پرش به محتوا

عبدالمطلب در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'آشکار' به 'آشکار'
جز (جایگزینی متن - 'آشکار' به 'آشکار')
خط ۱۶: خط ۱۶:
==حمله [[سپاه]] ابرهه به [[مکه]]==
==حمله [[سپاه]] ابرهه به [[مکه]]==
*در زمان [[عبدالمطلب]] در [[یمن]] [[پادشاهی]] بود با نام ابرهه، زمانی که ابرهه در [[یمن]] [[قدرت]] گرفت، متوجه تقدس و مرکزیت [[مکه]] و [[احترام]] [[مردم]] از نقاط دور و نزدیک نسبت به این [[شهر]] و نقش [[اقتصادی]] آن شد و او علت آن را [[خانه کعبه]] دانست؛ از این‌رو در اولین [[اقدام]]، خانه‌ای به شکل [[کعبه]] در [[یمن]] بنا نهاد؛ ولی مورد استقبال [[مردم]] واقع نشد؛ پس [[بهترین]] راه را [[تخریب]] [[کعبه]] دانست تا این [[رقیب]] را از بین ببرد و توجه [[مردم]] را به [[یمن]] معطوف کند. وی لشکری آماده کرده، به سمت [[مکه]] به راه افتاد. بعد از آنکه [[لشکر]] به حوالی [[مکه]] رسیدند، [[عبدالمطلب]] نزد ابرهه رفت. هیبت و [[شکوه]] [[عبدالمطلب]]، او را گرفت و ابرهه از تخت پایین آمد و نزد [[عبدالمطلب]] رفت تا درخواست او را بشنود. [[عبدالمطلب]] گفت دویست شتر من در میان شتران [[غارت]] شده است؛ آنها را به من برگردان. ابرهه از این سخن متعجب شد و گفت: "من درباره تو طور دیگری [[فکر]] می‌کردم. ما می‌خواهیم [[خانه خدا]] را [[تخریب]] کنیم؛ ولی تو به دنبال شترهایت هستی؟!" عبدالمطّلب در جواب گفت: "من مالک شترهایم هستم و می‌خواهم که آنها برگردند و آن [[خانه]] نیز صاحب و [[مالکی]] دارد که اگر بخواهد، می‌تواند و [[قادر]] است آن را [[حفاظت]] کند"<ref>شیخ مفید، امالی، ص۳۱۲-۳۱۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>.
*در زمان [[عبدالمطلب]] در [[یمن]] [[پادشاهی]] بود با نام ابرهه، زمانی که ابرهه در [[یمن]] [[قدرت]] گرفت، متوجه تقدس و مرکزیت [[مکه]] و [[احترام]] [[مردم]] از نقاط دور و نزدیک نسبت به این [[شهر]] و نقش [[اقتصادی]] آن شد و او علت آن را [[خانه کعبه]] دانست؛ از این‌رو در اولین [[اقدام]]، خانه‌ای به شکل [[کعبه]] در [[یمن]] بنا نهاد؛ ولی مورد استقبال [[مردم]] واقع نشد؛ پس [[بهترین]] راه را [[تخریب]] [[کعبه]] دانست تا این [[رقیب]] را از بین ببرد و توجه [[مردم]] را به [[یمن]] معطوف کند. وی لشکری آماده کرده، به سمت [[مکه]] به راه افتاد. بعد از آنکه [[لشکر]] به حوالی [[مکه]] رسیدند، [[عبدالمطلب]] نزد ابرهه رفت. هیبت و [[شکوه]] [[عبدالمطلب]]، او را گرفت و ابرهه از تخت پایین آمد و نزد [[عبدالمطلب]] رفت تا درخواست او را بشنود. [[عبدالمطلب]] گفت دویست شتر من در میان شتران [[غارت]] شده است؛ آنها را به من برگردان. ابرهه از این سخن متعجب شد و گفت: "من درباره تو طور دیگری [[فکر]] می‌کردم. ما می‌خواهیم [[خانه خدا]] را [[تخریب]] کنیم؛ ولی تو به دنبال شترهایت هستی؟!" عبدالمطّلب در جواب گفت: "من مالک شترهایم هستم و می‌خواهم که آنها برگردند و آن [[خانه]] نیز صاحب و [[مالکی]] دارد که اگر بخواهد، می‌تواند و [[قادر]] است آن را [[حفاظت]] کند"<ref>شیخ مفید، امالی، ص۳۱۲-۳۱۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>.
*وقتی [[عبدالمطلب]] شتران خود را گرفت، به سوی [[مکه]] بازگشت و به [[مردم]] [[دستور]] داد تا به کوه‌ها بروند و [[اموال]] خود را نیز باخود همراه ببرند. بعد از آنکه [[مکه]] خالی شد، نزد [[کعبه]] رفت و حلقه [[کعبه]] را به دست گرفت و به [[دعا]] و [[تضرع]] مشغول شد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۵۲-۲۵۳؛ و ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>. زمانی که [[سپاهیان]] حبشی آماده شدند به [[مکه]] حمله کنند. ناگهان [[آسمان]] تاریک شد، توده عظیمی از مرغان در هوا [[آشکار]] شدند، هر یک سنگریزه‌هایی در منقار داشتند. مرغان هنگام پرواز، سنگریزه‌ها را بر سر مهاجمان می‌ریختند، از سربازان وحشت‌زده که اندام‌هایشان از بدنشان جدا می‌شد و [[جان]] می‌دادند، تعدادی که زنده ماندند، گریختند و به [[یمن]] بازگشتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴؛ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۵۴؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۶.</ref>.<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۷۹-۸۰.</ref>
*وقتی [[عبدالمطلب]] شتران خود را گرفت، به سوی [[مکه]] بازگشت و به [[مردم]] [[دستور]] داد تا به کوه‌ها بروند و [[اموال]] خود را نیز باخود همراه ببرند. بعد از آنکه [[مکه]] خالی شد، نزد [[کعبه]] رفت و حلقه [[کعبه]] را به دست گرفت و به [[دعا]] و [[تضرع]] مشغول شد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۵۲-۲۵۳؛ و ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>. زمانی که [[سپاهیان]] حبشی آماده شدند به [[مکه]] حمله کنند. ناگهان [[آسمان]] تاریک شد، توده عظیمی از مرغان در هوا آشکار شدند، هر یک سنگریزه‌هایی در منقار داشتند. مرغان هنگام پرواز، سنگریزه‌ها را بر سر مهاجمان می‌ریختند، از سربازان وحشت‌زده که اندام‌هایشان از بدنشان جدا می‌شد و [[جان]] می‌دادند، تعدادی که زنده ماندند، گریختند و به [[یمن]] بازگشتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴؛ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۵۴؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۶.</ref>.<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۷۹-۸۰.</ref>
==حفر [[زمزم]]==
==حفر [[زمزم]]==
*سال‌ها قبل از [[تولد]] عبدالمطلب، قبیله‌ای به نام "[[جرهم]]" بر [[مکه]] [[حکومت]] می‌کردند. [[عمر]] بن [[حارث]] آخرین [[حاکم مکه]] از قبیلۀ "[[جرهم]]" زمانی که دید نمی‌تواند در برابر قبیلۀ [[خزاعه]] [[مقاومت]] کند و به زودی [[شکست]] خواهد خورد به درون [[خانه کعبه]] رفت و جواهرات و هدایای نفیسی را که برای [[کعبه]] آورده بودند را به درون [[چاه زمزم]] ریخت و [[چاه]] را با [[خاک]] پر کرد<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۷۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۹؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۹۵.</ref>. عبدالمطلب پیوسته در [[فکر]] بود تا جای [[چاه]] را یافته و آن را حفر کند تا اینکه روزی در کنار [[خانه کعبه]] خوابیده بود که در [[خواب]]، [[دستور]] حفر [[چاه]] را به او دادند و جای آن را نیز به وی نشان دادند. این [[خواب]] دو سه مرتبه تکرار شد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۴۲-۱۴۳؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۹۳-۹۴.</ref>. عبدالمطلب، [[زمزم]] را حفر کرد و هدایا و جواهرات [[کعبه]] را بیرون آورد و همۀ آن را برای [[کعبه]] و [[زینت]] روی آن [[خرج]] کرد. او کندن [[چاه]] را ادامه داد تا اینکه به آب رسید<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۸۰-۸۱.</ref>.
*سال‌ها قبل از [[تولد]] عبدالمطلب، قبیله‌ای به نام "[[جرهم]]" بر [[مکه]] [[حکومت]] می‌کردند. [[عمر]] بن [[حارث]] آخرین [[حاکم مکه]] از قبیلۀ "[[جرهم]]" زمانی که دید نمی‌تواند در برابر قبیلۀ [[خزاعه]] [[مقاومت]] کند و به زودی [[شکست]] خواهد خورد به درون [[خانه کعبه]] رفت و جواهرات و هدایای نفیسی را که برای [[کعبه]] آورده بودند را به درون [[چاه زمزم]] ریخت و [[چاه]] را با [[خاک]] پر کرد<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۷۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۹؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۹۵.</ref>. عبدالمطلب پیوسته در [[فکر]] بود تا جای [[چاه]] را یافته و آن را حفر کند تا اینکه روزی در کنار [[خانه کعبه]] خوابیده بود که در [[خواب]]، [[دستور]] حفر [[چاه]] را به او دادند و جای آن را نیز به وی نشان دادند. این [[خواب]] دو سه مرتبه تکرار شد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۴۲-۱۴۳؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۹۳-۹۴.</ref>. عبدالمطلب، [[زمزم]] را حفر کرد و هدایا و جواهرات [[کعبه]] را بیرون آورد و همۀ آن را برای [[کعبه]] و [[زینت]] روی آن [[خرج]] کرد. او کندن [[چاه]] را ادامه داد تا اینکه به آب رسید<ref>ر.ک: [[محسن محمدزاده|محمدزاده، محسن]]، [[عبدالمطلب (مقاله)|عبدالمطلب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ص۸۰-۸۱.</ref>.
۲۲۷٬۳۹۰

ویرایش