زنباع بن سلامة جذامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

آشنایی اجمالی

نام و نسب او را زنباع بن روح[۱] بن سلامة بن حداد بن حدیدة بن امیة الجذامی[۲] نیز ثبت کرده‌اند. کنیه‌اش ابو روح و از قبیله جذام بود؛ منسوب به جذام بن الصدف بن سهل بن عمرو، از حضرموت اکبر[۳] که ریشه در یمن داشت. گویا در جریان مهاجرت‌های قبایل یمنی، شاخه‌هایی از این قبیله به شام رفته و در آنجا ساکن شده بودند.

از سال تولد و مرگ و جزئیات زندگانی زنباع اطلاعات چندانی در دست نیست. در جاهلیت با حمزة بن صلیل بلوی مفاخره داشت و آن دو با هم به رقابت برخاستند؛ زنباع مردم را طعام داد و حمزه سکه‌های درهم پخش کرد. مردم سفره طعام زنباع را رها کردند و به دنبال سکه‌های حمزة بن صلیل رفتند. زنباع شکست خورد و شاعری در این باره سرود[۴]:

لقد أفحمت حتی لست تدریأسعدالله أکبر أم جذام
فما فضلی علیک و نحن قوملنا الرأس المقدم والسنام

اما مهم‌تر از این، ماجرایی است که نشانگر موقعیت زنباع در نخستین سال‌های ظهور اسلام است. گفته‌اند زنباع به عنوان مأمور حارث بن ابی‌شمر غسانی در مشارف الشام[۵] مستقر شده بود و از کاروان‌هایی که از آن ناحیه می‌گذشتند، مالیات ده یک (عشریه) می‌گرفت، یعنی یک‌دهم اموال آنان را برمی‌داشت. عمر بن خطاب که همراه کاروانی به تجارت رفته بود، مقداری طلا همراه داشت و برای آنکه به دست زنباع نیفتد، آن را در لقمه‌ای گذاشت و به شتری پیر که همراه داشت، خوراند. زنباع از ظاهر شتر به شک افتاد. دستور داد شتر را نحر کردند و طلاها را از شکم آن بیرون آوردند و ده یک آن را به عنوان مالیات برگرفت. در این ماجرا میان عمر بن خطاب و مأموران زنباع بن سلامه درگیری رخ داد و در جریان آن عمر زخمی برداشت که مجبور شد برای مداوای آن به خاندانی از عرب پناه ببرد. گویا او به این دلیل یک یا دو سال در شام ماند و بعضی همین را دلیل تأخیر در اسلام آوردن او دانسته‌اند. گفته‌اند عمر در این باره شعری بلند سرود که ابیاتی از آن در بعضی منابع ثبت شده است[۶].

متی ألق زنباع بن روح ببلدةلی النصف منه یقرع السن من ندم
و یعلم أنّ الحیّ حیّ بن غالبمطاعین فی الهیجا مضاریب فی التّهم

از سال و دلیل اسلام آوردن زنباع در منابع گزارشی نیامده است، اما اخباری که درباره حضور او در مدینه در دست است، مربوط به اواخر زندگی پیامبر اکرم(ص) است. از روایت او درباره ورود وفد بنی‌الدار به مدینه که مقارن بازگشت پیامبر(ص) از تبوک (سال نهم) رخ داد و حاوی نام اعضای این گروه و هدایایی است که همراه آورده بودند، می‌توان نتیجه گرفت که او در این هنگام در مدینه بوده و به احتمال، اسلام آورده بوده است. این خبر از طریق فرزندان و نوادگان زنباع روایت شده است[۷].

ماجرای او و غلامش سندر و دخالت پیامبر(ص) در این ماجرا نیز در ظاهر در اواخر زندگی پیامبر اکرم(ص) اتفاق افتاده است. ماجرا از این قرار بود که روزی زنباع دید غلامش سندر یکی از کنیزان او را بوسید. او خشمگین شد و گوش و بینی و آلت سندر را برید. سندر شکایت نزد پیامبر(ص) برد. آن حضرت زنباع را احضار و از او بازخواست کرد و فرمود هر کس غلامش را مثله کند یا به آتش بسوزاند، آن غلام آزاد است و او آزاد کرده خدا و پیامبر(ص) اوست و به این وسیله سندر آزاد شد[۸] در روایاتی که از قول پسر سندر درباره این ماجرا نقل شده، به دلیل خشم زنباع اشاره‌ای نشده و به صورت کلی آمده است که او بر سندر خشم گرفت و وی را اخته کرد[۹].

به جبران این کار زنباع، پیامبر(ص) همواره به سندر مهربانی می‌ورزید. هنگام درگذشت پیامبر(ص)، پسر سندر از سرنوشت خانواده‌اش بعد از او ابراز نگرانی کرد و پیامبر(ص) گفت که سفارش آنان را به همه مسلمانان خواهد کرد. به همین دلیل بود که ابوبکر از آنان حمایت کرد و عمر به والی مصر، عمرو بن عاص سفارش کرد تا به صورت اختصاصی قطعه زمینی به عنوان اقطاع به سندر بدهد[۱۰].

زنباع پس از درگذشت پیامبر اکرم(ص) به شام بازگشت و در فلسطین اقامت گزید[۱۱]. او یک‌بار در دوران خلافت عمر در حالی که پیر و ضعیف شده بود، همراه پسرش روح به دیدار خلیفه رفت و عمر آذوقه‌ای همراه آنان کرد[۱۲].

در میان فرزندان زنباع، پسرش روح (م۸۴) دارای شهرتی است و حتی برخی او را از جمله صحابه دانسته‌اند[۱۳]. او از کارگزاران دولت اموی بود و بر فلسطین امارت کرد، از نزدیکان عبدالملک بن مروان بود و از او به عنوان «صاحب» و «وزیر» عبدالملک بن مروان یاد کرده‌اند[۱۴]. به همین دلیل است که گاه از زنباع با نام پدر روح (والد روح) یاد شده است[۱۵]. در میان اخلاف او رجاء بن روح در دوره مهدی عباسی مدتی والی یمن بود[۱۶]. از نسل او افرادی دیگر هم به شهرت و مناصبی رسیدند؛ در سده هفتم هجری کسی از نسل او در قاهره متصدی منصب قضاوت بود[۱۷].[۱۸]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۳۲؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۱۰۸.
  2. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۷۰.
  3. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۱۹، ص۸۲.
  4. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۷۱.
  5. قریه‌هایی نزدیک حوران از توابع دمشق؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۱۳۱.
  6. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۰، ص۳۰۱؛ ثقفی، الغارات، ج۱، ص۳۶۹؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۷۰-۴۷۱.
  7. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۸؛ نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۱۸، ص۱۰۴-۱۰۵.
  8. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۱؛ ابن یونس، تاریخ المصریین، ج۱، ص۴۷۱؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۴۶.
  9. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۱؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱۹، ص۸۲؛ ابن حجر، الاصابه، ج۳، ص۱۶۰.
  10. ابن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۲۴۳؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۴۷.
  11. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۱۹، ص۸۲.
  12. ثقفی، الغارات، ج۱، ص۳۶۹.
  13. برای دیدن نظریات موافقان و مخالفان ر.ک: ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۲۰.
  14. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۱، ص۲۰۶؛ ج۲، ص۴۷.
  15. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۴۷۰.
  16. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۱، ص۵۱۸.
  17. مقریزی، الخطط، ج۴، ص۱۳۵.
  18. قنوات، عبدالرحیم، مقاله «زنباع بن سلامة جذامی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۳۹۴-۳۹۵.