بحث:جنگ جمل در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخهها
←گفتگوهایی میان امام {{ع}} و عایشه
(←پانویس) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۸: | خط ۱۸: | ||
== مشتبهشدن امور بر کسانی که چشم [[بصیرت]] نداشتند == | == مشتبهشدن امور بر کسانی که چشم [[بصیرت]] نداشتند == | ||
[[تاریخ الیعقوبی (کتاب)|تاریخ الیعقوبی]]: [[حارث]] بن حوط رانی [به [[علی]] {{ع}}] گفت: [[باور]] کنم که [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[عایشه]] بر باطلْ گِرد آمدهاند؟ [[علی]] {{ع}}] فرمود: "ای [[حارث]]! به [[راستی]] که [[حق]] بر تو مُشتَبَه شده است. به [[راستی]] که [[حق]] و [[باطل]] با مردمانْ شناخته نمیشوند؛ لکن [[حق]] را بشناس تا [[اهل]] آن را بشناسی، و [[باطل]] را بشناس تا کسانی را که آن را دنبال میکنند، بشناسی"<ref>[[تاریخ الیعقوبی (کتاب)|تاریخ الیعقوبی]]، ج ۲، ص ۲۱۰.</ref><ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۴۸.</ref>. | [[تاریخ الیعقوبی (کتاب)|تاریخ الیعقوبی]]: [[حارث]] بن حوط رانی [به [[علی]] {{ع}}] گفت: [[باور]] کنم که [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[عایشه]] بر باطلْ گِرد آمدهاند؟ [[علی]] {{ع}}] فرمود: "ای [[حارث]]! به [[راستی]] که [[حق]] بر تو مُشتَبَه شده است. به [[راستی]] که [[حق]] و [[باطل]] با مردمانْ شناخته نمیشوند؛ لکن [[حق]] را بشناس تا [[اهل]] آن را بشناسی، و [[باطل]] را بشناس تا کسانی را که آن را دنبال میکنند، بشناسی"<ref>[[تاریخ الیعقوبی (کتاب)|تاریخ الیعقوبی]]، ج ۲، ص ۲۱۰.</ref><ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۴۸.</ref>. | ||
== گفتگوهای نماینده [[حاکم بصره]] با ناکثین== | |||
[[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]- به [[نقل]] از ابو مِخْنَف با سندهایش-: چون [[عایشه]] و همراهانش به [[بصره]] نزدیک شدند، [[عثمان بن حنیف]]، [[عمران بن حُصَین خُزاعی]] و [[ابو الأسود دُئلی]] را نزد آنان فرستاد و در نزدیکی حوضچههای [[ابو موسی]]<ref>منظور، حوضچههایی است که ابو موسی آنها را در کنار جاده بصره به مکه حفر کرد (معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۷۵).</ref> آنان را [[ملاقات]] کردند و به آنان گفتند: برای چه آمدهاید؟ [[پیکار]] نخست: [[جنگ]] جمل گفتند: در پی [[خونخواهی]] [[عثمان]] و به [[شورا]] گذاشتن حکومتیم. ما به خاطر شما، از تازیانه و عصای او ([[عثمان]]) به [[خشم]] آمدیم. چگونه از [[شمشیر]] کشیدن بر روی او [[خشمگین]] نشویم؟ آن دو به [[عایشه]] گفتند: [[خداوند]] به تو [[دستور]] داد در خانهات بنشینی؛ زیرا تو در بند [[نکاح]] [[پیامبر خدا]] و [[همسر]] و [[حریم]] اویی. [[عایشه]] به ابو الأسود گفت: گزارش سخنان تو درباره من، به گوش من رسیده است. سپس [[عمران]] و ابو الأسود، نزد [[عثمان بن حنیف]] بازگشتند و ابو الأسود، چنین میگفت: ای پسر [[حنیف]]! بر تو حمله شد. به پا خیز و با آنان به زد و خورد پرداز و [[شکیبا]] باش. و [[سلاح]] برگیر، در برابر آنان بِایست و دامن بر کمر [[زن]]. [[عثمان بن حنیف]] گفت: آری. به [[خداوند]] [[مکه]] و [[مدینه]] [[سوگند]] که چنین خواهم کرد!<ref>[[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]، ج ۳، ص ۲۴.</ref> | |||
== [[محاصره]] [[دارالحکومه]] و [[جنگ]] در اطراف آن== | |||
[[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]: [[عثمان بن حنیف]]، [[مردم]] را [[آمادهباش]] داد و همه مسلح شدند. [[طلحه]] و [[زبیر]] و [[عایشه]] نیز پیشروی کردند تا به منزلگاه مَرْبد (پس از منزلگاه [[بنی سلیم]]) رسیدند. بصریان به همراه [[عثمان بن حنیف]]، پیاده و سواره آمدند. [[طلحه]] [[سخنرانی]] کرد و گفت: بهراستی که [[عثمان بن عفان]]، از پیشتازان و صاحبان [[فضیلت]] و از نخستین [[مهاجران]] بود. وی کارهایی انجام داد که ما بر او خُرده گرفتیم و در آن [[کارها]] از او جدا شدیم و اظهار [[نفرت]] کردیم و هنگامی که از او خواستیم راه [[خشنودی]] [[مسلمانان]] را در پیش گیرد، چنین کرد. سپس مردی بر او [[هجوم]] برد که [[حکومت]] این [[مردم]] را بدون [[رضایت]] و [[مشورت]]، در رُبود و سپس او را به [[قتل]] رساند و مردانی [[پست]] و [[بیتقوا]]، او را در این کار، [[یاری]] دادند. پس او را بیگناه و در حال [[توبه]] و [[مسلمان]] کشتند. اینک شما را به خونخواهیاش میخوانیم؛ چرا که او [[خلیفه]] [[مظلوم]] است. [[زبیر]] نیز سخنانی به همین گونه بر زبان آورد. [[مردم]]، [[اختلاف]] کردند. برخی گفتند: "آنها به حقْ سخن گفتند" و برخی دیگر گفتند: "[[دروغ]] میگویند. آن دو از همه بر ضد [[عثمان]]، سختتر بودند". داد و فریادها بلند شد. [[عایشه]] را که در هودج بود، با شترش آوردند. گفت: ساکت باشید! ساکت باشید! آن گاه با زبانی گویا و صدایی رسا [[سخنرانی]] کرد. [[مردم]]، هنگام [[سخنرانی]] [[سکوت]] کردند. وی گفت: به [[راستی]] که [[عثمان]]، [[خلیفه]] شما، مظلومانه کشته شد، پس از آنکه به سوی پروردگارش [[توبه]] کرد و از گناهانش بیرون شده بود. به [[خدا]] [[سوگند]]، [[رفتار]] او به مرتبهای نرسید که ریختن خونش [[حلال]] شمرده شود. پس سزاوار است قاتلانش دستگیر و به [[انتقام]] [[خون]] او کشته شوند و [[حکومت]]، به [[شورا]] واگذار گردد. گروهی گفتند: "راست میگوید" و گروهی گفتند: "[[دروغ]] میگوید" و میان آنها زد و خورد با [[کفش]] در گرفت و از هم جدا شدند و دو دسته گردیدند: دستهای با [[عایشه]] و همراهانش و دستهای با [[عثمان بن حنیف]]. [[حکیم بن جبله]] که [[فرمانده]] سوارهنظام [[عثمان بن حنیف]] بود، شروع به حمله کرد و میسرود:(...) [[سپاه]] جَمل، آماده [[پیکار]] شدند و به منطقه زابوقه<ref>جایی نزدیک بصره است که در آن، جنگ جمل رُخ داد.</ref> رسیدند. [[عثمان بن حنیف]]، صبحگاهان بر آنان یورش بُرد و با آنان نبردی سخت کرد. کشتهها در میان دو [[لشکر]] زیاد شد و مجروحان، در میان میدان [[جنگ]] افتاده بودند. سپس [[مردم]] را به صلحْ [[دعوت]] کردند و [[صلح]] نامهای نوشتند که تا آمدن [[علی]] {{ع}} کسی در بازارها و خیابانها متعرض دیگری نشود، [[دارالحکومه]] و [[بیت المال]] و [[مسجد]]، از آنِ [[عثمان بن حنیف]] باشد و [[طلحه]] و [[زبیر]] و همراهانشان، هر کجا که خواستند، اتراق کنند. پس از این بود که مردمْ پراکنده شدند و [[سلاح]] بر [[زمین]] گذاشتند<ref>[[أنساب الأشراف (کتاب)|أنساب الأشراف]]، ج ۳، ص ۲۵.</ref>. | |||
== [[سلطه]] [[ناکثین]] بر [[بصره]] با حیله== | |||
[[الجمل (کتاب)|الجمل]]- در گزارش وقایع پس از [[مصالحه]] [[عثمان بن حنیف]] با [[اهل]] [[جمل]]-: [[طلحه]] و [[زبیر]] به دنبال غافلگیر کردن [[عثمان]] بودند تا این که در شبی تاریک و توفانی، آن دو به همراه یارانشان بیرون آمدند و وارد [[دارالحکومه]] شدند، در حالیکه [[عثمان بن حنیف]] از آنان [[غافل]] بود. بر در [[قصر]][حکومتی]، گروهی از سربازان سِنْدی بودند که از [[بیت المال]]، [[پاسداری]] میکردند. آنان (سِنْدیان)، گروهی از سیاهان [[هندی]] بودند که [[مسلمان]] شده بودند و از [[کثرت]] [[سجده]]، پیشانیهایشان پینه بسته بود و [[عثمان بن حنیف]]، در [[پاسداری]] از [[بیت المال]] و [[دارالحکومه]] به آنان [[اطمینان]] داشت. جملیان، از چهار سو بر آنان یورش بُردند و آنان را در محاصره قرار دادند و بر آنان [[شمشیر]] کشیدند و چهل تن از آنان را با فجیعترین وضع به [[قتل]] رساندند. این کار را [[زبیر]] به [[تنهایی]] بر عهده داشت. سپس بر عثمانْ یورش بُردند و او را با طناب بستند و موهای ریش او را- که پُرپشت هم بود- کندند، به گونهای که حتی یک موی بر صورتش نماند. [[طلحه]] گفت: [[فاسق]] را [[شکنجه]] دهید، موهای ابروان و پلکهایش را بکنید و او را به زنجیر بکشید!<ref>[[الجمل (کتاب)|الجمل]]، ص ۲۸۱.</ref> | |||
== [[فرمان]] [[عایشه]] بر کشتن [[عثمان بن حنیف]] == | |||
[[الجمل (کتاب)|الجمل]]: [پس از [[دستگیری]] [[عثمان بن حنیف]]،] [[طلحه]] و [[زبیر]] به [[عایشه]] گفتند: درباره [[عثمان]] با این مواضعش، چه [[دستور]] میدهی؟ [[عایشه]] گفت: [[خدا]] او را بِکشد! بکشیدش. در این حال، زنی بصری نزد وی بود و گفت: ای [[مادر]]! تو را به کجا میبرند؟ آیا [[فرمان]] [[قتل]] [[عثمان بن حنیف]] را صادر میکنی با این که برادرش سهل، فرماندار [[مدینه]] است و میدانی که وی در میان [[اوس]] و [[خزرج]]، چه جایگاهی دارد؟ به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر چنین کنی، سهل را در [[مدینه]] ابهتی است که [[ذریه]] [[قریش]] را برمیاندازد. [[عایشه]] از [[تصمیم]] خود بازگشت و گفت: او را مکشید؛ ولی به زندانش افکنید و بر او سخت بگیرید تا نظر خود را اعلام دارم. [[عثمان بن حنیف]]، چند روزی در زندان بود؛ ولی از آنهم منصرف شدند و ترسیدند برادرش بزرگان آنان را در [[مدینه]] به زندان افکنَد و بر آنان یورش بَرَد. از این رو، از زندانی کردن او منصرف شدند<ref>[[الجمل (کتاب)|الجمل]]، ص ۲۸۴.</ref>. | |||
== کشتن مخالفان== | |||
[[تاریخ الطبری (کتاب)|تاریخ الطبری]]- به [[نقل]] از زُهْری-: [[طلحه]] و [[زبیر]] برای [[سخنرانی]] به پا خاستند و گفتند: ای [[مردم بصره]]! از [[گناه]] خویش [[توبه]] میکنیم! ما خواستیم [[امیر]] المؤمنینْ [[عثمان]] [از راهی که در پیش گرفته بود]، بازگردد و قصد کشتنش را نداشتیم؛ ولی [[مردمان]] [[نادان]] بر خردمندانْ [[غلبه]] کردند و او را کشتند. [[مردم]] به [[طلحه]] گفتند: ای [[ابو محمد]]! نامههایت که نزد ما میآمد، غیر از این بود. [[زبیر]] گفت: آیا از من نامهای درباره [[عثمان]] به شما رسیده است؟ آن گاه، داستان [[کشته شدن عثمان]] و آنچه را که بر سرش آمد، بیان کرد و از [[علی]] {{ع}} عیبجویی نمود. مردی از [[طایفه]] [[عبد]] القیس در برابر [[زبیر]] به پا خاست و گفت: ای مرد! ساکت شو تا سخن بگوییم. [[عبد الله بن زبیر]] گفت: تو را چه به [[سخن گفتن]]؟! مرد گفت: ای گروه [[مهاجران]]! شما نخستین کسانی بودید که [دعوت] [[پیامبر خدا]] را [[اجابت]] نمودید. از اینرو، فضیلتیدارید. سپس [[مردم]] به [[اسلام]] گرویدند، آنگونه که شما [[اسلام]] آوردید. چون [[پیامبر خدا]] [[وفات]] کرد، با مردی از خودتان [[بیعت]] کردید. به [[خدا]] [[سوگند]]، در این باره با ما هیچ مشورتی نکردید؛ ولی ما هم پذیرفتیم و [[پیروی]] کردیم. [[خداوند]] عز و جل در [[حکومت]] آن مرد، برای [[مسلمانان]] برکتی نهاد. او از [[دنیا]] رفت و مردی از شما را به عنوان [[جانشین]] به [[خلافت]] برگزید و باز هم با ما [[مشورت]] نکردید؛ ولی ما پذیرفتیم و [[تسلیم]] شدیم. وقتی آن [[امیر]] از [[دنیا]] رفت، [[حکومت]] را به شش نفر واگذار کرد. شما بدون [[مشورت]] با ما [[عثمان]] را [[انتخاب]] کردید و با او [[بیعت]] نمودید. سپس کارهای او را نپسندیدید و بدون [[مشورت]] با ما او را کشتید. پس از آن، بدون [[مشورت]] با ما با [[علی]] {{ع}} [[بیعت]] کردید. اینک چرا بر او خُرده میگیرید تا با او بجنگیم؟ آیا از [[بیت]] المالْ چیزی را به خود اختصاص داده است؟ یا برخلاف حقْ [[رفتار]] کرده است؟ یا کاری انجام داده که شما را خوش نیامده است تا علیه او شما را [[همراهی]] کنیم؟ اگر جز این است، این [[کارها]] چیست؟ خواستند او را بِکشند که طایفهاش مانع شدند. فردای آن روز بر او و همراهانش یورش بُردند و هفتاد مرد را به [[قتل]] رساندند<ref>[[تاریخ الطبری (کتاب)|تاریخ الطبری]]، ج ۴، ص ۴۶۹.</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۵۸-۳۶۳.</ref> | |||
== گفتگوهایی میان [[امام]] {{ع}} و عایشه == | == گفتگوهایی میان [[امام]] {{ع}} و عایشه == | ||