یزید بن عبدالملک: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-==منابع== +== منابع ==))
 
(۲۰ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۵ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{امامت}}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بنی‌امیه | عنوان مدخل = یزید بن عبدالملک| مداخل مرتبط = [[یزید بن عبدالملک در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}
<div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">اين مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
<div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[یزید بن عبدالملک در حدیث]] - [[یزید بن عبدالملک در تاریخ اسلامی]]</div>


==مقدمه==
== آشنایی اجمالی ==
او [[یزید بن عبدالملک بن مروان ابوخالد قریشی اموی]]، است. مادرش [[عاتکه]] - دختر [[یزید بن معاویه]] - است. در دِمَشق به سال ۷۲ / ۶۹۱ متولّد شد. او پیش از [[خلافت]]، با عُلما بسیار [[همنشینی]] داشت.
[[یزید بن عبدالملک بن مروان ابوخالد قریشی اموی]]، مادرش عاتکه ـ دختر [[یزید بن معاویه]] ـ است. در دِمَشق در سال ۷۲ / ۶۹۱ متولّد شد. او پیش از [[خلافت]]، با عُلما بسیار [[همنشینی]] داشت. در [[رجب]] ۱۰۱ / ۷۲۰ بعد از [[عمر بن عبدالعزیز]] با او برای خلافت [[بیعت]] شد. برادرش سلیمان [[عهد]] کرده بود که بعد از عمر، وی [[خلیفه]] شود. وی در میان [[خاندان اموی]]، شخصیت سیاسی و [[عقلی]] بسیار واپس‌گرایی داشت، به‌ویژه او نخستین خلیفه اموی است که به طور علنی با قیسی‌ها همراه با [[تعصب]] شدیدی هم‌نوا شد. برخلاف پدرانش که به گونه متفاوتی با یمنی‌ها هم‌داستان بودند<ref>ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۹، ص۲۳۲؛ بیضون، ملامح التیارات السیاسیة فی القرن الاول الهجری، ص۳۲۹.</ref>.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]]، ص ۱۸۷.</ref>


در [[رجب]] ۱۰۱ / ۷۲۰ بعد از [[عمر بن عبدالعزیز]] با او برای خلافت [[بیعت]] شد. برادرش سلیمان [[عهد]] کرده بود که بعد از عمر، وی [[خلیفه]] شود. او تلاش کرد در مسیر عمر حرکت کند، اما [[افراد صالح]] کمی در اطرافش بودند، بنابراین [[منحرف]] شد؛ حتی به شخص شماره یک، در میان خلفای [[ضعیف]] تبدیل شد. علاوه بر آن وی در میان [[خاندان اموی]]، [[شخصیت سیاسی]] و [[عقلی]] بسیار واپس‌گرایی داشت، به‌ویژه او نخستین خلیفه اموی است که به طور علنی با قیسی‌ها همراه با [[تعصب]] شدیدی هم‌نوا شد. برخلاف پدرانش که به گونه متفاوتی با یمنی‌ها [[هم‌داستان]] بودند<ref>ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۹، ص۲۳۲؛ بیضون، ملامح التیارات السیاسیة فی القرن الاول الهجری، ص۳۲۹.</ref>.
او چهل [[روز]] ابتدای [[حکومت]] خود را براساس [[سیاست]] عمر بن عبدالعزیز سپری نمود. این مطلب بر [[بنی امیه]] سخت آمد. آنان چهل پیرمرد نزد یزید بن عبدالملک آورده و آنها برای او [[شهادت]] داده و قسم خوردند که [[خلفا]] در نزد [[خداوند]] حساب و عقاب ندارند و در هر کاری که بکنند آزادند<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۹، ص۲۳۲.</ref>. اینجا بود که یزید بن عبدالملک از سیاست عمر بن عبدالعزیز دست برداشت و در میان [[مردم]] با سیاست [[زور]] و جبروت [[حکم]] نمود. وی همه والیانی که عمر بن عبدالعزیز بر [[شهرها]] گماشته بود عزل کرده و دستور العملی به تمام عمّال خود صادر نمود که در آن آمده بود: امّا بعد، همانا عمر بن عبدالعزیز [[فریب]] خورده بود. امّا از امروز آنچه را که از دوران او می‌دانید فراموش کنید. مردم را به همان حالت سابق در آورید. چه آنها در حالت [[رفاه]] و پرمحصولی باشند چه در حالت خشکسالی و قحطی. خوششان بیاید یا بدشان بیاید. زنده باشند یا بمیرند<ref>العقد الفرید، ج۳، ص۱۸۰.</ref> و بدین‌گونه [[ستم]] بر مردم به فجیع‌ترین شکل و صورت دوباره به میان [[جامعه]] بازگشت و [[ظلم و ستم]] در جامعه منتشرشده و [[سرکشی]] همه شهرها را فراگرفت.


نوشته‌های [[مورخان]]، [[شخصیت]] خلیفه یزید دوم را این‌گونه برجسته کرده‌اند: «او شخص بی‌لیاقتی بود که به مجالس عیش و [[عشرت]]، بیش از مسائل [[مردم]] و [[مشکلات]] [[حکومت]] می‌پرداخت»<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۷، ص۲۲ - ۲۳؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ص۲۳۲ - ۲۳۳.</ref>.
یزید بن عبدالملک [[انسان]] [[جاهل]] و عاری از [[علمی]] بود که به [[اهل]] علم‌ [[حسادت]] می‌نمود و همین مسأله باعث شده بود که او [[علما]] را تحقیر کند. وی [[حسن بصری]] را با عنوان پیرمرد جاهل می‌نامید<ref>طبقات کبرى، ج۵، ص۹۵.</ref>. وی همچنین در لهو و لعب و هرزه‌درایی [[زیاده‌روی]] بسیاری می‌کرد. تا جایی که شیفته و فریفته کنیزکی به نام [[حبابه]] گردید و [[عقل]] از سر او پرید. وی روزی در حال مستی می‌گفت: مرا رها کنید تا پرواز کنم. حبابه به او گفت: [[امّت]] را به که می‌سپاری؟ پاسخ داد: به تو می‌سپارم. وی هنگامی که برای تفریح به [[اردن]] رفته بود، حبابه را نیز با خود برد. در آن هنگام از سر شوخی حبّه اناری را به دهان حبابه پرتاب کرد و آن حبّه انار در حلق او داخل شده باعث [[بیماری]] و [[مرگ]] وی گردید. یزید بن عبدالملک سه [[روز]] [[اجازه]] [[دفن]] او را نمی‌داد و دائم او را بو می‌کشید و می‌بوسید و به او نگاه کرده و می‌گریست، تا اینکه جسد گندیده شد. سران [[قوم]] به نزد او آمده و از او خواستند تا اجازه دفن او را صادر کند و پس از خواهش بسیار وی اجازه دفن او را صادر کرد و به حالت حزن و اندوه به کاخ خود برگشت‌<ref>الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۱۲۱.</ref>.


==اوضاع داخلی در دوران یزید (دومالف) [[شورش]] [[یزید بن مهلب]]==
از هرزگی و خوشگذرانی او در [[تاریخ]] [[اخبار]] شرم‌آوری ذکر شده است. وی در سال ۱۰۵ هجری، در ۳۸ سالگی پس از چهار سال و یک ماه [[حکومت]]، از [[دنیا]] رفت<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۷]]، ص ۱۲۲.</ref>.
حوادث [[سیاسی]] بسیاری در دوران یزید بن عبدالملک (یزید دوم) رخ داد. این خلیفه، [[اسیر]] [[تعصبات]] شدید [[حزب]] قیسی بود و از نتایج آن، شورش یزید بن مُهَلَّب است. نخستین علت این حرکت به [[اختلاف]] قدیمی میان [[حَجّاج]] و یزید بن مُهَلَّب بازمی‌گردد. مسئله‌ای که احتمالاً بنا به درگیری‌های قبایلی، به برکناری او انجامید.
در دوران [[سلیمان بن عبدالملک]] که سیاستش ایجاد [[توازن]] میان [[قبایل]] بود، برای یزید بن مهلّب و خاندانش اعاده اعتبار شد و سلیمان او را [[حاکم]] [[عراق]] و [[مشرق]] [[اسلامی]] نمود. در دوران عمر بن عبدالعزیز به علت [[تعارض]] [[رفتار]] سیاسی و [[اجتماعی]] این خلیفه با رفتار [[آل]] مُهَلَّب - که دارای ریشه اریستوکراسی (اَشرافی) بودند - [[یزید]] به [[زندان]] افتاد. او را متهم به پنهان کردن اموالی نمودند که [[خلافت]] از دوران سابق<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۲۳ - ۵۲۸، ۵۵۴ و ۵۵۶ - ۵۵۸.</ref> از او خواسته بود آن را [[تسلیم]] نماید.


این [[اموال]] از درآمد [[خراسان]] و [[غنایم جنگی]] او در [[گرگان]] و [[طبرستان]] به دست آمده بود.
نوشته‌های مورخان، [[شخصیت]] خلیفه یزید دوم را این‌گونه برجسته کرده‌اند: «او شخص بی‌لیاقتی بود که به مجالس عیش و [[عشرت]]، بیش از مسائل [[مردم]] و [[مشکلات]] [[حکومت]] می‌پرداخت»<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۷، ص۲۲ - ۲۳؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ص۲۳۲ - ۲۳۳.</ref>.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]]، ص ۱۸۷.</ref>
هنگامی که یزید بن عبدالملک به خلافت رسید، [[یزید بن مهلب]] [[یمنی]] به [[مصیبت]] دچار شد؛ زیرا [[منصب]] خلافت در این [[زمان]] به قیسی‌ها [[گرایش]] داشت. یزید بن مُهَلَّب در اواخر دوران [[عمر بن عبدالعزیز]] از زندان فرار کرد و [[بصره]] را به تصرّف در آورد و با اتّکا به یاورانش، برای دگرگون کردن اوضاع داخلی در برابر [[حکومت]] دست به کار شد. او هم‌زمان، [[دعوت]] برادرش [[حبیب بن مهلب]] را برای رفتن به خراسان - سرزمینی که مناسب [[دشمنی]] با [[امویان]] بود - رد کرد. [[سقوط]] بصره و بیرون راندن [[کارگزار]] [[اموی]] از آنجا، [[فرصت]] مناسبی برای ادامه حرکتش بود. وی پیشنهاد [[خلیفه]] را مبنی بر [[مذاکره]] برای [[عفو]] او و دوری از درگیری رد کرد<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۶۴ - ۵۶۵، ۵۷۸ - ۵۸۴ و ۵۸۸.</ref>.


هنگامی که او بر [[کوفه]]، بصره، [[فارس]] و [[اهواز]] چیره شد و نزدیک بود قدرتش در همه [[عراق]] گسترده شود، مخالفتش را ادامه داد<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۸۵ - ۵۸۹.</ref> و شعاری برای مبازره با [[نظام]] اموی مطرح کرد:
==[[لهو و لعب]] یزید بن عبدالملک==
«[[جهاد]] با [[مردم]] [[شام]] [[پاداش]] و [[ثواب]] بیشتری نسبت به جهاد با ترک و [[دیلم]] دارد». مردم با او [[بیعت]] کردند مبنی بر [[کتاب خدا]] و [[سنت]] پیامبرش محمد{{صل}} و با این شرط که [[سپاه شام]]، در سرزمین‌شان گام نگذارد و [[سیره]] [[حَجّاج]]، در میان آنان از سرگرفته نشود.
یزید بن عبدالملک مثل برادرش ولید عمل کرد، در [[زمان]] خلفای قبل [[اخبار]] [[جنگ‌ها]] داستان‌های [[شجاعان]] قدیم [[عرب]] و قصاید شعرا رایج بود و گوش می‌دادند، ولی در زمان خلفای بعد، از جمله یزید بن عبدالملک ساز و آواز و موسیقی جای قصاید را گرفت. یزید برای خوانندگان و خنیاگران که از شهرهای دور دست می‌آورد هزینه می‌کرد.


حرکت ابن مُهَلَّب بر [[ضد]] باز گشت به [[سیاست]] توسعه طلبانه بود که سپاه شام را در عراق به [[خدمت]] می‌گرفت. پدیده قابل توجه در این حرکت، [[پیوستن]] گروهی از [[سپاهیان]] شامی به یزید بن مُهَلَّب بود، درحالی که برخی از عرب‌های [[خراسان]]، به‌ویژه [[قبیله ازد]] - که از [[عشیره]] [[یزید]] بودند - او را [[یاری]] نکردند. تلاش ابن مُهَلَّب برای جذب آنان و همکاری‌شان با [[بنی تمیم]] در جلوگیری او از خراسان بی‌نتیجه بود و به وی نپیوستند.
یزید بن عبدالملک به [[والی مکه]] نوشت که پسر [[ابولهب]] را که از آوازه خوان‌های معروف [[مکه]] بود روانه [[دمشق]] کند، هزار دینار جهت [[خرج]] راه به او بدهند و هر اسبی که از اسب‌های تندرو خواست جهت سواری در [[اختیار]] او بگذارند. او وقتی نزد یزید آمد و آوازی خواند یزید فوق العاده خوشحال شد و گفت: دوباره بخوان! دوباره خواند، یزید به وجد و طرب آمد گفت: این آواز را از چه کسی آموخته‌ای؟ گفت: از پدرم! اینگونه بود که در [[تشکیلات]] [[خلافت]] و رده‌های پایین [[مقامات]] [[حکومتی]] غنا و موسیقی و مجالس لهو و لعب رواج پیدا کرد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۶.</ref>.
[[سیاست]] عمر پیش از این، عرب‌های خراسان را [[راضی]] کرده بود و [[خلیفه]] جدید، یزید، از طریق استاندارش در خراسان اجرای این سیاست را پذیرفت.


هم‌پیمانی‌های یزید بن مُهَلَّب با [[مردم]] [[عراق]] به نوعی [[تأیید]] حرکت او بود؛ زیرا آن حرکتی انتقامی بر [[میراث]] [[حَجّاج]] بود. موضع خصمانه با این [[حاکم]] پیشین، فصل مشترک میان او و [[یاوران]] عراقی‌اش بود<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۹۲؛ بیضون، ملامح التیارات السیاسیة فی القرن الاول الهجری، ص۳۳۲.</ref>.
== [[تحمیل]] فشار و [[سختی]] بر [[مردم]] ==
یزید بن عبدالملک با استقرار خلافت ننگینش، طی نامه‌ای به فرمانداران و بخشدارانش تازیانه [[ظلم]] و [[تعدی]] را به‌دستشان داد. در این نامه آمده است: [[عمر بن عبدالعزیز]] گول خورده بود و شما و اطرافیانتان او را [[فریب]] داده بودید. نامه‌های شما را در کم کردن [[مالیات]] و عوارضات که برای او نوشته بودید خواندم، نامه من که به دست شما می‌رسد همکاران سابق و [[دوستان]] خود را جمع کنید و مردم را به حال سابق خودشان برگردانید، خواه [[قدرت]] پرداخت مالیات را داشته باشند یا نداشته باشند، زنده باشند یا بمیرند، باید مالیات را بپردازند، والسلام<ref>عقد الفرید، ج۴، ص۴۰۲.</ref>.


این حرکت، [[مدیریتی]] موقت، خود به خودی و بدون [[برنامه‌ریزی]] داشت و با فرمانده‌اش که از سوی [[حکومت]] تحت تعقیب قرار داشت، مرتبط بود که مجبور بود از مقابل آن فرار کند. [[حکومت اموی]] پیوسته به گرفتن [[قدرت]] در عراق [[اقدام]] می‌کرد و این بار نیز توانست حرکت ابن مُهَلَّب را به دست مَسْلَمَة بن [[عبدالملک]] حذف کند. وی بر یزید بن مُهَلَّب و حرکت او بعد از [[جنگ]] کوتاهی [[پیروز]] شد<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۹۰ - ۵۹۷.</ref>.
با این نامه دست [[غارتگران]] حکومتی را بر [[مقدرات]] مردم باز کرد و باز هم موجی از سختی و عسرت، [[رفاه]] و [[معیشت]] اولیه مردم را در مخاطره قرار داد. فشار آن گونه است که سفیان ثوری به [[عیسی]] فرزند [[زید بن علی بن الحسین]] می‌‌گفت: هر کس کم‌ترین [[ایمانی]] داشته باشد به خاطر فشارها و [[تهدیدها]] و کشتارهایی که در مورد بنی‌فاطمه می‌شود [[گریه]] خواهد کرد<ref>تاریخ تشیع در ایران، ص۹۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۷.</ref>


حرکت یزید بن مُهَلَّب به استثنای [[قیام]] [[خوارج]] به [[رهبری]] [[شوذب]]، از مهم‌ترین حرکت‌های مخالف با [[نظام]] [[اموی]] در دوران یزید دوم توانستند سپاهیان عراقی را که برای [[سرکوب]] ایشان گسیل شده بودند، [[شکست]] دهند. آنان سرانجام با [[سپاه]] ده هزاری نفری اموی به [[فرماندهی]] [[سعید]] بن عمر الحرشی روبه‌رو شدند و پس از درگیری شکست خوردند<ref>طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۶، ص۵۷۵ - ۵۷۸.</ref>.
== شهوت‌رانی یزید بن عبدالملک ==
ب) [[ظهور]] [[دعوت]] [[عباسی]]
یزید حقیری بود که [[بندگی]] [[هوی و هوس]] می‌کرد و در برابر [[بت]] [[شهوت]] به زانوی عجز افتاده بود. توجه به [[مردم]] و [[مشکلات]] مردم رها شده بود و امور حکومتی به دیگرانی از نوع خودش واگذار شده بود و خود غرق شهوت و [[عیاشی]] با [[زنان]] و کنیزان [[زیبا]] و آوازه‌خوان. داستان دلباختگی این [[جوان]] بی‌کفایت و خوشگذران به معشوقه‌اش [[حبابه]] و [[سلامه]] مایه [[خفت]] و [[خواری]] برای [[نظام]] [[حکومت]] در [[جوامع اسلامی]] و نشانگر عمق [[فاجعه]] [[حاکمیت]] ناصالحان و سبکسران بر [[سرنوشت]] [[مسلمین]] است.
وقتی مردان [[بنی‌امیه]] برای [[ایجاد حکومت]] پهناور خود به [[شام]] رفتند، رقبای [[هاشمی]] ایشان در [[مدینه]] مستقر شدند. آنان در اثر شرایط پیرامونی‌شان و حضور جریان‌های [[سیاسی]] [[حاکم]] بر [[جامعه]]، به دو شاخه [[علوی]] و [[عباسی]] تقسیم شدند. هر شاخه انتظارات و توقعاتی داشت که برای رسیدن به آن در فرصتی کوتاه تلاش می‌کرد؛ اما [[ارتباط]] دوستانه و صمیمانه و به طور کلی [[منفعت]] مشترکی که [[دشمنی]] با [[بنی‌امیه]] بود، بین هر دو گروه وجود داشت. احتمالاً [[مردم]] در آن وقت با وجود اینکه آنان هر کدام نقش و جایگاهی داشتند، میان [[اهل بیت]]{{عم}} تفاوتی قائل نبودند<ref>محمود و الشریف، العالم الاسلامی فی العصر العباسی، ص۱۳.</ref>.


[[محمد بن علی بن عبدالله بن عباس]] در اواخر [[قرن اول هجری]] در رأس [[بنی عباس]]، بود و در حُمَیْمَه می‌زیست<ref>حُمَیْمَه روستای کوچکی در شراة به سمت غرب در منطقه معان واقع در جنوب اردن است. ر.ک: معجم البلدان، ج۲ ص۳۰۷.</ref>. در همان حال، [[رهبری]] [[شیعه]] [[کیسانیه]]<ref>کیسانیه منسوب به ابی‌عمرو کیسان، فرمانده نگهبانان مختار بن ابی‌عبید ثقفی منسوب است. مختار در کوفه خروج کرد و به محمد بن حنفیه - مهدی - در سال ۶۶ هجری دعوت نمود. از این‌رو پیروان این فرقه، کیسانیه، مختاریه و هاشمیه نامیده شدند؛ العبادی، فی التاریخ العباسی و الاندلسی، ص۱۹، پاورقی شماره۱.</ref> با [[ابوهاشم]]، عبدالله پسر [[محمد بن حنفیه]]، ملقب به مهدی، بود. ابوهاشم به علت اینکه [[حکومت‌ها]] [[رهبران]] شیعه را تحت پیگرد قرار می‌دادند و جنبش‌های مخالف [[شیعی]] را قلع و قمع می‌کردند، مخفیانه به نفع خودش [[دعوت]] می‌کرد و عده‌ای از یارانش او را [[یاری]] کرده دعوت او را [[ترویج]] می‌نمودند<ref>ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۵۹.</ref>.
او در [[عشق]] این دو کنیز تا مرز دیوانگی پیش رفته بود. صاحب عقدالفرید می‌نویسد: یزید حبابه را طرف راستش و سلامه را طرف چپش می‌نشاند، سپس به حبابه می‌‌گفت: برایم آواز بخوان و به سلامه می‌گفت برایم شراب بریز، موقعی که خوب مست می‌‌شد لباسش را پاره نموده می‌گفت: می‌خواهم پرواز کنم. روزی حبابه [[شعر]] عاشقانه‌ای را با آواز دلنشین برایش خواند، یزید از شنیدن آن، چنان به هیجان آمد که خواست به پرواز درآید. حبابه گفت: [[امیر]] پرواز نکن ما هنوز به وجود تو احتیاج داریم. یزید گفت: به [[خدا]] باید پرواز کنم! گفت: پس این [[امت]] را به چه کسی می‌سپاری گفت: امت را به تو می‌سپارم، آنگاه خم شد و دست‌های حبابه را بوسید<ref>مروج الذهب، ج۳، ص۱۹۸.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۸.</ref>


ابوهاشم، [[آخرین امام]] شیعه کیسانیه، در سال ۹۸ / ۷۱۶ در حالی که [[فرزندی]] نداشت، درگذشت. [[عباسیان]] از این [[فرصت]] استفاده کرده با شیعه کیسانیه هم‌پیمان شدند. [[علی بن عبدالله عباسی]] [از این اوضاع] به نفع خودش استفاده کرد و به این اعتبار که او مسن‌ترین فرد [[قوم]] در هر دو شاخه هاشمیان بود و بی‌آنکه کسی با او [[مخالفت]] یا در آرمان‌های او [[شک]] کند، سخن‌گوی آنان شد. طبیعی بود که [[اهل بیت]]{{عم}} به هر تشکیلاتی که [[دعوت]] به [[آل محمد]] کند، با صرف‌نظر از خاندانی که بدان وابسته بود، [[رضایت]] دهد<ref>عباسیان با تعریف داستانی شرعی بودن خلافت خود را تفسیر می‌کردند. طبق آن داستان ابوهاشم به دعوت خلیفه سلیمان عبدالملک به دِمَشق رفت، خلیفه به او نیکی کرد و صله داد. سخنوری، ریاست و علم او باعث حسد خلیفه شده از او ترسید؛ زیرا دریافته بود که شیعه حزب رقیب بنی‌امیه است، از این‌رو علیه ابوهاشم دسیسه و وی را مسموم کرد. ابوهاشم در نزدیکی منطقه حُمَیْمَه بود، که احساس کرد سم وارد بدنش شده و خواهد مُرد. به حُمَیْمَه رفت و در ملاقات با علی بن عبدالله عباسی خبر مرگش را در آینده نزدیک به او داد و به او وصیت کرده حق امامت را به او واگذار نمود و زمام دعوت کیسانیه را به او سپرده اسامی داعی الدعات و سایر داعیان کوفه را به او گفت. همچنین نامه‌هایی را به او داد که به ایشان برساند. بر اثر این واگذاری، علی بن عبدالله عباسی و فرزندش محمد بعد از او، همه نقشه‌ها و تبلیغات سری شیعه کیسانیه را وارث شدند. برخی از مورخان این روایت را مردود شمرده و به صحت آن اعتقاد ندارند.پیرامون این موضع ر.ک: ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۵۹؛ مقایسه کنید با ابن‌الطقطقا، الفخری...، ص۱۴۳ که می‌گوید هشام بن عبدالملک همان کسی است که ابوهاشم را دعوت کرد. العبادی، فی التاریخ العباسی و الأندلس، ص۱۹ - ۲۰؛ عمرو، علی عبدالرحمان، أثر الفرس السیاسی فی العصر العباسی الأول، ص۸۲ - ۸۳.</ref>.
== عاقبت تنبه‌آمیز یزید بن عبدالملک ==
یزید که مسائل و مشکلات جاری [[خلافت]] و مردم را با کنیزان آوازه‌خوانش عوض کرده بود، روزی به همراه حبابه برای تفریح به اطراف [[اردن]] رفتند در حالی که انگور می‌خوردند و با [[مزاح]] و [[غفلت]] دانه‌های انگور را در دهان حبابه می‌انداخت، اتفاقاً یک بار که دانه انگوری در دهان حبابه انداخت، انگور بیخ گلوی حبابه را گرفت و او بال بال زد و خفه شد. یزید که [[شاهد]] [[مرگ]] کنیزش بود [[دنیا]] به دیده‌اش تاریک شد و [[مصیبت]] بزرگی او را فراگرفت، به روی او افتاد و او را می‌بوسید و می‌بویید و به او نگاه می‌کرد و [[گریه]] می‌کرد و تا سه [[روز]] [[اجازه]] نداد بدن او را [[دفن]] کنند<ref>کامل ابن اثیر، حوادث سال ۱۰۵.</ref>.


هیئت‌های [[شیعی]] برای [[بیعت]] نزد [[محمد بن علی]]، [[جانشین]] [[ابوهاشم]] رفتند. نخستین کسان مَیسَرَة العبدی، ابوعِکرمه سّراج، محمد بن خنیس و حیّان عطّار بودند که به او گفتند: «دستت را دراز کن تا برای گرفتن [[حکومت]] با تو بیعت کنیم، شاید [[خدا]] به وسیله تو [[عدل]] را به پا داشته [[ستم]] را بمیراند و این [[زمان]] و شرایطی است که ما آن را مطابق با آنچه از علمایتان [[روایت]] شده، یافتیم»<ref>دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۳۸.</ref>.
آن قدر کنار جسد او زانوی [[غم]] به بغل گرفت تا جسد او گندیده شد. درباریان به او [[اعتراض]] کردند، ناگزیر دست از جنازه برداشت و او را به خاک سپردند. [[مرگ]] [[حبابه]] خیلی او را منقلب کرده بود و از آن پس اوقات خود را با خدمتکار او سپری می‌کرد و بوی حبابه را از او استشمام می‌‌نمود، ولی این کار هم سودی نبخشید، سرانجام در [[اندوه]] مرگ حبابه قالب تهی کرد و [[مسلمانان]] از [[فکر]] [[پلید]] او راحت شدند<ref>تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۸۳.</ref>.


[[محمد بن علی]] به داعیان ([[مبلغان]]) خود دستور داد در [[خراسان]] متمرکز شوند؛ شهری که بسیار متشنج بود و [[مردم]] آنجا، بیش از هر جای دیگری از [[بنی امیه]] [[خشمگین]] بودند، به‌ویژه پس از آنکه عرب‌های آنجا دو دسته شدند: گروهی با [[امویان]] - که عربهای [[مضر]] بودند - و گروه دیگر مخالف ایشان - که [[یمنی]] - بودند. وی سپس مَیسَرَه را به [[عراق]]، [[محمد بن خنیس]]، [[ابوعکرمه سراج]] و [[حیان عطار]] را به خراسان فرستاد و به آنان دستور داد برای او و [[اهل]] بیتش با [[مهربانی]] و مخفیانه [[دعوت]] کنند<ref>دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۳۸.</ref>. این داعیان (مبلغان) به [[شراة]] رفت و آمد می‌کردند تا راه‌های دعوت به [[امام]] را جست‌وجو کرده، اسباب [[موفقیت]] و گسترش را به او بگویند.
این تعفن نفسانیات [[خلیفه]] مستقیماً [[جامعه]] آن [[روز]] را متأثر می‌کند و [[مردم]] که خود را تابع و پیرو خلیفه می‌دانند از این‌گونه مدل‌های [[حکومتی]] [[الهام]] می‌گیرند.


حرکت [[عباسیان]] در دوران [[هشام]]، [[جانشین]] [[یزید]] دوم، رو به [[خشونت]] نهاد و گسترش یافت و شبکه‌های آن ادامه پیدا کرده عراق و [[فارس]] را در برگرفت. این حرکت در خراسان به نیروی قویِ مخالف [[حکومت]]، شناخته می‌شد. در آغاز، [[حکومت‌ها]] از فعالیت داعیان [[آگاهی]] نداشتند، ولی بعد از آشکار شدن کارشان، آنان را تحت تعقیب قرار دادند و گاه گاهی اشخاصی را به [[اتهام]] [[وابستگی]] به آنان [[زندانی]] می‌کردند.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۱۸۳.</ref>.
خلیفه‌ای که در برابر دو کنیز [[آلوده]] به زانو درآید و دست‌بوس آوازه‌خوان فاحشه‌ای باشد، آیا [[اجازه]] می‌دهد که [[امام باقر]]{{ع}} به تنویر [[افکار]] و [[هدایت]] [[دل‌ها]] بپردازد؟ خلیفه‌ای که جز به شکم و شهوتش نمی‌اندیشد و همتش مصروف دنیایش شده است اجازه می‌دهد که [[امام نور]] یعنی [[باقر]]{{ع}} از [[تقوی]] و [[قیامت]] و جزا و مکافات [[آخرتی]] سخن بگوید؟


==[[سیاست خارجی]] یزید دوم==
[[بت پرستی]] که [[بت]] او [[هوس]] او شده اجازه می‌دهد امام باقر{{ع}} از [[توحید]] و تأثیر [[خدا]] در [[زندگی]] سخن بگوید؟ طبیعی است [[امام صادق]]{{ع}} هم در این عصر مهجور و محدود است و به جامعه [[غارت]] زده [[فرهنگی]] آن عصر اجازه برخورداری از کانون [[معنویت]] و [[عشق الهی]] که در قامت رسای [[امامت]] [[شیعه]] متجلی است نخواهد داد. طبیعی است که یزید بن عبدالملک شدید‌ترین روش‌ها را علیه شیعه و امامت شیعه به کار گیرد و کینه‌های کهن خود را با [[خاندان اهل‌بیت]] از سر گیرد. باند [[اموی]] به ویژه یزید بن عبدالملک [[محرومیت]] جامعه را از انتفاع [[معنوی]] جامعه نسبت به [[حضرت باقر]]{{ع}} در صدر برنامه‌هایش قرار داده بود، تا مردم سرگرم [[هوی و هوس]] و [[عیاشی]] خود باشند و مزاحمتی برای خلیفه درست نکنند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۸.</ref>.
مخلافت [[اموی]] در دوران یزید دوم بی‌میلی‌اش را در اجرای [[فتوحات]] مهم نشان داد. [[حقیقت]] این است، اوضاع سیاسی‌ای را که این [[خلافت]] پشت سر می‌گذاشت، مانند وجود جنبش‌های داخلی مخالف و [[ضعف]] [[خلفا]]، رفتن به این مسیر را ناگزیر کرد. مناطق مرزی در همه [[جبهه‌ها]] [[آرامش]] نسبی داشت و جز برای فرو نشاندن [[شورش]] یا [[سرکوب]] جنبش‌های مخالف یا جنگ‌های محدود - به منظور [[اثبات وجود]] - ناآرام نمی‌شد.
 
به نظر می‌رسد که [[جبهه]] [[روم]] و ارمنستان فعال‌ترین جبهه‌های مرزی بودند، اما مسئله محدود به خط طولانی میان کوه‌های طوروس تا قبادوقیا و حمله‌های موسمی برای [[دفاع]] از پایگاه‌های [[اسلامی]] یا محدود کردن رومی‌ها در [[آسیای صغیر]] می‌شد، در حالی که [[جبهه]] ارمنستان [[شاهد]] برخی فعالیت‌های نظامی بود.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۱۸۷.</ref>.
 
==[[ولایت‌عهدی]] [[هشام بن عبدالملک]] و [[مرگ یزید]] دوم==
[[یزید]] دوم [[تصمیم]] داشت فرزندش [[ولید]] را [[جانشین]] خود کند، ولی به دلیل کمی سن ولید برادرش [[هشام]] و پس از او ولید را جانشین نمود<ref>ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۷۷ - ۱۷۸.</ref>.
یزید دوم در ۳۸ سالگی پس از چهار سال و یک ماه [[حکومت]]، سرانجام در بیست و پنجم [[ماه شعبان]] ۱۰۵ / ۷۲۴ در بَلْقای [[شام]] درگذشت<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۷، ص۲۱ - ۲۲.</ref>.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش، محمد سهیل]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۱۸۷.</ref>.
 
== جستارهای وابسته ==


==جستارهای وابسته==
{{مدخل وابسته}}
* [[بنی‌امیه]] (قبیله)
* [[مروانیان]] (خاندان)
* [[حکم بن ابی‌العاص]] (جد اعلی)
* [[مروان بن حکم]] (جد)
* [[عبدالملک بن مروان]] (پدر)
* [[سلیمان بن عبدالملک]] (برادر)
* [[ولید بن عبدالملک]] (برادر)
* [[هشام بن عبدالملک]] (برادر)
* [[مسلمة بن عبدالملک]] (برادر)
{{پایان مدخل وابسته}}
== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:1100848.jpg|22px]] [[محمد سهیل طقوش|طقوش]] و [[رسول جعفریان|جعفریان]]، [[دولت امویان (کتاب)|'''دولت امویان''']]
# [[پرونده:1100848.jpg|22px]] [[محمد سهیل طقوش|طقوش]] و [[رسول جعفریان|جعفریان]]، [[دولت امویان (کتاب)|'''دولت امویان''']]
# [[پرونده:151921.jpg|22px]] [[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|'''پیشوایان هدایت ج۷''']]
# [[پرونده:IM010712.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|'''مظلومیت امام باقر''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


==پانویس==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:یزید بن عبدالملک]]
[[رده:خلفای بنی‌امیه]]
[[رده:مدخل]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۵ نوامبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۸:۲۱

آشنایی اجمالی

یزید بن عبدالملک بن مروان ابوخالد قریشی اموی، مادرش عاتکه ـ دختر یزید بن معاویه ـ است. در دِمَشق در سال ۷۲ / ۶۹۱ متولّد شد. او پیش از خلافت، با عُلما بسیار همنشینی داشت. در رجب ۱۰۱ / ۷۲۰ بعد از عمر بن عبدالعزیز با او برای خلافت بیعت شد. برادرش سلیمان عهد کرده بود که بعد از عمر، وی خلیفه شود. وی در میان خاندان اموی، شخصیت سیاسی و عقلی بسیار واپس‌گرایی داشت، به‌ویژه او نخستین خلیفه اموی است که به طور علنی با قیسی‌ها همراه با تعصب شدیدی هم‌نوا شد. برخلاف پدرانش که به گونه متفاوتی با یمنی‌ها هم‌داستان بودند[۱].[۲]

او چهل روز ابتدای حکومت خود را براساس سیاست عمر بن عبدالعزیز سپری نمود. این مطلب بر بنی امیه سخت آمد. آنان چهل پیرمرد نزد یزید بن عبدالملک آورده و آنها برای او شهادت داده و قسم خوردند که خلفا در نزد خداوند حساب و عقاب ندارند و در هر کاری که بکنند آزادند[۳]. اینجا بود که یزید بن عبدالملک از سیاست عمر بن عبدالعزیز دست برداشت و در میان مردم با سیاست زور و جبروت حکم نمود. وی همه والیانی که عمر بن عبدالعزیز بر شهرها گماشته بود عزل کرده و دستور العملی به تمام عمّال خود صادر نمود که در آن آمده بود: امّا بعد، همانا عمر بن عبدالعزیز فریب خورده بود. امّا از امروز آنچه را که از دوران او می‌دانید فراموش کنید. مردم را به همان حالت سابق در آورید. چه آنها در حالت رفاه و پرمحصولی باشند چه در حالت خشکسالی و قحطی. خوششان بیاید یا بدشان بیاید. زنده باشند یا بمیرند[۴] و بدین‌گونه ستم بر مردم به فجیع‌ترین شکل و صورت دوباره به میان جامعه بازگشت و ظلم و ستم در جامعه منتشرشده و سرکشی همه شهرها را فراگرفت.

یزید بن عبدالملک انسان جاهل و عاری از علمی بود که به اهل علم‌ حسادت می‌نمود و همین مسأله باعث شده بود که او علما را تحقیر کند. وی حسن بصری را با عنوان پیرمرد جاهل می‌نامید[۵]. وی همچنین در لهو و لعب و هرزه‌درایی زیاده‌روی بسیاری می‌کرد. تا جایی که شیفته و فریفته کنیزکی به نام حبابه گردید و عقل از سر او پرید. وی روزی در حال مستی می‌گفت: مرا رها کنید تا پرواز کنم. حبابه به او گفت: امّت را به که می‌سپاری؟ پاسخ داد: به تو می‌سپارم. وی هنگامی که برای تفریح به اردن رفته بود، حبابه را نیز با خود برد. در آن هنگام از سر شوخی حبّه اناری را به دهان حبابه پرتاب کرد و آن حبّه انار در حلق او داخل شده باعث بیماری و مرگ وی گردید. یزید بن عبدالملک سه روز اجازه دفن او را نمی‌داد و دائم او را بو می‌کشید و می‌بوسید و به او نگاه کرده و می‌گریست، تا اینکه جسد گندیده شد. سران قوم به نزد او آمده و از او خواستند تا اجازه دفن او را صادر کند و پس از خواهش بسیار وی اجازه دفن او را صادر کرد و به حالت حزن و اندوه به کاخ خود برگشت‌[۶].

از هرزگی و خوشگذرانی او در تاریخ اخبار شرم‌آوری ذکر شده است. وی در سال ۱۰۵ هجری، در ۳۸ سالگی پس از چهار سال و یک ماه حکومت، از دنیا رفت[۷].

نوشته‌های مورخان، شخصیت خلیفه یزید دوم را این‌گونه برجسته کرده‌اند: «او شخص بی‌لیاقتی بود که به مجالس عیش و عشرت، بیش از مسائل مردم و مشکلات حکومت می‌پرداخت»[۸].[۹]

لهو و لعب یزید بن عبدالملک

یزید بن عبدالملک مثل برادرش ولید عمل کرد، در زمان خلفای قبل اخبار جنگ‌ها داستان‌های شجاعان قدیم عرب و قصاید شعرا رایج بود و گوش می‌دادند، ولی در زمان خلفای بعد، از جمله یزید بن عبدالملک ساز و آواز و موسیقی جای قصاید را گرفت. یزید برای خوانندگان و خنیاگران که از شهرهای دور دست می‌آورد هزینه می‌کرد.

یزید بن عبدالملک به والی مکه نوشت که پسر ابولهب را که از آوازه خوان‌های معروف مکه بود روانه دمشق کند، هزار دینار جهت خرج راه به او بدهند و هر اسبی که از اسب‌های تندرو خواست جهت سواری در اختیار او بگذارند. او وقتی نزد یزید آمد و آوازی خواند یزید فوق العاده خوشحال شد و گفت: دوباره بخوان! دوباره خواند، یزید به وجد و طرب آمد گفت: این آواز را از چه کسی آموخته‌ای؟ گفت: از پدرم! اینگونه بود که در تشکیلات خلافت و رده‌های پایین مقامات حکومتی غنا و موسیقی و مجالس لهو و لعب رواج پیدا کرد[۱۰].

تحمیل فشار و سختی بر مردم

یزید بن عبدالملک با استقرار خلافت ننگینش، طی نامه‌ای به فرمانداران و بخشدارانش تازیانه ظلم و تعدی را به‌دستشان داد. در این نامه آمده است: عمر بن عبدالعزیز گول خورده بود و شما و اطرافیانتان او را فریب داده بودید. نامه‌های شما را در کم کردن مالیات و عوارضات که برای او نوشته بودید خواندم، نامه من که به دست شما می‌رسد همکاران سابق و دوستان خود را جمع کنید و مردم را به حال سابق خودشان برگردانید، خواه قدرت پرداخت مالیات را داشته باشند یا نداشته باشند، زنده باشند یا بمیرند، باید مالیات را بپردازند، والسلام[۱۱].

با این نامه دست غارتگران حکومتی را بر مقدرات مردم باز کرد و باز هم موجی از سختی و عسرت، رفاه و معیشت اولیه مردم را در مخاطره قرار داد. فشار آن گونه است که سفیان ثوری به عیسی فرزند زید بن علی بن الحسین می‌‌گفت: هر کس کم‌ترین ایمانی داشته باشد به خاطر فشارها و تهدیدها و کشتارهایی که در مورد بنی‌فاطمه می‌شود گریه خواهد کرد[۱۲].[۱۳]

شهوت‌رانی یزید بن عبدالملک

یزید حقیری بود که بندگی هوی و هوس می‌کرد و در برابر بت شهوت به زانوی عجز افتاده بود. توجه به مردم و مشکلات مردم رها شده بود و امور حکومتی به دیگرانی از نوع خودش واگذار شده بود و خود غرق شهوت و عیاشی با زنان و کنیزان زیبا و آوازه‌خوان. داستان دلباختگی این جوان بی‌کفایت و خوشگذران به معشوقه‌اش حبابه و سلامه مایه خفت و خواری برای نظام حکومت در جوامع اسلامی و نشانگر عمق فاجعه حاکمیت ناصالحان و سبکسران بر سرنوشت مسلمین است.

او در عشق این دو کنیز تا مرز دیوانگی پیش رفته بود. صاحب عقدالفرید می‌نویسد: یزید حبابه را طرف راستش و سلامه را طرف چپش می‌نشاند، سپس به حبابه می‌‌گفت: برایم آواز بخوان و به سلامه می‌گفت برایم شراب بریز، موقعی که خوب مست می‌‌شد لباسش را پاره نموده می‌گفت: می‌خواهم پرواز کنم. روزی حبابه شعر عاشقانه‌ای را با آواز دلنشین برایش خواند، یزید از شنیدن آن، چنان به هیجان آمد که خواست به پرواز درآید. حبابه گفت: امیر پرواز نکن ما هنوز به وجود تو احتیاج داریم. یزید گفت: به خدا باید پرواز کنم! گفت: پس این امت را به چه کسی می‌سپاری گفت: امت را به تو می‌سپارم، آنگاه خم شد و دست‌های حبابه را بوسید[۱۴].[۱۵]

عاقبت تنبه‌آمیز یزید بن عبدالملک

یزید که مسائل و مشکلات جاری خلافت و مردم را با کنیزان آوازه‌خوانش عوض کرده بود، روزی به همراه حبابه برای تفریح به اطراف اردن رفتند در حالی که انگور می‌خوردند و با مزاح و غفلت دانه‌های انگور را در دهان حبابه می‌انداخت، اتفاقاً یک بار که دانه انگوری در دهان حبابه انداخت، انگور بیخ گلوی حبابه را گرفت و او بال بال زد و خفه شد. یزید که شاهد مرگ کنیزش بود دنیا به دیده‌اش تاریک شد و مصیبت بزرگی او را فراگرفت، به روی او افتاد و او را می‌بوسید و می‌بویید و به او نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد و تا سه روز اجازه نداد بدن او را دفن کنند[۱۶].

آن قدر کنار جسد او زانوی غم به بغل گرفت تا جسد او گندیده شد. درباریان به او اعتراض کردند، ناگزیر دست از جنازه برداشت و او را به خاک سپردند. مرگ حبابه خیلی او را منقلب کرده بود و از آن پس اوقات خود را با خدمتکار او سپری می‌کرد و بوی حبابه را از او استشمام می‌‌نمود، ولی این کار هم سودی نبخشید، سرانجام در اندوه مرگ حبابه قالب تهی کرد و مسلمانان از فکر پلید او راحت شدند[۱۷].

این تعفن نفسانیات خلیفه مستقیماً جامعه آن روز را متأثر می‌کند و مردم که خود را تابع و پیرو خلیفه می‌دانند از این‌گونه مدل‌های حکومتی الهام می‌گیرند.

خلیفه‌ای که در برابر دو کنیز آلوده به زانو درآید و دست‌بوس آوازه‌خوان فاحشه‌ای باشد، آیا اجازه می‌دهد که امام باقر(ع) به تنویر افکار و هدایت دل‌ها بپردازد؟ خلیفه‌ای که جز به شکم و شهوتش نمی‌اندیشد و همتش مصروف دنیایش شده است اجازه می‌دهد که امام نور یعنی باقر(ع) از تقوی و قیامت و جزا و مکافات آخرتی سخن بگوید؟

بت پرستی که بت او هوس او شده اجازه می‌دهد امام باقر(ع) از توحید و تأثیر خدا در زندگی سخن بگوید؟ طبیعی است امام صادق(ع) هم در این عصر مهجور و محدود است و به جامعه غارت زده فرهنگی آن عصر اجازه برخورداری از کانون معنویت و عشق الهی که در قامت رسای امامت شیعه متجلی است نخواهد داد. طبیعی است که یزید بن عبدالملک شدید‌ترین روش‌ها را علیه شیعه و امامت شیعه به کار گیرد و کینه‌های کهن خود را با خاندان اهل‌بیت از سر گیرد. باند اموی به ویژه یزید بن عبدالملک محرومیت جامعه را از انتفاع معنوی جامعه نسبت به حضرت باقر(ع) در صدر برنامه‌هایش قرار داده بود، تا مردم سرگرم هوی و هوس و عیاشی خود باشند و مزاحمتی برای خلیفه درست نکنند[۱۸].

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۹، ص۲۳۲؛ بیضون، ملامح التیارات السیاسیة فی القرن الاول الهجری، ص۳۲۹.
  2. طقوش، محمد سهیل، دولت امویان، ص ۱۸۷.
  3. تاریخ ابن اثیر، ج۹، ص۲۳۲.
  4. العقد الفرید، ج۳، ص۱۸۰.
  5. طبقات کبرى، ج۵، ص۹۵.
  6. الکامل فى التّاریخ، ج۵، ص۱۲۱.
  7. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۷، ص ۱۲۲.
  8. طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۷، ص۲۲ - ۲۳؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ص۲۳۲ - ۲۳۳.
  9. طقوش، محمد سهیل، دولت امویان، ص ۱۸۷.
  10. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۵۶.
  11. عقد الفرید، ج۴، ص۴۰۲.
  12. تاریخ تشیع در ایران، ص۹۶.
  13. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۵۷.
  14. مروج الذهب، ج۳، ص۱۹۸.
  15. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۵۸.
  16. کامل ابن اثیر، حوادث سال ۱۰۵.
  17. تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۸۳.
  18. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۵۸.