پرش به محتوا

عبدالله بن عباس در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱٬۱۳۸: خط ۱٬۱۳۸:


آن‌چه ذکر شد بخشی از اظهار نظرهای شخصیت‌هایی بود که با [[سخنان امیرالمؤمنین]]{{ع}} آشنا بودند. بیشتر آنها [[درستی]] [[نامه]] ۴۱ [[نهج البلاغه]] را پذیرفته بودند. اما برخی مخاطب را [[عبیدالله بن عباس]] دانسته‌اند؛ مانند [[قطب راوندی]] و برخی در تعیین مخاطب نامه توقف نمودند مانند [[ابن ابی الحدید]]، و بیشتر مخاطب آن را عبدالله معرفی کردند. افزون بر آن‌چه ذکر شد، شواهد دیگری وجود دارد که نشانه [[صحت]] این انتساب است.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 550 - 559.</ref>
آن‌چه ذکر شد بخشی از اظهار نظرهای شخصیت‌هایی بود که با [[سخنان امیرالمؤمنین]]{{ع}} آشنا بودند. بیشتر آنها [[درستی]] [[نامه]] ۴۱ [[نهج البلاغه]] را پذیرفته بودند. اما برخی مخاطب را [[عبیدالله بن عباس]] دانسته‌اند؛ مانند [[قطب راوندی]] و برخی در تعیین مخاطب نامه توقف نمودند مانند [[ابن ابی الحدید]]، و بیشتر مخاطب آن را عبدالله معرفی کردند. افزون بر آن‌چه ذکر شد، شواهد دیگری وجود دارد که نشانه [[صحت]] این انتساب است.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 550 - 559.</ref>
==شواهد [[خیانت]] عبدالله==
تمام کسانی که [[نامه]] چهل و یکم یا بخشی از آن را نقل کرده، به خیانت عبدالله معترف‌اند، مانند [[ابن قتیبه]] [[ابن عساکر]] و کسانی که جریان را نقل کرده‌اند قول به خیانت را مشهور و قول اکثر دانسته‌اند و [[شارحان نهج البلاغه]] نیز بیشتر آن را پذیرفته‌اند، ولی باید افزود:
۱. مضمون نامه نشان‌گر آن است که مخاطب کسی جزء [[عبدالله بن عباس]] نمی‌تواند باشد و به صرف استبعاد نمی‌شود آن را به دیگری نسبت داد و اینکه برخی خواسته‌اند آن را مخالف [[دلیل عقل]] بدانند<ref>تستری، قاموس الرجال، ج۶، ص۹، چاپ قدیم.</ref>، درست نیست؛ چراکه [[ادله عقلی]] در چنین نقل‌هایی [[حجت]] نیست و این مربوط به [[تاریخ]] است که باید مورد بررسی قرار گیرد. بیان [[فضایل امیرالمؤمنین]]{{ع}} توسط عبدالله دلیل آن خواهد بود که وی به [[اشتباه]] خود پی برده و از خیانت خویش [[توبه]] کرده است و دلیل بر رد این موضوع نیست و این دگرگونی در احوال افراد فراوان [[مشاهده]] می‌شود.
۲. از آن‌چه ما تاکنون درباره [[ابن عباس]] ذکر کردیم این استبعاد به طور کلی بر طرف می‌گردد. به ویژه که وی خود را فردی [[مجتهد]] و [[صاحب نظر]] و هرگونه تصرفی را در [[بیت المال]] مجاز می‌دانسته و [[بخشش]] او به [[ابوایوب انصاری]] و نامه‌ای که به [[امام مجتبی]]{{ع}}، نوشته نشانه [[درستی]] این مطلب است.
۳. با توجه به اینکه اکثر کتاب‌های [[تاریخی]] در دوران [[اقتدار]] [[خلفای بنی عباس]] نگاشته شده، اگر در واقع چنین مطلبی [[دروغ]] بود، در جو [[خفقان]] [[دوران بنی عباس]] کسی نمی‌توانست به جد بزرگوار آنها چنین اتهامی وارد سازد. صاحب قاموس الرجال که سرسختانه از ابن عباس در این موضوع [[دفاع]] کرده، تنها از عمروبن [[عبید]] نقل کرده که قضیه را منکر شده است. زمانی که [[عمرو بن عبید]] به [[دیدار]] [[سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس]] می‌رود، سلیمان می‌گوید: به من خبر بده از گفته علی{{ع}} درباره [[عبدالله بن عباس]] که فرمود: «او درباره یک مورچه و شپش [[فتوا]] می‌دهد، اما [[اموال]] ما را در عرض یک شب برد». [[عمرو بن عبید]] پاسخ می‌دهد که [[ابن عباس]] از علی{{ع}} جدا نشد تا اینکه حضرت به [[شهادت]] رسید. و او [[شاهد]] [[صلح امام حسن]]{{ع}} بود و چه [[مالی]] در [[بیت المال]] [[بصره]] جمع شده بود با این که علی{{ع}} به آن احتیاج داشت و او بیت المال [[کوفه]] را در هر [[روز]] [[پنجشنبه]] بین [[مردم]] تقسیم می‌کرد و آن را میشست و چگونه قابل پذیرش است که مالی را در بصره نگهدارد. این سخن [[درستی]] نیست<ref>تستری، قاموس الرجال، ص۱۶، (چاپ قدیم) و ص۴۳۳، چاپ جدید.</ref>.
نظر عمرو بن عبید را [[سید مرتضی]] نیز در [[امالی]] خود ذکر کرده است<ref>موسوی سید مرتضی، امالی مجلس ۱۲، ج۱، ص۱۷۷.</ref>. به نظر می‌رسد سلیمان بن علی در آن [[زمان]] [[والی بصره]] بوده ([[کشتار]] [[بنی امیه]] در بصره توسط وی انجام گرفت و از سال ۱۳۳ تا ۱۳۹ و به قولی ۱۴۰ [[حاکم بصره]] بود)<ref>ر.ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۳۴، ۳۴۴ - ۳۴۵، ۳۴۸، ۳۵۹ و ۳۶۳.</ref>. و عمرو بن عبید ساکن آن [[شهر]] بوده است و [[هشام بن حکم]] برای [[مناظره]] با وی در باب [[امامت]] از کوفه به بصره می‌رود<ref>اصول کافی، کتاب الحجه، باب اول حدیث ۳، باب الاضطرار الی الحجه.</ref>. این [[انکار]] و استبعاد ابن عبید هیچ ارزشی ندارد. بلکه نشان آن است که سلیمان نوه [[عبدالله بن عباس]]، از این موضوع [[آگاه]] بوده و این امر در میان [[بنی عباس]] رایج بوده و وجداناً ناراحت بودند و با توجه به آن‌چه در گذشته درباره بیت المال بصره ذکر کردیم که [[اموال عمومی]] تمام مناطق [[ایران]] را به بیت المال بصره منتقل می‌کردند و مقدار آن را در زمان [[جنگ جمل]] ذکر نمودیم؛ دلیل عمرو بن عبید نادرست و به احتمال برای خوشایند سلیمان بوده است.
۴.  پاسخی که عبدالله به [[ابن زبیر]] می‌دهد، نشان‌گر [[تأیید]] این مطلب است.
[[عبدالله بن زبیر]] زمانی که بر [[مکه]] [[تسلط]] یافت، روزی به [[سخنرانی]] مشغول بود و [[ابن عباس]] پای [[منبر]] او نشسته بود. [[ابن زبیر]] گفت: این جا مردی است که [[خداوند]] [[قلب]] او را [[کور]] کرده، همان گونه که چشم‌های او را کور نموده است. [[خیال]] می‌کند [[ازدواج موقت]] با [[زنان]] از طرف [[خدا]] و رسولش [[حلال]] بوده و درباره یک شپش و مورچه [[فتوا]] می‌دهد<ref>این تعبیر که ابن عباس درباره شپش و مورچه فتوا می‌دهد، تعبیر رایجی بوده که درباره [[عبدالله بن عباس]] به کار می‌رفته است. از جمله در سخنان سلیمان آمده بود و [[عکرمه]] نیز در جریانی این مطلب را بیان می‌کند. وی گوید: زمانی که عبدالله در مکه برای [[مردم]] [[حدیث]] می‌خواند، فردی به نام [[نافع بن ازرق]] (که [[رئیس]] [[فرقه]] [[ازارقه]] بود و [[اعتقاد]] کامل به [[دین]] نداشت) حرکت کرد و گفت: ای فرزند عباس، تو که درباره یک مورچه و شپش فتوا میدهی خدایی را که [[عبادت]] می‌کنی برای ما توصیف کن. ابن عباس به سبب [[عظمت خداوند]] ساکت شد.
[[امام حسین]]{{ع}} که در ناحیه‌ای نشسته بود، فرمود: ای فرزند ازرق به سوی من بیا. نافع گفت: من از تو سؤال نکردم. ابن عباس گفت: ای فرزند ازرق او از [[خاندان نبوت]] است و آنان [[وارثان]] علم‌اند. این جا بود که نافع به جانب امام حسین{{ع}} رفت. حضرت به وی فرمود: ای نافع کسی که دینش را بر [[قیاس]] بنیان [[نهد]]، همیشه در [[شبهات]] فرو می‌رود و از راه [[حق]] [[منحرف]] می‌گردد و به سوی [[کجی]] [[تمایل]] پیدا می‌کند و از [[راه راست]] منحرف و جدا می‌شود. ([[صدوق]]، التوحید، ص۸۰، [[بحار الأنوار]]، ج۴، ص۲۹۷).
همان‌گونه که امام حسین{{ع}} به نافع فرمود وی در حال [[شک و تردید]] و [[انحراف]] به سر می‌برد و بعدها از [[امام باقر]]{{ع}} نیز سؤال می‌کند که خداوند از چه زمانی بوده؟ [[امام]] می‌فرماید: به من خبر بده که از چه زمانی [[خداوند]] نبوده است. [[صدوق]]، التوحید، ص۱۷۳.
از این [[روایت]] به خوبی [[عقیده]] [[ابن عباس]] درباره [[اهل بیت]] [[عصمت]] و [[طهارت]] به دست می‌آید که آنان را [[وارثان علم]] و [[آگاه]] به مسائل می‌دانسته. در این جا گویا [[امام حسین]]{{ع}} خواسته‌اند جواب صحیح به نافع بدهند و علت [[انحراف]] وی را ذکر کنند تا خود را [[اصلاح]] کند و در ضمن ابن عباس در پاسخ دچار مشکل نشود.</ref>، حال آن‌که دیروز [[بیت المال]] [[بصره]] را با خود برده و [[مسلمین]] را ترک نموده است و چگونه او را در این کار ملامت کنم و حال آن‌که کاری بزرگ‌تر انجام داده و با [[ام المؤمنین]] و [[یاران رسول خدا]]{{صل}} و کسی که با دست خود از [[پیامبر]] [[حمایت]] میکرده، جنگیده است. [[عبدالله بن عباس]] به [[ابن زبیر]] چنین پاسخ داد: اما [[کوری]] من خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ}}<ref>«تنها چشم‌ها نابینا نمی‌شوند بلکه آن دل‌ها که درون سینه‌ها جا دارند (نیز) نابینا می‌گردند» سوره حج، آیه ۴۶.</ref>.
اما فتوای من درباره شپش و مورچه درباره آنها دو [[حکم]] است که تو و اصحابت از آن [[آگاهی]] ندارید. اما بردن [[مال]] توسط من؛ آنها [[مالی]] بودند که جمع‌آوری کرده بودیم. پس [[حق]] هر ذی حقی را دادیم و مقداری که مانده کمتر از حق ما بود که در [[کتاب خدا]] آمده، ما هم آنها را به خاطر حقمان برداشتیم. و اما [[ازدواج موقت]]؛ آن گاه که از [[منبر]] فرود آمدی، از مادرت [[اسماء]] سؤال کن از دو [[جامه]] و بُرد عوسجه. اما [[جنگ]] ما با ام المؤمنین ([[عایشه]]) پس به جهت ما ام المؤمنین نامیده شده نه به جهت تو و یا پدرت. پدر و دایی تو او را از [[حجاب]] بیرون آورده و فتنه‌ای ایجاد کردند. در حالی که [[همسران]] خود را در خانه‌های خویش نگه داشتند پس با [[خدا]] و رسولش [[انصاف]] نکردند زمانی که [[همسر]] وی را (برای [[جنگ]]) بیرون بردند. اما درباره جنگ ما با شما؛ ما به شما [[حمله]] کردیم. اگر ما [[کافر]] بودیم شما نیز به خاطر فرارتان از ما کافر شدید و اگر [[مؤمن]] بودیم شما نیز به جهت [[جنگی]] که با ما کردید کافر شدید...<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۱۲۹ - ۱۳۰؛ مامقانی، تنقیح المقال، ج۲، ص۱۹۵.</ref>.
در این جا [[ابن عباس]] منکر ادعای [[ابن زبیر]] نسبت به [[بیت المال]] [[بصره]] نشده، بلکه آن را [[حق]] خود می‌دانسته و توجیه می‌کند. و [[جنگ‌های علی]]{{ع}} را حق دانسته و [[مخالفان]] آن حضرت را کافر می‌نماید.
برخی با توجه به اینکه [[آیه متعه]] در [[مدینه]] نازل شده و [[عبدالله بن زبیر]] اولین مولود بعد از [[هجرت]] در مدینه است. در جریان [[متعه]] شدن [[اسماء]] تشکیک کرده‌اند بـه خصوص که نقل شده [[زبیر]] اسماء را [[طلاق]] داده است. اما مستشکل خود پاسخ می‌دهد که ممکن است متعه برابر [[دستور پیامبر]] انجام می‌گرفته و یا بعد از طلاق، زبیر وی را متعه نموده است<ref>عاملی، جعفر مرتضی، ابن عباس و اموال البصره، ص۵۰.</ref>. از جمله شواهدی که این موضوع را [[تأیید]] می‌کند این است که [[طیالسی]] از [[اسماء دختر ابوبکر]] مادر عبدالله بن زبیر نقل می‌کند که گفته است ما در [[زمان پیامبر]] متعه را انجام می‌دادیم<ref>طیالسی، مسند، ص۲۲۷، ش۱۶۳۷؛ عسکری، معالم المدرستین، ج۲، ص۲۵۷؛ مفید، خلاصة الایجاز، ص۲۷؛ الغدیر، ج۶، ص۲۰۹؛ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۴۴۱، در این منبع شعبة بن مسلم آمده که درست نیست، بلکه شعبه عن مسلم درست است.</ref> و [[ابن حزم]] نیز این نظر را از او نقل کرده است<ref>ابن حزم، المحلی، ج۵، ص۵۱۹؛ طبرانی معجم الکبیر، ج۲۴، ص۱۰۳.</ref>.
[[نسائی]] از [[شعبه]] نقل کرده که گوید: از اسماء از متعه [[زنان]] پرسیدیم پاسخ داد در [[زمان رسول خدا]]{{صل}} انجام می‌دادیم<ref>نسائی، سنن الکبری، ج۳، ص۳۲۶، ش۵۵۴۰.</ref>. در این منبع نام مسلم از سند افتاده و [[روایت]] مقطوعه است.
پاسخ دیگری که به این اشکال می‌‌توان داد این است که بگوییم منظور از [[متعه]] در گفت‌وگوی [[ابن زبیر]] و [[ابن عباس]]، [[متعه حج]] است؛ زیرا [[عمر بن خطاب]] هم از [[متعه نساء]] و هم از متعه حج [[نهی]] کرده بود و منظور [[عمر]] از متعه حج این بوده است که در ماه‌های [[حج]] ([[شوال]]، [[ذی قعده]] و نه [[روز]] اول [[ذی حجه]]) روا نیست که [[عمره]] [[تمتع]] همراه [[حج تمتع]] انجام گیرد و در فاصله میان این دو شخص محلّ گردد. بنابراین [[حاجی]] در ایام حج تنها با [[نیت]] [[حج]] وارد [[مکه]] می‌شود<ref>ر.ک: معالم المدرستین، ج۲، ص۲۱۱ – ۲۱۵، به نقل از بیهقی، سنن الکبری، ج۵، ص۵ و ج۷، ص۲۰۶ و ابن قیم، زاد المعاد، ج۱، ص۲۵۸، ۲۵۹ و چاپ دیگر، ج۱، ص۵۷۵؛ ابونعیم، حلیة الأولیاء، ج۵، ص۲۰۵.</ref>. عمر در هنگام حج با محل شدن افراد پیش از حج به [[دستور پیامبر]]{{صل}} [[مخالفت]] کرد<ref>مستدرک الوسائل، ج۸، ص۸۴؛ الارشاد، ج۱، ص۱۷۴؛ اعلام الوری، ج۱، ص۲۶۱.</ref>.
[[عبدالله بن زبیر]] درباره متعه حج و متعه نساء تابع عُمَر بود، ولی ابن عباس به استناد [[عمل]] [[پیامبر]]{{صل}} که عمره تمتع را در ماه‌های حج انجام داده و محلّ شده و یا به این امر دستور، داده است و سپس برای حج تلبیه و [[احرام]] بسته، این عمل را جایز می‌دانسته ولی ابن زبیر این نظریه را [[ناپسند]] می‌دانست. پاسخ ابن عباس این است از مادرت سؤال کن که چگونه عمل کرده است و او به تو پاسخ خواهد داد که عمره تمتع را در [[زمان رسول خدا]]{{صل}} در ماه‌های حج انجام داده و محلّ شده است و به جای [[لباس]] احرام، دو [[جامه]] و بُرد عوسجی پوشیده است. گرچه در سخن ابن زبیر برابر نقل [[ابن ابی الحدید]] متعه نساء ذکر شده است، ولی پاسخ ابن عباس با [[متعه حج]] نیز مناسبت دارد و شواهدی بر این نکته دلالت دارد؛ از جمله در [[صحیح مسلم]] دو [[روایت]] از [[اسماء دختر ابوبکر]] نقل شده که در [[حج]] با [[رسول خدا]] بعد از [[عمره]] محلّ شده و من لباس‌های خود را پوشیدم و نزد [[زبیر]] رفتم و زبیر چون با خود «هَدْی» آورده بود، برابر [[دستور پیامبر]] نمی‌توانست «مُحِلّ» گردد، از این رو زبیر مرا از خود دور کرد. برابر روایت دیگری که مُسلم از قول [[غلام]] [[اسماء]] نقل کرده، می‌گوید ما و اسماء و زبیر همه از [[احرام]] بیرون آمدیم و [[روز]] بعد [[احرام حج]] بستیم<ref>صحیح مسلم، ج۴، ص۵۵، باب متعة الحج؛ معالم المدرستین، ج۲، ص۲۲۸.</ref>.
[[ابن قیم]] در [[زاد المعاد]] می‌نویسد: [[ابن زبیر]] در جمع [[مردم]] [[مکه]] گفت: [[حج]] را به [[تنهایی]] انجام دهید، یعنی بین عمره [[تمتع]] و حج جمع نکنید و نظریه این [[کور]] ([[عبدالله بن عباس]]) را رها کنید.
[[ابن عباس]] گفت: کسی که قلبش کور است تو هستی! چرا از مادرت در این باره سؤال نمی‌کنی؟ ابن زبیر فردی را نزد مادرش فرستاد او پاسخ داد: «ابن عباس راست می‌گوید، ما با رسول خدا{{صل}} به حج آمدیم و آن را عمره قرار دادیم و تمام آن‌چه [[حرام]] شده بود، [[حلال]] گردید بدان‌گونه که بوی خوش بخور بین [[زنان]] و مردان بلند شد»<ref>{{عربی|"صدق ابن عباس، جئنا مع رسول الله{{صل}}، حجاجاً فجعلناها [[عمرة]] فحللنا الإحلال كله حتى سطعت المجامر بين الرجال و النساء"}}؛ معالم المدرستین، ج۲، ص۲۲۵ به نقل از زاد المعاد، ج۱، ص۲۴۸.</ref>؛
از پاسخی که [[ابن ابی الحدید]] از قول مادر [[عبدالله بن زبیر]] نقل کرده، [[ناراحتی]] وی پیداست؛ زیرا می‌گوید: ابن عباس از بدی‌های [[قریش]] [[آگاه]] است و با او [[گفت‌وگو]] مکن، از این رو بعید نیست که هر دو مسئله مد نظر بوده است؛ زیرا اسماء با وضع و [[پوشیدن لباس]] خاص بعد از اتمام عمره به سراغ زبیر می‌رود و برابر نقل [[طیالسی]] در [[زمان رسول خدا]]{{صل}} [[متعه]] انجام داده است<ref>معالم المدرستین، ج۲، ص۲۵۷.</ref>.
از جمله شخصیت‌هایی که با [[ابن عباس]] درباره انجام [[عمره]] در ماه‌های [[حج]] [[محاجّه]] می‌کرده، [[عروة بن زبیر]] بود. ابن عباس در پاسخ او نیز می‌گوید از مادرت سؤال کن و از [[نقلی]] چنین استفاده می‌شود که عروة بن زبیر در ده [[روز]] اول [[ذی حجه]] عمره را روا نمی‌دانسته است و پاسخ ابن عباس این بوده که [[سنت پیامبر]] بر جواز است و [[عروه]] [[معتقد]] بوده که [[ابوبکر]] و [[عمر]] آگاه‌تر به سنت پیامبر از وی هستند<ref>معالم المدرستین، ج۲، ص۲۲۸.</ref>. بنابراین اصل جریان [[محاجه]] [[ابن زبیر]] با ابن عباس را نمی‌توان [[انکار]] و یا در آن تردید کرد.
۵. از دیگر شواهدی که دلالت می‌کند ابن عباس [[بیت المال]] [[بصره]] را با خود به [[مکه]] برده، [[خطبه]] [[قیس بن سعد]] در جمع [[لشکریان]] [[امام مجتبی]]{{ع}} است پس از این که [[عبیدالله بن عباس]] فرار می‌کند و به [[معاویه]] پیوست. قیس در این [[سخنرانی]] [[مردم]] را مخاطب ساخته و می‌گوید: «ای مردم شما را نترساند و برای شما بزرگ جلوه نکند آن‌چه این مرد [[ترسو]] (عبیدالله) انجام داد؛ زیرا او و پدر و برادرش هیچ‌گاه به خوبی عمل نکردند. پدرش عموی [[پیغمبر]] بود، اما در [[جنگ بدر]] شرکت کرده، با [[پیامبر]] جنگید و او را ابویسر، [[کعب بن عمرو انصاری]] [[اسیر]] کرد، [[رسول خدا]]{{صل}} از او فدیه گرفت... و برادرش را [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} بر بصره [[ولایت]] داد، اما [[مال]] [[خدا]] و مال [[مسلمانان]] را دزدید و به وسیله آن [[کنیز]] خرید و [[تصور]] می‌کرد این کار برای او [[حلال]] و جایز است و خود او را هم علی بر [[یمن]] گمارد، اما او از [[ترس]] [[بسر بن ارطات]] فرار کرد و [[فرزندان]] خود را واگذاشت تا کشته شدند و حالا این گونه عمل کرده که شما از آن [[آگاه]] هستید»<ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۲؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۳.</ref>. قیس در این سخنرانی تصریح می‌کند که عبدالله [[اموال]] [[بصره]] را به [[غارت]] برده است.
برخی در این [[سخنرانی]] نیز تشکیک کرده و گفته‌اند در نقل [[ابن ابی الحدید]]<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۴۲.</ref> به این مطلب اشاره نشده است<ref>قاموس الرجال، ج۶، ص۲۱ و چاپ جدید ص۴۳۹؛ ابن عباس و اموال البصره، ص۵۳.</ref>.
ولی این اشکال درست نیست؛ زیرا از شرح ابن ابی الحدید بر می‌آید که وی گزارش کوتاهی از سخنرانی داده و در صدد نقل کامل آن نبوده است. البته لازم است به این نکته اشاره کنم که [[خطبه]] [[قیس بن سعد]] را [[کشی]] در [[رجال]] خود از [[فضل بن شاذان]] نقل کرده و در آنجا اشاره‌ای به عبدالله نشده بلکه می‌گوید: این (عبیدالله) و پدرش هیچ‌گاه [[کار خیر]] انجام نداده‌اند»<ref>رجال کشی، (اختیار معرفة الرجال)، ص۱۱۲، ح۱۷۹؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۶۱.</ref>.
اما [[بلاذری]] پس از بیان فرار عبیدالله می‌گوید: «قیس بن سعد به امور [[مردم]] پرداخت و درباره عبیدالله سخن [[زشتی]] گفت و برادرش را و آن‌چه میان او و علی{{ع}} اتفاق افتاده بود، یادآورد و عبیدالله را به [[خیانت]] و [[مکر]] و [[ضعف]] و [[ترس]] نسبت داد»<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۳۸.</ref>.
۶. از دیگر شواهدی که می‌‌توان بر حضور عبدالله در [[مکه]] ارائه داد، عدم ذکر نام وی در لیست فرماندهانی است که علی{{ع}} آنها را برای [[جنگ]] با [[معاویه]] برای سومین بار در [[سال چهلم هجری]] تعیین کرده بود. حضرت ده سردار نامی از میان امرای [[عراق]] برگزید و برای هر یک پرچمی بربست و با هر یک ده هزار مرد [[مسلح]] همراه کرد بدین ترتیب:
#[[حسین بن علی]]{{ع}}؛
#[[قیس بن سعد بن عباده انصاری]]؛
#[[ابو ایوب انصاری]]؛
#[[جاریة بن قدامه سعدی]]؛
#[[معقل بن قیس ریاحی]]؛
#[[شریح بن هانی حارثی]]؛
#[[عدی بن حاتم طائی]]؛
#[[حریث بن جابر حنفی]]؛
#[[سلیمان بن صرد خزاعی]]؛
#[[سعید بن قیس همدانی]].
این جریان در [[روز]] [[شنبه]] پانزدهم [[ماه رمضان]] بود و تا سپیده دم روز نوزدهم، سه روز باقی نمانده بود<ref>جواد فاضل، معصوم دوم، ج۲، ص۲۴۸.</ref>.
[[سید رضی]] در ذیل [[خطبه ۱۸۲]] [[نهج البلاغه]] نام برخی از این [[فرماندهان]] را ذکر کرده، [[نوف بکالی]] پس از نقل [[خطبه]] می‌گوید: حضرت برای حسین پرچمی همراه ده هزار نفر و برای [[قیس بن سعد]] پرچمی همراه با ده هزار نفر و برای [[ابوایوب انصاری]] پرچمی همراه با ده هزار نفر بست (و همین طور برای دیگران که نام نبرده است.) [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} می‌خواست دوباره به [[صفین]] بازگردد، اما [[جمعه]] فرا نرسید که [[ابن ملجم]] به حضرت ضربه زد<ref>نهج البلاغه، صبحی صالح، ص۲۶۴؛ فیض الاسلام، خطبه ۱۸۱، ص۵۹۹.</ref>. این خود می‌تواند مؤیدی باشد که [[ابن عباس]] همراه علی{{ع}} نبوده؛ زیرا لیست فرماندهان نشان می‌دهد که حضرت افراد مورد [[اعتماد]] و [[امتحان]] داده را برگزیده است.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 559 - 568.</ref>
==[[ادله]] منکرین [[خیانت]] عبدالله==
در ضمن بیان شواهد خیانت عبدالله برخی از دلائل [[منکران]] [[خیانت]] وی ذکر شد و به آن پاسخ دادیم. اکنون نیز به بررسی تعدادی از ادله و شواهد این گروه می‌پردازیم تا موضوع از جهات گوناگون مورد ارزیابی قرار گیرد.
۱. عمده دلیلی که این گروه بر ادعای خود ذکر کرده‌اند، روایتی است که [[ابوالفرج]] در [[مقاتل الطالبیین]] از [[ابو مخنف]] نقل کرده و مفید نیز آن را در کتاب [[ارشاد]] خود آورده است.
پس از [[شهادت امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[امام حسن]]{{ع}} برای [[مردم]] [[سخنرانی]] کرد و بعد از او [[عبدالله بن عباس]] خطبه خواند و مردم را به [[بیعت با امام حسن]]{{ع}} [[دعوت]] کرده، گفت: «این فرزند [[نبی]] شما و [[وصیّ]] [[امام]] شماست. پس با او [[بیعت]] کنید». مردم نیز بیعت کردند<ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۳؛ مفید، الارشاد، مترجم، ج۲، ص۵؛ مجلسی، علامه، جلاء العیون، ص۲۵۰، به نقل از ابن بابویه، شیخ مفید و ابن شهر آشوب.</ref>. پس از اتمام سخنرانی‌ها و جریان بیعت، حضرت [[کارگزاران]] خود را تعیین و عبدالله بن عباس را به [[بصره]] اعزام کرد<ref>مفید، الارشاد، مترجم، ج۲، ص۵؛ جلاء العیون، ص۲۵۱.</ref>.
در ادامه می‌نویسد: [[معاویه]] پس از شهادت امیرالمؤمنین{{ع}} دو جاسوس را بـه [[کوفه]] و [[بصره]] فرستاد که [[اخبار]] این دو منطقه را برای او گزارش دهند. [[امام حسن]]{{ع}} که از جریان [[آگاه]] شد آن [[مرد]] [[حمیری]] را که در کوفه در نزد حجامی (یا قصابی) پنهان شده بود، [[شناسایی]] کرد و گردن زد و به بصره نیز [[نامه]] نوشت که جاسوس دیگر را که از [[قبیله]] [[بنی القین]] بود، از میان [[قبیله بنی‌سلیم]] بیرون آورده، گردن بزنند و آن گاه نامه‌ای به این مضمون به [[معاویه]] نوشت: اما بعد، همانا تو مردان را پنهان برای [[نیرنگ]] زدن و غافل‌گیر کردن میفرستی و جاسوس می‌گماری، گویا خواهان [[جنگ]] هستی. به زودی آن را [[دیدار]] خواهی کرد، [[چشم به راه]] باش<ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۳؛ الارشاد، مترجم، ج۲، ص۴۰؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۵۴؛ جلاء العیون، ص۲۵۱.</ref>.
در [[مقاتل الطالبیین]] و [[الاغانی]] نامه‌ای را از [[عبدالله بن عباس]] نقل کرده که در [[ارتباط]] با کار [[جاسوسان]]، به معاویه نوشته است و معاویه هم جواب او را می‌دهد که نامه‌ای شبیه نامه تو امام حسن به من نوشته است<ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۳۴؛ الاغانی، ج۲۱، ص۲۲.</ref>.
جالب این است که [[ابن ابی الحدید]] از مدائنی نقل می‌کند که بعد از [[وفات]] علی{{ع}}، عبدالله بن عباس برای [[مردم]] [[سخنرانی]] کرد و آنها را برای [[بیعت با امام حسن]] فرا خواند و چون آنان [[بیعت]] کردند، حضرت، عبدالله بن عباس را همراه [[قیس بن سعد]] و [[دوازده]] هزار نیرو برای جنگ با معاویه اعزام کرد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۲.</ref>. اما بعد خود نقل می‌کند که حضرت [[عبیدالله بن عباس]] را ارسال کرد <ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۴۰.</ref>.
از الاغانی [[ابوالفرج]] نیز استفاده می‌شود که عبدالله در هنگام [[صلح امام حسن]]{{ع}} و قبل از آن [[والی بصره]] بوده است<ref>نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۷.</ref>.
'''تحقیق و بررسی:'''
آن‌چه مسلم است عبدالله بن عباس به عنوان [[فرمانده]] [[امام حسن]]{{ع}}، علیه [[معاویه]] [[جنگ]] نکرده است و کسی که [[پس از شهادت علی]]{{ع}} سخنرانی کرد، عبیدالله بوده و همو [[فرماندهی سپاه]] امام دوم را به عهده داشته است <ref>ر.ک: همین اثر، ج۱، ص۲۱۷؛ ویرایش دوم، ص۲۴۳، شیرازی، درجات الرفیعه، ص۱۴۷.</ref>.
[[بلاذری]] جریان [[سخنرانی امام حسن]] و [[ابن عباس]] را از [[عباس بن هشام]] از پدرش از [[ابی مخنف]] و [[عوانة بن حکم]] به سندشان و از [[عبدالله بن صالح]] از مردی [[ثقه]] از «ابو جعدبه» از [[صالح بن کیسان]] نقل می‌کند که بعد از [[شهادت امیرالمؤمنین]]{{ع}} و [[دفن]] او، [[عبیدالله بن عباس]] برای [[مردم]] [[سخنرانی]] کرد و مردم را به [[بیعت با امام حسن]]{{ع}} فراخواند و پس از سخنرانی آن حضرت، مردم با او بر این خواسته [[بیعت]] کردند که [[جنگ]] کنند با کسی که او جنگ می‌کند و [[صلح]] کنند با کسی که او صلح می‌نماید<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۷ به بعد.</ref>.
بنابراین ممکن است در برخی کتاب‌ها، نام ابن عباس موجب توهم نام عبدالله بوده و نقل مدائنی که [[ابن ابی الحدید]] آورده، دلیل [[درستی]] نظر ماست؛ چراکه [[فرماندهی سپاه]] [[امام حسن]] را عبیدالله به عهده داشته و بلاذری خود مطلب را از [[ابو مخنف]] نقل کرده است. از این رو در نقل [[ارشاد]] و [[مقاتل الطالبیین]] [[تحریف]] به وجود آمده است.
اگر در واقع عبدالله بعد از [[شهادت امام علی]]{{ع}} در [[کوفه]] بوده و یا در هنگام جنگ و صلح حضرت بر [[بصره]] [[ولایت]] داشته است، می‌باید جزو [[مشاوران]] امام حسن{{ع}} باشد؛ در حالی که [[روایت]] مشهور چنین مطلبی را نمی‌رساند. از سویی آن‌چه [[ابوالفرج]] و مفید از ابو مخنف نقل کرده‌اند، در مقابل قول به جدایی عبدالله از علی{{ع}} که [[متواتر]] است، قابل [[اعتماد]] نیست و سخنرانی [[قیس بن سعد]] مبنی بر [[خیانت]] عبدالله نیز به نقل از [[ابومخنف]] است.
دیگر این که از الاغانی نمی‌توان فهمید که عبدالله در هنگام [[صلح امام حسن]]{{ع}} و قبل از آن [[والی بصره]] بوده، و یا اگر چنین مطلبی وجود دارد، قابل اعتماد نیست؛ زیرا از [[روایات]] مسندی که ابوالفرج در شرح حال [[ابو اسود دؤلی]] نقل کرده، استفاده می‌شود که عبدالله در [[سال چهلم]] [[بصره]] را ترک کرده و در هنگام [[شهادت امام علی]]{{ع}} ابواسود [[حاکم]] آنجا بوده است و حضرت نیز او را [[تأیید]] کرده است. وی می‌نویسد: «علی ابواسود را پس از [[ابن عباس]] [[والی بصره]] نمود»<ref>الاغانی، ج۱۲، ص۲۹۷.</ref>. و اضافه می‌کند [[عمر بن شبه]] [[روایت]] کرده که [[حدیث]] کرد مرا مدائنی و [[شعبی]] که هنگام خروج ابن عباس از بصره به [[مدینه]]، ابواسود او را تعقیب کرد که برگرداند ولی [[بنی هلال]] مانع شدند. وی جریان را به علی{{ع}} گزارش داد، حضرت او را والی بصره نمود <ref>الاغانی، ج۱۲، ص۳۰۱.</ref>. همچنین از مدائنی از [[ابوبکر هذلی]] نقل می‌کند: چون خبر [[شهادت علی]] و [[بیعت مردم]] به ابو اسود رسید، برای [[مردم]] [[سخنرانی]] کرد. آن‌گاه تمام [[شیعیان]] با [[امام حسن]] [[بیعت]] کردند و تنها [[عثمانی‌ها]] توقف نموده به سوی [[معاویه]] فرار کردند. معاویه به وی [[نامه]] نوشت و کسی را پنهانی فرستاد که به وی اعلام کند امام حسن{{ع}} مخفیانه در باب [[صلح]] با وی مکاتبه کرده و از وی خواست از [[مردم بصره]] برای او [[بیعت]] بگیرد و به او [[وعده]] داد و او را [[امیدوار]] ساخت. ولی ابواسود در پاسخ وی اشعاری در [[مدح]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} سرود<ref>الاغانی، ج۱۲، ص۳۲۹.</ref>. این خود نشان می‌دهد که ابو اسود [[پس از شهادت امام علی]]{{ع}} و در دوران [[خلافت امام مجتبی]]{{ع}} [[حاکم بصره]] بوده است. این مطلب را دیگران نیز نقل کرده‌اند.
بنابراین اعزام عبدالله به بصره درست نیست؛ زیرا او نه در [[کوفه]] بلکه در [[حجاز]] بوده است. جریان [[جاسوسی]] نیز در بصره و در [[زمان]] ابواسود اتفاق افتاده و در نقل مفید اشاره‌ای به نامه عبدالله به معاویه نشده است. از آنجا که در گذشته حاکم بصره عبدالله بوده، [[تصور]] شده که در آن زمان نیز وی بر بصره [[حکومت]] می‌کرده است. البته برخی مانند صاحب نهج السعاده [[کارگزاری]] عبدالله را بر بصره در [[زمان امام حسن]] در هنگام [[صلح]] و قبل از آن دلیل [[توبه]] وی می‌دانند<ref>محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۷.</ref>، ولی ما معتقدیم که عبدالله گرچه ممکن است در هنگام [[صلح امام حسن]] به [[کوفه]] رفته باشد ولی [[حاکم بصره]] نبوده است.
۲. دومین دلیلی که بر ملازمت [[ابن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}، ذکر شده، نامه‌ای است که [[عبدالله بن عباس]] به [[امام حسن]]{{ع}} نوشته است. [[ابن اعثم کوفی]] می‌نویسد: ابن عباس این نامه را دو ماه بعد از [[خلافت امام حسن]]، از [[بصره]] به آن حضرت نوشت و او را به [[جنگ]] با [[معاویه]] [[تشویق]] کرد. ما خلاصه [[ترجمه]] نامه را از [[تاریخ]] اعثم کوفی نقل می‌کنیم.
نامه عبدالله بن عباس به امام حسن{{ع}}: « [[به نام خداوند بخشنده مهربان]]. این نامه‌ای است از عبدالله بن عباس به امیرالمؤمنین حسن بن [[علی بن ابی طالب]]{{ع}}.
اما بعد، ای [[پسر رسول خدا]]{{صل}} بدان که [[مسلمانان]] بعد از پدرت با تو، به [[خلافت]] و [[امامت]] [[بیعت]] کردند و به [[اطاعت]] تو [[راضی]] گشتند. در آن‌چه نوشته و [[حق]] خویشتن را که از معاویه [[طلب]] نمی‌کنی، بر تو انکارها دارند. آن حضرت میباید که در طلب حق خویش از معاویه جد و جهد ورزد و برای جنگ با او آماده شود و جانب [[اصحاب]] و [[اتباع]] خویش مرعی دارد و در استمالت [[دل‌ها]] مبالغت نماید. ارباب کفایت و اصحاب [[شرف]] و [[اهل]] [[بیوت]] را [[نیکو]] دارد و شغل‌ها و اعمالی که لایق ایشان باشد، بدیشان [[تفویض]] کند و بدین سبب ایشان را [[دوستدار]] خویش گرداند و دل‌های آنان را به دست آرد. چه او را معلوم است که پدر او [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} در غنایم طریق [[راستی]] می‌فرمود و طمعی که در ارباب کفایت و اصحاب [[شهامت]] و اهالی بیوت وجود داشت بر نمی‌آورد و ایشان را در [[عطایا]] با دیگران برابر داشتی لاجرم از آن حضرت برگشته و موجب رفتن ایشان از نزد او و پیوستن آنان به معاویه بود. تو آن طریق مَسْپرْ و عنان عطا بر همگان فراخ گیر و در [[اصلاح ذات البین]] مبالغت نمای و به [[بذل مال]] و [[احسان]]، دل‌های [[خواص]] و [[عوام]] به دست آر و [[یقین]] شناس (و بدان) که جز به ملازمت کافیان [[خردمند]] و داهیان هنرمند و اصطناع [[اصحاب]] [[شهامت]] و [[حمایت]] ارباب [[دین]] و [[دیانت]] تو را این کار میسر نگردد. با چون [[معاویه]] [[دشمنی]]، جز به تقدیم این شیوه، این مهم [[انتظام]] و پایان نپذیرد و می‌باید دانست که تو را با آن [[طایفه]] محاربت خواهد افتاد که ایشان در بدو [[ظهور اسلام]] بعد از زیادی [[نزاع‌ها]]، [[جنگ‌ها]] کردند و هر تیر که از جعبه خلاف داشتند، در روی [[سید]] المرسلین و [[یاران]] او که کلیدهای [[بهشت]] بودند، انداختند. بعدها که ایشان را [[حقیقت نبوت]] و [[صدق]] [[رسالت]] او محقق گشت، [[اسلام]] آوردند و به واسطه کلمه [[شهادتین]] که به سر زبان می‌‌گفتند و دل‌های ایشان از آن خبر نداشت {{متن قرآن|يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ}}<ref>«چیزی به زبان می‌آورند که در دل ندارند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۷.</ref>[[ایمان]] ایشان به [[استهزاء]] بود و چون وقت [[نماز]] میآمد بر روی [[کراهت]] و ملامت نماز می‌خواندند. خویش را در زی [[ابرار]] و [[اخیار]] در آورده بودند و در [[لباس]] [[عفت]] و [[صلاح]] به خلایق می‌نمودند. در حالی که از [[آیات الهی]] [[اعراض]] داشتند.
ای [[امیرالمؤمنین]] با چنین طایفه[[جنگ]] خواهی کرد. [[دل]] [[قوی]] دار و با سر تعیین صادق و عزمی ثاقب، روی به [[جنگ]] ایشان آر و به [[مکر]] و [[کید]] ایشان فریفته نشوی که اینها همان جماعتند که امیرالمؤمنین علی{{ع}} را بر [[نصب]] حَکَمین مجبور کردند و گفتند که ما جز [[ابوموسی اشعری]] را در مقابل [[عمرو بن عاص]] نخواهیم و در این کار [[اصرار]] نمودند. تا این که آن حضرت از روی [[اکراه]] [[رضا]] داد و بر آن شرط کرد که [[حکم]] حَکمین از [[مکر]] و [[خدعه]] دور باشد. چون [[عمروعاص]] [[ابوموسی]] را بفریفت و بر آن جمله که معلوم است [[حکم]] کردند، آن حضرت بدان [[رضا]] نداد و [[تصمیم]] به [[جنگ]] آن [[قوم]] گرفت و خواست متوجه [[تأدیب]] [[گمراهان]] [[شام]] شود، ولی به درجه رفیعه [[شهادت]] رسید. ای [[امیرالمؤمنین]]، امروز [[دل]] در کار [[خلافت]] بند و تمهید اساس [[امامت]] که به حسب [[ارث]] و [[استحقاق]] از آن تست. مهمات [[دین]] و [[مصالح]] [[ملک]] و [[ملت]] را در قبضه [[تصرف]] خودآر و در ازالت خلل‌هایی که بعد از [[وفات]] امیرالمؤمنین به اطراف و حواشی خلافت و امامت راه یافته است، سعی کن و طمع‌های [[فاسد]] را از خویش و از خلافت که [[حق]] تست، [[بریده]] و قطع گردان، والسلام»<ref>تاریخ اعثم کوفی، ص۳۱۸ (افست هند)؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۳.</ref>.
در این [[نامه]] نکاتی درخور توجه است:
#عبد الله [[امام حسن]]{{ع}} را به جنگ [[تشویق]] می‌کند؛ چراکه می‌داند [[معاویه]] این کار را خواهد کرد و بدون برکناری وی خلافت سامان نیابد.
#از روش امیرالمؤمنین علی{{ع}} در [[تقسیم بیت المال]] و برخورد با اشراف، [[انتقاد]] می‌کند و از آن حضرت می‌خواهد که اشراف و رؤسا را در پست‌های حساس بگمارد و به آنان سهم بیشتری از [[بیت المال]] بدهد.
#به سابقه [[بنی امیه]] و معاویه اشاره می‌کند و سپس [[خیانت]] [[یاران]] حضرت را در قضیه [[حکمیت]] یادآوری می‌کند.
#در [[پایان‌نامه]] از امام حسن{{ع}} می‌خواهد که [[ارکان حکومت]] خود را تثبیت سازد و اشکال‌ها و مانع‌ها را برطرف نماید.
#آن‌چه در اول نامه آمده، نشان‌گر آن است که این نامه اولین برخورد عبدالله با [[امام مجتبی]] است؛ زیرا [[جانشینی]] حضرت را مطرح می‌کند و اگر وی در [[کوفه]] یا [[بصره]] بوده، نیاز به اظهار این مطلب نبوده که «[[مسلمانان]] بعد از پدر تو با تو به خلافت و امامت[[بیعت]] کردند...»
به نظر ما این نامه خود دلیل آن است که عبدالله از [[جریانات سیاسی]] کوفه فاصله داشته و در [[بصره]] نبوده است و نگاشتن [[نامه]] بعد از دو ماه از [[خلافت امام مجتبی]] این مطلب را [[تأیید]] می‌کند که عبدالله مدتی در [[شک و تردید]] به سر می‌برده و سپس [[تصمیم]] به مساعدت و [[خیرخواهی]] گرفته است و چنان‌چه وی [[حاکم بصره]] میبود، نیازی به [[نوشتن]] چنین نامه‌ای نداشت. به علاوه [[مورخان]] دیگر یا ننوشته‌اند که نامه را از کجا نوشته و یا تصریح کرده‌اند که نامه را از [[حجاز]] به [[کوفه]] فرستاده است.
[[ابن ابی الحدید]] از [[مدائنی]] نقل کرده که [[ابن عباس]] چنین نامه‌ای را به [[امام حسن]]{{ع}} نوشته است، اما از کجا؟ چیزی در این باره ذکر نکرده است<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۳.</ref>. بخش اندکی از این نامه را [[ابن شهر آشوب]] از [[ابو مخنف]] نقل کرده که بعد از دو ماه از [[خلافت امام حسن]]{{ع}} [[کلامی]] گفت<ref>مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۱؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۵۴.</ref>. ولی از آن به عنوان نامه یاد نکرده و این نشان‌گر آن است که [[روایت]] و طریق ابن شهر آشوب به [[ابی مخنف]] در مواردی از [[اتقان]] کافی برخوردار نبوده است. بخشی از این نامه را نیز [[ابن قتیبه]] در [[عیون الاخبار]] نقل کرده است<ref>ابن قتیبه عیون الاخبار، ج۱، ص۱۴، (چاپ مصر) ج۱، ص۵۷، (چاپ بیروت).</ref> که همه حکایت از نگاشتن چنین نامه‌ای توسط عبدالله دارد. قسمتی از این نامه را [[بلاذری]] در شرح حال امام حسن{{ع}} ذکر کرده و می‌نویسد: «بعد از پنجاه [[روز]] (یا بیشتر) از [[خلافت]] حضرت، ابن عباس نامه‌ای به او نوشت»<ref>بلاذری، أنساب الأشرف، ج۳، ص۲۹.</ref>. بلاذری در این جا ذکر نکرده که نامه را از کجا نوشته است ولی در پایان نقل نامه‌هایی که بین [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} و ابن عباس درباره [[بیت المال]] بصره ردوبدل شده، می‌نویسد: «گروهی [[تصور]] کرده‌اند که [[عبدالله بن عباس]] تا [[زمان]] [[صلح امام حسن]]{{ع}} در کوفه بوده، اما این درست نیست و صحیح آن است که نامه [[عبدالله بن عباس]] بعد از [[شهادت امیرالمؤمنین]]{{ع}} به [[امام مجتبی]]{{ع}} از [[حجاز]] بوده نه از [[بصره]]»<ref>بلاذری، أنساب الأشرف، ج۲، ص۱۷۶.</ref>. از این رو [[نگارش]] این [[نامه]] نه تنها دلیل حضور عبدالله در [[کوفه]] و بصره نیست، بلکه مؤید جدایی عبدالله از علی{{ع}} و حضور او در حجاز است. جالب این است که، [[ابن اعثم]] با آن‌که مدعی است عبدالله بن عباس بصره را ترک نکرده و این نامه را از آنجا نوشته است، در تمام دوران [[خلافت امام حسن]]{{ع}} اسمی از عبدالله و حتی [[عبیدالله بن عباس]] نمی‌برد. بلکه پس از جریان [[صلح امام حسن]]{{ع}} مطلبی را راجع به بصره نقل می‌کند که نشان‌گر عدم حضور عبدالله در آن [[شهر]] است. وی می‌نویسد: «چون [[اهل بصره]] دریافتند که [[امیرالمؤمنین]] حسن{{ع}}، با [[معاویه]] [[بیعت]] نموده و [[خلافت]] را به او واگذاشته، ایشان را [[عظیم]] ناخوش آمد. [[مردمان]] مشوش خاطر و گفتند ما [[رضا]] ندهیم که معاویه بر ما [[خلیفه]] باشد.
[[حمران بن ابان]] که از معاریف بصره بود، مردمان را تسکین داده، [[شهر]] را از جهت امیرالمؤمنین مضبوط داشت و مردمان را به [[بیعت]] آن حضرت خواند. طایفه‌ای او را مطاوعت نمودند و هواخواهی آن حضرت ظاهر کردند و معاویه، [[عمرو]] بن ارطات را برای گرفتن بصره فرستاد و موفق شد»<ref>الفتوح، مترجم، ص۷۷۲، چاپ جدید.</ref>.
۳. سومین [[شاهد]] بر حضور عبدالله در کوفه مطلبی است که [[ابوالفرج]] نقل کرده مبنی بر اینکه [[پس از شهادت علی]]{{ع}}، [[امام حسن]]{{ع}} و عبدالله بن عباس او را [[غسل]] دادند<ref>اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۲۵.</ref>. این مطلب نیز [[صحت]] ندارد و تنها به نقل یک نفر قابل [[اثبات]] نیست. بلکه در [[أنساب الأشراف]]<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۴۹۶.</ref> و [[الامامة و السیاسه]]<ref>الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۶۱.</ref>بر خلاف آن‌چه ذکر شد، نوشته‌اند آن حضرت را امام حسن و [[امام حسین]]{{عم}} همراه با [[عبدالله بن جعفر]] و [[محمد بن حنفیه]] غسل دادند و نامی از عبدالله برده نشده. در [[مراسم دفن]] حضرت نیز تصریح کرده‌اند که [[عبیدالله بن عباس]] حضور داشته است<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۴۹۶.</ref> و این خود نشانه عدم حضور عبدالله در [[کوفه]] و [[سرزمین عراق]] است. در [[اسد الغابه]] نیز آمده که دو فرزندش (حسن و حسین{{عم}}) و [[عبدالله بن جعفر]] او را [[غسل]] دادند و فرزندش حسن بر او [[نماز]] خواند<ref>ابن اثیر، اسد الغابه، ج۴، ص۱۲۲؛ قاضی نعمان، شرح الأخبار، ج۲، ص۴۴۴، حدیث ۷۹۵.</ref>.
۴. [[شاهد]] دیگر مطلبی است که خوارزمی ذکر کرده و [[شیخ مفید]] از [[عثمان بن مغیره]] نقل می‌کند که بعد از [[حلول]] [[ماه رمضان]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} شبی در نزد [[امام حسن]]{{ع}} و شبی در نزد [[امام حسین]]{{ع}} و شبی را نزد [[عبدالله بن عباس]] [[افطار]] می‌کرد و بیشتر از سه لقمه نمی‌خورد<ref>الارشاد، مترجم، ج۱، ص۱۲؛ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۲۴؛ درجات الرفیعه، ص۱۱۸.</ref>. بنابراین [[گمان]] می‌رود که عبدالله از حضرت جدا نشده و در کوفه بوده است. به نظر می‌رسد که این نقل نیز صحیح نباشد، زیرا:
#مدعا این بود که عبدالله بن عباس در [[بصره]] بوده، اما برابر این نقل، باید در کوفه بوده باشد و نه بصره.
#از [[روایت]] چنین پیداست که حضرت نزد [[فرزندان]] خود افطار می‌کرده، نه [[اقوام]] خویش؛ زیرا پسر خواهرش [[جعدة بن هبیره]] مقدم بر عبدالله بوده است.
#این روایت غلط و [[اشتباه]] است و صحیح آن عبدالله بن جعفر است. همان‌گونه که [[علامه مجلسی]] وقتی که این روایت را در جای دیگر [[بحار الانوار]] نقل می‌کند، می‌نویسد: درست آن است که وی عبدالله بن جعفر بوده است نه عبدالله بن عباس <ref>بحار الأنوار، ج۴۱، ص۳۱۶.</ref>. در روایت دیگری که از خرائج راوندی نقل می‌کند، به جای عبدالله بن عباس، [[عبدالله بن جعفر]] [[همسر]] [[زینب]] آمده است<ref>بحار الأنوار، ج۴۱، ص۳۰۰.</ref> و در [[ینابیع الموده]] عین نقل [[شیخ مفید]] را آورده ولی به جای عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر آمده است<ref>قندوزی، ینابیع الموده، ص۱۴۶، باب ۵۳.</ref> و معروف است که حضرت در شب [[شهادت]] در [[منزل]] [[ام کلثوم]] بوده است<ref>مجلسی، جلاء العیون، ص۱۹۶.</ref>.
۵. [[ابن ابی الحدید]] در ردّ [[خیانت]] عبدالله می‌نویسد: اگر آن‌چه درباره عبدالله نقل شده درست باشد، چگونه [[معاویه]] نتوانست او را [[فریب]] دهد و به خود جذب کند، در حالی که معاویه تعدادی از [[کارگزاران]] حضرت را جذب کرد و از این [[اختلاف]] نیز [[آگاه]] بود. حتی [[برادر]] علی{{ع}} [[عقیل]]، جذب معاویه شد و [[تاریخ]] [[گواهی]] می‌دهد که بعد از [[شهادت علی]]{{ع}}، [[ابن عباس]] با معاویه به شدت مخالف بود و [[فضایل امیرالمؤمنین]]{{ع}} را نقل می‌کرد<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۱۷۱.</ref>.
این [[استدلال]] درست نیست؛ چراکه عبدالله برای [[حفظ]] [[آینده]] خود و تأمین معاش خویش در مقابل [[بنی امیه]]، [[بیت المال]] [[بصره]] را با خود برد و نیازی به معاویه نداشت و اگر کسی یک [[اشتباه]] بکند، لازم نیست که در تمام مسائل مرتکب خلاف گردد. ابن عباس که بر کار معاویه خورده می‌گرفت، چگونه می‌توانست جذب معاویه شود. افزون بر این که ابن عباس از [[بنی هاشم]] بود و [[حرمت]] [[خاندان]] خویش را همیشه حفظ می‌کرد. چه در [[زمان خلیفه دوم]] و چه زمانی که به [[دیدار]] معاویه به [[شام]] رفت. بنا بر [[نقلی]] وی از این کار خود پشیمان شده بود و نیازی به [[توسل]] به معاویه نبود. اگر ما [[توبه]] عبدالله را نپذیریم، عبدالله نیازی به فرار نزد معاویه ندید؛ زیرا خیانت وی در [[سال چهلم]] اتفاق افتاد و در همین سال علی{{ع}} به شهادت رسید. چه بسا اگر علی{{ع}} او را تعقیب می‌کرد و [[فرصت]] چنین کاری را می‌یافت عبدالله منطقه [[حجاز]] را نیز ترک کرده، خود را از [[کیفر]] [[عقوبت]] علی{{ع}} می‌رهانید.
مقایسه جریان عبدالله با عقیل صحیح نیست؛ زیرا عقیل تنها به خاطر سهم بیشتر به نزد معاویه رفت و عبدالله این سهم را با خود از بصره آورده بود. عقیل در نزد معاویه نیز حرمت برادر و خاندان خویش را حفظ کرد. نوشته‌اند وقتی که [[عقیل]] نزد [[معاویه]] رفت، معاویه گفت: ای [[مردم]] [[شام]]، [[تصور]] شما درباره مردی (علی) که برادرش را [[راضی]] نگه نداشته چیست؟ عقیل فوراً پاسخ داد: «ای مردم شام، کاری که علی{{ع}} انجام داد برای او خوب و برای من بد بود و کاری که معاویه انجام می‌دهد (و به من سهم بیشتری از [[بیت المال]] می‌دهد) برای او بد و برای من خوب است».
روزی معاویه در اشاره به عقیل گفت: این کسی است که عمویش [[ابولهب]] است. عقیل پاسخ داد: این کسی است که عمه‌اش [[حمالة الحطب]] است...<ref>ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج۱، ص۱۹۷، (چاپ مصر).</ref>.
۶. ممکن است بعضی بگویند اگر این [[اتهام]] به عبدالله صحیح باشد، چرا [[بنی امیه]] این اشکال را مطرح نکردند؟ با اینکه [[ابن عباس]] مناظره‌های متعددی با معاویه و [[مروان]] و دیگر افراد داشته و [[هدف]] آنها محکوم کردن عبدالله بوده است. اگر عبدالله چنین کاری را انجام داده بود، به طور [[یقین]] او را [[توبیخ]] و [[سرزنش]] می‌کردند.
در پاسخ به این اشکال باید گفت:
#[[بنی امیه]] و حتی [[عثمان خلیفه سوم]] عطایای زیادی به [[اقوام]] و [[خویشان]] خود می‌دادند و خود را صاحب بیت المال تصور می‌کردند و معاویه در این امر [[شهرت]] داشت و سفره او برای افرادی که می‌توانست از آنها بهره ببرد یا آنها را وادار به [[سکوت]] کند، همیشه گسترده بود. اشکال به ابن عباس اشکال به خود آنها بود و روش خود را مخالف [[اسلام]] معرفی می‌کردند و این مطلب به ضرر آنها تمام میشد.
#اگر این مسئله را مطرح می‌کردند، موضع‌گیری [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نیز مطرح می‌‌شد و این خود دلیل غیر [[شرعی]] بودن کار آنها و [[خلیفه]] شان بود و بدون اینکه بخواهند، از علی{{ع}} و [[سیره]] وی [[تجلیل]] کرده بودند و این به نفع معاویه و اطرافیانش نبود. افزون بر این که ابن عباس می‌توانست جواب دهد که از خطای خود برگشته و به آن ادامه نداده است<ref>ر.ک: محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۴.</ref>.
#دیگران این اشکال را به [[عبدالله بن عباس]] گرفتند و او آن را توجیه کرد، آن گونه که از [[ابن زبیر]] نقل گردید.
#در [[عقد]] الفرید سخنانی را از [[معاویه]] نقل کرده که نشان‌گر [[مصلحت اندیشی]] معاویه در این قبیل مسائل است. در آن کتاب می‌نویسد: در [[مجلسی]] که [[قریشیان]] [[شام]] و [[حجاز]] حضور داشتند، معاویه به عبدالله بن عباس گفت: علی{{ع}} تو را بر [[بصره]] و برادرت عبیدالله را بر [[یمن]] و برادرت تمّام را بر [[مدینه]] گمارد. اما چون که امر [[حکومت]] آن گونه شد، آن‌چه در دست‌های شما بود، رها کردم و پنهان شما را آشکار ننمودم و گفتم: امروز می‌گیرم و فردا مانند آن را می‌بخشم و دانستم که شروع به [[بدی]] به [[عاقبت]] [[بخشش]] ضرر می‌رساند. اگر می‌خواستم شما را بازخواست می‌کردم و به بازگرداندن آن‌چه خوردید مجبور می‌کردم<ref>عقد الفرید، ج۴، ص۸۲؛ قاموس الرجال، ج۶، ص۴۲۶، چاپ جدید.</ref>.
این سخنان نشان می‌دهد که معاویه [[مصلحت]] خود را در [[سکوت]] می‌‌دیده است.
از آن‌چه تاکنون در [[ارتباط]] با جریان [[بیت المال]] بصره و عبدالله ذکر شد، به خوبی روشن گردید که [[ابن عباس]] [[اموال]] بصره را به [[مکه]] برده و در آنجا ساکن شده است و ظاهراً به جز اواخر [[عمر]] که در [[طائف]] بوده، بقیه ایام [[زندگی]] خود را در مکه سپری کرده است. در این ارتباط [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} چهار [[نامه]] به وی نوشت که عبدالله به آنها پاسخ داد. از نظر ما آن‌چه [[ابن میثم]] نقل کرده، صحیح است و آن‌چه [[ابن ابی الحدید]] و [[کشی]] و دیگران ذکر کرده‌اند که عبدالله در نامه‌ای جنگ‌های حضرت را تقبیح کرده، صحیح نیست و این نامه و نامه‌های بعد از آن جعلی است؛ زیرا همه [[تاریخ نگاران]] یکسان نقل نکرده و در آن [[اختلاف]] نموده‌اند و عبدالله نیز علی{{ع}} را در جنگ‌هایش محق می‌دانسته. همچنین بیان شد که اکثر [[مورخان]] و [[شارحان نهج البلاغه]]، عبداللـه را [[خیانت‌کار]] معرفی کرده‌اند و عمده دلیلی که بر [[همراهی]] عبدالله با علی{{ع}} ذکر کرده‌اند، روایتی است که [[ابوالفرج]] از قول [[ابو مخنف]] آورده که با دیگر [[روایات]] و نقل‌هایی که از [[ابومخنف]] آمده، و حتی با [[خطبه]] [[قیس بن سعد]] که ابوالفرج آن را ذکر می‌کند و با آن‌چه در شرح حال [[ابواسود دولی]] در الاغانی نقل کرده، در تضاد است. شواهد دیگری که ذکر کرده‌اند نیز صحیح نبود و یا صرف استبعاد بود. بنابراین عبدالله مرتکب [[خیانت]] شده و با توجیهی که داشت [[اموال]] [[بصره]] را با خود به [[مکه]] برده بود.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 577 - 582.</ref>
==[[توبه]] [[عبدالله بن عباس]]==
بعد از ثبوت اصل [[جرم]] این [[پرسش]] مطرح است که آیا عبدالله[[توبه]] کرده یا نه؟ و اگر توبه کرده آیا دلیل و شاهدی بر آن وجود دارد یا نه؟
در پاسخ باید گفت: هر چند شواهد دالّ بر توبه عبدالله، در برابر [[ادله]] خیانت وی ناچیز جلوه می‌کند، اما مؤیدهایی نیز دارد که آن را ثابت می‌کند. [[بدیهی]] است که ممکن است این امر از دید برخی [[مورخان]] مخفی مانده باشد.
#[[سبط ابن جوزی]] نقل می‌کند که [[ابو اراکه]] گفته است؛ عبدالله پشیمان شده و از علی{{ع}} عذر خواسته و حضرت هم عذر او را پذیرفته است؛ و در حاشیه [[تذکرة الخواص]] از بعضی نقل کرده که او پشیمان شده و از مکه به عنوان عذرخواهی نزد [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} رفته و به حضرت خبر داده که اموال را بین اهلش تقسیم کرده است. ولی می‌افزاید: قول صحیح این است که عبدالله تا [[زمان]] [[شهادت]] حضرت، در مکه بوده است<ref>سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۱۵۲.</ref>.
#سبط ابن جوزی پس از نقل [[نامه]] حضرت به [[ابن عباس]] {{متن حدیث|فَإِنَّ الْمَرْءَ يَسُرُّهُ دَرْكُ...}} که گفته من از هیچ [[کلامی]] مانند این گفتار بهره نبردم. از قول سدی ([[مفسر]] کبیر متوفای ۱۲۷ق.) از [[مشایخ]] وی نقل می‌کند که [[شیطان]] برای مدتی بین ابن عباس و علی{{ع}} [[اختلاف]] ایجاد کرد، اما [[ابن عباس]] بعدها جزو [[موالیان]] علی گردید<ref>سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۱۵۰؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۰.</ref>.
#[[ابن واضح]] در [[تاریخ یعقوبی]] نوشته است که [[ابو اسود دولی]] که [[جانشین]] ابن عباس در [[بصره]] بود، در نامه‌ای که به علی{{ع}} نوشت به وی اطلاع داد که ابن عباس ده هزار درهم از [[بیت المال]] برای خود برداشته است.
[[امیر المؤمنین]]{{ع}} نیز برای ابن عباس [[نامه]] نوشت و از او خواست که آن [[اموال]] را برگرداند، اما او نپذیرفت. حضرت به [[خداوند]] قسم خورد که به [[راستی]] باید آنها را به بیت المال برگرداند. پس از این که [[عبدالله بن عباس]] آن اموال یا بیشتر آن را (و نه تمامش را) بازگرداند، حضرت در نامه‌ای چنین به وی نوشت: «اما بعد، مرد را شاد مینماید رسیدن به آن‌چه از دست نخواهد رفت و اندوهناک می‌کند او را از دست دادن آن‌چه را که به دست نتواند آورد. پس از آن‌چه از [[دنیا]] برای تو آمد. زیاد [[شادی]] مکن و آن‌چه از دنیا از دست دادی [[جزع]] منما و [[همت]] خود را برای بعد از [[مرگ]] [[مصرف]] کن. والسلام»<ref>{{متن حدیث| أمَّا بَعدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ يَسُرُّهُ دَرْكُ ما لَم يَكُن لِيَفُوتَهُ، وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ، فَمَا أَتَاكَ مِنَ الدُّنْيَا فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تُكْثِرْ عَلَيْهِ جَزَعاً، وَ اجْعَل هَمَّكَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ. وَالسَّلَامُ}}؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰۵؛ محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۳۶.</ref>؛
ابن عباس گوید: از هیچ [[کلامی]] به آن اندازه که از [[کلام امیرالمؤمنین]]، استفاده کردم، بهره نبردم. از این نقل به خوبی استفاده می‌شود که ابن عباس [[توبه]] کرده و بخشی از اموال را بازگردانده است و حضرت نیز در نامه‌ای او را [[نصیحت]] فرمود که باید همت مرد صَرف پس از مرگ شود نه [[زمان]] [[حیات]].
این نامه با همین مضمون و با اندک تفاوتی در [[نهج البلاغه]] ذکر شده و بعد از دو جمله اول این جملات آمده: «باید [[شادی]] تو برای آن‌چه از [[آخرت]] به دست آورده‌ای باشد و تأسفت بر آن چه از دست داده‌ای»<ref>{{متن حدیث|فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا...}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۲۲، ص۸۷۳.</ref>؛
از این جملات پیداست که حضرت وی را [[موعظه]] می‌کند که برای از دست دادن [[مال]] [[دنیا]] ناراحت نباشد، بلکه باید برای از بین رفتن آخرت خویش [[اندوهگین]] گردد.
همین [[نامه]] به عنوان نامه ۶۶ در نهج البلاغه به روایتی دیگر نقل شده که بعد از دو جمله اول با تفاوت اندکی، چنین آمده: «پس نباید بهترین چیزی که از دنیا در نظر خود به آن نائل شدی، رسیدن به [[لذت]] و [[خوشی]] یا به کار بردن [[خشم]] (و [[انتقام]]) باشد. بلکه باید خاموش کردن [[باطل]] و زنده نمودن [[حق]] باشد»<ref>{{متن حدیث|فَلَا يَكُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِكَ مِنْ دُنْيَاكَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَيْظٍ وَ لَكِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْيَاءُ حَقٍّ...}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۱۰۶۲؛ شهیدی، ص۳۵۱.</ref>؛
مضمون این نامه و سخن [[عبدالله بن عباس]] درباره آن دلیل بر [[صحت]] گفته [[یعقوبی]] است که عبدالله، [[اموال]] یا مقداری از آن را بازگردانده است و ظاهراً باید [[توبه]] عبدالله، پس از دریافت نامه چهارم [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} باشد که فرمود تو و کسانی که توبه را ضایع نمایند، [[روز قیامت]] آرزوی بازگشت می‌کنند ولی نتیجه‌ای برای آنها ندارد. اما چون عبدالله [[توبه]] کرده و حضرت این نامه را به وی نوشته است، طرفداران [[بنی امیه]] [[دست]] به [[جعل]] زده‌اند و نامه‌هایی را از قول عبدالله نقل کرده‌اند که احتمال توبه وی را از بین ببرند و علی{{ع}} را در آن [[نامه‌ها]] متهم به ریختن [[خون]] [[مسلمان‌ها]] کرده‌اند، تا بنی امیه را حق جلوه دهند.
از دیگر شواهدی که می‌‌توان بر گفته [[تاریخ یعقوبی]] اقامه کرد، سند این نامه است. [[سبط ابن جوزی]] سند این [[نامه]] را به [[خلفای بنی عباس]] می‌رساند. به نظر می‌رسد این نامه به عنوان سند [[افتخار]] نزد [[فرزندان]] عبدالله نگهداری می‌شده و سرّ آن همین بوده که بعد از [[توبه]] عبدالله، [[حضرت امیر]]{{ع}} این نامه را به وی نوشته است.
[[سبط ابن جوزی]] نامه را با سند خود از [[مأمون]] و او از [[هارون]] و او از پدرش «محمد المهدی» و او از پدرش «منصور» و او از پدرش «محمد بن علی» و او از پدرش [[علی بن عبدالله بن عباس]]، از عبدالله نقل کرده است<ref>تذکرة الخواص، ص۱۵۰.</ref>.
خوارزمی در [[مناقب]] خود سند آن را به اصمعی می‌رساند و او از [[جعفر بن سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس]] از پدرش (سلیمان) از جدش (علی) نقل می‌کند که عبدالله گفته است...<ref>خوارزمی، المناقب، ص۳۷۴، حدیث ۳۹۴، چاپ مؤسسه اسلامی.</ref>.
برابر این سند سلیمان بن علی از این نامه [[آگاه]] بوده؛ بنابراین ممکن است سؤال وی از [[عمرو بن عبید]] درباره [[ابن عباس]] برای [[امتحان]] او بوده و عمرو بن عبید با [[فراست]] عبدالله را از [[اتهام]] مبری دانسته است و این که [[بنی عباس]] همراه نامه جریان [[بیت المال]] را مطرح نکرده‌اند، برای دوری از اعتراف به این امر بوده است.
این نامه را علاوه بر منابعی که ذکر شد در [[وقعة صفین]]<ref>منقری، وقعة صفین، ص۱۰۷.</ref>، [[تحف العقول]]<ref>تحف العقول، با ترجمه و تصحیح غفاری، ص۱۹۷.</ref>، [[بحار الأنوار]]<ref>بحار الأنوار، ج۷۵، ص۳۷ و ج۸، قدیم ص۴۷۵.</ref>، [[روضة کافی]]<ref>روضة الکافی، ص۲۴۰.</ref> [[نزهة الناظر و تنبیه الخاطر]]، [[حلوانی]]<ref>حلوانی، نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص۱۷.</ref> و منابع دیگر می‌‌توان مطالعه کرد<ref>محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۳۷ - ۳۳۹. در این کتاب علاوه بر آن چه ذکر شد این نامه را به نقل از - ابن مسکویه، حکمة الخالده، ص۱۷۹؛ ماوردی، أدب الدنیا والدین، ص۶۴؛ کتاب الزمردة فی المواعظ و الزهد، ج۲، ص۹۳، ط ۲، ابن عبد ربه؛ کتاب البصائر، ص۳۵۳، توحیدی؛ باقلانی، اعجاز القرآن، ج۱، ص۱۹۵؛ قالی، امالی، ج۶، ص۹۶؛ تاریخ ابن عساکر، ج۳۸، ص۸۰؛ أنساب الأشراف، ترجمه عبدالله، ص۳۱۸ - نقل کرده است.</ref>.
از آن‌چه تاکنون ذکر شد، [[توبه]] [[عبدالله بن عباس]] به دست می‌آید و از روشی که در پیش گرفته، [[پشیمانی]] وی آشکار است. افزون بر آن، دو نکته را می‌‌توان در [[تأیید]] این موضوع بیان کرد که نشان‌گر بازگشت عبدالله به [[ولایت علی]]{{ع}} است. هر چند کـه اصل آن را بعد از [[شهادت امیرالمؤمنین]]{{ع}} و مربوط به [[زمان]] [[خلافت امام مجتبی]]{{ع}} بدانیم:
۱. [[ابن عباس]] تا پایان عمرش از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[دفاع]] و آن حضرت را [[مدح]] و [[ستایش]] می‌کرد و [[فضایل]] آن حضرت را اعلام می‌نمود و حتی تا آخرین لحظه مرگش این [[عقیده]] و نظریه را داشت که ما بخشی از [[احادیث]] وی را که در منقبت علی{{ع}} [[روایت]] کرده نقل خواهیم کرد و به همین خاطر گاهی عطای او را قطع می‌کردند و او را [[تهدید]] می‌نمودند و این [[رفتار]] از کسی که دنبال [[دنیا]] و [[ثروت]] باشد معهود و متصور نیست<ref>محمودی، نهج السعاده، ج۵، ص۳۴۷.</ref>. در حالی که [[معاویه]] از [[ترس]]، سالی یک میلیون درهم به او می‌داد<ref>جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ص۷۱۱.</ref>. در عین حال از ابن عباس می‌خواست که دست از [[تأویل]] و [[تفسیر قرآن]] بردارد و چنین [[استدلال]] می‌کرد که من به [[آفاق]] [[نامه]] نوشته‌ام که علی{{ع}} را [[سبّ]] کنند<ref>کتاب سلیم بن قیس، ص۲۰۲.</ref>.
۲. اگر ابن عباس توبه نکرده بود، مسلماً به عنوان یک اشکال اساسی از طرف [[خاندان پیامبر]] بر او خورده می‌گرفتند. [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{عم}} و بقیه [[ائمه]] بر او ایراد می‌گرفتند که مرتکب خلاف شده است. حال آن‌که در [[روایات]] چنین چیزی ندیده‌ایم و روایاتی که در قدح ابن عباس از ائمه نقل شده، [[ضعیف]] و از جهت متن نیز [[متزلزل]] هستند. [[نوشتن]] [[نامه]] به [[امام حسن]]{{ع}} خود نشانه [[ارتباط]] وی با [[خاندان عصمت]] است.
[[فرات بن ابراهیم]] نقل کرده که بعد از شهادت امیرالمؤمنین{{ع}}، او در [[مسجد کوفه]] [[فضایل]] حضرت را برای [[مردم]] بیان می‌کرد<ref>بحار الأنوار، ج۴۲، ص۳۱۰.</ref>.
می‌‍توان گفت که [[ابن عباس]] از کرده خود پشیمان شده و برای [[تدارک]] گذشته، سعی و تلاش او بر این بود که فضایل آن حضرت را نقل و از حضرت [[دفاع]] کند. این جا بحث درباره ابن عباس و [[بیت المال]] [[بصره]] به پایان می‌رسد. اما پیش از بررسی روایاتی که در قدح عبدالله وارد شده، دو مطلب لازم به ذکر است: مطلب اول پاسخ به این سؤال است که آیا بعد از [[توبه]]، [[عدالت]] باز می‌گردد؟ و مطلب دوم نقل برخی روایاتی است که عبدالله در منقبت [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نقل کرده است.
آیا عدالت قابل بازگشت است؟
سؤالی که مطرح است این است که آیا عبدالله، با توبه و [[پشیمانی]] خویش قابل [[اعتماد]] شده یا نه؟ و آیا اصولاً کسی که با [[معصیت]] عدالتش از بین رفته باشد، با توبه باز می‌گردد و در زمره افراد [[عادل]] قرار می‌گیرد یا نه؟.
[[علامه مجلسی]] در باب [[احکام]] [[جماعت]] [[بحار الأنوار]]، بحثی در این باره دارد و می‌نویسد: «اگر عدالت با کار منافی با آن از بین برود، با توبه باز می‌گردد و ظاهراً در این مسئله اختلافی نیست و این موضوع [[اجماعی]] است»<ref>{{عربی|"و إذا زالت العدالة بارتكاب ما يقدح فيها فتعود بالتوبة بغير خلاف ظاهراً"}}؛ بحار الأنوار، ج۸۵ (۸۸)، ص۳۰۱.</ref>؛
علامه مجلسی سپس می‌گوید: درباره کسی نیز که [[حد شرعی]] خورده، بعد توبه کرده، این [[حکم]] جاری است؛ یعنی عدالت او باز می‌گردد و [[شهادت]] و گواهی‌اش قبول می‌شود و عده‌ای بر این مطلب ادعای [[اجماع]] کرده‌اند. بعد اضافه می‌کند: در مورد دوم ([[اجرای حد]]) قول مشهورتر آن است که مجرد توبه کفایت نمی‌کند، بلکه لازم است مدتی [[امتحان]] بشود تا [[ظن]] و [[گمان]] پیدا شود که وی در توبه‌اش صادق است و گروهی [[اصلاح عمل]] را در توبه لازم دانسته‌اند. [[شیخ طوسی]] در مبسوط گفته است اگر [[حاکم]] از او توبه بخواهد و او هم بلافاصله توبه کند، شهادتش قبول می‌شود. [[مجلسی]] گوید: این قول خالی از قوت نیست<ref>بحار الأنوار، ج۸۵ (۸۸)، ص۳۰۱.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 582 - 588.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۱۱۵٬۳۵۵

ویرایش