جز
وظیفهٔ شمارهٔ ۵، قسمت دوم
HeydariBot (بحث | مشارکتها) جز (وظیفهٔ شمارهٔ ۵) |
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
}} | }} | ||
== مقدمه== | == مقدمه == | ||
*مرحله [[دعوت علنی]] [[مردم]] به [[دین اسلام]] از سختترین و دشوارترین مراحل [[دعوت الهی]] [[پیامبر]]{{صل}} به شمار میآید. [[رسول خدا]]{{صل}}، با پشت سر گذاشتن [[تبلیغ]] پنهانی و فراهم آوردن زمینههای [[دعوت علنی]]، آشکارا به [[تبلیغ]] [[دین اسلام]]، [[همت]] گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختیهای بسیاری به [[جان]] خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و [[استوار]] به راهش، ادامه داد تا اینکه [[دین]] آسمانیاش رفتهرفته همه جا را فرا گرفت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳.</ref>. | * مرحله [[دعوت علنی]] [[مردم]] به [[دین اسلام]] از سختترین و دشوارترین مراحل [[دعوت الهی]] [[پیامبر]] {{صل}} به شمار میآید. [[رسول خدا]] {{صل}}، با پشت سر گذاشتن [[تبلیغ]] پنهانی و فراهم آوردن زمینههای [[دعوت علنی]]، آشکارا به [[تبلیغ]] [[دین اسلام]]، [[همت]] گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختیهای بسیاری به [[جان]] خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و [[استوار]] به راهش، ادامه داد تا اینکه [[دین]] آسمانیاش رفتهرفته همه جا را فرا گرفت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳.</ref>. | ||
==آغاز [[دعوت علنی]]== | == آغاز [[دعوت علنی]] == | ||
* [[فرستاده خدا]]{{صل}} در مرحله اول با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> به [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] خود پرداخت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.</ref>. این کار بسیار دشوار بود؛ چرا که سران [[قریش]] به آسانی حاضر نمیشدند، [[دست]] از [[بتپرستی]] بردارند و به [[نبوت]] [[حضرت]]{{صل}} [[اقرار]] کنند. [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} [[دستور]] داد تا غذایی فراهم آورد و بزرگان [[بنیهاشم]] و [[بنی عبدالمطلب]] را [[دعوت]] کند. [[حضرت]] در این جلسه امر پروردگارش را درباره [[انذار]] [[خویشان]] خود اعلام کرد و به آنان فرمود: "هر که با من [[بیعت]] کند [[برادر]]، [[وصی]] و [[وزیر]] من خواهد بود"؛ اما جز [[علی]]{{ع}} کسی به خواسته [[حضرت]]، جواب مثبت نداد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.</ref>. | * [[فرستاده خدا]] {{صل}} در مرحله اول با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> به [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] خود پرداخت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.</ref>. این کار بسیار دشوار بود؛ چرا که سران [[قریش]] به آسانی حاضر نمیشدند، [[دست]] از [[بتپرستی]] بردارند و به [[نبوت]] [[حضرت]] {{صل}} [[اقرار]] کنند. [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} [[دستور]] داد تا غذایی فراهم آورد و بزرگان [[بنیهاشم]] و [[بنی عبدالمطلب]] را [[دعوت]] کند. [[حضرت]] در این جلسه امر پروردگارش را درباره [[انذار]] [[خویشان]] خود اعلام کرد و به آنان فرمود: "هر که با من [[بیعت]] کند [[برادر]]، [[وصی]] و [[وزیر]] من خواهد بود"؛ اما جز [[علی]] {{ع}} کسی به خواسته [[حضرت]]، جواب مثبت نداد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.</ref>. | ||
*بعد از آنکه [[پیامبر]]{{صل}} نزدیکانش را [[انذار]] کرد، [[امر]] [[نبوت]] [[حضرت]]، بیش از پیش در [[مکه]] منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از [[نزول]] این [[آیه شریفه]] و [[انذار]] [[نزدیکان]]، [[پیامبر]]{{صل}} بر بالای [[کوه صفا]] ایستاد و فریاد برآورد: {{متن حدیث|يَا صَبَاحَاهْ}}<ref>اعراب زمانی که میخواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده میکردند.</ref> (خبر مهم). [[قریشیان]] در اطراف [[حضرت]] جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، [[دشمنی]] به شما حمله میکند، مرا [[تصدیق]] میکنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.</ref>. سپس ادامه داد: "ای [[مردم]]! [[رهبر]] و [[پیشوا]]، به اهلش [[دروغ]] نمیگوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف [[خدا]] به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام [[مردم]] فرستاده شدهام. به [[خدا]] قسم که شما خواهید مرد چنان که میخوابید، بعد از [[مرگ]] برانگیخته خواهید شد چنان که از [[خواب]] بیدار میشوید، [[محاسبه]] میشوید چنان که عمل میکنید. در مقابل [[کارهای نیک]] [[پاداش]] و در مقابل کارهای [[زشت]] [[عذاب]] داده میشوید. [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] است و شما اولین کسانی هستید که [[انذار]] شدهاید"<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.</ref>. | * بعد از آنکه [[پیامبر]] {{صل}} نزدیکانش را [[انذار]] کرد، [[امر]] [[نبوت]] [[حضرت]]، بیش از پیش در [[مکه]] منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از [[نزول]] این [[آیه شریفه]] و [[انذار]] [[نزدیکان]]، [[پیامبر]] {{صل}} بر بالای [[کوه صفا]] ایستاد و فریاد برآورد: {{متن حدیث|يَا صَبَاحَاهْ}}<ref>اعراب زمانی که میخواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده میکردند.</ref> (خبر مهم). [[قریشیان]] در اطراف [[حضرت]] جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، [[دشمنی]] به شما حمله میکند، مرا [[تصدیق]] میکنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.</ref>. سپس ادامه داد: "ای [[مردم]]! [[رهبر]] و [[پیشوا]]، به اهلش [[دروغ]] نمیگوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف [[خدا]] به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام [[مردم]] فرستاده شدهام. به [[خدا]] قسم که شما خواهید مرد چنان که میخوابید، بعد از [[مرگ]] برانگیخته خواهید شد چنان که از [[خواب]] بیدار میشوید، [[محاسبه]] میشوید چنان که عمل میکنید. در مقابل [[کارهای نیک]] [[پاداش]] و در مقابل کارهای [[زشت]] [[عذاب]] داده میشوید. [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] است و شما اولین کسانی هستید که [[انذار]] شدهاید"<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.</ref>. | ||
*بعد از [[گذشت]] مدتی، با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> [[رسول خاتم]]{{صل}}، مرحلهای دیگر از [[دعوت علنی]] را آغاز کرد. | * بعد از [[گذشت]] مدتی، با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> [[رسول خاتم]] {{صل}}، مرحلهای دیگر از [[دعوت علنی]] را آغاز کرد. | ||
*با آشکار شدن [[دعوت الهی]]، تمام [[مردم]] درباره [[دعوت]] آن [[حضرت]] صحبت میکردند و این امر بر کسی از [[اهل مکه]] مخفی نمانده بود؛ حتی [[اخبار]] آن به بیرون [[مکه]] نیز سرایت کرده بود<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.</ref>. با این حال در ابتدا با مخالفتهای چندانی از سوی [[قریش]] روبه رو شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.</ref>. | * با آشکار شدن [[دعوت الهی]]، تمام [[مردم]] درباره [[دعوت]] آن [[حضرت]] صحبت میکردند و این امر بر کسی از [[اهل مکه]] مخفی نمانده بود؛ حتی [[اخبار]] آن به بیرون [[مکه]] نیز سرایت کرده بود<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.</ref>. با این حال در ابتدا با مخالفتهای چندانی از سوی [[قریش]] روبه رو شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.</ref>. | ||
* [[ابناسحاق]] [[نقل]] میکند: "هنگامی که [[رسول خدا]]{{صل}} [[امر الهی]] را آشکار و [[مردم]] را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه [[بتپرستی]] را [[عیب]] دانست [و نیاکانشان را [[مذمت]] کرد و خبر داد که آنان در [[آتش]] هستند]. [[مشرکان]]، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با او برخاستند". | * [[ابناسحاق]] [[نقل]] میکند: "هنگامی که [[رسول خدا]] {{صل}} [[امر الهی]] را آشکار و [[مردم]] را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه [[بتپرستی]] را [[عیب]] دانست [و نیاکانشان را [[مذمت]] کرد و خبر داد که آنان در [[آتش]] هستند]. [[مشرکان]]، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با او برخاستند". | ||
* [[دلیل]] [[آشفتگی]] و [[اعتراض]] [[مردم]] [[مکه]]، فهمیدن معنای [[حقیقی]] [[ایمان]] بود؛ چیزی که جز با نفی همه [[خدایان دروغین]] و [[ایمان]] به [[پروردگار]] [[قادر]] و بیهمتا به دست نمیآید. [[ایمان به خدا]]، آن [[سیادت]] و بزرگی حاصل به شیوه [[آیین]] [[جاهلی]] نفی میکرد؛ یعنی سلب تمام اختیارات [[جاهلی]] و [[پذیرش]] [[فرمانبرداری]] کامل از [[خدا]] و رسولش؛ از این رو با تمام توان، به اذیت و [[آزار]] ایشان و دیگر [[مسلمانان]] پرداختند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.</ref>. [[حضرت]] نیز با وجود همه این مخالفتها به [[نرمی]] و [[مدارا]] [[مردم]] را به [[دین اسلام]] [[دعوت]] میکرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.</ref>. | * [[دلیل]] [[آشفتگی]] و [[اعتراض]] [[مردم]] [[مکه]]، فهمیدن معنای [[حقیقی]] [[ایمان]] بود؛ چیزی که جز با نفی همه [[خدایان دروغین]] و [[ایمان]] به [[پروردگار]] [[قادر]] و بیهمتا به دست نمیآید. [[ایمان به خدا]]، آن [[سیادت]] و بزرگی حاصل به شیوه [[آیین]] [[جاهلی]] نفی میکرد؛ یعنی سلب تمام اختیارات [[جاهلی]] و [[پذیرش]] [[فرمانبرداری]] کامل از [[خدا]] و رسولش؛ از این رو با تمام توان، به اذیت و [[آزار]] ایشان و دیگر [[مسلمانان]] پرداختند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.</ref>. [[حضرت]] نیز با وجود همه این مخالفتها به [[نرمی]] و [[مدارا]] [[مردم]] را به [[دین اسلام]] [[دعوت]] میکرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.</ref>. | ||
==رفتن [[قریش]] نزد [[ابوطالب]]== | == رفتن [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] == | ||
*بزرگان [[قریش]]، چون دیدند که [[پیامبر]]{{صل}} از [[دعوت]] خویش دست بر نمیدارد، ابتدا نزد [[ابوطالب]] رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمتآمیز مسئله، با [[ابوطالب]] به [[گفتگو]] پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.</ref>. آنان گفتند: "ای [[ابوطالب]]! برادرزادهات، به [[خدایان]] ما [[ناسزا]] میگوید، بر [[دین]] ماعیب میگیرد، عقلهایمان را سبک میشمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] میداند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. [[ابوطالب]] در پایان این [[دیدار]]، با [[خوشرویی]] و [[ملاطفت]]، آنها را [[راضی]] و سپس روانه کرد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. | * بزرگان [[قریش]]، چون دیدند که [[پیامبر]] {{صل}} از [[دعوت]] خویش دست بر نمیدارد، ابتدا نزد [[ابوطالب]] رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمتآمیز مسئله، با [[ابوطالب]] به [[گفتگو]] پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.</ref>. آنان گفتند: "ای [[ابوطالب]]! برادرزادهات، به [[خدایان]] ما [[ناسزا]] میگوید، بر [[دین]] ماعیب میگیرد، عقلهایمان را سبک میشمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] میداند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. [[ابوطالب]] در پایان این [[دیدار]]، با [[خوشرویی]] و [[ملاطفت]]، آنها را [[راضی]] و سپس روانه کرد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. | ||
* [[خاتم انبیا]]{{صل}} همچنان به [[تبلیغ]] و انجام [[رسالت]] خویش مشغول بود تا اینکه بار دیگر رفتهرفته [[مخالفت]] [[قریش]] با آن [[حضرت]]، بالا گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.</ref>. سران [[قریش]] راهی نیافتند جز آنکه دوباره نزد [[ابوطالب]] بروند و با او [[گفتگو]] کنند. این بار آنها با شدّت بیشتری از او خواستند تا [[مانع]] فعالیتهای [[حضرت]] شود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>؛ حتی سعی کردند به وسیله [[مال]]، املاک و... [[حضرت]] را به [[طمع]] نیندازند و ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>؛ اما [[حضرت]] در جواب گروه [[قریش]] فرمود: "به [[خدا]] قسم! اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، از [[دعوت]] خویش دست برنمیدارم و از پای نخواهم نشست تا [[خدا]] [[دین]] مرا رواج دهد یا [[جان]] بر سر آن گذارم"<ref>ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>. | * [[خاتم انبیا]] {{صل}} همچنان به [[تبلیغ]] و انجام [[رسالت]] خویش مشغول بود تا اینکه بار دیگر رفتهرفته [[مخالفت]] [[قریش]] با آن [[حضرت]]، بالا گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.</ref>. سران [[قریش]] راهی نیافتند جز آنکه دوباره نزد [[ابوطالب]] بروند و با او [[گفتگو]] کنند. این بار آنها با شدّت بیشتری از او خواستند تا [[مانع]] فعالیتهای [[حضرت]] شود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>؛ حتی سعی کردند به وسیله [[مال]]، املاک و... [[حضرت]] را به [[طمع]] نیندازند و ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>؛ اما [[حضرت]] در جواب گروه [[قریش]] فرمود: "به [[خدا]] قسم! اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، از [[دعوت]] خویش دست برنمیدارم و از پای نخواهم نشست تا [[خدا]] [[دین]] مرا رواج دهد یا [[جان]] بر سر آن گذارم"<ref>ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>. | ||
*جواب [[پیامبر]]{{صل}} سران [[کفر]] را از پذیرفته شدن هرگونه پیشنهادی [[مأیوس]] کرد. از این زمان به بعد، [[قریش]] که در تمام برخوردهای خود تا حدودی [[احترام]] [[پیغمبر]]{{صل}} را [[حفظ]] میکرد و [[متانت]] خود را از دست نداده بود، [[تصمیم]] گرفت به هر قیمتی که شده از [[نفوذ]] [[آیین]] او جلوگیری کند. پس در [[مخالفت]] با [[رسول خدا]]{{صل}} همقسم شدند و [[تصمیم]] گرفتند که [[فرزندان]] و افراد [[قبیله]] خویش را از [[مسلمانی]] برگردانند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.</ref>. آنان [[قبایل]] خود را ملزم به جستجو کردند تا تازه [[مسلمانان]] را بیازارند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. [[قریشیان]] عدهای [[جاهل]]، [[نادان]] و اوباش را تحریک کرده بودند تا در صدد [[تکذیب]] و [[آزار پیامبر]]{{صل}} برآیند و خود نیز او را به [[شاعری]]، [[جادوگری]] و دیوانگی متهم ساختند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. کار بر [[رسول اکرم]]{{صل}} و کسانی که [[ایمان]] آورده بودند سخت شد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.</ref>. [[مشرکان]] چون [[قادر]] نبودند مسلمانانی را که از [[حمایت]] [[عشیره]] خود برخوردار هستند، اذیت کنند به سختترین وجه، ضعیفترها را [[آزار]] میدادند<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.</ref>؛ مثلاً برخی را میزدند، گروهی را گرسنه نگه میداشتند و جمعی را برهنه بر روی ریگهای داغ و تفتیده [[مکه]] میخواباندند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.</ref>. | * جواب [[پیامبر]] {{صل}} سران [[کفر]] را از پذیرفته شدن هرگونه پیشنهادی [[مأیوس]] کرد. از این زمان به بعد، [[قریش]] که در تمام برخوردهای خود تا حدودی [[احترام]] [[پیغمبر]] {{صل}} را [[حفظ]] میکرد و [[متانت]] خود را از دست نداده بود، [[تصمیم]] گرفت به هر قیمتی که شده از [[نفوذ]] [[آیین]] او جلوگیری کند. پس در [[مخالفت]] با [[رسول خدا]] {{صل}} همقسم شدند و [[تصمیم]] گرفتند که [[فرزندان]] و افراد [[قبیله]] خویش را از [[مسلمانی]] برگردانند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.</ref>. آنان [[قبایل]] خود را ملزم به جستجو کردند تا تازه [[مسلمانان]] را بیازارند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. [[قریشیان]] عدهای [[جاهل]]، [[نادان]] و اوباش را تحریک کرده بودند تا در صدد [[تکذیب]] و [[آزار پیامبر]] {{صل}} برآیند و خود نیز او را به [[شاعری]]، [[جادوگری]] و دیوانگی متهم ساختند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. کار بر [[رسول اکرم]] {{صل}} و کسانی که [[ایمان]] آورده بودند سخت شد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.</ref>. [[مشرکان]] چون [[قادر]] نبودند مسلمانانی را که از [[حمایت]] [[عشیره]] خود برخوردار هستند، اذیت کنند به سختترین وجه، ضعیفترها را [[آزار]] میدادند<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.</ref>؛ مثلاً برخی را میزدند، گروهی را گرسنه نگه میداشتند و جمعی را برهنه بر روی ریگهای داغ و تفتیده [[مکه]] میخواباندند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.</ref>. | ||
* [[قریشیان]] که با [[تمسخر]]، [[آزار]] و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار [[حضرت]] جلوگیری کنند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.</ref>، با [[مرگ ابوطالب]] به این شکنجهها شدت بخشیدند تا حدی که عدهای از [[مسلمانان]] مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند. [[حضرت]] نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.</ref>. | * [[قریشیان]] که با [[تمسخر]]، [[آزار]] و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار [[حضرت]] جلوگیری کنند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.</ref>، با [[مرگ ابوطالب]] به این شکنجهها شدت بخشیدند تا حدی که عدهای از [[مسلمانان]] مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند. [[حضرت]] نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.</ref>. | ||
==مسخرهکنندگان [[حضرت]]== | == مسخرهکنندگان [[حضرت]] == | ||
*به [[نقلی]] پنج نفر از [[قریشیان]]، به نامهای [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[اسود بن مطلب]] و [[حارث بن طلاطله ثقفی]]، بیش از همه، [[پیامبر]]{{صل}} را مسخره میکردند <ref>شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.</ref>. به [[نقلی]] دیگر، مسخرهکنندگان [[پیامبر]]{{صل}} هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.</ref>. | * به [[نقلی]] پنج نفر از [[قریشیان]]، به نامهای [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[اسود بن مطلب]] و [[حارث بن طلاطله ثقفی]]، بیش از همه، [[پیامبر]] {{صل}} را مسخره میکردند <ref>شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.</ref>. به [[نقلی]] دیگر، مسخرهکنندگان [[پیامبر]] {{صل}} هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.</ref>. | ||
*گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این [[دشمنان]] به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروههای [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] میشوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]]{{صل}} را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]]{{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>. | * گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این [[دشمنان]] به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروههای [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] میشوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]] {{صل}} را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]] {{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>. | ||
* [[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]]{{صل}} به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] میرفت و فریاد میزد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>. | * [[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]] {{صل}} به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] میرفت و فریاد میزد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>. | ||
==[[دعوت علنی پیامبر خاتم]]== | == [[دعوت علنی پیامبر خاتم]] == | ||
===[[مأموریت]] جدید=== | === [[مأموریت]] جدید === | ||
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} [[خویشاوندان]] نزدیک خود را [[انذار]] کرد، و پس از انتشار امر [[نبوّت]] در [[شهر]] [[مکّه]]، [[قریش]] که جدیّت و ابعاد قضیه را دریافت، با [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و انواع [[تهمت]] و [[افتراء]]، به [[رویارویی]] با [[رسول اکرم]]{{صل}} رفت. [[هدف]] آنان از این اقدامات ناجوانمردانه شکستن [[شخصیت]] رسول خدا{{صل}} نزد [[افکار عمومی]] بود. در حالی که هنوز آن [[حضرت]] از آنان برای [[پذیرش اسلام]] [[دعوت]] نکرده بود. این اقدامات تحقیرگرایانه در استقبال [[مردم]] برای ورود به [[اسلام]] تأثیر گذاشت. [[پیامبر]]{{صل}} از این بابت [[غمگین]] و [[اندوهگین]] شد و آن را مانع جدّی در راه انتشار دعوت و انجام [[رسالت]] خود دانست. [[خداوند]] به او [[فرمان]] داد که دعوت خویش را آشکار کند و از قریش برای [[پذیرش دین]] و [[تسلیم]] در مقابل [[پروردگار]] دعوت نماید. از سوی دیگر [[تهدید]] اکید فرمود که خداوند تمسخرکنندگان را به شدّت [[مجازات]] خواهد کرد. از اینرو نباید نگران باشد، بلکه بهتر است آنان را نادیده بگیرد؛ {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> | پس از آنکه [[رسول خدا]] {{صل}} [[خویشاوندان]] نزدیک خود را [[انذار]] کرد، و پس از انتشار امر [[نبوّت]] در [[شهر]] [[مکّه]]، [[قریش]] که جدیّت و ابعاد قضیه را دریافت، با [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و انواع [[تهمت]] و [[افتراء]]، به [[رویارویی]] با [[رسول اکرم]] {{صل}} رفت. [[هدف]] آنان از این اقدامات ناجوانمردانه شکستن [[شخصیت]] رسول خدا {{صل}} نزد [[افکار عمومی]] بود. در حالی که هنوز آن [[حضرت]] از آنان برای [[پذیرش اسلام]] [[دعوت]] نکرده بود. این اقدامات تحقیرگرایانه در استقبال [[مردم]] برای ورود به [[اسلام]] تأثیر گذاشت. [[پیامبر]] {{صل}} از این بابت [[غمگین]] و [[اندوهگین]] شد و آن را مانع جدّی در راه انتشار دعوت و انجام [[رسالت]] خود دانست. [[خداوند]] به او [[فرمان]] داد که دعوت خویش را آشکار کند و از قریش برای [[پذیرش دین]] و [[تسلیم]] در مقابل [[پروردگار]] دعوت نماید. از سوی دیگر [[تهدید]] اکید فرمود که خداوند تمسخرکنندگان را به شدّت [[مجازات]] خواهد کرد. از اینرو نباید نگران باشد، بلکه بهتر است آنان را نادیده بگیرد؛ {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> | ||
[[خداوند متعال]] در این [[فرمان الهی]] برنامه [[آینده]] رسالت را اعلام فرمود و [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را فرمان داد که از [[مشرکان]] روی بگرداند و در برابر استهزاکنندگان [[صبر]] و [[بردباری]] پیشه سازد و از این بابت اندوهگین نباشد. | [[خداوند متعال]] در این [[فرمان الهی]] برنامه [[آینده]] رسالت را اعلام فرمود و [[پیامبر اکرم]] {{صل}} را فرمان داد که از [[مشرکان]] روی بگرداند و در برابر استهزاکنندگان [[صبر]] و [[بردباری]] پیشه سازد و از این بابت اندوهگین نباشد. | ||
رسول خدا{{صل}} فرمان پروردگارش را [[اطاعت]] و دعوت خویش را آشکار کرد و از همه تودههای مردمی خواست که تسلیم پروردگار شوند و به [[آیین]] [[مسلمانی]] درآیند. میگویند: پیامبر{{صل}} روی سنگی ایستاد و گفت: ای [[مردم قریش]] و ای [[مردم عرب]]؛ من شما را دعوت میکنم که بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} و این که من [[رسول]] خدایم. شما را فرمان میدهم که از [[شرک]] و [[بتپرستی]] دست بردارید. پس مرا پاسخ دهید تا بر [[عرب]] [[فرمانروایی]] کنید و [[عجم]] [[فرمانبردار]] شما باشد و شما در [[بهشت]]، [[پادشاه]] باشید. | رسول خدا {{صل}} فرمان پروردگارش را [[اطاعت]] و دعوت خویش را آشکار کرد و از همه تودههای مردمی خواست که تسلیم پروردگار شوند و به [[آیین]] [[مسلمانی]] درآیند. میگویند: پیامبر {{صل}} روی سنگی ایستاد و گفت: ای [[مردم قریش]] و ای [[مردم عرب]]؛ من شما را دعوت میکنم که بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} و این که من [[رسول]] خدایم. شما را فرمان میدهم که از [[شرک]] و [[بتپرستی]] دست بردارید. پس مرا پاسخ دهید تا بر [[عرب]] [[فرمانروایی]] کنید و [[عجم]] [[فرمانبردار]] شما باشد و شما در [[بهشت]]، [[پادشاه]] باشید. | ||
[[قریش]] او را مسخره کردند و گفتند: [[محمّد]] پسر عبدالله[[جن]] زده شده است، امّا به خاطر موضع [[ابوطالب]] متعرّض او نشدند<ref>بنگرید: تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۳۴.</ref>. | [[قریش]] او را مسخره کردند و گفتند: [[محمّد]] پسر عبدالله[[جن]] زده شده است، امّا به خاطر موضع [[ابوطالب]] متعرّض او نشدند<ref>بنگرید: تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۳۴.</ref>. | ||
در [[روایت]] دیگری آمده، [[پیامبر]]{{صل}} بر دامنه [[صفا]] ایستاد و قریش را صدا زد. [[مردم]] پیرامون او گرد آمدند، به آنان گفت: چه میگویید اگر به شما خبر دهم که سپاهی از پس این [[کوه]] به سوی شما میآید، آیا مرا [[تصدیق]] میکنید؟ گفتند: بلی، ترا متّهم نمیدانیم و هرگز [[دروغ]] نگفتهای. فرمود: من شما را از عذابی شدید [[بیم]] میدهم... [[ابولهب]] بپا خاست و فریاد زد: خدای ترا نابود کند، برای این مردم را جمع کردی؟ مردم از اطراف او پراکنده شدند. پس نازل شد: {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}<ref>«توش و توان ابولهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.</ref> تا آخر [[سوره]]<ref>بنگرید: الدر المنثور، تفسیر آیه مبارکه.</ref>. | در [[روایت]] دیگری آمده، [[پیامبر]] {{صل}} بر دامنه [[صفا]] ایستاد و قریش را صدا زد. [[مردم]] پیرامون او گرد آمدند، به آنان گفت: چه میگویید اگر به شما خبر دهم که سپاهی از پس این [[کوه]] به سوی شما میآید، آیا مرا [[تصدیق]] میکنید؟ گفتند: بلی، ترا متّهم نمیدانیم و هرگز [[دروغ]] نگفتهای. فرمود: من شما را از عذابی شدید [[بیم]] میدهم... [[ابولهب]] بپا خاست و فریاد زد: خدای ترا نابود کند، برای این مردم را جمع کردی؟ مردم از اطراف او پراکنده شدند. پس نازل شد: {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}<ref>«توش و توان ابولهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.</ref> تا آخر [[سوره]]<ref>بنگرید: الدر المنثور، تفسیر آیه مبارکه.</ref>. | ||
[[ابن اسحاق]] میگوید: | [[ابن اسحاق]] میگوید: | ||
هنگامی که پیامبر{{صل}} بنا به [[فرمان خداوند]] [[قوم]] خویش را به [[اسلام]] فراخواند و [[دعوت]] خود را آشکار کرد، چنان که به من رسیده، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نکردند تا این که خدایانشان را بد گفت و [[نکوهش]] کرد. قریش این کار را [[تحمّل]] نکردند و با وی به [[ستیزه]] برخاستند و جز مردم اندکی که به [[توفیق]] [[خداوند]] اسلام آورده و پنهان بودند، بر [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی همداستان شدند. | هنگامی که پیامبر {{صل}} بنا به [[فرمان خداوند]] [[قوم]] خویش را به [[اسلام]] فراخواند و [[دعوت]] خود را آشکار کرد، چنان که به من رسیده، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نکردند تا این که خدایانشان را بد گفت و [[نکوهش]] کرد. قریش این کار را [[تحمّل]] نکردند و با وی به [[ستیزه]] برخاستند و جز مردم اندکی که به [[توفیق]] [[خداوند]] اسلام آورده و پنهان بودند، بر [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی همداستان شدند. | ||
عموی [[رسول خدا]]{{صل}}، ابوطالب [[حمایت]] وی را بر عهده گرفت و به [[یاری]] وی برخاست و رسول خدا{{صل}} هم بیپرده و بیآنکه از مانعی بترسد، امر خویش را آشکار ساخت<ref>سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۷۶- ۲۷۷.</ref>. | عموی [[رسول خدا]] {{صل}}، ابوطالب [[حمایت]] وی را بر عهده گرفت و به [[یاری]] وی برخاست و رسول خدا {{صل}} هم بیپرده و بیآنکه از مانعی بترسد، امر خویش را آشکار ساخت<ref>سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۷۶- ۲۷۷.</ref>. | ||
در این موقع جمعی از قریش تلاش کردند در این باره با ابوطالب [[مذاکره]] نمایند. به [[عقیده]] ابن اسحاق این مذاکرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به [[شکست]] انجامید. | در این موقع جمعی از قریش تلاش کردند در این باره با ابوطالب [[مذاکره]] نمایند. به [[عقیده]] ابن اسحاق این مذاکرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به [[شکست]] انجامید. | ||
*'''مرحله نخست''': جمعی از [[اشراف قریش]] نزد [[ابوطالب]] رفتند. از جمله: [[عتبة بن ربیعه]]، [[شیبة بن ربیعه]]، [[ابو سفیان بن حرب]]، [[ابوالبختری]]: [[عاص بن هشام]]، [[اسود بن مطلب]]، [[ابو جهل]]: [[عمرو بن هشام]]، [[ولید بن مغیره]]، [[نبیه]] و [[منبه]]: [[پسران]] [[حجّاج]] و عاص بن [[وائل]]. آنان گفتند: ابوطالب؛ به [[راستی]] برادرزادهات [[خدایان]] ما را بد گفته و [[دین]] ما را سبک شمرده و خردهای ما را مسخره کرده و [[پدران]] ما را [[گمراه]] دانسته است. یا خود، جلوی او را بگیر، یا کار او را به ما واگذار، تو هم مانند ما با او مخالف هستی، [[شرّ]] او را از سر تو هم کم میکنیم. ابوطالب به [[نرمی]] پاسخ داد تا بازگشتند. | * '''مرحله نخست''': جمعی از [[اشراف قریش]] نزد [[ابوطالب]] رفتند. از جمله: [[عتبة بن ربیعه]]، [[شیبة بن ربیعه]]، [[ابو سفیان بن حرب]]، [[ابوالبختری]]: [[عاص بن هشام]]، [[اسود بن مطلب]]، [[ابو جهل]]: [[عمرو بن هشام]]، [[ولید بن مغیره]]، [[نبیه]] و [[منبه]]: [[پسران]] [[حجّاج]] و عاص بن [[وائل]]. آنان گفتند: ابوطالب؛ به [[راستی]] برادرزادهات [[خدایان]] ما را بد گفته و [[دین]] ما را سبک شمرده و خردهای ما را مسخره کرده و [[پدران]] ما را [[گمراه]] دانسته است. یا خود، جلوی او را بگیر، یا کار او را به ما واگذار، تو هم مانند ما با او مخالف هستی، [[شرّ]] او را از سر تو هم کم میکنیم. ابوطالب به [[نرمی]] پاسخ داد تا بازگشتند. | ||
*'''مرحله دوم''': هنگامی که دیدند، [[رسول خدا]]{{صل}} همچنان [[دعوت]] خود را آشکار میکند و [[مردم]] را بدان میخواند و بین او و مردم درگیری به وجود آمده، مردم از همدیگر فاصله گرفته با هم [[دشمنی]] پیشه کردهاند و ذکر و یاد رسول خدا{{صل}} در میان [[قریش]] همهگیر شده است، نزد ابوطالب رفتند و او را [[تهدید]] کردند که اگر جلوی برادرزادهاش را نگیرد و او را از [[بدگویی]] پدرانشان و [[ناسزاگویی]] خدایانشان و [[تحقیر]] خردهایشان بازندارد، به زودی با او خواهند جنگید تا یکی از دو گروه از بین برود. سپس بازگشتند. ابوطالب در پی رسول خدا{{صل}} فرستاد و داستان را به او بازگفت و از او خواست تا [[جان]] خود و او را [[حفظ]] کند و [[تکلیف]] او را دشوار نسازد. رسول خدا{{صل}} به [[گمان]] این که ابوطالب در [[تصمیم]] [[یاری دادن]] او [[سست]] شده و دست از [[نصرت]] وی خواهد کشید، گفت: ای عمو، به خدای [[سوگند]]؛ اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من نهند که از این کار دست بردارم، چنین نخواهم کرد تا [[خداوند]] آن را [[پیروز]] گرداند یا من در این راه جان نهم. ابوطالب او را [[وعده]] [[یاری]] داد. | * '''مرحله دوم''': هنگامی که دیدند، [[رسول خدا]] {{صل}} همچنان [[دعوت]] خود را آشکار میکند و [[مردم]] را بدان میخواند و بین او و مردم درگیری به وجود آمده، مردم از همدیگر فاصله گرفته با هم [[دشمنی]] پیشه کردهاند و ذکر و یاد رسول خدا {{صل}} در میان [[قریش]] همهگیر شده است، نزد ابوطالب رفتند و او را [[تهدید]] کردند که اگر جلوی برادرزادهاش را نگیرد و او را از [[بدگویی]] پدرانشان و [[ناسزاگویی]] خدایانشان و [[تحقیر]] خردهایشان بازندارد، به زودی با او خواهند جنگید تا یکی از دو گروه از بین برود. سپس بازگشتند. ابوطالب در پی رسول خدا {{صل}} فرستاد و داستان را به او بازگفت و از او خواست تا [[جان]] خود و او را [[حفظ]] کند و [[تکلیف]] او را دشوار نسازد. رسول خدا {{صل}} به [[گمان]] این که ابوطالب در [[تصمیم]] [[یاری دادن]] او [[سست]] شده و دست از [[نصرت]] وی خواهد کشید، گفت: ای عمو، به خدای [[سوگند]]؛ اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من نهند که از این کار دست بردارم، چنین نخواهم کرد تا [[خداوند]] آن را [[پیروز]] گرداند یا من در این راه جان نهم. ابوطالب او را [[وعده]] [[یاری]] داد. | ||
*'''مرحله سوم''': [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] آمدند و پیشنهاد کردند که [[عمارة بن ولید]] را بگیرد و [[پیامبر]] را که با [[دین]] ابوطالب و دین پدرانش [[مخالفت]] کرده، قریش را پراکنده ساخته و آنان را [[بیخرد]] دانسته است، به آنان [[تسلیم]] نماید تا او را بکشند. ابوطالب گفت: به [[خدا]] قسم؛ چه [[زشت]] پیشنهادی؛ پسر خود را میدهید تا او را برای شما پرورش دهم و آنگاه پسر خود را به شما بدهم تا او را بکشید؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نمیشود. | * '''مرحله سوم''': [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] آمدند و پیشنهاد کردند که [[عمارة بن ولید]] را بگیرد و [[پیامبر]] را که با [[دین]] ابوطالب و دین پدرانش [[مخالفت]] کرده، قریش را پراکنده ساخته و آنان را [[بیخرد]] دانسته است، به آنان [[تسلیم]] نماید تا او را بکشند. ابوطالب گفت: به [[خدا]] قسم؛ چه [[زشت]] پیشنهادی؛ پسر خود را میدهید تا او را برای شما پرورش دهم و آنگاه پسر خود را به شما بدهم تا او را بکشید؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نمیشود. | ||
[[مطعم بن عدی]] به ابوطالب گفت: [[قوم]] تو از در [[انصاف]] درآمدند و کوشیدند ترا از آن چه خوش نداری، رها سازند، امّا تو هیچ پیشنهادی را نمیپذیری! ابوطالب گفت: به خدا قسم [[بیانصافی]] میکنند و تو هم [[تصمیم]] گرفتهای که مرا واگذاری و آنان را یاری دهی، اکنون هرچه میخواهی بکن<ref>بنگرید: سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۸۲- ۲۸۶؛ البداء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۷- ۱۴۹.</ref>. | [[مطعم بن عدی]] به ابوطالب گفت: [[قوم]] تو از در [[انصاف]] درآمدند و کوشیدند ترا از آن چه خوش نداری، رها سازند، امّا تو هیچ پیشنهادی را نمیپذیری! ابوطالب گفت: به خدا قسم [[بیانصافی]] میکنند و تو هم [[تصمیم]] گرفتهای که مرا واگذاری و آنان را یاری دهی، اکنون هرچه میخواهی بکن<ref>بنگرید: سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۸۲- ۲۸۶؛ البداء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۷- ۱۴۹.</ref>. | ||
شاید این مراحل در هم داخل یا برهم مترتّب باشد. آنچه ما بیان کردیم برداشت ما از [[سیر]] طبیعی حوادث بود، نه کمتر و نه بیشتر. | شاید این مراحل در هم داخل یا برهم مترتّب باشد. آنچه ما بیان کردیم برداشت ما از [[سیر]] طبیعی حوادث بود، نه کمتر و نه بیشتر. | ||
ابوطالب پس از [[شکست]] مذاکرات دریافت که کار به مرحله خطرناکی رسیده است که عن [[قریب]] وارد [[جنگ]] ناخواستهای با قریش خواهد شد. بنابراین باید با رعایت جوانب [[احتیاط]]، از خطراتی که آنان را [[تهدید]] میکند، برحذر باشد. او [[بنی هاشم]] و [[بنی مطلب]] را فراهم ساخت و از آنان خواست تا از پیامبر{{صل}} [[حمایت]] کنند و برای [[حفظ]] او بپا خیزند. پس همگی جز [[ابولهب]] به وی پیوستند و [[دعوت]] وی را در حمایت از [[رسول خدا]] پذیرفتند. | ابوطالب پس از [[شکست]] مذاکرات دریافت که کار به مرحله خطرناکی رسیده است که عن [[قریب]] وارد [[جنگ]] ناخواستهای با قریش خواهد شد. بنابراین باید با رعایت جوانب [[احتیاط]]، از خطراتی که آنان را [[تهدید]] میکند، برحذر باشد. او [[بنی هاشم]] و [[بنی مطلب]] را فراهم ساخت و از آنان خواست تا از پیامبر {{صل}} [[حمایت]] کنند و برای [[حفظ]] او بپا خیزند. پس همگی جز [[ابولهب]] به وی پیوستند و [[دعوت]] وی را در حمایت از [[رسول خدا]] پذیرفتند. | ||
[[خداوند متعال]] [[رسول]] خود را حفظ کرد و قریش نتوانست کوچکترین صدمهای به او وارد سازد، جز اینکه او را به [[جنون]]، [[جادو]]، [[کهانت]] و [[شاعری]] متهم میکردند. در مقابل [[آیات قرآن]] در [[تکذیب]] قوم نازل میشد و رسول خدا{{صل}} همچنان در راه [[حق]] [[مقاومت]] میکرد و در [[نهان]] و آشکار، همگان را به سوی [[خداوند]] [[دعوت]] مینمود. هنگامی که [[قریش]] دریافت که [[دشمنی]] و [[تجاوز]] بر ضدّ شخص [[محمّد]]{{صل}} به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو [[آمادگی]] لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که [[بنی هاشم]] [[روابط]] گستردهای با دیگران داشت و با برخی از [[قبایل]] نیز [[پیمان]] [[همکاری]] متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان [[عبد المطلب]] با [[قبیله خزاعه]] که در بیرون از [[مکّه]] سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین [[جنگی]] روی دهد، به محمّد{{صل}} امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از اینرو [[مشرکان قریش]] ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه [[جنگ]] و درگیری مسلّحانه، راههای دیگری برای [[تضعیف]] محمّد{{صل}} و [[مقاومت]] در مقابل او جستجو کنند. این روشها را میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد: | [[خداوند متعال]] [[رسول]] خود را حفظ کرد و قریش نتوانست کوچکترین صدمهای به او وارد سازد، جز اینکه او را به [[جنون]]، [[جادو]]، [[کهانت]] و [[شاعری]] متهم میکردند. در مقابل [[آیات قرآن]] در [[تکذیب]] قوم نازل میشد و رسول خدا {{صل}} همچنان در راه [[حق]] [[مقاومت]] میکرد و در [[نهان]] و آشکار، همگان را به سوی [[خداوند]] [[دعوت]] مینمود. هنگامی که [[قریش]] دریافت که [[دشمنی]] و [[تجاوز]] بر ضدّ شخص [[محمّد]] {{صل}} به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو [[آمادگی]] لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که [[بنی هاشم]] [[روابط]] گستردهای با دیگران داشت و با برخی از [[قبایل]] نیز [[پیمان]] [[همکاری]] متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان [[عبد المطلب]] با [[قبیله خزاعه]] که در بیرون از [[مکّه]] سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین [[جنگی]] روی دهد، به محمّد {{صل}} امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از اینرو [[مشرکان قریش]] ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه [[جنگ]] و درگیری مسلّحانه، راههای دیگری برای [[تضعیف]] محمّد {{صل}} و [[مقاومت]] در مقابل او جستجو کنند. این روشها را میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد: | ||
*جلوگیری از [[ملاقات]] و [[دیدار]] [[مردم]] با [[رسول خدا]]{{صل}} و گوش فرادادن به [[آیات قرآن]]. خداوند میفرماید: {{متن قرآن|وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ}}<ref>«و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز میدارند و (خود) از آن دور میشوند و جز خویشتن را نابود نمیکنند و در نمییابند» سوره انعام، آیه ۲۶.</ref>. {{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ}}<ref>«و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.</ref>. | * جلوگیری از [[ملاقات]] و [[دیدار]] [[مردم]] با [[رسول خدا]] {{صل}} و گوش فرادادن به [[آیات قرآن]]. خداوند میفرماید: {{متن قرآن|وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ}}<ref>«و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز میدارند و (خود) از آن دور میشوند و جز خویشتن را نابود نمیکنند و در نمییابند» سوره انعام، آیه ۲۶.</ref>. {{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ}}<ref>«و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.</ref>. | ||
*پیگیری روش [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و اتهامپراکنی به [[هدف]]: | * پیگیری روش [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و اتهامپراکنی به [[هدف]]: | ||
#تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا{{صل}} به گونهای که از نظر [[روانی]] [[احساس]] [[شکست]] کند و با احساس [[حقارت]] و [[پستی]] [[روزگار]] بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را [[تکذیب]] کند. | # تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا {{صل}} به گونهای که از نظر [[روانی]] [[احساس]] [[شکست]] کند و با احساس [[حقارت]] و [[پستی]] [[روزگار]] بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را [[تکذیب]] کند. | ||
#کوبیدن [[شخصیت]] و [[کرامت]] رسول خدا{{صل}} به منظور ایجاد [[نفرت]] در افراد [[ضعیف]] و روی گردانی آنان از [[پیوستن]] به آن [[حضرت]]. از اینرو میبینیم که [[سفیهان]] [[قوم]] را وادار به [[آزار]] و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و [[رؤسای قریش]] این کار را بر عهده میگرفتند. چنان که وقتی به [[نماز]] میایستاد یا در کوچهها راه میرفت، بر سر او خاکروبه<ref>بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.</ref> یا زهدان گوسفند میریختند<ref>بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.</ref>. | # کوبیدن [[شخصیت]] و [[کرامت]] رسول خدا {{صل}} به منظور ایجاد [[نفرت]] در افراد [[ضعیف]] و روی گردانی آنان از [[پیوستن]] به آن [[حضرت]]. از اینرو میبینیم که [[سفیهان]] [[قوم]] را وادار به [[آزار]] و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و [[رؤسای قریش]] این کار را بر عهده میگرفتند. چنان که وقتی به [[نماز]] میایستاد یا در کوچهها راه میرفت، بر سر او خاکروبه<ref>بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.</ref> یا زهدان گوسفند میریختند<ref>بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.</ref>. | ||
این روشها تا حدودی موجب رویگردانی [[مردم]] از ورود به حوزه [[مسلمانی]] شد. [[عروة بن زبیر]] میگوید: | این روشها تا حدودی موجب رویگردانی [[مردم]] از ورود به حوزه [[مسلمانی]] شد. [[عروة بن زبیر]] میگوید: | ||
... آنچه را به آنان گفت، خوش نداشتند و کسانی را که از آنها [[پیروی]] میکردند، [[فریب]] دادند. پس عموم مردم از او ([[رسول خدا]]) روی گردان شدند<ref>تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸.</ref>.<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۱۸.</ref>. | ... آنچه را به آنان گفت، خوش نداشتند و کسانی را که از آنها [[پیروی]] میکردند، [[فریب]] دادند. پس عموم مردم از او ([[رسول خدا]]) روی گردان شدند<ref>تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸.</ref>.<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۱۸.</ref>. | ||
==[[دعوت]] عام و علنی== | == [[دعوت]] عام و علنی == | ||
مدتها قبل از آن [[روز]] که [[دعوت علنی]] گردد، [[پیامبر]] برای [[نماز]] به [[مسجدالحرام]] میآمد، این اولین [[نشانه]] [[دین جدید]] بود که در محضر عام دیده میشد<ref>تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۱۱؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۵.</ref>. | مدتها قبل از آن [[روز]] که [[دعوت علنی]] گردد، [[پیامبر]] برای [[نماز]] به [[مسجدالحرام]] میآمد، این اولین [[نشانه]] [[دین جدید]] بود که در محضر عام دیده میشد<ref>تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۱۱؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۲۵.</ref>. | ||
پیامبر ناگزیر در این [[نمازها]] [[قرآن]] قرائت میکرد و بایستی صدای ایشان حداقل برای بعضی از نمازها بلند باشد و جلب توجه کند بنابراین چون [[قرائت قرآن]] شنیده میشد، این خود یک دعوت غیر علنی بود.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۷.</ref> | پیامبر ناگزیر در این [[نمازها]] [[قرآن]] قرائت میکرد و بایستی صدای ایشان حداقل برای بعضی از نمازها بلند باشد و جلب توجه کند بنابراین چون [[قرائت قرآن]] شنیده میشد، این خود یک دعوت غیر علنی بود.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۷.</ref> | ||
==آغاز [[رویارویی]] با [[شرک]] و [[اهل]] آن== | == آغاز [[رویارویی]] با [[شرک]] و [[اهل]] آن == | ||
اما از سال سوم که پیامبر [[مأمور]] شد [[دعوت به اسلام]] را علنی کند، در ابتدا چیزی و کسی به مقابله با ایشان نمیپرداخت، با [[بیاعتنایی]] و سردی و شاید اندک [[تنفر]] با آن برخورد میکردند<ref>{{متن قرآن|قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ* رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ * قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ}} «بگو: جز این نیست که من بیمدهندهای هستم و خدایی جز خداوند یگانه دادفرما نیست * پروردگار پیروزمند آمرزگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست * بگو: این خبری سترگ است * که شما از آن رویگردانید» سوره ص، آیه ۶۵؛ {{متن قرآن|وَمَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمَنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ}} «و هیچ یادکرد تازهای از سوی (خداوند) بخشنده برای آنان نیامد مگر آنکه از آن رویگردان بودند» سوره شعراء، آیه ۵؛ {{متن قرآن|وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُو}} «و چون خداوند را به یکتایی یاد کنند دلهای آنان که به رستخیز ایمان ندارند میرمد و چون جز او را (که به پرستش گرفتهاند) نام برند ناگهان شاد میشوند» سوره زمر، آیه ۴۵.</ref> و برخورد جدی وجود نداشت. | اما از سال سوم که پیامبر [[مأمور]] شد [[دعوت به اسلام]] را علنی کند، در ابتدا چیزی و کسی به مقابله با ایشان نمیپرداخت، با [[بیاعتنایی]] و سردی و شاید اندک [[تنفر]] با آن برخورد میکردند<ref>{{متن قرآن|قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنْذِرٌ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ* رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ * قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ}} «بگو: جز این نیست که من بیمدهندهای هستم و خدایی جز خداوند یگانه دادفرما نیست * پروردگار پیروزمند آمرزگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست * بگو: این خبری سترگ است * که شما از آن رویگردانید» سوره ص، آیه ۶۵؛ {{متن قرآن|وَمَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمَنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ}} «و هیچ یادکرد تازهای از سوی (خداوند) بخشنده برای آنان نیامد مگر آنکه از آن رویگردان بودند» سوره شعراء، آیه ۵؛ {{متن قرآن|وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُو}} «و چون خداوند را به یکتایی یاد کنند دلهای آنان که به رستخیز ایمان ندارند میرمد و چون جز او را (که به پرستش گرفتهاند) نام برند ناگهان شاد میشوند» سوره زمر، آیه ۴۵.</ref> و برخورد جدی وجود نداشت. | ||
| خط ۷۲: | خط ۷۲: | ||
اما چون [[حضرت]]، از [[خدایان]] [[مشرکان]] و پدرانشان نام برد که هیزم جهنماند<ref>{{متن قرآن|إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ}} «بیگمان شما و آنچه به جای خداوند میپرستید فروزینه دوزخید؛ شما در آن در میآیید» سوره انبیاء، آیه ۹۸.</ref> و [[کافران]] و همه [[پدران]] ([[مشرک]]) آنها، در [[گمراهی]] محضاند<ref>{{متن قرآن|قَالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}} «گفت: به یقین شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید» سوره انبیاء، آیه ۵۴.</ref>، برخورد جدی از جانب مشرکان شروع شد. [[آزار]] و اذیتها آغاز گردید. آنها دیگر ایشان را یک [[دشمن]] آشکار دانستند، از آن [[زمان]] سختترین و دشوارترین مراحل [[وظیفه]] [[تبلیغ]] آغاز گردید<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۲۲؛ عیون الاثر، ج۱، ص۱۱۷؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۲۶؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۴۸؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۵؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۶۱؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۸۰. </ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۷.</ref> | اما چون [[حضرت]]، از [[خدایان]] [[مشرکان]] و پدرانشان نام برد که هیزم جهنماند<ref>{{متن قرآن|إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُونَ}} «بیگمان شما و آنچه به جای خداوند میپرستید فروزینه دوزخید؛ شما در آن در میآیید» سوره انبیاء، آیه ۹۸.</ref> و [[کافران]] و همه [[پدران]] ([[مشرک]]) آنها، در [[گمراهی]] محضاند<ref>{{متن قرآن|قَالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}} «گفت: به یقین شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید» سوره انبیاء، آیه ۵۴.</ref>، برخورد جدی از جانب مشرکان شروع شد. [[آزار]] و اذیتها آغاز گردید. آنها دیگر ایشان را یک [[دشمن]] آشکار دانستند، از آن [[زمان]] سختترین و دشوارترین مراحل [[وظیفه]] [[تبلیغ]] آغاز گردید<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۲۲؛ عیون الاثر، ج۱، ص۱۱۷؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۲۶؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۴۸؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۵؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۶۱؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۸۰. </ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۷.</ref> | ||
==فعالیتهای [[تبلیغی]] [[پیامبر]]== | == فعالیتهای [[تبلیغی]] [[پیامبر]] == | ||
کارهایی که پیامبر بعد از [[فرمان]] [[دعوت علنی]] انجام میداد به چند دسته تقسیم میشد. از جمله: | کارهایی که پیامبر بعد از [[فرمان]] [[دعوت علنی]] انجام میداد به چند دسته تقسیم میشد. از جمله: | ||
===حضور در بازارهای موسمی و [[دعوت]] [[مردم]]=== | === حضور در بازارهای موسمی و [[دعوت]] [[مردم]] === | ||
بازارهای [[موسی]] [[عربستان]] همچون «[[ذی المجاز]]»، «مجنة» و«[[عکاظ]]» هر کدام یکی از مراکز مهم و بزرگ [[تبلیغ پیامبر]] شده بود. البته این بازارها برای ایشان این بود: چون اندکی نا امنی بازار را به هم میریخت و به [[مصلحت]] [[قریشیان]] و سایر [[اعراب]] نبود. ایشان در این بازارها حاضر میشد، هر [[روز]] سراسر بازارها را بارها و بارها طی میفرمود، با صدای بلند [[دعوت به توحید]] میکرد، و [[شعار]] [[توحیدی]]: {{متن حدیث|قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا}} را به تکرار فریاد میکرد<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۸۵؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ ج۵، ص۱۸۵؛ الاستیعاب، ج۲، ص۴۹۲؛ اسدالغابة، ج۴، ص۴۰۲؛ الاصابة، ج۲، ص۳۹۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۴ و ۳۱۵؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۸۵؛ ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۵۱؛ سبل الهدی، ج۵، ص۴۵۲؛ ج۶، ص۳۵۷؛ الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۱۴.</ref>. ایشان در این بازارها به دنبال کسان یا قبایلی میگشت که بتوانند او را [[پناه]] بدهند، آن قدر [[قدرت]] داشته باشند که از او در برابر [[دشمنان]] [[قریشی]] یا غیر آن، [[دفاع]] کنند تا ایشان بتواند به کار [[تبلیغ دین]] [[خدا]] بپردازد. | بازارهای [[موسی]] [[عربستان]] همچون «[[ذی المجاز]]»، «مجنة» و«[[عکاظ]]» هر کدام یکی از مراکز مهم و بزرگ [[تبلیغ پیامبر]] شده بود. البته این بازارها برای ایشان این بود: چون اندکی نا امنی بازار را به هم میریخت و به [[مصلحت]] [[قریشیان]] و سایر [[اعراب]] نبود. ایشان در این بازارها حاضر میشد، هر [[روز]] سراسر بازارها را بارها و بارها طی میفرمود، با صدای بلند [[دعوت به توحید]] میکرد، و [[شعار]] [[توحیدی]]: {{متن حدیث|قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا}} را به تکرار فریاد میکرد<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۸۵؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ ج۵، ص۱۸۵؛ الاستیعاب، ج۲، ص۴۹۲؛ اسدالغابة، ج۴، ص۴۰۲؛ الاصابة، ج۲، ص۳۹۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۴ و ۳۱۵؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۸۵؛ ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۵۱؛ سبل الهدی، ج۵، ص۴۵۲؛ ج۶، ص۳۵۷؛ الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۱۴.</ref>. ایشان در این بازارها به دنبال کسان یا قبایلی میگشت که بتوانند او را [[پناه]] بدهند، آن قدر [[قدرت]] داشته باشند که از او در برابر [[دشمنان]] [[قریشی]] یا غیر آن، [[دفاع]] کنند تا ایشان بتواند به کار [[تبلیغ دین]] [[خدا]] بپردازد. | ||
«کلبی» [[مورخ]] بزرگ، از [[عبدالرحمن]] معاییری نقل میکند که بزرگان قومش به او گفته بودند: [[پیامبر]] در سوق [[عکاظ]] با ما برخورد کرد، به نزد ما آمد. از ما پرسید: از کدام تیره هستید؟ گفتیم: از [[بنو کعب بن ربیعه]]! فرمود: [[توانایی]] شما چقدر است؟ جواب دادیم: کسی نمیتواند به ما دست درازی کند، کسی نمیتواند از داشتههای ما چیزی به [[غارت]] ببرد. پیامبر به ایشان فرمود: من [[رسول خدا]]{{صل}} هستم. به نزد شما میآیم که از من [[حمایت]] کنید تا من [[پیام]] پروردگارم را به [[مردم]] برسانم، در این راه هیچ کس از شما را به چیزی [[اجبار]] نمیکنم. آنها پرسیدند: تو از کدامین تیره قریشی؟ فرمود: از [[بنی عبدالمطلب]]، گفتند: تو با [[فرزندان]] [[عبد]] مناف چگونهای؟ فرمود: آنها جزو اولین کسانی بودند که مرا [[تکذیب]] و طرد کردند. آنها در جواب گفتند: اما ما تو را طرد نمیکنیم؛ ولی به تو [[ایمان]] هم نمیآوریم، از تو [[حراست]] میکنیم تا [[رسالت]] پروردگارت را به انجام برسانی. پیامبر به میان چادر [[قبیله]] و جمع ایشان وارد شد. | «کلبی» [[مورخ]] بزرگ، از [[عبدالرحمن]] معاییری نقل میکند که بزرگان قومش به او گفته بودند: [[پیامبر]] در سوق [[عکاظ]] با ما برخورد کرد، به نزد ما آمد. از ما پرسید: از کدام تیره هستید؟ گفتیم: از [[بنو کعب بن ربیعه]]! فرمود: [[توانایی]] شما چقدر است؟ جواب دادیم: کسی نمیتواند به ما دست درازی کند، کسی نمیتواند از داشتههای ما چیزی به [[غارت]] ببرد. پیامبر به ایشان فرمود: من [[رسول خدا]] {{صل}} هستم. به نزد شما میآیم که از من [[حمایت]] کنید تا من [[پیام]] پروردگارم را به [[مردم]] برسانم، در این راه هیچ کس از شما را به چیزی [[اجبار]] نمیکنم. آنها پرسیدند: تو از کدامین تیره قریشی؟ فرمود: از [[بنی عبدالمطلب]]، گفتند: تو با [[فرزندان]] [[عبد]] مناف چگونهای؟ فرمود: آنها جزو اولین کسانی بودند که مرا [[تکذیب]] و طرد کردند. آنها در جواب گفتند: اما ما تو را طرد نمیکنیم؛ ولی به تو [[ایمان]] هم نمیآوریم، از تو [[حراست]] میکنیم تا [[رسالت]] پروردگارت را به انجام برسانی. پیامبر به میان چادر [[قبیله]] و جمع ایشان وارد شد. | ||
[[بحیرة بن فراس]] یکی از بزرگان قبیله که آنجا حضور داشت تا پیامبر را دید گفت: این مرد کیست؟ گفتند: او [[محمد بن عبدالله قرشی]] است که [[گمان]] میکند پیامبر است. از ما خواسته که از او [[حفاظت]] کنیم تا پیام پروردگارش را به مردم برساند. او گفت: شما در جواب چه گفتید؟ گفتند: ما گفتیم خوش آمدید، راه برای شما باز است. ما تو را به بلاد خودمان میبریم، از تو همچون خودمان [[دفاع]] میکنیم. بحیره گفت: من [[فکر]] نمیکنم کسی از این بازار برگشته باشد که سختتر از آنچه شما به همراه دارید به همراه داشته باشد. شما با این کار گرفتار مقابله با همه [[عرب]] خواهید شد، آنها مجموعاً به [[دشمنی]] با شما برخواهند خواست، یکپارچه به [[جنگ]] با شما میآیند. قومش او را بهتر میشناسند. اگر از او خیری میشناختند، با داشتن او سعادتمندترین [[مردم]] میشدند. آیا به کسی که خود راهش را گم کرده است، قومش او را طرد و [[تکذیب]] کردهاند [[اعتماد]] میکنید؟ آیا به چنین کسی [[پناه]] میدهید، آیا میخواهید چنین کسی را [[یاری]] کنید؟ | [[بحیرة بن فراس]] یکی از بزرگان قبیله که آنجا حضور داشت تا پیامبر را دید گفت: این مرد کیست؟ گفتند: او [[محمد بن عبدالله قرشی]] است که [[گمان]] میکند پیامبر است. از ما خواسته که از او [[حفاظت]] کنیم تا پیام پروردگارش را به مردم برساند. او گفت: شما در جواب چه گفتید؟ گفتند: ما گفتیم خوش آمدید، راه برای شما باز است. ما تو را به بلاد خودمان میبریم، از تو همچون خودمان [[دفاع]] میکنیم. بحیره گفت: من [[فکر]] نمیکنم کسی از این بازار برگشته باشد که سختتر از آنچه شما به همراه دارید به همراه داشته باشد. شما با این کار گرفتار مقابله با همه [[عرب]] خواهید شد، آنها مجموعاً به [[دشمنی]] با شما برخواهند خواست، یکپارچه به [[جنگ]] با شما میآیند. قومش او را بهتر میشناسند. اگر از او خیری میشناختند، با داشتن او سعادتمندترین [[مردم]] میشدند. آیا به کسی که خود راهش را گم کرده است، قومش او را طرد و [[تکذیب]] کردهاند [[اعتماد]] میکنید؟ آیا به چنین کسی [[پناه]] میدهید، آیا میخواهید چنین کسی را [[یاری]] کنید؟ | ||
| خط ۸۶: | خط ۸۶: | ||
[[تاریخ]] از قبایلی که به بازارها میآمدند، هیچ نمونه قبول و [[روی خوش]] از [[دعوت پیامبر]] نشان نمیدهد؛ اما پیامبر بدون خستگی و [[ناامیدی]] در تمام دورانی که در [[مکه]] حضور داشت، در این بازارها شرکت داشته و به کار [[تبلیغ]] میپرداخت. این یک [[شگفتی]] بزرگ است.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۸.</ref> | [[تاریخ]] از قبایلی که به بازارها میآمدند، هیچ نمونه قبول و [[روی خوش]] از [[دعوت پیامبر]] نشان نمیدهد؛ اما پیامبر بدون خستگی و [[ناامیدی]] در تمام دورانی که در [[مکه]] حضور داشت، در این بازارها شرکت داشته و به کار [[تبلیغ]] میپرداخت. این یک [[شگفتی]] بزرگ است.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۴۸.</ref> | ||
===حضور در [[مسجدالحرام]] و [[دعوت]] مردم=== | === حضور در [[مسجدالحرام]] و [[دعوت]] مردم === | ||
مسجدالحرام هم یکی از مراکز مهم و اولیه دعوت بود. در گذشته دیدیم که پیامبر قبل از اینکه دعوت را علنی کند، به مقابله با [[قریش]] و بتهای آنها برود، مدتها در آن [[نماز]] میخواند، [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نیز از همان ایام با ایشان [[همراهی]] میکرد، ما در گذشته [[نماز جماعت]] ایشان را به همراه [[حضرت امیرالمؤمنین]] و [[حضرت خدیجه]] نقل کردیم. اما از آن وقت که پیامبر [[مأمور]] به دعوت عام شد [[رفتار]] ایشان فرق کرده بود. | مسجدالحرام هم یکی از مراکز مهم و اولیه دعوت بود. در گذشته دیدیم که پیامبر قبل از اینکه دعوت را علنی کند، به مقابله با [[قریش]] و بتهای آنها برود، مدتها در آن [[نماز]] میخواند، [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} نیز از همان ایام با ایشان [[همراهی]] میکرد، ما در گذشته [[نماز جماعت]] ایشان را به همراه [[حضرت امیرالمؤمنین]] و [[حضرت خدیجه]] نقل کردیم. اما از آن وقت که پیامبر [[مأمور]] به دعوت عام شد [[رفتار]] ایشان فرق کرده بود. | ||
[[حضرت]] در [[مراسم]] و [[مراسم حج]] و یا [[عمره]] به بالای [[حجر]] میرفت، با صدای بلند میفرمود: ای گروه [[قریش]]! و ای [[جماعت]] [[عرب]]! شما را به خدای یگانه که جز او خدایی نیست میخوانم، شما را به پذیرش [[رسالت]] خودم [[دعوت]] میکنم، نیز به رها کردن شریکان و [[بتها]]، که اگر دعوت مرا بپذیرید مالک همه عرب خواهید شد، [[عجم]] به [[دین]] شما در خواهد آمد، [[پادشاهان]] [[بهشت]] خواهید شد»<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۸؛ تفسیر القرطبی، ج۱۵، ص۷۶؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۳۷۹؛ اعلام الوری، ص۳۹.</ref>. پاسخ [[مردم]] به ایشان چیزی جز [[تمسخر]] و [[استهزاء]] نبود و میگفتند: محمد دیوانه شده است!! | [[حضرت]] در [[مراسم]] و [[مراسم حج]] و یا [[عمره]] به بالای [[حجر]] میرفت، با صدای بلند میفرمود: ای گروه [[قریش]]! و ای [[جماعت]] [[عرب]]! شما را به خدای یگانه که جز او خدایی نیست میخوانم، شما را به پذیرش [[رسالت]] خودم [[دعوت]] میکنم، نیز به رها کردن شریکان و [[بتها]]، که اگر دعوت مرا بپذیرید مالک همه عرب خواهید شد، [[عجم]] به [[دین]] شما در خواهد آمد، [[پادشاهان]] [[بهشت]] خواهید شد»<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۸؛ تفسیر القرطبی، ج۱۵، ص۷۶؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۳۷۹؛ اعلام الوری، ص۳۹.</ref>. پاسخ [[مردم]] به ایشان چیزی جز [[تمسخر]] و [[استهزاء]] نبود و میگفتند: محمد دیوانه شده است!! | ||
| خط ۱۱۷: | خط ۱۱۷: | ||
سرانجام [[تصمیم]] به مقابله با ایشان گرفتند. کاری که آنها در نظر داشتند این بود که برای همیشه این صدا را خاموش کنند؛ البته [[آزار]] و [[اذیت]] آنها [[رنج]] زیاد به بار میآورد؛ ولی [[عالم غیب]] و [[امداد الهی]] همیشه آنها را [[مأیوس]] میکرد، به [[هدف]] نهایی خود نمیرسیدند<ref>امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۶-۳۷؛ ج۴، ص۱۲۰؛ المناقب، ج۱، ص۷۷؛ بحارالانوار، ج۱۸، ص۶۶.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۵۰.</ref> | سرانجام [[تصمیم]] به مقابله با ایشان گرفتند. کاری که آنها در نظر داشتند این بود که برای همیشه این صدا را خاموش کنند؛ البته [[آزار]] و [[اذیت]] آنها [[رنج]] زیاد به بار میآورد؛ ولی [[عالم غیب]] و [[امداد الهی]] همیشه آنها را [[مأیوس]] میکرد، به [[هدف]] نهایی خود نمیرسیدند<ref>امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۶-۳۷؛ ج۴، ص۱۲۰؛ المناقب، ج۱، ص۷۷؛ بحارالانوار، ج۱۸، ص۶۶.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۵۰.</ref> | ||
===[[مباحثه]] و [[پاسخگویی]] به [[مشرکان]]=== | === [[مباحثه]] و [[پاسخگویی]] به [[مشرکان]] === | ||
در آن [[زمان]] که [[قریشیان]] هنوز از [[پیامبر]] مأیوس نشده بودند، بارها با ایشان به بحث میپرداختند. از جمله: روزی در اوایل [[ظهور]] علنی [[اسلام]] «[[عتبه]]» که از بزرگان [[قبیله قریش]] و در میان افراد [[قبیله]] بسیار محترم بود، در مجلس مشورتی به سایر سران و بزرگان این قبیله، پیشنهاد کرد: اجازه بدهید من به نزد محمد بروم، میخواهم به او پیشنهادهایی بدهم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از ما بردارد. آنان موافقت کردند. او نزد پیامبر آمده و مدتی با آن [[حضرت]] سخن گفت. پیامبر همه سخنان او را گوش کرد، سپس از او خواستند که او هم به سخنان ایشان گوش دهد. آنگاه [[آیات]] [[سوره فصلت]] را برای عتبه قرائت فرمودند. او آیات مزبور را به دقت گوش میداد. پس از پایان [[قرائت قرآن]]، پیامبر به ایشان فرمود: اینک تو و آنچه شنیدی! عتبه از جای برخاسته و به نزد [[یاران]] خود بازگشت. آنها به یکدیگر گفتند: به [[خدا]] [[سوگند]]، عتبه به شکلی دیگر و غیر آنچه رفته بود باز گشته است. وقتی عتبه نشست به او گفتند: هان چه خبر؟ گفت: من سخنی شنیدم که هیچگاه نشنیده بودم. این سخن نه [[شعر]] بود، نه [[سحر]] و نه [[کهانت]]<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۳؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۳؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۳۵؛ دلائل النبوة (بیهقی)، ج۲، ص۲۰۴؛ امتاع الاسماع، ج۴، ص۳۴۳.</ref>. | در آن [[زمان]] که [[قریشیان]] هنوز از [[پیامبر]] مأیوس نشده بودند، بارها با ایشان به بحث میپرداختند. از جمله: روزی در اوایل [[ظهور]] علنی [[اسلام]] «[[عتبه]]» که از بزرگان [[قبیله قریش]] و در میان افراد [[قبیله]] بسیار محترم بود، در مجلس مشورتی به سایر سران و بزرگان این قبیله، پیشنهاد کرد: اجازه بدهید من به نزد محمد بروم، میخواهم به او پیشنهادهایی بدهم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از ما بردارد. آنان موافقت کردند. او نزد پیامبر آمده و مدتی با آن [[حضرت]] سخن گفت. پیامبر همه سخنان او را گوش کرد، سپس از او خواستند که او هم به سخنان ایشان گوش دهد. آنگاه [[آیات]] [[سوره فصلت]] را برای عتبه قرائت فرمودند. او آیات مزبور را به دقت گوش میداد. پس از پایان [[قرائت قرآن]]، پیامبر به ایشان فرمود: اینک تو و آنچه شنیدی! عتبه از جای برخاسته و به نزد [[یاران]] خود بازگشت. آنها به یکدیگر گفتند: به [[خدا]] [[سوگند]]، عتبه به شکلی دیگر و غیر آنچه رفته بود باز گشته است. وقتی عتبه نشست به او گفتند: هان چه خبر؟ گفت: من سخنی شنیدم که هیچگاه نشنیده بودم. این سخن نه [[شعر]] بود، نه [[سحر]] و نه [[کهانت]]<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۳؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۳؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۳۵؛ دلائل النبوة (بیهقی)، ج۲، ص۲۰۴؛ امتاع الاسماع، ج۴، ص۳۴۳.</ref>. | ||
[[ولید بن مغیره مخزومی]] که پیرمردی کهن سال و بسیار محترم بود که [[عرب]] برای حل و فصل خصومات به او مراجعه میکرد؛ یا اگر [[شاعری]] شعر گفته بود برای [[نقد]] و [[اصلاح]] شعر و [[قضاوت]] درباره آن به او مراجعه میکرد، چون شعری را میپسندید، [[انتخاب]] میکرد، [[شعر]] [[برگزیده]] محسوب میشد. روزی که اولین بار [[آیات]] [[سوره]] [[مؤمن]] ([[غافر]]) نازل شده بود [[پیامبر]] به [[مسجدالحرام]] آمدند، آن سوره را با صدای رسا قرائت فرمودند. ولید چنان از شنیدن این آیات به [[هیجان]] آمد که به نزد [[قوم]] خویش، [[قبیله]] [[بنی مخزوم]] رفته و چنین گفت: از محمد سخنی شنیدم که نه از [[کلام]] انس بود، نه از کلام [[جن]]. در این سخن یک شیرینی بیمثال [[احساس]] میشد، [[زیبایی]] و رونقی تمام داشت. اوج آن پر از ثمر بود، فرود آن از [[برکت]] مالامال. این سخن بر همه چیز [[برتری]] دارد. هیچ چیز بر آن برتری نمییابد<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۷۰؛ تفسیر الطبری، ج۲۴، ص۲۵؛ ج۲۹، ص۹۸؛ الاکتفاء، ج۱، ص۱۶۴؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۱؛ تفسیر البحر المحیط، ج۱۰، ص۳۲۹؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۳۲، ش۱۸۳.</ref>. | [[ولید بن مغیره مخزومی]] که پیرمردی کهن سال و بسیار محترم بود که [[عرب]] برای حل و فصل خصومات به او مراجعه میکرد؛ یا اگر [[شاعری]] شعر گفته بود برای [[نقد]] و [[اصلاح]] شعر و [[قضاوت]] درباره آن به او مراجعه میکرد، چون شعری را میپسندید، [[انتخاب]] میکرد، [[شعر]] [[برگزیده]] محسوب میشد. روزی که اولین بار [[آیات]] [[سوره]] [[مؤمن]] ([[غافر]]) نازل شده بود [[پیامبر]] به [[مسجدالحرام]] آمدند، آن سوره را با صدای رسا قرائت فرمودند. ولید چنان از شنیدن این آیات به [[هیجان]] آمد که به نزد [[قوم]] خویش، [[قبیله]] [[بنی مخزوم]] رفته و چنین گفت: از محمد سخنی شنیدم که نه از [[کلام]] انس بود، نه از کلام [[جن]]. در این سخن یک شیرینی بیمثال [[احساس]] میشد، [[زیبایی]] و رونقی تمام داشت. اوج آن پر از ثمر بود، فرود آن از [[برکت]] مالامال. این سخن بر همه چیز [[برتری]] دارد. هیچ چیز بر آن برتری نمییابد<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۷۰؛ تفسیر الطبری، ج۲۴، ص۲۵؛ ج۲۹، ص۹۸؛ الاکتفاء، ج۱، ص۱۶۴؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۱؛ تفسیر البحر المحیط، ج۱۰، ص۳۲۹؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۳۲، ش۱۸۳.</ref>. | ||
===استفاده از [[فرصت]] سالیانه [[حج]]=== | === استفاده از [[فرصت]] سالیانه [[حج]] === | ||
در [[مراسم حج]] و [[عمره]] که [[امنیت]] در [[شهر]] برقرار بود و پیامبر میتوانست به [[راحتی]] [[وظایف]] [[تبلیغی]] خودش را عمل کند. ایشان در صحرای [[منی]] به چادرهای حاجیانی که از [[قبایل]] مختلف به [[مکه]] برای حج یا عمره آمده بودند از جمله: [[بنومرة]]، [[بنوحنیفة]]، [[بنوسلیم]]، [[بنوعبس]]، [[بنو نصر]]، [[بنوفزارة]]، [[بنو عامر]] و... سر میزد و آنها را به [[یکتاپرستی]] و [[اسلام]] [[دعوت]] میکرد. برایشان [[قرآن]] میخواند. آن [[حضرت]] در این مواقف در برخورد با قبایل مختلف میفرمود: «آیا مردی پیدا میشود که مرا به قوم خود ببرد، از من [[حمایت]] کند تا بتوانم [[رسالت]] خود را به انجام رسانم؛ زیرا که [[قریش]]، قوم و قبیله من، مرا طرد کرده است، اجازه نمیدهند که به [[تبلیغ]] بپردازم و [[وظیفه]] خود را در رسالت به انجام برسانم»<ref> المسند، ج۲۳، ص۳۷۰، ش۱۵۱۹۲؛ ج۲۳، ص۲۲، ش۱۴۶۵۳؛ ج۲۲، ص۳۴۶، ش۱۴۴۵۶؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۱۳؛ سنن ابی داود، ج۴، ص۲۳۴، ش۴۷۳۴؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۱۸۴، ش۲۹۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۶۶۹، ش۴۲۲۰.</ref>. | در [[مراسم حج]] و [[عمره]] که [[امنیت]] در [[شهر]] برقرار بود و پیامبر میتوانست به [[راحتی]] [[وظایف]] [[تبلیغی]] خودش را عمل کند. ایشان در صحرای [[منی]] به چادرهای حاجیانی که از [[قبایل]] مختلف به [[مکه]] برای حج یا عمره آمده بودند از جمله: [[بنومرة]]، [[بنوحنیفة]]، [[بنوسلیم]]، [[بنوعبس]]، [[بنو نصر]]، [[بنوفزارة]]، [[بنو عامر]] و... سر میزد و آنها را به [[یکتاپرستی]] و [[اسلام]] [[دعوت]] میکرد. برایشان [[قرآن]] میخواند. آن [[حضرت]] در این مواقف در برخورد با قبایل مختلف میفرمود: «آیا مردی پیدا میشود که مرا به قوم خود ببرد، از من [[حمایت]] کند تا بتوانم [[رسالت]] خود را به انجام رسانم؛ زیرا که [[قریش]]، قوم و قبیله من، مرا طرد کرده است، اجازه نمیدهند که به [[تبلیغ]] بپردازم و [[وظیفه]] خود را در رسالت به انجام برسانم»<ref> المسند، ج۲۳، ص۳۷۰، ش۱۵۱۹۲؛ ج۲۳، ص۲۲، ش۱۴۶۵۳؛ ج۲۲، ص۳۴۶، ش۱۴۴۵۶؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۱۳؛ سنن ابی داود، ج۴، ص۲۳۴، ش۴۷۳۴؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۱۸۴، ش۲۹۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۶۶۹، ش۴۲۲۰.</ref>. | ||
پیامبر در منی در گذر از [[قبایل عرب]] از این چادر به چادر بعد و از این [[قبیله]] به قبیله بعد حرکت میکرد، هرکجا بساط [[دعوت]] را پهن میفرمود. با هر قبیله سخن میگفت، [[قرآن]] میخواند و از آنها میخواست که از او [[حمایت]] کنند. | پیامبر در منی در گذر از [[قبایل عرب]] از این چادر به چادر بعد و از این [[قبیله]] به قبیله بعد حرکت میکرد، هرکجا بساط [[دعوت]] را پهن میفرمود. با هر قبیله سخن میگفت، [[قرآن]] میخواند و از آنها میخواست که از او [[حمایت]] کنند. | ||
حوادث فراوانی در مراجعه به [[قبایل]] [[عربی]] در [[منی]] اتفاق افتاده است. یک بار به سوی قبیله [[عامر بن صعصعه]] رفته بودند، در حالی که به چادر آن قبیله نزدیک میشدند، یکی از بزرگان آن قبیله به اطرافیان خود گفت: به خدای [[سوگند]]! اگر این [[جوان]] [[قریشی]] در [[اختیار]] من بود، تمام [[عرب]] را به چنگ خود درمی آوردم. [[پیامبر]] به آنها رسید و طبق رسم، [[تحیت]] به جای آورد. سپس آنان را به [[ایمان به خداوند]] عزوجل فرا خواند و [[نبوت]] خویش را بر آنان عرضه فرمود. آنان به پیامبر روی کرده گفتند: اگر ما با تو بر آنچه میخواهی [[بیعت]] کنیم، سپس [[خدا]] تو را بر مخالفانت [[پیروز]] گرداند، آیا پس از تو [[حکومت]] در دست ما خواهد بود و کار را به ما میسپاری؟ پیامبر فرمود: {{متن حدیث|الْأَمْرُ إِلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ}}: این کار به دست خداست و برای آن هرکس که بخواهد قرار میدهد. آنان پاسخ دادند: میخواهی ما را در برابر تیغ همه قبایل عرب قرار دهی؛ اما آنگاه که پیروز شدی حکومت بعد از تو در دست دیگران باشد؟ ما به پیشنهاد تو نیازی نداریم. از این رو از پذیرش دعوت [[رسول خدا]]{{صل}} سرباز زدند<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۸، ص۸۴؛ الکامل، ج۲، ص۶۵؛ الکتفاء، ج۱، ص۲۵۲؛ الثقات (ابن حبان)، ج۱، ص۹۰؛ الاصابة، ج۱، ص۵۲.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۵۴.</ref> | حوادث فراوانی در مراجعه به [[قبایل]] [[عربی]] در [[منی]] اتفاق افتاده است. یک بار به سوی قبیله [[عامر بن صعصعه]] رفته بودند، در حالی که به چادر آن قبیله نزدیک میشدند، یکی از بزرگان آن قبیله به اطرافیان خود گفت: به خدای [[سوگند]]! اگر این [[جوان]] [[قریشی]] در [[اختیار]] من بود، تمام [[عرب]] را به چنگ خود درمی آوردم. [[پیامبر]] به آنها رسید و طبق رسم، [[تحیت]] به جای آورد. سپس آنان را به [[ایمان به خداوند]] عزوجل فرا خواند و [[نبوت]] خویش را بر آنان عرضه فرمود. آنان به پیامبر روی کرده گفتند: اگر ما با تو بر آنچه میخواهی [[بیعت]] کنیم، سپس [[خدا]] تو را بر مخالفانت [[پیروز]] گرداند، آیا پس از تو [[حکومت]] در دست ما خواهد بود و کار را به ما میسپاری؟ پیامبر فرمود: {{متن حدیث|الْأَمْرُ إِلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ}}: این کار به دست خداست و برای آن هرکس که بخواهد قرار میدهد. آنان پاسخ دادند: میخواهی ما را در برابر تیغ همه قبایل عرب قرار دهی؛ اما آنگاه که پیروز شدی حکومت بعد از تو در دست دیگران باشد؟ ما به پیشنهاد تو نیازی نداریم. از این رو از پذیرش دعوت [[رسول خدا]] {{صل}} سرباز زدند<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۴۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۸، ص۸۴؛ الکامل، ج۲، ص۶۵؛ الکتفاء، ج۱، ص۲۵۲؛ الثقات (ابن حبان)، ج۱، ص۹۰؛ الاصابة، ج۱، ص۵۲.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۵۴.</ref> | ||
===رفتن به [[سرزمین]] قبایل بیاباننشین=== | === رفتن به [[سرزمین]] قبایل بیاباننشین === | ||
از جمله چند قبیله مهم بنی شیبان، [[ربیعه]]، [[بنوحنیفه]] و [[بنی عمرو بن معاویه]] و... از دیگر اهداف [[تبلیغی]] پیامبر به شما میرفت. [[پیامبر اکرم]] بارها و بارها از [[مکه]] بیرون میرفت تا خویشتن را به قبایل دور و نزدیک عرب عرضه کند، از [[خدا]] و [[اسلام]] بگوید، آنها را به [[دین]] [[دعوت]] کند. ایشان به همراه [[امیرالمؤمنین]] به [[محل زندگی]] این [[قبایل]] بزرگ میرفت. در این سفرها همیشه [[حضرت علی]]{{ع}} با ایشان همراه بود<ref>الانساب، ج۱، ص۳۴ و ۳۵؛ المنتظم، ج۳، ص۲۱؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۳؛ معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۶۴۳ و ۶۳۴۲ و ۲۶۴۵ و ۶۳۸۴؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۸۲؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۵۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۷، ص۲۹۳.</ref>. | از جمله چند قبیله مهم بنی شیبان، [[ربیعه]]، [[بنوحنیفه]] و [[بنی عمرو بن معاویه]] و... از دیگر اهداف [[تبلیغی]] پیامبر به شما میرفت. [[پیامبر اکرم]] بارها و بارها از [[مکه]] بیرون میرفت تا خویشتن را به قبایل دور و نزدیک عرب عرضه کند، از [[خدا]] و [[اسلام]] بگوید، آنها را به [[دین]] [[دعوت]] کند. ایشان به همراه [[امیرالمؤمنین]] به [[محل زندگی]] این [[قبایل]] بزرگ میرفت. در این سفرها همیشه [[حضرت علی]] {{ع}} با ایشان همراه بود<ref>الانساب، ج۱، ص۳۴ و ۳۵؛ المنتظم، ج۳، ص۲۱؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۳؛ معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۶۴۳ و ۶۳۴۲ و ۲۶۴۵ و ۶۳۸۴؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۸۲؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۵۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۷، ص۲۹۳.</ref>. | ||
[[حضرت]] در این سفرها، ابتدا دعوت به خدای واحد را عرضه میکردند که اصلیترین دعوت بود، آن مقدار که [[وظیفه]] و لازم بود از آنها میخواستند که [[حمایت]] از او را به عهده بگیرند تا بتواند کار [[تبلیغی]] خود را انجام دهد. اما آن قبایل هم جوابی در خور ندادند، هیچ نشانهای از [[همراهی]] و کمک دریافت نشد<ref>شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)، ج۱۳، ص۲۶۸.</ref>. | [[حضرت]] در این سفرها، ابتدا دعوت به خدای واحد را عرضه میکردند که اصلیترین دعوت بود، آن مقدار که [[وظیفه]] و لازم بود از آنها میخواستند که [[حمایت]] از او را به عهده بگیرند تا بتواند کار [[تبلیغی]] خود را انجام دهد. اما آن قبایل هم جوابی در خور ندادند، هیچ نشانهای از [[همراهی]] و کمک دریافت نشد<ref>شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)، ج۱۳، ص۲۶۸.</ref>. | ||
در یکی روزها [[پیامبر خدا]]{{صل}} دعوت خود را بر [[قبیله]] [[بنوحنیفه]] عرضه کرد. یکی از آنان گفت: [[فکر]] میکنی اگر ما با تو بر آنچه که میخواهی [[بیعت]] کنیم، سپس خدا تو را بر مخالفانت [[پیروز]] گرداند و [[حکومتی]] به پا کردی، آیا این [[حکومت]] پس از تو در دست ما خواهد بود؟ [[پیامبر]] فرمود: {{متن حدیث|الْأَمْرُ إِلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ}} این کار به دست خداست برای هرکس بخواهد قرار میدهد. آن مرد پاسخ داد: پس میخواهی ما با همه [[قبایل عرب]] مقابله کنیم، ما را [[هدف]] تیرهای [[عرب]] قرار دهی، آنگاه که پیروز شدی این کار در دست دیگران باشد؟ ما به پیشنهاد تو نیازی نداریم<ref>السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴؛ الکامل، ج۲، ص۹۳.</ref>. | در یکی روزها [[پیامبر خدا]] {{صل}} دعوت خود را بر [[قبیله]] [[بنوحنیفه]] عرضه کرد. یکی از آنان گفت: [[فکر]] میکنی اگر ما با تو بر آنچه که میخواهی [[بیعت]] کنیم، سپس خدا تو را بر مخالفانت [[پیروز]] گرداند و [[حکومتی]] به پا کردی، آیا این [[حکومت]] پس از تو در دست ما خواهد بود؟ [[پیامبر]] فرمود: {{متن حدیث|الْأَمْرُ إِلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ}} این کار به دست خداست برای هرکس بخواهد قرار میدهد. آن مرد پاسخ داد: پس میخواهی ما با همه [[قبایل عرب]] مقابله کنیم، ما را [[هدف]] تیرهای [[عرب]] قرار دهی، آنگاه که پیروز شدی این کار در دست دیگران باشد؟ ما به پیشنهاد تو نیازی نداریم<ref>السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴؛ الکامل، ج۲، ص۹۳.</ref>. | ||
[[ابن عباس]] میگوید: آن حضرت به نزد قبیله [[بنی عمرو بن معاویه]] آمد و فرمود: شما از کدام محل هستید؟ گفتند: از [[یمن]]! فرمود: از کدام قبیله؟ گفتند: از بنی کنده. فرمود: از کدام تیره؟ گفتند: از [[بنی عمرو بن معاویة]]! فرمود: پیشنهاد خیری برای شما دارم! گفتند: چیست؟ فرمود: {{متن حدیث|تشهدون أن لا اله الا الله و تقیمون الصلاة، تؤمنون بما جاء من عند الله}} [[گواهی]] دهید که معبودی جز [[خدای یکتا]] نیست و [[نماز]] بر پا دارید، بدانچه از نزد [[خدای تعالی]] آمده [[ایمان]] آورید! آنها در پاسخ گفتند: اگر در این راه موفق و [[پیروز]] شدی [[ملک]] و [[سلطنت]] پس از خود را برای ما قرار میدهی؟ [[رسول خدا]]{{صل}} در پاسخشان فرمود: {{متن حدیث|ان الملک لله جعله حیث یشاء}}: سلطنت از آن خدای تعالی است و در هر جا که بخواهد آن را قرار میدهد! آنها که این سخن را شنیدند پاسخ دادند: ما را به آنچه برایمان آوردهای نیازی نیست<ref>البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۴۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۳ و ۳۱۴.</ref>. | [[ابن عباس]] میگوید: آن حضرت به نزد قبیله [[بنی عمرو بن معاویه]] آمد و فرمود: شما از کدام محل هستید؟ گفتند: از [[یمن]]! فرمود: از کدام قبیله؟ گفتند: از بنی کنده. فرمود: از کدام تیره؟ گفتند: از [[بنی عمرو بن معاویة]]! فرمود: پیشنهاد خیری برای شما دارم! گفتند: چیست؟ فرمود: {{متن حدیث|تشهدون أن لا اله الا الله و تقیمون الصلاة، تؤمنون بما جاء من عند الله}} [[گواهی]] دهید که معبودی جز [[خدای یکتا]] نیست و [[نماز]] بر پا دارید، بدانچه از نزد [[خدای تعالی]] آمده [[ایمان]] آورید! آنها در پاسخ گفتند: اگر در این راه موفق و [[پیروز]] شدی [[ملک]] و [[سلطنت]] پس از خود را برای ما قرار میدهی؟ [[رسول خدا]] {{صل}} در پاسخشان فرمود: {{متن حدیث|ان الملک لله جعله حیث یشاء}}: سلطنت از آن خدای تعالی است و در هر جا که بخواهد آن را قرار میدهد! آنها که این سخن را شنیدند پاسخ دادند: ما را به آنچه برایمان آوردهای نیازی نیست<ref>البدایه و النهایه، ج۳، ص۱۴۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۳ و ۳۱۴.</ref>. | ||
در ملاقاتی که با [[قبیله]] بنی شیبان داشتند، حوادث مهمی پیش آمده بود که «[[بیهقی]]»، [[مورخ]] و [[سیره]] نویس بزرگ آن را نقل کرده است: هنگامی که [[پیغمبر]] [[مأمور]] شد که [[رسالت]] خود را به [[قبایل عرب]] اعلام کند، به همراه [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با [[قبیله ربیعه]] برخورد کرد. [[ابوبکر]] که آنجا برود، پیش قدم شده و به جمع ایشان وارد گردید، پس از [[سلام]] از [[حسب و نسب]] آنان جویا شد، ایشان هم جواب کامل دادند. [[جوانی]] از [[طایفه]] شیبان به نام «دغفل» پیش آمد و به ابوبکر گفت: تو آنچه میخواستی از ما پرسیدی و ما جواب کامل دادیم، ما نیز از تو پرسشهایی داریم و شعری در این میان سرود، به این مضمون: «ما از [[سائل]] خود [[پرسش]] میکنیم که آن را نمیفهمد و جواب نمیدهد و یا آنکه [[تحمل]] جواب مینماید» | در ملاقاتی که با [[قبیله]] بنی شیبان داشتند، حوادث مهمی پیش آمده بود که «[[بیهقی]]»، [[مورخ]] و [[سیره]] نویس بزرگ آن را نقل کرده است: هنگامی که [[پیغمبر]] [[مأمور]] شد که [[رسالت]] خود را به [[قبایل عرب]] اعلام کند، به همراه [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} با [[قبیله ربیعه]] برخورد کرد. [[ابوبکر]] که آنجا برود، پیش قدم شده و به جمع ایشان وارد گردید، پس از [[سلام]] از [[حسب و نسب]] آنان جویا شد، ایشان هم جواب کامل دادند. [[جوانی]] از [[طایفه]] شیبان به نام «دغفل» پیش آمد و به ابوبکر گفت: تو آنچه میخواستی از ما پرسیدی و ما جواب کامل دادیم، ما نیز از تو پرسشهایی داریم و شعری در این میان سرود، به این مضمون: «ما از [[سائل]] خود [[پرسش]] میکنیم که آن را نمیفهمد و جواب نمیدهد و یا آنکه [[تحمل]] جواب مینماید» | ||
سپس از ابوبکر پرسید تو کیستی؟ ابوبکر جواب داد مردی هستم از [[قبیله قریش]]، دغفل گفت: آفرین آفرین قبیلهای [[اهل]] [[شرافت]] و [[ریاست]]. باز پرسید از کدام طایفه [[قریش]] میباشی؟ جواب داد از [[تیم بن مرة]] دغفل گفت: [[سوگند]] به [[خدا]] برای تیرانداز راه باز کردی! باز پرسید آیا [[قصی بن کلاب]] (جد چهارم [[پیامبر]]) که قبیلهها را جمعآوری کرده و در [[مکه]] جای داده از [[طایفه]] شما میباشد؟ جواب داد: نه. باز پرسید آیا هاشم (جد اعلای [[پیغمبر]]) از طایفه شما میباشد؟ جواب داد نه. سپس دغفل از منقبتی بزرگ از [[مناقب]] هاشم سخن گفت. باز پرسید آیا [[شیبة]] الحمد<ref>شیبة الحمد بن هاشم بن عبد مناف (= عبدالمطلب). انساب الاشراف، ج۱، ص۶۴.</ref> که پرندگان هوا را طعام میداد، صورت او مانند ماه در شب تاریک میدرخشید از طایفه شماست؟ [[ابوبکر]] جواب داد: نه. باز پرسید: آیا تو از آن افراد [[قریش]] هستی که [[حجاج]] را به مشعر و [[عرفات]] کوچ میدادند؟ جواب داد: نه. باز پرسید آیا تو از [[اهل]] «[[دارالندوه]]» میباشی؟<ref>دارالندوه خانهای بود که قصی آن را در مکه مرکز مشاوره بزرگان قبیله قریش قرار داده بود.</ref> جواب داد: نه! باز پرسید آیا تو از آن کسانی هستی که مهمانداری، پردهداری، آبرسانی حجاج به عهده ایشان است<ref>بلوغ الارب، ج۱، ص۳۲۱.</ref>. ابوبکر جواب داد: نه! سپس مهار شتر خود را کشید که برگردد. دغفل به او گفت: اگر به جای میایستادی برای تو ثابت میکردم که [[قریشیان]] کیانند! | سپس از ابوبکر پرسید تو کیستی؟ ابوبکر جواب داد مردی هستم از [[قبیله قریش]]، دغفل گفت: آفرین آفرین قبیلهای [[اهل]] [[شرافت]] و [[ریاست]]. باز پرسید از کدام طایفه [[قریش]] میباشی؟ جواب داد از [[تیم بن مرة]] دغفل گفت: [[سوگند]] به [[خدا]] برای تیرانداز راه باز کردی! باز پرسید آیا [[قصی بن کلاب]] (جد چهارم [[پیامبر]]) که قبیلهها را جمعآوری کرده و در [[مکه]] جای داده از [[طایفه]] شما میباشد؟ جواب داد: نه. باز پرسید آیا هاشم (جد اعلای [[پیغمبر]]) از طایفه شما میباشد؟ جواب داد نه. سپس دغفل از منقبتی بزرگ از [[مناقب]] هاشم سخن گفت. باز پرسید آیا [[شیبة]] الحمد<ref>شیبة الحمد بن هاشم بن عبد مناف (= عبدالمطلب). انساب الاشراف، ج۱، ص۶۴.</ref> که پرندگان هوا را طعام میداد، صورت او مانند ماه در شب تاریک میدرخشید از طایفه شماست؟ [[ابوبکر]] جواب داد: نه. باز پرسید: آیا تو از آن افراد [[قریش]] هستی که [[حجاج]] را به مشعر و [[عرفات]] کوچ میدادند؟ جواب داد: نه. باز پرسید آیا تو از [[اهل]] «[[دارالندوه]]» میباشی؟<ref>دارالندوه خانهای بود که قصی آن را در مکه مرکز مشاوره بزرگان قبیله قریش قرار داده بود.</ref> جواب داد: نه! باز پرسید آیا تو از آن کسانی هستی که مهمانداری، پردهداری، آبرسانی حجاج به عهده ایشان است<ref>بلوغ الارب، ج۱، ص۳۲۱.</ref>. ابوبکر جواب داد: نه! سپس مهار شتر خود را کشید که برگردد. دغفل به او گفت: اگر به جای میایستادی برای تو ثابت میکردم که [[قریشیان]] کیانند! | ||
در این هنگام [[پیامبر]] لبخندی زد و [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به ابوبکر فرمود: مغلوب شخصی بیابان نشین اما باهوش شدی. ابوبکر جواب داد: آری یا ابالحسن، بلایی نیست مگر آنکه بالاتر از آن بلایی دیگر است. [[بلاء]] و [[مصیبت]] وابسته به [[کلام]] و سخن [[آدمی]] است<ref>الأنساب، ج۲، ص۳۲؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۲.</ref>. | در این هنگام [[پیامبر]] لبخندی زد و [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به ابوبکر فرمود: مغلوب شخصی بیابان نشین اما باهوش شدی. ابوبکر جواب داد: آری یا ابالحسن، بلایی نیست مگر آنکه بالاتر از آن بلایی دیگر است. [[بلاء]] و [[مصیبت]] وابسته به [[کلام]] و سخن [[آدمی]] است<ref>الأنساب، ج۲، ص۳۲؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۲.</ref>. | ||
بعد از آن پیامبر با همراهان به [[جماعت]] دیگری از بنی شیبان برخوردند. پیامبر جلو آمد و فرمود: «شما را به [[یگانگی خداوند]] و [[رسالت]] خویش [[دعوت]] میکنم و میخواهم مرا در این راه [[یاری]] کنید. همانا قریش در مقابل [[امر الهی]] قد [[علم]] کردهاند و رسالت رسولش را [[تکذیب]] کردهاند و به جای [[حق]]، [[باطل]] را برگزیدهاند. اما نمیدانند که [[خدا]] [[بینیاز]] و ستوده است». [[مفروق بن عمرو]] که در آن مجلس حضور داشت رو به پیامبر کرد و گفت: ای [[برادر]] قریش، ما را به چه چیزی [[دعوت]] کردی؟ به [[خدا]] [[سوگند]] [[کلامی]] زیباتر از این نشنیده بودم. | بعد از آن پیامبر با همراهان به [[جماعت]] دیگری از بنی شیبان برخوردند. پیامبر جلو آمد و فرمود: «شما را به [[یگانگی خداوند]] و [[رسالت]] خویش [[دعوت]] میکنم و میخواهم مرا در این راه [[یاری]] کنید. همانا قریش در مقابل [[امر الهی]] قد [[علم]] کردهاند و رسالت رسولش را [[تکذیب]] کردهاند و به جای [[حق]]، [[باطل]] را برگزیدهاند. اما نمیدانند که [[خدا]] [[بینیاز]] و ستوده است». [[مفروق بن عمرو]] که در آن مجلس حضور داشت رو به پیامبر کرد و گفت: ای [[برادر]] قریش، ما را به چه چیزی [[دعوت]] کردی؟ به [[خدا]] [[سوگند]] [[کلامی]] زیباتر از این نشنیده بودم. | ||