حکومت عباسیان

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Jaafari (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۲، ساعت ۱۰:۳۱ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

بنی‌العباس (عباسیان) گروهی از پیروان خود را به خراسان فرستادند و مردم را به طور پنهانی به حمایت از خود دعوت کردند؛ به تدریج مردم خراسان از مروانیان رویگردان شده و در راستای حمایت و پیروی از عباسیان تشکل پیدا کرده و ابومسلم خراسانی رهبری آنان را عهده‌دار شده و مردم گرد او جمع شدند، و این امر باعث شد تا به تدریج نیرومند شوند، و این قدرت یافتن آنان به حدّی بود که نصر بن سیار حاکم خراسان دیگر توان مقاومت را از دست داد، از این رو مخفیانه خراسان را ترک کرد.[۱]

کشته شدن ابراهیم بن محمد بن علی امام

ولادتش در سال ۸۲هجری و مادرش کنیزی از بربر به نام سلمی بود[۲]. او در آغاز به عنوان بزرگ و رهبر و امام[۳] عباسیان مطرح شده بود. و درباره کشتن او گفته‌ها متفاوت است: بعضی گفته‌اند که مروان او را در «حران» زندانی نمود و در آنجا او و تعداد دیگری از زندانیان را کشتند؛

و نیز نقل است که مروان خانه‌ای را بر سر ابراهیم خراب کرد و او را به قتل رساند؛ در نقل دیگری آمده است که شراحیل بن مسلمة بن عبدالملک با ابراهیم در زندان بود، و بین او و ابراهیم دوستی وجود داشت، روزی شراحیل برای او شیری فرستاد و گفت: من از این شیر خورده‌ام و نیکو است و دوست دارم که تو نیز از آن بنوشی، او هم نوشید و همان لحظه بدن او از هم متلاشی شد، و آن روزی بود که شراحیل او را در زندان ملاقات می‌کرد، شراحیل نزد او فرستاد که: چرا در آمدن تأخیر کردی؟ ابراهیم پیغام داد: شیری که برایم فرستادی مرا بیمار کرد. شراحیل نزد او آمد و گفت: به خدا سوگند من امروز شیر نخوردم و برای تو شیر نفرستادم، به طور حتم این نیرنگ و حیله بوده است ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. پس آن شب را ابراهیم به پایان برد و صبح آن روز از دنیا رفت. ابراهیم مردی نیکوکار و فاضل و کریم بود، روزی او مال بسیاری را در میان اهل مدینه تقسیم کرد، پانصد دینار برای عبداللّه بن حسن فرستاد و هزار دینار برای جعفر بن محمد(ع) و مال بسیاری را به علویان داد. سپس حسین بن زید بن علی که کودکی خردسال بود نزد او آمد، او را در دامن نشانید و گفت: کیستی؟ حسین بن زید خود را معرفی کرد، ابراهیم گریست و چهارصد دینار مال باقی مانده را به او داد[۴].[۵]

بیعت با ابوالعباس

نهضت عباسیان برای سرکوب مروانیان و به دست گرفتن قدرت با شعار خون‌خواهی حسین(ع) بود. در ماه ربیع الاول سال ۱۳۲ مردم با ابوالعباس عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به خلافت بیعت کردند. او اولین خلیفه عباسی بود و جوانی ملیح و سفید و بلند قامت و با وقار بود. سفاح و خاندانش از سپاه مروان حمار فرار کرده و به کوفه رفته بودند، و هنگامی که طرفداران آنان در خراسان نیرومند شدند در سوم ربیع الاول سال ۱۳۲ با او بیعت کردند، سپس عموی خود عبدالله بن علی را با سپاهی برای مقابله و نبرد با مروان حمار فرستاد و دو سپاه در «کشاف» که موضعی نزدیک موصل است به هم رسیدند و جنگ سختی میان آنها در گرفت و سپاه مروان شکست خورد و بساط قدرت و ملک او در هم پیچیده شد، اما روزگار سفاح طولانی نبود و در ذیحجه سال ۱۳۶ در سنّ ۲۸ سالگی درگذشت؛ هیثم بن عدی و ابن کلبی گفته‌اند سی و سه سال زندگانی کرد و بعد از او برادرش منصور قدرت را در دست گرفت و هنگامی که سر مروان حمار را نزد او آوردند سجده کرد و گفت: ما انتقام خون حسین و آل‌او را گرفتیم و دویست نفر از بنی امیّه را به خاطر آنان به قتل رساندیم[۶]. آنچه باعث شد که عباسیان در اندیشه تشکیل حکومت و قیام در برابر حکومت مروانیان باشند، این بود که رسول خدا(ص) و به عباس بن عبدالمطلب خبر داده بود که خلافت به فرزندان او خواهد رسید؛ لذا همچنان فرزندان او انتظار آن را می‌بُردند و میان خود درباره آن گفتگو می‌نمودند[۷].[۸]

آگاهی بنی عباس از رسیدن به خلافت

ابوهاشم بن حنفیه به سوی شام رفت و با محمد بن علی بن عبدالله بن عباس ملاقات کرد و به او گفت: ای پسر عم! نزد من اطلاعات و علومی است که به تو می‌گویم و کسی را بر آنها آگاه مکن، و آن اینکه این امر (خلافت) که مردم امید و آرزوی آن را دارند متعلق به شما خواهد بود. گفت: این را می‌دانستم. ابوهاشم گفت: کسی این مطلب را از شما نشنود. هنگامی که عبدالرحمن بن محمد بن اشعث شورش کرده و در سجستان برای نبرد با عبدالملک به پا خاسته بود، خالد بن یزید بن معاویه به عبدالملک گفت: اگر حادثه‌ای در سجستان روی دهد، بیمی نخواهد بود؛ امّا اگر آن حرکت و شورش از ناحیه خراسان باشد، ما بیم داریم[۹]. محمد بن علی بن عبدالله می‌گفت: برای ما سه وقت تعیین شده است: هلاکت یزید بن معاویه، فرا رسیدن سال صدم هجرت، و شورش و حرکت در آفریقا؛ در آن هنگام طرفداران ما بایستی مردم را دعوت کنند و یاران ما از طرف مشرق روی آورند تا به مغرب رسند و اموالی را که ستمگران گرد آوردند از آنان بگیرند. هنگامی که یزید بن ابی‌مسلم در آفریقا کشته شد و اهل بربر بیعت خود را شکستند، محمد بن علی عدّه‌ای را فرستاد تا مردم را دعوت کنند به کسی که از او راضی باشند و نام کسی را نبرند.

«مروان حمار» آخرین خلیفه امویان اوصاف کسی را که ملک و حکومتشان را منقرض می‌کند شنیده بود، از این رو کسی را فرستاد و ابراهیم بن محمد را -که در آن روزها در شام بود- دستگیر کرد. البته مروان برای آن کسی که برای دستگیری او فرستاده بود اوصاف ابوالعباس سفاح (عبدالله بن محمد برادر ابراهیم) را ذکر کرده بود؛ زیرا او در کتب خوانده بود کسی که این اوصاف را داشته باشد آنان را می‌کشد و ملک و قدرت آنان را تصرف می‌نماید، امّا به فرستاده خود گفته بود ابراهیم بن محمد را دستگیر کن. فرستاده مروان، ابوالعباس سفاح را با آن اوصاف یافت و او را دستگیر کرد؛ پس هنگامی که ابراهیم به‎پا خاست و ظاهر شد ابو العباس را رها کرد و ابراهیم را دستگیر و نزد مروان برد، چون مروان ابراهیم بن محمد را دید گفت: آن اوصافی که من ذکر کردم در این شخص نیست. گفتند: ما آن شخص (ابوالعباس سفاح) را دیدیم ولی تو ابراهیم را نام بردی، و این ابراهیم است. پس دستور داد او را زندانی کردند و فرستادگان خود را برای جستجوی ابوالعباس اعزام کرد ولی او را ندیدند[۱۰].[۱۱]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۳۱۸.
  2. کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۲۲.
  3. پدرش محمد بن علی به او وصیّت کرد، و بعد از پدرش «امام» نامیده شد و دعوت او در خراسان منتشر گردید و ابومسلم را به عنوان والی بر دعوت کنندگان خود قرار داد، و ابو مسلم مردم را دعوت به اطاعت امام می‌نمود بدون اینکه تصریح به اسم او نماید. تا اینکه امر او ظاهر گردید، و مروان بر این امر مطلع شد پس ابراهیم را دستگیر کرد و او را کشت. و گفته شده است که ابومسلم پارچه‌ای سیاه رنگ کرد و آن را بر نیزه‌ای بست و مردم حدیث پرچم‌های سیاه از طرف خراسان را می‌شنیدند، پس به طرف او رفتند و بردگان او را متابعت نمودند. ابومسلم گفت: هرکس مرا پیروی کند. آزاد است. پس با آنان خروج کرد و عامل آن سرزمین را کشتند، سپس تعداد آنان زیاد شد، و هنگامی که ابراهیم کشته شد گفت: امر بعد از من برای فرزند حارثیّه (یعنی سفّاح) باشد. (سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۱۷۶)
  4. کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۲۲.
  5. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۳۱۸.
  6. سیر اعلام النبلاء، ج۶، ص۳۱۰.
  7. کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۸.
  8. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۳۱۹.
  9. از این مطلب و مانند آن استفاده می‌شود که خبر انقراض ملک بنی امیّه و مروانیان در میان آنان شایع بوده و بسیاری از آن آگاهی داشتند.
  10. کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۰۸.
  11. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۳۲۰.