به حرکت جوهری از حدّ طبع به مرتبه [[عقل]] بالفعل و مافوق آن می‌رسد و با همه مدرَکاتش [[اتحاد]] وجودی می‌یابد، بلکه در [[حقیقت]]، فوق اتحاد است و اتحاد از ضیق لفظ است<ref>حسن حسن زاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، ص۲۲۶.</ref>. چنین وصال و اتحادی «وصال [[روح]] با روح»<ref>{{عربی|مُوَاصَلَةُ الْأَجْسَادِ عِنْدَ التَّجَاوُزِ *** فَإِنَّ النِّكَاحَ جَاءَ أَعْظَمَ وَصْلَةٍ
هرگاه [[خداوند]] به لطفِ خود [[حقایق]] را بر بنده‌اش آشکار سازد و به او [[توفیق]] دهد که راه کمال را طی کند و به سوی او عروج نماید، نفس از قید بدن مادی و طبیعی رها می‌گردد و در [[نفوس]] مجرد و [[عقول]] [[سیر]] می‌کند، مدارج مختلف را مرحله به مرحله پشت سر می‌گذارد و با هر [[عقل]] و نفسی [[متحد]] می‌گردد تا با نفْسِ [[الهی]] و در نهایت با عقل اول متحد می‌شود که در این [[مقام]]، از تمام لوازم و عوارض ماهیت خود، غیر از امکان ذاتی رها می‌گردد<ref>ماسوی الله از هیولی و عناصر تا عقل اول و صادر نخستین ممکن‌اند؛ گرچه عقول از کثرت قرب و شدت و قوّت و فنای در حق سبحانه کأنّ خلق نیستند، ولی باز ممکن‌اند. بالقوه در آنها به «امکان ذاتی» اشاره دارد؛ اما بالقوه در مادیات مقابل فعلیت است و بدین معناست که هر موجود مادی امکان حرکت و استعداد بالاترشدن را دارد. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۴۸۵)</ref> و سرانجام به [[قرب]] [[حقیقی]] نائل می‌شود<ref>سید جعفر سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص۵۵. قرب درجاتی دارد و از آخرین درجات قرب و سلوک الی الحق گاهی تعبیر به وصول و اتصال و لقاء الله می‌شود و پس از آن، درجات سلوک در حق است که منتهی به محو و فنای در توحید می‌شود. درباره قرب بنده به حق تعالی باید گفت که چون سالک در طریق استکمال ذاتی خود در سفر من الخلق الی الحق از مرتبت عقل هیولانی به مقام عقل بالفعل وعقل مستفاد رسید و به عقل بسیط پیوست و اتحاد وجودی با وی یافت -که منتهای سفر و غایت آمال اولوالالباب است- به اسماء و صفات حسنای الهی متّصف می‌شود؛ یعنی به سعادت خود نایل می‌آید، آثار وجودی وی قوی می‌گردد و یکی از مظاهر عظام الهی قرار می‌گیرد و صاحب ولایت تکوینی می‌شود؛ این حالت نفسانی را به قرب تعبیر می‌کنند؛ این تجلی خاص بعد از ریاضت حاصل می‌شود و از آن تعبیر به نفس رحیمی می‌شود. (حسن حسن‌زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۵۰۲، ۵۰۳)</ref>. درواقع نفس به حرکت جوهری از حدّ طبع به مرتبه [[عقل]] بالفعل و مافوق آن می‌رسد و با همه مدرَکاتش [[اتحاد]] وجودی می‌یابد، بلکه در [[حقیقت]]، فوق اتحاد است و اتحاد از ضیق لفظ است<ref>حسن حسن زاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، ص۲۲۶.</ref>. چنین وصال و اتحادی «وصال [[روح]] با روح»<ref>{{عربی|مُوَاصَلَةُ الْأَجْسَادِ عِنْدَ التَّجَاوُزِ *** فَإِنَّ النِّكَاحَ جَاءَ أَعْظَمَ وَصْلَةٍ
مُوَاصَلَةُ الْأَرْوَاحِ عِنْدَ اتِّحَادِهَا *** فَتَنْعَتُهَا بِالْوَصْلَةِ الْمَعْنَوِيَّةِ
مُوَاصَلَةُ الْأَرْوَاحِ عِنْدَ اتِّحَادِهَا *** فَتَنْعَتُهَا بِالْوَصْلَةِ الْمَعْنَوِيَّةِ
خط ۵۵: خط ۵۵:
پیزُری: هیچ‌کاره، مست، زبون و ضعیف.</ref>.
پیزُری: هیچ‌کاره، مست، زبون و ضعیف.</ref>.


استاد شعرانی با مثالی دیگر نیز این موضوع را توضیح می‌دهد: در معنای اتحاد این احتمال هست که موجودی با موجود دیگر پیوند داده شود؛ مانند پیوند جوانه یک درخت به نهالی دیگر؛ به گونه‌ای که میان آن دو رابطه پدید آید و بعضی آثار و خصوصیات نهال در جوانه جاری شود. این نوع ارتباط در مجردات نیز همانند مادیات تصوّر می‌شود؛ [[صدرالمتألهین]] سخن حکمای پیشین را که قائل به اتحاد عاقل و معقول بودند، بر همین نوع ارتباط منطبق دانسته است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس اتحاد عاقل به معقول، ص۳۲۹ و همو، اتحاد عاقل به معقول، ص۳۵۵، ۳۵۶.</ref>.
استاد شعرانی با مثالی دیگر نیز این موضوع را توضیح می‌دهد: در معنای اتحاد این احتمال هست که موجودی با موجود دیگر پیوند داده شود؛ مانند پیوند جوانه یک درخت به نهالی دیگر؛ به گونه‌ای که میان آن دو رابطه پدید آید و بعضی آثار و خصوصیات نهال در جوانه جاری شود. این نوع ارتباط در مجردات نیز همانند مادیات تصوّر می‌شود؛ [[صدرالمتألهین]] سخن حکمای پیشین را که قائل به اتحاد عاقل و معقول بودند، بر همین نوع ارتباط منطبق دانسته است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس اتحاد عاقل به معقول، ص۳۲۹ و همو، اتحاد عاقل به معقول، ص۳۵۵، ۳۵۶.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۶ ـ ۲۳۸.</ref>


[[عقل نظری]] و [[عقل عملی]]<ref>ر.ک: حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰-۷۶۳.</ref> به مدد [[معرفت]] یافتن به [[نفس انسانی]]، درمی‌یابیم که [[انسان]] دو قوه نظری و عملی دارد؛ قوه نظری را «قوه علامه» و «نیروی [[بینش]]» می‌گویند و قوه عملی را «قوه عمّاله» و «نیروی کنش»<ref>حسن حسن‌زاده آملی، صد کلمه در معرفت نفس، ص۲۲.</ref>. این دو قوه به منزله دو بال برای انسان هستند که با آنها به سوی کمال خود پرواز می‌کند، به [[تهذیب نفس]] می‌پردازد و به فعلیت می‌رسد.
=== [[عقل نظری]] و [[عقل عملی]]<ref>ر.ک: حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰-۷۶۳.</ref> ===
به مدد [[معرفت]] یافتن به [[نفس انسانی]]، درمی‌یابیم که [[انسان]] دو قوه نظری و عملی دارد؛ قوه نظری را «قوه علامه» و «نیروی [[بینش]]» می‌گویند و قوه عملی را «قوه عمّاله» و «نیروی کنش»<ref>حسن حسن‌زاده آملی، صد کلمه در معرفت نفس، ص۲۲.</ref>. این دو قوه به منزله دو بال برای انسان هستند که با آنها به سوی کمال خود پرواز می‌کند، به [[تهذیب نفس]] می‌پردازد و به فعلیت می‌رسد.


انسان باید هم در [[تدبیر]] بدن، [[منزل]]، خوراک و [[زندگی]] و هم برای نظر به آن‌سو و پرواز و عروج به اوج [[حقایق]] و معارف، این دو بال را به فعلیت برساند<ref>ما باید این دو قوه را به فعلیت برسانیم و این کار، آسان نیست؛ دستور می‌خواهد و خداوند متعال دستور را در کنار این صنعتش (انسان) گذاشته است؛ همان‌طور که صنایعِ ساخته انسان دستور می‌خواهند و کتاب و دین دارند، ممکن نیست صنعت جان انسان بدون دین باشد؛ بحث روایی و قرآنی داشته باشید و تفاسیر روایی مثل صافی جناب فیض، تفسیر نور الثقلین، تفسیر برهان و تفاسیر دیگر را بخوانید که این بزرگان -رضوان الله علیهم- بیانات وسایط فیض الهی{{ع}} را در تفسیر قرآن در ضمن هر آیه‌ای جمع کردند و اینها دستورالعمل‌هایی است که باید در این صنعت پیاده شود؛ تمام شئون زندگی ما را مانند خواب، خوراک، کسب و هر چیزی را بیان فرموده‌اند که با پیاده کردن چنین دستوراتی در این صنعت، دو بالش از قوه به فعلیت می‌رسد. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش دوم، ص۷۶۲، ۷۶۳)</ref>؛ آن [[انسانی]] که این دو بالش به فعلیت رسیده، [[امام]] و [[قطب]] و [[واسطه فیض]] است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۲.</ref>.
انسان باید هم در [[تدبیر]] بدن، [[منزل]]، خوراک و [[زندگی]] و هم برای نظر به آن‌سو و پرواز و عروج به اوج [[حقایق]] و معارف، این دو بال را به فعلیت برساند<ref>ما باید این دو قوه را به فعلیت برسانیم و این کار، آسان نیست؛ دستور می‌خواهد و خداوند متعال دستور را در کنار این صنعتش (انسان) گذاشته است؛ همان‌طور که صنایعِ ساخته انسان دستور می‌خواهند و کتاب و دین دارند، ممکن نیست صنعت جان انسان بدون دین باشد؛ بحث روایی و قرآنی داشته باشید و تفاسیر روایی مثل صافی جناب فیض، تفسیر نور الثقلین، تفسیر برهان و تفاسیر دیگر را بخوانید که این بزرگان -رضوان الله علیهم- بیانات وسایط فیض الهی{{ع}} را در تفسیر قرآن در ضمن هر آیه‌ای جمع کردند و اینها دستورالعمل‌هایی است که باید در این صنعت پیاده شود؛ تمام شئون زندگی ما را مانند خواب، خوراک، کسب و هر چیزی را بیان فرموده‌اند که با پیاده کردن چنین دستوراتی در این صنعت، دو بالش از قوه به فعلیت می‌رسد. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش دوم، ص۷۶۲، ۷۶۳)</ref>؛ آن [[انسانی]] که این دو بالش به فعلیت رسیده، [[امام]] و [[قطب]] و [[واسطه فیض]] است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۲.</ref>.
خط ۶۹: خط ۷۰:
سوم) جوهر [[نفس انسانی]] [[استعداد]] دارد به استکمال برسد؛ این استعداد برای نفس به [[عقل نظری]] اوست. نفس همچنین مستعد است از آفات و [[رذایل]] دور باشد. قوه [[عقل عملی]] این استعداد را در او محقق می‌کند<ref>شرح دفتر دل، ج۱، ص۲۲. قوه عملی به اکمال انسان تعلق می‌گیرد؛ یعنی اکمال بدن و خانه و امر معاد و معاش؛ اینکه چه کاری انجام دهد که مساعد حال انسانی باشد؛ چه کند که او را به سعادتش بکشاند و بدن و قوای بدنش را در حد اعتدال نگه دارد و قوا به خواست خودشان او را این طرف و آن طرف نکشانند و سرمایه‌اش را بر باد ندهند؛ برای مثال قوه غضبیه را باید داشته باشد؛ ولی قوه عماله می‌گوید که باید آن را تعدیل کرد؛ در کتاب‌های اخلاقی قوه غضبیه را به سگ تشبیه کرده‌اند؛ سگ برای نگه‌داری از گله ضرورت دارد؛ اما سگی تربیت شده که در وقتی مناسب به طرف دشمن واقعی کیش دهند، نه سگ هرزه و هار که پاچه همه حتی خودی‌ها را بگیرد؛ درباره قوه شهویه نیز همین مطالب صادق است؛ نباید گاوی خوش علف و هرزه‌خوار شود و قوه عقلیه را زیر پا بگذارد. اگر قوا مطیع نفس ناطقه شدند، باید به این شخص بشارت داد که «خوش باش که عاقبت بخیر است تو را»؛ او به سوی کمال انسانی رهسپار می‌شود و دو بال عقل عملی و عقل نظری او را به اوج سعادت می‌کشاند. عقل عملی اگر نباشد، قوا در برابر نفس ناطقه تسلیم نمی‌شوند و گردن نمی‌نهند؛ کشور وجود این شخص دچار هرج و مرج و مضطرب می‌شود و نفسْ مضطربه می‌گردد، نه مطمئنه، و نفس مضطربه به جایی نمی‌رسد. برای توضیح بیشتر، می‌توانیم «از مغایرت نفس و بدن» بگوییم و این که نفس بر بدن مستولی است؛ اگر بدن تشنه یا گرسنه شود و نان بخواهد یا خواهش‌های دیگر در سرش باشد، نفس می‌گوید که مال شبهه‌ناک است و نباید خورد؛ ولی بدن این سخنان را نمی‌فهمد. اگر نفس قاهر بر بدن و طبیعت باشد، دارای وقار و سکینه و رفتارش موزون و سخنانش از روی حساب می‌گردد. در کتاب‌های اخلاقی این معنا را این گونه تشریح کرده‌اند که چشم می‌بیند و برای مثال می‌گوید: «این سیب است؛ آن یکی آتش است»؛ قوه لامسه دست، جاسوس دیگر بدن، می‌گوید: «آن یکی داغ است، پس نباید آن را گرفت» و اگر چشم و دست اجازه دادند، شامه وارد کار می‌شود؛ اگر نپسندید، آن را به کناری می‌نهد، وگرنه از آن استفاده می‌کند؛ «نفس» جاسوسی است که ورای همه جاسوس‌هاست و اگر همه قوای حسی جواز عبور دهند، وی می‌گوید: «نخور! زیرا مال مردم و یا مالی شبهه‌ناک است و مانع کمالت می‌شود و تو را از حریم قرب الهی بازمی‌دارد». (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۰-۱۴۲)</ref>؛ از این‌رو [[سعادت]] آن است که قوه نظری به وسیله [[انوار]] معارف و حقایق الهی به کمال برسد و قوه عملی با [[اعمال صالح]] به کمالش دست یابد تا دو بال سیمرغ نفس شوند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۵۲.</ref>.
سوم) جوهر [[نفس انسانی]] [[استعداد]] دارد به استکمال برسد؛ این استعداد برای نفس به [[عقل نظری]] اوست. نفس همچنین مستعد است از آفات و [[رذایل]] دور باشد. قوه [[عقل عملی]] این استعداد را در او محقق می‌کند<ref>شرح دفتر دل، ج۱، ص۲۲. قوه عملی به اکمال انسان تعلق می‌گیرد؛ یعنی اکمال بدن و خانه و امر معاد و معاش؛ اینکه چه کاری انجام دهد که مساعد حال انسانی باشد؛ چه کند که او را به سعادتش بکشاند و بدن و قوای بدنش را در حد اعتدال نگه دارد و قوا به خواست خودشان او را این طرف و آن طرف نکشانند و سرمایه‌اش را بر باد ندهند؛ برای مثال قوه غضبیه را باید داشته باشد؛ ولی قوه عماله می‌گوید که باید آن را تعدیل کرد؛ در کتاب‌های اخلاقی قوه غضبیه را به سگ تشبیه کرده‌اند؛ سگ برای نگه‌داری از گله ضرورت دارد؛ اما سگی تربیت شده که در وقتی مناسب به طرف دشمن واقعی کیش دهند، نه سگ هرزه و هار که پاچه همه حتی خودی‌ها را بگیرد؛ درباره قوه شهویه نیز همین مطالب صادق است؛ نباید گاوی خوش علف و هرزه‌خوار شود و قوه عقلیه را زیر پا بگذارد. اگر قوا مطیع نفس ناطقه شدند، باید به این شخص بشارت داد که «خوش باش که عاقبت بخیر است تو را»؛ او به سوی کمال انسانی رهسپار می‌شود و دو بال عقل عملی و عقل نظری او را به اوج سعادت می‌کشاند. عقل عملی اگر نباشد، قوا در برابر نفس ناطقه تسلیم نمی‌شوند و گردن نمی‌نهند؛ کشور وجود این شخص دچار هرج و مرج و مضطرب می‌شود و نفسْ مضطربه می‌گردد، نه مطمئنه، و نفس مضطربه به جایی نمی‌رسد. برای توضیح بیشتر، می‌توانیم «از مغایرت نفس و بدن» بگوییم و این که نفس بر بدن مستولی است؛ اگر بدن تشنه یا گرسنه شود و نان بخواهد یا خواهش‌های دیگر در سرش باشد، نفس می‌گوید که مال شبهه‌ناک است و نباید خورد؛ ولی بدن این سخنان را نمی‌فهمد. اگر نفس قاهر بر بدن و طبیعت باشد، دارای وقار و سکینه و رفتارش موزون و سخنانش از روی حساب می‌گردد. در کتاب‌های اخلاقی این معنا را این گونه تشریح کرده‌اند که چشم می‌بیند و برای مثال می‌گوید: «این سیب است؛ آن یکی آتش است»؛ قوه لامسه دست، جاسوس دیگر بدن، می‌گوید: «آن یکی داغ است، پس نباید آن را گرفت» و اگر چشم و دست اجازه دادند، شامه وارد کار می‌شود؛ اگر نپسندید، آن را به کناری می‌نهد، وگرنه از آن استفاده می‌کند؛ «نفس» جاسوسی است که ورای همه جاسوس‌هاست و اگر همه قوای حسی جواز عبور دهند، وی می‌گوید: «نخور! زیرا مال مردم و یا مالی شبهه‌ناک است و مانع کمالت می‌شود و تو را از حریم قرب الهی بازمی‌دارد». (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۰-۱۴۲)</ref>؛ از این‌رو [[سعادت]] آن است که قوه نظری به وسیله [[انوار]] معارف و حقایق الهی به کمال برسد و قوه عملی با [[اعمال صالح]] به کمالش دست یابد تا دو بال سیمرغ نفس شوند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۵۲.</ref>.


[[عقل نظری]] و [[عقل عملی]] برای رسیدن به کمالْ مراتبی دارند؛ مراتب عقل نظری عبارتند از «[[عقل]] هیولانی»، «عقل بالملکه»، «عقل بالفعل» و «عقل بالمستفاد» و مراتب عقل عملی عبارت‌اند از «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» که فنا خود شامل سه مرتبه «محو» و «طمس» و «محق» است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸ و همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۶.</ref>
[[عقل نظری]] و [[عقل عملی]] برای رسیدن به کمالْ مراتبی دارند؛ مراتب عقل نظری عبارتند از «[[عقل]] هیولانی»، «عقل بالملکه»، «عقل بالفعل» و «عقل بالمستفاد» و مراتب عقل عملی عبارت‌اند از «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» که فنا خود شامل سه مرتبه «محو» و «طمس» و «محق» است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸ و همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳.</ref>
.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۹ ـ ۲۴۲.</ref>


=== مراتب عقل نظری (هیولانی، بالملکه، بالفعل، بالمستفاد) ===
==== مراتب عقل نظری (هیولانی، بالملکه، بالفعل، بالمستفاد) ====
[[قوه عاقله]] مرتبه‌ای از مراتب شامخ نفس ناطقه است که کلیات را [[ادراک]] می‌کند؛ [[انبار]] و خزانه او عقل فعال و عقل مفارق و ماورای طبیعت است که همه [[حقایق]] در اوست؛ نفس منتقل می‌شود و عروج و اعتلای به او می‌یابد و حقایق را در او می‌بیند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۰۲.</ref>.
[[قوه عاقله]] مرتبه‌ای از مراتب شامخ نفس ناطقه است که کلیات را [[ادراک]] می‌کند؛ [[انبار]] و خزانه او عقل فعال و عقل مفارق و ماورای طبیعت است که همه [[حقایق]] در اوست؛ نفس منتقل می‌شود و عروج و اعتلای به او می‌یابد و حقایق را در او می‌بیند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۰۲.</ref>.


خط ۷۸: خط ۸۰:
پس انسان در میان جانداران شأنیتی دارد که می‌تواند از قوه به فعلیتی برسد<ref>«قوه» در اصطلاح فلسفه به معنای «نقص» و مقابل «فعل» است. فعل به معنای «حصول کمال» می‌باشد. کمال قوه، به فعلیت رسیدن آن چیزی است که امکان دارد برای شیء حاصل شود. (حسن حسن‌زاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۱۱)</ref> که صاحب [[مقام]] [[عقل]] مستفاد گردد. این طریق استکمال نفس ناطقه است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۳.</ref>. وقتی نفس از تاریکی‌های تعقّلات مادی برهد و از بندهای علایق اسارت‌آور [[دنیوی]] [[رهایی]] یابد، در [[دیار]] مرسلات و افق‌های کلیات شنا می‌کند و به مبادی عالیِ نوری که [[خزائن]] معارف و [[معادن]] حقایقند، می‌رسد و با آنها [[متحد]] می‌شود و به اندازه سعه و [[طهارت]] و قداستش بر آنها مطلع می‌گردد. این اطلاع و واقف شدن بر [[فکر]] متوقف نیست<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۱۷.</ref>. بنابراین نفوسی که ناقص‌اند با تحصیل سرمایه [[قوی]] و در حدّ خودشان [[عقلی]] و مرتبه‌ای از مراتب عقل می‌شوند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۶۹.</ref>.
پس انسان در میان جانداران شأنیتی دارد که می‌تواند از قوه به فعلیتی برسد<ref>«قوه» در اصطلاح فلسفه به معنای «نقص» و مقابل «فعل» است. فعل به معنای «حصول کمال» می‌باشد. کمال قوه، به فعلیت رسیدن آن چیزی است که امکان دارد برای شیء حاصل شود. (حسن حسن‌زاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۱۱)</ref> که صاحب [[مقام]] [[عقل]] مستفاد گردد. این طریق استکمال نفس ناطقه است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۳.</ref>. وقتی نفس از تاریکی‌های تعقّلات مادی برهد و از بندهای علایق اسارت‌آور [[دنیوی]] [[رهایی]] یابد، در [[دیار]] مرسلات و افق‌های کلیات شنا می‌کند و به مبادی عالیِ نوری که [[خزائن]] معارف و [[معادن]] حقایقند، می‌رسد و با آنها [[متحد]] می‌شود و به اندازه سعه و [[طهارت]] و قداستش بر آنها مطلع می‌گردد. این اطلاع و واقف شدن بر [[فکر]] متوقف نیست<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۱۷.</ref>. بنابراین نفوسی که ناقص‌اند با تحصیل سرمایه [[قوی]] و در حدّ خودشان [[عقلی]] و مرتبه‌ای از مراتب عقل می‌شوند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۶۹.</ref>.


به هر حال از اطلاقات عقل، قوه‌ای [[انسانی]] است که مانند یک هسته و دانه و [[حبه]] قابلیت [[رشد]] دارد و می‌تواند به فعلیت برسد و شجره طوبی<ref>انسان قابلیتی دارد که اگر نهال وجودش را به دست مربیان کامل و مکمِّل بسپارد و دستورالعمل باغبان دین و نهال‌پرور و انسان‌ساز را در متن وجود و شئون زندگی‌اش پیاده کند، آن‌چنان عروج وجودی و اشتداد روحی پیدا می‌کند که اگر در مقام تمثیل بخواهیم حقیقت آن را بازگو کنیم و نمایش دهیم، شجره طوبای الهی می‌شود که {{متن قرآن|أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا}} [«ریشه‌اش پابرجاست و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد * به اذن پروردگارش هر دم بر خود را می‌دهد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴-۲۵]. پس استاد، کشاورزی روحانی است که بذرهای معارف را در مزرعه قلوب قابل ولایق می‌افشاند؛ این بذرها شهر یک ریشه می‌دواند و شجره طیّبه‌ای می‌شود که همواره میوه می‌دهد و نفوس مستعد برای همیشه از آن بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، ولایت تکوینی، ص۹، و همو، هزارویک کلمه، ج۳، ص۱۷۰)</ref>، [[عقل]] بالفعل، عقل مجرد، [[علم]]، عالم و مدرِک کلیات شود<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳.</ref>؛ این قوه ([[عقل نظری]]) در مسیر [[تکامل]] از مبادی عالی متأثر می‌شود و با کسب [[فیض]] از مافوق به تعقلات دست می‌یازد و در این مسیر چهار مرتبه دارد: عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. این چهار مرتبه عقل نظری، سیر الی الله هستند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۰ و همو، دروس معرفت نفس، ص۲۳۱-۲۳۴ و ۳۲۰.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۳۹.</ref>
به هر حال از اطلاقات عقل، قوه‌ای [[انسانی]] است که مانند یک هسته و دانه و [[حبه]] قابلیت [[رشد]] دارد و می‌تواند به فعلیت برسد و شجره طوبی<ref>انسان قابلیتی دارد که اگر نهال وجودش را به دست مربیان کامل و مکمِّل بسپارد و دستورالعمل باغبان دین و نهال‌پرور و انسان‌ساز را در متن وجود و شئون زندگی‌اش پیاده کند، آن‌چنان عروج وجودی و اشتداد روحی پیدا می‌کند که اگر در مقام تمثیل بخواهیم حقیقت آن را بازگو کنیم و نمایش دهیم، شجره طوبای الهی می‌شود که {{متن قرآن|أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا}} [«ریشه‌اش پابرجاست و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد * به اذن پروردگارش هر دم بر خود را می‌دهد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴-۲۵]. پس استاد، کشاورزی روحانی است که بذرهای معارف را در مزرعه قلوب قابل ولایق می‌افشاند؛ این بذرها شهر یک ریشه می‌دواند و شجره طیّبه‌ای می‌شود که همواره میوه می‌دهد و نفوس مستعد برای همیشه از آن بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، ولایت تکوینی، ص۹، و همو، هزارویک کلمه، ج۳، ص۱۷۰)</ref>، [[عقل]] بالفعل، عقل مجرد، [[علم]]، عالم و مدرِک کلیات شود<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳.</ref>؛ این قوه ([[عقل نظری]]) در مسیر [[تکامل]] از مبادی عالی متأثر می‌شود و با کسب [[فیض]] از مافوق به تعقلات دست می‌یازد و در این مسیر چهار مرتبه دارد: عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. این چهار مرتبه عقل نظری، سیر الی الله هستند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۰ و همو، دروس معرفت نفس، ص۲۳۱-۲۳۴ و ۳۲۰.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۲ ـ ۲۴۳.</ref>


==== مرتبه اول: عقل هیولانی ====
===== مرتبه اول: عقل هیولانی =====
نفس در ابتدای [[فطرت]] خویش از همه [[علوم]] خالی است و هیچ نقشی در آن مرتسم نیست و فقط قابلیت و [[استعداد]] استکمال و پذیرفتن معقولات را دارد و می‌تواند همه صور علوم را بپذیرد. [[قرآن کریم]] درباره ابتدای تولد [[انسان]] می‌فرماید: {{متن قرآن|وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ}}<ref>«و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی‌دانستید و برای شما گوش و چشم و دل نهاد» سوره نحل، آیه ۷۸.</ref>؛ در این [[مقام]] و مرتبه او را به هیولای اولای مادّی [[تشبیه]] کرده‌اند و عقل هیولانی نامیده‌اند؛ زیرا همان‌گونه که هیولای اولای در عالم طبیعت قابل پذیرفتن صور طبیعی از بسائط و مرکبات به طور مطلق است و با هر یک از آنها ترکیب اتحادی در وجود پیدا می‌کند، [[نفس انسانی]] نیز قابل پذیرفتنِ صور علوم و معانی است و با آنها [[اتحاد]] وجودی می‌یابد و رابطه نفس با صور [[علمی]] مانند رابطه هیولی با صور طبیعی است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۴ و ۹۰، و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.</ref>. پس [[عقل]] هیولانی هنوز به فعلیت نرسیده، بلکه مایه و خمیره‌ای است که قابلیت رسیدن را دارد. این عقل هیولانی در ابتدا [[نور]] ندارد؛ مثل طاقچه و مشکات و چراغدانی است که بعداً روشن می‌شود؛ اگر بخواهیم به صورت تمثیل و تنزیل تطبیق کنیم، مشکات است و نور ندارد؛ باید مصباح، زَیْت و [[آتش]] بیاید تا روشن شود و صحن [[خانه]] را روشن کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳، ۷۸۴.</ref>.
نفس در ابتدای [[فطرت]] خویش از همه [[علوم]] خالی است و هیچ نقشی در آن مرتسم نیست و فقط قابلیت و [[استعداد]] استکمال و پذیرفتن معقولات را دارد و می‌تواند همه صور علوم را بپذیرد. [[قرآن کریم]] درباره ابتدای تولد [[انسان]] می‌فرماید: {{متن قرآن|وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ}}<ref>«و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی‌دانستید و برای شما گوش و چشم و دل نهاد» سوره نحل، آیه ۷۸.</ref>؛ در این [[مقام]] و مرتبه او را به هیولای اولای مادّی [[تشبیه]] کرده‌اند و عقل هیولانی نامیده‌اند؛ زیرا همان‌گونه که هیولای اولای در عالم طبیعت قابل پذیرفتن صور طبیعی از بسائط و مرکبات به طور مطلق است و با هر یک از آنها ترکیب اتحادی در وجود پیدا می‌کند، [[نفس انسانی]] نیز قابل پذیرفتنِ صور علوم و معانی است و با آنها [[اتحاد]] وجودی می‌یابد و رابطه نفس با صور [[علمی]] مانند رابطه هیولی با صور طبیعی است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۴ و ۹۰، و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.</ref>. پس [[عقل]] هیولانی هنوز به فعلیت نرسیده، بلکه مایه و خمیره‌ای است که قابلیت رسیدن را دارد. این عقل هیولانی در ابتدا [[نور]] ندارد؛ مثل طاقچه و مشکات و چراغدانی است که بعداً روشن می‌شود؛ اگر بخواهیم به صورت تمثیل و تنزیل تطبیق کنیم، مشکات است و نور ندارد؛ باید مصباح، زَیْت و [[آتش]] بیاید تا روشن شود و صحن [[خانه]] را روشن کند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳، ۷۸۴.</ref>.


خلاصه: عقل هیولانیِ انسان، قوه قابله اوست که حد یقفی ندارد و می‌تواند به عقل بالفعل برسد و عقل مستفاد گردد و با عقل بسیط و با وجود منبسط که صادر نخستین است، [[اتحاد]] وجودی یابد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۵.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۴.</ref>
خلاصه: عقل هیولانیِ انسان، قوه قابله اوست که حد یقفی ندارد و می‌تواند به عقل بالفعل برسد و عقل مستفاد گردد و با عقل بسیط و با وجود منبسط که صادر نخستین است، [[اتحاد]] وجودی یابد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۵.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۴.</ref>


==== مرتبه دوم: عقل بالملکه ====
===== مرتبه دوم: عقل بالملکه =====
هنگامی که نفس ناطقه از مرتبه عقل هیولانی گذشت و از قابلیت محض بیرون آمد، با آشنایی به معقولات نخستین آماده است که معقولات دوم را تحصیل کند<ref>«معقول» در اصطلاح به مدرکات مفاهیم کلی گفته می‌شود که توسط عقل درک می‌شوند. در مقابل محسوسات و متخیّلات که جزئی هستند و توسط حواس درک می‌شوند. مفهومی که مستقیم و از راه حواس به ذهن می‌آید، معقول نخستین است و مفهومی که پس از فعالیت ذهنی روی معقول نخستین تولید می‌شود، معقول دوم است؛ یعنی همان‌طور که از تصرّف در محسوسات، معقولات نخستین به دست می‌آید، از تصرّف در معقولاتِ نخستین، معقولات دوم حاصل می‌شود. انسان با نشیب‌وفرازهای خود به سوی کمال می‌رود. ابتدا از راه محسوسات و با تور شکار حواس به صید معقولات مشغول می‌شود؛ چراکه محسوسات، آیات معقولات‌اند و هر چه در این نشئه تحقق دارد، فرع است و نشان از اصلی می‌دهد. از بصیر به بصیر بالاتر و از سمیح به سمیع بالاتر و از علم به علم بالاتر می‌رود؛ از مشاهده در محسوسات به سوی اصل و متن آنها بالا می‌رود.
هنگامی که نفس ناطقه از مرتبه عقل هیولانی گذشت و از قابلیت محض بیرون آمد، با آشنایی به معقولات نخستین آماده است که معقولات دوم را تحصیل کند<ref>«معقول» در اصطلاح به مدرکات مفاهیم کلی گفته می‌شود که توسط عقل درک می‌شوند. در مقابل محسوسات و متخیّلات که جزئی هستند و توسط حواس درک می‌شوند. مفهومی که مستقیم و از راه حواس به ذهن می‌آید، معقول نخستین است و مفهومی که پس از فعالیت ذهنی روی معقول نخستین تولید می‌شود، معقول دوم است؛ یعنی همان‌طور که از تصرّف در محسوسات، معقولات نخستین به دست می‌آید، از تصرّف در معقولاتِ نخستین، معقولات دوم حاصل می‌شود. انسان با نشیب‌وفرازهای خود به سوی کمال می‌رود. ابتدا از راه محسوسات و با تور شکار حواس به صید معقولات مشغول می‌شود؛ چراکه محسوسات، آیات معقولات‌اند و هر چه در این نشئه تحقق دارد، فرع است و نشان از اصلی می‌دهد. از بصیر به بصیر بالاتر و از سمیح به سمیع بالاتر و از علم به علم بالاتر می‌رود؛ از مشاهده در محسوسات به سوی اصل و متن آنها بالا می‌رود.
پس معقولات نخستین مدرکاتی هستند که ابتدا صورت جزئی آنها از راه حواس وارد ذهن انسان می‌شود، سپس عقل از آنها علوم کلی به دست می‌آورد؛ مانند مفاهیم کلی انسان، درخت، سنگ و... برای مثال ذهن انسان ابتدا از راه حواس، افرادِ انسان (زید و عمرو و...) را درک می‌کند و سپس از این افراد جزئی به یک معنای کلی منتقل می‌شود که بر همه افراد قابل صدق است. معقولات نخستین دو ویژگی دارند: ۱. مسبوق به یکی از حواس هستند؛ ۲. مشترک میان همه موجودات نیستند؛ مانند ماهیت خط و سطح که مختص به امور کمّی است و نیز مانند شوری و تلخی که به امور کیفی اختصاص دارند؛ اما معقولات دوم از ملاحظه معقولات نخستین و با نظر در آنها حاصل می‌شود؛ مثل انسان نوع است و نظام جهان ضروری است. معقولات دوم مدرکاتی کلی است که دو ویژگی دارند:
پس معقولات نخستین مدرکاتی هستند که ابتدا صورت جزئی آنها از راه حواس وارد ذهن انسان می‌شود، سپس عقل از آنها علوم کلی به دست می‌آورد؛ مانند مفاهیم کلی انسان، درخت، سنگ و... برای مثال ذهن انسان ابتدا از راه حواس، افرادِ انسان (زید و عمرو و...) را درک می‌کند و سپس از این افراد جزئی به یک معنای کلی منتقل می‌شود که بر همه افراد قابل صدق است. معقولات نخستین دو ویژگی دارند: ۱. مسبوق به یکی از حواس هستند؛ ۲. مشترک میان همه موجودات نیستند؛ مانند ماهیت خط و سطح که مختص به امور کمّی است و نیز مانند شوری و تلخی که به امور کیفی اختصاص دارند؛ اما معقولات دوم از ملاحظه معقولات نخستین و با نظر در آنها حاصل می‌شود؛ مثل انسان نوع است و نظام جهان ضروری است. معقولات دوم مدرکاتی کلی است که دو ویژگی دارند:
خط ۹۳: خط ۹۵:
به عبارتی دیگر، انسان از دامنه خاک آغاز می‌کند و ادراکات را می‌اندوزد و تا آنجایی راه می‌یابد که هر آنچه را هست، می‌یابد. او با حواس خمسه ظاهر با خارج حشر دارد و اولین چیزی که ادراک می‌کند، محسوسات هستند؛ با چشم می‌بیند، با گوش می‌شنود، با قوه لامسه لمس می‌کند، با شامه می‌بوید و با ذائقه می‌چشد؛ همین محسوسات سرمایه انسان قرار می‌گیرد و بر اثر همین حشر با ماده و طبیعت، قوه خیال نیرو می‌گیرد و کم‌کم از این ادراکات و قوای آن، قوه عاقله قوت می‌یابد. پس گاهی ادراکات با قوای بدنی و حواس خمسه است و گاهی با عقل علومی را می‌یابد، منتها از حیث عقل نظری؛ مثل علم به وجود حق‌تعالی و علم به معانی بسیط. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۳۶، ۲۳۷ و ۴۴۰)</ref>. چون معقولات نخستین حاصل شده و [[استعداد]] انتقال آنها به معقولات دوم و [[علوم]] مکتسبه در نفس، ملکه گشته است و ملکه و [[قدرت]] و [[سلطنت]] انتقال به نشئه عقل بالفعل و معقولات دوم کسب شده، آن را «عقل بالملکه» می‌گویند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳، ۱۷۴؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱ و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۵.</ref>
به عبارتی دیگر، انسان از دامنه خاک آغاز می‌کند و ادراکات را می‌اندوزد و تا آنجایی راه می‌یابد که هر آنچه را هست، می‌یابد. او با حواس خمسه ظاهر با خارج حشر دارد و اولین چیزی که ادراک می‌کند، محسوسات هستند؛ با چشم می‌بیند، با گوش می‌شنود، با قوه لامسه لمس می‌کند، با شامه می‌بوید و با ذائقه می‌چشد؛ همین محسوسات سرمایه انسان قرار می‌گیرد و بر اثر همین حشر با ماده و طبیعت، قوه خیال نیرو می‌گیرد و کم‌کم از این ادراکات و قوای آن، قوه عاقله قوت می‌یابد. پس گاهی ادراکات با قوای بدنی و حواس خمسه است و گاهی با عقل علومی را می‌یابد، منتها از حیث عقل نظری؛ مثل علم به وجود حق‌تعالی و علم به معانی بسیط. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۳۶، ۲۳۷ و ۴۴۰)</ref>. چون معقولات نخستین حاصل شده و [[استعداد]] انتقال آنها به معقولات دوم و [[علوم]] مکتسبه در نفس، ملکه گشته است و ملکه و [[قدرت]] و [[سلطنت]] انتقال به نشئه عقل بالفعل و معقولات دوم کسب شده، آن را «عقل بالملکه» می‌گویند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳، ۱۷۴؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱ و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۵.</ref>


==== مرتبه سوم: عقل بالفعل ====
===== مرتبه سوم: عقل بالفعل =====
عقل به کمک معقولات نخستین، معقولات دوم را که اکتسابی‌اند، از راه [[فکر]] یا حدس به دست می‌آورد و معلومات و نظریات کسب شده، در نفس او ذخیره می‌گردد و خود، [[آگاه]] است و می‌داند که آنها را دریافته است و هر وقت بخواهد می‌تواند آنها را در ذهن خود حاضر کند و به آنها دسترسی یابد. در این حال نفس ناطقه را به «عقل بالفعل» تعبیر می‌کنند که از قوه به فعل رسیده است و دانا و خوانا و گویا و شنوا شده و تور شکار به دست آورده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۹۷ و ج۲، ص۱۵۳ و ۱۷۴ و ۴۱۱.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۶.</ref>
عقل به کمک معقولات نخستین، معقولات دوم را که اکتسابی‌اند، از راه [[فکر]] یا حدس به دست می‌آورد و معلومات و نظریات کسب شده، در نفس او ذخیره می‌گردد و خود، [[آگاه]] است و می‌داند که آنها را دریافته است و هر وقت بخواهد می‌تواند آنها را در ذهن خود حاضر کند و به آنها دسترسی یابد. در این حال نفس ناطقه را به «عقل بالفعل» تعبیر می‌کنند که از قوه به فعل رسیده است و دانا و خوانا و گویا و شنوا شده و تور شکار به دست آورده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۹۷ و ج۲، ص۱۵۳ و ۱۷۴ و ۴۱۱.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۶.</ref>


==== مرتبه چهارم: عقل بالمستفاد ====
===== مرتبه چهارم: عقل بالمستفاد =====
عقل مستفاد غایت قصوی است؛ یعنی نفس از ابتدای عقل هیولانی به سوی عقل مستفاد می‌رود؛ یعنی به سوی [[نور]] و [[علمی]] می‌رود که باید از ماورای طبیعت به دست بیاورد و استفاده و تحصیل کند و همگی مقدمه برای رسیدن به این [[حقیقت]]، یعنی عقل مستفادند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۱۰.</ref>. هیچ [[خردمندی]] در این شأنیت نفس [[دودلی]] ندارد، بلکه [[تسلیم]] است و بدان تصدیق دارد و می‌بیند که هر چه از [[قوّت]] به فعل می‌رسد، [[قدرت]] و [[سلطان]] وی بیشتر می‌شود و نور [[بینش]] وی فزونی می‌گیرد و از [[تاریکی]] [[نادانی]] [[رهایی]] می‌یابد؛ هر چه داناتر می‌شود، [[استعداد]] و آمادگی وی برای معارف بالاتر قوی‌تر می‌گردد و گنجایش وی برای گردآوردن [[حقایق]] دیگر بیشتر می‌شود و از این معنا پی می‌برد که گوهر نفس ناطقه از نشئه دیگر و از ماورای عالم طبیعت و ماده است و به سرّ کلام امیرالمؤمنین علی{{ع}}: {{متن حدیث|كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ}}<ref>هر ظرفی بر اثر قراردادن چیزی در آن، از وسعتش کاسته می‌شود، مگر پیمانه علم که هر قدر از دانش در آن جای گیرد، وسعتش افزون می‌گردد. (نهج البلاغه، حکمت ۲۰۵)</ref> می‌رسد. روح انسانی هر اندازه بیشتر به حقایق نوری وجودی [[عقلی]] نائل شود، استعداد و ظرفیت وی برای تحصیل و اکتساب معارفِ بالاتر بیشتر می‌شود و سرّ این جمله بلندِ [[دعای افتتاح]] معلوم می‌گردد: {{متن حدیث|الَّذِي لَا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَ لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ كَرَماً إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْوَهَّابُ}}<ref>خدایی که گنجینه‌هایش نقصان نپذیرد و بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید؛ همانا او عزیز و بسیار بخشنده است.</ref>.<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۴.</ref>
عقل مستفاد غایت قصوی است؛ یعنی نفس از ابتدای عقل هیولانی به سوی عقل مستفاد می‌رود؛ یعنی به سوی [[نور]] و [[علمی]] می‌رود که باید از ماورای طبیعت به دست بیاورد و استفاده و تحصیل کند و همگی مقدمه برای رسیدن به این [[حقیقت]]، یعنی عقل مستفادند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۱۰.</ref>. هیچ [[خردمندی]] در این شأنیت نفس [[دودلی]] ندارد، بلکه [[تسلیم]] است و بدان تصدیق دارد و می‌بیند که هر چه از [[قوّت]] به فعل می‌رسد، [[قدرت]] و [[سلطان]] وی بیشتر می‌شود و نور [[بینش]] وی فزونی می‌گیرد و از [[تاریکی]] [[نادانی]] [[رهایی]] می‌یابد؛ هر چه داناتر می‌شود، [[استعداد]] و آمادگی وی برای معارف بالاتر قوی‌تر می‌گردد و گنجایش وی برای گردآوردن [[حقایق]] دیگر بیشتر می‌شود و از این معنا پی می‌برد که گوهر نفس ناطقه از نشئه دیگر و از ماورای عالم طبیعت و ماده است و به سرّ کلام امیرالمؤمنین علی{{ع}}: {{متن حدیث|كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ}}<ref>هر ظرفی بر اثر قراردادن چیزی در آن، از وسعتش کاسته می‌شود، مگر پیمانه علم که هر قدر از دانش در آن جای گیرد، وسعتش افزون می‌گردد. (نهج البلاغه، حکمت ۲۰۵)</ref> می‌رسد. روح انسانی هر اندازه بیشتر به حقایق نوری وجودی [[عقلی]] نائل شود، استعداد و ظرفیت وی برای تحصیل و اکتساب معارفِ بالاتر بیشتر می‌شود و سرّ این جمله بلندِ [[دعای افتتاح]] معلوم می‌گردد: {{متن حدیث|الَّذِي لَا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَ لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ كَرَماً إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْوَهَّابُ}}<ref>خدایی که گنجینه‌هایش نقصان نپذیرد و بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید؛ همانا او عزیز و بسیار بخشنده است.</ref>.<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۴.</ref>


خط ۱۲۰: خط ۱۲۲:
بنابر مطالب مزبور، بیرون آمدنِ نفس از قوه به فعلیت، یعنی ارتقای نفس از نقص به کمال، ممکن است و نفس در این بیرون آمدن نیازمند بیرون‌آورنده‌ای است که جز موجود مفارق و عقل فعال نیست. در [[حقیقت]] عقل فعال علت فاعلی حصول صور معقولات در نفس است؛ یعنی همین نفسی که بین وی و [[عقل]] اتصال برقرار شده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۹ و ۲۹.</ref>.
بنابر مطالب مزبور، بیرون آمدنِ نفس از قوه به فعلیت، یعنی ارتقای نفس از نقص به کمال، ممکن است و نفس در این بیرون آمدن نیازمند بیرون‌آورنده‌ای است که جز موجود مفارق و عقل فعال نیست. در [[حقیقت]] عقل فعال علت فاعلی حصول صور معقولات در نفس است؛ یعنی همین نفسی که بین وی و [[عقل]] اتصال برقرار شده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۹ و ۲۹.</ref>.


این اتصالِ نفس ناطقه با عقل فعال، بلکه [[اتحاد]] نفس با آن و بالاتر، فنای نفس در آن، به اندازه [[استعداد]] نفس است و [[حظّ]] و بهره هر نفسی در فهم صور [[عقلی]] متفاوت است. پس نفس، صورِ عقلیِ ویژه استعدادِ خود را [[ادراک]] می‌کند، نه اینکه همه صور عقلیِ متحقق در عقل فعال را ادراک نماید و مجردِ اتحادِ نفس با عقل فعال، باعث اطلاع بر همه صور علمی موجود در آن نمی‌گردد، بلکه به اندازه خاص خود - بر علومی که مرتبط به آن استعدادی است که ملکه اتصال وی را تأمین می‌کند - مطلع می‌شود. در این بین، نفسِ مکتفی<ref>نفوس انسانی به دو قسم «نفوس مکتفی» و «نفوس ناقص» تقسیم می‌شوند. نفوس ناقص انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، ناگزیر از کسب و تحصیلند و بر اثر کار و کوشش، به امید اینکه اندکی به ادراک حقایق برسند، در مسیر قرار می‌گیرند و منازلی را باید طی کنند تا به مقصد برسند؛ اما نفوس مکتفی انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، نیازمند به کسب و تحصیل نیستند، بلکه به صرف اراده، آنچه را که باید بدانند، می‌دانند؛ {{عربی|إِذَا شَاءُوا أَنْ عَلِمُوا عُلِّمُوا}}؛ این خود یکی از خصایص امام معصوم است؛ مثل حضرت خاتم{{صل}} که مخاطب به این خطاب است که {{متن قرآن|أَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى}} [سوره نجم، آیه ۴۲]. موجودات مختلف همه تحت پرورش او هستند. پس نفوس انبیا و اولیا نیازی به کوشش‌های فراوان ندارند، بلکه مزاجی معتدل دارند و تارو پود و بافت آنها به کمال اعتدال است و نفسشان در نهایت اعتدال و قرب به مبدأ قرار دارد. دولت {{متن قرآن|آتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا}} [«ما به او در کودکی (نیروی) داوری دادیم» سوره مریم، آیه ۱۲]دست آنها را گرفته و از همان کودکی پاکیزه بوده و اعمالشان حکیم و رفتارشان صحیح است و هوش و درایت و بینش آنها درست کار می‌کند. در نفس مکتفی، معلوم تابع اراده عالِم است و به صرفِ اراده عالِم ایجاد می‌شود، برخلاف نفس ناقص که در آن، معلوم تابع اراده عالِم نیست، بلکه تابع کسب و تحصیل علم است؛ از آن جهت نفسی را مکتفی می‌گویند که به حسب فطرت، به سرمایه خدادادی‌اش و به ذات و علل ذاتیه‌اش در خروجش از نقص به کمال اکتفا می‌کند و احتیاج به مکمّل خارجی ندارد؛ برخلاف نفس ناقص که در تحصیل کمالات و خروج از قوه به فعل، به مکمل خارجی نیازمند است و ازین جهت ناقص است. صاحبان نفوس مکتفی در همان خردسالی از بیشتر بزرگسالان قوی‌ترند و مصداق این آیه‌اند که {{متن قرآن|ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ}} [«این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد ارزانی می‌دارد» سوره مائده، آیه ۵۴]. چنین انسانی از نور و درایت و عقلی برخوردار است که هیچ‌گاه و در هیچ حال و نشیب‌وفرازی تن به خیانت نمی‌دهد و از مسیر عدالت بیرون نمی‌رود و در نزد برهان پروردگارش می‌باشد. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۷۶؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۲۲۰؛ همو، شرح رسالة انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۳۴۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۸۵ و ۶۹۳، ۶۹۴)</ref> به دلیل [[استعداد]] کامل خود برای [[علوم]]، حظّی وافر دارد؛ زیرا وی فانی در مبدأ خویش گردیده و محل [[مشیّت]] [[خدا]] و [[قدرت]] نافذ وی است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۸.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۶.</ref>
این اتصالِ نفس ناطقه با عقل فعال، بلکه [[اتحاد]] نفس با آن و بالاتر، فنای نفس در آن، به اندازه [[استعداد]] نفس است و [[حظّ]] و بهره هر نفسی در فهم صور [[عقلی]] متفاوت است. پس نفس، صورِ عقلیِ ویژه استعدادِ خود را [[ادراک]] می‌کند، نه اینکه همه صور عقلیِ متحقق در عقل فعال را ادراک نماید و مجردِ اتحادِ نفس با عقل فعال، باعث اطلاع بر همه صور علمی موجود در آن نمی‌گردد، بلکه به اندازه خاص خود - بر علومی که مرتبط به آن استعدادی است که ملکه اتصال وی را تأمین می‌کند - مطلع می‌شود. در این بین، نفسِ مکتفی<ref>نفوس انسانی به دو قسم «نفوس مکتفی» و «نفوس ناقص» تقسیم می‌شوند. نفوس ناقص انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، ناگزیر از کسب و تحصیلند و بر اثر کار و کوشش، به امید اینکه اندکی به ادراک حقایق برسند، در مسیر قرار می‌گیرند و منازلی را باید طی کنند تا به مقصد برسند؛ اما نفوس مکتفی انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، نیازمند به کسب و تحصیل نیستند، بلکه به صرف اراده، آنچه را که باید بدانند، می‌دانند؛ {{عربی|إِذَا شَاءُوا أَنْ عَلِمُوا عُلِّمُوا}}؛ این خود یکی از خصایص امام معصوم است؛ مثل حضرت خاتم{{صل}} که مخاطب به این خطاب است که {{متن قرآن|أَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى}} [سوره نجم، آیه ۴۲]. موجودات مختلف همه تحت پرورش او هستند. پس نفوس انبیا و اولیا نیازی به کوشش‌های فراوان ندارند، بلکه مزاجی معتدل دارند و تارو پود و بافت آنها به کمال اعتدال است و نفسشان در نهایت اعتدال و قرب به مبدأ قرار دارد. دولت {{متن قرآن|آتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا}} [«ما به او در کودکی (نیروی) داوری دادیم» سوره مریم، آیه ۱۲]دست آنها را گرفته و از همان کودکی پاکیزه بوده و اعمالشان حکیم و رفتارشان صحیح است و هوش و درایت و بینش آنها درست کار می‌کند. در نفس مکتفی، معلوم تابع اراده عالِم است و به صرفِ اراده عالِم ایجاد می‌شود، برخلاف نفس ناقص که در آن، معلوم تابع اراده عالِم نیست، بلکه تابع کسب و تحصیل علم است؛ از آن جهت نفسی را مکتفی می‌گویند که به حسب فطرت، به سرمایه خدادادی‌اش و به ذات و علل ذاتیه‌اش در خروجش از نقص به کمال اکتفا می‌کند و احتیاج به مکمّل خارجی ندارد؛ برخلاف نفس ناقص که در تحصیل کمالات و خروج از قوه به فعل، به مکمل خارجی نیازمند است و ازین جهت ناقص است. صاحبان نفوس مکتفی در همان خردسالی از بیشتر بزرگسالان قوی‌ترند و مصداق این آیه‌اند که {{متن قرآن|ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ}} [«این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد ارزانی می‌دارد» سوره مائده، آیه ۵۴]. چنین انسانی از نور و درایت و عقلی برخوردار است که هیچ‌گاه و در هیچ حال و نشیب‌وفرازی تن به خیانت نمی‌دهد و از مسیر عدالت بیرون نمی‌رود و در نزد برهان پروردگارش می‌باشد. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۷۶؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۲۲۰؛ همو، شرح رسالة انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۳۴۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۸۵ و ۶۹۳، ۶۹۴)</ref> به دلیل [[استعداد]] کامل خود برای [[علوم]]، حظّی وافر دارد؛ زیرا وی فانی در مبدأ خویش گردیده و محل [[مشیّت]] [[خدا]] و [[قدرت]] نافذ وی است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۸.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۴۶ ـ ۲۵۱.</ref>
 
=== مراتب عقل عملی یا طهارت‌های سه‌گانه (تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا)<ref>برای طرح مباحث این بخش بیشتر از پنج کتاب علامه حسن‌زاده استفاده شده است؛ ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱-۲۰۶؛ عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۱۴، ۵۱۵؛ دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵۵، ۱۵۶ و مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی، ص۵۸۲-۵۸۸؛ هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۷-۱۵۹. علامه حسن‌زاده در صفحاتِ یادشده دو منبع اخیر (مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی و هزارویک کلمه)، تبرکاً مقاله‌ای از آیت‌الله میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی نقل می‌کند که درباره مقامات اربعه تجلیه، تخلیه، تحلیه و فناست.</ref> ===


==== مراتب عقل عملی یا طهارت‌های سه‌گانه (تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا)<ref>برای طرح مباحث این بخش بیشتر از پنج کتاب علامه حسن‌زاده استفاده شده است؛ ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱-۲۰۶؛ عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۱۴، ۵۱۵؛ دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵۵، ۱۵۶ و مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی، ص۵۸۲-۵۸۸؛ هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۷-۱۵۹. علامه حسن‌زاده در صفحاتِ یادشده دو منبع اخیر (مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی و هزارویک کلمه)، تبرکاً مقاله‌ای از آیت‌الله میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی نقل می‌کند که درباره مقامات اربعه تجلیه، تخلیه، تحلیه و فناست.</ref> ====
قوه عملی در [[نفس انسان]] (کارفرمای بدن جسمانی در رسیدن به اوج [[سعادت]] و کمال) ناچار است با سیر معنوی از مراتبی چهارگانه بگذرد تا از حضیضِ نقصِ حیوانیت به ذروه علیای [[انسانیت]] برسد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸.</ref>. این مراتب «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» هستند که فنا شامل سه مرتبه محو و طمس و محق است.
قوه عملی در [[نفس انسان]] (کارفرمای بدن جسمانی در رسیدن به اوج [[سعادت]] و کمال) ناچار است با سیر معنوی از مراتبی چهارگانه بگذرد تا از حضیضِ نقصِ حیوانیت به ذروه علیای [[انسانیت]] برسد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸.</ref>. این مراتب «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» هستند که فنا شامل سه مرتبه محو و طمس و محق است.


خط ۱۴۴: خط ۱۴۵:
تحلیه بعد از اتصال به عالم غیب حاصل می‌شود و بدین معناست که نفس به صور قدسیِ [[ملکوتی]] متحلّی و مزیّن شود. در تحلیه نفس پس از تخلیه و رفع موانع، به [[اخلاق نیکو]] و خوی‌های پسندیده و ملکات فاضله‌ای که در [[نظام اجتماعی]] و [[رشد]] فردی و [[تکامل]] مؤثر است، آراسته می‌گردد. تحلیه طهارتی [[معنوی]] و [[پاکیزگی]] باطن است و تا این [[طهارت]] حاصل نشود، انسانْ طاهر و [[پاک]] نشده و در باطن [[آلوده]] و نجس خواهد بود، هر چند در ظاهر به طهارت ظاهری متّصف باشد و ظاهرِ بدن محکوم به [[پاکی]] باشد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارو یک کلمه، ج۲، ص۱۵۷، ۱۵۸.</ref>.
تحلیه بعد از اتصال به عالم غیب حاصل می‌شود و بدین معناست که نفس به صور قدسیِ [[ملکوتی]] متحلّی و مزیّن شود. در تحلیه نفس پس از تخلیه و رفع موانع، به [[اخلاق نیکو]] و خوی‌های پسندیده و ملکات فاضله‌ای که در [[نظام اجتماعی]] و [[رشد]] فردی و [[تکامل]] مؤثر است، آراسته می‌گردد. تحلیه طهارتی [[معنوی]] و [[پاکیزگی]] باطن است و تا این [[طهارت]] حاصل نشود، انسانْ طاهر و [[پاک]] نشده و در باطن [[آلوده]] و نجس خواهد بود، هر چند در ظاهر به طهارت ظاهری متّصف باشد و ظاهرِ بدن محکوم به [[پاکی]] باشد<ref>حسن حسن‌زاده آملی، هزارو یک کلمه، ج۲، ص۱۵۷، ۱۵۸.</ref>.


تخ[[لیه]] مانند معالجه بدن و ریشه‌کن کردنِ بیماری‌های جسمانی (درمان) و تحلیه مانند تقویت بدن بعد از خلاصی از [[مرض]] با غذای مقوی است (تقویت). نخستین کاری که طبیب جسمانی برای علاج [[بیمار]] می‌کند، این است که [[بیماری]] و میکروب را از بیمار برطرف می‌نماید و تنقیه و پاکسازی می‌کند و سپس غذای مقوّی به او می‌دهد و تقویتش می‌کند؛ در [[امور معنوی]] نیز همین‌طور است؛ زیرا در امراض [[روحی]] نیز اول باید طبیبِ [[روحانی]]، امراض درونی و [[بیماری‌ها]] و میکروب‌های روحی را از [[جان]] مریض ریشه‌کن کند (تخلیه) و بعداً ملکات فاضله [[اخلاقی]] را در جانش بنشاند و [[روح]] را تقویت نماید (تحلیه)، وگرنه تا نفس سالم نباشد و [[رذایل]] جدا نشود، [[فضایل]] جایگزین نخواهد شد. اول باید [[صفات رذیله]] دفع شود، چون اینها رهزن و حجابند و نمی‌گذارند که روزنه‌ای از عالم ملکوت برای شخص باز شود و به [[فکر]] بیچارگی‌اش بیفتد. پس اول باید تخلیه کند و تخلیه تطهیر [[انسان]] از ماسوی [[الله]] است.
تخلیه مانند معالجه بدن و ریشه‌کن کردنِ بیماری‌های جسمانی (درمان) و تحلیه مانند تقویت بدن بعد از خلاصی از [[مرض]] با غذای مقوی است (تقویت). نخستین کاری که طبیب جسمانی برای علاج [[بیمار]] می‌کند، این است که [[بیماری]] و میکروب را از بیمار برطرف می‌نماید و تنقیه و پاکسازی می‌کند و سپس غذای مقوّی به او می‌دهد و تقویتش می‌کند؛ در [[امور معنوی]] نیز همین‌طور است؛ زیرا در امراض [[روحی]] نیز اول باید طبیبِ [[روحانی]]، امراض درونی و [[بیماری‌ها]] و میکروب‌های روحی را از [[جان]] مریض ریشه‌کن کند (تخلیه) و بعداً ملکات فاضله [[اخلاقی]] را در جانش بنشاند و [[روح]] را تقویت نماید (تحلیه)، وگرنه تا نفس سالم نباشد و [[رذایل]] جدا نشود، [[فضایل]] جایگزین نخواهد شد. اول باید [[صفات رذیله]] دفع شود، چون اینها رهزن و حجابند و نمی‌گذارند که روزنه‌ای از عالم ملکوت برای شخص باز شود و به [[فکر]] بیچارگی‌اش بیفتد. پس اول باید تخلیه کند و تخلیه تطهیر [[انسان]] از ماسوی [[الله]] است.


همان‌طور که [[شرع]] [[مقدس]] در [[مقام]] تجلیه «[[فقه]]» را آورد، در مقام تخلیه و تحلیه هم «[[علم اخلاق]]» را آورده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۸۳ و ۲۴۵.</ref>.
همان‌طور که [[شرع]] [[مقدس]] در [[مقام]] تجلیه «[[فقه]]» را آورد، در مقام تخلیه و تحلیه هم «[[علم اخلاق]]» را آورده است<ref>حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۸۳ و ۲۴۵.</ref>.
خط ۱۷۴: خط ۱۷۵:
موت ارادی برای سالکان طریق الی الله، قبل از موت طبیعی تحقق می‌یابد؛ در قرآن آمده است: {{متن قرآن|فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ}} «پس به درگاه آفریدگار خود توبه کنید و یکدیگر را بکشید، این کار نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است» سوره بقره، آیه ۵۴ و پیامبر{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا}}.
موت ارادی برای سالکان طریق الی الله، قبل از موت طبیعی تحقق می‌یابد؛ در قرآن آمده است: {{متن قرآن|فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ}} «پس به درگاه آفریدگار خود توبه کنید و یکدیگر را بکشید، این کار نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است» سوره بقره، آیه ۵۴ و پیامبر{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا}}.
پیش‌تر از مرگ خود ای خواجه میر *** تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر
پیش‌تر از مرگ خود ای خواجه میر *** تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر
اعراض از متاع دنیا و طیّبات آن و امتناع از مقتضیات نفس و لذاتش و پیروی نکردن از هواوهوس، موت است؛ به همین خاطر برای عارف قیامت صغری رخ می‌دهد و آنچه برای میّت کشف می‌شود، برای او نیز منکشف می‌گردد؛ این قیامت برای عارفان موحد و فانی فی‌الله و باقی بالله اتفاق می‌افتد. (حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۰۹، ۵۱۰ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۳۷)</ref> می‌رسد و می‌تواند از [[حق]] به [[خلق]] برگردد و [[عبادالله]] را به کمال برساند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۲۶۱.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۵۲.</ref>
اعراض از متاع دنیا و طیّبات آن و امتناع از مقتضیات نفس و لذاتش و پیروی نکردن از هواوهوس، موت است؛ به همین خاطر برای عارف قیامت صغری رخ می‌دهد و آنچه برای میّت کشف می‌شود، برای او نیز منکشف می‌گردد؛ این قیامت برای عارفان موحد و فانی فی‌الله و باقی بالله اتفاق می‌افتد. (حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۰۹، ۵۱۰ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۳۷)</ref> می‌رسد و می‌تواند از [[حق]] به [[خلق]] برگردد و [[عبادالله]] را به کمال برساند<ref>حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۲۶۱.</ref>.<ref>[[علی علیزاده آملی|علیزاده آملی، علی]]، [[عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی (کتاب)|عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی]]، ص ۲۵۲ ـ ۲۶۱.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۱۳۳٬۹۱۵

ویرایش