بحث:شهربانو در تاریخ اسلامی
اسارت در زمان عمر
بنابر نقل ابن جریر طبری و قطب راوندی، امام باقر (ع) فرمود: زمانی که دختر یزدجردبن شهریار، آخرین پادشاه عجم را به مدینه آوردند، همه دختران مدینه به تماشای جمال او بیرون آمدند و مسجد از شعاع روی او روشن شد. عمر اراده کرد روی او را ببیند؛ اما او مانع شد و گفت: سیاه باد روز هرمز[۱]! که تو دست به فرزند او دراز میکنی. عمر گفت: این گبرزاده مرا دشنام میدهد. عمر خواست او را آزار بدهد که حضرت علی (ع) به او فرمود: تو که فارسی نمیدانی، چگونه دانستی که دشنام است؟ عمر امر کرد ندا کنند در میان مردم که او را بفروشند.
امیر المؤمنین (ع) فرمود: پیامبر فرمود: بزرگان هر قوم را گرامی بدارید. عمر گفت: من هم از پیامبر شنیدم که فرمود: هر وقت بزرگی از یک قوم بر شما وارد شد، گرامی بدارید او را، گرچه با شما مخالفت کند. عمر گفت: پس با او چه کنم؟ امیر المؤمنین (ع) فرمود: او را واگذار که با یکی از مسلمانان ازدواج کند و مهر او را از سهم بیتالمال حساب کن. من خدا و شما حاضران را شاهد میگیرم که سهم خود را از این اسیران آزاد کردم. بنی هاشم، مهاجران و انصار سهم خود را به آن حضرت بخشیدند. عمر گفت: علی! من نیز سهم خودم را به تو بخشیدم. حضرت علی (ع) همه اسیران را در راه خدا آزاد کرد[۲].[۳]
اسارت در زمان عثمان
سهل بن قاسم نوشجانی میگوید: حضرت رضا (ع) به من فرمود: میدانی که بین من و شما یک نسبت برقرار است؟ عرض کردم: ای امیر! آن نسبت چیست؟ امام فرمود: عبداللّه بن عامر بن کریز، خراسان را فتح کرد دو دختر یزدجردین شهریار، پادشاه عجم را به اسیری گرفت و نزد عثمان بن عفان فرستاد. عثمان یکی از آنان را به حسن (ع) و دیگری را به حسین (ع) بخشید و این دو دختر نزد آن دو بزرگوار بودند. آن دختر که همراه امام حسین (ع) بود، در نفاس علی بن حسین (ع) از دنیا رفت[۴].[۵]
پانویس
- ↑ مراد وی این بود که اگر پدربزرگش خسرو پرویز دعوت پیامبر را قبول مینمود، اکنون نوادگانش به اسارت گرفته نمیشدند.
- ↑ دلائل الامامه، ص۱۹۴؛ الخرائج والجرایح، ص۵۲۸؛ نورالابصار، ص۲۸۱؛ الدرالنظیم، ص۵۸؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۵.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص ۱۲۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ص۳۶۹؛ کشف الغمه، ج۲، ص۸۲؛ تنقیح المقال، ج۳، قسم ۲، ص۸۰؛ بحارالانوار، ج۴۶، ص۸.
- ↑ مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم، ص ۱۲۶.