ام معبد خزاعیه در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

پیامبر(ص) در مسیر راه به خیمه ام‌معبد رسید. همراهان از آن زن خوراکی خواستند. آن زن گفت: هم‌اکنون چیزی در اینجا ندارم. رسول خدا(ص) در کنار خیمه گوسفندی را دید که به سبب ناتوانی‌اش از گله بازمانده بود. فرمود: آیا اجازه می‌‌دهی که این گوسفند را بدوشم؟ گفت: آری، ولی در پستان شیری ندارد. پیامبر دستش را بر پشت گوسفند کشید و بلافاصله چاق گردید، و دوباره دست بر پشت او مالید، پستان‌هایش پر از شیر شد، آن‌گاه فرمود: ای ام‌معبد! ظرفی که شیر در آن می‌دوشی بیاور. بعد همه از آن شیر نوشیدند تا سیر شدند. وقتی ام‌معبد آن معجزه را مشاهده کرد گفت: ای نیکو صورت! فرزندی هفت ساله دارم که همانند قطعه گوشتی است و توان حرف زدن و ایستادن ندارد؛ پس او را به نزد پیامبر آورد؛ پیامبر خرمایی را برگرفت، آن را در دهان جوید و در دهان او گذاشت و بی‌درنگ آن طفل به پاخاست و راه رفت و سخن گفت. پیامبر هسته آن خرما را در زمین کاشت و در همان حال سبز گردید و خرمای تازه بیرون آورد. آن درخت در زمستان و تابستان چنین بود. آن‌گاه به اطراف توجه نمود و همه جا سرسبز و چراگاه گردید، سپس پیامبر از آنجا کوچ کرد.

هنگامی که پیامبر از دنیا رفت آن درخت همچنان سبز بود، ولی خرما نمی‌داد؛ و وقتی علی(ع) شهید شد، سبزی آن نیز دگرگون گشت؛ و آن‌گاه که حسین(ع) به شهادت رسید، از آن خون جاری شد و خشکید. ابو معبد هنگام بازگشت از صحرا آن حالت را دید و از علت آن پرسش کرد. ام‌معبد گفت: مردی از قریش با چنین ویژگی‌ها و اوصاف[۱] به این جا آمد که این معجزات را از او مشاهده کردم. شوهرش ابومعبد به او گفت: این مرد همان صاحب اهل مدینه است که انتظارش را می‌کشند. به خدا سوگند، تردیدی ندارم که او در گفته‌اش که رسول خدا است راستگو می‌‌باشد و او جز از طرف خدا نیست؛ سپس تصمیم گرفت نزد رسول خدا برود. بعد او و اهلش به پیامبر ایمان آوردند[۲]. زمخشری در ربیع‌الابرار از ام‌معبد نقل کرده است که: رسول خدا در خیمه ما از خواب برخاست و آب‌طلبید؛ آن‌گاه دستان مبارکش را شست‌و‌شو داد، آب را مضمضه کرد و در کنار خیمه ریخت و در آن نقطه درختی با شاخه‌های فراوان سبز گردید و میوه داد. آن درخت بوی عنبر می‌داد و طعمی شیرین داشت. هر کس از میوه آن می‌خورد، در حالی که گرسنه بود سیر می‌شد، اگر تشنه بود سیراب می‌گشت، هر بیماری از آن می‌خورد صحت می‌یافت و آن را «مبارکه»» نام نهادیم. روزی از روزها میوه‌های آن ریخت و برگ‌های آن زرد گردید، ما هراسان شدیم و مدتی نگذشت که خبر وفات رسول خدا به ما رسید[۳].

قریش نمی‌دانستند که پیامبر به کدام طرف رفته است تا اینکه از طرف پایین مکه از شخصی که گویا از پریان بود و دیده نمی‌شد، این اشعار را شنیدند: جَزَى اللّٰهُ رَبُّ النَّاسِ خَيْرَ جَزَائِهِ *** رَفِيقَيْنِ حَلَّا خَيْمَتَيْ أَمِّ مَعْبَدِ هُمَا نَزَلَا بِالْبِرِّ و ارْتَحَلَا بِهِ *** فَقَدْ فَازَ مَنْ أَمْسَى رَفِيقَ مُحَمَّدِ[۴] اسماء می‌گوید وقتی این اشعار را شنیدیم، دانستیم که رسول خدا به طرف مدینه رفته است. ابن اسحاق گوید: آنان چهار نفر بودند: رسول خدا(ص)، ابوبکر، عامر بن فهیره و عبدالله بن ارقط یا اریقط که در آن روز مشرک بود[۵].[۶]

منابع

پانویس

  1. در شمایل و اوصاف پیامبر خواهد آمد که از کسانی که هیئت و اوصاف پیامبر را بیان کرده‌اند، ام‌معبد خزاعیه است.
  2. بحارالأنوار، ج۱۹، ص۷۶.
  3. سیره حلبیه، ج۲، ص۵۴.
  4. طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۲۹. خدا جزا دهد بهترین پاداش را؛ به آن دو رفیق که بر خیمه ام‌معبد وارد شدند؛ آنان بر بیابان نازل و سپس حرکت کردند؛ پس رستگار شد کسی رفیق محمد است.
  5. البدایه و النهایه، ج۳، ص۲۳۱.
  6. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۱۰۲.