تجرید
تجرید و تفرید سالک از حقتعالی
سالک الیالله هنگامی که در مقام وصل قرار میگیرد، لازم است تا فصل را بشناسد و هنگامی که به فنا فیالله میرسد، باید بقای بالله را ببیند؛ و هنگامی که در مقام تحقیق، حقیقت هستی را دریافت و خود را جزئی از آن یافت، باید به تلبیس بپردازد تا ناظران در دام ابلیس نیافتند؛ و چون وجود هستی را تنها خدا یافت و جز او سبحانه و تعالی موجودی ندید و همه را سایهای از تجلیات صفاتی و اسمایی دید، در این هنگام باید دریابد که همه آنچه در هستی است تجلیات صفات الهی است؛ پس آنچه سالک در همه مراحل و منازل هستی مییابد، ذات الهی نیست؛ بلکه تجلیات صفات فعلی و اسمای خارجی الهی است؛ چراکه دسترسی به صفات عین ذات و ذات شدنی نیست و جزو مناطق ممنوع دسترسی ماسویالله است؛ زیرا که محدود را به نامحدود احاطه نیست؛ چنانکه خدا هشدار میدهد و میفرماید: ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ﴾[۱]؛ «و خدا شما را از ذات خویش برحذر میدارد». پس سالک در نهایات سیر و سلوک خویش به مراتبی میرسد که در آن منازل سخن از شناخت حق سبحانه است. پس باید دریابد که آنچه مییابد را باید با حقیقت ذاتی الهی یکی نداند.
نفس در آیه به معنای «ذات» است و ذات در اصطلاح عرفانی به هستی محض و هویت مطلق گفته میشود و هیچ لفظی وجود ندارد که بر آن دلالت کند؛ زیرا دلالت لفظ بر ذات، متوقف بر ادراک و شناخت ذات است و هیچکس توان درک یا شهود آن هویت مطلق را ندارد؛ پس باید درباره خدا همان چیزی را گفت که خدا آن را از دیگران نفی کرده و میفرماید: ﴿وَلَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا * وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ﴾[۲]؛ چراکه او خدایی است که افکار بلند اندیشوران متأله، کنه ذاتش را درک نکنند و غواصان دریای شهود، دستشان از پی بردن به کمال هستیاش کوتاه، و راه اکتناه او، هم از راه فکر هم از طریق دل مسدود است؛ چنانکه امیر مؤمنان امام علی(ع) فرموده است: «الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ»[۳]. پس سالک متأله و متحقق به آن حقایق صفات فعلی الهی، در منزل تجرید مینشیند و آنچه را مییابد، خدا نمیداند، بلکه صفات و اسمای فعلی الهی میداند که چیزی جز تجلیات فعل او نیست؛ چراکه صفت عین موصوف نیست؛ و اسم نیز جز نشانه و علامت و سمهای برای مسمی نیست؛ زیرا اینها «اسم الاسم الاسم» هستند؛ یعنی نشانهای که بر مفاهیم دلالت دارد و آن مفاهیم نیز بر حقایق خارجی اشاره دارد که آن نیز جز تجلیات صفات و اسمای فعلی الهی نیست؛ چنانکه امیر مؤمنان امام علی(ع) میفرماید: «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ، وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ»[۴]؛ «آغاز دین شناخت او است، و کمال شناختش باور کردن او، و نهایت باور کردنش یگانه دانستن خداوند، و سرانجام یگانه دانستنش اخلاص به او، و حد اعلای اخلاص به او نفی صفات زائد بر ذات از او است، چه اینکه هر صفتی گواه این است که غیر موصوف است، و هر موصوفی، شاهد بر این است که غیر صفت است. پس هر کس خدای سبحان را با صفتی وصف کند او را با قرینی پیوند داده، و هر کس او را با قرینی پیوند دهد دوتایش انگاشته، و هر کس دوتایش انگارد دارای اجزایش دانسته، و هر کس او را دارای اجزاء بداند حقیقت او را نفهمیده، و هر که حقیقت او را نفهمید برایش جهت اشاره پنداشته، و هر آن کس برای او جهت اشاره پندارد محدودش به حساب آورده، و هر کس محدودش بداند؛ مانند معدود به شمارهاش آورده است».
پس دسترسی به ذات شدنی نیست؛ چنانکه دسترسی به صفات عین ذات نیز شدنی نیست و اینها از مناطق ممنوع برای همگان حتی صادر نخست است؛ زیرا ارتباط صادر نخست و حقیقت محمدی(ص) در تدلی و تدنی در مقام ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾[۵] در ارتباط با صفات فعلی است که همان تجلیات الهی است. پس ذات را هیچگونه مرتبهای نیست و وحدت آن حقیقی است. بنابراین، آنچه از مراتب و کثرات در جهان هستی مشاهده میشود، همه در ظهورات ذات از طریق صفات عین ذات و سپس از طریق صفات فعلی است و نه در ذات هستی؛ از همین روست که خدا میفرماید: ﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾[۶].
پس آنچه سالک در هر مرتبهای از مراتب متأله و خدایی شدن در مییابد، چیزی جز وسائط نیست، و باید ذات الهی را از این امور تجرید کند و گمان نبرد آنچه یافته است همان ذات الهی است، بلکه چیزی جز صفات فعلی الهی را در مرتبه سوم نیافته است؛ زیرا مناطق برتر ممنوع است، بهطوری که اوهام عقلی نیز با آن نمیرسد؛ چنانکه امام باقر(ع) میفرماید: «كُلَّمَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعَانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ»[۷]؛ «هر معنایی را که ذهن شما با دقت و لطافت فراوان تصور کند - که هیچ شائبه نقص و اشتباه هم نداشته، تنها مفهومی باشد که بر خدا صدق کند - نهایتاً این مفهوم مخلوق و مصنوعی مانند شما و ساخته ذهن شماست». اگر خدا به سالک الیالله توفیق داد تا این مراحل نهایی از سیر و سلوک بالا رود، و دعای سالک به وصول را اجابت گفت: «إِلَهِي... مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ»[۸]؛ «خدایا! از تو، رسیدن به خودت را میخواهم». باید بداند که آنچه را یافته و بدان رسیده است، ذات حق سبحانه یا صفات عین ذات نیست، بلکه صفات فعلی است که اجازه یافته تا بدان به آن حقایق برتر تنها استدلال کند و از این طریق به آن حقیقت محض بیرون از دسترس راهنمایی شود: «وَ بِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ»[۹]؛ «و من به وسیله تو بر وجود تو راهنمایی میطلبم، پس مرا به وسیله نور خودت به سوی خودت هدایت فرما!».
در دعای عرفه در تبیین این معنا میفرماید: «أَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى غَيْرِكَ»[۱۰]؛ «خدایا! تو کسی هستی که نورها را به دل دوستانت تاباندی تا تو را شناختند و یگانه دانستند و اگر این نور نبود اولیائت تو را نمیشناختند و این شناختی است که به اولیائت اختصاص دارد و بیگانگان را از دلهای دوستانت زدودی تا به غیر تو دل ندهند و به غیر تو امید نبندند». پس دست شهود هیچ شاهدی به آن مناطق ممنوع نمیرسد و راه بر سیر و سلوک شهودی بسته است و تنها راهی که باز است برهان عقلی است که سالک مأمور است تا به همان بسنده کند. این اشراقات نوری چیزی جز همان حقایق وجودی از تجلیات صفات فعلی الهی نیست که در آیه ۳۵ سوره نور بیان شده است. پس سالک باید هماره ذات را از صفات و تجلیات باز شناسد و مجرد داند؛ و گمان نبرد که آنچه یافته و مشهود اوست، ذات الهی یا صفات عین ذات است، بلکه صفات فعلی الهی است و در حقیقت خود آنها «اسم الاسم الاسم» یا بالاتر از آن هستند که چیزی جز صفت و اسم نیست. پس اگر در روایت آمده است: «أَرَاهُمْ نَفْسَهُ»[۱۱]؛ «خداوند نفس خود را به آنان نشان داد». مراد ذات نیست، بلکه مراد صفات فعلی الهی است؛ چنانکه خدا این اسمای فعلی الهی که همان حقایق وجودی و تجلیات الهی اوست، به حضرت آدم(ع) نشان داد؛ چنانکه خدا خود در این باره میفرماید: ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾[۱۲].
منابع
پانویس
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۲۸ و ۳۰.
- ↑ «و آنان بر او در دانش احاطه ندارند * چهرهها در برابر (خداوند) زنده بسیار پایدار فروتن میشود» سوره طه، آیه ۱۱۰-۱۱۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه اول.
- ↑ «آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیکتر رسید» سوره نجم، آیه ۹.
- ↑ «خداوند، نور آسمانها و زمین است، مثل نور او چون چراغدانی است در آن چراغی، آن چراغ در شیشهای، آن شیشه گویی ستارهای درخشان است کز درخت خجسته زیتونی میفروزد که نه خاوری است و نه باختری، نزدیک است روغن آن هر چند آتشی بدان نرسیده برفروزد، نوری است فرا نوری، خداوند هر که را بخواهد به نور خویش رهنمون میگردد و خداوند این مثلها را برای مردم میزند و خداوند به هر چیزی داناست» سوره نور، آیه ۳۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۶۶، ص۲۹۳.
- ↑ اقبال الاعمال، سید بن طاووس رضی الدین علی بن موسی، ص۳۴۹.
- ↑ اقبال الاعمال، سید بن طاووس رضی الدین علی بن موسی، ص۳۴۹.
- ↑ مفاتیحالجنان، دعای عرفه امام حسین(ع).
- ↑ کافی، کلینی، ج۱، ص۱۱۳.
- ↑ «و همه نامها را به آدم آموخت سپس آنان را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست میگویید نامهای اینان را به من بگویید» سوره بقره، آیه ۳۱.