معاذ بن جبل: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
جز (جایگزینی متن - ':«' به ': «')
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۶۲: خط ۶۲:


== آیا [[رسول خدا]] {{صل}} به سبب حرف معاذ بن جبل [[خدا]] را [[سپاس]] گفت؟!==
== آیا [[رسول خدا]] {{صل}} به سبب حرف معاذ بن جبل [[خدا]] را [[سپاس]] گفت؟!==
[[احمد بن حنبل]] می‌نویسد: رسول خدا هنگام فرستادن معاذ بن جبل به [[یمن]] از او پرسید: اگر بخواهی بین [[مردم]] [[قضاوت]] کنی، چگونه و با چه میزانی قضاوت می‌کنی؟ معاذ پاسخ داد: «[[کتاب خدا]] را [[میزان]] قرار می‌دهم». حضرت به او فرمود: «اگر آن [[حکم]] در [[قرآن]] نبود، چه می‌کنی؟» معاذ گفت: «در این صورت، [[سنت رسول خدا]] {{صل}} را ملاک قرار می‌دهم». حضرت فرمود: «اگر آن حکم در [[سنت]] من نبود چگونه قضاوت می‌کنی؟» معاذ گفت: «طبق [[اجتهاد]] و نظر شخصی خود عمل می‌کنم». [[راوی]] می‌گوید: در این هنگام [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به سینه خود زد و فرمود: «سپاس خدای را که فرستاده پیامبرش را در آنچه رسول خدا به آن [[راضی]] است، موفق کرد»<ref>مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۵، ص۲۳۰.</ref>.
[[احمد بن حنبل]] می‌نویسد: رسول خدا هنگام فرستادن معاذ بن جبل به [[یمن]] از او پرسید: اگر بخواهی بین [[مردم]] [[قضاوت]] کنی، چگونه و با چه میزانی قضاوت می‌کنی؟ معاذ پاسخ داد: «[[کتاب خدا]] را [[میزان]] قرار می‌دهم». حضرت به او فرمود: «اگر آن [[حکم]] در [[قرآن]] نبود، چه می‌کنی؟» معاذ گفت: «در این صورت، [[سنت رسول خدا]] {{صل}} را ملاک قرار می‌دهم». حضرت فرمود: «اگر آن حکم در [[سنت]] من نبود چگونه قضاوت می‌کنی؟» معاذ گفت: «طبق [[اجتهاد]] و نظر شخصی خود عمل می‌کنم». راوی می‌گوید: در این هنگام [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به سینه خود زد و فرمود: «سپاس خدای را که فرستاده پیامبرش را در آنچه رسول خدا به آن [[راضی]] است، موفق کرد»<ref>مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۵، ص۲۳۰.</ref>.


=== بررسی [[سند]] ===
=== بررسی [[سند]] ===
خط ۸۲: خط ۸۲:
[[امام صادق]] {{ع}} درباره [[غصب خلافت]] می‌فرماید: «ابوبکر در مسجد بالای [[منبر]] رفت اما نتوانست هیچ جوابی (درباره غصب خلافت) بدهد، سپس گفت: من [[خلیفه]] شما شده‌ام ولی [[بهترین]] شما نیستم؛ مرا رها کنید! مرا رها کنید!» عمر به او گفت: « ای انسان [[پست]]! ای فرو مایه! پائین بیا! زمانی که نمی‌توانی حجت‌های [[قریش]] را اقامه کنی چرا خودت را در این جایگاه قرار داده‌ای؟» عمر در ادامه می‌گوید: به [[خدا]] قسم قصد داشتم تو را از خلافت برکنار و آن را به سالم [[مولی]] ([[غلام]]) [[ابن حذیفه]] واگذار کنم.
[[امام صادق]] {{ع}} درباره [[غصب خلافت]] می‌فرماید: «ابوبکر در مسجد بالای [[منبر]] رفت اما نتوانست هیچ جوابی (درباره غصب خلافت) بدهد، سپس گفت: من [[خلیفه]] شما شده‌ام ولی [[بهترین]] شما نیستم؛ مرا رها کنید! مرا رها کنید!» عمر به او گفت: « ای انسان [[پست]]! ای فرو مایه! پائین بیا! زمانی که نمی‌توانی حجت‌های [[قریش]] را اقامه کنی چرا خودت را در این جایگاه قرار داده‌ای؟» عمر در ادامه می‌گوید: به [[خدا]] قسم قصد داشتم تو را از خلافت برکنار و آن را به سالم [[مولی]] ([[غلام]]) [[ابن حذیفه]] واگذار کنم.


[[راوی]] می‌گوید: پس ابوبکر از منبر پائین آمد. عمر دست او را گرفت و به [[منزل]] برد. آنان سه [[روز]] [[صبر]] کردند و به [[مسجد رسول خدا]] {{صل}} نمی‌آمدند؛ روز چهارم [[خالد بن ولید]] به همراه هزار نفر آمد و به آنان گفت: «چرا نشسته‌اید و هیچ کاری نمی‌کنید! به خدا [[قسم]] [[بنی هاشم]] [[طمع]] خلافت دارند سالم مولی (غلام) ابی حذیفه نیز با هزار مرد آمد، معاذ بن جبل نیز با هزار مرد آمد؛ آنان کم کم جمع شدند تا تعدادشان به چهار هزار نفر رسید. سپس با شمشیرهای بیرون کشیده در حالی که [[عمر]] در جلوی آنان بود، از [[خانه]] خارج شدند تا اینکه به جلوی [[مسجد پیامبر]] {{صل}} رسیدند. عمر گفت: « ای [[اصحاب علی]]، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر یکی از شما حرف‌هایی را که در قبل (درباره [[حقانیت]] [[خلافت امیرالمؤمنین]] {{ع}} و [[نامشروع]] بودن [[خلافت ابوبکر]]) می‌زدید، به زبان بیاورد با او به شدت برخورد می‌کنیم و چشمان او را در می‌آوریم.»
راوی می‌گوید: پس ابوبکر از منبر پائین آمد. عمر دست او را گرفت و به [[منزل]] برد. آنان سه [[روز]] [[صبر]] کردند و به [[مسجد رسول خدا]] {{صل}} نمی‌آمدند؛ روز چهارم [[خالد بن ولید]] به همراه هزار نفر آمد و به آنان گفت: «چرا نشسته‌اید و هیچ کاری نمی‌کنید! به خدا [[قسم]] [[بنی هاشم]] [[طمع]] خلافت دارند سالم مولی (غلام) ابی حذیفه نیز با هزار مرد آمد، معاذ بن جبل نیز با هزار مرد آمد؛ آنان کم کم جمع شدند تا تعدادشان به چهار هزار نفر رسید. سپس با شمشیرهای بیرون کشیده در حالی که [[عمر]] در جلوی آنان بود، از [[خانه]] خارج شدند تا اینکه به جلوی [[مسجد پیامبر]] {{صل}} رسیدند. عمر گفت: « ای [[اصحاب علی]]، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر یکی از شما حرف‌هایی را که در قبل (درباره [[حقانیت]] [[خلافت امیرالمؤمنین]] {{ع}} و [[نامشروع]] بودن [[خلافت ابوبکر]]) می‌زدید، به زبان بیاورد با او به شدت برخورد می‌کنیم و چشمان او را در می‌آوریم.»


در این هنگام [[خالد بن سعید بن عاص]] بلند شد و گفت: «ای پسر صهاک [[حبشی]]!<ref>صهاک، جده عمر بود که کنیزی حبشی بود.</ref> آیا ما را با شمشیرهای‌تان و یا افراد‌تان می‌ترسانید؟ به خدا قسم شمشیرهای ما نیز یکی از شمشیرهای شماست (ما هم مرد جنگیم) اگر چه تعدادمان کمتر است ولی [[قدرت]] ما از شما بیشتر است، زیرا [[حجت خدا]] در بین ماست. به خدا سوگند، اگر [[اطاعت از خدا]] و رسولش و [[امام]] زمانم نبود، [[شمشیر]] می‌کشیدم و در [[راه خدا]] باشما می‌‌جنگیدم تا اینکه عذری نداشته باشم. در این هنگام [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به او فرمودند: «[[خالد]]، بنشین! [[خداوند]] جایگاه تو را دانست و تلاش تو پذیرفته باد...»<ref>الفوائد الرجالیه، سید بحرالعلوم، ج۲، ص۳۳۳-۳۳۴.</ref>.<ref>[[اکبر روستایی|روستایی، اکبر]]، [[معاذ بن جبل (مقاله)|مقاله «معاذ بن جبل»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۷، ص۳۲۴-۳۲۵.</ref>
در این هنگام [[خالد بن سعید بن عاص]] بلند شد و گفت: «ای پسر صهاک [[حبشی]]!<ref>صهاک، جده عمر بود که کنیزی حبشی بود.</ref> آیا ما را با شمشیرهای‌تان و یا افراد‌تان می‌ترسانید؟ به خدا قسم شمشیرهای ما نیز یکی از شمشیرهای شماست (ما هم مرد جنگیم) اگر چه تعدادمان کمتر است ولی [[قدرت]] ما از شما بیشتر است، زیرا [[حجت خدا]] در بین ماست. به خدا سوگند، اگر [[اطاعت از خدا]] و رسولش و [[امام]] زمانم نبود، [[شمشیر]] می‌کشیدم و در [[راه خدا]] باشما می‌‌جنگیدم تا اینکه عذری نداشته باشم. در این هنگام [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به او فرمودند: «[[خالد]]، بنشین! [[خداوند]] جایگاه تو را دانست و تلاش تو پذیرفته باد...»<ref>الفوائد الرجالیه، سید بحرالعلوم، ج۲، ص۳۳۳-۳۳۴.</ref>.<ref>[[اکبر روستایی|روستایی، اکبر]]، [[معاذ بن جبل (مقاله)|مقاله «معاذ بن جبل»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۷، ص۳۲۴-۳۲۵.</ref>
خط ۸۹: خط ۸۹:
ابان می‌گوید: از [[سلیم بن قیس]] شنیدم که می‌گفت: از [[عبدالرحمن بن غنم ازدی ثمالی]] ـ [[پدر]] [[زن]] معاذ بن جبل ـ شنیدم که گفت، معاذ بن جبل با [[بیماری]] [[طاعون]] از [[دنیا]] رفت. روزی که مُرد نزد او حاضر بودم، در حالی که [[مردم]] به طاعون گرفتار بودند. وقتی به حال [[احتضار]] افتاد، در خانه کسی جز من نزد او نبود و این در [[زمان]] [[حکومت]] [[عمر بن خطاب]] بود. از او شنیدم که می‌گفت: وای بر من! وای بر من! وای بر من! وای بر من!
ابان می‌گوید: از [[سلیم بن قیس]] شنیدم که می‌گفت: از [[عبدالرحمن بن غنم ازدی ثمالی]] ـ [[پدر]] [[زن]] معاذ بن جبل ـ شنیدم که گفت، معاذ بن جبل با [[بیماری]] [[طاعون]] از [[دنیا]] رفت. روزی که مُرد نزد او حاضر بودم، در حالی که [[مردم]] به طاعون گرفتار بودند. وقتی به حال [[احتضار]] افتاد، در خانه کسی جز من نزد او نبود و این در [[زمان]] [[حکومت]] [[عمر بن خطاب]] بود. از او شنیدم که می‌گفت: وای بر من! وای بر من! وای بر من! وای بر من!


با خود گفتم: [[گرفتاران]] به [[مرض]] طاعون [[هذیان]] و سخنان عجیب می‌گویند! لذا به او گفتم: خدا تو را [[رحمت]] کند، هذیان می‌گویی؟ او گفت: «نه!» گفتم: پس چرا صدای وای بر من، بلند کرده‌ای؟ گفت: «به سبب قبول [[ولایت]] [[دشمن خدا]] علیه [[ولی خدا]]!» گفتم: چه کسی؟ گفت: «قبول ولایت دشمن خدا [[عتیق]] ([[ابوبکر]] و [[عمر]] بر ضد [[خلیفه]] و [[وصی]] [[پیامبر اکرم]] {{صل}} [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}».
با خود گفتم: [[گرفتاران]] به [[مرض]] طاعون هذیان و سخنان عجیب می‌گویند! لذا به او گفتم: خدا تو را [[رحمت]] کند، هذیان می‌گویی؟ او گفت: «نه!» گفتم: پس چرا صدای وای بر من، بلند کرده‌ای؟ گفت: «به سبب قبول [[ولایت]] [[دشمن خدا]] علیه [[ولی خدا]]!» گفتم: چه کسی؟ گفت: «قبول ولایت دشمن خدا [[عتیق]] ([[ابوبکر]] و [[عمر]] بر ضد [[خلیفه]] و [[وصی]] [[پیامبر اکرم]] {{صل}} [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}».


گفتم: [[هذیان]] می‌گویی؟! گفت: «ای پسر غنم، به [[خدا]] قسم، هذیان نمی‌گویم. اینها [[پیامبر]] و علی بن ابی طالب هستند که می‌گویند: ای معاذ بن جبل، [[بشارت]] باد بر تو و اصحابت به [[آتش]] که گفتید: اگر پیامبر از [[دنیا]] رفت یا کشته شد، [[خلافت]] را از [[علی]] می‌‌گیریم که هرگز به آن نرسد. تو و عتیق و عمر و [[ابوعبیده]] و سالم». گفتم: ای معاذ بن جبل، این چه زمانی بود؟
گفتم: هذیان می‌گویی؟! گفت: «ای پسر غنم، به [[خدا]] قسم، هذیان نمی‌گویم. اینها [[پیامبر]] و علی بن ابی طالب هستند که می‌گویند: ای معاذ بن جبل، [[بشارت]] باد بر تو و اصحابت به [[آتش]] که گفتید: اگر پیامبر از [[دنیا]] رفت یا کشته شد، [[خلافت]] را از [[علی]] می‌‌گیریم که هرگز به آن نرسد. تو و عتیق و عمر و [[ابوعبیده]] و سالم». گفتم: ای معاذ بن جبل، این چه زمانی بود؟


گفت: «در [[حجة الوداع]] که گفتیم: بر ضد علی یکدیگر را کمک می‌کنیم که تا ما زنده‌ایم علی به خلافت [[دست]] نیابد. وقتی پیامبر اکرم {{صل}} از دنیا رفت به آنان گفتم: من از [[قوم]] خود، [[یاران]] شما را تأمین می‌کنم، شما هم مرا از دست [[قریش]] [[حفظ]] کنید. سپس در [[زمان رسول خدا]] {{صل}} [[بشیر بن سعید]] و [[اسید بن حضیر]] را به آنچه [[پیمان]] بسته بودیم، [[دعوت]] کردم و آن دو با من [[بیعت]] کردند».
گفت: «در [[حجة الوداع]] که گفتیم: بر ضد علی یکدیگر را کمک می‌کنیم که تا ما زنده‌ایم علی به خلافت [[دست]] نیابد. وقتی پیامبر اکرم {{صل}} از دنیا رفت به آنان گفتم: من از [[قوم]] خود، [[یاران]] شما را تأمین می‌کنم، شما هم مرا از دست [[قریش]] [[حفظ]] کنید. سپس در [[زمان رسول خدا]] {{صل}} [[بشیر بن سعید]] و [[اسید بن حضیر]] را به آنچه [[پیمان]] بسته بودیم، [[دعوت]] کردم و آن دو با من [[بیعت]] کردند».
خط ۱۱۴: خط ۱۱۴:
# معاذ به [[حضرت ابراهیم]] [[تشبیه]] شده است: [[فروه]] اشجعی می‌گوید: کنار [[ابن مسعود]] نشسته بودیم که گفت: «به [[راستی]] معاذ [[پیشوایی]] [[مطیع خدا]] و حق‌گرا بود و از [[مشرکان]] نبود». گفتم: ای اباعبدالرحمن، خداوند این جمله را درباره حضرت ابراهیم {{ع}} فرموده است (این جمله اختصاص به ایشان دارد)! ابن مسعود دوباره حرفش را تکرار کرد؛ وقتی دیدم او عمد این جمله را تکرار می‌کند، [[سکوت]] کردم. ابن مسعود گفت: «آیا می‌دانی منظور از «[[امت]]» و «[[قانت]]» در این [[آیه]] چیست؟» گفتم: [[خدا]] بهتر می‌داند؛ گفت: «منظور از «[[امت]]» کسی است که خیر را می‌داند و پیشوای خیر می‌شود و به او [[اقتدا]] می‌شود و «[[قانت]]» کسی است که [[مطیع]] [[خداوند]] باشد و معاذ بن جبل نیز چنین بود. او [[تعلیم]] دهنده [[خیر و خوبی]] و مطیع خداوند و رسولش بود»<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۱۴۰۷.</ref>.
# معاذ به [[حضرت ابراهیم]] [[تشبیه]] شده است: [[فروه]] اشجعی می‌گوید: کنار [[ابن مسعود]] نشسته بودیم که گفت: «به [[راستی]] معاذ [[پیشوایی]] [[مطیع خدا]] و حق‌گرا بود و از [[مشرکان]] نبود». گفتم: ای اباعبدالرحمن، خداوند این جمله را درباره حضرت ابراهیم {{ع}} فرموده است (این جمله اختصاص به ایشان دارد)! ابن مسعود دوباره حرفش را تکرار کرد؛ وقتی دیدم او عمد این جمله را تکرار می‌کند، [[سکوت]] کردم. ابن مسعود گفت: «آیا می‌دانی منظور از «[[امت]]» و «[[قانت]]» در این [[آیه]] چیست؟» گفتم: [[خدا]] بهتر می‌داند؛ گفت: «منظور از «[[امت]]» کسی است که خیر را می‌داند و پیشوای خیر می‌شود و به او [[اقتدا]] می‌شود و «[[قانت]]» کسی است که [[مطیع]] [[خداوند]] باشد و معاذ بن جبل نیز چنین بود. او [[تعلیم]] دهنده [[خیر و خوبی]] و مطیع خداوند و رسولش بود»<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۱۴۰۷.</ref>.


در نقل دیگری چنین آمده؛ [[مسروق]] می‌گوید: نزد [[ابن مسعود]] بودیم. او [[آیه قرآن]] را این گونه قرائت کرد: {{عربی|«إن معاذا كان أمه فانتالله»}}؛ به [[راستی]] [[معاد]] [[پیشوایی]] مطیع و حق‌گرا بود. [[فروة بن نوفل]] گفت: «فراموش کرده‌ای؟! (آیه این گونه نیست)». ابن مسعود گفت: «نه فراموش نکرده‌ام؛ ما معاذ بن جبل را به [[حضرت ابراهیم]] {{ع}} [[تشبیه]] می‌کنیم»<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۱۰۸.</ref>.<ref>[[اکبر روستایی|روستایی، اکبر]]، [[معاذ بن جبل (مقاله)|مقاله «معاذ بن جبل»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۷، ص۳۲۷-۳۳۰.</ref>
در نقل دیگری چنین آمده؛ [[مسروق]] می‌گوید: نزد [[ابن مسعود]] بودیم. او [[آیه قرآن]] را این گونه قرائت کرد: {{عربی|«إن معاذا كان أمه فانتالله»}}؛ به [[راستی]] [[معاد]] [[پیشوایی]] مطیع و حق‌گرا بود. [[فروة بن نوفل]] گفت: «فراموش کرده‌ای؟! (آیه این گونه نیست)». ابن مسعود گفت: «نه فراموش نکرده‌ام؛ ما معاذ بن جبل را به حضرت ابراهیم{{ع}} [[تشبیه]] می‌کنیم»<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۶، ص۱۰۸.</ref>.<ref>[[اکبر روستایی|روستایی، اکبر]]، [[معاذ بن جبل (مقاله)|مقاله «معاذ بن جبل»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۷ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۷، ص۳۲۷-۳۳۰.</ref>
 
==جستارهای وابسته==
{{مدخل وابسته}}
* [[خزرج]] (قبیله)
{{پایان مدخل وابسته}}


== منابع ==
== منابع ==
خط ۱۲۵: خط ۱۳۰:
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:اصحاب امام علی]]
{{صحابه انصار}}
 
 
[[رده:اعلام]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]
{{صحابه انصار}}
[[رده:اصحاب امام علی]]
[[رده:خزرج]]
۲۸٬۲۷۵

ویرایش