نظریه بلوغ عقلی: تفاوت میان نسخهها
جز
جایگزینی متن - 'ساده' به 'ساده'
(صفحهای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==مقدمه== باید دید بلوغ عقلی بشر از منظر دیدگاههای یاد شده چه معنایی دارد و چه قراین و دلایلی برای اثبات آن در متن واقع؛ یعنی دوران بعد از وفات پیامبر گرامی اسلام...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
جز (جایگزینی متن - 'ساده' به 'ساده') |
||
| (۶ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
{{مدخل مرتبط | {{مدخل مرتبط | ||
| موضوع مرتبط = | | موضوع مرتبط = فلسفه ختم نبوت | ||
| عنوان مدخل = | | عنوان مدخل = | ||
| مداخل مرتبط = | | مداخل مرتبط = | ||
| خط ۶: | خط ۶: | ||
}} | }} | ||
== | ==نظریه بلوغ در بحث خاتمیت== | ||
باید دید بلوغ عقلی [[بشر]] از منظر دیدگاههای یاد شده چه معنایی دارد و چه قراین و دلایلی برای [[اثبات]] آن در متن واقع؛ یعنی دوران بعد از [[وفات]] [[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} وجود دارد. | باید دید بلوغ عقلی [[بشر]] از منظر دیدگاههای یاد شده چه معنایی دارد و چه قراین و دلایلی برای [[اثبات]] آن در متن واقع؛ یعنی دوران بعد از [[وفات]] [[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} وجود دارد. | ||
کدام یک از موارد ذیل را میتوان از جمله مصادیق قابل فرض برای بلوغ عقلی دانست: | کدام یک از موارد ذیل را میتوان از جمله مصادیق قابل فرض برای بلوغ عقلی دانست: | ||
| خط ۱۲۱: | خط ۱۲۱: | ||
[[زندگی]] [بشر] منابع دیگری از [[معرفت]] را اکتشاف میکند که شایسته خط [[سیر]] جدید آن است. ظهور و ولادت [[اسلام]]، ظهور و ولادت [[عقل برهانی]] استقرایی است. با ظهور اسلام [[رسالت]]، در نتیجه اکتشاف [[ضرورت]] پایان یافتن خود رسالت، به کمال میرسد و این خود، مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمیتواند پیوسته در [[مرحله کودکی]] و [[رهبری]] شدن از خارج باقی بماند. الغای کاهنی و [[سلطنت]] میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و [[تجربه]] در [[قرآن]] و اهمیتی که این [[کتاب مبین]] به [[طبیعت]] و [[تاریخ]]، به عنوان منابع معرفت بشری میدهد، همه سیماهای مختلف [[اندیشه]] واحد ختم دوره رسالت است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.</ref>. | [[زندگی]] [بشر] منابع دیگری از [[معرفت]] را اکتشاف میکند که شایسته خط [[سیر]] جدید آن است. ظهور و ولادت [[اسلام]]، ظهور و ولادت [[عقل برهانی]] استقرایی است. با ظهور اسلام [[رسالت]]، در نتیجه اکتشاف [[ضرورت]] پایان یافتن خود رسالت، به کمال میرسد و این خود، مستلزم دریافت هوشمندانه این امر است که زندگی نمیتواند پیوسته در [[مرحله کودکی]] و [[رهبری]] شدن از خارج باقی بماند. الغای کاهنی و [[سلطنت]] میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و [[تجربه]] در [[قرآن]] و اهمیتی که این [[کتاب مبین]] به [[طبیعت]] و [[تاریخ]]، به عنوان منابع معرفت بشری میدهد، همه سیماهای مختلف [[اندیشه]] واحد ختم دوره رسالت است<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۴۶.</ref>. | ||
بر پایه همین تلقی، اقبال [[معتقد]] است [[روح]] [[فرهنگ اسلامی]] مقتضای توجه به امور عینی و محدود برای دستیابی به معرفت است و همین نگرش موجب شد [[مسلمانان]] در یک [[جدال]] مستمر با اندیشه نظری و انتزاعی [[یونانی]] در همه رشتهها و عرصههای معرفت به روش [[مشاهده]] و تجربه دست یابند و این روش در میان مسلمانان بنیاد نهاده شود<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰–۱۵۱.</ref>. او پیشروان [[دانش]] جدید در اروپا همچون: راجر بیکن را کارآموزانی میداند که راه رسیدن به [[علم صحیح]] را از مسلمانان آموختند و با استناد به اعترافات [[مورخان]] [[غربی]] بر این [[باور]] است که روح تحقیق نو و روشهای جدید [[پژوهش]] و مشاهده و اندازهگیری و گسترش [[ریاضیات]] به دست [[مسلمانان]] به [[جهان]] اروپا راه یافت<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰.</ref>.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۴۸.</ref>. | بر پایه همین تلقی، اقبال [[معتقد]] است [[روح]] [[فرهنگ اسلامی]] مقتضای توجه به امور عینی و محدود برای دستیابی به معرفت است و همین نگرش موجب شد [[مسلمانان]] در یک [[جدال]] مستمر با اندیشه نظری و انتزاعی [[یونانی]] در همه رشتهها و عرصههای معرفت به روش [[مشاهده]] و تجربه دست یابند و این روش در میان مسلمانان بنیاد نهاده شود<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰–۱۵۱.</ref>. او پیشروان [[دانش]] جدید در اروپا همچون: راجر بیکن را کارآموزانی میداند که راه رسیدن به [[علم صحیح]] را از مسلمانان آموختند و با استناد به اعترافات [[مورخان]] [[غربی]] بر این [[باور]] است که روح تحقیق نو و روشهای جدید [[پژوهش]] و مشاهده و اندازهگیری و گسترش [[ریاضیات]] به دست [[مسلمانان]] به [[جهان]] اروپا راه یافت<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۱۵۰.</ref>.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۴۸.</ref>. | ||
==نقد و بررسی== | |||
گر چه در این نحوه تلقی از [[خاتمیت]]، بر جایگاه [[آموزههای اسلام]] و نقش این [[فرهنگ]] در شکلگیری [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] تأکید بسیار میشود و در واقع، عنصر [[شریعت]] نیز داخل در علل پیدایش خاتمیت میگردد، اما از آنجا که همچنان در این تلقی نیز ملاک اصلی خاتمیت، به بلوغ عقلی رسیدن بشر است و با تحقق این امر [[بینیازی]] بشر از [[وحی]] جدید به دست میآید، بنابراین، باز مدعیان این دیدگاه چارهای جز ارائه شواهد و قراین عینی و [[اثبات]] [[واقعیت]] خارجی بلوغ عقلی ندارند. | |||
بیشک، [[فرهنگ اسلامی]] و [[روح]] [[حاکم]] بر آموزههای اسلام، چنانچه پیشتر بیان شد، مقتضی [[رشد]] [[خردگرایی]]، تعالی [[فکری]] و [[عقلی]] [[مسلمانان]] و [[علمگرایی]] و [[توسعه]] [[دانشها]] و [[علوم]] بشری در تمامی عرصههای [[زندگی]] بوده است و [[تاریخ]] فرهنگ و [[تمدن اسلامی]] نیز [[گواه]] روشن و صادقی بر این شکوفایی [[علمی]] و عقلی [[جهان اسلام]] – دستکم در مقطع بلندی از کارنامه خویش – است، اما آیا میتوان چنین رشد و شکوفایی را همان بلوغ عقلی دانست که به بینیازی از وحی جدید انجامید و چنان [[قدرت]] [[اجتهادی]] را به [[انسان]] بخشید که بتواند پاسخگوی همه نیازهای [[آدمی]] در همه [[شئون]] فردی و [[اجتماعی]] زندگی باشد؟!. | |||
نگاهی به واقعیتهای [[تاریخی]] جهان اسلام، چه در عالم [[تشیع]] و چه در میان [[اهل سنت]]، و همچنین [[سیر]] تحولات [[سیاسی]] و اجتماعی و فرهنگیای که [[جامعه بشری]] در طی حدود پانزده [[قرن]] از آغاز خاتمیت تاکنون داشته است، به خوبی میتواند [[نیازمندی]]، یا بینیازی [[جوامع اسلامی]] و به [[طور]] کلی جامعه بشری را به [[مرجعیت]] و [[حجیت الهی]] در [[تبیین وحی]] بر ما آشکار سازد. | |||
فراز و فرودها، [[نابسامانیهای اجتماعی]] و کژ رویها و [[انحرافات فکری]] و [[اعتقادی]] عملی، [[تشتت]] آرای [[اندیشمندان]]، تعدد فرق، [[تعارض]] و [[تقابل]] مکاتب [[فقهی]] و [[کلامی]] و...، رکود و [[انحطاط اجتماعی]] و [[مدنی]]، [[حاکمیت]] نظامهای [[جور]] و [[استبدادی]] و...، [[درگیریها]] و نزاعهایی که از همان لحظات [[وفات پیامبر]]{{صل}} در بین [[اصحاب]] پدید آمد و بعدها به حوادث دردناک و جنگهای بزرگی میان خود [[مسلمانان]] انجامید، همگی حکایت از این دارد که [[بلوغ عقلی]] ادعایی، بعد از [[پیامبر گرامی]]{{صل}} پدید نیامد و یا اگر بنا بر ادعا، پدید آمد، اثر و ثمری از آن در [[جامعه]] مسلمانان و [[اندیشه]] [[اسلامی]] به ظهور و بروز نرسید. به [[میزان]] فاصلهای که مسلمانان از [[صدر اسلام]] گرفتند، رفته رفته و روزبهروز از [[فرهنگ]] اصیل اسلامی و [[معارف]] بلند و آموزههای حیاتبخش آن فاصله گرفتند. به ویژه، در [[غربت]] و [[غیبت]] [[رهبری]] و [[مرجعیت دینی]] [[الهی]]، [[جامعه اسلامی]] [[سیر]] قهقرایی و انحطاطی را تا امروز طی کرده است. | |||
[[حال]] و [[روز]] [[جامعه بشری]] نیز از حیث ابعاد [[انسانی]]، [[معنوی]]، [[اخلاقی]] [[زندگی]] و تعالی و [[تکامل روحی]] و معنوی، با همه [[پیشرفتهای علمی]]، فنی و مادی [[بشر]] بهتر از [[جوامع اسلامی]] نبوده است.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۰.</ref>. | |||
==نسبت بلوغ عقلی و [[خرد استقرایی]]== | |||
چنان که در مباحث پیشین اشاره شد، در ادعای بلوغ عقلی بر پایه خرد استقرایی ملاحظاتی وجود دارد که مانع از پذیرش آن میشود، از جمله: | |||
اولاً: [[رشد]] و شکوفایی [[علمی]] مسلمانان در قرون سوم و چهارم [[هجری]] اتفاق میافتد که قریب دو [[قرن]] با وفات پیامبر{{صل}} فاصله دارد؛ | |||
ثانیاً: این شکوفایی علمی و [[توسعه]] [[مدنی]]، در قرون بعد در اثر علل و عوامل مختلف متوقف شد و قرنها تا [[زمان]] حاضر، جوامع اسلامی دچار رکود و [[انحطاط]] شدند؛ | |||
ثالثاً: شکوفایی علمی در غرب نیز با فاصله قریب به ده قرن از صدر اسلام پدید آمد و [[دانش]] جدید عمدتاً از قرن هفدهم میلادی آغاز گردید؛ | |||
رابعاً: عموماً جوامع اسلامی در این شکوفایی و توسعه علمی به نحو بالفعل و مباشر مشارکت نداشتهاند. مسلمانان نه در [[تولید]] و نه در استمرار و نه حتی در بهکارگیری این [[علوم]]، چندان سهمی نداشتهاند و هنوز ندارند، مگر در موارد محدود در دهههای اخیر به [[برکت]] [[انقلاب اسلامی]]؛ | |||
خامساً: پیشرفتهای علمی بشر بر پایه [[خرد استقرایی]]، در همه عرصههای [[دانش]] جدید، تقریباً به [[طور]] کامل معطوف به ابعاد مادی و طبیعی و [[زیستی]] [[زندگی]] [[انسان]] بوده، در درجه نخست برای تأمین این نوع نیازها شکل گرفته است. اهداف دانش استقرایی و [[تجربی]] جدید، اهدافی [[معنوی]] و ناظر به ابعاد متعالی وجود انسان نبوده و نیست. در دانش جدید حتی [[هدف]] [[دانایی]] و [[حقیقتجویی]] که تمنای نهادی [[آدمی]] است، به کناری نهاده شده و آنچه مطمع نظر است، چیزی جز [[طلب]] [[قدرت]] هرچه بیشتر برای [[تسلط]] بر [[طبیعت]] برای [[تأمین نیازهای طبیعی]] و تمنیات [[نفسانی]] نیست؛ | |||
سادساً: به دلیل آنکه در [[تمدن]] جدید، جنبه [[انسانی]]، [[اخلاقی]] و معنوی [[شخصیت انسان]] نادیده گرفته شد، نیازهای [[فطری]]، [[ملکوتی]] و [[الهی]] وجود انسان کاملاً فراموش شد، این خلأ و [[فقر معنوی]] و فقدان [[ارزشهای اخلاقی]] و الهی در عرصه [[فرهنگ]] و تمدن جدید، به بحرانهای عظیمی در [[جامعه بشری]] دامن زد که در نوع خود در [[تاریخ]] [[حیات آدمی]] بیسابقه است. [[بحران]] [[معرفت]] و [[یقین]]، بحران معنا برای زندگی، بحران [[ارزشهای انسانی]] و [[اخلاق]]، [[بحران هویت]]، بحران [[محیط زیست]]، بحران [[عدالت]]، [[بحران معنویت]] (فقدان [[قداست]] و تعالیجویی)، بحران [[خانواده]] و.... | |||
نکته جالب توجه این که خود [[اقبال لاهوری]] از منتقدان جدی فرهنگ و تمدن جدید است. او در بیشتر آثار ارزندهای که به [[نظم]] و [[نثر]] از خود به یادگار گذارد، از خلأ معنوی عظیمی که در دنیای معاصر است، دردمندانه سخن گفت. به ویژه، در کتاب [[ارزشمند]] احیای [[فکر]] [[دینی]] در [[اسلام]]، بسیار کوشید اهمیت و جایگاه [[حیات دینی]] و [[تجربه]] [[باطنی]] در حل معضلات [[بشر]] امروز را تبیین کند و برای انسان جدید که در گیر و دار فلسفهها و مکتبهای رنگارنگ گرفتار آمده است، نسخهای حیاتبخش از [[اندیشه]] و [[باور دینی]] و [[عرفانی]] ارائه دهد<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۲۱۲ – ۲۱۳.</ref>. | |||
... به همین دلیل است که [[عقل]] محض چندان تأثیری در نوع [[بشر]] نکرده در صورتی که [[دین]] پیوسته مایه ارتقای افراد و [[تغییر]] شکل [[جوامع بشری]] بوده است. مثالگیری اروپا هرگز به صورت عامل زندهای در [[حیات]] آن در نیامده و نتیجه آن پیدایش «من» [[سرگردانی]] است که در میان دموکراسیهایی ناسازگار با یکدیگر به جستوجوی خود میپردازد که کار منحصر آنها [[بهرهکشی]] از دوریشان به [[سود]] توانگران است. سخن مرا [[باور]] کنید که اروپای امروز بزرگترین مانع در راه [[پیشرفت]] [[اخلاق]] [[بشریت]] است. از طرف دیگر، [[مسلمانان]] مالک [[اندیشهها]] و کمال مطلوبهای نهایی مطلق مبتنی بر وحیای میباشند که چون از درونیترین ژرفنای [[زندگی]] بیان میشود، به ظاهری بودن صوری آن رنگ [[باطنی]] میدهد<ref>اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص۲۰۴.</ref>. | |||
اکنون به جاست که از اقبال و همه کسانی که [[بلوغ عقلی]] بشر را ملاک [[خاتمیت]] میدانند و منکر هر گونه [[حجیت الهی]] برای [[تبیین وحی]] و پاسخ به [[نیازهای بشری]] در دوره خاتمیتاند، پرسیده شود که به استناد کدام [[واقعیت]] خارجی میتوان ادعای بلوغ عقلی کرد؟ | |||
همان [[طور]] که خاتمیت امری [[واقعی]] و عینی و محقق است، حتماً باید ملاک و مناط آن نیز امری عینی، واقعی و محقق باشد. قابل فرض نیست که با فقدان علت، معلول آن تحقق بیابد و امری که هنوز بعد از ۱۴۰۰ سال و اندی در [[جوامع اسلامی]] و [[جامعه جهانی]] تحقق نیافته است، ملاک و مناط امری محقق و مسلم در چهارده [[قرن]] پیشتر باشد! وقتی به [[گواهی]] [[اندیشمندان]] بزرگ غرب و شرق هنوز بشر امروز در مهد و کانون بالندگی [[خرد استقرایی]] درباره اصول اساسی [[حیات انسانی]]، [[جاهل]] و [[نادان]] است و همچنان در میان انواع معضلات فردی و [[اجتماعی]] و بحرانهای [[فرهنگی]] و [[انسانی]] دست و پا میزند، چگونه میتوان از بلوغ عقلی بشر سخن گفت؟! اگر بشر دوره خاتمیت به بلوغ عقلی نایل آمده است، چرا [[جوامع انسانی]] به رغم همه توانمندیهای [[علمی]] و تکنیکی متراکم قرون و اعصار، هنوز با دهها و صدها مسئله، معضل و [[بحران اجتماعی]] و [[سیاسی]]، [[اقتصادی]]، [[زیست محیطی]]، [[فرهنگی]]، [[اخلاقی]] و... دست به گریبان است و درآمد و رفت [[تئوریها]] و آرا و مکتبها، هر [[روز]] دستخوش تحولاتی است که سرانجام و سمت و سوی روشن و مشخصی ندارد؟!. | |||
اگر این درجه از [[بلوغ عقلی]] حاصل نشده است که بتواند پاسخگوی نیازهای اساسی و نهادی و سرگردانیها و گرفتاریهای [[بشر]] باشد، چگونه میتوان اعلام [[بینیازی]] از [[مرجعیت]] و [[حجیت الهی]] کرد و [[خرد استقرایی]] را چنان منزلتی بخشید که حتی اعتبار [[وحی الهی]] نیز در گرو [[تأیید]] و تحلیل استقرایی و [[تجربی]] چنین خردی در | |||
آید؟!.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۱.</ref>. | |||
==[[اجتهاد]] و بلوغ عقلی== | |||
از حیث مقوله اجتهاد [[دینی]] نیز انتقادهای امثال [[اقبال لاهوری]] بر اجتهاد [[اسلامی]]، آن [[طور]] که در [[تاریخ]] [[ملل]] اسلامی و در میان [[مسلمانان]] رقم خورده است، دلیل روشن دیگری است که در عالم واقع و خارج، آنچه به نام اجتهاد دینی مطرح بوده، نتوانسته است پاسخگوی نیازهای متحول و روزافزون [[جوامع اسلامی]] باشد به ویژه آنکه در میان [[اهل سنت]] برای جلوگیری از تعدد و [[اختلاف]] روزافزون آرای [[اجتهادی]] و تشعب مکاتب [[فقهی]]، از [[قرن چهارم هجری]] باب اجتهاد مسدود گردید و همه [[مجتهدان]] به [[تقلید]] از چهار مجتهدی [[دعوت]] شدند که هیچ تمایزی از حیث [[علم]] و مرجعیت و [[حجیت]] با دیگران نداشتند<ref>محمد ابراهیم جناتی، ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، ص۱۹۹.</ref>. انسداد باب اجتهاد، [[فقه اهل سنت]] را از [[پویایی]] و توانمندی لازم برای [[تدبیر زندگی]]، به ویژه [[پاسخگویی]] به حجم وسیع و عظیم نیازها و مسائل دنیای جدید متناسب با مقتضیات عصری، بازداشت. در نتیجه، به [[انفعال]] و تأثیرپذیری روزافزون از [[فرهنگ]] و [[تمدن]] [[غربی]] و تسری [[الگوها]] و ارزشهای آن به همه [[شئون]] و ابعاد [[زندگی]] و [[جامعه اسلامی]] انجامید. چیزی که [[جوامع]] [[شیعی]] نیز به رغم مفتوح بودن باب اجتهاد و غنای فقهی، به طریق مشابه گرفتار آن بوده و هستند. | |||
[[فقه شیعه]] عمدتاً به دو دلیل ذیل تاکنون نتوانسته است همه ابعاد [[زندگی]] و نیازهای فردی و [[اجتماعی]] [[انسان]] را آن [[طور]] که جای خالیای برای تأثیرپذیری از فرهنگهای دیگر باقی نماند، پر سازد به همین دلیل، در طول [[تاریخ]] و به ویژه در ادوار اخیر، [[جوامع]] [[شیعی]] نیز در معرض این استحاله [[فرهنگی]] واقع شدهاند: | |||
#عدم بهرهمندی از [[حاکمیت سیاسی]] و نبودن در میدان [[تدبیر]] [[جامعه]]، الا در مقاطع کوتاهی از تاریخ؛ | |||
#عدم مواجهه مستقیم و نزدیک جوامع شیعی با تحولات وسیع و همه جانبه قرون اخیر در [[تمدن]] جدید و زندگی انسان امروزی. | |||
نبود یک [[فقه]] توانمند، پویا، همهجانبه و پاسخگو به همه ابعاد [[سیاسی]] و اجتماعی و [[اقتصادی]] و فرهنگی و [[تربیتی]] جامعه امروز بشری، [[گواه]] روشنی است که [[اجتهاد]] [[اسلامی]] در طی چهارده [[قرن]] از [[ظهور اسلام]]، هنوز نتوانسته است، نقش ادعایی [[معتقدان]] به [[بلوغ عقلی]] را در دوره [[خاتمیت]] به [[درستی]] ایفا کند، به ویژه در دنیای معاصر که تراکم [[ضعفها]] و خلأها و کاستیهای [[تاریخی]] اجتهاد اسلامی و فقه [[سنی]] و [[شیعه]] از یک سو و سرعت شگفتآور [[تحولات اجتماعی]] و [[توسعه]] نیازها و مسائل [[مبتلا]] به [[بشر]] معاصر از سوی دیگر، همه [[جوامع اسلامی]] را در بهت، سردرگمی و [[خودباختگی]] فرو برده، سرانجام به مقهوریت، [[انفعال]] و [[تسلیم]] در برابر [[فرهنگ]] مهاجم [[غربی]] و پذیرش معیارها و [[الگوها]] و [[تعالیم]] و شیوههای زندگی آن در همه ابعاد زندگی را داشته است. | |||
نکته درخور توجه و مورد تأکید این است که صرف نظر از همه علل و عوامل سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ زمینهساز بیرونی این [[رخوت]] و رکود در اجتهاد [[دینی]] و [[ضعف]] و [[ناتوانی]] در تدبیر همهجانبه و شایسته جامعه بر مبنای [[فقاهت]] و [[درایت]] دینی بودهاند، عامل درونی و بنیادی چنین وضعیتی در عرصه فقاهت و اجتهاد اسلامی، در دسترس نبودن [[مرجعیت]] معتبر و [[موثق]] دینی برای [[فهم]] صحیح و خالی از [[ظن]] و تردید [[کتاب و سنت]] بوده است. | |||
فقدان چنین مرجعیتی در درجه نخست، به [[اختلاف]] نظرها و [[تفسیر]] به رأیها و مکتبسازیها و [[تحریف]] [[معارف]] و آموزهها و [[حقایق]] نظری و عملی [[دین]] انجامید و بخش عظیمی از انرژی و [[سرمایه]] [[فکری]] نوابغ و [[اندیشمندان اسلامی]] را به مقابله با آرای یکدیگر و تأسیس فرق و مکاتب مختلف مصروف داشت. به این ترتیب، [[اجتهاد]] [[دینی]] را گرفتار مخاطرات اساسی ساخت و در مرحله بعدی، [[جامعه اسلامی]] را با بزرگترین مشکل اجتهاد؛ یعنی [[فقر]] منابع [[استنباط]] و کمبود و خلأ محتوایی در آموزهها و حقایق دینی روبهرو ساخت. این محدودیت از سه جنبه ذیل، اجتهاد دینی را در مخاطره جدی قرار داد: | |||
# دسترسی نداشتن به [[علوم تفصیلی]] و تبیینی [[قرآن کریم]]، آنطور که [[نبی مکرم]]{{صل}} [[درک]] نمود و تبیین فرمود؛ | |||
# محدودیت [[سنت]] و هر آنچه در [[قول و فعل]] [[پیامبر گرامی]]{{صل}} در طول ۲۳ سال [[نبوت]] به ظهور رسیده و [[تاریخ]] توانسته است آن را ثبت کند؛ | |||
# تعین [[تاریخی]] بسیاری از آموزههای کتاب و سنت که بدون بازگشایی حیث تاریخی و تعینی آن، قابل تسری به موقعیتها و تعمیم دیگر موارد نخواهد بود. | |||
این محدودیتها مختص [[اهل سنت]] نیست، بلکه در [[فقه]] و اجتهاد [[شیعی]] نیز به دلیل محدودیت حضور [[ائمه]]{{عم}} در میان [[جامعه]]، از همان آغاز عصر [[خاتمیت]] وجود داشته، رفته رفته شدت یافت. ائمه{{عم}} در [[مقام]] [[مراجع]] [[حقیقی]] دین و [[حجج الهی]] به [[میزان]] حضور نسبیای که در جامعه داشتند از حقایق و [[معارف دینی]] پرده برداشتند و با قول و فعل خود و به ویژه [[تبیین قرآن]]، بر غنای منابع استنباط [[فقهی]] افزودند، اما جای بسی [[تأسف]] است که جامعه اسلامی [[منزلت]] والای ایشان را نشناخت و به این ترتیب، [[فقاهت]] و اجتهاد [[اسلامی]] در همه ابعاد و [[شئون]] [[فهم]] و [[معرفت دینی]] گرفتار [[بحران]] گردید. | |||
ما حصل سخن اینکه بنا بر تقریر و تفسیر سومی که از نظریه اقبال ارائه گردید، اگر به جای اینکه [[بلوغ عقلی]] را منتسب به [[رشد]] و [[تکامل]] خود [[بشر]] در دوره [[خاتمیت]] کنیم، آن را ناشی از [[تعالیم]] و [[فرهنگ اسلامی]] بدانیم؛ یعنی در واقع، ملاک خاتمیت را عقلپروری و به درجه بلوغ عقلی رساندن بشر با [[تعالیم اسلامی]] و [[مکتب]] [[تربیتی]] [[اسلام]] بدانیم، به طوری که در پرتو این [[دین]]، بشر به چنان رشد و تعالی [[عقلی]] میرسد که [[بینیاز]] از آمدن انبیای بعد میشود و خود بر پایه [[خرد استقرایی]] خویش میداندار [[فهم]] و [[استنباط]] [[دینی]] و [[حل مشکلات]] و [[پاسخگویی]] به نیازهای خود میگردد، در این صورت میبایست در دوره خاتمیت [[شاهد]] چنین درجهای از [[رشد فکری]] و بلوغ عقلی باشیم، تا ملاک و مناط خاتمیت، محقق گردد وگرنه، تصور شدنی نیست که خاتمیت محقق شود، اما ملاک و علت آن بهرهای از تحقق نداشته باشد. | |||
اما همان [[طور]] که به تفصیل بیان شد، هنوز پس از گذشت چهارده [[قرن]]، در [[جامعه اسلامی]] که [[پیروان]] و دستپروردگان این دین محسوب میشوند، چنین بلوغ عقلی به دست نیامده است، حتی [[جامعه جهانی]] نیز که مخاطب [[دین خاتم]] شمرده میشود از چنین [[بلوغ]] عقلیای بیبهره است. | |||
اگر بلوغ عقلی را به معنای [[بینیازی]] از [[حجیت الهی]] و توانمندی [[عقل]] برای پاسخگویی به همه نیازها و حل همه [[مشکلات]] [[زندگی]] بشر در پرتو خرد استقرایی - آن طور که ادعا شده است – بدانیم، از این بلوغ عقلی نه در عرصه [[فرهنگ]] زندگی و [[تمدن اسلامی]]، بلکه [[تمدن بشری]]، خبری هست و نه در عرصه [[اجتهاد]] دینی و فهم [[شریعت]] برای [[تدبیر امور]] زندگی. | |||
بنابراین، به نظر میرسد [[تئوری]] بلوغ عقلی در تبیین خاتمیت از هر حیث، غیر قابل [[دفاع]] و بیپشتوانه [[واقعی]] و عینی است و چنانچه به تفصیل بیان شد، [[فلسفه]] [[دیانت]] و [[بعثت انبیا]] نیز با چنین [[تفسیری]] از خاتمیت سازگاری ندارد.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۴.</ref>. | |||
==قراین و شواهد عدم بلوغ عقلی بشر در [[عصر بعثت]]== | |||
از جمله قرائن و شواهدی که دلالت بر عدم [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] در [[عصر بعثت]] دارد، میتوان به موارد ذیل اشاره کرد: | |||
۱. [[حاکمیت]] [[فرهنگ جاهلی]] در شبه [[جزیره عربستان]]: این [[فرهنگ]] به گونهای از فرهنگ [[الهی]] و [[انسانی]] و [[مدنیت]] دور بود که [[فرزندان]] دختر را به [[جرم]] دختر بودن [[زنده به گور]] میکردند و به جای خدای واحد، [[خدایان]] متعددی از سنگ و چوب میپرستیدند و مرکز [[توحید]]؛ یعنی [[کعبه]] را کلکسیون بتهای خویش کرده بودند. در اینجا تنها از باب نمونه به دو فراز از [[فرمودههای امام]] علی{{ع}} در [[نهجالبلاغه]] استناد میکنیم: | |||
[[خداوند سبحان]]، محمد{{صل}} را به [[رسالت]] [[مبعوث]] کرد تا جهانیان را [[بیم]] دهد و [[امین وحی]] خویش باشد. این در حالی بود که شما [[ملت]] [[عرب]]، بدترین [[دین]] و [[آیین]] را داشتید و در بدترین [[سرزمینها]]، در میان سنگهای [[خشن]] و مارهایی که فاقد [[شنوایی]] بودند [[زندگی]] میکردید. آبهای [[آلوده]] را مینوشیدید و غذاهای ناگوار را میخوردید و [[خون]] یکدیگر را میریختید و [[خویشاوندی]] دیرین یکدیگر را نابود مینمودید. [[پرستش]] [[بت]]، [[شیوه]] و آیین شما شده بود و بدان [[ارج]] مینهادید و [[گناه]] و [[خیانت]]، سراسر وجود شما را فرا گرفته بود<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۶.</ref>. | |||
و در جای دیگر، وضعیت اسفبار [[جهان]] آن [[روز]] و فرهنگ [[منحط]] آنان و درهم ریختگی درونی و [[فساد]] [[جامعه]] را چنین ترسیم میکند: | |||
... و [[خداوند]]، او [محمد{{صل}}] را در زمانی فرستاد که [[مردم]] در [[حیرت]] و [[گمراهی]] [[سرگردان]] بودند و در [[فتنه]] [[جهل]] و فساد غوطهور شده هوسهای [[سرکش]]، آنان را مجذوب خود ساخته و بر آنها [[حکومت]] میکرد. تعصبهای بیاساس از ناحیه جهل، آنان را سبک [[مغز]] بار آورده و در کارهای خود مضطرب و [[حیران]] بودند. آنها گرفتار [[جهل و نادانی]] شدیدی شده، به طوری که تصور نجاتشان از [[بدبختیها]] ساده نبود<ref>نهج البلاغه، خطبه ۹۵.</ref>. | |||
۲. حاکمیت و رواج فرهنگهای منحط و دور از [[ارزشهای الهی]] و انسانی در دنیای به ظاهر [[متمدن]] آن روز ([[امپراتوری]] [[ایران]] و [[روم]])<ref>ر.ک: محمد جواد باهنر و علی اکبر هاشمی رفسنجانی، جهان در عصر بعثت، دفتر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۶.</ref>؛ | |||
۳. [[سختیها]] و مرارتهایی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[اعلان]] [[دعوت]] و [[تبلیغ]] و [[ترویج اسلام]] کشیدند، به طوری که فرمودند: هیچ [[پیامبری]] به اندازه من [[آزار]] ندید، خود [[گواه]] روشنی است که مخاطبان [[پیامبر]] نه تنها بالغتر از [[اقوام]] انبیای دیگر نبودند که در [[مقام]] آزار و [[اذیت]] و [[شرارت]] و [[مقاومت]] در برابر [[حق]] و [[عنادورزی]] به دعوت آن حضرت، گوی [[سبقت]] را از دیگر اقوام ربودند و اگر نبود [[مهاجرت]] آن حضرت از [[مکه]] به [[مدینه]]، با [[توطئه]] [[قتل]] آن حضرت، به [[طور]] قطع، دعوت ایشان در نطفه نابود میگردید و امروز خبری از [[اسلام]] نبود؛ | |||
۴. [[حاکمیت]] جریان [[نفاق]] در میان [[اصحاب پیامبر]] اسلام{{صل}} با جریان نفاق در دعوت [[انبیای گذشته]] و در میان [[اصحاب]] و [[یاران]] نزدیک به آنان قابل [[قیاس]] نیست، به طوری که بخش چشمگیری از [[آیات قرآن]] معطوف به این مسئله است و بزرگترین خطری که اسلام و پیامبر{{صل}} را از درون [[جامعه اسلامی]] [[تهدید]] میکرد، همین خطر بود؛ | |||
۵. [[قدرت]] [[جریانهای انحرافی]] در درون جامعه اسلامی در عصر [[حیات]] [[نبوی]] به گونهای بود که به رغم اینکه حدود هزار [[آیه قرآن]] در خصوص [[ولایت]] بوده<ref>ر.ک: سید باقر محمدی، نسب آیات الولایه، ص۱۳۸۴.</ref> و پیامبر گرامی{{صل}} از آغاز دعوت خود تا آخرین لحظات حیات شریفشان، بیش از هر مسئله دیگر بر امر ولایت و [[خلافت]] خود تأکید داشتند، با این همه، مسیر خلافت و ولایت [[منحرف]] گردید. | |||
اگر به شواهد و قراین و تأکیدات صریح و تصریحات [[انکار]] ناشدنیای [[پیامبر گرامی]] بر مسئله ولایت و خلافت [[حضرت امیر]]{{ع}} در [[طول حیات]] شریفشان توجه شود و وقایع بزرگ و غیر قابل اغماضی، چون [[غدیر خم]] را در نظر آوریم، حقیقتاً جای [[شگفتی]] است که چگونه این همه تصریحات و شواهد بیّن و مسلم، با تردید، یا انکار، یا [[اغماض]] [[امت]] مواجه شد، آن هم امتی که ادعای [[بلوغ عقلی]] آنها میشود! آن همه [[صحابی]] کبار و صغار، بیهیچ مقاومتی تن به [[حکومتی]] دادند که [[مرضی]] پیامبرشان نبود! به ویژه که هرگز مراتب [[فضیلت]] و [[کمالات]] [[شخصیت]] [[حضرت امیر]]{{ع}} و [[منزلت]] ویژه آن حضرت نزد [[پیامبر]]{{صل}} و [[افضلیت]] مسلم آن حضرت بر دیگر [[اصحاب]] را هیچ کس نمیتوانست [[چشمپوشی]] و یا آن را [[انکار]] کند. | |||
یا باید در همه آن شواهد و قراین مسلم [[تاریخی]] و [[قرآنی]] و [[روایی]] تردید کرد، یا در [[بلوغ]] [[سیاسی]] و [[اجتماعی]] و [[دینی]] و [[اعتقادی]] این [[امت]]! | |||
[[ادله]] و شواهد مسلم تاریخی به روشنی بیان میکند که آن چنان عصبیتهای فامیلی و [[روح]] قبیلگی، اعماق ضمیر این امت را [[تسخیر]] کرده بود که به رغم تلاش عظیم [[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} برای استقرار [[جامعه اسلامی]] و زحمات طاقتفرسای آن [[بزرگوار]] در طول ۲۳ سال [[تربیت]] امت، نهایتاً بقایای این ریشههای قویم و عمیق [[عصبیتهای جاهلی]] و روح قبلهگرایی، کار را به آنجا رساند که [[خلافت الهی]] [[رسول]] گرامی چون گویی در دستان خاندانهای ذینفوذ [[عرب]] در طول قرون متمادی رد و بدل گردید و چون سلطنتی [[دنیوی]] در زمره [[میراث]] [[خانوادگی]] و اجدادی آنان قرار گرفت. | |||
شگفتانگیزتر از همه، این که حتی قبل از آنکه [[پیامبر گرامی]] دار فانی را [[وداع]] گوید، در بستر [[بیماری]]، برخی از همین اصحاب کبار چنان [[جسارت]] و خیانتی در [[حق]] او روا داشتند که آن بزرگوار در کمال رنجیدگی خاطر از حضور آنان در کنار بستر خود، اظهار ناخرسندی کردند و در [[غربت]] و دلآزردگی تمام از اصحاب خویش، [[رحلت]] فرمودند. | |||
چگونه میتوان از بلوغ امتی سخن گفت که [[اجازه]] داد پیش از اینکه [[بدن مطهر]] و [[مقدس]] پیامبرش را به خاک سپارند، میراث [[نبوی]] او را به تاراج برند و [[خلافت]] الهیاش را غاصبانه میان خود تقسیم کنند؟!. | |||
در فاصله اندکی از [[وفات]] آن بزرگوار، به [[حریم]] عزتمند خاندانش جسارتها کنند و در مقابل دیدگان همین [[امت]] به [[بلوغ]] رسیده! به عزیزان آن حضرت هجمه و [[آزار]] رسانند و [[حقوق]] مسلم آنان را پایمال کنند<ref>ر.ک: شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، مضامین عبارات آغازین دعای ندبه و به ویژه، زیارت جامعه ائمة المؤمنین.</ref>. بر مراتب بلوغ این امت، چه بینهای آشکارتر از این فرموده جانسوز و تأسفبار دخت گرامی آن حضرت، که از شدت تألمات و رنجیدگی خاطر [[راضی]] نگردید احدی از این امت در [[کفن و دفن]] او حاضر گردد و [[وصیت]] فرمود: {{متن حدیث|غسليني بالليل، كفنيني بالليل و دفنيني بالليل}} و حتی [[زیارت قبر]] مطهرش را نیز از آنان دریغ فرمود!. | |||
۶. امتی که بیشتر از چهار سال [[تحمل]] [[عدالت]] [[علوی]] را که چیزی جز همان عدالت [[نبوی]] و [[حاکمیت]] [[قوانین الهی]] نبود، تاب نیاورد و در این مدت کوتاه سه [[جنگ]] بزرگ و بیسابقه در [[جهان اسلام]] بر ضد [[حکومت]] عادله و [[الهی]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به راه انداخت و با علمداری [[اصحاب پیامبر]] و بزرگان این امت بر ضد مرکز عدالت و استوانه [[تقوا]] و بلندترین [[پرچم هدایت]] و و [[رستگاری]]، در سه [[جبهه]] متراکم مارکان، [[ناکثان]] و قاسطان به [[مبارزه]] پرداختند و هزاران نفر را به گرداب [[مرگ]] فرو بردند و [[قربانی]] کر و [[کور]] فتنههای [[جاهلی]] و [[عصبیتهای قومی]] و هوا و [[هوسهای دنیوی]] خود گردانیدند. آنان نیز که در [[جبهه حق]] بودند به جز عدهای قلیل، چه [[خونها]] که به [[دل]] [[امیر مؤمنان]]{{ع}} نکردند و چه جفاها که در [[حق]] ایشان روا نداشتند؛ تا آنجا که آن حضرت در [[نکوهش]] [[یاران]] و [[مردمان]] عصر خویش بارها [[گلایه]] فرمود: | |||
ای نامردان مردنما! ای [[کودک]] صفتان [[کمخرد]] نازپرورد! کاش شما را ندیده بودم و نشناخته بودم. به [[خدا]] که (شناختن شما) مایه [[پشیمانی]] و [[آه]] و [[افسوس]] به دنبال داشت! مرگ بر شما باد! دلم را پرخون کردید و سینهام را مالامال [[خشم]]؛ پیاپی جرعههای [[اندوه]] به کامم میریزید و با [[نافرمانی]] و واگذاشتن من، تدبیرم را تباه میسازید...<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۷؛ جهت اطلاع از مراتب دلگیری و گلایهمندی آن حضرت از کوفیان و یاران خود، ر.ک: خطبه ۲۷، ۳۴، ۱۰۸، ۱۲۵، ۱۵۱، ۱۸۰، ۱۹۲ و ۲۰۸.</ref>. | |||
شدت قدرناشناسیها به گونهای بود که [[قلب]] مقدسش را به [[درد]] آورد، تا آنجا که با همه بلندا و [[عظمت]] [[شخصیت]]، آنان را [[نفرین]] فرمود: | |||
بار خدایا! من اینان را [با [[پندها]] و فرمانهایم] تنگدل گردانیدهام. آنان نیز [با نافرمانیهای خود] مرا تنگدل ساختهاند. من آنان را به ستوه آوردهام، آنان نیز مرا، خدایا! مردمی بهتر از ایشان به من [[عنایت]] فرما و به جای من، [[بدکاری]] را بر ایشان مسلط کن!<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۵.</ref>. | |||
چگونه میتوان به [[بلوغ]] چنین امتی [[فتوا]] داد، در حالی که قدر و [[منزلت]] و جایگاه کسی را نشناختند که همه [[بشر]] در طول قرون متمادی بعد از وفاتش در مقابل [[شکوه]] [[معنوی]] و جلال [[الهی]] او اظهار [[شگفتی]] کردند و بزرگان همه عرصههای [[فضیلت]] و کمال در پیشگاه عظمتش با همه ارادت و [[شیفتگی]] سر [[خضوع]] فرو آوردهاند؟!. | |||
[[انسانی]] که همه قلههای فضیلت و [[انسانیت]] را به [[تنهایی]] فتح کرد و بر فراز همه اعصار و قرون، چون خورشیدی پر فروغ، [[ارزشهای الهی]] و [[ملکوتی]] و انسانی و سرمشقهای [[حیات]] [[حقیقی]] را بر بشر ارزانی داشت؛ | |||
۷. چگونه میتوان از بلوغ امتی سخن گفت که به [[سهولت]] ملعبه دسیسههای صاحبان [[زور]] و زر و [[تزویر]] گردید و به ابزاری [[قدرتمند]] برای [[خیانت]] و [[ظلم]] به [[خاندان وحی]] و مدار [[ولایت]] مبدل گردید. سرچشمههای [[هدایت]] و [[رستگاری]] را [[خانهنشین]] و از مرکز [[قدرت]] و ولایت [[جامعه]] به حاشیه راند و آنچنان عرصه را بر [[امامان]] به [[حق]] و [[جانشینان]] شایسته [[رسول]] گرامی{{صل}} تنگ کرد که [[درک]] حضور ظاهری آنان نیز امکانپذیر نگردید؟!. | |||
چه [[حجت]]، [[بینه]] و سندی آشکارتر از جریان [[کربلا]] بر عدم بلوغ این [[امت]] میتوان ارائه کرد؟! چگونه و با کدام [[منطق]] میتوان چنین حادثه عظیمی را با [[تئوری]] [[بلوغ عقلی]] [[امت]] سازگار کرد؟!. | |||
[[حادثه کربلا]] در پستوی [[تاریخ]] و دور از نگاه و منظر و [[آگاهی]] [[امت اسلام]]، اتفاق نیفتاد که [[حکم]] به بیگناهی امت داده شود، بلکه [[جهان اسلام]] و سران [[جامعه اسلامی]] از این [[حرکت]] و [[نهضت]] [[آگاه]] بودند. هم [[مدینة النبی]] از خروج اعتراضآمیز آن حضرت باخبر بود، هم بزرگان و سران جهان اسلام به سبب حضور آن حضرت در [[مراسم حج]] و نشستها و گفتوگوهای متعدد ایشان با آنان که چون سفیرانی به اقصا نقاط جهان اسلام [[سفر]] میکردند و [[پیام]] آن حضرت را میرساندند و هم [[کوفه]] که مرکز کشمکشهای [[سیاسی]] [[جامعه]] آن [[روز]] بود و خبرهایش به همه جهان اسلام میرسید. | |||
صرف نظر از این خیل عظیم رخوتزده، از آنان که مستقیماً با آن حضرت روبهرو شدند و [[درخواست یاری]] آن [[بزرگوار]] را شنیدند، چند نفر دعوتش را [[اجابت]] کردند؟!. | |||
آن همه [[گفتوگو]] و سخنان [[بلیغ]] و خطبههای کوبنده و بیداریآفرین [[سیدالشهداء]]{{ع}} از آغاز مسیر تا [[کربلا]] و آن همه بیانات روشنگرانه و نافذ با کوفیانی که به مقابله آن حضرت آمده بودند، چند نفر را [[یار]] و همراه ایشان ساخت؟!. | |||
مگر امت اسلام گرفتار چه [[بیماری]] صعبالعلاج و شایع و همگانی شده بودند که به چنین حادثه هولناکی تن دادند؟! امتی که کمتر از پنجاه سال از [[وفات پیامبر]] خود، به کشتن [[فرزندان]] او [[راضی]] گردید، [[جان]] و روان جمعی و فردیاش به چه درجهای از [[مرگ]] [[روحی]] و [[معنوی]] رسیده بود که حاضر شد در رذیلانهترین و ناجوانمردانهترین حالتهای ممکن، [[خاندان پیامبر]] خود را [[قتل عام]] کند و با پرپرکردن [[زیباترین]] گلهای سرسبد [[آفرینش]]، در کمتر از یک روز این چنین داغ جانسوزی را بر جبین هستی بگذارد؟!. | |||
چه بر سر [[عقول]] و [[عواطف]] و [[احساسات]] و [[قلوب]] و وجدانهای این امت آمده بود که از عظمتها و [[پاکیها]]، آن همه [[فضایل]] و زیباییها، بزرگی و بزرگواریها و دیگر جلوههای مسحورکننده این ذوات [[شریف]] و [[مقدس]] و [[خاندان]] [[کرامت]] و [[عفت]] و [[نجابت]] و بزرگی و... بازماندند و در [[کوری]] و کری و [[شقاوت]] تمام، آن حوادث جانگداز و [[باور]] نکردنی را بیافریدند. حوادثی که نه تنها زمینیان که همه [[ملکوتیان]] و سماواتیان را از [[آغاز آفرینش]] تا پایان آن [[عزادار]] و ماتمزده و تا [[قیام قیامت]] عالم را به [[عزاخانه]] [[سیدالشهدا]] تبدیل کرد؛ | |||
۸. حادثه عظیم [[غیبت]]، خود [[حجت]] بزرگ و [[برهان]] مسلم و آشکار دیگری بر عدم [[بلوغ]] [[امت]]، بلکه [[بشریت]] است. پیش آمدن این [[بحران]] عظیم [[معنوی]]، [[دینی]]، [[علمی]]، [[فرهنگی]]، [[اجتماعی]] و.... را چگونه میتوان توجیه کرد؟ | |||
اگر چه غیبت امری [[الهی]] است که با [[فرمان الهی]] آغاز و با [[اذن خداوند]] به پایان میرسد، مسبب اصلی و زمینهساز چنین [[خسران]] عظیمی، آیا کسی جز همین امت است؟ آیا جز عدم [[شایستگی]] برای [[درک]] [[حضور امام]] و عدم [[آمادگی]] برای [[نصرت]] او و عدم [[توانایی]] برای [[حفظ جان]] شریف او و رعایت [[حرمتها]] و حریمهای الهی آن حجت و [[بقیة الله الاعظم]]، عامل دیگری را میتوان معرفی کرد؟ | |||
این چنین نیست که غیبتی مقرر شده باشد؛ لذا همه علل و عوامل دست به دست هم دهد تا چنین امری واقع شود. اگر این [[منطق]] واژگونه را بپذیریم، باید بگوییم چون قرار بود [[امامان]] [[خانهنشین]] و سرانجام [[شهید]] شوند و چون قرار بود حادثه کربلایی اتفاق افتد؛ لذا همه عوامل تحقق آن فراهم گردید، پس همه این حوادث اموری طبیعی بوده و امت و کسانی که آن حضرت را به [[شهادت]] رساندند، علل و عوامل طبیعی تحقق آنند و لابد به [[طور]] طبیعی نیز بیگناهند!!<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۵۸.</ref>. | |||
==توابع [[نظریه]] [[بلوغ عقلی]]== | |||
بر پایه این تحلیل از [[خاتمیت]] و بیاعتبار شدن نظریه بلوغ عقلی، همه ادعاهای مبتنی بر این نظریه نیز اعتبار خود را از دست خواهند داد، از جمله: ادعای پایان یافتن دوره [[حجیت]] و [[انکار]] [[مرجعیت]] عام [[دینی]]، ادعای [[پلورالیسم دینی]] در عرصه [[فهم]] و [[تفسیر وحی]]، و بر این اساس، اعطای [[مقام نبوت]] شخصی به همه [[آحاد]] [[امت]] (بسط [[تجربه]] [[نبوی]]) و ادعای [[ناسازگاری]] [[باور]] به [[امامت]] و خاتمیت و دیگر ادعاهایی از این دست بنابراین، با بیاعتبار شدن پایه و اصل مدعا، نیازی به نقد ویژه هر یک از آرای یاد شده نیست. | |||
به [[طور]] کلی همه روشنفکرانی که بر طبل مدرنیته میکوبند و مدعی [[تحول]] و [[تغییر]] در [[احکام شرعی]] بر پایه [[تفکر]] و نگرش جدید هستند و [[تعالیم]] [[اجتماعی]]، [[سیاسی]]، [[حقوقی]] و [[مدنی]] [[دین]] را اموری [[تاریخی]] و مناسب دوره [[نزول وحی]] دانسته و بر تحول و تغییر آنها بر اساس [[اندیشه]] مدرن و [[عقلانیت]] جدید تأکید میورزند، همه این طیف از [[روشنفکران دینی]]، تحلیلی که از خاتمیت ارائه میدهند، مبتنی بر بلوغ عقلی [[بشر]] است. کسی که به خودبسندگی و خودبنیادی [[عقل]] بشر در حوزه تشریعات [[حکم]] میدهد، به طور حتم خاتمیت را ناشی از چنین قابلیتی در [[انسان]] میداند. از این رو، عقلانیت جای وحیانیت را میگیرد و [[هویت]] [[الهی]] [[شریعت]] جای خود را به هویتی [[عقلانی]]، آن هم عقلانیت نسبی و دورهای و تاریخی میدهد که نتیجه آن چیزی جز جدا شدن بخش مهمی از [[احکام]] و [[تعالیم دینی]] به عنوان عرضیات و امور تاریخی از پیکره دین نیست؛ یعنی به تحلیل و تقلیل رفتن دین تا سر حد آنچه غیر عقلانی و [[خرد]] [[گریز]] است. حوزه فرا عقلانی و خرد گریز، حوزه [[دیانت]] میشود و باقی، حوزه عقل و [[معرفت]] بشری (نگرش حداقلی). بنابراین، لازمه اندیشه بلوغ عقلی چیزی جز باور به حداقلی بودن دین نیست و نتیجه آن فقط [[شریعت]] [[عقل]] یا [[دین]] [[عقلانی]] شده است. همان چیزی که امروزه در تلقی نواندیشانی که از منظر و دریچه مدرنیته به دین مینگرند مطرح است<ref>از جمله ر.ک: مصطفی ملکیان، راهی به رهایی و نیز مشتاقی و مهجوری.</ref>. | |||
برخی نویسندگان معاصر، با [[الهام]] از [[اندیشه]] اقبال در خصوص [[راز]] [[خاتمیت]]، با [[باور]] به [[بلوغ عقلی]]، تئوریهای دیگری ارائه که به ظاهر، متفاوت از نظریه اقبال است، از آن جمله میتوان به نظریه دکتر سروش اشاره کرد که «[[تفسیر]] نشده بودن [[وحی]] خاتم» و دوام آن را راز خاتمیت اعلام میکند<ref>عبدالکریم سروش، فربهتر از ایدئولوژی، ص۷۷- ۷۸: «راز خاتمیت دین اسلام این است که وحی پیامبر{{صل}} به نحو تفسیر نشده در اختیار مردم قرار گرفته است و تفسیرش با مردم است».</ref>، یا در جای دیگر<ref>عبدالکریم سروش، مدارا و مدیریت، ص۳۸۷ - ۳۸۸؛ و نیز مجله کیان، سال پنجم شماره ۲۹ مقاله «ریشه در آب»: «ماندن جاودانه دین در گرو حق بودن خود دین و حقطلب و حقشناس بودن مردم است و این رکن رکین خاتمیت و جاودانگی دین است».</ref> «[[حق]] بودن دین و [[حقشناس]] بودن [[مردم]]» را رکن رکین خاتمیت میشمرد و یا در جای دیگر<ref>عبدالکریم سروش، «نگاهی به کارنامه کامیاب پیامبران»، مجله کیان، شماره ۲۹، ص۱۲.</ref> «استغنای [[ممدوح]] [[بشریت]] از [[انبیا]]» را مبنای باور به خاتمیت معرفی کرده است. این [[تئوریها]] به رغم آنکه هر یک با اشکالات و ابهامات و ناسازگاریهای درونی و بیرونی مواجه است، از آنجا که همگی ابتنای بر [[نظریه]] بلوغ عقلی [[بشر]] دارد و چنانکه بیان گردید، این یک نظریه نامعتبر و دور از واقع است، این تئوریپردازیها نیز اعتبار خود را از دست میدهند! از این رو، در اینجا از پرداختن به نقد و بررسی تفصیلی هر یک خودداری میکنیم.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۶۵.</ref>. | |||
==نظریه [[بلوغ]] نسبی و مطلق== | |||
برخی برای [[رهایی]] از مشکل [[ناسازگاری]] باور به بلوغ عقلی، با [[نیاز به امام معصوم]]{{عم}} با الهام از دیدگاه [[دکتر شریعتی]]، دوران خاتمیت یا [[بلوغ عقلی]] را به دو دوره تقسیم کردهاند: دوره نخست، دورهای است که هنوز بلوغ عقلی [[امت]] برای [[فهم]] [[اجتهادی]] [[دین کامل]] نشده و مبانی و اصول مسلم و ثابت [[دین]] نیز منقح، مدون و مضبوط نگردیده است؛ لذا [[عالمان دین]] به مرجعی [[معصوم]] [[احساس نیاز]] میکنند؛ دوره دوم که به دلیل [[تربیت]] و [[هدایت اهل بیت]]{{عم}} و همچنین تدوین و تنقیح اصول و [[مبانی دینی]] توسط ایشان، [[اجتهاد]] در دین امکانپذیر شده، دیگر نیازی به [[امام]] معصوم{{عم}} نیست<ref>محمد حسن قدردان قراملکی، آئین خاتم، ص۵۱.</ref>. | |||
... چون [[مردم]] شبه [[جزیره عربستان]] از نظر تعلیمات و [[علوم]] نظری مانند [[فلسفه]]، [[تفسیر]] و [[کلام]] در حد پایین بودند، به [[شناخت]] و فهم [[آیات متشابه]] و همچنین [[بواطن]] و لایههای ژرفای [[قرآن]] [[قادر]] نبودند؛ لذا به [[وجود امام]] و [[مرجع]] و [[مفسر]] معصوم قرآن نیاز افتاد<ref>محمد حسن قدردان قراملکی، آئین خاتم، ص۴۴۶.</ref>. | |||
مقصود از بلوغ عقلی [[مردمان]] [[صدر اسلام]]، نه نیل آنان به [[مقام]] [[تخصص]] در [[دینشناسی]] و [[تفسیر قرآن]]، بلکه مقصود [[استعداد]] و [[تکامل]] آنان در صیانت [[کتاب آسمانی]] از آفت [[وحی]] و [[حفظ]] و انتقال صحیح آن به نسلهای بعدی است. با این وصف که آنان در پرتو [[تعلیمات پیامبر]]{{صل}} به مرتبهای از [[دانش]] و [[فهم دین]] و قرآن رسیدهاند و [[نسل]] آنان بر تربیت و ظهور دینشناسانی، امثال: [[سلمان]]، [[کمیل]] و [[مقداد]] مستعد است. با وجود این، به دلیل عدم [[عصمت]] مردم و همچنین [[دینشناسان]]، احتمال [[خطا]] و تفسیر ناصواب از دین در دوره اول ظهور عالمان دین وجود دارد؛ چراکه در آن دوره مبانی و اصول مسلم و ثابت دین هنوز منقح، مدون و مضبوط نشده بود؛ لذا به وجود یک [[مرجع علمی]] و [[دینی]] معصوم به نام امام نیاز [[احساس]] میشد. بر این اساس، تا تدوین و تنقیح اصول و مبانی دینی، [[نیاز به امام]] و [[مرجع دینی]] معصوم کاملاً محسوس و ضروری است تا حداقل، اصول و مبانی [[دین خاتم]]، [[مصون از خطا]] باقی بماند. این اشکال که نیاز به [[مرجع دینی]] [[معصوم]] در هر دوره مثل [[دوره غیبت]] و [[اجتهاد]] نیز لازم است؛ چراکه در اجتهاد نیز احتمال [[خطا]] وجود دارد، اشکال موجه نیست؛ برای این که در این دوره احتمال خطا، نه در اصول و مبانی [[دین]] که در [[فروع]] و جزئیات است که خطای آن به [[اصل دین]] آسیب وارد نمیکند و [[قیاس]] آن دو «قیاس مع الفارق» است<ref>محمد حسن قدردان قراملکی، پاسخ به شبهات کلامی، دفتر چهارم (امامت)، ص۱۴۴ و ۱۴۵ و نیز آئین خاتم، ص۵۰۰ – ۵۰۱.</ref>. | |||
در نقد این نظریه نکات ذیل درخور توجه است: | |||
اولاً: اشکال اصلی و اساسی در جای خود باقی است؛ یعنی موقتی بودن [[نیاز به امام معصوم]]{{عم}} و [[بینیاز]] شدن از [[وجود امام]] در دوره غیبت در [[مقام]] [[فهم دین]]، با [[فلسفه امامت]] [[تعارض]] دارد؛ | |||
ثانیاً: این مرزبندی که دوره غیبت را دوره اجتهاد بدانیم و قبل از آن را، دوره خالی از اجتهاد، ادعایی خلاف واقع است و با تاریخچه اجتهاد [[شیعی]] سازگار نیست<ref>ر.ک: محمدرضا جواهری، اجتهاد در عصر ائمه معصومین{{عم}}.</ref>. اجتهاد در [[زمان]] [[معصومان]]{{عم}} نیز وجود داشته و [[ائمه]]{{عم}} در عین [[حال]] که به برخی [[اصحاب]]، [[اذن]] اجتهاد میدادند شیعیانی را که دسترسی مستقیم به [[امام]]{{ع}} نداشتند به ایشان [[رجوع]] میدادند. و این امر نه تنها در عصر معصومان{{عم}}، که حتی به [[اعتقاد]] برخی، در زمان [[رسول اکرم]]{{صل}} نیز مراتبی از اجتهاد وجود داشت<ref>محمد ابراهیم جناتی، ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، ص۴۳ - ۴۶؛ ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۸، ص۳۳۰ – ۳۳۱.</ref>. بنابراین، نمیتوان ادعا کرد که در دوره قبل از [[غیبت]]، اصول و مبانی دین برای اجتهاد، هنوز مدون و منقح نشده بود، یا قبل از غیبت به دلیل عدم امکان اجتهاد، نیاز به امام معصوم{{عم}} بود، اما بعد از آن، نه؛ | |||
ثالثاً: اینکه همه اصول و مبانی و [[قواعد]] دین و آنچه برای اجتهاد لازم است، در [[زمان]] حضور [[معصومان]]{{عم}} توسط ایشان تنقیح و تدوین شده باشد، ادعایی بیش نیست و دلیلی برای آن در دست نداریم، به عکس، به [[طور]] قطع میتوان مدعی شد، [[غصب مقام خلافت]] و آن همه فشارها و محدودیتهایی که برای [[اهل بیت]]{{عم}} پدید آمد و سرانجام [[گواهی]] ایشان، مانع از آن شد که [[حقایق]] و [[معارف دین]] چه در کلیات و مبانی و اصول و چه در جزئیات و [[فروع]]، به إکمال و إتمام خود برسد. معنای ادعای یاد شده این است که بپذیریم بودن یا نبودن [[ائمه]]{{عم}} در مصدر امور، [[اداره جامعه]] بر محور [[امامت]] یا غیر امامت، [[شهادت]] یا عدم [[شهادت اهل بیت]]{{عم}} و... هیچ یک تفاوتی در تفصیل ارکان و [[قواعد]] و اصول و [[مبانی اسلام]] به دست اهل بیت{{عم}} ایجاد نمیکرد!. | |||
رابعاً: در عدم دسترسی به [[معصوم]]{{عم}}، همواره احتمال [[خطا]] و [[تفسیر]] نادرست از [[وحی]] وجود دارد و دلیلی برای [[انکار]] آن در [[دوره غیبت]] نیست. واقعیتهای [[تاریخی]] به خوبی نشان میدهند که [[انحرافات]] و کژرویها و خطاهای دوره غیبت، فقط [[احکام جزئی]] فرعی خلاصه نمیشود، بلکه در میان خود [[شیعه]] نیز، در دوره غیبت، [[اختلافات]] اصولی و مبنایی در [[مقام]] [[فهم]] [[کتاب و سنت]] تا سرحد [[تکفیر]] و تفسیقها و فرقهسازیها پیش رفته است؛ | |||
خامساً: همانطور که [[اجتهاد]] و [[مرجعیت فقها]] در [[عصر ائمه]]{{عم}}، به دلیل عدم دسترسی نداشتن [[شیعیان]] به [[ائمه اطهار]]{{عم}} بوده است، در دوره غیبت نیز [[فلسفه]] اجتهاد چیزی جز عدم دسترسی ظاهری و عام به [[امام زمان]]{{ع}} نیست. | |||
یعنی اجتهاد [[شیعی]] بر خلاف اجتهاد در میان [[اهل سنت]]، امری از سر [[اضطرار]] و [[ناچاری]] است و اگر ائمه{{عم}} بدان [[اذن]] دادهاند، برای خروج از بن بست عملی و استمرار [[زندگی]] [[دینی]] در [[غیبت]] و در دسترس نبودن [[امام]] است.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۶۷.</ref>. | |||
==تلقی نادرست از دوره غیبت== | |||
اشکال اساسی این نوع نظریهپردازیهای [[ذهنی]]، ابتنای آنها بر تلقی نادرست از دوره غیبت است. گویی دوره غیبت، دورهای از پیش تعیین شده و مسلم و لازم التحقق برای [[بشر]] بوده است که [[امت]] یا [[بشریت]] میبایست تحت [[تعلیم و تربیت]] [[ائمه]]{{عم}}، آماده ورود به آن شوند. از این رو، ائمه{{عم}} نیز تا پیش از [[غیبت]] تلاش کردند مبانی و اصول مسلم و ثابت [[دین]] را تدوین و منقح کنند تا با فرارسیدن دوره [[اجتهاد]]، مشکلی برای [[دینداری]] [[مردم]] پیش نیاید و دین بدون هر گونه کم و کسری در [[اختیار]] مردم قرار گیرد. | |||
در حالی که آنچه از متون دین و [[بیانات اهل بیت]]{{عم}} به دست میآید، این است که از قبل، پیش [[آگاهی]] درباره [[دوره غیبت]] وجود داشت و [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و ائمه هدا{{عم}} از آن خبر داده بودند، اما همه این [[پیشگوییها]]، خبر دادن از فاجعهای بود که میتوانست واقع نشود و اساساً قرار نبود به وقوع پیوندد. حادثهای ناگوار که در آن، [[دیانت]] و دینورزی دچار [[بحران]] شده، [[اسلام]] و [[معارف]] و [[حقایق]] [[دینی]] در معرض مخاطره جدی قرار میگیرند. دقیقاً به مانند [[حادثه عاشورا]] که با تلخکامی تمام از آن مکرراً خبر داده میشد. | |||
اساساً بر پایه روابط وجودی و [[نظام]] علی عالم، همواره حوادث پیشین، حوادث بعدی را رقم میزند، نه بر عکس. به ویژه، وقایعی این چنین که بر اثر [[سوء استفاده]] از اختیار، عملکرد نادرست، دخالت [[جهالت]] و [[رذالت]] [[اخلاقی]] عدهای از [[انسانها]] و همچنین تأثیر دهها و صدها علت خاص و شرایط ویژه در مقطعی از [[تاریخ]] پدید میآیند. اینگونه حوادث نمیتوانند مبنای باورهای اصولی، همچون: [[فلسفه دین]]، [[فلسفه نبوت]] و [[فلسفه امامت]] و [[خاتمیت]] که بناست بر اساس [[انتخاب]] احسن [[آدمیان]] همه حوادث و وقایع [[زندگی]] [[انسان]] را رقم زند و تاریخآفرین باشد، به [[حساب]] آید. | |||
[[باور]] به دین، [[نبوت]]، [[امامت]] و خاتمیت، هر یک مبانی [[هستیشناسی]] و [[انسانشناسی]] خاص خود را دارد و ربطی به [[حوادث آینده]] تاریخ و نوع عملکرد عدهای از انسانها در مقطع خاصی از تاریخ ندارد؛ بنابراین، نمیتوان باور به [[امامت]] را بر پایه حوادثی، همچون: [[سقیفه]]، [[عاشورا]] و [[غیبت]] قرار داد و در پرتو این حوادث آن را تبیین و [[تفسیر]] کرد؛ بلکه برعکس، باید بر اساس آن [[باورها]] به تفسیر و تحلیل وقایع و حوادث پرداخت و همه عملکردها را بر آن اساس سنجید و در معرض [[قضاوت]] قرار داد. نمیتوان آنچه را که [[حضرت سیدالشهدا]]{{ع}} در [[طول حیات]] شریفشان و به ویژه، در دوره امامت خویش و حتی به [[طور]] خاص در جریان [[نهضت]] و [[قیام]] خونینشان انجام دادند، بر مبنای [[حادثه عاشورا]] و آنچه در [[روز دهم محرم]] به وقوع پیوست توجیه و تبیین کرد، بلکه برعکس، [[حادثه کربلا]] را باید بر مبنای باورهای [[سید الشهدا]]{{ع}} از یک سو و [[باور]] و [[اعتقادات]] و ارزشهای صف مقابل آن حضرت از سوی دیگر، تحلیل نمود. | |||
این چنین نبوده است که چون آن حضرت از طریق [[علم لدنی]] و [[باطنی]]، یا [[علم]] [[نبوی]] میدانستهاند حادثه کربلا در پیش است و در عاشورا [[شهید]] میشوند، قیام فرموده، یک تنه بر [[نظام اموی]] شوریده باشند، بلکه جایگاه آن حضرت و [[عهد الهی]] و وظایفی که در [[مقام امام]] [[امت]] در چنان موقعیت دشوار و خطیری بر عهده ایشان نهاده شده بود، مقتضی آن بود که به چنان قیامی اقدام نمایند، حتی اگر سرانجام آن [[شهادت]] خود و [[اسارت]] [[خانواده]] مکرمشان باشد. | |||
پس نباید در بحث امامت و [[خاتمیت]] نیز امامت یا خاتمیت را بر اساس حادثه غیبت تفسیر کنیم، بلکه مستقل از بود و نبود چنین حادثهای، باید [[فلسفه امامت]]، یا خاتمیت را تبیین کرد و بر اساس این تبیین، به سراغ موقعیتها و حوادث خاص رفت و از منظر چنان باور و فلسفهای، پیدایش غیبت را تحلیل و تفسیر نمود. | |||
بنابر این، چنین نیست که چون غیبت در پیش بوده است، [[ائمه]]{{عم}} کوشیدهاند در دوره حضور خود، مبانی و اصول مسلم و ثابت [[دین]] را منقح و مضبوط کنند و استخراج [[فروع]] را بر عهده خود [[امت]] در [[دوره غیبت]] بگذارند. به این ترتیب، با فرارسیدن دوره غیبت و آغاز [[اجتهاد]]، [[اصول دین]] به [[طور]] کامل منقح و مضبوط شده باشد و دیگر از این حیث نیازی به [[معصوم]]{{عم}} باقی نماند تا در دوره غیبت امت بتوانند بدون [[نیاز به امام]]{{ع}} به اجتهاد پرداخته، با [[تفریع احکام]] و استخراج فروع از اصول، نیازهای [[دینی]] خود را پاسخ گویند. | |||
روشن است که این تلقی صرفاً یک صورتسازی [[ذهنی]] و به دور از واقع است؛ زیرا نه با [[فلسفه امامت]] و استمرار آن در دوره غیبت سازگاری دارد و نه با [[واقعیت]] [[تاریخی]] [[امامت]] و [[دیانت]]. اگر چنین باشد که همه اصول و مبانی لازم برای اجتهاد [[دین]] را [[ائمه]] هدا در دوره حضورشان بیان فرموده باشند و راه و شیوه اجتهاد را نیز آموخته باشند، پس با اجتهاد [[مجتهدان]] در دوره غیبت، نیازی به [[وجود امام معصوم]]{{عم}} در [[فهم]] و [[تفسیر دین]] و استخراج [[احکام]] مورد نیاز [[بشر]] باقی نمیماند، مگر از حیث برخی خطاهای احتمالی که آن نیز چون در اصول و مبانی نیست، اگر هم به وقوع بپیوندد [[انحراف]] تعیین کنندهای ایجاد نمیکند، به ویژه که با [[پیشرفت]] [[دانش]] [[فقه]] و مضبوط شدن هرچه بیشتر [[استنباط]] [[فقهی]]، میتوان این خطاها را نیز به حداقل رساند. | |||
بنابراین، با چنین تلقی از نقش و [[جایگاه امام]]، تفاوت چندانی میان [[باور]] به امامت و عدم باور به آن در دوره اجتهاد باقی نمیماند. تفاوت [[شیعه]] و [[سنی]] تنها در تأخیر دوره اجتهاد خواهد بود. یکی آغاز دوره اجتهاد را بعد از [[وفات]] [[پیامبر گرامی]]{{صل}} میداند و دیگری ۲۵۰ سال بعد و حتی بسیار کمتر از آن؛ زیرا موارد و مراتبی از اجتهاد در [[زمان]] خود [[معصومان]]{{عم}} وجود داشت و ایشان برخی از [[اصحاب]] خود را به اجتهاد امر میفرمودند و روشهای اجتهاد را [[آموزش]] میدادند<ref>ر.ک: محمدرضا جواهری، اجتهاد در عصر ائمه معصومین{{عم}}.</ref>. بنابر این، از منظر دیدگاه یاد شده، تفاوت عمده میان [[شیعه]] و [[سنی]] این خواهد بود که یکی، [[معتقد]] است اصول و مبانی لازم برای [[اجتهاد]] در [[کتاب و سنت]] [[نبوی]] وجود دارد و این دو برای ورود به دوره اجتهاد کافی است و دیگری، [[حضور معصوم]] و [[حجت خدا]] را چند صباحی برای آموزشهای اولیه اجتهاد و افزایش بیشتر منابع [[استنباط]] لازم میداند و نهایتاً هر دو به اندازه بدون توان و [[استمداد]] از [[مرجع]] [[معصوم]] و حجت خدا، به اجتهاد در [[دین]] میپردازند. | |||
روشن است این اندازه کم رنگ شدن و به حاشیه رفتن نقش و [[جایگاه امامت]]، با [[معارف]] شیعه و [[باور]] به [[فلسفه امامت]] سازگاری ندارد. لازمه این تلقی این است که باور کنیم قبل از آغاز [[دوره غیبت]]، [[ائمه]]{{عم}} همه منابع و اصول و مبانی لازم برای اجتهاد در دین را در دسترس [[امت]] قرار دادهاند، در حالی که چنین باوری به [[ادله]] مختلف قراین و شواهد [[تاریخی]]، [[دفاع]] شدنی نیست. | |||
درست است که [[ائمه اطهار]]{{عم}} فرمودهاند: {{متن حدیث|عَلَيْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَيْكُمُ التَّفْرِيعُ}}. اما چه دلیلی داریم که ائمه{{عم}} همه اصول و [[قواعد]] کلی و آنچه را برای اجتهاد در دین لازم است، در [[زمان]] حضورشان بیان فرمودند و همه مقدمات و لوازم اجتهاد [[دینی]] را به امت آموختند، به طوری که بتوان گفت در [[حال]] حاضر فقط [[تفریع]] این اصول مانده است که دیگر بر عهده [[مجتهدان]] است و نه [[امام]]؟ چه بسا بسیاری از اصول دیگر در معارف نظری و عملی دین باقی مانده است که برای ائمه{{عم}} مجال و شرایط لازم برای القای آنها به امت فراهم نگردیده باشد. | |||
افزون بر این، بسیاری از آنچه نیز در [[طول حیات]] [[مبارک]] خود بیان فرمودند به دست ما نرسیده است و آنچه نیز رسیده است از دست واضعان و جاعلان، کاملاً مصون نبوده است. | |||
با توجه به واقعیتهای تاریخی سرگذشت [[حدیث]] شیعه، به [[یقین]] میتوان گفت آنچه امروزه از [[احادیث]] و بیانات و [[سنت اهل بیت]] [[عصمت]] و [[طهارت]]{{عم}} در [[اختیار]] داریم فقط بخشی از آن چیزی است که آن بزرگواران صادر کردهاند و نیز آنچه از ایشان صادر شده است، بخش ناچیزی از [[معارف]] وسیع و عظیم [[اسلام]] و [[قرآن]] است که میبایست در دوره [[حاکمیت]] [[ولایت ائمه اطهار]]{{عم}} برای [[تکامل]] و تعالی [[انسانها]] در طول اعصار مختلف در اختیار [[بشر]] قرار گیرد<ref>به تعبیراتی که در زیارات و ادعیه مهدوی در خصوص احیای دین و تجدید فرایض و سنن توسط ولی عصر{{ع}} در عصر ظهور آمده است، مراجعه شود؛ همچنین بیان امام خمینی در تقریرات فلسفه، ج۳، ص۲۳۳.</ref>.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۷۰.</ref>. | |||
==کمال و [[نقص]] [[شریعت]] در [[دوره غیبت]]== | |||
ممکن است [[گمان]] شود این تلقی که [[دین]] به [[طور]] کامل به دست ما نرسیده است و [[اجتهاد]] [[دینی]] در دوره غیبت نیز نمیتواند به طور کامل این خلأ جدی و مهم در [[منابع دینی]] را جبران کند، با [[فلسفه نبوت]] و [[امامت]] سازگاری نداشته باشد و همان طور که در [[ادله]] [[اثبات ضرورت نبوت]] و امامت بر [[لزوم]] دسترسی دایمی بشر به شریعتی [[الهی]] [[حکم]] میکنیم، در دوره غیبت نیز میبایست به وجود چنین شریعتی [[اذعان]] داشته باشیم. برای زدودن چنین گمانی، توجه به چند نکته کفایت میکند: | |||
یکم: سخن در کمال و نقص شریعت در دوره غیبت [[امام]] [[معصوم]]{{عم}} است نه بود و نبود شریعت. [[شریعت الهی]] چه در دوره حضور [[ائمه]] و چه در دوره غیبت برای راهجویان طریق [[هدایت]] همواره وجود دارد. آنچه [[مردمان]] [[عصر غیبت]] از آن محرومند، بهرهمندی از بالاترین سطح هدایت یا [[کمال دین]] و شریعت کامل است که تنها با [[ولایت امام]] معصوم{{عم}} و محوریت و [[حجیت]] [[علمی]] ایشان در [[جامعه]] دستیافتنی خواهد بود؛ | |||
دوم: [[حکمت الهی]] مقتضای [[بعثت انبیا]] و عرضه دین و [[آیین الهی]] به بشر است، اما این که از این [[هدایت الهی]] چگونه و تا چه اندازهای بهره برده شود و با [[انبیای الهی]] چگونه مواجههای انجام پذیرد، امری است که به ما [[انسانها]] مربوط میشود. | |||
[[وجود امام]] بعد از [[نبی خاتم]]{{صل}} و معرفی آن به [[امت]] نیز ناشی از [[حکمت الهی]] است، اما [[میزان]] بهرهمندی از وجود امام و این که امت تا چه اندازه [[آمادگی]] [[پذیرش ولایت]] ایشان را دارد، به نحوه استفاده ما از اختیارمان باز میگردد؛ لذا [[غیبت امام]]{{ع}} را در درجه نخست باید ناشی از عدم قابلیت و آمادگی امت در [[پذیرش ولایت ائمه]]{{عم}} دانست، پس عدم بهرهمندی از [[دین کامل]] و [[کمال دین]] در [[دوره غیبت]] چون ناشی از خواست و [[اراده]] خود امت است، با حکمت الهی و [[فلسفه نبوت]] و [[امامت]] تعارضی نخواهد داشت؛ | |||
سوم: بنا بر [[اعتقادات شیعی]] و [[معارف قرآنی]] و [[روایی]]، هیچگاه باب بهرهمندی از [[هدایت الهی]] و به ویژه، برخورداری از [[ولایت]] [[معصومان]]{{عم}} بر روی هدایتجویان [[حقیقی]] بسته نیست و هیچ جوینده حقی، دست خالی نخواهد بود: {{متن قرآن|الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا}}<ref>«و راههای خویش را به آنان که در (راه) ما بکوشند مینماییم» سوره عنکبوت، آیه ۶۹.</ref>. | |||
بنابراین، به [[یقین]] در دوره غیبت نیز امکان بهرهمندی کامل از وجود [[شریف]] [[امام]]{{ع}} وجود دارد. منتها این بهرهمندی به تناسب آمادگیهای [[روحی]] و [[معنوی]] جویندگان و اصناف آنان متفاوت خواهد بود. برای عموم [[بشر]]، گونهای و مرتبهای از بهرهمندی و [[استفاضه]] وجود دارد و برای خصوص اصناف و گروهها و اشخاصی از [[مؤمنان]] و [[متقین]] و [[ابرار]] و [[صدیقان]] و [[اولیای الهی]] گونه و مرتبههای دیگر از [[هدایت]] و بهرهمندی. | |||
بنابراین، غیبت امام{{ع}} هرگز به معنای دسترسی نداشتن و برخوردار نبودن مطلق از وجود امام{{ع}} نیست و اصولاً [[غیبت]] را باید امری نسبی دانست. آنچه به تعویق افتاده است و همه بشر در [[انتظار]] تحقق آنند، ظهور عام وجود [[مقدس]] حضرت برای [[اقامه عدل]] [[جهانی]] و برقراری [[حکومت]] حقه الهیه در سراسر عالم است. در این دوره است که به دلیل رفع همه موانع و [[رشد]] و تعالی و [[تربیت]] [[انسانها]] در [[نظام]] و [[حکومت]] عادله آن حضرت، [[بشر]] میتواند بالاترین بهره را از وجود [[شریف]] ایشان داشته باشد؛ | |||
چهارم: باید آغاز [[دوره غیبت]] [[واقعی]] را نه از ۳۲۹ [[هجری قمری]] که در واقع از [[زمان]] [[وفات]] وجود [[مقدس]] [[نبوی]] دانست؛ زیرا اگر [[حقیقت]] [[غیبت]] را عدم ظهور شئونات [[امامت]] در [[جامعه]] و در نتیجه، عدم بهرهمندی [[امت]] از [[وجود امام]]{{ع}} بدانیم، این عدم ظهور و عدم بهرهمندی، دقیقاً از [[صدر اسلام]] و با [[جریان انحرافی]] [[سقیفه]] رقم خورد. غیبت واقعی با [[خانهنشینی]] [[اهل بیت]] [[عصمت]] و [[طهارت]]{{عم}} آغاز شد. از زمانی که مدار [[هدایت]] و [[زعامت]] و [[مرجعیت]] جامعه و [[امت اسلام]] از محور [[ولایت]] [[حقیقی]] خارج شد و به ناحق [[منزلت]] بلند و جایگاه رفیع [[خاندان وحی]] نادیده گرفته شد، بهرهمندی امت از [[برکات]] وجود [[ائمه]]{{عم}} به حداقلگرایید. در دوره کوتاه زعامت [[حضرت امیر]]{{ع}} نیز به دلیل دسیسههای سه [[جبهه]] ناکتان و مارفان و قاسطان و [[تحمیل]] سه [[جنگ]] بزرگ بر آن حضرت از سوی امت و [[مکر]] و [[دسیسه]] و [[توطئه]] و [[عهدشکنی]] و [[نفاق]] و [[تبلیغات]] منفی از ناحیه برخی متشخصان از امت، در مجموع جو و فضایی پدید آمد که بهرهمندی بشر را از آن چشمه جوشان [[معرفت]] و [[فضیلت]] به کمترین سطح تنزل داد. سرانجام با به [[شهادت]] رساندن ایشان باب [[استفاضه]] و [[برخورداری از علم]] و معرفت و [[کمالات وجودی]] آن حضرت را بر بشر بست. | |||
هرگاه [[امام]]، نه در مرکز و محور هدایت و [[رهبری جامعه]] که در حاشیه و کنج [[خانهها]] و بلکه در [[حبس]] یا [[تبعید]] یا [[مراقبت]] و [[حصر]] شدید به سر برد، به طوری که بیشتر امت از [[ملاقات]] و دسترسی به آن حضرات محرومند و آنان نیز که دسترسی دارند، جز عده قلیل و انگشت شمار، [[جاهل]] به [[مقام]] و مرتبه بیبدیل ایشان هستند، چنین حضوری با دوره غیبت چندان تفاوتی نخواهد داشت و صرف حضور فیزیکی نمیتواند ملاک و مناط عدم [[غیبت امام]] در [[جامعه]] باشد؛ زیرا [[غیبت]]، همانطور که اشاره شد، در اصل غایب بودن [[شئون امامت]] و [[ولایت]] در جامعه و خالی بودن [[جایگاه امامت]] و مصدر [[هدایت]] و [[رهبری]] [[امت]] و [[جامعه بشری]] از [[وجود امام]]{{ع}} است. | |||
پس میان [[دوره غیبت]] و سیصد سال قبل از آن، از منظر [[شیعه]] یک تفاوت ماهوی وجود ندارد و اگر تفاوتی هست از حیث [[میزان]] و نوع بهرهمندی جامعه از ذوات مقدسه [[معصومان]]{{عم}} است. میزان و نوع بهرهمندی از نظر ابعاد ظاهری [[امامت]]، بعد از [[وفات]] [[نبی مکرم]]{{صل}}، همواره بر اثر [[تحولات اجتماعی]] و [[سیاسی]] در [[قبض]] و بسط بوده است؛ در مقاطعی بیشتر و در مقاطعی کمتر، در دورهای از طریق [[حکومت]] و [[سیاست]] و در دورهای از راه [[تدریس]] و [[افاضه]] [[علمی]] و دوره دیگر از راه [[قیام]] و مقابله و [[تجهیز]] نیرو و در مجموع میتوان [[سیر]] بهرهمندی ظاهری امت از [[اهل بیت]]{{عم}} را سیر نزولی دانست، تا آنجا که رابطه ظاهری اندک نیز از میان رفته و راه [[شناخت]] عمومی آن حضرت بسته میگردد. | |||
نکته مهم این است که دوره غیبت از نظر شئونات و [[وظایف]] [[باطنی]] امامت، هیچ تفاوتی با ادوار قبلی ندارد، همچنان که از نظر شئونات ظاهری نیز، تفاوت چندانی با دوره حضور ندارد. [[امام]] در این دوره در میان [[مردم]] حاضرند و با [[آحاد]] امت در ارتباط و مراودهاند. [[یاران]] و اصحابی دارند و اشخاص و افرادی از [[خوبان]] و [[اولیای الهی]] با [[علم]] به [[مقام امامت]] با ایشان در ارتباطند. آن حضرت به [[اصلاح امور]] [[مسلمانان]] به اندازهای که [[مصلحت الهی]] در دوره غیبت مقتضای آن است مشغولند و هر کس [[صادقانه]] در تمنای دیدار آن حضرت باشد، میتواند به این [[فیض]] به انحای مختلف نایل آید. باب دیدار ایشان و بهرهمندی حضوری از محضرشان بر کسی بسته نیست، به مانند دوره پیش از غیبت، در [[مقام]] [[التجا]] و توجه، [[صادقانه]] مشکلگشایی و [[راهنمایی]] میفرمایند؛ | |||
پنجم: بر این اساس از منظر [[اندیشه شیعی]]، [[امت اسلام]] و [[جامعه بشری]] با [[وفات]] [[پیامبر گرامی]]{{صل}} گرفتار [[بحران]] عظیمی به نام [[غیبت]] میگردد که سرانجام به [[غیبت کبری]] میانجامد؛ بحران دور شدن [[امت]] از [[امامت]]، بحران مهجوریت و مغلوبیت و به غیبت رفتن اصل [[ولایت]] و [[امامت اهل بیت]]{{عم}} از صحنه [[جامعه]] و از مرکز [[مدیریت]] و [[رهبری]] امت، بحران در [[مرجعیت دینی]]، در [[فهم دین]] و [[تفسیر]] [[کتاب خدا]]، در [[عمل به احکام]] [[الهی]] و تحقق آنها، در تسری و [[توسعه]] [[دین]] به همه ارکان و [[شئون]] و ابعاد جامعه و در [[حرکت]] به سوی [[آرمانها]] و اهداف فردی و [[اجتماعی]] [[دیانت]]. | |||
در [[حقیقت]]، با توجه به ابعاد این مهجوریت و غیبت و توابع و نتایج آن، میتوان این بحران را بزرگترین بحران امت اسلام و جامعه بشری به شمار آورد. [[بحرانی]] که در آن، [[جهالت]] بر [[معرفت]]، [[ضلالت]] بر [[هدایت]] و [[ستمگری]] بر [[عدالت]] پیشی گرفت و آهنگ خروج از [[ظلمات]] به سمت [[نور]]، که همه [[فلسفه]] دیانت بود و مساعی همه انبیای عظام را به خود معطوف داشته بود، [[کندی]] پذیرفت، بلکه سمت و سویی معکوس به خود گرفت. | |||
بنابراین [[دوره غیبت]] که اوج این بحران شمرده میشود، نباید دوره عادی و در شمار دیگر ادوار [[زندگی]] [[بشر]] محسوب شود و چنین تلقی گردد که در این دوره هیچ مشکلی از حیث فهم دین و دسترسی به دیانت کامل وجود ندارد و تنها مشکل، موانع عملی ناشی از نظامهای جابرانهاند که با آمدن [[امام زمان]]{{ع}} حل میشود.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۷۴.</ref>. | |||
==[[امامت]] سر [[خاتمیت]]== | |||
از تحلیل ارائه شده در این بخش به خوبی آشکار میشود که مناط خاتمیت را نمیتوان [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] دانست. [[اندیشمندان]] و نویسندگانی که به تبع مرحوم اقبال بر این مسئله تأکید ورزیدهاند، به رغم تفاوتهایی که در [[مقام]] تحلیل بلوغ عقلی در آرای آنان به چشم میخورد، هیچ یک [[ادله]]، شواهد و قراین کافی و مقبولی در این خصوص ارائه نکردهاند، بلکه به [[اعتقاد]] نگارنده گرفتار مغالطه و خلط بزرگ علت با معلول شدهاند و آنچه را معلول [[تعالیم]] و [[فرهنگ اسلامی]] است، جای علت نشانده و مناط خاتمیت معرفی کردهاند. | |||
چنان که بیان شد در منظر اندیشمندان [[شیعه]] که تاکنون به مقوله خاتمیت پرداختهاند، در بیان سر خاتمیت، تقریباً همان راهی طی شده است که [[علامه اقبال]] و به تبع او، [[اهل سنت]] رفتهاند؛ یعنی ایشان نیز [[راز]] خاتمیت را عمدتاً [[بلوغ]] [[علمی]] و [[عقلی]] بشر برای [[اجتهاد]] در [[دین]] دانستهاند. در [[نظریه]] [[شهید مطهری]] که علاوه بر بلوغ عقلی بر [[جاودانگی]] [[دین مقدس اسلام]] و ویژگی اجتهادپذیری آن نیز تأکید شده است، اگر سخنی از امامت به میان آمده، نه در جایگاه تبیین [[فلسفه خاتمیت]] و در [[حکم]] علت و مناط آن، بلکه به نحو ضمنی برای [[جلوگیری از اختلاف]] در دین از آن یاد میشود<ref>مرتضی مطهری، ختم نبوت، ص۵۲ - ۵۳.</ref>. | |||
کسانی چون [[دکتر شریعتی]] نیز که امامت را به نحو اصلیتری در تبیین خاتمیت مطرح ساختهاند، باز نه به عنوان سر و راز اصلی خاتمیت، بلکه به مثابه مرحلهای مقدماتی و موقتی از آن یاد کردهاند؛ به این ترتیب که برای ورود بشر به مرحله اجتهاد، گذر از مرحله امامت را لازم دانسته، این دوره را دوره [[آمادگی]] و [[تربیت]] برای اجتهاد مستقل از [[معصوم]] تلقی میکنند<ref>علی شریعتی، امت و امامت، ص۲۱۶؛ همو، شیعه (مجموعه آثار، ج۷)، ص۱۳۷.</ref>. | |||
روشن است که در این نگرش نیز باز به امامت به نحو مقدماتی و موقت و به ویژه، ابزاری و آلی نظر شده است. از این منظر، آنچه عمدتاً محور، اصل و اساس [[خاتمیت]] را تشکیل میدهد، همان [[آمادگی بشر]] برای [[اجتهاد]] در [[دین]] و تبیین آن، بدون نیاز به [[پیامبران الهی]] است، اما برای آنکه این [[آمادگی]] به کمال خود برسد و [[بشر]] بتواند بدون دسترسی به شخصیتهای آسمانی و [[معصوم]]، خود از عهده [[فهم]] و اجتهاد در دین برآید عبور از مرحله [[امامت]] و [[وجود امام]] لازم دانسته شده است. | |||
در قبال این دو نحوه طرح امامت در بحث خاتمیت که در واقع از نظر [[جایگاه امامت]] در [[فلسفه خاتمیت]] چندان تفاوتی با دیدگاه امثال اقبال و دیدگاه منتسب به [[اهل سنت]] ندارد، دیدگاه و منظر سومی وجود دارد که در نوشتار حاضر دنبال میشود و آن مطرح کردن امامت به عنوان سر و [[راز]] اصلی خاتمیت است؛ یعنی مطرح کردن امامت در متن و اصل و بنیان [[باور]] به خاتمیت و این ادعا که اساساً خاتمیت تنها بر مبنای باور به امامت فهمپذیر است، نه [[بلوغ عقلی]] و [[توانمندی]] بشر برای اجتهاد در دین. | |||
آنچه بایست محور و مبنا و مناط خاتمیت دانسته شود، [[وجود امام معصوم]]{{عم}} و [[حجت بالغه الهی]] بعد از [[نبی خاتم]]{{صل}} است. [[حجت]] بالغهای که همچون وجود [[مقدس]] [[پیامبر گرامی]]{{صل}}، قابلیت [[تحمل]] [[وحی]] کامل را داشته باشد و بتواند [[میراثدار]] چنین [[ودیعه]] ثقیل و عظیم و گرانبار باشد. ودیعهای که از میان [[انبیای الهی]] جز [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} نتوانست محط [[نزول]] و محل آن واقع شود. از این رو، بعد از [[پیامبر خاتم]] نیز، خزینه و محل و میراثدار و امینی از سنخ پیامبر خاتم لازم دارد تا بعد از [[نبی مکرم]] این [[عطیه]] عظمای [[الهی]] که مشتمل بر همه نیازهای [[بشریت]] تا پایان [[حیات]] او و تا مرحله نیل به عالیترین مدارج کمال است، باقی مانده و به [[طور]] مستمر در دسترس قرار گیرد. | |||
از این منظر، صرفنظر از توانمندیهای [[دین مقدس اسلام]] و ویژگیهایی که آن را [[جاودانه]] میسازد، [[بلوغ عقلی]] و [[علمی]] [[بشر]] نبوده است که قابلیت و [[شایستگی]] دریافت تمام و کمال [[وحی]] را فراهم آورد، بلکه این ظهور سلسلهای متصل از [[انسانهای کامل]]، چون [[ائمه اطهار]]{{عم}} بود که چون ظرفیت وجودی [[تحمل]] بار تمامی وحی و وحی کامل و نهایی را داشتند، [[وظیفه]] [[حفظ وحی]] و [[مواریث]] [[نبوی]] و تبیین [[کتاب خدا]] را بر عهده گرفتند. از این رو، دیگر نیازی به ارسال انبیای بعد برای [[حفظ]] و تبیین و [[تبلیغ وحی]] باقی نماند و [[پیامبری]] پایان پذیرفت. | |||
چنان که ملاحظه میشود، دقیقاً در نقطه مقابل تلقی نخست که در متن [[فلسفه خاتمیت]]، جایی برای [[باور]] به [[امام]] باقی نمیماند و [[امامت]] دخلی در پدیده [[خاتمیت]] ندارد، در این تحلیل و تلقی، فقط امامت است که میتواند سر خاتمیت را آشکار سازد، به طوری که اساساً بدون باور بدان، باور به خاتمیت شکل نمیپذیرد و با هیچ مبنای دیگری توجیهپذیر نخواهد بود. اهمیت این تلقی و باور، وقتی آشکار خواهد شد که بدانیم چنین تحلیلی دقیقاً بر پایه باور به [[نبوت]] و نتایج متفرع بر [[ادله]] [[اثبات]] [[ضرورت]] دایمی [[دین]] و حداکثری دانستن آن به دست میآید و همه کسانی که به نبوت [[پیامبر گرامی]]{{صل}} باور دارند و خاتمیت را میپذیرند، چارهای جز [[اذعان]] بدان نخواهند داشت. | |||
به جاست در همین جا به تعبیر بلند و بسیار فخیم و ژرفاندیشانه [[عارف]] نامی، ابن فارض در قصیده معروف «تائیه» استناد کنیم که به روشنی و صراحت وجود [[مبارک]] [[عترت]] نبوی را ملاک [[بینیازی]] از [[انبیای الهی]] دانسته است و سر خاتمیت را [[ولایت]] و [[امامت اهل بیت]] [[عصمت]] و [[طهارت]]{{عم}} معرفی مینماید: | |||
{{عربی|و بعترته استغنت عن الرسل الورى و اولاده و الطاهرين ائمة}} | |||
صائن الدین ترکه [[اصفهانی]]، در شرح این سخن، با استناد به [[حدیث ثقلین]] اذعان میدارد، [[مردم]] در [[متابعت]] از [[ائمه]]{{عم}}، هم از [[بعثت]] [[رسل]] [[بینیاز]] میشوند و هم از [[اجتهاد]]<ref>علی بن محمد ابن ترکه اصفهانی، شرح نظم الدرر، ص۲۶۹.</ref>. همچنین سعیدالدین [[فرغانی]] در شرح این [[بیت]] از تائیه، حتی اسامی [[اهل بیت]]{{عم}} را نیز در تبیین [[عترت]] بیان میدارد<ref>سعید الدین فرغانی، مشارق الدراری، ص۶۴۹ و ۶۵۰. لازم به ذکر است که در شرح فرغانی، بیت یاد شده به این صورت ظبط شده است: {{عربی|و بعترته استغننت عن الرسل الورى *** و اصحابه و التابعين ائمة}}.</ref><ref>برای آشنایی با منظر عارفان مسلمان در خصوص نیاز به انسان کامل بعد از نبی خاتم، ر.ک: محمدامین صادقی ارزگانی، آموزه مهدویت در عرفان اسلامی، ص۸۴ – ۹۶.</ref>.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۷۹.</ref>. | |||
==مغالطه [[نبوت]] و [[حجیت]]== | |||
از جمله مغالطاتی که در تحلیل [[خاتمیت]] بر مبنای [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] توسط برخی نواندیشان متأثر از نظریه اقبال، صورت پذیرفته است، مغالطه «پایان یافتن [[وحی]]» با «پایان یافتن [[حجیت الهی]]» است؛ یعنی [[ختم نبوت]] را همان ختم حجیت دانستن، در حالی که آنچه در خاتمیت اتفاق افتاد، پایان یافتن [[وحی تشریعی]] و بسته شدن باب وحی و نبوت بود، نه پایان [[مرجعیت]] و حجیت الهی. اگر با پایان یافتن وحی، حجیت نیز به پایان رسد، چگونه میتوانیم همچنان ملتزم به [[تعالیم]] [[نبوی]] باقی بمانیم و [[سنت]] [[نبی]]{{صل}} برای ما حجیت داشته باشد و با وجود پایان یافتن وحی، همچنان تبیین و شرح [[پیامبر]]{{صل}} از وحی برای [[امت]] معتبر و لازم الاجرا | |||
باشد؟ | |||
خاتمیت، پایان نبوت است نه پایان [[ولایت]]. [[پیامبر گرامی]]{{صل}}، خاتم نبیین هستند، نه خاتم الحجج. همانطور که در طول [[تاریخ]] [[ادیان]] بزرگ [[الهی]]، همواره بعد از هر یک از [[پیامبران صاحب شریعت]]، کسانی جز انبیای [[تبلیغی]] بودهاند که [[مقام وصی]] و ولایت را بر عهده داشتند و [[حافظ]] [[مواریث]] نبوی و [[ملجأ]] و [[مرجع]] [[پیروان]] آن نبی بودند، بعد از [[نبی خاتم]] نیز این امر قابل فرض است. | |||
این نکته نشان میدهد که مقوله نبوت، اخص از مقوله ولایت و حجیت است و اوصیای [[انبیا]] در عین داشتن [[مقام ولایت]]، مدعی [[تلقی وحی]] یا افزودن بر [[شریعت]] نبودهاند. | |||
[[تفسیر]] [[خاتمیت]] به پایان یافتن [[حجیت]]، نه تنها اعتبار بیانات و [[سنت نبوی]] را مخدوش میسازد، بلکه [[باور]] به [[بلوغ]] [[فکری]] [[بشر]] و فرارسیدن دوره [[عقل]] محوری و [[حاکمیت]] [[خرد استقرایی]]، جایی برای هیچ نوع [[تعبد]] و [[تبعیت]] ولایی و پذیرش بدون دلیل و [[استدلال]] باقی نمیگذارد؛ لذا خود [[وحی]] نیز فقط در صورتی پذیرفته خواهد شد که از سوی [[خرد]] [[آدمی]] [[تأیید]] و مدلل شود. بنابراین، خود وحی نیز در دوره خاتمیت هیچ نوع حجیتی نخواهد داشت و چنانکه قبلاً نیز بیان شد، این چیزی جز همان پایان [[دیانت]]؛ یعنی بر سر شاخ نشستن و بن بریدن نیست. | |||
آبشخور ادعای [[تعارض]] [[امامت]] با خاتمیت نیز همین تلقی غلط و مغالطه کاملاً بیّن است؛ یعنی یکی دانستن حجیت و [[نبوت]]. گویی در نظر ایشان ادعای حجیت ملازم با ارائه مطالب و [[احکام]] و آموزههایی است که مسبوق به سابقه در [[کتاب و سنت]] نباشد؛ زیرا اگر سابقه و اصل و ریشهای در کتاب و سنت داشته باشد، به اعتبار [[حجت]] بودن کتاب و سنت، سخن او نیز پذیرفته خواهد بود و دیگر نیازی به [[مقام]] حجیت نخواهد داشت، پس یا سخن او ریشه در کتاب و سنت دارد که همان اعتبار و حجیت کتاب و سنت برای چنان سخنی کافی است. از این رو، لزومی برای حجیت [[ولایت]] او باقی نمیماند و یا اگر ریشه در کتاب و سنت ندارد، امری جدید و تازه است که بر [[شریعت]] [[نبی خاتم]] افزوده شده و چون در [[حکم]] آوردن شریعت تازهای است، [[نقض]] خاتمیت [[رسول اکرم]]{{صل}} محسوب میشود. | |||
در پاسخ این [[شبهه]] و دفع این تلقی غلط لازم است نکاتی یادآور شویم که در [[فرهنگ]] و [[اندیشه شیعی]] در زمره مسلمات است و جای [[تعجب]] است که نو اندیشان یاد شده از این نکات [[تغافل]] ورزیدهاند: | |||
هیچ یک از بزرگان و [[اندیشمندان]] بزرگ [[شیعی]] بر این باور نیستند که [[ائمه]]{{عم}} چیزی بر [[شریعت خاتم]] افزوده باشند که در [[کتاب و سنت]] و [[مواریث]] [[نبوی]] نبوده است. از آنجا که آن ذوات [[مقدس]]، [[علم کتاب]] داشتند و به جمیع دقایق و تفاصیل [[احکام شریعت]] خاتم آن [[طور]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نازل شد و به شکلی ویژه ([[باطنی]] و ظاهری) در [[اختیار]] آنان قرار گرفت، آگاهند و در این [[علم]] و [[آگاهی]] خود نیز [[معصوم]] و مبرا از [[لغزش]] و خطایند؛ لذا [[کلام]] و فعل و تقریر ایشان در ردیف کلام و فعل و [[تقریر پیامبر]] گرامی{{صل}} قرار دارد و [[حجت]] و [[لازم الاتباع]] است. | |||
پس «موضوع [[حجیت]]» [[ائمه]]{{عم}}، همان [[شریعت خاتم]] است، بدون کمترین زیاد و [[کاستی]] و «وجه حجیت» ایشان، احاطه و [[علم کامل]] آنان به همان شریعت خاتم به نحو جامع و مبرا از [[خطا]] و «دلیل حجیت» داشتن ایشان نیز همان شریعت خاتم (کتاب و سنت نبوی» است؛ یعنی به استناد [[آیات قرآنی]] و تعیین و معرفی [[نبی خاتم]]، [[ولایت]] و حجیت ایشان برای [[امت]] لازم الاتباع میشود. به این ترتیب، به [[درستی]] میتوان گفت که حجیت [[ائمه اطهار]]{{عم}} به دلیل حجیت کتاب و سنت و بر پایه علم و آگاهی به کتاب و سنت و در قلمرو کتاب و سنت است و از هیچ نظر بیرون از کتاب و سنت نبوی نیست. | |||
اگر در برخی [[روایات]]، سخن از [[تفویض]] [[دین]] به ایشان شده است، برخلاف توهم یاد شده، به معنای این نیست که ایشان میتوانند حکمی از جانب خویش [[ابداع]] کنند، کما اینکه تفویض دین به [[نبی مکرم]]{{صل}} نیز هرگز به این معنا نبوده است؛ زیرا آن حضرت از جانب خود و بدون [[اذن خداوند]]، حکمی را صادر و تکلیفی را بر گردن امت نمیگذارد، بلکه در واقع [[سنت]] آن حضرت، تبیین [[کتاب خدا]] و تفصیل آن چیزی بود که در «[[ام الکتاب]]» و «[[کتاب مبین]]» به [[ادراک]] آن حضرت درآمد و توسط [[روحالقدس]] و [[تربیت]] ربانی به آن حضرت آموخته شد. تفویض [[دین]] به [[ائمه طاهرین]]{{عم}} نیز چیزی جز همان اعطای [[مقام]] [[حجیت]] و [[مرجعیت]] برای [[امت]] در تبیین و تفصیل [[شریعت خاتم]] نیست؛ یعنی شریعتی که [[قرآن]] و [[سنت]] عرضه میکنند و [[مواریث]] [[نبوی]] به [[اهل بیت]] [[عصمت]] و [[طهارت]]{{عم}} است. بدیهی است بخش چشمگیری از این [[شریعت]]، به دلایلی در [[اختیار]] عموم امت قرار نگرفته است و آن قسمت نیز که در اختیار عموم است، به دلیل [[معجزه الهی]] بودن، آن قدر مشتمل بر دقایق و ظرایف و لطایف عمیق و گسترده است که احاطه همه جانبه بر آنها به [[طور]] قطع، بیرون از ظرفیت [[فهم]] عصری و نسلی [[آحاد]] [[ملت]] و قلمرو [[دانش]] نسبی و محدود بشری است. بنابراین، استخراج [[احکام دین]] از قرآن و سنت و تبیین و تفصیل [[آیات قرآنی]] در لسان و بیان [[امامان معصوم]]{{عم}}، برای کسانی که از چنان [[علم]] و احاطهای بینصیباند، نو و جدید مینماید، در حالی که در مقایسه با [[اصل دین]] و واقع شریعت، امری متجدد و تازه نیست<ref>جهت آشنایی با معانی مختلف تفویض به ائمه{{عم}} و تحقیق امر ر.ک: علی ربانی، «بازاندیشی امامت در پرتو عقل و نقل» در: نقد، شماره ۳۸، ص۱۹۶ – ۲۲۸.</ref>. | |||
فرمودههای [[ائمه اطهار]]{{عم}} دو گونه عرضه شده است، بخشی مشتمل بر شواهد و قراین [[قرآنی]] است که ائمه اطهار لازم دانستهاند [[کلام]] خود را مستند به آیات قرآنی، یا بیانات و [[سنت نبوی]] کنند و بخش دیگر که ذکری از قرآن یا سنت در آنها نیامده است، اما در عین [[حال]] تصریح فرمودهاند که «اگر بخواهید دلیل آن را از [[کتاب خدا]] و سنت نبوی به شما خواهیم گفت». در هیچ جا از [[منابع روایی]] ما نمیتوان [[حدیث]] و روایتی یافت که فرموده باشند آنچه ما میگوییم علاوه بر آن چیزی است که [[خدا]] و [[رسول]] گفتهاند و ما حکمی صادر میکنیم که در قرآن و سنت نیست، بلکه برعکس، همواره [[یاران]] و [[اصحاب]] خود را به [[پرسش]] از [[دلایل قرآنی]] و [[روایی]] بیانات خود [[دعوت]] میفرمودند. به ویژه، به ریشه و اصل [[قرآنی]] داشتن همه [[کلام]] خود تأکید و تصریح داشتند. | |||
[[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «آنچه را که ما پاسخ دهیم، از [[رسول خدا]]{{صل}} است، ما در هیچ مورد از جانب خود چیزی نمیگوییم»<ref>کلینی، الکافی، ج۱، ص۵۸، ح۲۱.</ref>. | |||
در جای دیگر فرمودند: «هر گاه به شما از چیزی خبر دهم، از من بپرسید کجای [[قرآن]] است»<ref>کلینی، الکافی، ج۱، کتاب فضل العلم، ص۷۷، ح۵.</ref>. | |||
روشن است، همانطور که [[فتوا]] و [[حکم]] [[فقیه]] برای عموم [[مردم]]، همیشه با [[آیات]] و [[روایات]] و بیان [[ادله شرعی]] مربوطه همراه نیست و تنها در جایی که سخن از [[ادله]] حکم است، مانند مباحث [[علمی]] و محافل تخصصی، مبانی قرآنی و روایی آن عرضه میشود و نیز همانطور که در بیان [[ادله قرآنی]] و روایی یک حکم نیز در بسیاری از موارد، چون خود حکم به نحو روشن و دقیق و عینی در آیات و روایات نیامده است، [[درک]] استنباطی فقیه از مجموعه روایات و آیات مرتبط با حکم به چنان فتوا و حکمی میانجامد، به طریق اولی در خصوص [[بیانات اهل بیت]]{{عم}} نیز میتوان همین تلقی را داشت. به ویژه که ایشان را از چنان [[دانش]] عمیق و [[بصیرت]] [[الهی]] و [[احاطه علمی]] اعطایی برخوردار میدانیم که با هیچ [[فهم]] و [[معرفتی]] از [[امت]]، [[قیاس]] شدنی نیست و مسلماً فراتر از هر نوع درک استنباطی و [[اجتهادی]] مقرون به [[ظنون]] متعدد است، و مخصوصاً در [[مقام]] عرضه حکم به [[جامعه]] و عموم امت که نه مجال ارائه ادله تفصیلی حکم است و نه حوصله و توان فهم مخاطبان، مقتضای چنان مباحث تفصیلی است، در چنین مقامی، تنها، [[وثاقت]] و اعتبار فقیه نزد [[عامه]] مخاطبان کافی است که از فتاوای [[شرعی]] او [[پیروی]] شود و عموم مردم بدان عمل کنند. | |||
جای [[شگفتی]] است که وقتی چنین امر شایع و متعارفی که نه تنها میان همه [[فرق اسلامی]] در حوزه [[دیانت]]، که در همه حوزههای تخصصی [[علوم]] و [[فنون]] بشری جاری و ساری است، چگونه در عالیترین سطح تخصصی [[فهم دین]]، مورد استبعاد قرار گرفته و در آن تشکیک میشود! [[حجیت]] و [[مرجعیت]] همه [[علما]] و [[فقها]] و صاحبان فن در همه رشتهها و در همه ابعاد [[زندگی]] با [[بلوغ عقلی]] [[بشر]] [[تعارض]] و تنافی ندارد، اما [[حجیت امام]] که از بالاترین درجه [[معرفت دینی]] در بالاترین سطح از [[وثاقت]] ([[عصمت]]) برخوردار است، امری نامتعارف و مخالف با بلوغ عقلی بشر و مناقض با [[خاتمیت]] تلقی میشود! حجیتهای ناشی از [[ظن]] با خردمحوری و [[خردورزی]] سازگار مینماید، اما حجیت ناشی از قطع و مستظهر به انواع [[ادله]] مسلم [[عقلی]] و [[شرعی]]، با خردمحوری در تعارض معرفی میشود! | |||
در بخش بعد، [[ضرورت]] نیاز به [[انسان کامل]] بعد از [[نبی خاتم]] از منظر مباحث [[هرمنوتیک]] و از حیث [[فهم]] و [[تفسیر]] متن بررسی میشود. با تبیین مبانی و سازوکار فهم و نیز شرایط فهم متون [[وحیانی]]، این [[حقیقت]] آشکار خواهد شد که اساساً بقای دیانت در دوره خاتمیت بدون [[امام]] فرض ناشدنی است و هرگونه [[اجتهاد]] معتبر در گرو ربط ولایی با خازنان [[وحی]] است.<ref>[[عباس جوارشکیان|عباس جوارشکیان، عباس]]، [[امامت سر خاتمیت (کتاب)|امامت سر خاتمیت]] ص ۱۸۲.</ref>. | |||
== منابع == | == منابع == | ||
| خط ۱۲۹: | خط ۳۲۹: | ||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||
[[رده:ختم نبوت]] | |||