←مقدمه
(صفحهای تازه حاوی «{{نبوت}} {{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = حجاج بن یوسف ثقفی | عنوان مدخل = حجاج بن یوسف ثقفی | مداخل مرتبط = حجاج بن یوسف ثقفی در تاریخ اسلامی | پرسش مرتبط = }} ==مقدمه== حجاج در سال ۷۳ پس از محاصره مکه و شکست و قتل عبدالله بن زبیر، حکومت مکه و...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←مقدمه) |
||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
[[حجاج]] در سال ۷۳ پس از محاصره [[مکه]] و [[شکست]] و [[قتل]] [[عبدالله بن زبیر]]، [[حکومت]] مکه و [[یمن]] و یمامه را به [[فرمان]] [[عبدالملک]] در دست گرفت و در سال ۷۴، [[مدینه]] نیز به قلمرو [[فرمانروایی]] او اضافه شد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵.</ref>. در سال ۷۵ عبدالملک او را به حکومت عراقین بدون [[خراسان]] و سیستان [[منصوب]] کرد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۰.</ref>. حجاج در [[ماه رمضان]] همان سال به [[کوفه]] آمد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵.</ref>. | [[حجاج]] در سال ۷۳ پس از محاصره [[مکه]] و [[شکست]] و [[قتل]] [[عبدالله بن زبیر]]، [[حکومت]] مکه و [[یمن]] و یمامه را به [[فرمان]] [[عبدالملک بن مروان]] در دست گرفت و در سال ۷۴، [[مدینه]] نیز به قلمرو [[فرمانروایی]] او اضافه شد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵.</ref>. در سال ۷۵ عبدالملک او را به حکومت عراقین بدون [[خراسان]] و سیستان [[منصوب]] کرد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۰.</ref>. حجاج در [[ماه رمضان]] همان سال به [[کوفه]] آمد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵.</ref>. | ||
عبدالملک در فرمان حکومت وی نوشت: «تو را بر دو [[عراق]] (کوفه و [[بصره]]) [[فرمانروا]] و مسلط گردانیدم. هر [[زمان]] که به کوفه رسیدی به گونهای آن را لگدکوب کن تا [[مردم بصره]] (از [[وحشت]] آن) [[خوار]] شوند. حجاج در حالی به کوفه رسید که [[عمامه]] سرخی بر سر داشت و صورت خود را پوشانده بود و کمان و تیردان بر شانه خویش آویخته بود. سپس با همان هیئت به [[مسجد]] رفت و بر [[منبر]] نشست. [[مردم]] که وی را نشناخته بودند و [[تصور]] میکردند از [[خوارج]] است، قصد داشتند او را ریگباران کنند؛ ولی چهره خود را نمودار کرد و گفت: «ای مردم عراق! ای مردم [[منافق]] و ناسازگار و نافرمان و بد [[خلق]]! [[امیرالمؤمنین]] (عبدالملک) تیردان خود را گشود و تیرهای آن را آزمود. پس مرا تیری یافت که چوب آن از همه تلختر و شکستن آن از همه سختتر است. آنگاه مرا به سوی شما پرتاب کرد و بر [[ضد]] شما تازیانه و شمشیری بر گردنم آویخت. (بدانید که) تازیانه افتاد، ولی [[شمشیر]] باقی است»<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۷۳؛ و نک: مروج الذهب، ج۳، ص۱۳۴.</ref>. | عبدالملک در فرمان حکومت وی نوشت: «تو را بر دو [[عراق]] (کوفه و [[بصره]]) [[فرمانروا]] و مسلط گردانیدم. هر [[زمان]] که به کوفه رسیدی به گونهای آن را لگدکوب کن تا [[مردم بصره]] (از [[وحشت]] آن) [[خوار]] شوند. حجاج در حالی به کوفه رسید که [[عمامه]] سرخی بر سر داشت و صورت خود را پوشانده بود و کمان و تیردان بر شانه خویش آویخته بود. سپس با همان هیئت به [[مسجد]] رفت و بر [[منبر]] نشست. [[مردم]] که وی را نشناخته بودند و [[تصور]] میکردند از [[خوارج]] است، قصد داشتند او را ریگباران کنند؛ ولی چهره خود را نمودار کرد و گفت: «ای مردم عراق! ای مردم [[منافق]] و ناسازگار و نافرمان و بد [[خلق]]! [[امیرالمؤمنین]] (عبدالملک) تیردان خود را گشود و تیرهای آن را آزمود. پس مرا تیری یافت که چوب آن از همه تلختر و شکستن آن از همه سختتر است. آنگاه مرا به سوی شما پرتاب کرد و بر [[ضد]] شما تازیانه و شمشیری بر گردنم آویخت. (بدانید که) تازیانه افتاد، ولی [[شمشیر]] باقی است»<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۷۳؛ و نک: مروج الذهب، ج۳، ص۱۳۴.</ref>. | ||
حجاج در سخنان خود به قصد [[تهدید]] و [[تحقیر]] [[مردم کوفه]] همچنین گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] من [[بدی]] را به همان جایی که آمده است، میبرم و مانند آن [[جزا]] خواهم داد. سرهایی را میبینم که رسیده و هنگام چیدن آنها است؛ گویی به خونهایی مینگرم که میان عمامهها و ریشها جاری شده است... به [[خدا]] شما را مانند چوب، پوست میکنم و چون درخت قطع میکنم و مثل شتر [[غریب]] خواهم زد... از این گروه بازیها و قیل و قالها دست بردارید که به خدا اگر به راه [[حق]]، مستقیم نباشید، هر مردی از شما را به جسدش مشغول خواهم کرد». سپس به کسانی از [[مردم کوفه]] که به [[یاری]] [[مهلب بن ابی صفره]] برای [[جنگ با خوارج]] نرفته بودند، سه [[روز]] مهلت داد تا از [[کوفه]] خارج شوند و [[تهدید]] کرد در غیر این صورت آنها را خواهد کشت و اموالشان را [[تصرف]] خواهد کرد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱؛ و نک: مروج الذهب، ج۳، ص۱۳۴.</ref>. | حجاج در سخنان خود به قصد [[تهدید]] و [[تحقیر]] [[مردم کوفه]] همچنین گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] من [[بدی]] را به همان جایی که آمده است، میبرم و مانند آن [[جزا]] خواهم داد. سرهایی را میبینم که رسیده و هنگام چیدن آنها است؛ گویی به خونهایی مینگرم که میان عمامهها و ریشها جاری شده است... به [[خدا]] شما را مانند چوب، پوست میکنم و چون درخت قطع میکنم و مثل شتر [[غریب]] خواهم زد... از این گروه بازیها و قیل و قالها دست بردارید که به خدا اگر به راه [[حق]]، مستقیم نباشید، هر مردی از شما را به جسدش مشغول خواهم کرد». سپس به کسانی از [[مردم کوفه]] که به [[یاری]] [[مهلب بن ابی صفره]] برای [[جنگ با خوارج]] نرفته بودند، سه [[روز]] مهلت داد تا از [[کوفه]] خارج شوند و [[تهدید]] کرد در غیر این صورت آنها را خواهد کشت و اموالشان را [[تصرف]] خواهد کرد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱؛ و نک: مروج الذهب، ج۳، ص۱۳۴.</ref>. | ||