←منابع
(صفحهای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = ختم نبوت | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==شبهات قسم اول: تشکیک در ادله خاتمیت== ===شبهه اول=== مهمترین دلیل مسلمانان بر خاتمیت پیامبر اسلام{{صل}} آیه چهل<ref>{{متن قرآن|مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۴۶: | خط ۴۶: | ||
====ارزیابی [[شبهه]]==== | ====ارزیابی [[شبهه]]==== | ||
پس از بررسی مطالب یاد شده میتوان گفت که ختم «[[نبوت]]» در [[آیه]] مزبور، بدون تردید ختم «[[رسالت]]» را به دنبال دارد؛ زیرا یا مفهوم نبی اعم از مفهوم رسول است یا اهمیتی در کار نیست؛ اگر مفهوم نبی اعم از رسول باشد، مطلب بسیار واضح است؛ چون هر حکمی که برای اعم [[اثبات]] گردد، برای اخص نیز ثابت میشود. بنابراین؛ وقتی که [[خاتمیت]] و پایان یافتن برای نبی ثابت گردید، برای رسول نیز ثابت میشود، اما اگر مفهوم نبی اعم از رسول نباشد، بلکه مغایر هم باشند، باز هم مطلب یاد شده روشن است؛ زیرا در بحث ما نبی از لحاظ مصداق، یا اعم از رسول است یا نسبت [[تساوی]] بین آن دو برقرار است، اما نسبت اعم و اخص من وجه در اینجا تصویر ندارد؛ چون از یک طرف موضوع بحث، نبوت و رسالت انسانهایی است که [[وحی الهی]] و [[پیام]] [[خداوند]] را دریافت میکنند و رسالتی که مربوط به [[فرشتگان]] یا موجودات دیگر است، از محدوده بحث خارج است؛ چراکه بحث در این است که [[ختم نبوت]] و [[انقطاع وحی]] درباره [[انسانها]] مستلزم [[ختم رسالت]] در این مورد است یا نه از طرف دیگر از مباحث گذشته به دست آمد که مصادیق نبوت در محدوده انسان، یا اعم از رسول است یا مساوی با آن و در هر صورت، ختم نبوت، ختم رسالت را به دنبال دارد؛ در صورت تساوی مطلب روشن است؛ زیرا هر حکمی که برای مساوی یک شیء ثابت گردد، برای خود آن شیء نیز منطقاً ثابت میگردد. اما در صورتی که نبوت اعم از رسالت باشد نیز مطلب آشکار است؛ زیرا اولاً هرگاه اعم منتفی شود، اخص نیز منتفی میشود؛ یعنی انتفای اعم همواره انتفای اخص را در پی دارد؛ چراکه اعم جزء اخص است و هر گاه جزء منتفی شود، کل نیز منتفی میگردد. ثانیاً نقیض اعم، اخص از نقیض اخص است و اخص همواره مستلزم اعم است؛ چون اخص همان اعم است به اضافه یک قید یا یک جزء، پس [[نفی]] [[نبوت]] که نقیض نبوت است اخص از نفی [[رسالت]] است که نقیض رسالت به شمار میآید، با توجه به اینکه اخص مستلزم اعم است، نفی نبوت مستلزم نفی رسالت خواهد بود.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسشهای نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسشهای نو ج۱]] ص ۶۱.</ref>. | پس از بررسی مطالب یاد شده میتوان گفت که ختم «[[نبوت]]» در [[آیه]] مزبور، بدون تردید ختم «[[رسالت]]» را به دنبال دارد؛ زیرا یا مفهوم نبی اعم از مفهوم رسول است یا اهمیتی در کار نیست؛ اگر مفهوم نبی اعم از رسول باشد، مطلب بسیار واضح است؛ چون هر حکمی که برای اعم [[اثبات]] گردد، برای اخص نیز ثابت میشود. بنابراین؛ وقتی که [[خاتمیت]] و پایان یافتن برای نبی ثابت گردید، برای رسول نیز ثابت میشود، اما اگر مفهوم نبی اعم از رسول نباشد، بلکه مغایر هم باشند، باز هم مطلب یاد شده روشن است؛ زیرا در بحث ما نبی از لحاظ مصداق، یا اعم از رسول است یا نسبت [[تساوی]] بین آن دو برقرار است، اما نسبت اعم و اخص من وجه در اینجا تصویر ندارد؛ چون از یک طرف موضوع بحث، نبوت و رسالت انسانهایی است که [[وحی الهی]] و [[پیام]] [[خداوند]] را دریافت میکنند و رسالتی که مربوط به [[فرشتگان]] یا موجودات دیگر است، از محدوده بحث خارج است؛ چراکه بحث در این است که [[ختم نبوت]] و [[انقطاع وحی]] درباره [[انسانها]] مستلزم [[ختم رسالت]] در این مورد است یا نه از طرف دیگر از مباحث گذشته به دست آمد که مصادیق نبوت در محدوده انسان، یا اعم از رسول است یا مساوی با آن و در هر صورت، ختم نبوت، ختم رسالت را به دنبال دارد؛ در صورت تساوی مطلب روشن است؛ زیرا هر حکمی که برای مساوی یک شیء ثابت گردد، برای خود آن شیء نیز منطقاً ثابت میگردد. اما در صورتی که نبوت اعم از رسالت باشد نیز مطلب آشکار است؛ زیرا اولاً هرگاه اعم منتفی شود، اخص نیز منتفی میشود؛ یعنی انتفای اعم همواره انتفای اخص را در پی دارد؛ چراکه اعم جزء اخص است و هر گاه جزء منتفی شود، کل نیز منتفی میگردد. ثانیاً نقیض اعم، اخص از نقیض اخص است و اخص همواره مستلزم اعم است؛ چون اخص همان اعم است به اضافه یک قید یا یک جزء، پس [[نفی]] [[نبوت]] که نقیض نبوت است اخص از نفی [[رسالت]] است که نقیض رسالت به شمار میآید، با توجه به اینکه اخص مستلزم اعم است، نفی نبوت مستلزم نفی رسالت خواهد بود.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسشهای نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسشهای نو ج۱]] ص ۶۱.</ref>. | ||
===[[شبهه]] دوم و پاسخ آن=== | |||
برخی در معنای لغوی «خاتم» معتقدند که «خاتم» (در [[آیه]] چهل [[سوره احزاب]]) به معنای پایان و آخر شی نیست، بلکه به معنای «[[انگشتر]]» یا «[[زینت]]» یا «مهر [[تصدیق]]» است؛ بنابراین معنای آیه مزبور این است که [[پیامبر اسلام]] از لحاظ [[کمالات]] و [[مقامات]] به جایی رسیده است که تصدیق کننده [[پیامبران]] سابق بوده و زینت سایر پیامبران به شمار میآید؛ همانگونه که انگشتر زینت انگشت محسوب میگردد<ref>مصطفی حسینی طباطبایی، ماجرای باب و بها، ص۱۶۳.</ref>. | |||
پاسخ: باید گفت که به نظر میرسد این شبهه از جهات متعدد مخدوش است: | |||
#در مباحث پیشین<ref>در بخش قبلی این نوشتار با عنوان ادله خاتمیت، معنای خاتم به تفصیل بررسی شده است.</ref> [[اثبات]] شد که معنای «خاتم» پایان شیء است و اگر به معنای «مهر» و امثال آن به کار میرود، بدین جهت است که بعد از ختم و پایان چیزی آن را مهر میکنند و به وسیله مهر پایان آن را اعلام میکنند<ref>احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ج۲، ص۲۴۵.</ref>. پس معنای اصلی «خاتم» جز پایان شیء نیست و استعمال آن به معنای «مهر» یا چیز دیگری که وسیله پایان است، مجاز خواهد بود؛ بنابراین آیه مزبور بیانگر آن است که پیامبر اسلام{{صل}} [[آخرین پیامبر]] به شمار آمده و سلسله [[انبیا]] به وسیله او پایان یافته است. | |||
#بدون تردید نمیتوان گفت واژه «خاتم» به معنای «زینت» یا «تصدیق» است؛ زیرا اگر واژه «خاتم» به معنای «زینت» باشد باید به هر چیزی که زینت دهنده باشد اطلاق گردد؛ بنابراین باید به هر [[کفش]] و کلاه و [[لباس]] که زینت [[انسان]] است اطلاق گردد و همچنین به فرش و چیزهایی که زینت [[خانه]] است به کار رود، در حالی که بطلان این مطلب ناگفته پیداست. و اگر واژه «خاتم» به معنای تصدیق باشد و به [[پیامبر خاتم]] به لحاظ اینکه تصدیق کننده [[پیامبران پیشین]] است [[خاتم النبیین]] بگوییم، باید همه [[پیامبران الهی]] را به جز [[حضرت آدم]] را، [[خاتم النبیین]] توصیف کنیم؛ زیرا هر [[پیامبری]]، [[پیامبر]] قبلی را که از طرف [[خدا]] آمده است، [[تصدیق]] کرده است، در حالی که اطلاق این کلمه در هیچ کتابی درباره هیچ پیامبری جز [[پیامبر اسلام]]{{صل}} دیده نشده است و همین مطلب بطلان ادعای یادشده را آشکار میکند. | |||
#بر فرض که واژه «خاتم» به معنای [[حقیقی]] (که پایان شیء است) به کار نرفته باشد و از آن معنای مجازی [[اراده]] شده باشد؛ در عین حال مدعای مزبور درست نیست؛ زیرا هرگز دیده نشده است که «خاتم» را مجازاً بر [[انسانی]] اطلاق و از آن معنای «[[زینت]]» یا «تصدیق کننده» اراده کنند؛ چون بدیهی است که اگر کسی بخواهد لفظی را در غیر معنای حقیقی آن به کار برد، اولاً باید در معنای رایج و متعارف آن باشد یا لااقل مورد پسند ذوق [[سلیم]] باشد و اینجا هیچ کدام رعایت نشده است و ثانیاً برای استعمال در غیر معنای رایج باید قرینه و نشانهای باشد که شنونده و خواننده به مقصود نویسنده پی برد و در اینجا هیچ قرینه و نشانهای در کار نیست. | |||
اگر گفته شود که «خاتم» در این [[آیه]] بر پیامبر اطلاق گردیده، و از آن معنای «[[انگشتر]]» اراده شده است و این معنا یک معنای رایج و متعارف برای آن به شمار میآید و با آیه مزبور [[ختم نبوت]] و پایان [[رسالت]] به [[اثبات]] نمیرسد، باید گفت که هر چند واژه «خاتم» مجازاً به معنای «انگشتر» به کار رفته و [[زمخشری]] نیز به آن اشاره کرده است، اما این مطلب مدعای مستشکل را به اثبات نمیرساند؛ زیرا اولاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» مجاز است و در جایی که معنای حقیقی امکان پذیر باشد، نوبت به مجاز نمیرسد و در آیه مورد بحث نه تنها معنای حقیقی امکان پذیر است، بلکه جز معنای حقیقی، معنای دیگری مورد ندارد. | |||
ثانیاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» فی نفسه مشکلی ندارد، ولی این استعمال در [[آیه]] مزبور با ذوق [[سلیم]] [[سازش]] ندارد؛ زیرا تعبیر «[[انگشتر]]» نسبت به [[پیامبر اسلام]]{{صل}} تعبیر نادرستی است و نمیتوان گفت: «پیامبر اسلام انگشتر [[پیامبران]] است». | |||
ثالثاً «انگشتر» حیثیتهای مختلفی دارد؛ جهت [[زینت]] در آن وجود دارد و وسیله ختم و مهر نیز بوده است. استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» از جهت زینت بودن آن نیست؛ زیرا این معنا هیچ گونه سنخیتی با معنای اصلی آنکه «پایان» باشد، ندارد تا مجازاً در آن به کار رود. پس استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» بدین جهت است که در سابق غالباً مهر اشخاص روی انگشتر آنها بوده و به وسیله انگشتر خود، [[نامهها]] را مهر میکردند. به همین دلیل در حالات [[پیامبر]]{{صل}} آمده است که نقش «انگشتر» [[پیامبر خاتم]] «محمد [[رسول الله]]{{صل}}» بوده است<ref>{{متن حدیث|كَانَ نَقْشُ خَاتَمِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٌ{{صل}}}}؛ (محمد بن یعقوب کلینی، الفروع من الکافی، ج۶، ص۴۷۳).</ref> و در برخی [[روایات]] نقش [[انگشتر پیامبر]] [[اسلام]]{{صل}} را {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}}} معرفی کردهاند<ref>{{متن حدیث|انّ نقش خاتم النبيّ{{صل}} كان «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}»}}؛ (شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۵۵۶).</ref>. | |||
پس بر فرض که همه سخنان گذشته را نادیده گرفته، بگوییم «خاتم» بر پیامبر اطلاق شده و از آن معنای «انگشتر» [[اراده]] شده است، چارهای نیست جز اینکه او را باید انگشتری به شمار آورد که سلسله [[انبیا]] به وسیله او مهر خورده و نامههای پیامبران به او پایان یافته است.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسشهای نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسشهای نو ج۱]] ص ۶۲.</ref>. | |||
===[[شبهه]] سوم و پاسخ آن=== | |||
برخی دیگر «[[خاتم النبیین]]» را در معنای [[حقیقی]] آن به کار بردهاند، اما دلیل [[خاتمیت]] را از طریق دیگر زیر سؤال بردهاند و آن اینکه همانگونه که پیامبر{{صل}} فرمود: «من اولین [[انسان]] و نخستین پیامبر هستم» میتواند بگوید که «من آخرین انسان و [[آخرین پیامبر]] هستم» عین عبارت چنین است: | |||
چه مقدار از [[نفوس]] که به سبب عدم [[بلوغ]] به این مطلب، به ذکر «خاتم النبیین» محتجب شده، از جمیع فیوضات محجوب و ممنوع شدهاند؛ با اینکه خود آن حضرت فرمود: {{متن حدیث|أَمَّا النَّبِيُّونَ فَأَنَا}}. و همچنین فرمود: «منم [[آدم]]، نوح، [[موسی]] و [[عیسی]]» چنان که ذکر شد، بعد از آنکه بر آن [[جمال]] [[ازلی]] [[[پیامبر اسلام]]] صادق میآید، با اینکه فرمود: «منم آدم اول» همین قسم صادق میآید که بفرمایند: «منم آدم آخر»، همچنان که بدء [[انبیا]] را که آدم باشد، به خود نسبت دادهاند، همین قسم ختم انبیا هم به آن [[جمال الهی]] نسبت داده میشود و این بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النبیین بر آن صادق است، همان قسم ختم النبیین صادق آید<ref>میرزا حسین علی بها، ایقان، ص۱۳۶.</ref>. | |||
پاسخ: بطلان مطالب یاد شده ناگفته پیداست؛ زیرا در [[قرآن کریم]] تصریح شده است که محمد{{صل}} «[[خاتم النبیین]]» است، ولی در سراسر [[قرآن]] هرگز پیامبر اسلام{{صل}} نخستین [[پیامبر]] معرفی نشده است، بلکه برعکس، در [[قرآن مجید]] اشاره شده است که محمد{{صل}} نخستین [[پیامبری]] نیست که برای [[هدایت]] [[خلق]] فرستاده شده است؛ چنان که میفرماید: «من پیامبر نوظهوری نیستم»<ref>{{متن قرآن|قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ}} «بگو من در میان پیامبران، نوپدید نیستم» سوره احقاف، آیه ۹.</ref>. | |||
در کتب [[روایی]] نیز دیده نشده است که پیامبر اسلام{{صل}} فرموده باشد: من نخستین کسی هستم که از سوی [[خدا]] برانگیخته شدهام، بلکه همانگونه که در بحثهای قبلی ذکر شد، در آثار فراوانی، پیامبر{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|أَنَا آخِرُ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ}}<ref>محمد بن یزید بن ماجه، سنن ابن ماجه، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، ج۲، ص۱۳۵۹.</ref>، {{متن حدیث|أَنَا خَاتَمُ النَّبِيِّينَ لَا نَبِيَّ بَعْدِي}}<ref>محمد بن عبدالله بن عزئی مالکی، عارضة الأحوذی فی شرح صحیح الترمذی، با حواشی شیخ جمال مرعشلی، ج۵، ص۴۷، حدیث ۲۲۱۹.</ref>. | |||
البته ممکن است گفته شود که پیامبر اولین مخلوق است؛ به این معنا که [[روح]] وی به لحاظ [[سبق]] [[آفرینش]]، اولین صادر و نخستین ظاهر به حساب میآید و سایر [[عالم هستی]] پس از او به وسیله او پدید آمدهاند، اما هیچگاه نمیتوان گفت او [[اولین پیامبر]] و نخستین فرستاده [[خداوند]] است؛ چنانکه در برخی [[احادیث]] نیز آمده است که [[پیامبر]]{{صل}} فرمودند: «من از لحاظ [[آفرینش]] اولم و از حیث [[نبوت]] و [[بعثت]]، پایان بخش»<ref>{{متن حدیث|أَنَا أَوَّلُ الْأَنْبِيَاءِ خَلْقاً وَ آخِرُهُمْ بَعْثاً}}؛ (عبد علی عروسی، الحویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۶، ص۵۹).</ref>.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسشهای نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسشهای نو ج۱]] ص ۶۵.</ref>. | |||
===[[شبهه]] چهارم و پاسخ آن=== | |||
برخی از طریق دیگر [[خاتمیت]] را مورد [[انکار]] قرار داده و دلیل آن را مخدوش اعلام کردهاند و آن اینکه مهمترین دلیل بر [[خاتمیت پیامبر اسلام]] [[آیه]] چهل [[سوره احزاب]] است، ولی این مطلب درست نیست؛ زیرا خود [[پیامبر اسلام]]{{صل}} که بر تمام زوایای [[قرآن کریم]] [[آگاه]] بوده و از ظاهر و [[باطن]] آن اطلاع دقیق داشتهاند، نه تنها از این آیه خاتمیت را استفاده نکردهاند، بلکه ظاهر گفتارشان این مطلب را میرساند که نبوت بعد از او نیز استمرار دارد. | |||
دلیل این مدعا این است که آیه مزبور در [[سال پنجم هجری]] نازل شده است و در [[سال دهم هجری]] ابراهیم، پسر پیامبر{{صل}} [[رحلت]] کرده است و پیامبر{{صل}} بعد از فوت ابراهیم فرمود: اگر ابراهیم زنده میماند، پیامبر میشد و نبوت و [[رسالت]] به وسیله او استمرار مییافت<ref>{{متن حدیث|لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً}}؛ (علی بن حسن بن العساکر، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، ج۳، ص۱۳۹).</ref>. این مطلب بیانگر آن است که پیامبر{{صل}} از آیه یاد شده [[انقطاع]] و [[ختم رسالت]] را استفاده نکرده است؛ و گرنه معنا نداشت که در صورت زنده ماندن ابراهیم، [[پیامبری]] استمرار یابد! بلکه از گفتار وی استفاده میشود که اگر ابراهیم زنده میماند، نبوت به وسیله او استمرار مییافت<ref>جلال الدین شمس احمدی، توضیح المرام فی الرد علی علماء حمص و طرابلس، طبق نقل شیخ سلیمان ظاهر عاملی، دفع اوهام «توضیح المرام» فی الرد علی القادیانیة، تحقیق سید محمد حسن طالقانی، ص۱۸۵.</ref> و حال که او از [[دنیا]] رفته است، این امر به وسیله کسی دیگر ادامه خواهد داشت. | |||
پاسخ: باید گفت که مطالب یاد شده از جهات متعدد مردود است؛ زیرا اولاً در این که [[حدیثی]] با این لفظ وارد شده باشد، جای [[تأمل]] است؛ چون بر اساس برخی [[روایات]]، [[حدیث]] مزبور چنین نقل شده است: «اگر ابراهیم زنده میماند، [[جزیه]] را از همه [[مردم]] [[قبطی]] بر میداشت»<ref>{{عربی|لو عاش إبراهيم لوضعت الجزية عن كل قبطي}}؛ (محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۴۴).</ref>. | |||
بر اساس برخی دیگر از روایات، حدیث یاد شده چنین آمده است: «اگر بعد از [[حضرت محمد]]{{صل}} [[پیامبری]] میبود، پسر او - ابراهیم - زنده میماند، لکن بعد از وی پیامبری نیست»<ref>{{متن حدیث|حدثنا إسماعيل قلت لابن أوفي: رأيت ابن النبي؛ قال: مات صغيراً. و لو قضى أن يكون بعد محمد{{صل}} نبي عاش ابنه و لكن لا نبي بعده}}؛ (محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح البخاری، ج۷-۹، کتاب الادب، باب ۶۳۱، ص۳۸۰).</ref>. | |||
[[نووی]]، دانشمند بزرگ [[قرن هفتم هجری]] میگوید: این مطلب که اگر ابراهیم زنده میبود، [[پیامبر]] میشد، هرگز از پیامبر{{صل}} صادر نشده است؛ زیرا این مطلب [[باطل]] و [[غیبگویی]] جسورانه و گزافگویی بیاساس محسوب گردیده و روی آوردن به بزرگترین لغزشهاست<ref>{{عربی|و أما ما روي عن بعض المتقدمين: {{متن حدیث|لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً}} فباطل و جسارة على الكلام في المغيبات و مجارفة و هجوم على عظيم من الزلات}}؛ (محی الدین بن شرف نووی، تهذیب الاسماء و اللغات، ج۱، ص۱۰۳).</ref> و صدور چنین مطلبی از پیامبر{{صل}} امکان پذیر نیست. | |||
ثانیاً، بر فرض که انتساب حدیث یاد شده به پیامبر{{صل}} درست باشد، چنان که [[ابن حجر]] نیز بر آن پافشاری کرده است<ref>احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، تصحیح و تنقیح عبدالعزیز عبدالله ابن باز و محمد فؤاد عبدالباقی، ج۱۰، ص۷۰۸.</ref>، هیچ مشکلی در [[خاتمیت پیامبر اسلام]]{{صل}} پدید نمیآید و اشکال یاد شده از اساس باطل است؛ زیرا قضیه شرطیه در صورتی که لزومیه باشد، تنها بیانگر ملازمه بین مقدم و [[تالی]] است و هیچگاه از [[صحت]] مقدم و تالی حکایت نمیکند، بلکه بر فرض بطلان و [[امتناع]] مقدم و [[تالی]] نیز قضیه شرطیه صادق است؛ مثلاً در {{متن قرآن|لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا}}<ref>«اگر در آن دو (- آسمان و زمین) جز خداوند خدایانی میبودند، هر دو تباه میشدند» سوره انبیاء، آیه ۲۲.</ref> در عین حال که مقدم و تالی ممتنع و محال است، ولی شرطیه مزبور درست است و در [[صحت]] آن هیچ خدشهای نمیتوان کرد. بنابراین میتوان گفت در عین حال که زنده ماندن ابراهیم و [[استمرار نبوت]] بعد از [[پیامبر اسلام]]{{صل}} امکان پذیر نبوده است<ref>مراد از امکان، در اینجا امکان وقوعی است؛ والا در امکان ذاتی آن تردیدی نیست.</ref>، اما در صحت قضیه شرطیه و [[حدیث]] مزبور هیچ مشکلی پیش نمیآید؛ چنان که قضیه شرطیه در [[آیه]] یاد شده هیچ مشکلی ندارد.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسشهای نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسشهای نو ج۱]] ص ۶۶.</ref>. | |||
== منابع == | == منابع == | ||