طفیل بن عمرو دوسی

مقدمه

پیامبر(ص) برای هدایت قوم خود از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد و آنان را نصیحت و به ترک بت‌پرستی دعوت می‌کرد. در مقابل، قریش نیز کسانی را که وارد مکه می‌شدند از نزدیک شدن به رسول خدا(ص) بر حذر می‌داشتند. طفیل بن عمرو - که مردی شریف، عاقل و شاعر بود - می‌گوید: من به مکه آمدم و پیامبر در آنجا بود. برخی از مردان قریش نزد من آمدند و گفتند: تو به شهر ما آمده‌ای و این مرد (رسول خدا) کار را بر ما دشوار کرده است، بین ما تفرقه انداخته و ما را پراکنده است، سخن او همانند سحر است که پدر را از فرزند، برادر را از برادر و مرد را از همسرش جدا می‌کند و ما بر تو و قوم تو بیمناکیم؛ پس با او سخن نگو و به گفته‌های او گوش نکن. طفیل بن عمرو گوید: در اثر اصرار قریش، تصمیم گرفتم که با رسول خدا سخن نگویم و کلام او را گوش ندهم تا اینکه در گوش خود پنبه گذاشتم که گفتار او را نشنوم. هنگامی که به سوی مسجد آمدم، رسول خدا را دیدم که در کنار کعبه نماز می‌گزارد، نزدیک او ایستادم و از او کلامی زیبا به گوشم خورد، با خود گفتم: وای بر من! من مردی شاعر و دانا هستم و می‌توانم خوب را از بد تشخیص دهم. چرا به سخن این شخص گوش ندهم؟ پس تصمیم گرفتم سخن او را بشنوم؛ اگر درست باشد، بپذیرم و اگر نادرست باشد، آن را ترک کنم.

اندکی مکث کردم و وقتی رسول خدا به سوی خانه‌اش بازگشت به دنبال او رفتم. هنگامی که وارد خانه گردید من نیز وارد شدم و به او گفتم: قریش به من چنین گفتند و مرا از تو بر حذر داشتند تا جایی که در گوش خود پنبه گذاشتم که سخن تو را نشنوم؛ ولی هنگامی که در کنارت ایستاده بودم، سخنی نیکو از شما به گوشم خورد. امر خود را بر من عرضه کن. پس پیامبر برخی از آیات قرآن را برایم تلاوت کرد. به خدا سوگند! هرگز سخنی زیباتر و نیکوتر از آن نشنیده و چیزی از آن با انصاف‌تر نیافته بودم. پس اسلام آورده و شهادتین را بر زبان جاری کردم. آن‌گاه گفتم: ای پیامبر خدا! من مردی هستم که در میان قوم خود مطاع می‌باشم. اکنون به سوی آنان بازمی‌گردم و به اسلام دعوت می‌کنم؛ پس از خدا بخواه که برای من نشانه‌ای قرار دهد و در دعوت قومم به اسلام مرا یاری نماید. پیامبر(ص) دعا کرد و گفت: خدایا! برای او نشانه‌ای قرار ده. من به سوی قوم خود حرکت کردم؛ چون به نزدیک آنان رسیدم، ناگهان نوری بین دو چشمم نمایان شد. گفتم: خدایا! این نور را در جایی غیر از صورتم قرار ده؛ آن نور بر سر تازیانه‌ام ظاهر گشت. هنگامی که به طرف آنان می‌رفتم، آن نور همانند قندیل معلق ساطع بود و مردم آن را تماشا می‌کردند.

پدرم که پیر بود، نزدم آمد. به او گفتم: من از تو نیستم و تو نیز از من نیستی. از علت آن جویا شد. به او گفتم: من اسلام آوردم و دین محمد(ص) را پذیرفتم. پدرم گفت: دین من نیز دین توست. به او گفتم: پس برو و غسل کن و لباس خود را پاک نما تا آنچه را آموخته‌ام، به تو یاد دهم. او رفت و غسل نمود و لباسش را پاک کرد و بازگشت و من اسلام را بر او عرضه کردم. همسرم را نیز همانند پدرم به اسلام دعوت نمودم و گفتم: خود را از بت «ذو الشری» - نام بت قبیله دوس - پاک کن. همسرم گفت: من از بت «ذو الشری» بر فرزندانم ترسناکم که آسیب رساند. به او گفتم: من ضامن می‌شوم که آسیب نرساند. او هم غسل نمود و اسلام را به او عرضه کردم، مسلمان شد. سپس قوم خود را به اسلام دعوت نمودم و آنان از پذیرفتن اسلام امتناع کردند. در مکه نزد رسول خدا رفتم و به او گفتم: قبیله دوس از پذیرش اسلام امتناع می‌ورزند، بر آنان دعا کن. پیامبر(ص) گفت: خدایا! دوس را هدایت کن. بعد فرمود: به نزد قبیله‌ات بازگرد و با آنان مدارا و به اسلام دعوت کن. چون به دیار خود بازگشتم، همواره قوم خود را دعوت به اسلام می‌نمودم تا اینکه رسول خدا(ص) به مدینه هجرت کرد. پس از جنگ بدر، اُحد و خندق به نزد رسول خدا آمدم و گروهی از قبیله دوس که مسلمان شده بودند همراه من بودند. رسول خدا(ص) آن هنگام در خیبر بود و برای ما همچون مسلمانان دیگر سهمی از غنایم قرار داد. همواره با رسول خدا(ص) بودم تا مکه فتح شد، به رسول خدا گفتم: مرا به سوی «ذو الکفلین» - بتی که مربوط به عمرو بن حجمه بود - بفرست تا او را بسوزانم. طفیل رفت و آن بت را سوزانید و نزد پیامبر بازگشت. پس از وفات رسول خدا که گروهی از عرب مرتد شدند، همراه فرزندش، عمرو بن طفیل و مسلمانان به یمامه رفت و در آنجا شهید گردید[۱].[۲]

منابع

پانویس

  1. سیره ابن هشام، ج۲، ص۲۱.
  2. نظری منفرد، علی، قصه هجرت، ص ۶۸.