←مقدمه
(←مقدمه) |
(←مقدمه) |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
یکسال پس از [[شکست]] [[مشرکان]] در [[جنگ بدر]]، آنان [[جنگ]] دیگری را سامان دادند. این [[نبرد]] در هفتم [[شوال]] سال سوم هجری در منطقه احد- خارج از مدینه- آغاز شد. در ابتدا میرفت که [[مسلمانان]] پیروز شوند اما گروهی از دیدبانان و تیراندازان به [[طمع]] [[غنایم]]، محل [[مأموریت]] خود را بر روی کوه ترک کردند و بدینسان [[لشکر]] [[اسلام]] با یورش غافلگیرانه [[دشمن]] روبرو شدند. [[سپاه اسلام]] به شدتْ آسیب دید و در هم [[شکست]] و همه، بجز [[علی]] {{ع}}- که پروانهوار، شمع وجود [[پیامبر خدا]] را در میان داشت و چون شیر دُژَم، حملههای [[دشمن]] را از او دفع میکرد- و نیز تنی چند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و [[پیامبر خدا]] را در میدان [[نبرد]]، تنها گذاشتند. | * یکسال پس از [[شکست]] [[مشرکان]] در [[جنگ بدر]]، آنان [[جنگ]] دیگری را سامان دادند. این [[نبرد]] در هفتم [[شوال]] سال سوم هجری در منطقه احد- خارج از مدینه- آغاز شد. در ابتدا میرفت که [[مسلمانان]] پیروز شوند اما گروهی از دیدبانان و تیراندازان به [[طمع]] [[غنایم]]، محل [[مأموریت]] خود را بر روی کوه ترک کردند و بدینسان [[لشکر]] [[اسلام]] با یورش غافلگیرانه [[دشمن]] روبرو شدند. [[سپاه اسلام]] به شدتْ آسیب دید و در هم [[شکست]] و همه، بجز [[علی]] {{ع}}- که پروانهوار، شمع وجود [[پیامبر خدا]] را در میان داشت و چون شیر دُژَم، حملههای [[دشمن]] را از او دفع میکرد- و نیز تنی چند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و [[پیامبر خدا]] را در میدان [[نبرد]]، تنها گذاشتند. | ||
[[احد]]، یکی از درس آموزترین وتنبه آفرینترین | * [[احد]]، یکی از درس آموزترین وتنبه آفرینترین نبردهای پیامبر {{صل}} است. [[علی]] {{ع}} در این [[جنگ]]، قهرمانی بیبدیل است و نقش او بسی برجسته، بدین سان که: | ||
#او [[پرچم]] اصلی [[جنگ]] را به دست داشت و آن، [[پرچم]] [[مهاجران]] بود. | #او [[پرچم]] اصلی [[جنگ]] را به دست داشت و آن، [[پرچم]] [[مهاجران]] بود. | ||
#[[پرچمدار]] [[مغرور]] [[مشرکان]]، طلحة بن ابی [[طلحه]]، با [[شمشیر علی]] {{ع}} به [[خاک]] [[هلاکت]] افتاد. | #[[پرچمدار]] [[مغرور]] [[مشرکان]]، طلحة بن ابی [[طلحه]]، با [[شمشیر علی]] {{ع}} به [[خاک]] [[هلاکت]] افتاد. | ||
| خط ۲۰: | خط ۲۰: | ||
#آن تندیس قهرمانی و [[شجاعت]]، بیش از نود زخم برداشت و دست مظلومگیرِ [[ظالم]] ستیزش در این [[نبرد]]، [[شکست]]. | #آن تندیس قهرمانی و [[شجاعت]]، بیش از نود زخم برداشت و دست مظلومگیرِ [[ظالم]] ستیزش در این [[نبرد]]، [[شکست]]. | ||
# با این همه زخم و پاره پارگی پیکر و [[ناتوانی]] جسم از بسیاری خونی که از بدنش رفته بود، چون [[سپاه]] [[کفر]] صحنه را ترک کرد، [[پیامبر خدا]]، [[علی]] {{ع}} را از نهانگاه فرستاد تا چگونگی [[سپاه]] [[دشمن]] را گزارش کند که صحنه را کاملًا ترک کردهاند یا نه. | # با این همه زخم و پاره پارگی پیکر و [[ناتوانی]] جسم از بسیاری خونی که از بدنش رفته بود، چون [[سپاه]] [[کفر]] صحنه را ترک کرد، [[پیامبر خدا]]، [[علی]] {{ع}} را از نهانگاه فرستاد تا چگونگی [[سپاه]] [[دشمن]] را گزارش کند که صحنه را کاملًا ترک کردهاند یا نه. | ||
* [[امام صادق]] {{ع}}: چون در [[جنگ]] احُد، [[مردم]] از گِرد [[پیامبر]] {{صل}} پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان میفرمود: "من، [[محمد]] هستم. من [[پیامبر]] خدایم. کشته نشده و نمردهام"... [[مشرکان]]، از سمت راست به [[پیامبر]] {{صل}} حمله کردند که [[علی]] {{ع}}، آنان را پراکنده میکرد و چون پراکندهشان میساخت، از سمت چپ به [[پیامبر]] {{صل}} یورش میبردند و پیوسته، در این حال بود تا آن که شمشیرش [[شکست]] و سه تکه شد. پس نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و [[شمشیر]] شکستهاش را پیش ایشان [بر زمین] نهاد و گفت: این [[شمشیر]] من شکسته است. آن روز، [[پیامبر]] {{صل}}، [[ذوالفقار]] را به او داد و چون [[پیامبر]] {{صل}}، لرزش پاهای [[علی]] {{ع}} را از فراوانی [[کارزار]] دید، سر به [[آسمان]] بلند کرد و در حالی که میگریست، گفت: "ای [[پروردگار]]! به من [[وعده]] دادهای که از دینت [[پشتیبانی]] کنی، و اگر بخواهی، میتوانی". پس [[علی]] {{ع}} به [[پیامبر]] {{صل}} رو آورد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! همهمه شدیدی میشنوم و میشنوم که میگوید: "حَیزوم<ref>حیزوم، نام مَرکب جبرئیل {{ع}} است.</ref>، به پیش!" و قصد ضربه زدن به کسی را نمیکنم، جز آن که پیش از ضربت من، بیجان فرو میافتد. | |||
[[امام صادق]] {{ع}}: چون در [[جنگ]] احُد، [[مردم]] از گِرد [[پیامبر]] {{صل}} پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان میفرمود: "من، [[محمد]] هستم. من [[پیامبر]] خدایم. کشته نشده و نمردهام"... [[مشرکان]]، از سمت راست به [[پیامبر]] {{صل}} حمله کردند که [[علی]] {{ع}}، آنان را پراکنده میکرد و چون پراکندهشان میساخت، از سمت چپ به [[پیامبر]] {{صل}} یورش میبردند و پیوسته، در این حال بود تا آن که شمشیرش [[شکست]] و سه تکه شد. پس نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و [[شمشیر]] شکستهاش را پیش ایشان [بر زمین] نهاد و گفت: این [[شمشیر]] من شکسته است. آن روز، [[پیامبر]] {{صل}}، [[ذوالفقار]] را به او داد و چون [[پیامبر]] {{صل}}، لرزش پاهای [[علی]] {{ع}} را از فراوانی [[کارزار]] دید، سر به [[آسمان]] بلند کرد و در حالی که میگریست، گفت: "ای [[پروردگار]]! به من [[وعده]] دادهای که از دینت [[پشتیبانی]] کنی، و اگر بخواهی، میتوانی". پس [[علی]] {{ع}} به [[پیامبر]] {{صل}} رو آورد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! همهمه شدیدی میشنوم و میشنوم که میگوید: "حَیزوم<ref>حیزوم، نام مَرکب جبرئیل {{ع}} است.</ref>، به پیش!" و قصد ضربه زدن به کسی را نمیکنم، جز آن که پیش از ضربت من، بیجان فرو میافتد. | * [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "این، [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] {{عم}} با فرشتگاناند". سپس [[جبرئیل]] {{ع}} آمد و کنار [[پیامبر خدا]] ایستاد و گفت: "ای [[محمد]]! بی [[گمان]]، این کار، [[ازخودگذشتگی]] است". [[[پیامبر]] {{صل}}] فرمود: "[[علی]] از من است و من از علیام". [[جبرئیل]] {{ع}} گفت: "و من هم از شمایم". سپس، [[مشرکان]] در هم شکسته شدند<ref>الإمام الصادق {{ع}}: {{متن حدیث|لَما انهَزَمَ الناسُ یومَ احُدٍ عَنِ النبِی {{صل}} انصَرَفَ إلَیهِم بِوَجهِهِ وهُوَ یقولُ: أنَا مُحَمدٌ، أنَا رَسولُ اللهِ، لَم اقتَل ولَم أمُت ... وکانَ الناسُ یحمِلونَ عَلَی النبِی {{صل}} المَیمَنَةَ فَیکشِفُهُم عَلِی {{ع}}، فَإِذا کشَفَهُم أقبَلَتِ المَیسَرَةُ إلَی النبِی {{صل}}، فَلَم یزَل کذلِک حَتی تَقَطعَ سَیفُهُ بِثَلاثِ قِطَعٍ، فَجاءَ إلَی النبِی {{صل}} فَطَرَحَهُ بَینَ یدَیهِ وقالَ: هذا سَیفی قَد تَقَطعَ، فَیومَئِذٍ أعطاهُ النبِی {{صل}} ذَا الفَقارِ، ولَما رَأَی النبِی {{صل}} اختِلاجَ ساقَیهِ مِن کثرَةِ القِتالِ رَفَعَ رَأسَهُ إلَی السماءِ وهُوَ یبکی وقالَ: یا رَب وَعَدتَنی أن تُظهِرَ دینَک وإن شِئتَ لَم یعیک، فَأَقبَلَ عَلِی {{ع}} إلَی النبِی {{صل}} فَقالَ: یا رَسولَ اللهِ، أسمَعُ دَوِیاً شَدیداً، وأسمَعُ «أقدِم حَیزومُ» وما أهُم أضرِبُ أحَداً إلاسَقَطَ مَیتاً قَبلَ أن أضرِبَهُ. فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ ومیکائیلُ وإسرافیلُ فِی المَلائِکةِ، ثُم جاءَ جَبرَئیلُ {{ع}} فَوَقَفَ إلی جَنبِ رَسولِ اللهِ {{صل}} فَقالَ: یا مُحَمدُ! إن هذِهِ لَهِی المُواساةُ، فَقالَ: إن عَلِیاً مِنی وأنَا مِنهُ، فَقالَ جَبرَئیلُ: وأنَا مِنکما. ثُم انهَزَمَ الناسُ}} (الکافی، ج ۸، ص ۳۱۸، ح ۵۰۲).</ref>. | ||
[[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "این، [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] و [[اسرافیل]] {{عم}} با فرشتگاناند". سپس [[جبرئیل]] {{ع}} آمد و کنار [[پیامبر خدا]] ایستاد و گفت: "ای [[محمد]]! بی [[گمان]]، این کار، [[ازخودگذشتگی]] است". [[[پیامبر]] {{صل}}] فرمود: "[[علی]] از من است و من از علیام". [[جبرئیل]] {{ع}} گفت: "و من هم از شمایم". سپس، [[مشرکان]] در هم شکسته شدند<ref>الإمام الصادق {{ع}}: {{متن حدیث|لَما انهَزَمَ الناسُ یومَ احُدٍ عَنِ النبِی {{صل}} انصَرَفَ إلَیهِم بِوَجهِهِ وهُوَ یقولُ: أنَا مُحَمدٌ، أنَا رَسولُ اللهِ، لَم اقتَل ولَم أمُت ... وکانَ الناسُ یحمِلونَ عَلَی النبِی {{صل}} المَیمَنَةَ فَیکشِفُهُم عَلِی {{ع}}، فَإِذا کشَفَهُم أقبَلَتِ المَیسَرَةُ إلَی النبِی {{صل}}، فَلَم یزَل کذلِک حَتی تَقَطعَ سَیفُهُ بِثَلاثِ قِطَعٍ، فَجاءَ إلَی النبِی {{صل}} فَطَرَحَهُ بَینَ یدَیهِ وقالَ: هذا سَیفی قَد تَقَطعَ، فَیومَئِذٍ أعطاهُ النبِی {{صل}} ذَا الفَقارِ، ولَما رَأَی النبِی {{صل}} اختِلاجَ ساقَیهِ مِن کثرَةِ القِتالِ رَفَعَ رَأسَهُ إلَی السماءِ وهُوَ یبکی وقالَ: یا رَب وَعَدتَنی أن تُظهِرَ دینَک وإن شِئتَ لَم یعیک، فَأَقبَلَ عَلِی {{ع}} إلَی النبِی {{صل}} فَقالَ: یا رَسولَ اللهِ، أسمَعُ دَوِیاً شَدیداً، وأسمَعُ «أقدِم حَیزومُ» وما أهُم أضرِبُ أحَداً إلاسَقَطَ مَیتاً قَبلَ أن أضرِبَهُ. فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ ومیکائیلُ وإسرافیلُ فِی المَلائِکةِ، ثُم جاءَ جَبرَئیلُ {{ع}} فَوَقَفَ إلی جَنبِ رَسولِ اللهِ {{صل}} فَقالَ: یا مُحَمدُ! إن هذِهِ لَهِی المُواساةُ، فَقالَ: إن عَلِیاً مِنی وأنَا مِنهُ، فَقالَ جَبرَئیلُ: وأنَا مِنکما. ثُم انهَزَمَ الناسُ}} (الکافی، ج ۸، ص ۳۱۸، ح ۵۰۲).</ref>. | *[[الإرشاد (کتاب)|الإرشاد]]: چون [[مردم]] در [[جنگ احد]] از گِرد [[پیامبر]] {{صل}} پراکنده شدند و [[امیر مؤمنان]]، [[ایستادگی]] کرد، [[[پیامبر]] {{صل}}] به او فرمود: "تو چرا با [[مردم]] نرفتی؟". [[امیر مؤمنان]] گفت: بروم و تو را وا نهم، ای [[پیامبر خدا]]؟! به [[خدا]] [[سوگند]] که نمیروم تا کشته شوم و یا [[خداوند]]، [[وعده]] [[یاری]] به تو را تحقق بخشد. پس [[پیامبر]] {{صل}} به او فرمود: "ای [[علی]]! مژده باد که [[خداوند]]، وعدهاش را تحقق میبخشد و [[مشرکان]]، دیگر هیچگاه مانند امروز بر ما دست نمییابند!". سپس به گروهی که به او رو آورده بودند، نگریست و به [[علی]] {{ع}} فرمود: "ای [[علی]]! کاش به اینان حمله میبردی". [[امیر مؤمنان]]، حمله برد و هشام بن [[امیه]] مخزومی را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]]. | ||
*[[الإرشاد (کتاب)|الإرشاد]]: چون [[مردم]] در [[جنگ احد]] از گِرد [[پیامبر]] {{صل}} پراکنده شدند و [[امیر مؤمنان]]، [[ایستادگی]] کرد، [[[پیامبر]] {{صل}}] به او فرمود: "تو چرا با [[مردم]] نرفتی؟". [[امیر مؤمنان]] گفت: بروم و تو را وا نهم، ای [[پیامبر خدا]]؟! به [[خدا]] [[سوگند]] که نمیروم تا کشته شوم و یا [[خداوند]]، [[وعده]] [[یاری]] به تو را تحقق بخشد. | |||
پس [[پیامبر]] {{صل}} به او فرمود: "ای [[علی]]! مژده باد که [[خداوند]]، وعدهاش را تحقق میبخشد و [[مشرکان]]، دیگر هیچگاه مانند امروز بر ما دست نمییابند!". | |||
سپس به گروهی که به او رو آورده بودند، نگریست و به [[علی]] {{ع}} فرمود: "ای [[علی]]! کاش به اینان حمله میبردی". [[امیر مؤمنان]]، حمله برد و هشام بن [[امیه]] مخزومی را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]]. | |||
پس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} فرمود: "به اینان حمله کن!"، که بر آنان حمله کرد و عمرو بن [[عبد الله]] جُمحی را از آنان کشت و آنان نیز پراکنده شدند. سپس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} فرمود: "به این گروه، حمله کن!" که بر آنان حمله بُرد و [[بشر]] بن مالک عامری را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]] و پس از آن، دیگر هیچ یک از آنان بازنگشت. مسلمانانِ فراری به نزد [[پیامبر]] {{صل}} باز آمدند و [[مشرکان]]، به [[مکه]] بازگشتند. [[پیامبر]] {{صل}} نیز به [[مدینه]] بازگشت. پس [[فاطمه]] {{س}} به استقبال او آمد و با ظرف آبی که همراه داشت، صورت [[پدر]] را شست. در پی او، [[علی]] {{ع}} آمد که دستش تا شانه خونین بود و "[[ذوالفقار]]" را همراه داشت. آن را به [[فاطمه]] {{س}} داد و گفت: این [[شمشیر]] را بگیر که امروزْ مرا همگامی [[استوار]] بود؛ (...) | پس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} فرمود: "به اینان حمله کن!"، که بر آنان حمله کرد و عمرو بن [[عبد الله]] جُمحی را از آنان کشت و آنان نیز پراکنده شدند. سپس گروه دیگری رو آوردند و [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} فرمود: "به این گروه، حمله کن!" که بر آنان حمله بُرد و [[بشر]] بن مالک عامری را از آنان کشت و گروه، در هم [[شکست]] و پس از آن، دیگر هیچ یک از آنان بازنگشت. مسلمانانِ فراری به نزد [[پیامبر]] {{صل}} باز آمدند و [[مشرکان]]، به [[مکه]] بازگشتند. [[پیامبر]] {{صل}} نیز به [[مدینه]] بازگشت. پس [[فاطمه]] {{س}} به استقبال او آمد و با ظرف آبی که همراه داشت، صورت [[پدر]] را شست. در پی او، [[علی]] {{ع}} آمد که دستش تا شانه خونین بود و "[[ذوالفقار]]" را همراه داشت. آن را به [[فاطمه]] {{س}} داد و گفت: این [[شمشیر]] را بگیر که امروزْ مرا همگامی [[استوار]] بود؛ (...) | ||