حکومت عباسیان: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۹٬۹۵۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۲
(تغییرمسیر به عباسیان حذف شد)
برچسب‌ها: تغییرمسیر حذف شد پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۳۷: خط ۳۷:
گفتند: ما آن شخص ([[ابوالعباس سفاح]]) را دیدیم ولی تو [[ابراهیم]] را نام بردی، و این ابراهیم است.
گفتند: ما آن شخص ([[ابوالعباس سفاح]]) را دیدیم ولی تو [[ابراهیم]] را نام بردی، و این ابراهیم است.
پس دستور داد او را [[زندانی]] کردند و فرستادگان خود را برای جستجوی [[ابوالعباس]] اعزام کرد ولی او را ندیدند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۰.</ref>
پس دستور داد او را [[زندانی]] کردند و فرستادگان خود را برای جستجوی [[ابوالعباس]] اعزام کرد ولی او را ندیدند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۰.</ref>
==حرکت به سوی [[کوفه]]==
هنگامی که ابراهیم توسط مأموران مروان دستگیر شد به [[اهل بیت]] خود گفت: من کشته می‌شوم، و به آنان امر کرد که به سوی کوفه نزد برادرش ابوالعباس [[عبدالله بن محمد]] بروند و از او [[اطاعت]] کنند، و به [[ابو العباس]] [[وصیت]] کرد و او را [[جانشین]] خود قرار داد.
ابوالعباس با اهل بیت خود که از آن جمله برادرش [[ابو جعفر منصور]] وعبدالوهاب و محمد و دو فرزند برادرش ابراهیم بودند و عموهایش [[داود]] و [[عیسی]] و [[صالح]] و اسماعیل و عبدالله و عبدالصمد فرزندان [[علی بن عبدالله بن عباس]] و پسر عمویش داود و [[برادر]] زاده‌اش [[عیسی بن موسی بن محمد بن علی]] و [[یحیی بن جعفر بن تمام بن عباس]] راهی کوفه شدند، آنان در ماه صفر وارد کوفه گردیدند و پیروانشان که [[اهل]] [[خراسان]] بودند در بیرون کوفه در «حمام اعین»<ref>موضعی در کوفه‌است و منسوب به اعین مولای سعدبن‌ابی وقاص می‌باشد. (معجم البلدان، ج۱، ص۲۹۹)</ref> [[اجتماع]] کرده بودند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۲.</ref>
==[[عباسیان]] در کوفه==
او [[خاندان]] عباس را در [[خانه]] [[ولید بن سعد]] که از [[موالیان]] [[بنی‌هاشم]] بود، جای داد و تا چهل شب امر آنان را از همه [[فرماندهان]] و [[پیروان]] [[کتمان]] نمود؛ و همان گونه که پیش از این یادآور شدیم او می‌خواست که امر [[خلافت]] را از عباسیان به خاندان [[ابو طالب]] منتقل کند.
وقتی خبر [[مرگ]] [[ابراهیم امام]] به [[ابوسلمه]] رسید، ابوالجهم از او سؤال کرد: پس [[امام]] چه کرد؟
گفت: هنوز نیامده است.
چون [[اصرار]] کرد ابوسلمه گفت: اکنون وقت خروج او نیست زیرا واسط هنوز فتح نشده است.
و هرگاه از [[ابو سلمه]] در باره [[امام]] پرسیده می‌شد، می‌گفت: [[شتاب]] نکنید.
تا اینکه ابو [[حمید]] از «حمام اعین» به سوی [[کناسه]] آمد و در میان راه [[خادم]] [[ابراهیم امام]] را دید که او را خوارزمی می‌گفتند و او را [[شناخت]]، پس به او گفت: ابراهیم امام چه کرد؟ گفت: [[مروان]] او را کشت و به برادرش [[ابو العباس]] [[وصیت]] کرد و او را [[جانشین]] خود قرار داد که اکنون او و خاندانش به [[کوفه]] آمده‌اند.
ابو حمید گفت: مرا نزد آنها ببر.
گفت: فردا در همین مکان باش.
پس ابو حمید نزد ابو الجهم بازگشت و او را از جریان باخبر کرد.
فردای آن [[روز]] ابو حمید به همان مکان رفت و به همراه آن خادم نزد ابو العباس رفتند.
أبو حمید سؤال کرد: کدام یک از شما [[خلیفه]] است؟
[[داود بن علی]] به [[ابوالعباس]] اشاره کرد و گفت: این خلیفه شما می‌باشد.
پس به او به عنوان خلیفه [[سلام]] کردند و دست و پای او را بوسیدند و به سبب کشته شدن برادرش به او [[تسلیت]] گفتند.
پس [[فرماندهان]] [[تصمیم]] گرفتند که امام ([[سفاح]]) را [[ملاقات]] کنند.
چون این خبر به [[ابوسلمه]] رسید از آمدن فرماندهان به کوفه سؤال کرد، گفتند: برای حاجتی به کوفه آمدیم.
پس فرماندهان نزد ابوالعباس رفتند و بر او به [[خلافت]] سلام کردند و به او به سبب [[قتل]] برادرش [[ابراهیم]] تسلیت گفتند. وقتی که آنان نزد ابو العباس بودند به آنان خبر دادند که ابوسلمه می‌آید، [[ابوجهم]] گفت: تنها به او اجازه ورود دهید.
ابو سلمه وارد شد و بر ابوالعباس به خلافت سلام کرد.
[[ابوحمید]] که از [[رفتار]] ابوسلمه ناراحت شده بود او را [[سرزنش]] کرد، سفاح او را آرام کرد و به ابوسلمه دستور داد که به [[لشکرگاه]] بازگردد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۱۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۳.</ref>
==[[خطبه]] سفاح==
[[روز جمعه]] دوازدهم ماه [[ربیع الاول]] [[مردم]] [[سلاح]] پوشیده و خود را آماده کردند و سفّاح بر مرکبی سوار شده و با [[اهل]] بیتش وارد [[دارالاماره]] گردید؛ آنگاه به [[مسجد]] آمد و [[خطبه]] خواند و با [[مردم]] [[نماز]] گزارد و بر [[منبر]] رفت و مردم به عنوان [[خلافت]] با او [[بیعت]] کردند؛ پس در بالای منبر ایستاد و عمویش [[داود بن علی]] [[پایین‌تر]] از او ایستاد و [[ابو العباس سفاح]] شروع به سخن کرد و گفت:
خدای را [[سپاس]] که [[اسلام]] را برگزید و آن را به وسیله ما [[تأیید]] کرد، و ما را به [[خویشاوندی]] [[رسول خدا]]{{صل}} ان اختصاص داد، و ما از شجره او هستیم و [[خداوند]] فضل و [[برتری]] ما را به مردم اعلام کرد و [[حق]] ما را بر آنها [[واجب]] گردانید، ولی عده‌ای از [[گمراهان]] [[تصور]] می‌کنند که دیگران از ما سزاوارتر به خلافت هستند. ای مردم! خداوند به وسیله ما مردم را پس از [[گمراهی]] [[هدایت]] کرد، [[فرزندان]] [[حرب]] و [[مروان]] خلافت را [[غصب]] کرده و [[ستم]] کردند و خداوند به وسیله ما از آنان [[انتقام]] گرفت و [[حقّ]] ما را به ما برگرداند، و من امیدوارم که ستمی به شما نشود از جایی که خیر به شما می‌رسد.
ای [[اهل کوفه]]! شما محل [[محبت]] ما هستید و من [[حقوق]] شما را صد درهم اضافه کردم، پس آماده و مهیّا شوید؛ من سفّاح ام که [[مباح]] کنم و آن کسی هستم که [[خونخواهی]] کرده و [[دشمنان]] را هلاک گردانم.
و چون [[بیمار]] بود، نشست، و عموی او [[داود]] برخاست و خطبه را ادامه داد و گفت:
به [[خدا]] [[سوگند]] ما به پاخاستیم تا [[مالی]] را گرد آوریم و یا قصری را بسازیم، بلکه [[قیام]] کردیم زیرا حق ما را غصب کردند به آنچه با فرزند عموی ما نمودند.
ای اهل کوفه! ما همچنان [[مظلوم]] بودیم تا اینکه خداوند به وسیله [[شیعیان]] ما از [[اهل]] [[خراسان]] حقّ ما را [[احیا]] کرد و [[دولت ما]] را روی کار آورد و [[خلیفه]] را از [[خاندان هاشم]] قرار داد؛ و بدانید که پس از رسول خدا{{صل}} خلیفه‌ای بر [[منبر]] شما بالا نرفته مگر [[امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب]]{{ع}} و [[امیرالمؤمنین]] [[عبدالله بن محمد]] - و با دست خود به او العباس [[سفاح]] اشاره کرد-<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۱۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۴.</ref>
==[[قتل]] [[مروان بن محمد]]==
هنگامی که [[مردم]] با [[ابو العباس سفاح]] [[بیعت]] کردند، او عموی خود [[داود بن علی]] را در [[کوفه]] [[جانشین]] خود قرار داد و به «حمام اعین» نزد [[سپاه]] [[ابوسلمه]] رفت و در حجره او وارد شد و [[حاجب]] او عبدالله بن بسام بود.
او عموی خود [[عبدالله بن علی]] را به کمک [[ابو عون بن یزید]] به «[[شهر]] [[زور]]»<ref>«شهر زور» به منطقه گسترده‌ای گفته می‌شود میان اربل و همدان که منطقه کوهستانی است و تمام مردم آن از اکراد هستند، و به شهری در میان صحرا که دارای دیواری است و در کنار آن کوهی به نام شعران است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۲۲)</ref> فرستاد، و [[برادر]] زاده خود [[عیسی بن موسی]] را به سوی حسن بن قحطبه روانه کرد که [[ابن هبیره]] را در واسط محاصره کرده بود، و [[یحیی بن جعفر]] را به سوی [[مدائن]] فرستاد، و [[عثمان بن عروه]] را راهی [[اهواز]] کرد.
[[ابوالعباس سفاح]] چند ماه در [[لشکرگاه]] ماند و آنگاه به شهر «هاشمیه» بازگشت و در قصر مستقر گردید.
مروان بن محمد از «حران» به «زاب» رفت و خندقی را حفر کرد و با سپاه یکصد و بیست هزار نفری در آنجا مستقر شد.
ابو عون هم به «شهر زور» رفت و [[عثمان بن سفیان]] را به قتل رساند و در ناحیه [[موصل]] استقرار یافت، سپس به زاب رفت.
ابوسلمه سه هزار نفر را به کمک ابو عون اعزام نمود.
ابو العباس سفاح نیز عبدالله بن علی را نزد ابو عون فرستاد، که چون به سپاه ابو عون رسید ابو عون از [[خیمه]] خود بیرون آمد و [[فرماندهی]] را به عبداللّه بن علی واگذار کرد.
دومین [[روز]] از ماه [[جمادی الثانی]] [[سال]] ۱۳۲ بود که عبدالله بن علی برای [[جنگ]] با [[مروان]] [[عیینة بن موسی]] را با پنج هزار نفر فرستاد که تا شامگاه با [[سپاه]] مروان جنگید و نزد [[عبدالله بن علی]] بازگشت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۵.</ref>
==[[ماجرای مخارق]]==
صبح [[روز]] بعد وقتی مروان خواست از پل عبور کند وزیرانش او را از این کار [[نهی]] کردند، او نپذیرفت و فرزند خود عبدالله را فرستاد و [[پایین‌تر]] از سپاه عبدالله بن علی فرود آمد، عبدالله بن علی چهار هزار نفر را با [[مخارق]] برای جنگ با عبدالله بن مروان فرستاد؛ پسر مروان هم [[ولید بن معاویه]] را برای مقابله با او روانه نمود.
وقتی دو سپاه با یکدیگر جنگیدند، سپاه مخارق [[شکست]] خورد و خودِ او [[ایستادگی]] کرد تا اینکه با گروهی [[اسیر]] شد، سپس او را به همراه سرهای کشته‌ها نزد مروان فرستادند.
مروان گفت: یکی از [[اسیران]] را نزد من بیاورید.
مخارق را بردند و او مردی [[ضعیف]] بود. مروان به او گفت: تو مخارق هستی؟
گفت: نه، من بنده‌ای از [[بندگان]] [[اهل]] این سپاه می‌باشم.
گفت: آیا مخارق را می‌شناسی؟
گفت: آری.
گفت: نگاه کن آیا او را در میان این سرها می‌بینی؟
مخارق به آن سرها نظر کرد و گفت: این سر مخارق است.
پس مروان او را [[آزاد]] کرد.
هنگامی که مخارق به سرها می‌نگریست مردی با مروان بود و او مخارق را نمی‌شناخت گفت: [[خدا]] [[ابو مسلم]] را [[لعنت]] کند که این گروه را به سوی ما فرستاده است تا ما با آنان [[مقاتله]] کنیم.
و گفته شده است که: وقتی مخارق به سرها نگاه کرد گفت: من سر او را در میان سرها نمی‌بینم و [[گمان]] می‌کنم که او رفته است؛ پس او را رها کردند.
هنگامی که عبدالله بن علی شنید سپاه مخارق شکست خورده است، عده‌ای را فرستاد تا نگذارند شکست خورندگان به سپاهش بپیوندند و سبب [[سستی]] سپاه او شوند.
ابو [[عون]] به او گفت: پیش از اطلاع [[مردم]] از شکست سپاه مخارق، جنگ با مروان را آغاز کن تا باعث سستی مردم نگردد.
عبدالله بن علی در میان [[سپاه]] خود ندا کرد و [[سلاح]] پوشید و برای [[جنگ]] آماده گردید و محمد بن صول را به جای خود قرار داد، و خود با سپاه بیست هزار نفری - و گفته شده است [[دوازده]] هزار نفری و اقوال دیگری نیز هست- به سوی [[مروان]] حرکت کرد و [[میمنه]] خود را به ابو [[عون]] داد.
چون دو سپاه برابر هم صف کشیدند، مروان به [[عبدالعزیز]] پسر [[عمر بن عبدالعزیز]] گفت: اگر [[ظهر]] گذشت و با ما جنگ را آغاز نکردند، ما پیروزیم؛ و اگر پیش از ظهر جنگ را شروع کردند، {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}.
پس مروان کسی را نزد عبدالله فرستاد که جنگ را تا بعد از ظهر به تأخیر اندازد، عبدالله گفت: ظهر فرا نرسد مگر اینکه با سپاه بر او بتازم.
مروان به [[شامیان]] گفت: [[صبر]] کنید، ما آغاز نمی‌کنیم؛ و به [[خورشید]] نظر می‌کرد که چه وقت ظهر می‌شود.
ولید بن معاویه که داماد مروان بود [[حمله]] کرد و پیش از ظهر جنگ را شروع کرد؛ [[عبدالله بن علی]] هم دستور داد که سپاه پیاده شوند و بر سر زانو نشسته و نیزه‌ها را برای مقابله با سپاه مروان آماده کنند.
[[مردم]] [[شام]] عقب نشینی کردند، و عبدالله بن علی پیاده می‌رفت و می‌گفت: خدایا! تا پا چه زمانی در راه تو کشته شویم؟ و فریاد زد: ای [[اهل]] [[خراسان]]! [[خون]] [[ابراهیم]] را [[طلب]] کنید.
و جنگ میان آنان آغاز شد.
مروان به [[قبیله]] [[قضاعه]] گفت: پیاده شوید.
گفتند: به قبیله [[بنی سلیم]] بگو پیاده شوند.
مروان نزد یکی دیگر از [[قبایل]] شام فرستاد و دستور داد که حمله کنند.
آنان گفتند: به [[قبیله بنی عامر]] بگو تا حمله نمایند.
نزد قبیله سَکون فرستاد که: حمله کنید، آنان گفتند: به قبیلة [[غطفان]] بگو حمله کنند.
به [[فرمانده سپاه]] خود گفت: پیاده شو، گفت: من خود را [[هدف]] [[دشمن]] قرار نمی‌دهم.
گفت: تو را [[مجازات]] خواهم کرد. گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] من نیز دوست دارم اگر [[قدرت]] داشته باشی.
به هر حال هر تدبیری که [[مروان]] در آن [[روز]] کرد، نتیجه نداد. پس امر کرد [[اموال]] را بیرون آوردند، و به [[مردم]] گفت: [[استقامت]] کنید و [[جنگ]] نمایید که این اموال برای شما است.
گروهی از مردم به آن [[مال]] [[حمله]] کرده و از آن برداشتند، چون به مروان خبر دادند فرزندش عبدالله را به انتهای [[سپاه]] فرستاد و به او گفت: هرکس از این اموال برداشته او را به [[قتل]] برسان و آنان را از گرفتن اموال بازدار.
[[عبدالله بن علی]] با [[پرچم]] و [[اصحاب]] خود روی آورد و مردم فریاد می‌زدند: فرار فرار؛ پس سپاه مروان منهزم شده و فرار کرد و [[سپاه شام]] نیز فرار کردند و پل جدا گردید و تعداد کسانی از سپاه شام که در آب [[غرق]] شدند بیشتر از کشته‌ها بود. و از جمله غرق شدگان [[ابراهیم بن ولید بن عبدالملک]] بود.
[[سعید بن هشام بن عبدالملک]] نیز در این جنگ کشته شد؛ و گفته شده است که عبدالله او را در [[شام]] کشت.
عبدالله بن علی پس از [[شکست]] دادن مروان هفت روز در آنجا با سپاه خود ماند و هر چه [[سلاح]] و اموال در سپاه مروان بود، به [[غنیمت]] گرفتند. آنگاه به [[سفاح]] [[نامه]] نوشته و خبر [[پیروزی بر دشمن]] را برای او فرستاد.
هنگامی که خبر به سفاح رسید دو رکعت [[نماز]] خواند و دستور داد به هر کس که در آن جنگ شرکت کرده پانصد دینار بدهند و [[حقوق]] آنان را اضافه کرد.
شکست مروان در «زاب»<ref>«زاب» بین موصل و اربل واقع شده است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۶۵۲) </ref> روز [[شنبه]] یازدهمین شب [[جمادی]] الاخر رخ داد، و [[یحیی بن معاویة بن هشام بن عبدالملک]] نیز با او بود که کشته شد (او [[برادر]] [[عبدالرحمن]] است که به [[اندلس]] رفت و در آنجا [[حکومت]] تشکیل داد).
عبدالله بن علی در هنگام جنگ [[جوانی]] را دید که نشان بزرگی از او هویدا بود، ندا کرد که: تو را [[امان]] دادم اگر چه [[مروان بن محمد]] باشی.
او گفت: اگر نباشم، کمتر از او نیستم.
عبدالله گفت: تو را امان دادم هر کس که خواهی باش.
او نپذیرفت و [[جنگ]] کرد تا کشته شد، پس از کشته شدنش دانستند که او [[مسلمة بن عبدالملک]] بوده است<ref>کامل ابن اثیر، ج۲، ص۴۱۷-۴۲۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۲۶.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۸۲٬۱۶۱

ویرایش