بحث:عاتکه بنت عبدالمطلب در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

عاتکه بنت عبدالمطلب

عاتکه دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی است. مادرش فاطمه دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم است. او در عصر جاهلیت با ابوامیه پسر مغیرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزومی پدر ام‌سلمه همسر رسول الله(ص) ازدواج کرد و برای او دو پسر به نام‌های عبدالله و زهیر و دختری به نام قریبه آورد[۱].

عاتکه به همراه خواهرانش صفیه و أروی در مکه مسلمان شدند و سپس به مدینه هجرت کردند.

خواب عاتکه قبل از جنگ بدر

عاتکه پیش از حرکت سپاه قریش به بدر در مکه خوابی دید که در نظرش بسیار مهم آمد و او را به بیم انداخت. او آن را به برادرش عباس گفت و افزود که آنچه را به تو می‌گویم، پوشیده بدار که بیم آن دارم از آن خواب بر سر قوم تو شرّ و مصیبتی برسد.

عاتکه در خواب چنین دید که: شترسواری پیش آمد و در منطقه بطحاء ایستاد و با صدای بلند فریاد کشید: ای خاندان غدر و فریبکاران! به سوی کشتارگاه خود بروید! و این سخنان را سه بار تکرار کرد. مردم پیش او جمع شدند و او به مسجد الحرام آمد و مردم هم از پی او به مسجد آمدند، در این هنگام شترش او را فراز کعبه برد و آنجا هم سه بار همان سخن را گفت. سپس شترش او را فراز کوه ابوقبیس برد که آنجا هم همان سخن را سه بار گفت، آن‌گاه آن سوار سنگی گران از کوه برگرفت و به سوی مکه سرازیر کرد که چون به دامنه کوه رسید، پاره‌پاره شد و هیچ خانه‌ای و حجره‌ای در مکه نماند، مگر آن‌که پاره‌ای از آن سنگ در آن افتاد، جز حجره‌ها و خانه‌های خاندان‌های بنی هاشم و زهره که چیزی از آن در آنها نیفتاد.

عباس به عاتکه گفت این چه خواب بیم‌افزایی است، عباس اندوهگین از پیش عاتکه بیرون رفت و ولید بن عتبة بن ربیعه را که دوست او بود، دید خواب را به او گزارش داد و از او خواست آن را پوشیده بدارد، ولی این سخن میان مردم فاش و آشکار شد به‌گونه‌ای که مردم درباره خواب عاتکه سخن می‌گفتند، در این میان ابوجهل می‌گفت: ای خاندان عبدالمطلب! به این بسنده نکردید که مردانتان پیامبری و پیشگویی کنند و کار را به آنجا کشانده‌اید که زنان شما هم پیشگویی می‌کنند؟ ما سه روز منتظر می‌مانیم اگر آنچه گفته بود، حق بود که هیچ و گرنه نامه‌ای می‌نویسیم که شما دروغگوترین خاندان عرب هستید، عباس به او گفت: تو به دروغ و پستی از ما سزاوارتری!

چون سه روز از خواب عاتکه گذشت، ضمضم بن عمرو که ابوسفیان او را برای بسیج کردن قریش به یاری کاروان به مکه فرستاده بود، از راه رسید، او در حالی وارد مکه شد که هر دو گوش شترش را بریده بود و جهاز او را واژگونه کرده و پیراهن خود را از جلو و عقب دریده بود. فریادزنان می‌گفت: کمک کمک کاروان را دریابید که محمد و یارانش راه را بر آن بریده‌اند بشتابید هرچند به خدا سوگند گمان نمی‌کنم بتوانید کاروان را دریابید، قریش به سوی کاروان خود حرکت کردند و پیش ابولهب رفتند که همراه ایشان برود، ابولهب گفت: سوگند به لات و عزی که بیرون نمی‌آیم. او از بیم خواب عاتکه از مکه خارج نشد[۲].[۳]

پانویس

  1. الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۲۹.
  2. الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۲-۴۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۲۹.
  3. محمدزاده، مرضیه، زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم، ص ۲۷۲.