عقل در عرفان اسلامی

مراتب عقل نظری و عقل عملی

پیش از آن‌که «مراتب عقل نظری و عملی» را بیان کنیم، باید مقدماتی را با عناوین «کاربردهای عقل فعال»، «عقل اول و عقول ده‌گانه»، «اتحاد عاقل و معقول» و «عقل نظری و عقل عملی» از نظر بگذرانیم.

کاربردهای عقل فعال

عنوان «عقل فعال» چندین کاربرد دارد:

  1. عقل اول یا معلول اول که اولین مخلوق حق‌تعالی است.
  2. مفارقی که عقل عالم ارضی و فائض بر نفوس نطقی است؛ چنان‌که شیخ الرئیس در آخر فصل سوم مقاله نهم الهیات شفا در چگونگی صدور افعال از مبادی عالیه، تعداد ده عقل را بعد از حق‌تعالی برشمرده است که از عقل اول آغاز و به «عقل دهم» یا همان «عقل فائض بر نفوس ما» منتهی می‌شود. این، عقلِ عالم ارضی است و ما آن را «عقل فعال» می‌نامیم. اینکه ابن سینا تعداد عقول را ده دانسته است، مرادش حصر مفارقات در آن عدد نیست، بلکه برهان در چینش و نظم عالم، به اندازه دانشِ وی، این تعداد را ایجاب کرده است.
  1. هر کدام از عقول مفارق؛ چنان‌که شیخ در فصل پنجم مقاله سوم کتاب مبدأ و معاد فرمود: او عقل فعال است؛ زیرا در نفوس ما بسان نسبت خورشید به چشمان ماست و مانند شعاعی است که حسّ بالقوه را به فعلیت بیرون می‌کشد و محسوس بالقوه را بالفعل می‌کند[۱].

بنابراین نسبت «عقل فعال» با «چشم نفس ناطقه» همانند نسبت «خورشید» با «چشم» است. ما در پرتو نور شمس دیدنی‌ها را می‌بینیم و ادراک می‌کنیم؛ نفس ناطقه نیز در پرتو خورشیدِ عقلِ فعال می‌بیند و می‌فهمد. عقل فعال دم‌به‌دم در حال فیضان نور و تشعشع است و نفوس ناطقه به اقتضای این نور ادراک می‌کند[۲].

پس عقل فعال به «عقل اول» و «عقل دهم» و «تک‌تک عقول مفارق» گفته می‌شود[۳].[۴]

عقل اول و عقول ده‌گانه

خداوند به رسول الله رتبه تأثیر در عالم انفاس و ارواح و رتبه فاعلیت داد؛ او صادر اول و معطی کمال کل اهل عالم و واسطه فیض است و جمیع ارواح و مظاهر آنها از نور او وجود یافته‌اند؛ عقل اول، نخستین مرتبه ظهور حقیقت محمدی(ص) یا صادر اول و روح جناب پیامبر(ص) است. پیامبر(ص) در دو حدیث می‌فرماید: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي»[۵]؛ «أَوَلُّ مَا خَلَقَ اللَّهُ رُوحِي»[۶]؛ مراد از «نور» و «روح» به قرینه «خَلَق» عقل اول است «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ وَ أَنَا الْعَقْلُ»[۷]؛ پیامبر(ص) در این‌گونه احادیث به مقامی از مقامات خود اشاره کرده است و در حقیقت مقام او فوق مقام عقل، یعنی صادر اول است[۸] و عقل بیان مرتبه نهایی مقامات او نیست، بلکه بیان یکی از عالی‌ترین مراتب است[۹]. مفارقات تعلّق تدبیری و تکمیلی دارند و از هیچ چیز بریده نیستند و به این معنا مفارق و به همه متصل و مرتبطند؛ عقل دهم و عالم اله به حقایق جان‌ها ارتباط دارند و هر نفسی که مستعد است، از آنجا می‌گیرد؛ آنجا دریاست و اینها (نفوس) جدول‌ها و نهرها هستند و هر جدول و نهری که به دریا متصل است، آب حیاط، یعنی علم را از آنجا دریافت می‌کند[۱۰].

اهمیت عقل دهم در این است که خزانه معقولات و مُخرِج نفوس از نقص به کمال است[۱۱]؛ نفوس با حصول معدّات در تحت تصرّف و تدبیرِ وی استکمال و اشتدادِ نوری می‌یابند[۱۲] و به حدّ و مقدارِ حصول معدّات و استعداد و قابلیت، با عقل فعّال، ارتباطی خاصّ برقرار می‌کنند؛ از این ارتباطِ وصف‌نشدنی و بی‌قیاس، به اتحاد نفس در عقل فعّال یا فنای نفس در آن تعبیر می‌کنند. این اتحاد و فنا مراتبی دارد، تا حدّی که نفس، عقلِ بسیط می‌شود و قابلِ تعقّلات و دریافت‌هایی می‌گردد که در شأن وی ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ[۱۳] صدق می‌کند[۱۴].

پس آدمی در سیر تکاملی و سفر در عوالم هستی، به مقام عقل عروج و ارتقا می‌کند[۱۵] و به جمیع حقایق و اسرار و به همه کتب سماوی دست می‌یابد؛ چنان‌که نبی(ص) در شب معراج می‌فرماید: «عَلِمْتُ عُلُومَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ»[۱۶] و نیز می‌فرماید: «أُوتِيتُ جَوَامِعَ الْكَلِمِ»[۱۷] و امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «أَنَا النُّقْطَةُ تَحْتَ الْبَاءِ وَ سَلُونِي عَمَّا تَحْتَ الْعَرْشِ»[۱۸]. از این نقطه به «نبی» و «ولی» نیز تعبیر می‌کنند[۱۹].[۲۰]

اتحاد عاقل و معقول

هرگاه خداوند به لطفِ خود حقایق را بر بنده‌اش آشکار سازد و به او توفیق دهد که راه کمال را طی کند و به سوی او عروج نماید، نفس از قید بدن مادی و طبیعی رها می‌گردد و در نفوس مجرد و عقول سیر می‌کند، مدارج مختلف را مرحله به مرحله پشت سر می‌گذارد و با هر عقل و نفسی متحد می‌گردد تا با نفْسِ الهی و در نهایت با عقل اول متحد می‌شود که در این مقام، از تمام لوازم و عوارض ماهیت خود، غیر از امکان ذاتی رها می‌گردد[۲۱] و سرانجام به قرب حقیقی نائل می‌شود[۲۲]. درواقع نفس به حرکت جوهری از حدّ طبع به مرتبه عقل بالفعل و مافوق آن می‌رسد و با همه مدرَکاتش اتحاد وجودی می‌یابد، بلکه در حقیقت، فوق اتحاد است و اتحاد از ضیق لفظ است[۲۳]. چنین وصال و اتحادی «وصال روح با روح»[۲۴] یا «اتحاد عاقل و معقول» یا «وصل علت به معلول» است[۲۵].

استاد شعرانی در تعریف اتحاد عاقل و معقول می‌گوید: صورت عقلی متصوّر، عین ذات انسان و داخل او می‌شود، نه مانند نقش عرضی؛ نظیر این که چراغی روشن‌تر گردد. پس هر چه تعقّلات انسان بیشتر شود، بر ذات او چیزی افزوده می‌گردد. اتحاد عقول با عقل فعال نوعی ارتباط است، نه اتحاد حقیقی دو ماهیت؛ اما کیفیتی است که لفظی برای آن نداریم، جز آن‌که به اتحاد تعبیر کنیم؛ نظیر اینکه چراغی را در آفتاب بگذاریم، نه چراغ عین خورشید می‌شود و نه خورشید عین چراغ، بلکه نوعی ارتباط و اتصال قوا حاصل می‌گردد که در مجردات، لفظی مناسب آن نداریم جز اینکه به ناچار از آن به اتحاد تعبیر کنیم[۲۶]. بنابراین در صورت اتحاد ممکن نیست دو ماهیت به یک ماهیت تبدیل شوند، بلکه خصوصیات و آثار معقول در عاقل جاری می‌گردد[۲۷].

استاد شعرانی با مثالی دیگر نیز این موضوع را توضیح می‌دهد: در معنای اتحاد این احتمال هست که موجودی با موجود دیگر پیوند داده شود؛ مانند پیوند جوانه یک درخت به نهالی دیگر؛ به گونه‌ای که میان آن دو رابطه پدید آید و بعضی آثار و خصوصیات نهال در جوانه جاری شود. این نوع ارتباط در مجردات نیز همانند مادیات تصوّر می‌شود؛ صدرالمتألهین سخن حکمای پیشین را که قائل به اتحاد عاقل و معقول بودند، بر همین نوع ارتباط منطبق دانسته است[۲۸].[۲۹]

عقل نظری و عقل عملی[۳۰]

به مدد معرفت یافتن به نفس انسانی، درمی‌یابیم که انسان دو قوه نظری و عملی دارد؛ قوه نظری را «قوه علامه» و «نیروی بینش» می‌گویند و قوه عملی را «قوه عمّاله» و «نیروی کنش»[۳۱]. این دو قوه به منزله دو بال برای انسان هستند که با آنها به سوی کمال خود پرواز می‌کند، به تهذیب نفس می‌پردازد و به فعلیت می‌رسد.

انسان باید هم در تدبیر بدن، منزل، خوراک و زندگی و هم برای نظر به آن‌سو و پرواز و عروج به اوج حقایق و معارف، این دو بال را به فعلیت برساند[۳۲]؛ آن انسانی که این دو بالش به فعلیت رسیده، امام و قطب و واسطه فیض است[۳۳].

میان عقل نظری و عقل عملی می‌توان چند تفاوت بیان کرد:

اول) قوه نظری به آن سو ناظر است و می‌خواهد از بالا و از ملکوت عالم بگیرد و مربوط به حقایق کلی است و اصلاً جزئی نیست؛ چراکه علامه و بینش مربوط و ناظر به علم، حقایق، ملکوت و معارف است[۳۴] و اینها کلیاتند؛ ولی قوه عملی برای تکمیل و اکمال ناظر به این سو و جزئی است[۳۵]؛ چون فعل، تدبیر کسب و کار و شغلش جزئی است و به جزئیات تعلق می‌گیرد[۳۶].

دوم) عقل عملی در افعالش به بدن و قوای بدنی نیازمند است؛ ولی عقل نظری به طور دائم محتاج به بدن و قوای آن نیست، بلکه شاید از آن بی‌نیاز گردد[۳۷].

سوم) جوهر نفس انسانی استعداد دارد به استکمال برسد؛ این استعداد برای نفس به عقل نظری اوست. نفس همچنین مستعد است از آفات و رذایل دور باشد. قوه عقل عملی این استعداد را در او محقق می‌کند[۳۸]؛ از این‌رو سعادت آن است که قوه نظری به وسیله انوار معارف و حقایق الهی به کمال برسد و قوه عملی با اعمال صالح به کمالش دست یابد تا دو بال سیمرغ نفس شوند[۳۹].

عقل نظری و عقل عملی برای رسیدن به کمالْ مراتبی دارند؛ مراتب عقل نظری عبارتند از «عقل هیولانی»، «عقل بالملکه»، «عقل بالفعل» و «عقل بالمستفاد» و مراتب عقل عملی عبارت‌اند از «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» که فنا خود شامل سه مرتبه «محو» و «طمس» و «محق» است[۴۰] .[۴۱]

مراتب عقل نظری (هیولانی، بالملکه، بالفعل، بالمستفاد)

قوه عاقله مرتبه‌ای از مراتب شامخ نفس ناطقه است که کلیات را ادراک می‌کند؛ انبار و خزانه او عقل فعال و عقل مفارق و ماورای طبیعت است که همه حقایق در اوست؛ نفس منتقل می‌شود و عروج و اعتلای به او می‌یابد و حقایق را در او می‌بیند[۴۲].

انسان از نطفه تا به عقل مراحل و منازل بسیاری دارد و در هر موطن واجد کمالات و قابل عطیات بعدی می‌گردد که «وَ لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ كَرَماً»[۴۳]؛ دیگر موجودات مادی این کثرت منازل و مراحل را ندارند؛ صرفاً انسان است که از عقل هیولانی به عقل مستفاد می‌رسد و تراب همنشین رب الارباب می‌گردد[۴۴]. صاحب ولایت کلیه، یعنی انسان کامل، همه این مقامات و مراحل را دارد.

پس انسان در میان جانداران شأنیتی دارد که می‌تواند از قوه به فعلیتی برسد[۴۵] که صاحب مقام عقل مستفاد گردد. این طریق استکمال نفس ناطقه است[۴۶]. وقتی نفس از تاریکی‌های تعقّلات مادی برهد و از بندهای علایق اسارت‌آور دنیوی رهایی یابد، در دیار مرسلات و افق‌های کلیات شنا می‌کند و به مبادی عالیِ نوری که خزائن معارف و معادن حقایقند، می‌رسد و با آنها متحد می‌شود و به اندازه سعه و طهارت و قداستش بر آنها مطلع می‌گردد. این اطلاع و واقف شدن بر فکر متوقف نیست[۴۷]. بنابراین نفوسی که ناقص‌اند با تحصیل سرمایه قوی و در حدّ خودشان عقلی و مرتبه‌ای از مراتب عقل می‌شوند[۴۸].

به هر حال از اطلاقات عقل، قوه‌ای انسانی است که مانند یک هسته و دانه و حبه قابلیت رشد دارد و می‌تواند به فعلیت برسد و شجره طوبی[۴۹]، عقل بالفعل، عقل مجرد، علم، عالم و مدرِک کلیات شود[۵۰]؛ این قوه (عقل نظری) در مسیر تکامل از مبادی عالی متأثر می‌شود و با کسب فیض از مافوق به تعقلات دست می‌یازد و در این مسیر چهار مرتبه دارد: عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. این چهار مرتبه عقل نظری، سیر الی الله هستند[۵۱].[۵۲]

مرتبه اول: عقل هیولانی

نفس در ابتدای فطرت خویش از همه علوم خالی است و هیچ نقشی در آن مرتسم نیست و فقط قابلیت و استعداد استکمال و پذیرفتن معقولات را دارد و می‌تواند همه صور علوم را بپذیرد. قرآن کریم درباره ابتدای تولد انسان می‌فرماید: ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ[۵۳]؛ در این مقام و مرتبه او را به هیولای اولای مادّی تشبیه کرده‌اند و عقل هیولانی نامیده‌اند؛ زیرا همان‌گونه که هیولای اولای در عالم طبیعت قابل پذیرفتن صور طبیعی از بسائط و مرکبات به طور مطلق است و با هر یک از آنها ترکیب اتحادی در وجود پیدا می‌کند، نفس انسانی نیز قابل پذیرفتنِ صور علوم و معانی است و با آنها اتحاد وجودی می‌یابد و رابطه نفس با صور علمی مانند رابطه هیولی با صور طبیعی است[۵۴]. پس عقل هیولانی هنوز به فعلیت نرسیده، بلکه مایه و خمیره‌ای است که قابلیت رسیدن را دارد. این عقل هیولانی در ابتدا نور ندارد؛ مثل طاقچه و مشکات و چراغدانی است که بعداً روشن می‌شود؛ اگر بخواهیم به صورت تمثیل و تنزیل تطبیق کنیم، مشکات است و نور ندارد؛ باید مصباح، زَیْت و آتش بیاید تا روشن شود و صحن خانه را روشن کند[۵۵].

خلاصه: عقل هیولانیِ انسان، قوه قابله اوست که حد یقفی ندارد و می‌تواند به عقل بالفعل برسد و عقل مستفاد گردد و با عقل بسیط و با وجود منبسط که صادر نخستین است، اتحاد وجودی یابد[۵۶].[۵۷]

مرتبه دوم: عقل بالملکه

هنگامی که نفس ناطقه از مرتبه عقل هیولانی گذشت و از قابلیت محض بیرون آمد، با آشنایی به معقولات نخستین آماده است که معقولات دوم را تحصیل کند[۵۸]. چون معقولات نخستین حاصل شده و استعداد انتقال آنها به معقولات دوم و علوم مکتسبه در نفس، ملکه گشته است و ملکه و قدرت و سلطنت انتقال به نشئه عقل بالفعل و معقولات دوم کسب شده، آن را «عقل بالملکه» می‌گویند[۵۹].[۶۰]

مرتبه سوم: عقل بالفعل

عقل به کمک معقولات نخستین، معقولات دوم را که اکتسابی‌اند، از راه فکر یا حدس به دست می‌آورد و معلومات و نظریات کسب شده، در نفس او ذخیره می‌گردد و خود، آگاه است و می‌داند که آنها را دریافته است و هر وقت بخواهد می‌تواند آنها را در ذهن خود حاضر کند و به آنها دسترسی یابد. در این حال نفس ناطقه را به «عقل بالفعل» تعبیر می‌کنند که از قوه به فعل رسیده است و دانا و خوانا و گویا و شنوا شده و تور شکار به دست آورده است[۶۱].[۶۲]

مرتبه چهارم: عقل بالمستفاد

عقل مستفاد غایت قصوی است؛ یعنی نفس از ابتدای عقل هیولانی به سوی عقل مستفاد می‌رود؛ یعنی به سوی نور و علمی می‌رود که باید از ماورای طبیعت به دست بیاورد و استفاده و تحصیل کند و همگی مقدمه برای رسیدن به این حقیقت، یعنی عقل مستفادند[۶۳]. هیچ خردمندی در این شأنیت نفس دودلی ندارد، بلکه تسلیم است و بدان تصدیق دارد و می‌بیند که هر چه از قوّت به فعل می‌رسد، قدرت و سلطان وی بیشتر می‌شود و نور بینش وی فزونی می‌گیرد و از تاریکی نادانی رهایی می‌یابد؛ هر چه داناتر می‌شود، استعداد و آمادگی وی برای معارف بالاتر قوی‌تر می‌گردد و گنجایش وی برای گردآوردن حقایق دیگر بیشتر می‌شود و از این معنا پی می‌برد که گوهر نفس ناطقه از نشئه دیگر و از ماورای عالم طبیعت و ماده است و به سرّ کلام امیرالمؤمنین علی(ع): «كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ»[۶۴] می‌رسد. روح انسانی هر اندازه بیشتر به حقایق نوری وجودی عقلی نائل شود، استعداد و ظرفیت وی برای تحصیل و اکتساب معارفِ بالاتر بیشتر می‌شود و سرّ این جمله بلندِ دعای افتتاح معلوم می‌گردد: «الَّذِي لَا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَ لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ كَرَماً إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْوَهَّابُ»[۶۵].[۶۶]

در مرحله عقل مستفاد نفس از مراحل قوه گذشته است و فعلاً به مشاهده معقولات دوم می‌پردازد و می‌داند که بالفعل آنها را دریافته است؛ عقل نظری در این مرحله فعل مطلق می‌شود؛ چنان‌که در مرتبه نخستین، قوه مطلق است.

از نفسی که در مرحله عقل مستفاد است، به نفس «صاحب مقام قلب» تعبیر می‌کنند[۶۷] که حقایق مکشوفاً و محصلاً در او متحقّقند و «إِذَا شَاءَ أَنْ يَعَلَمَ أُعْلِمَ»[۶۸] مراد از قلب آن عضو مخروطی شکل لحمانی نیست که همه جانوران دارند، بلکه قلب در آن جایی و در آن مقامی به انسان می‌گویند که همه کلیات در آنجا به صورت مفصل درمی‌آیند و سان می‌گیرند و نفس این کلیات را به نحو شهود عیانی می‌بیند؛ یعنی معانی و حقایق کلی پیش او سان می‌یابند و همه آنها مشهود اویند؛ عقل مستفاد نیز در آن جایی بود که حقایق در نزد نفس ناطقه حاضر بالفعل بودند؛ مثل اینکه چشمِ سر منظری و مرآیی را به صورت اشکالی و اشباحی می‌بیند که در نزد او سان دارند و حاضرند و مشهود و مبصر اویند و همه آنها را بالفعل حاضر و مشهود می‌بیند. پس نفس ناطقه وقتی به جایی برسد که حقایق برای او بالفعل در نزد بصیرت و در نزد لوح نفسش مکشوف باشند او را قلب یا عقل بالمستفاد می‌نامند[۶۹].

در مقام عقل مستفاد یا قلب تمام حقایق جمع است و تجلیات بر آن بی‌نهایت است؛ زیرا قلب نهایت ندارد و هر چه حقایق بر آن متجلی گردد، وسعت بیشتری می‌یابد. از آنجا که قلب مظهر همه اسمای الهی است و اسمای الهی نیز دم به دم تجلی خاص و شأن خاصی دارند، قلب دائماً در تقلّب و انقلاب است[۷۰].

صاحب عقل مستفاد، انسان کامل است و با عقل بسیط اتحاد وجودی برقرار می‌کند؛ همه موجودات بدن او می‌شوند و او می‌تواند در کل عالم تصرّف کند؛ او به اسرار همه اشیاء آگاهی دارد[۷۱].

هریک از مراتب عقل هیولانی و عقل بالملکه و عقل بالفعل قوه‌ای از قوای نفس‌اند و قوای نظری وی‌اند؛ ولی عقل مستفاد قوه نفس نیست، بلکه نفس حضور معقولات ثانیه بالفعل در نزد نفس است[۷۲] و حضور خود معارف نوری و کمالات علمی و حقایق معنوی را در نزد مرآت و لوح نفس، عقل مستفاد می‌گویند[۷۳].

علت نام‌گذاری نفس در این مرحله به عقل مستفاد، آن است که نفس در این مرحله از عقل دیگری که بیرون از نفس انسانی است، استفاده می‌کند؛ یعنی از عقل فعال که مخرج نفوس از نقص به کمال است[۷۴].

بنابر مطالب مزبور، بیرون آمدنِ نفس از قوه به فعلیت، یعنی ارتقای نفس از نقص به کمال، ممکن است و نفس در این بیرون آمدن نیازمند بیرون‌آورنده‌ای است که جز موجود مفارق و عقل فعال نیست. در حقیقت عقل فعال علت فاعلی حصول صور معقولات در نفس است؛ یعنی همین نفسی که بین وی و عقل اتصال برقرار شده است[۷۵].

این اتصالِ نفس ناطقه با عقل فعال، بلکه اتحاد نفس با آن و بالاتر، فنای نفس در آن، به اندازه استعداد نفس است و حظّ و بهره هر نفسی در فهم صور عقلی متفاوت است. پس نفس، صورِ عقلیِ ویژه استعدادِ خود را ادراک می‌کند، نه اینکه همه صور عقلیِ متحقق در عقل فعال را ادراک نماید و مجردِ اتحادِ نفس با عقل فعال، باعث اطلاع بر همه صور علمی موجود در آن نمی‌گردد، بلکه به اندازه خاص خود - بر علومی که مرتبط به آن استعدادی است که ملکه اتصال وی را تأمین می‌کند - مطلع می‌شود. در این بین، نفسِ مکتفی[۷۶] به دلیل استعداد کامل خود برای علوم، حظّی وافر دارد؛ زیرا وی فانی در مبدأ خویش گردیده و محل مشیّت خدا و قدرت نافذ وی است[۷۷].[۷۸]

مراتب عقل عملی یا طهارت‌های سه‌گانه (تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا)[۷۹]

قوه عملی در نفس انسان (کارفرمای بدن جسمانی در رسیدن به اوج سعادت و کمال) ناچار است با سیر معنوی از مراتبی چهارگانه بگذرد تا از حضیضِ نقصِ حیوانیت به ذروه علیای انسانیت برسد[۸۰]. این مراتب «تجلیه»، «تخلیه»، «تحلیه» و «فنا» هستند که فنا شامل سه مرتبه محو و طمس و محق است.

مرتبه اول: تجلیه: نخستین مرتبه از مراتب عقل عملی، تهذیب ظاهر از طریق عمل به دستورات دین الهی است که «تجلیه» نامیده می‌شود. هرگز سالک نمی‌تواند در امر طهارت ظاهر مسامحه کند؛ در مقام تجلیه باید بدن و ظاهرش پاک و آباد شود. علمی که عهده‌دار بیان طهارت‌های ظاهری است، علم فقه بر طریق حقّ جعفری است، نه غیر آن[۸۱].

نفس در مرتبه تجلیه، قوا و اعضای خود را وامی‌دارد که کاملاً مطیع احکام شرع شوند و از اوامر اطاعت کنند و از منهیات اجتناب نمایند تا آثار طهارت ظاهری در ظاهر، یعنی در بدن نمایان شود و در نفس هم به تدریج ملکه تسلیم و اطاعت و خوی انقیاد برای سلوک در طریق حق‌تعالی به دست آید[۸۲]. تجلیه و آراستگی به ظاهر شرع در سلوک الی الله لازم است و کار کمی نیست؛ زیرا بزرگ‌ترین ریاضت آن است که ظاهر به آداب شریعت متأدب باشد. همین پله اول خیلی سنگین است؛ همیشه طاهر بودن و اینکه انسان حرف بیهوده نگوید، با نامحرمِ مرد و زن ننشیند، غذاهای خود را بپاید و مواظب معاشرت خود با دیگران باشد، نماز بخواند، روزه بگیرد و فقه شریف در لباس، بدن و افعال انسان قرار گیرد، کاری بزرگ است[۸۳].

مرتبه دوم: تخلیه: دومین مرتبه از مراتب عقل عملی، تهذیب باطن و تخلیه گشتن و حفظ کردن نفس از ملکات و صفات و خوی‌های ناپسندی همچون حسد و کینه و حرص و شهوت و بدبینی و خودخواهی و سایر اخلاق رذیله‌ای است که در کتاب‌های اخلاقی بیان شده و پرهیز از آنچه سبب اشتغال به دنیا و مانع توجه به عالم غیب است تا چشم حق‌بین پیدا شود و مقدمه گردد تا به راه افتیم و تقرّب به حق‌تعالی بجوییم. نام این مرتبه «تخلیه» (تزکیه) است[۸۴]؛ خداوند می‌فرماید: ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا[۸۵].

اگر تخلیه از درنده‌خویی‌ها و مهلکات و موذیات و صفات ناپسند صورت نگیرد، آنها آدمی را به مصداق ﴿إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ[۸۶] بار می‌آوردند و به وقتش می‌بینیم که انسان چه درنده خطرناکی است. انسان‌ها در شرایط عادی در کنار یکدیگر همسفر، همسایه، هم‌اتاق و هم‌کاسه‌اند و با هم خوبند؛ ولی آن‌گاه که حوادث دنیا پیش آید، با اینکه اهل عبادت، قرآن و نماز بود، ناگهان می‌بینیم که درنده‌ای عجیب شده است! چه پلنگ و یوزپلنگ خطرناکی بود و نمی‌دانستیم![۸۷] آری، صفات مذموم باید از لوح جان پاک شود، وگرنه با بودِ آنها و وسوسه آنها کجا می‌توان رفت؟[۸۸] شرط انسان‌شدن این است که بر وجه صحیح انجام شود، نه اینکه نماز در خانه غصبی خوانده شود؛ نماز می‌خواند؛ ولی طمع‌کار است و اموال دیگران را غصب می‌کند! روزه می‌گیرد؛ ولی غیبت می‌کند! این عبادت‌های بی‌روح قرب نمی‌آورد و شخص را قسی‌القلب می‌کند. به مسجد می‌رود و وقتی از آنجا بیرون می‌آید، به دنبال کارهای ناصواب می‌رود؛ پس هم «اسیر صفات ناپسند» است و هم «گرفتار عادتی به نام عبادت» که بی‌روح است و مستحقق تأسف و تذکر: ﴿فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ[۸۹]؛ سالک باید از هر دو توبه کند و خود را از آنها تخلیه نماید تا بتواند دل به عبادت دهد و در حضور باشد[۹۰].

مرتبه «تخلیه» دو درجه دارد: رَفض و نَفض. «رفض» جاروکردن قالیچه است و در اصطلاح ترک تعلقات و مشتهیّات است و به شهر مادیات پشت کرد ن و به شهر معنویات روی نمودن، و «نَفض» تکان دادن قالیچه برای پاکی آن از گردوخاک است و در اصطلاح خانه‌تکانی نفس است و بیرون‌ریختن دشمن و تعلقات. در رفض چشم برزخی سالک باز نمی‌شود؛ زیرا فقط تعلقات و مشغله‌ها را به صورت سطحی زدوده و هنوز خانه‌تکانی نکرده است؛ ولی در نفض ذراتِ تعلقات و غبارِ مشتهیّات را نیز می‌زداید و تا این ذرات و غبار نریزند، حجاب باقی است[۹۱].

درست است که سالک در رَفض خود را از آنچه او را از خدایش بازمی‌دارد کنار می‌کشد، نباید به همین اندازه قانع باشد؛ زیرا هنوز رنگ‌هایی از آنچه ترک کرده، در او هست؛ غرض اینکه: تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای *** دان که با دیو لعین همشیره‌ای پس هنوز تنقیه نشده و باید رنگ‌های باقیمانده هم زدوده شود و بعد از رَفض، نَفض کند؛ یعنی فرش‌تکانی کند تا گردوخاکی که در لابه لای فرش است بریزد و جدا شود؛ باید نفس‌تکانی کند تا چیز دیگری در لابه‌لای وجود او نباشد. در اینجا آن مثل مناسب است که مرحوم قاضی می‌فرمود: جِرم‌کش جِرم حوض را کشید و با وجود این می‌بینی هنوز آب حوض بو می‌دهد؛ چون آن گوشه و کنارهای حوض یک تکه کوچک گوشت یا استخوان یا چیز دیگری از دیده جِرم‌کش پنهان ماند و همان کافی بود تا آب، کثیف و بدبو شود[۹۲].

مرتبه سوم: تحلیه: بعد از تخلیه، تحلیه و آراستن باطن به منجیات است. مراد از منجیات، چیزهایی است که سبب نجات و رستگاری انسان در مقابل مهلکات هستند. منجیات اوصاف انسانی مانند تواضع، علم، تقوا و دیگر فضایل انسانی است[۹۳].

تحلیه بعد از اتصال به عالم غیب حاصل می‌شود و بدین معناست که نفس به صور قدسیِ ملکوتی متحلّی و مزیّن شود. در تحلیه نفس پس از تخلیه و رفع موانع، به اخلاق نیکو و خوی‌های پسندیده و ملکات فاضله‌ای که در نظام اجتماعی و رشد فردی و تکامل مؤثر است، آراسته می‌گردد. تحلیه طهارتی معنوی و پاکیزگی باطن است و تا این طهارت حاصل نشود، انسانْ طاهر و پاک نشده و در باطن آلوده و نجس خواهد بود، هر چند در ظاهر به طهارت ظاهری متّصف باشد و ظاهرِ بدن محکوم به پاکی باشد[۹۴].

تخلیه مانند معالجه بدن و ریشه‌کن کردنِ بیماری‌های جسمانی (درمان) و تحلیه مانند تقویت بدن بعد از خلاصی از مرض با غذای مقوی است (تقویت). نخستین کاری که طبیب جسمانی برای علاج بیمار می‌کند، این است که بیماری و میکروب را از بیمار برطرف می‌نماید و تنقیه و پاکسازی می‌کند و سپس غذای مقوّی به او می‌دهد و تقویتش می‌کند؛ در امور معنوی نیز همین‌طور است؛ زیرا در امراض روحی نیز اول باید طبیبِ روحانی، امراض درونی و بیماری‌ها و میکروب‌های روحی را از جان مریض ریشه‌کن کند (تخلیه) و بعداً ملکات فاضله اخلاقی را در جانش بنشاند و روح را تقویت نماید (تحلیه)، وگرنه تا نفس سالم نباشد و رذایل جدا نشود، فضایل جایگزین نخواهد شد. اول باید صفات رذیله دفع شود، چون اینها رهزن و حجابند و نمی‌گذارند که روزنه‌ای از عالم ملکوت برای شخص باز شود و به فکر بیچارگی‌اش بیفتد. پس اول باید تخلیه کند و تخلیه تطهیر انسان از ماسوی الله است.

همان‌طور که شرع مقدس در مقام تجلیه «فقه» را آورد، در مقام تخلیه و تحلیه هم «علم اخلاق» را آورده است[۹۵].

مرتبه چهارم: فنا: چهارمین مرتبه عقل عملی، رسیدن به مقام «فنا» است. اگر نفس در تحلیه خیلی قوی شد و متأدّب به آداب انسان‌های کامل و متخلّق به آداب و اخلاق ربوبی و متّصف به صفات ملکوتی گردید، مقام چهارم، یعنی مقام فنای فی اللّه شروع می‌شود[۹۶]؛ زیرا پس از سه مرتبه تجلیه و تخلیه و تحلیه، به برکت طهارت و صفای روح، برای سالک جاذبه محبت و عشق به خداوند -جل جلاله- فراهم می‌آید و محبّ و دوستدار آن چیزی می‌شود که برایش کمال حقیقی است؛ یعنی حضور دائمی نزد خدای تعالی و عبادت او و خلوت و انس با او و یاد و ذکرش به زبان و قلب. این احوال سبب می‌شود محبت به تدریج شدت یابد و آتش محبت کم‌کم مشتعل گردد تا اینکه از خود غافل شود و جز او نبیند و به حق الیقین به آن برسد که خدای تعالی اول و آخر و ظاهر و باطن است و اینکه تنها او ظاهر است و ظاهر تنها اوست، نه غیر او، اینکه باطن همان ظاهر است و اول همان آخر است و آخر همان اول. این حالت عارف «فنای در خدا» نام دارد. بنابراین فنا ملاحظه جمال و جلال خداوند و قصر نظر بر کمال اوست[۹۷]. در این مرحله پس از رسیدن به ملکه اتصالِ نفس به عقل فعّال و انفصال و بریدن از خویشتن و هواهای نفسانی، جمال حق برای سالک تجلی می‌کند و محو جمال حق می‌شود و دیده بر کمال حق می‌دوزد و هر آنچه غیر اوست را در مقابل قدرت کامل حضرت حق فانی می‌بیند و هر دانشی را در علمِ شاملِ حضرتِ حق مستغرق می‌داند، بلکه هر وجودی را فایض از جناب دوست می‌بیند. «فنای در حق» خود سه مرتبه دارد: محو، طمس و محق[۹۸].

مرحله اول: محو (فنای در افعال): محو، فنای افعال عبد در فعل حق سبحانه و تعالی است. سالک در این مرحله همه کارها را از خدا می‌داند؛ یکی از معانی «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» همین است؛ یعنی هیچ کاری در جهان انجام نمی‌شود و هیچ قدرتی نیست، جز به واسطه فیض خداوند. چون قدرت او منشأ همه قدرت‌هاست، هرکاری که در جهان انجام می‌گیرد را می‌توان به او نسبت داد که خود فرمود: ﴿مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى[۹۹]. در این مقام یأس تمام از همه خلق و رجای تام به حق پیدا می‌شود و در نظرِ حقیقت‌بینِ عارف، بزرگ‌ترین قدرت‌ها و نیروهای مقتدرترین سلاطین عالم امکان با قدرت و نیروی پشه‌ای ضعیف یکی می‌گردد[۱۰۰].

دلیل نام‌گذاری این مرحله به «محو» این است که در نظر عارف تمام مؤثرات و همه مبادی اثر و اسباب و علل از مجرّد و مادی بیهوده و بی‌اثر می‌شود و در کائنات مؤثری غیر از «حق و نفوذ اراده و قدرت حق» نمی‌بیند و عوامل این عالم را محو و ناچیز در حیطه قدرت نامتناهی الهی مشاهده می‌کند.

مرحله دوم: طمس (فنای در صفات): «طمس» در لغت به معنای ناپدیدشدن است و در اصطلاح از بین رفتن و فنای صفات عبد در صفات خداست. در این مرحله عارف الهی برای خودش هیچ صفتی نمی‌بیند و علم و قدرت و دیگر کمالات و صفاتش را از خدا می‌داند، چون معتقد است: ﴿لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ[۱۰۱]؛ در نظر او انواع مختلف کائنات که هر یک در حدّ خود تعیّنی و نامی دارند، یکی می‌شوند؛ مانند ملک و فلک و انسان و حیوان و اشجار و معادن که در نظر اهل حجاب به صورت کثرت و تعدد و غیریت متصوّر و مشهودند؛ یعنی عارف الهی همه را از عرش اعلای تجرد تا مرکز خاک به صورت نگارستانی مشاهده می‌‌کند که در سراسر سقف و دیوار آن، عکس علم و قدرت و حیات و رحمت و نقش لطف و مهر و محبت الهی و عنایت یزدانی به قلمِ تجلی نگاشته شده و پرتو جمال و جلال حق بر آن افتاده است. در این نظر بر و بحر و دریاها و خشکی‌ها، افلاک و خاک، عالی و دانی به هم متصل و پیوسته و یکی خواهند بود و همه با یک نغمه و به یک صدای موزون خبر از عظمت عالم ربوبی می‌دهند. عارف در این مقام به حقیقت توحید و کلمه طیبه «لا اله الا الله» متحقق می‌شود؛ یعنی همه صفات کمال را منحصر به حق می‌داند و در غیر حق، ظلّ و عکس صفات کمال را می‌پندارد[۱۰۲].

مرحله سوم: محق (فنای در ذات): «محق» در لغت به معنای نابودی و از میان رفتن است و در اصطلاح فنای وجود عبد در ذات حق است. در این مقام که آخرین منزل در سفر الی الله است، به کلی اغیار از هر جهت محو و نابود می‌گردند و توحید صافی و خالص ظهور و تحقق می‌یابد. عارف در این مرحله همه موجودات عالم را پرتو ذات حق می‌داند و هیچ‌یک از آنها را به استقلال نمی‌بیند و با زبان حقیقت می‌گوید: يَا هُوَ يَا مَنْ لَيْسَ إِلَّا هُوَ. در این حالت برای او و دیگر ممکنات هویتی نمی‌ماند؛ زیرا هویت همه در تجلی حق سبحانه مضمحل و متلاشی گشته و ﴿لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ[۱۰۳] نمایان شده است[۱۰۴].

پس عارف در «محو» فعلی را برای جز حق «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» و در «طمس» صفتی را برای غیر حق «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» و در «محق» وجودی را جز برای حق «لَا هُوَ إِلَّا هُوَ، يَا هُوَ يَا مَنْ لَيْسَ إِلَّا هُوَ وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ» نمی‌بیند. به این سه مرتبه «توحید افعال»، «توحید صفات» و «توحید ذات» نیز می‌گویند[۱۰۵]. طهارت حقیقیِ نفس، در مرحله سوم پدید می‌آید؛ چون در مرحله فنای در ذات است که نفس از ماسوی الله پاک می‌شود[۱۰۶] و مصداق ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا[۱۰۷] می‌گردد[۱۰۸].

پس از مرحله فنا، عارف به بقا می‌رسد. زمانی بقا محقق می‌شود که بنده بعد از فنای مطلق، وجود و ذاتی پاک از همه آلودگی‌ها داشته باشد. او با چنین وجود مطهّری در عالمِ اتّصاف به اوصاف الهی و تخلّق به اخلاق ربّانی ترقی می‌کند[۱۰۹]. درواقع تقرّب به حق‌تعالی سیر در مسافتی به سوی مقصدی است که فنای فی الله می‌آورد و بقای بالله[۱۱۰].

در فنای فی الله احدیت ذاتیه حاصل می‌شود و در بقای بالله احدیت اسمائیه. چنین کسی به موت ارادی[۱۱۱] می‌رسد و می‌تواند از حق به خلق برگردد و عبادالله را به کمال برساند[۱۱۲].[۱۱۳]

منابع

پانویس

  1. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۳-۳۵ و همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۰۳، ۶۰۴.
  2. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۸۳، ۵۸۴.
  3. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۳۳ و ۱۳۴.
  4. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۲۹ ـ ۲۳۰.
  5. محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۹۷. علامه حسن‌زاده از استاد شعرانی درباره «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي» می‌پرسد که حضرت از پدری به نام عبدالله و مادری به نام آمنه متولد شد؛ چگونه از «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي» سخن می‌گوید؟! استاد شعرانی در جواب فرمود که آن حضرت در این‌گونه احادیث از سیر عروجی‌اش خبر می‌دهد؛ یعنی همین آقازاده‌ای که از مادر و پدری خاص در این دنیا متولد شده است، در عروج به جایی می‌رسد که می‌فرماید: «عقل و اولین مخلوق خدا هستم»؛ یعنی به او پیوستم و اتحاد تعلقی پیدا کردم و همه انبیاء هم در عروج از مشکات حضرت ایشان بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۲، ۵۳)
  6. محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵۴، ص۳۰۹.
  7. در حدیثی از امام صادق(ع) روایت شده است: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ»؛ «خدای عزّوجلّ عقل را از نور خویش و از طرف راست عرش آفرید و آن مخلوق از روحانیین است». (صدرالدین شیرازی، شرح اصول کافی، ج۱، ص۲۲۳) و از حضرت رسول(ص) نقل شده است: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ مِنْ نُورٍ مَخْزُونٍ مَكْنُونٍ فِي سَابِقِ عِلْمِهِ»؛ «خداوند عقل را از نوری که در پیشینه علم خودش گنجی نهفته بود، بیافرید». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱، ص۱۰۷) بسیاری از دانشمندان پیش از اسلام می‌گویند «عقل» مبدأ عالَم است؛ این عقل یعنی علم، شعور و ادراک. عقل، جهان را می‌گرداند و پشتوانه عالَم، عقل است. البته این عقل با عقلی که الان بین ما رایج است، تفاوت دارد؛ این، اشتراک لفظ است و نباید ما را به اشتباه بیندازد؛ دسته‌ای از دانشمندان از این حقیقت به «عشق» تعبیر کرده‌اند؛ از این‌رو باید اصطلاحات را بدانیم. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۴۹)
  8. حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۱۷ و همو، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۹.
  9. شرح دفتر دل، ج۲، ص۲۰، ۲۱.
  10. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۵۹. «الهی! نهرْ بحر نگردد، ولی تواند با وی پیوندد و جدولی از او گردد». (حسن حسن‌زاده آملی، الهی‌نامه، ص۱۶)
  11. آن بزرگوار، آن نور و حقیقت و آن مخرج از ملکه و عقل هیولانی به فعل، عقل دهم است که به همه نفوس تعلق دارد، به همه کمال می‌دهد و آنها را از نقص به سوی کمال می‌کشاند و از جهت شدت و کثرتِ کارش به او عقل فعال می‌گویند. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۹۸)
  12. باید بدانیم انسان الهی که این سخن‌ها را می‌گوید، در همه عباراتش «باذن الله» وجود دارد؛ وقتی می‌گوید «عقل فعال» علت و مُخرِج نفوس از نقص به کمال است و تصرّف و تدبیر دارد، یعنی باذن الله این‌گونه است. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۸۴)
  13. «ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.
  14. حسن حسن‌زاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، ص۳۶۱. در حکمت متعالیه، مثلاً در مبحث اتحاد عاقل و معقولِ اسفار واضح است که چون نفس از قوه به فعل برسد و عقل بسیط گردد، همه اشیاء خواهد شد؛ زیرا «ادراک معقولات غیرمتناهی» برای عقل بسیط محقق است؛ این اصل رفیع و ارزشمند در اعتلای به فهم ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ حجتی بالغ و برهانی باهر است. در آیه شریفه فرمود: ﴿تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ؛ در این شب همه امور نازل می‌شود؛ باید پرسید که بر چه کسی همه امور نازل می‌شود؟ باید آن کس حاوی قرآن کریم، بلکه خود قرآن باشد و از قوه به فعل رسیده باشد و ادراک معقولات غیرمتناهی برای او محقق باشد. پس وعای قرآن، جان انسان کامل است و تا شب قدر هست، انسان کامل نیز هست؛ یعنی تا همیشه؛ چراکه «تنزل» در آیه ﴿تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فعل مضارع است و تدریج را می‌رساند؛ از این‌رو شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که شب قدر در عالم برداشتنی نیست. (حسن حسن‌زاده آملی، ولایت تکوینی، ص۳۲، ۳۳ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۴۶، ۵۴۷) سورت قدر نبی گوید که این دار وجود *** هیچ‌گه خالی ز فیض حجت دادار نیست (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۶)
  15. حسن حسن‌زاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، ص۴۹۴.
  16. علوم اولین و آخرین را دانستم. (عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۲۰)
  17. به من جوامع الکلم (گنجینه‌های معرفت) داده شد. (محمد بن علی ابن بابویه، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۲۴۱.
  18. از جمله مقاماتی که برای سائر الی‌الله به قدم عبودیت حاصل می‌شود، مقامی است که به مشاهده عینیه می‌بیند که همه قرآن، بلکه جمیع صحفِ مُنزله، بلکه جمیع موجودات، تحت نقطه باء بسم‌الله‌اند؛ زیرا این سائر همین‌که از این وجود مجازی حسی به در رفت و به وجود یقینی عقلی متحقق شد و به دایره ملکوت روحانی متصل گشت، معنی ﴿كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطًا [«و خداوند به هر چیزی، نیک داناست» سوره نساء، آیه ۱۲۶] را مشاهده می‌کند؛ ذات خویش را محاط بدان ذات و مقهور آن می‌بیند و در این هنگام وجود خود را در نقطه‌ای که تحت باء بسم‌الله است، مشاهده می‌کند. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۵۶، ۱۵۷)
  19. حسن حسن‌زاده آملی، ده رساله فارسی، ص۳۸، ۳۹؛ همو، انسان و قرآن، ص۱۹۸؛ همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۹۸. پس از حذف مکرّرات حروف مقطّعه (حروفی که در اول بعضی سوره‌ها می‌آیند و معنای مستقلی ندارند)، چهارده حرف باقی می‌ماند که در ترکیبِ «صراط علی حق نمسکه» یا «علی صراط حق نمسکه» جمع می‌شود و آنها را در اصطلاح علمای عدد، حروف نورانیه می‌نامند و مقابل آنها را حروف ظلمانیه می‌خوانند و چهارده عدد بودن حروف نورانی را اشاره به سرّ قرآن می‌دانند؛ چراکه قرآن، ظاهر و تمام و واضح نشد، مگر به هیاکل نوریه چهارده نفری که اهل بیت عصمت و طهارت و وحی‌اند و در کلمه مبارکه طه جمع‌اند. در میان حروف مقطعه «الف» قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است؛ حافظ شیرین‌سخن می‌گوید: نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار *** چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم از این جهت که در حروف نورانی، «الف» حرف ذات متعالیه حق است، گفته‌اند که «الف» مقوّم حروف، و حروف مقوّم آیات، و آیات مقوّم سور، و سور مقوّم کتاب است، چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی؛ اول چیزی که تالی «الف» (حرف ذات متعالیه حق) است، باء می‌باشد که حرف صادر نخستین است. «باء» واسطه فیض حق است و همه وجودات و فیوضات به اذن باری تعالی از وی ظاهر شده‌اند؛ چنان‌که از رسول الله(ص) روایت است که «ظَهَرَتِ الْمَوْجُودَاتُ مِنْ بَاءِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ». گاهی در کتب اهل سرّ می‌خوانیم که «باء»، «نبی»(ص) است و نقطه تحت آن، «ولی» است؛ این سخن از این‌روی می‌باشد که باء تعیّن پیدا نمی‌کند، مگر به نقطه؛ چنان‌که نبی متعیّن و متکمّل نمی‌شود، مگر به ولایت. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۹۵، ۱۹۶، ۲۰۱)
  20. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۳۰ ـ ۲۳۵.
  21. ماسوی الله از هیولی و عناصر تا عقل اول و صادر نخستین ممکن‌اند؛ گرچه عقول از کثرت قرب و شدت و قوّت و فنای در حق سبحانه کأنّ خلق نیستند، ولی باز ممکن‌اند. بالقوه در آنها به «امکان ذاتی» اشاره دارد؛ اما بالقوه در مادیات مقابل فعلیت است و بدین معناست که هر موجود مادی امکان حرکت و استعداد بالاترشدن را دارد. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۴۸۵)
  22. سید جعفر سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص۵۵. قرب درجاتی دارد و از آخرین درجات قرب و سلوک الی الحق گاهی تعبیر به وصول و اتصال و لقاء الله می‌شود و پس از آن، درجات سلوک در حق است که منتهی به محو و فنای در توحید می‌شود. درباره قرب بنده به حق تعالی باید گفت که چون سالک در طریق استکمال ذاتی خود در سفر من الخلق الی الحق از مرتبت عقل هیولانی به مقام عقل بالفعل وعقل مستفاد رسید و به عقل بسیط پیوست و اتحاد وجودی با وی یافت -که منتهای سفر و غایت آمال اولوالالباب است- به اسماء و صفات حسنای الهی متّصف می‌شود؛ یعنی به سعادت خود نایل می‌آید، آثار وجودی وی قوی می‌گردد و یکی از مظاهر عظام الهی قرار می‌گیرد و صاحب ولایت تکوینی می‌شود؛ این حالت نفسانی را به قرب تعبیر می‌کنند؛ این تجلی خاص بعد از ریاضت حاصل می‌شود و از آن تعبیر به نفس رحیمی می‌شود. (حسن حسن‌زاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۵۰۲، ۵۰۳)
  23. حسن حسن زاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، ص۲۲۶.
  24. مُوَاصَلَةُ الْأَجْسَادِ عِنْدَ التَّجَاوُزِ *** فَإِنَّ النِّكَاحَ جَاءَ أَعْظَمَ وَصْلَةٍ مُوَاصَلَةُ الْأَرْوَاحِ عِنْدَ اتِّحَادِهَا *** فَتَنْعَتُهَا بِالْوَصْلَةِ الْمَعْنَوِيَّةِ وَ عِنْدَ اتِّجَاهِ النَّفْسِ شَطْرَ الْمُفَارِقِ *** تَرَاهَا فَنَاءً مِثْلَ بَحْرٍ وَ قَطْرَةٍ ترجمه: رسیدن اجساد به همدیگر به هنگام مجاورت، نکاح است. برترین وصلت، رسیدن جسمانی است؛ لیکن رسیدن ارواح را به هنگام اتحادشان، کلمه «وصلت معنوی» وصف و بیان می‌کند. هنگامی که نفس در مقابل بخشی از مفارقات قرار گرفت، نفس را همانند قطره‌ای در دریا فانی می‌یابی. (حسن حسن‌زاده آملی، صحیفة زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۵۲، ۱۵۳)
  25. وصال روح با روح است در ذات *** وصالی فوق الفاظ و عبارات مواصلة الأجساد عند التجاوز *** فإن النکاح جاء أعظم وصلة تو دانش اتحاد عقل و معقول *** تو خوانش وصل علت هست و معلول تو گویش ارتقای ذات عاشق *** تو نامش اعتلای نفس ناطق تومی گوروح اندر اشتداد است *** برای کسب عقل مستفاد است و یا این که تعالی وجود است *** که هردم از خدایش فضل وجود است ز حد نقص خود سوی کمالی *** به سوی کل خود در ارتحالی (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۲۰، ۴۲۱)
  26. حسن حسن‌زاده آملی، دروس اتحاد عاقل به معقول، ص۳۲۷.
  27. همه از دست شد و او شده است *** انا وانت و هو، هو شده است جسم اندر نظرم عقل شده است *** زانکه عقل است چنین نقل شده است حاشَ لِلّه که چو من او گردد *** انای پیزُری‌ام هو گردد لیک چون عشق به جوش آمده است *** دل عاشق به خروش آمده است عشق معشوق شود مالامال *** محو معشوق شود در آن حال (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۴) پیزُری: هیچ‌کاره، مست، زبون و ضعیف.
  28. حسن حسن‌زاده آملی، دروس اتحاد عاقل به معقول، ص۳۲۹ و همو، اتحاد عاقل به معقول، ص۳۵۵، ۳۵۶.
  29. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۳۶ ـ ۲۳۸.
  30. ر.ک: حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰-۷۶۳.
  31. حسن حسن‌زاده آملی، صد کلمه در معرفت نفس، ص۲۲.
  32. ما باید این دو قوه را به فعلیت برسانیم و این کار، آسان نیست؛ دستور می‌خواهد و خداوند متعال دستور را در کنار این صنعتش (انسان) گذاشته است؛ همان‌طور که صنایعِ ساخته انسان دستور می‌خواهند و کتاب و دین دارند، ممکن نیست صنعت جان انسان بدون دین باشد؛ بحث روایی و قرآنی داشته باشید و تفاسیر روایی مثل صافی جناب فیض، تفسیر نور الثقلین، تفسیر برهان و تفاسیر دیگر را بخوانید که این بزرگان -رضوان الله علیهم- بیانات وسایط فیض الهی(ع) را در تفسیر قرآن در ضمن هر آیه‌ای جمع کردند و اینها دستورالعمل‌هایی است که باید در این صنعت پیاده شود؛ تمام شئون زندگی ما را مانند خواب، خوراک، کسب و هر چیزی را بیان فرموده‌اند که با پیاده کردن چنین دستوراتی در این صنعت، دو بالش از قوه به فعلیت می‌رسد. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش دوم، ص۷۶۲، ۷۶۳)
  33. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۲.
  34. عقل نظری برای آگاهی به اسرار و حقایق موجودات و کلمات هستی و فهمیدن آنهاست تا خلقت، فواید، اغراض، ارتباط، کار و آثارشان به قدر طاقت بشری فهمیده شود. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰ و ۷۶۴)
  35. انسان حواس و قوایی دارد که تورهای شکاری نفسند و با آنها حقایق عالم ملک و ملکوت را شکار می‌کند؛ نفس به وسیله هر کدام از این حواس با عالمی ویژه و مناسب با آن حس مرتبط می‌شود؛ همان‌طور که انسان قوای ظاهری و طبیعی دارد و به وسیله آنها می‌بوید و می‌فهمد، لمس می‌کند و درمی‌یابد و مانند آن، همین‌طور قوای دیگری دارد که به وسیله آنها با حقایق موجود در ماورای طبیعت اُنس می‌گیرد و آنها را ادراک می‌کند و بالاخره آنجا را اصل می‌داند. نفس با حواس ظاهری با عالم شهادت محشور می‌گردد و با حواس باطنی با عالم غیب، یعنی عالم مثال و عالم عقل و بالاتر از آنها مرتبط می‌شود و آنجایی‌ها و باطن را ادراک می‌کند؛ انسان به برکت این حواس و تورهای شکاری قابل حشر با تمام موجودات است و سرمایه کسبِ همه را دارد؛ قرآن کریم می‌فرماید: ﴿لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ [«چیزی نمی‌دانستید و برای شما گوش و چشم و دل نهاد» سوره نحل، آیه ۷۸]. یعنی سرمایه کسب به ما داد و همه صلاحیت دارند که مدرَک ما شوند و ما قابلیت داریم که مدرِک آنها شویم و با همه بپیوندیم. پس باید همان‌طور که قوای ظاهری را به کار می‌اندازیم و از اینجایی‌ها آگاهی می‌یابیم، قوای باطنی را نیز به کار بگیریم تا از ملکوت و آن‌سویی‌ها مطلع شویم. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۴۱، ۴۵۷ و همو، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۳)
  36. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۲.
  37. شرح دفتر دل، ج۱، ص۲۲. نفس به لحاظ تعلق به بدن و کثرات، نمی‌تواند بدون بدن باشد؛ زیرا اگرچه ذاتاً مجرد است، ولی در مقام فعل به بدن احتیاج دارد، اعم از این که بدن مادی باشد یا مثالی یا فوق آن؛ چراکه نفس بدن‌هایی دارد که همه در طول هم‌اند؛ ولی انسان در مرتبه عقلی به لحاظ تعلقش به مفارقات نوری و در مرحله تعقّل نیازی به بدن ندارد. (شرح دفتر دل، ج۱، ص۳۳)
  38. شرح دفتر دل، ج۱، ص۲۲. قوه عملی به اکمال انسان تعلق می‌گیرد؛ یعنی اکمال بدن و خانه و امر معاد و معاش؛ اینکه چه کاری انجام دهد که مساعد حال انسانی باشد؛ چه کند که او را به سعادتش بکشاند و بدن و قوای بدنش را در حد اعتدال نگه دارد و قوا به خواست خودشان او را این طرف و آن طرف نکشانند و سرمایه‌اش را بر باد ندهند؛ برای مثال قوه غضبیه را باید داشته باشد؛ ولی قوه عماله می‌گوید که باید آن را تعدیل کرد؛ در کتاب‌های اخلاقی قوه غضبیه را به سگ تشبیه کرده‌اند؛ سگ برای نگه‌داری از گله ضرورت دارد؛ اما سگی تربیت شده که در وقتی مناسب به طرف دشمن واقعی کیش دهند، نه سگ هرزه و هار که پاچه همه حتی خودی‌ها را بگیرد؛ درباره قوه شهویه نیز همین مطالب صادق است؛ نباید گاوی خوش علف و هرزه‌خوار شود و قوه عقلیه را زیر پا بگذارد. اگر قوا مطیع نفس ناطقه شدند، باید به این شخص بشارت داد که «خوش باش که عاقبت بخیر است تو را»؛ او به سوی کمال انسانی رهسپار می‌شود و دو بال عقل عملی و عقل نظری او را به اوج سعادت می‌کشاند. عقل عملی اگر نباشد، قوا در برابر نفس ناطقه تسلیم نمی‌شوند و گردن نمی‌نهند؛ کشور وجود این شخص دچار هرج و مرج و مضطرب می‌شود و نفسْ مضطربه می‌گردد، نه مطمئنه، و نفس مضطربه به جایی نمی‌رسد. برای توضیح بیشتر، می‌توانیم «از مغایرت نفس و بدن» بگوییم و این که نفس بر بدن مستولی است؛ اگر بدن تشنه یا گرسنه شود و نان بخواهد یا خواهش‌های دیگر در سرش باشد، نفس می‌گوید که مال شبهه‌ناک است و نباید خورد؛ ولی بدن این سخنان را نمی‌فهمد. اگر نفس قاهر بر بدن و طبیعت باشد، دارای وقار و سکینه و رفتارش موزون و سخنانش از روی حساب می‌گردد. در کتاب‌های اخلاقی این معنا را این گونه تشریح کرده‌اند که چشم می‌بیند و برای مثال می‌گوید: «این سیب است؛ آن یکی آتش است»؛ قوه لامسه دست، جاسوس دیگر بدن، می‌گوید: «آن یکی داغ است، پس نباید آن را گرفت» و اگر چشم و دست اجازه دادند، شامه وارد کار می‌شود؛ اگر نپسندید، آن را به کناری می‌نهد، وگرنه از آن استفاده می‌کند؛ «نفس» جاسوسی است که ورای همه جاسوس‌هاست و اگر همه قوای حسی جواز عبور دهند، وی می‌گوید: «نخور! زیرا مال مردم و یا مالی شبهه‌ناک است و مانع کمالت می‌شود و تو را از حریم قرب الهی بازمی‌دارد». (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۶۰ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۰-۱۴۲)
  39. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۳۵۲.
  40. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸ و همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳.
  41. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۳۹ ـ ۲۴۲.
  42. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۶۰۲.
  43. بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید.
  44. حسن حسن‌زاده آملی، ممدّ الهمم در شرح فُصوص الحکم، ص۱۰۷.
  45. «قوه» در اصطلاح فلسفه به معنای «نقص» و مقابل «فعل» است. فعل به معنای «حصول کمال» می‌باشد. کمال قوه، به فعلیت رسیدن آن چیزی است که امکان دارد برای شیء حاصل شود. (حسن حسن‌زاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۱۱)
  46. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۳.
  47. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۱۷.
  48. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۶۹.
  49. انسان قابلیتی دارد که اگر نهال وجودش را به دست مربیان کامل و مکمِّل بسپارد و دستورالعمل باغبان دین و نهال‌پرور و انسان‌ساز را در متن وجود و شئون زندگی‌اش پیاده کند، آن‌چنان عروج وجودی و اشتداد روحی پیدا می‌کند که اگر در مقام تمثیل بخواهیم حقیقت آن را بازگو کنیم و نمایش دهیم، شجره طوبای الهی می‌شود که ﴿أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا [«ریشه‌اش پابرجاست و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد * به اذن پروردگارش هر دم بر خود را می‌دهد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴-۲۵]. پس استاد، کشاورزی روحانی است که بذرهای معارف را در مزرعه قلوب قابل ولایق می‌افشاند؛ این بذرها شهر یک ریشه می‌دواند و شجره طیّبه‌ای می‌شود که همواره میوه می‌دهد و نفوس مستعد برای همیشه از آن بهره می‌برند. (حسن حسن‌زاده آملی، ولایت تکوینی، ص۹، و همو، هزارویک کلمه، ج۳، ص۱۷۰)
  50. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳.
  51. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۸؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۰ و همو، دروس معرفت نفس، ص۲۳۱-۲۳۴ و ۳۲۰.
  52. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۴۲ ـ ۲۴۳.
  53. «و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی‌دانستید و برای شما گوش و چشم و دل نهاد» سوره نحل، آیه ۷۸.
  54. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۶۴ و ۹۰، و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.
  55. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۳، ۷۸۴.
  56. حسن حسن‌زاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۵.
  57. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۴۴.
  58. «معقول» در اصطلاح به مدرکات مفاهیم کلی گفته می‌شود که توسط عقل درک می‌شوند. در مقابل محسوسات و متخیّلات که جزئی هستند و توسط حواس درک می‌شوند. مفهومی که مستقیم و از راه حواس به ذهن می‌آید، معقول نخستین است و مفهومی که پس از فعالیت ذهنی روی معقول نخستین تولید می‌شود، معقول دوم است؛ یعنی همان‌طور که از تصرّف در محسوسات، معقولات نخستین به دست می‌آید، از تصرّف در معقولاتِ نخستین، معقولات دوم حاصل می‌شود. انسان با نشیب‌وفرازهای خود به سوی کمال می‌رود. ابتدا از راه محسوسات و با تور شکار حواس به صید معقولات مشغول می‌شود؛ چراکه محسوسات، آیات معقولات‌اند و هر چه در این نشئه تحقق دارد، فرع است و نشان از اصلی می‌دهد. از بصیر به بصیر بالاتر و از سمیح به سمیع بالاتر و از علم به علم بالاتر می‌رود؛ از مشاهده در محسوسات به سوی اصل و متن آنها بالا می‌رود. پس معقولات نخستین مدرکاتی هستند که ابتدا صورت جزئی آنها از راه حواس وارد ذهن انسان می‌شود، سپس عقل از آنها علوم کلی به دست می‌آورد؛ مانند مفاهیم کلی انسان، درخت، سنگ و... برای مثال ذهن انسان ابتدا از راه حواس، افرادِ انسان (زید و عمرو و...) را درک می‌کند و سپس از این افراد جزئی به یک معنای کلی منتقل می‌شود که بر همه افراد قابل صدق است. معقولات نخستین دو ویژگی دارند: ۱. مسبوق به یکی از حواس هستند؛ ۲. مشترک میان همه موجودات نیستند؛ مانند ماهیت خط و سطح که مختص به امور کمّی است و نیز مانند شوری و تلخی که به امور کیفی اختصاص دارند؛ اما معقولات دوم از ملاحظه معقولات نخستین و با نظر در آنها حاصل می‌شود؛ مثل انسان نوع است و نظام جهان ضروری است. معقولات دوم مدرکاتی کلی است که دو ویژگی دارند:
    1. به طور مستقیم از حواس نیامده‌اند، بلکه با استفاده از معقولات نخستین ساخته می‌شوند؛
    2. به بخش خاصی از موجودات اختصاص ندارند؛ مانند کلیت، جزئیّت، نوع، جنس، علت، معلول، ضرورت و امکان.
    به عبارتی دیگر، انسان از دامنه خاک آغاز می‌کند و ادراکات را می‌اندوزد و تا آنجایی راه می‌یابد که هر آنچه را هست، می‌یابد. او با حواس خمسه ظاهر با خارج حشر دارد و اولین چیزی که ادراک می‌کند، محسوسات هستند؛ با چشم می‌بیند، با گوش می‌شنود، با قوه لامسه لمس می‌کند، با شامه می‌بوید و با ذائقه می‌چشد؛ همین محسوسات سرمایه انسان قرار می‌گیرد و بر اثر همین حشر با ماده و طبیعت، قوه خیال نیرو می‌گیرد و کم‌کم از این ادراکات و قوای آن، قوه عاقله قوت می‌یابد. پس گاهی ادراکات با قوای بدنی و حواس خمسه است و گاهی با عقل علومی را می‌یابد، منتها از حیث عقل نظری؛ مثل علم به وجود حق‌تعالی و علم به معانی بسیط. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۳۶، ۲۳۷ و ۴۴۰)
  59. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳، ۱۷۴؛ همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱ و همو، دروس معرفت نفس، ص۴۰۹.
  60. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۴۵.
  61. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۱، ص۹۷ و ج۲، ص۱۵۳ و ۱۷۴ و ۴۱۱.
  62. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۴۶.
  63. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۱۰.
  64. هر ظرفی بر اثر قراردادن چیزی در آن، از وسعتش کاسته می‌شود، مگر پیمانه علم که هر قدر از دانش در آن جای گیرد، وسعتش افزون می‌گردد. (نهج البلاغه، حکمت ۲۰۵)
  65. خدایی که گنجینه‌هایش نقصان نپذیرد و بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید؛ همانا او عزیز و بسیار بخشنده است.
  66. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۴.
  67. در مرتبه قلب، معانی کلی و جزئی مشاهده می‌شود؛ عارف، این مرتبه را قلب می‌نامد و حکیم، عقل مستفاد. برخی نیز این مقام رفیع را «فؤاد» نامیده‌اند؛ چنان‌که در آیه یازده سوره نجم آمده است: ﴿مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى؛ «آنچه [در عالم غیب] دید، دلش حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت». (حسن حسن‌زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۸۱)
  68. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۸۱. انبیاء مقدس و منزه از فکرند؛ زیرا فکر و صغری و کبری چیدن دلیل بر فقر و نداری است و شأن انسان‌های کاملِ دارای نفس غنی و مکتفی اجل از این‌گونه امور است. فکر برای انسان‌های ناقص است که به سختی چیزی را می‌یابند؛ باید به راه افتند تا صاحب ذوق شوند؛ اما انسان‌های کامل خود مرآت حقایقند و تکلف و زحمت ندارند؛ فقط باید التفات کنند و مشیّت آنها تعلق بگیرد. می‌گویند که حدس فوق فکر است، و فوق حدس هم همان إِذَا شَاءُوا أَنْ عَلِمُوا عُلِّمُوا است که به محض توجه می‌یابند؛ برای مثال ستاره‌های فراوانی را در شب می‌توان دید؛ اما وقتی به اطراف خود می‌نگریم و مشغولیم، از آنها اطلاعی نداریم؛ همین که چشم بیندازیم، همه آن ستاره‌ها به دید ما می‌آیند. در عالم معنا مطلب از این شریف‌تر و عالی‌تر است و علم انسان‌های کامل خیلی پرعظمت است. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۴ و ۴۲۱، ۴۲۲ و ۵۶۱، ۵۶۲)
  69. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۹۶.
  70. مقام قلب عقل مستفاد است *** گرچه دائماً در ازدیاد است بلی قلب است و در تقلیب باید *** به هر دم مظهر اسمی درآید (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۰۳) انسان در مقام قلب، در حالی به سکوت است و در حال دیگر نطق می‌کند؛ گاهی منزوی است و زمانی مجاهد و فعال در صحنه اجتماع؛ حضرت وصی(ع) بیست‌وچهار سال به آن صورت خانه‌نشین بود و بعد در مقام امارت مسلمین قرار گرفت؛ امام مجتبی(ع) سکوت نمود و امام سیدالشهداء(ع) قیام فرمود؛ همه این حالت‌ها مطابق با مصلحت متن نظام هستی است؛ چراکه انسان کامل از پشت پرده خبر دارد و می‌داند که الان سکوت درست است و یا حرف‌زدن صحیح است، چون معصوم است؛ یعنی هم در سکوت او خطا نیست و هم حرف‌زدن او خطا ندارد؛ نه در قیامش خطا راه دارد و نه در قعودش، بلکه به نحو مطلق الْحَقُّ مَعَهُ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ؛ «هر کجا حق است، او دور می‌زند و او هرکجا هست، حق با او دور می‌زند؛ اسیر هوا و هوس نفسانی نیست؛ حاشا و کلّا که انسان ملکوتی و متّصف به صفات ربوبی بخواهد که غضبش لِلنّاس باشد نه لِلّه، همین‌طور دیگر احوال و شئون او؛ مطابق احوال و عوارض او صفات بر او تجلی می‌یابد و خودشان را نشان می‌دهند و در هر وقتی مظهر صفتی است که در او متجلی است؛ لذا گاهی مظهر اسم رحمت است و گاهی مظهر اسم نقمت. قلب انسان نیز دائماً در تقلب و انقلاب و تلوّن و دگرگونی است و در پیشامدها و حوادث حالات مختلف دارد؛ مثلاً الآن آرمیده است، ولی غضب که بکند، برافروخته می‌شود؛ زمانی غمگین است و در قبض به سر می‌برد و گاهی هم شاد است و در بسط قرار می‌گیرد؛ مدتی نیز در ترس و اضطراب به سر می‌برد. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۵۲۳)
  71. شرح دفتر دل، ج۲، ص۴۸۷-۴۸۹. مقام قلب را نشناختی تو *** که خود را این‌چنین درباختی تو بود او رَقِّ مَنشُور الهی *** بداند سرّ اشیاء را کماهی نه‌تنها واقف اسرار اسماء است *** که هم اندر تصرّف جان اشیاء است (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۰۳)
  72. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۷۴.
  73. حسن حسن‌زاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۴۵۰.
  74. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۷۸۴؛ همو، دروس معرفت نفس، ص۴۵۰ و همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳.
  75. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۱۹ و ۲۹.
  76. نفوس انسانی به دو قسم «نفوس مکتفی» و «نفوس ناقص» تقسیم می‌شوند. نفوس ناقص انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، ناگزیر از کسب و تحصیلند و بر اثر کار و کوشش، به امید اینکه اندکی به ادراک حقایق برسند، در مسیر قرار می‌گیرند و منازلی را باید طی کنند تا به مقصد برسند؛ اما نفوس مکتفی انسان‌هایی هستند که برای دریافت علوم و حقایق، نیازمند به کسب و تحصیل نیستند، بلکه به صرف اراده، آنچه را که باید بدانند، می‌دانند؛ إِذَا شَاءُوا أَنْ عَلِمُوا عُلِّمُوا؛ این خود یکی از خصایص امام معصوم است؛ مثل حضرت خاتم(ص) که مخاطب به این خطاب است که ﴿أَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى [سوره نجم، آیه ۴۲]. موجودات مختلف همه تحت پرورش او هستند. پس نفوس انبیا و اولیا نیازی به کوشش‌های فراوان ندارند، بلکه مزاجی معتدل دارند و تارو پود و بافت آنها به کمال اعتدال است و نفسشان در نهایت اعتدال و قرب به مبدأ قرار دارد. دولت ﴿آتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا [«ما به او در کودکی (نیروی) داوری دادیم» سوره مریم، آیه ۱۲]دست آنها را گرفته و از همان کودکی پاکیزه بوده و اعمالشان حکیم و رفتارشان صحیح است و هوش و درایت و بینش آنها درست کار می‌کند. در نفس مکتفی، معلوم تابع اراده عالِم است و به صرفِ اراده عالِم ایجاد می‌شود، برخلاف نفس ناقص که در آن، معلوم تابع اراده عالِم نیست، بلکه تابع کسب و تحصیل علم است؛ از آن جهت نفسی را مکتفی می‌گویند که به حسب فطرت، به سرمایه خدادادی‌اش و به ذات و علل ذاتیه‌اش در خروجش از نقص به کمال اکتفا می‌کند و احتیاج به مکمّل خارجی ندارد؛ برخلاف نفس ناقص که در تحصیل کمالات و خروج از قوه به فعل، به مکمل خارجی نیازمند است و ازین جهت ناقص است. صاحبان نفوس مکتفی در همان خردسالی از بیشتر بزرگسالان قوی‌ترند و مصداق این آیه‌اند که ﴿ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ [«این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد ارزانی می‌دارد» سوره مائده، آیه ۵۴]. چنین انسانی از نور و درایت و عقلی برخوردار است که هیچ‌گاه و در هیچ حال و نشیب‌وفرازی تن به خیانت نمی‌دهد و از مسیر عدالت بیرون نمی‌رود و در نزد برهان پروردگارش می‌باشد. (حسن حسن‌زاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۱۷۶؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۲۲۰؛ همو، شرح رسالة انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۳۴۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۸۵ و ۶۹۳، ۶۹۴)
  77. حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۲۸.
  78. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۴۶ ـ ۲۵۱.
  79. برای طرح مباحث این بخش بیشتر از پنج کتاب علامه حسن‌زاده استفاده شده است؛ ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۱-۲۰۶؛ عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۱۴، ۵۱۵؛ دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵۵، ۱۵۶ و مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی، ص۵۸۲-۵۸۸؛ هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۷-۱۵۹. علامه حسن‌زاده در صفحاتِ یادشده دو منبع اخیر (مقاله علامه حسن‌زاده در یادنامه علامه طباطبائی و هزارویک کلمه)، تبرکاً مقاله‌ای از آیت‌الله میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی نقل می‌کند که درباره مقامات اربعه تجلیه، تخلیه، تحلیه و فناست.
  80. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸.
  81. جز مذهبِ حقِّ الهی که مذهب جعفری است، نداریم؛ قرآن و منطق وحی می‌گوید راه خدا یکی است و آن هم جز مذهب جعفری نیست و ما بر اثبات این امر منطق و دلیل و برهان داریم؛ شمشیر زبان داریم. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵۶)
  82. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۱۵.
  83. حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۷۲۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۱۷۰.
  84. همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۴۰.
  85. «بی‌گمان آنکه جان را پاکیزه داشت رستگار شد * و آنکه آن را بیالود نومیدی یافت» سوره شمس، آیه ۹-۱۰.
  86. «و آنگاه که جانوران وحشی را گرد آورند» سوره تکویر، آیه ۵.
  87. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۱۳، ۲۱۴.
  88. حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۷۲۷.
  89. «پس وای بر (آن) نمازگزاران» سوره ماعون، آیه ۴.
  90. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۵۶، ۶۵۷.
  91. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۴۵.
  92. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۴۶-۲۴۸.
  93. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۱۵.
  94. حسن حسن‌زاده آملی، هزارو یک کلمه، ج۲، ص۱۵۷، ۱۵۸.
  95. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۸۳ و ۲۴۵.
  96. حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۷۲۸.
  97. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمة رسالة لقاء الله، ص۲۰۳.
  98. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۲. زاهد بود سوداگر و عابد اجیری *** محو است و طمس و محق اصحاب وفا را (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۷)
  99. «و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.
  100. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۹.
  101. «بگو من برای خود سود و زیانی در دست ندارم جز آنچه خداوند بخواهد» سوره اعراف، آیه ۱۸۸.
  102. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۸، ۱۵۹.
  103. «فرمانفرمایی در این روز از آن کیست؟ از آن خداوند یگانه دادفرما» سوره غافر، آیه ۱۶.
  104. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۲۰۶. مقام «فنای در ذات» را «فنای در احدیت» نیز می‌گویند؛ عارف در این مقام همگی اسماء و صفات- از صفات لطف همچون رحمان و رحیم و رازق و منعم و صفات قهر مانند قهار و منتقم- را در غیب ذات احدیت مستهلک می‌نماید و به جز مشاهده ذات احدیت هیچ‌گونه تعیّنی در روح او باقی و منظور نمی‌ماند؛ حتی اختلاف مظاهر همچون جبرئیل و عزرائیل و موسی و فرعون از چشم حقیقت‌بین صاحب این مقام مرتفع می‌شود؛ مهر و خشم حق، عطا و منع وی، بسط و قبض و بهشت و دوزخ برای او یکی می‌گردد؛ صحت و مرض، فقر وغنی و عزت و ذلت برابر می‌شود؛ در این مرحله است که شاعر الهی نیک می‌سراید: گر وعده دوزخ است و یا خلد غم مدار *** بیرون نمی‌برند تو را از دیار دوست (حسن حسن‌زاده آملی، انه الحق، ص۱۶۷)
  105. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۱۵۳ و همو، شرح مصباح الانس، ص۶۶۳.
  106. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ۲۰۶.
  107. «بی‌گمان آنکه جان را پاکیزه داشت رستگار شد» سوره شمس، آیه ۹.
  108. حسن تا شد فنای ذات پاکش *** به از کبریت احمر گشت خاکش (حسن حسن زاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۳۲)
  109. عزالدین محمود کاشانی، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، ص۲۹۶.
  110. طائران قدس قرب دوست بیرون از حدند *** فانی‌اند از خویشتن باقی به حیّ لایزال (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۳۶)
  111. درین هجرت اگر ادراک موت است *** چه خوفی چون بقا هست و نه فوت است چو شد تا دولت موت تو حاضر *** خدا اجر تو گردد ای مهاجر بمیر اندر رهش، تا زنده باشی *** چو خورشید فلک تابنده باشی (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۴۸) موت ارادی برای سالکان طریق الی الله، قبل از موت طبیعی تحقق می‌یابد؛ در قرآن آمده است: ﴿فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ «پس به درگاه آفریدگار خود توبه کنید و یکدیگر را بکشید، این کار نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است» سوره بقره، آیه ۵۴ و پیامبر(ص) فرمود: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا». پیش‌تر از مرگ خود ای خواجه میر *** تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر اعراض از متاع دنیا و طیّبات آن و امتناع از مقتضیات نفس و لذاتش و پیروی نکردن از هواوهوس، موت است؛ به همین خاطر برای عارف قیامت صغری رخ می‌دهد و آنچه برای میّت کشف می‌شود، برای او نیز منکشف می‌گردد؛ این قیامت برای عارفان موحد و فانی فی‌الله و باقی بالله اتفاق می‌افتد. (حسن حسن‌زاده آملی، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۰۹، ۵۱۰ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۳۷)
  112. حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۲۶۱.
  113. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۵۲ ـ ۲۶۱.