حقیقت وحی

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Bahmani (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲۳ اوت ۲۰۱۸، ساعت ۱۵:۲۷ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

اين مدخل از زیرشاخه‌های بحث وحی است. "حقیقت وحی" از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:
در این باره، تعداد بسیاری از پرسش‌های عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل حقیقت وحی (پرسش) قابل دسترسی خواهند بود.

وحی در لغت به معنای آگاهانیدن یا سخن پنهانی و در اصطلاح علوم اسلامی به معنای ارسال پیام از سوی خداوند به پیامبران است.


چیستی وحی

  • تمام پیامبرانی که از سوی خداوند مبعوث شده اند برایشان وحی نازل می شد و در اصل، نبوّت و رسالت با وحى آغاز مى‌گشت. وحى در قرآن، نوعی تكلم و سخن گفتن خداى تعالى با انسان شمرده شده است﴿﴿ وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ[۱][۲].
  • باید دانست، شناخت ماهیت و حقیقت وحی برای غیر پیامبران مقدور و ممکن نیست [۳]. وحی رابطه‌ای میان پیامبران با مبدأ آفرینش است تا از این راه قوانین و نیازمندی‌های لازم بشری عرضه شود[۴].

ویژگی های وحی

  • برخی از ویژگی‌های وحی عبارتند از: [۵]
  1. اسرارآمیز بودن: وحی جریانی از عالم فرامادی است و عالم غیرمادی، ناشناخته و از ادراکات حسی و عقلی بشر برتر است و علم امروزی تنها می‌تواند با تجربه حسی و عقل به ابعاد چیزی پی‌ببرد.
  2. رابطۀ دوسویه: وحی رابطه میان دو نفر است: الف. پیام‌ دهنده که خداوند متعال است. ب. مأمور و گیرنده پیام، که پیامبران هستند.
  3. صیانت از خطا: وحی حضور حقایق هستی در محضر عالم است و قابلیت صدق و کذب را ندارد، ادراکات حضوری از قبیل مفاهیم نیستند و از خطا محفوظ‌ند.
  4. غیر قابل تعلیم: پیامبران به‌ وسیله وحی چیزی را می‌یابند که هیچ ربطی به استنباط شخصی آنان ندارند و قابل تعلیم به دیگران نیست. تفسیر پیامبر از محتوای وحی شاید به‌ صورت جمله‌هایی به دیگران انتقال داده شود؛ ولی خود محتوا قابل‌ انتقال نیست [۶].
  5. دریافت قلبی: ﴿﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ[۷] اگر منظور از قلب درون سینه باشد، باید دیگر افراد نیز آن را دریابند و حال‌ آنکه چنین نیست،پیامبر بدون مشارکت حواس ظاهری وحی را دریافت می‌کند. در بیشتر اوقات که وحی نازل می‌شد پیامبر(ص) در میان مردم بود. ولی کسانی که اطراف او بودند چیزی از وحی را درک نمی‌کردند[۸][۹].
  6. خارج از اختیار بودن: پیامبران الهی و فرشتگان نزول وحی هیچ اختیاری، نه در زمان فرود آمدن وحی و نه در محتوای آن ندارند. حتی پس از نزول وحی برای آنان امکان هیچ‌گونه تغییری وجود ندارد. شاهد آن ﴿﴿وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي‏ أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي‏ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ [۱۰] است. گواه دیگر این است که از پیامبر سؤالی می‌شد. اما پاسخ آن مدت‌ها طول می‌کشید [۱۱].

رابطه وحی با کهانت

تحلیل‌های گوناگون از حقیقت وحی

  • در مورد وحی نظرات مختلفی وجود دارد مبنی بر اینکه آیا چنین پدیده ایی امکان دارد یا نه؟ و آیا به وقوع پیوسته است؟ در این زمینه دیدگاه های مختلفی وجود دارد. گروهی هر چه از آثار وحی را مشاهده می‌کنند، با پدیده‌هایی انسانی تفسیر و تبیین می‌کنند. دسته‌ای از آنها نه‌ تنها وحی را انکار می‌کنند، بلکه برای محتوای ارزشمند آن هیچ‌گونه اعتباری قائل نیستند.
  • دسته دیگر تا حدودی به ارزشمندی محتوای وحی واقف شده‌اند، اما وحی را از سوی خداوند نمی‌دانند. در رویکرد دوم مبدأ وحی را فقط خدای متعال می‌دانند.
  • گروهی با دیدگاه عامیانه دریافت وحی را با گوش طبیعی دانسته‌اند.
  • دسته‌ای دیگر با دید عقلی وحی را اتصال عقل به مستفاد فعال دانسته‌اند. دسته‌ای دیگر با دیدگاه عرفانی وحی را کنار رفتن پرده‌های غیب از جلوی چشمان انبیا می‌دانند بر اثر ریاضت.
  • تمام تحلیل های موجود دربارۀ وحی در دو بخش قابل بحث است، منکرین وحی و کسانی که قائل به وحی هستند. در ذیل به بررسی اجمالی این دو گروه می پردازیم:

نخست: تحلیل‌های منجر به انکار وحی

  1. توهمات ناشی از صرع و جنون: برخی از معاندان دین که منافع خود را در خطر می‌دیدند، اتهامات نابجایی به پیامبران نسبت می‌دادند [۱۲]. اتهام جنون را می‌توان نوعی مبارزه و وحی ستیزی برشمرد؛ چون این اتهامات بدون هیچ استدلال و منطق عقلایی وارد شده ااست: "اصل جن به معنای پنهان بودن چیزی از حس است، به کسی نسبت جنون می‌دهند که پرده‌ای بین عقل و نفس او قرار گیرد"[۱۳]. نسبت جنون به انبیا دو احتمال دارد. یکی اینکه به معنای زایل شدن عقل باشد و دیگر اینکه به معنای جنون جن در وجود پیامبر است. احتمال دارد مراد از کلمه "جن" یک فرد از جن باشد؛ چون مردم آن روز گمان می‌کردند جن در شخص مجنون حلول کرده و از دهان وی سخن می‌گوید. [۱۴][۱۵].
  2. نبوغ انسانی: گروهی بر این عقیده‌اند با گذشت زمان نابغه‌های بسیاری رشد یافته‌اند که جامعه را به اخلاق نیک و رعایت عدالت اجتماعی دعوت، و قوانین اجتماعی و فردی را وضع یا بازآفرینی می‌کنند که در تعامل با مردم، آن را دین و وحی می‌نامند. این رویکرد، حقیقت مافوق طبیعی را نمی‌پذیرد؛ بلکه معتقد است از آنجا که مردم زمان‌های پیشین در باورهای خرافه‌پرستی به سر می‌بردند، لذا گفتار پیامبران را به‌عنوان وحی پذیرفتند.
  3. تجلی شخصیت باطنی پیامبران: گروهی از خاورشناسان بر این باورند، حقیقت وحی، همان دستاوردهای ضمیر ناخودآگاه پیامبران است. اندیشه نجات‌ بخشی پیامبران با گذشت روزگار، آنان را به این باور انداخت که پیام آسمانی بر آنان فرود می‌آید. با پیشرفت علوم تجربی، دانشمندان غربی وحی را انکار نمودند. ولی با ظهور علم ارواح در سال ۱۸۴۶ در انکار وحی تجدیدنظر کردند. اما آن را بر اساس اصول تجربی تفسیر کردند [۱۶]. فروید آموزه‌های دینی را نه حقایق الهام شده از سوی خداوند و نه نتایج منطقی مبتنی بر شواهد قطعی و علمی می‌داند، بلکه معتقد است آنها کهن‌ترین و قوی‌ترین آرزوهای بشرند. معتقدان به این نظریه چنین استدلال می‌کنند، صانع و خالق جهان، جا و مکان ویژه‌ای ندارد تا انسان کلمات او را دریافت کند و ملائکه نیز شایسته‌تر از روح انسان نیستند. تا واسطه وحی میان انسان و خداوند گردند [۱۷].

ارزیابی و تحلیل

  • پژوهشگران مسیحی در قرون وسطی پیامبر اسلام را پیامبری دروغین خواندند. با گذشت روزگار، این نگاه افراطی که یک مدعی کذاب، یکی از بزرگ‌ترین ادیان زنده جهان را راه اندازد، غیرمعقول و نامقبول شمرده شد. در نهایت "سر ویلیام میور" دوباره پیامبر دروغین بودن را ساز کرد و عده‌ای گفتند: وحی همان تجلی و ظهور شخصیت باطنی انسان است، نه چیزی از جانب خداوند. ما در پاسخ آنها می‌گوییم:
  1. گرفتن کلام از جانب خداوند هرگز به معنای حضور زمان‌مند و مکان‌مند نیست؛ بلکه گرفتن وحی به شرایط روحی پیامبر بستگی دارد.
  2. از شگفت‌انگیز بودن روان انسان نمی‌توان نتیجه گرفت که رویش علوم بی‌نهایت انبیا، روح درونی آنهاست، بلکه ایشان علوم یقینی خویش را برگرفته از عالم غیب می‌دانند.
  3. جغرافیای اطلاعات و علوم پیامبر و نابغه در گستردگی و دقیق بودن موازی هم نیستند [۱۸]. نبوت و راه وحی، یک راه فکری نیست؛ زیرا عملاً امکان خطا در فکر انکارناپذیر نمی‌باشد و از طرف دیگر همۀ کمالات اکتسابی بشر راه‌های فکری می‌باشد پس نبوت موهبتی است خدادادی، نه اکتسابی[۱۹].
  4. رویکرد جامعه‌ شناختی، توجه به این دارد که پیامبران به حتم، بر حقیقی نبودن رسالت خویش اطلاع داشتند؛ اما چگونه امکان دارد کسی یقین به پیامبر بودنش نداشته باشد و در خلوتش به نیایش و عبادت خداوند سر به سجده بساید. در جواب کسانی که می‌گویند نبوت یک نوع حالت اتصال به غیب است که در اثر ریاضت به دست می‌آید باید گفت: "... حالت نفسانی اهل ریاضت، از خطا و اشتباه مصون نیست؛ در حالی که نبی در وحی که تلقی می‌کند، هرگز تردید و خطا نمی‌کند"[۲۰].

دوم: تحلیل‌های منجر به اثبات وحی

  • در تحلیل‌های اثبات گرایانه همگی وحی را از سوی خداوند می‌دانند اما در شیوه انتقال و ماهیت وحی اختلاف است:
  1. دیدگاه عامیانه: این دیدگاه مبتنی بر این باور است که ملائکه به‌صورت یک انسان در حضور پیامبر پیام الهی را می‌خوانند و پیامبر نیز با گوش طبیعی خود این کلام را دریافت می‌کند[۲۱]. اما این حضور زمان مند و مکان‌مند از ساحت وحی الهی به دور است.
  2. تحلیل عقلی: فیلسوفان باور دارند که پیامبران با داشتن نفس‌های تهذیب شده و تعالی‌ یافتۀ خود، می‌توانند دستی در عالم عقل و مثال داشته باشند و حقایق نهایی را از آن دریافت کنند.
  3. تحلیل عرفانی وحی: برخی از عارفان، مکاشفه عرفانی و وحی را در یک مرتبه قرار داده و هیچ دوگانگی‌ای را نمی‌پذیرند: "می‌شود یکی را بر دیگری اطلاق کرد، زیرا اتحاد در معنا دارند. وحی شرعاً اختصاص به انبیا ندارد، ولی در عرف چنین است". [۲۲]. و یا گفته شده: "حقیقت وحی چیزی است که اشاره به آن واقع و در آن، اشاره، جایگزین عبارت می‌گردد. وحی کلامی از حق‌تعالی است که به‌ سرعت در نفس شنونده آن تأثیر می‌گذارد" [۲۳]. لذا وحی نه‌ تنها به پیامبران اختصاص ندارد. بلکه همه موجودات را در برمی‌گیرد[۲۴].

مهم‌ترین نظریات در تبیین وحی

  • کسانی که معتقدند پیامبران در دعوی خود، که از جانب خدا دریافت می‌کرده‌اند، صادق بوده‌اند در تبیین چگونگی دریافت وحی نظریه‌های گوناگونی را ابراز داشته‌اند. مهم‌ترین این نظریات را می‌توان در سه دسته طبقه‌بندی کرد[۲۵]:

نظریه فعل گفتاری یا املای لفظ

  • بر اساس نظریه، پیامبران کلام خدا را می‌شنوند و آن را عیناً به مردم ابلاغ می‌کنند. بنا بر این همان طور که خداوند دارای فعلِ رزق است دارای فعلِ گفتار نیز هست و از آن جهت که خداوند رازق، سمیع، بصیر، خالق و... است، متکلّم نیز هست. خداوند سخن خود را به شیوه‌های مختلف به پیامبرانش می‌رساند. یکی از رایج‌ترین روش‌ها سخن گفتن از طریق فرشته است. فرشته وحی به صورت انسان متمثّل می‌شود و مانند یک انسان سخن می‌گوید. تمثّل روح القدس به صورت یک انسان و تکلّم او با حضرت مریم(س) نمونه‌ای بارز از ایجاد فعل گفتاری توسط خداوند است: ﴿﴿فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا[۲۶]؛ پس روح خود را به سوى او فرستادیم تا به [شكل] بَشرى خوش‌اندام بر او نمایان شد. واژه ﴿﴿سَوِيًّ به معنای کامل است؛ یعنی فرشته الهی کاملاً به صورت یک انسان برای حضرت مریم(س) تمثّل پیدا کرد؛ تا جایی که حضرت مریم(س) از این‌که مبادا این شخص قصد سوئی داشته باشد دچار ترس و وحشت شد. داستان میهمانان حضرت ابراهیم(ع) نیز نمونه‌ای دیگر از تمثّل فرشته به صورت انسان است که هم در تورات و هم در قرآن گزارش شده است[۲۷]. بر اساس این حکایت، تمثّل فرشتگان به صورت انسان و گفتگوی آن‌ها با حضرت ابراهیم به قدری طبیعی بود که آن حضرت در انسان بودن آن‌ها هیچ شک و تردیدی نداشت؛ از این رو برای آن‌ها گوساله‌ای بریان کرد، ولی وقتی دستشان به سوی غذا دراز نشد در انسان بودن آن‌ها تردید نمود.
  • خداوند می‌تواند از طریق اشیای مادی نیز فعلِ گفتاری انجام دهد؛ چنان‌که برای موسی انجام داده است[۲۸]؛ بنا بر این کسی نباید بپندارد که چون خداوند دهان، زبان و حنجره ندارد، هیچ‌گاه از طریق لفظ با انسان سخن نمی‌گوید. کسانی که بر این پندارند به واقع ذات خدا و افعال و صفات او را نشناخته‌اند﴿﴿وَمَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلَى بَشَرٍ مِّن شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنزَلَ الْكِتَابَ الَّذِي جَاءَ بِهِ مُوسَى نُورًا وَهُدًى لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِيسَ تُبْدُونَهَا وَتُخْفُونَ كَثِيرًا وَعُلِّمْتُم مَّا لَمْ تَعْلَمُواْ أَنتُمْ وَلاَ آبَاؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ [۲۹]. بنا بر این وحی از راه‌های مختلف املای الفاظ بر شخص میسر است و به تجربه نیز ثابت شده است.
  • این دیدگاه در باره وحی "املای الفاظ یا فعل گفتاری" را می‌توان قدیمی‌ترین دیدگاه در میان ادیان ابراهیمی، به ویژه اسلام و یهود، دانست. بسیاری از متون دینی، از جمله قرآن کریم، بر تصدیق این دیدگاه صراحت یا ظهور دارد.
  • این نظریه بر نکات ذیل تأکید می‌کند.
  1. خداوند نقش اول را در وحی دارد؛ یعنی او است که افرادی را بر می‌گزیند و با آن‌ها سخن می‌گوید:﴿﴿كَذَلِكَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا وَصَرَّفْنَا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْرًا [۳۰]
  2. وحیِ ابلاغ‌شده بر پیامبران ماهیت زبانی دارد. به عبارت دیگر خداوند الفاظ وحی را انتخاب می‌کند. در این شیوه از وحی، خداوند فقط معنی را القا نکرده است، بلکه لفظ را نیز املا نموده است.
  • در وحیِ گفتاری ارکان زیر موجود است:
  1. پدیدآورنده گفتار
  2. دریافت‌کننده کلام
  3. زبان طبیعی
  4. پیام گفتار[۳۱][۳۲].

نظریه القای معنا (گزاره)

  • بر اساس این نظریه، خداوند پیام خود را بر صفحه قلب و ضمیر پیامبر(ص) نازل می‌کند؛ بنا بر این محور اصلی در این نظریه پیام یا معنا است و وحی لزوماً ماهیت زبانی ندارد. به عبارت دیگر خداوند معنای مقصود را به قلب پیامبرش القا می‌کند و پیامبر با زبان خودش ـ ‌آن‌طور که مناسب می‌بیند ـ پیام خداوند را به مردم ابلاغ می‌کند. این دیدگاه از قدیم در کتب علوم قرآنی چنین مطرح ‌شده که خداوند معنا را بر جبرئیل یا پیامبر(ص) وحی کرده است و سپس یکی از ایشان بر آن حقایق و معانی لباس الفاظ پوشانده‌اند.
  • متفکران غربی این نظریه را وحی گزاره‌ای "propositional view" می‌نامند. مقصود آن‌ها از "گزاره» هر نوع اطلاعاتی است که از منبعی به دیگران انتقال می‌یابد. این اطلاعات لزوماً به وسیله زبان اشاره‌ای، نمادها، علائم و حتی روش‌های فرا‌روان‌شناختی "مانند تله‌پاتی" منتقل می‌شود[۳۳]. به طور مثال یکی از علائم راهنمایی و رانندگی به ما می‌گوید که پارک کردن در این محل ممنوع است. این یک گزاره است؛ گرچه ابزار انتقال آن یک علامت است.
  • از این رو می‌توان گفت که الهامات قلبی و وسوسه‌های شیطانی از نوع وحی گزاره‌ای است. بسیاری از افراد از طریق شیاطین جن و انس پیام دریافت می‌کنند، بی‌ آن‌که در ظاهر سخن و ندایی از آن‌ها بشنوند.
  • وحی گزاره‌ای سه رکن دارد:
  1. فرستنده پیام
  2. گیرنده پیام
  3. پیام
  • پس در این نظریه زبان طبیعی از ارکان وحی نیست، ولی ممکن است از زبان طبیعی نیز در کنار دیگر ابزارهای انتقال معنا استفاده شود.
  • مسیحیان و وحی گزاره‌ای:در مقابل تعداد کمی از مسیحیان که معتقدند کتاب‌های مقدس با همین الفاظ الهام شده و خداوند پیام خود را کلمه به کلمه به کاتب بشری منتقل کرده است، بیش‌تر مسیحیان معتقدند که خداوند کتاب‌های مقدس را به وسیله مؤلفان بشری نوشته است و بر این اساس می‌گویند که این کتاب‌ها یک مؤلف الهی و چندین مؤلف بشری دارد. از نظر آن‌ها خداوند مؤلف نهایی کتاب مقدس است، ولی این عمل را به دست مؤلفان بشری، که کارگزاران وی بوده‌اند، به انجام رسانده است. مؤلفان کتاب مقدس هر یک در عصری می‌زیسته و به رنگ زمان خود درآمده بودند. ایشان همچنین مانند دیگر انسان‌ها با محدودیت‌های زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بوده‌اند؛ بنا بر این مسیحیان نمی‌گویند که خدا کتاب‌های مقدس را بر مؤلفان بشری املا کرده است، بلکه معتقدند که او به ایشان توفیق داده است که پیام الهی را به شیوه خاص خود و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک بیان کنند. پس به عقیده مسیحیان، اصل پیام از سوی خداوند آمده و حق است، اما شکل پیام تنها به خدا مربوط نمی‌شود، بلکه عامل بشری نیز در آن دخالت دارد. این عامل بشری نویسنده کتاب است که مانند همه مردم محدود و در معرض خطا است[۳۴].
  • بنا بر این وحی در این نظریه عین کلام خداوند نیست، بلکه لُبّ پیام از آنِ خداوند است و الفاظ و عبارات و به تبع آن محتوای ظاهری کتاب از آنِ بشر است[۳۵].

نظریه تجربه دینی

  • برخی از دانشمندان مسلمان، از جمله اقبال لاهوری، وحی را نوعی تجربه دینی دانسته‌اند[۳۶]. این اصطلاح را نخست شلایر ماخر و سپس ویلیام جیمز در ادبیات دینی رواج دادند[۳۷]. امروزه نیز این تعبیر که پیامبران دارای تجربه دینی و قدسی بوده‌اند هم در میان متفکران مسیحی و هم در میان اندیشمندان مسلمان فراوان به کار می‌رود. ایشان وحی را حاصل تعبیر و تفسیر این تجربه یا تجارب قدسی می‌دانند[۳۸]. ناگفته نماند که نه همه کسانی که اصطلاح تجربه دینی را به کار برده‌اند مفهوم واحدی را قصد کرده‌اند و نه همه کسانی که می‌گویند وحی از نوع تجربه دینی است قصد یکسانی از این گزاره دارند؛ پس در مواجهه با چنین بحثی ابتدا باید تصور نظریه‌پردازان از اصطلاح و گزاره یادشده به خوبی روشن شود.
  • تجربه دینی چیست؟: هیچ نوع اجماعی بر تعریف تجربه دینی وجود ندارد. به طور کلی می‌توان گفت که این اصطلاح یک معنای عام و یک معنای خاص دارد؛ تجربه دینی در معنای عام خود هر نوع ارتباط شهودی و دریافت شخصی افراد بشر با عالم غیر مادی را شامل می‌شود. به بیان روشن‌تر، هرگونه احساس، مشاهده و دریافت شخصی، که آدمی را به گونه‌ای با ماورای طبیعت، نیروهای غیبی حاکم بر انسان و دیگر موجودات عالم ماده مرتبط می‌کند، تجربه دینی نامیده می‌شود[۳۹]. تجربه دینی، به معنای خاص، عبارت از رویدادی است که به نظر می‌رسد خداوند در آن به گونه‌ای خود را بر انسان آشکار یا متجلّی ساخته است. تجربه‌ای که شخص، متعلَّق آن را خداوند می‌داند، یا دست کم تجلّی خداوند را در یک فعل یا موجودی که به نحوی با خداوند مرتبط است احساس می‌کند. به عبارت دیگر تجربه دینی گونه‌ای از ظهور یا تجلّی خداوند بر شخص تجربه‌گر است[۴۰]. با این تعریف از تجربه دینی، این گفته که وحی از نوع تجربه دینی است، مستلزم آن نیست که خدا کسی را برگزیند و پیامی را به صورت لفظی یا معنوی به او املا یا القا کند، بلکه شخص پیامبر با آمادگی‌های روحی، سیر و سلوک عرفانی یا ریاضت‌های باطنی با خداوند یا امور غیبی و قدسی مواجهه می‌یابد و آن تجربه را در قالب مفاهیم و گزاره‌هایی به مردم عرضه می‌کند. بنا بر این آنچه او به مردم ارائه کرده است تفسیر یا تعبیری از تجربه او است [۴۱].
  • تفسیر تجربه دینی:از دیدگاه تجربه دینی در وحی، آنچه پیامبران به مردم ابلاغ کرده‌اند عین کلام یا پیام خدا نیست، بلکه کلام و پیام، هر دو از شخص پیامبر(ص) است. پیامبران امری قدسی را تجربه کرده‌اند و آنچه به دیگران ارائه داده‌اند، تفاسیر ایشان از تجربه خود است. تفسیر یک تجربه بدین معنا است که نفس تجربه‌گر از آنچه تجربه کرده است مفاهیم و گزاره‌هایی، می‌سازد و آن را به شکل کلامی که حاوی پیام است به دیگران منتقل می‌سازد؛ بنا بر این تفسیر یک تجربه دینی ممکن است به صورت مفاهیم یا استنتاج منطقی یا فرضیه تبیین باشد[۴۲].
  • برای روشن شدن هرچه بیش‌تر حقیقت تجربه دینی و تعبیر آن، چند مثال ساده از تجربه حسی می‌‌آوریم "گرچه تجربه حسی با تجربه دینی از بسیاری جهات متفاوت است". فرض کنید کسی در هنگام خواب دچار کابوس می‌شود. او پس از بیدار شدن از رؤیایی که دیده متأثر شده است و چه بسا در آینده نتایجی را از آن رؤیا بگیرد. به طور مثال ممکن است رؤیا را با برخی از کارهایی که در گذشته انجام داده است مرتبط بداند و نتیجه بگیرد که آن کارها بد بوده و نباید انجام می‌داده است. همین امر را می‌توانید در یک تجربه حسی در بیداری هم فرض کنید.
  • به عنوان نمونه، برای کسی حادثه ناگوار تصادف پیش می‌آید و این حادثه ناخودآگاه حالات، رفتارها و حتی دستور العمل‌های خاصی را به او الهام می‌کند؛ برای مثال او ممکن است تصمیم بگیرد که دیگر رانندگی نکند یا حتی با اتومبیل و اتوبوس مسافرت هم نکند. گاهی یک حادثه مسیر زندگی افراد را عوض می‌کند و آن‌ها تصمیم‌هایی برای زندگی خود می‌گیرند که متضمن یک سری بایدها و نبایدهایی است. اینجا است که یک تجربه شیوه‌ای از زندگی را پدید می‌آورد. حادثه‌ای که در تاریخ مسیحیت برای پولس رسول اتفاق افتاد، شیوه زندگی او را تغییر داد[۴۳].
  • تجربه‌گرایان می‌گویند وقتی فردی مثل یک پیامبر در تجربه مینوی‌اش با خداوند مواجه می‌شود، هم حالت جذبه احساس می‌کند و هم حالت هراس؛ یعنی این مواجهه ویژگی دوقطبی دارد؛ از یک سو کششی مسحورکننده دارد و از سوی دیگر هراس‌انگیز است و به تعبیر عارفان هم جنبه جمال دارد و هم جنبه جلال. اولین واکنش انسان به تجلّی خداوند، که با این دو وصف همراه است، احساس عبودیت و بندگی است.۳ مواجهه با جمال و جلال و احساس بندگی و عبودیت به نیروزایی در بنده می‌انجامد. از این رو است که "اتو" گفته است: مواجهه با خداوند، سه رکن دارد: ۱. هیبت‌انگیزی ۲. مدهوش‌کنندگی ۳. نیروزایی.۴
  • در اینجا ممکن است شخصی که احساس عبودیت و بندگی می‌کند به این نتیجه برسد که بسیاری از کارها با شأن بندگی سازگاری ندارد و نباید آن‌ها را انجام داد، یا کارهای دیگری باعث قرب بیش‌تر بنده به خدا می‌شود، بنا بر این باید آن‌ها را انجام داد؛ بدین صورت است که دستور العمل‌های اخلاقی و عملی در پیام‌های وحیانی او به مردم شکل می‌گیرد.
  • در تعریف عام از تجربه دینی مهم نیست که این تجربه بر چه بستری به وجود آمده باشد؛ از طریق رؤیا حاصل شده باشد یا از طریق مکاشفه. حاصل این دیدگاه آن است که پیامبران افرادی هستند که در مسیر زندگی خود با خداوند و امور متعالی مواجه شده‌اند و آنچه عرضه کرده‌اند برداشت‌های شخصی از تجاربشان بوده است. باید توجه داشت که بر اساس این دیدگاه، تعبیرها و تفسیرهایی که از یک تجربه ارائه می‌شود، ممکن است درست یا نادرست باشد[۴۴].

وحی یا شعور مرموز

دستگاه آفرینش، انواع را به سوی کمال می‌کشد

  • دانه گندمی که بر زمین افتاده و با شرایط مساعدی شکافته شده و شروع به روئیدن می‌کند، بی‌شک متوجه آخرین مرحله حرکت خود، یعنی بوته گندمی است که رشد خود را تکمیل نموده و سنبل داده و دانه‌های زیادی به بار می‌آورد. همچنین هسته میوه‌ای که در شکم خاک پنهان شده و سپس پوست خود را شکافته و نوک سبزی بیرون می‌دهد، از همان دم آغازین، عازم آخرین درجه کمال و برومندی خودش است که درختی سرسبز و پر از میوه خواهد شد. و نیز شکل جوجه‌ای که در میان تخم یا صورت جنین انسان که در رحم مادر بسته می‌شود، از همان وقت به سوی یک مرغ کامل یا یک انسان کاملی رهسپار است، که از مزایای وجود بهره‌مند بوده و آثار وجودی خود را خواهد بخشید[۴۵].
  • از این نمونه‌های بارز و صدها و هزارها موارد دیگر، به وضوح در می‌یابیم که دستگاه آفرینش با تربیت تکوینی خود هر نوعی از انواع خارجیه را به سوی کمال مناسب خودش سوق می‌دهد و اگرچه در میان این انواع، افرادی در مسیر تکوینی خود گرفتار یک سلسله آفات و صدمات شده و از راه باز مانده و به طریق نیستی می‌افتند، ولی با این حال دستگاه آفرینش هرگز از پیشه خود دست نمی‌کشد و همچنان به کار خود ادامه داده و کاروان هستی را پیوسته به سوی مقاصد ویژه خودشان هدایت می‌کند. از آنجا که انسان نیز یکی از این انواع است، لذا به ناچار از طریق آفرینش به سوی مقصد کمالی خود هدایت می‌شود[۴۶].

انسان به وسیله استخدام دیگران مدنیت را به وجود می‌آورد

  • در این حقیقت تردیدی نیست که انسان نوعی است که در همه شئون زندگی خود، مدنی و اجتماعی است. این حقیقتی است که ساختمان وجودی سراسر احتیاجِ انسان و نیز آنچه که از تاریخ گذشتگان به دست ما رسیده است و همچنین آزمایش افراد و طبقات نسل حاضر به آن گواهی می‌دهند[۴۷].
  • ولی نکته مهم این است که این نوع، به حسب آفرینش، طوری ساخته شده است که هر چیز را برای خودش می‌خواهد و از نیروی طبیعت و از همه فوائد وجودی بسایط و عناصر به نفع خود استفاده می‌کند[۴۸].
  • انسان از میوه و شاخ و برگ و ریشه و چوب و هیزم همه نباتات (گیاه و درخت) برای رفع نیازهای زندگی خود استفاده می‌کند و آن‌ها را برای رسیدن به مقاصد دوردست خود وسیله قرار می‌دهد. انسان از گوشت، پوست، پشم، خون، شیر، شاخ و حتی مدفوعات انواع حیوانات نفع می‌برد و آن‌ها را تربیت کرده و در مقاصد حیاتی خود استخدام می‌کند[۴۹].
  • حال سؤال این است که آیا انسانی که این غریزه فطری را در همه چیز به کار می‌برد، در هم‌نوعان خود به کار نبرده و آنان را از این کلیت استثناء می‌کند؟ و آیا انسان اجتماع خانوادگی (زناشویی) را برای تمتع و لذت بردن از همسر خود می‌خواهد یا لذت خود را برای منزل می‌خواهد؟ و آیا انسان اجتماع مدنی را برای این می‌خواهد که بهترین وسیله‌ای برای تأمین احتیاجات زندگی او است یا خود را برای مدنیت می‌خواهد؟ و اگر انسان برای خود هیچ سعادتی را در اجتماع خانوادگی یا اجتماع مدنی نبیند، آیا باز هم آن اجتماع را خواهد طلبید؟ [۵۰]. روشن است که انسان همان غریزه "غریزه استخدام" را که در همه موجودات به کار می‌بندد، در هم‌نوعان خود نیز به کار خواهد بست[۵۱].
  • نتیجه این‌که انسان موجودی استخدام‌طلب بوده و اجتماع را برای تکمیل استخدا م انتخاب کرده است[۵۲].

اجتماع تعاونی انسان

  • از همین‌جا اجتماع تعاونی منعقد می‌شود. زیرا چنان‌که روشن شد انسان از این رو به اجتماع تعاونی تن می‌دهد که از طرفی به تنهایی خود را در تأمین لوازم زندگی خودش ناتوان می‌بیند و از سوی دیگر نمی‌تواند کار و کوشش دیگران را بلاعوض و به طور رایگان تملک کند. زیرا دیگران نیز مثل او انسان بوده و همان چیزی را که وی از دیگران می‌خواهد، آنان نیز از وی می‌خواهند. پس به ناچار اجتماع تعاونی را بهترین وسیله تشخیص داده و آن را انتخاب می‌کند و در نتیجه مقداری از نتایج کار و کوشش خود را به دیگران داده و در برابر از نتایج کار آن‌ها برخوردار می‌شود و بدین ترتیب همه افراد مجموع محصولات کار خود را روی هم ریخته و سپس برحسب وزن اجتماع خود رفع نیاز می‌کنند[۵۳].

بروز اختلاف افراد

  • اگرچه اجتماع تعاونی با عواملی که گفته شد در میان افراد ضرورتاً به وجود می‌آید، ولی از آنجا که انسان از سیر ناچاری به این اجتماع تعاونی و عدالت اجتماعی، که به دنبالش می‌آید، تن داده، لذا پیوسته از ته دل در فکر پاره کردن این بند و خواهان لگام‌گسیختگی است و از این رو هر وقت نیرویی پیدا کند، و قدرتی در خود یابد، از پایمال کردن حقوق دیگران مضایقه نمی‌کند[۵۴].
  • تاریخ انسان، تا آنجایی که در دست است، این حقیقت را تأیید می‌کند که پیوسته اقویا به ضعفا تاخته و هستی آن‌ها را به غارت و چپاول برده‌اند و همیشه افراد نیرومند، افراد ناتوان را زبون ساخته و زیر یوغ بندگی خویش کشیده و به نفع خود به کار انداخته و همانند سایر موجودات جاندار و بی جان مورد استفاده بی قید و شرط خود قرار داده‌اند[۵۵].

و این چیزی است که در سراسر تاریخ تا به امروز حاکم بوده و هست، با این تفاوت که در گذشته تاریخ، اقسام تعدیات و برده‌گیری، به طور انفرادی و میان افراد قوی و ضعیف یا افراد قوی و جوامع ضعیف بود ولی امروز میان جامعه‌های قوی و جوامع ضعیف انجام می‌شود!![۵۶].

  • و از همین‌جا است که انسان حس می‌کند که بدون قانونی حکمفرما، که حقوق افراد را تأمین نماید، زندگی انسان و بقای جامعه و حیات نوع بشر امکان‌پذیر نیست و پیوسته قوانین مختلفی در جامعه‌های انسانی دایر بوده است. نهایت این‌که در جوامع عقب‌مانده قوانین جامعه در میان زد و خوردها، خود به خود به نفع اقویا تعیّن پیدا کرده و به طور غیر منظم در جامعه جریان پیدا می‌کند و جوامع مترقی از روی رویه و فکر وضع‌شده به مردم تحمیل گردیده و نسبتاً به طور منظم اجرا می‌شود و در عین حال تعدیاتی که سابقاً در میان افراد قوی و افراد ضعیف یا در میان افراد قوی وجامعه‌های ضعیف دائر بود، فعلاً در میان جامعه‌های نیرومند و عقب‌افتاده در جریان است[۵۷].

چاره اختلاف

  • آیا انسان می‌تواند این اختلاف را از راه قوانینی که وضع می‌کند، رفع نماید؟ و آیا می‌شود روزی را فرض کرد که انسان غریزه استخدام را رها کرده و اجتماع تعاونی را، نه از برای خویش بلکه از برای خود اجتماع و عدالت، بخواهد؟ البته نه زیرا چنان‌چه گفته شد، انسان اجتماع را با غریزه فطری و شعور درونی خود برای خود می‌خواهد و هرگز شعور خود، یا همان معنی معنی احساسات ویژه خود را که محصول ساختمان ویژه او است، از دست نخواهد داد، مگر این‌که انسانیت خود را از دست بدهد. آزمایشی که هزارها سال در طول عمر انسانیت انجام یافته است و آزمایشی وسیع‌تر از آن پیدا نمی‌شود، این مطلب را تأیید می‌نماید. انسان هرچه بیش‌تر بال و پر می‌زند که از چاله این اختلاف بیرون بجهد، بیش‌تر پای‌بند می‌شود. انسانی که در ادوار گذشته با پرتاب کردن یک سنگ یک نفر را می‌کشت، اکنون با پرتاپ کردن یک بمب، یک شهری مثل هیروشیما را نابود می‌کند، انسانی که یک روز، یک انسان ناتوان را اسیر گرفته و برده خود قرار داده و پشیزی چند از دست‌رنج او به دست می‌آورد، اکنون به میلیون‌ها برده و میلیاردها لیره و دلار قناعت نمی‌کند[۵۸].
  • اساساً چگونه ممکن است شعور غریزی انسان، که خود منشأ بروز اختلاف و فساد است، خود منشأ رفع اختلاف و عامل از میان بردن فساد شود، در صورتی‌که ما در صحنه آفرینش عاملی نداریم که به اثری دعوت کند و به نابود کردن اثر خودش نیز دعوت کند[۵۹].
  • گذشته از این، این قوانین بر افعال و اعمال اجتماعی مردم نظارت دارد. نه بر شعور درونی و احساسات نهانی انسان، در حالی‌که اختلاف از شعور درونی خودخواهی و احساسات نهانی سرچشمه می‌گیرد[۶۰].
  • از این بیان روشن می‌شود که طریق رفع این اختلاف، اصلاح احساسات درونی انسان است، نه تأکید و تشدید آن‌ها و حک و اصلاح متولی قوانین[۶۱].
  • به طور کلی در میان بشر سه روش اجتماعی بوده و هست[۶۲]:
  1. روش استبداد، که مقدارات مردم را به دست یک اراده گزافی می‌دهد و هرچه دلخواه او باشد بر مردم تحمیل می‌کند.[۶۳].
  2. روش حکومت اجتماعی، که در آن اداره امور مردم به دست قانون سپرده می‌شود و یک فرد یا یک هیئت مسئول اجرای آن می‌شوند[۶۴].
  3. روش دینی، که در آن اراده تشریعی خدای جهان به دست همه مردم بر مردم حکومت کرده و اصل توحید و اخلاق فاضله و عدالت اجتماعی را تضمین می‌کند[۶۵].
  • دو روش اول و دوم تنها مراقب افعال مردم‌اند و کاری با اعتقاد و اخلاق ندارند و به مقتضای آن‌ها انسان در ماورای مواد قانونی، یعنی در اعتقاد و اخلاق، آزاد است، زیرا ماورای قوانین اجتماعی ضمانت اجرایی ندارد. تنها روشی که می‌تواند صفات درونی انسان و اعتقادات او را ضمانت نموده و اصلاح کند، روش دین است که به هر سه جهت اعتقاد اخلاق و اعمال رسیدگی می‌کند[۶۶].
  • نتیجه این‌که رافع حقیقی اختلافات اجتماعی تنها روش دین است و بس[۶۷].

دین از وحی آسمانی سرچشمه می‌گیرد نه از عقل و خرد

  • نظر به این‌که ارتفاع اختلافات از جامعه انسانی، بدون تردید صلاح نوع و کمال انسانی است و از طرف دیگر، این تنها راه رفع اختلافات است و از سوی دیگر، دستگاه آفرینش هر نوع را به سوی کمال حقیقی وی هدایت کرده و سوق می‌دهد، پس ناچار دستگاه آفرینش دین حق و سزاواری را باید برای انسانیت تعیین کرده و به عالم انسانی وحی کند و این همان دین حقی است که باید در جامعه حضور داشته باشد[۶۸].
  • نباید چنین تصور شود که درست است که رفع اختلافات باید با دین انجام گیرد، ولی دستگاه آفرینش با الهامی، که به واسطه عقل اجتماعی به مردم انتقال می‌کند، افراد نابغه و خیرخواهی پرورش می‌دهد تا مردم را به سوی عقائد حق و اخلاق شایسته و اعمال نیک دعوت نمایند و این‌ها همان کسانی هستند که پیامبران نامیده می‌شوند. زیرا چنان‌که گفته شد، همان عقل اجتماعی انسان است که به اتکای احساسات درونی و نیروی فکری خود به سوی اختلاف دعوت می‌کند و البته چنین عاملی وسیله رفع اختلاف نمی‌تواند باشد، و از اینجا روشن است که این شعور انسانی، که اصل دین را از دستگاه آفرینش از طریق الهام دریافت می‌کند، سنخ دیگری از شعور است، غیر از شعور فکری که در همه افراد موجود است و این شعورِ مخصوص، همان است که وحی نامیده می‌شود[۶۹].
  • همچنین نباید چنین پنداشت که اگر چنین شعوری در انسان نهفته بود، می‌بایست در جمیع افراد بوده و همه از آن مطلع باشند و دیگر وقف عده مخصوصی به نام انبیا نشود، زیرا هر مزیتی و کمالی که در نهاد همه افراد نهفته است، لزومی ندارد که در همه افراد بروز کرده و به فعلیت برسد، چنان‌که شهوت و میل جنسی در همه افراد نهفته است، با این همه تنها در افراد بالغ به ظهور رسیده و فعلیت پیدا می‌کند نه در افراد دیگر[۷۰].
  • و چنان‌که قدما و برخی از روان‌شناسان جدید، مانند جیمز انگلیسی در کتاب روان‌شناسی خود تصریح کرده‌اند که انسان نفس دیگری (یا مرتبه دیگری از مراتب نفس) در پس پرده این نفس دارد که اگر روزنه‌ای به سوی آن باز کند، چنان‌که در اهل ریاضات اتفاق می‌افتد، بسیاری از اسرار غیبی که از دیگران پنهان است، بر وی مکشوف می‌گردد[۷۱].

سخنان انبیا نظریه وحی را تأیید می‌کند

  • آنچه از راه استدلال به دست می‌آید این است که باید در میان بشر غیر از شعور فکری شعور باطنی دیگری بوده باشد که بتواند جامعه بشری را از اختلاف و کشمکش نجات دهد و افراد شایسته‌ای را بپروراند.و وقتی ما به سخنانی که از انبیا منقول است و اکنون به دست ما رسیده است، رجوع کنیم متوجه می‌شویم که آن‌ها نیز همین نظریه را تأیید کرده و با بیانی واضح این مطلب را می‌رسانند که نبوت یک موهبت مرموز و یک شعور مخصوص است که در انبیا وجود داشته و آنان به واسطه این موهبت معارف دینی و شرایع آسمانی را از ناحیه حق دریافت می‌کردند. علاوه بر این توافق دلیل مذکور با دعوی انبیا، صحت اصل دعوی آن‌ها را به ثبوت می‌رساند[۷۲].
  • و بنا بر این روشن است که نبوت به نحوی که جامعه‌شناسان حدس می‌زنند، یک نوع نبوغ فکری اجتماعی و وحی افکار پاک یک نابغه اجتماعی نیست، بلکه چنان‌که گفته شد، نبوت یک شعور مرموز غیر فکری است و محتوای آن (یعنی وحی) مطالب حقی است که به واسطه این شعور به دست می‌آید[۷۳].
  • اشکال: ممکن است بگویند که نظریه گذشته که مغایرت طریق وحی و طریق عقل را به ثبوت می‌رساند، از این راه به دست آمد که دستگاه آفرینش طبق روشی که در همه انواع دارد، باید نوع انسان را به کمالش که رفع اختلافات اجتماعی است، برساند، ولی ما می‌بینیم که دین و نبوت نیز در این مدت مدید، که در میان بشر عمر کرده است، موفق به رفع اختلافات نشده و اگر چنانچه گفته شد، یک موهبت تکوینی بود، هرگز بی‌اثر نمی‌ماند. بنا بر این اساساً دنیای متمدن امروز دین را نمی‌پذیرد و هرچه مدنیت پیش‌تر برود، دین بیش‌تر عقب‌نشینی می‌نماید[۷۴].
  • جواب: در پاسخ این اشکال باید گفت: اولاً عنایت دستگاه آفرینش به اصلاح جامعه انسانی برای افراد انسان است تا پرورش یابند و دین نیز در سیر ممتد خود هزاران هزار افراد صالح را تربیت کرده و به جامعه تحویل داده است. ثانیاً ظهور دین و زندگی مردان دینی در جامعه از راه سرایت اخلاقی و توارث اخلاقی به همه گوشه و کنار جامعه انسانی سر زده و آثار جمیله و اخلاق شایسته انسانی از قبیل شجاعت، شهامت، مروت، شفقت، عفت، سخاوت، حکمت و عدالت را در زمین دل‌ها کاشته و هنوز هم بشر اعم از دیندار و بی دین از میوه‌های شیرین آن‌ها برخوردار است. و البته دعوتی که از قدیم‌ترین ادوار انسانیت، پیوسته زنده و سرپا است، در میان جامعه خالی از تأثیر اخلاقی نخواهد بود و هرگز روش‌های دیگری جز دین در میان بشر اخلاق حمیده را ضمانت نکرده که این اخلاق نسبت به آن‌ها داده شود و هرگز بشر از غیر راه دین نمی‌تواند اخلاق فاضله را حفظ کند، به دلیل این‌که ملت‌هایی که روش خود را ضد دینی قرار داده‌اند در کم‌تر از نیم قرن همه صفات حمیده مانند شفقت، رحم، عدالت و... را از دست داده‌اند. پس در هر حال وجود اخلاق فاضله را در میان بشر باید از آثار دعوت دینی دانست، ثالثاً هنوز عمر دنیا به پایان نرسیده است و از کجا معلوم که روزی دین حق روی زمین فراگیر نشود و بشر در حال صدق و صفا زندگی نکند؟[۷۵].
  • اما در پاسخ این اشکال که جهان امروز دین را نمی‌پذیرد باید گفت که بشر، عدالت اجتماعی و صلح و صفا و اجتماع صالح را نیز، علیرغم این‌که دنیا شب و روز برای استقرار آن می‌کوشد، نمی‌پذیرد و از اول دوره انسانیت تا ‌کنون به مقصد خود نائل نشده است، در صورتی‌که بی تردید اجتماع صالح از مقاصد دستگاه آفرینش است و اگر از راه نبوت نیز تأمین نشود، باید از راه فکر، بی شبهه تأمین شود[۷۶].

وحی و نبوت موهبتی است خدائی نه امری اکتسابی

  • ممکن است چنین تصور شود که از آنجایی که نظر به این‌که بشر از زمان‌های بسیار قدیم، که ابتدای آن زیاد روشن نیست، توانسته است در اثر ریاضت‌های بدنی و فکری و مجاهدت‌های مخصوص، راهی به غیب باز کند؛ یعنی چیزهایی برای وی روشن شود، یا کارهایی انجام دهد که از راه تعلیم و تربیت عادی دستگیر نمی‌شود و نمونه‌های بسیاری از این دست در تألیفات گذشتگان و در سیاحت‌نامه‌های سیّاحان آمده است و حتی امروزه نیز در مجلات و جرائد پیوسته وقایعی از مرتاضان هند و آفریقا و اروپا و غیر این‌ها در این زمینه می‌خوانیم و چنان‌که در فصول گذشته اشاره شد، روان‌شناسان قدیم و جدید نیز این حقیقت را تأیید نموده‌اند و حالی هم که مرتاضان به واسطه پیدا کردن آن، پس پرده را کشف می‌کنند شبیه و هم‌سنخ حالی است که در مورد انبیای وحی نامیده می‌شود، لذا چه مانعی دارد که ما وحی نبوت را از همین راه توجیه کنیم. چرا که قصه گوشه‌گیری پیغمبر اسلام قبل از نبوت و همچنین نظیر آن نیز که از مسیح نقل شده است، این نظر را تأیید می‌کند. بنا بر این می‌توان گفت که نبوت یک نوع حالت اتصال به غیب است که در اثر ریاضت پیدا می‌شود[۷۷].
  • ولی از بیانات گذشته که به واسطه آن‌ها وجود وحی را استنتاج کرده و سپس با سخنان خود پیامبران تطبیق داده و به واسطه آن این نظریه را تأیید کردیم، بطلان این تصور روشن است[۷۸].
  • حالات نفسانی اهل ریاضت از خطا و اشتباه مصون نیست، در حالی‌ که نبوت خطابردار نیست. هر کسی که با اهل ریاضت کم و بیش تماس دارد، می‌داند و حتی خود مرتاضان نیز می‌دانند و معترف هستند که الهامات و خطورات قلبی آن‌ها در طریق ریاضت گاهی خبط کرده و اصابت نمی‌کند و همچنین نتایجی که از این راه به دست می‌آید پیوسته به صلاح بشر و به نفع جامعه انسانی تمام نمی‌شود علاوه بر این این الهامات غالباً به چیزهای تماشایی و بی حاصل، که زندگی انسان نیازی به آن‌ها ندارد، متعلق می‌شود. این‌ها خواص و آثاری است که نمی‌شود در آن‌ها تردید کرد (۱۲) و خواص و آثار نبوت صد در صد مخالف آن‌ها است، نبی در وحیی که تلقی می‌کند، هرگز تردید و خطا نمی‌کند. نبوت به یک سلسله مقاصدی بر می‌خورد که برای زندگی انسان در درجه اول اهمیت است، زیرا چنان که گفته شد، این دستگاه تکوین و آفرینش است که برای رسیدن به مقصد تغییرناپذیر خود راه نبوت را برای انسان باز می‌کند و دستگاه تکوین و واقعیت خارج هرگز خطا نمی‌کند و به وجود خارجی، خطا صدق نمی‌کند، بلکه خطا امری است نسبی و از مقایسه ذهن با خارج و فکر با عمل و مقصد پیدا می‌شود[۷۹].
  • هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که دستگاه آفرینش در هدایت انسان به شهوت غذا یا نکاح یا دیدن با چشم یا شنیدن با گوش و یا فکر کردن، راه خطا پیموده است، بلکه این تطبیق فکر به خارج است که گاهی خطا را به وجود می‌آورد. دستگاه آفرینش برای هدایت انسان به مقصد نهایی خود، این نوع را به طور فطری به سوی رفع اختلافات اجتماعی هدایت خواهد کرد. چنان‌که او را به سوی رفع احتیاجات بدنی، مانند احتیاج به غذا و تولید مثل و دفع آفات و صدمات هدایت می‌کند و هرگز در این هدایت خطا نمی‌کند[۸۰].
  • از این بیان روشن است که نبوت و راه وحی یک راه فکری نیست، زیرا عملاً امکان خطا در فکر انکارپذیر نیست و از طرف دیگر همه کمالات اکتسابی بشر، راه‌های فکری هستند و از این مقدمات به طور وضوح نتیجه می‌گیریم که نبوت موهبتی است خدادادی نه اکتسابی[۸۱].

راه رسیدن به مکاشفات روحی

  • همه همت افراد عادی و معمولی صرف حوائج مادی، از قبیل غذا و مسکن و لباس است و این‌گونه افکار برای آنان مجالی جهت تفکر و کنجکاوی در حقیقت نفس و زوایای ذات خود باقی نگذاشته است، با این همه این‌چنین هم نیست که حوادث مختلفی که گاه در طول زندگی بر آنان هجوم می‌آورد، هیچ‌گاه آن‌ها را از غیر خود منصرف و به خود متوجه نساخته و در وادار کردن به خلوت با نفس تأثیری نداشته باشد؛ زیرا حوادث تکان‌دهنده نظیر ترس و وحشت شدید و مسرّت فوق العاده و محبت مفرط و اضطرار شدید و امثال آن‌ها در این معنا تأثیر بسزایی دارند، برای مثال ترس شدید آدمی را در برابر حادثه به قلق و اضطراب در می‌آورد. و در نتیجه نفسی که تا ‌کنون از خود غفلت داشت و همیشه به غیر خود سرگرم بود، به خود بر می‌گردد به گونه‌ای که گویی این خودش است که خود را از ترس فنا و زوال نگه می‌دارد. همچنین مسرّت فوق‌العاده مایه شیفتگی نفس در برابر لذات است و این بی خودی نیز باعث توجه به نفس است. محبت مفرط نیز باعث می‌شود که انسان نسبت به محبوب و مطلوب خود واله شده، جز او همّ دیگری نداشته باشد و اضطرار شدید هم علاقه آدمی را از چیزهای دیگر و تنها متوجه خود می‌سازد و همچنین سایر عوامل و پیش‌آمدهایی که چه بسا یک یا چند مورد از آن‌ها باعث شود که فرد پاره‌ای از حقایق را که حواس ظاهره و فکر خالی هیچ‌گاه نمی‌تواند آن‌ها را درک کرده و در برابر آدمی مجسم و محسوس نماید، درک کند مثل کسی که در یک ظلمت خیره‌کننده قرار گرفته و وحشت همه جای دلش را پر کرده و قیافه‌های مخوف و آوازهای وحشت‌زایی احساس می‌کند که هر لحظه او را بر جانش تهدید می‌نماید؛ این قیافه‌ها همان صورت‌های مخوفی است که عوام آن را غول یا هاتف یا جن و امثال آن می‌نامند، و چه بسا محبت مفرط یا حسرت و تأسف شدید هم این اثر را داشته باشد؛ یعنی همه جای دل را پر کرده، بین آدمی و حواس ظاهریش حائل شود و تمامی مشاعرش را در محبوب یا آن مطلب تأسف‌آور متمرکز سازد و در نتیجه در حال خواب یا بین خواب و بیداری امور مختلفی از وقایع گذشته، یا حوادث آینده، یا خفایایی را که حواس دیگران آن را درک نمی‌کند، احساس کند، و چه بسا اگر اراده آدمی، با ایمانی کامل و یقینی محکم و اذعانی جازم توأم شود، کارهایی کند که اشخاص متعارف از انجام آن عاجز باشند و اسباب عادی نتواند انسان را به چنین نتایجی هدایت کنند. این حوادث و پیش‌آمدهای غیر عادی که ذکر شد حوادث جزئیه‌ای است که در مقایسه با حوادث پیش‌پاافتاده، نادر است. و حدوث این حوادث از جهت حدوث عوامل مختلفی است که سابقاً به آن اشاره شد. اما از آنجا که اصل وقوع آن، خیلی محل حاجت نیست، لذا لزومی ندارد که در اثبات آن خود را به زحمت بیندازیم؛ چه، همه ما، از خود یا از دیگران، چنین حالت‌هایی را سراغ داریم. علاوه بر این، اسباب حقیقی این امر نیز در اینجا نیازی به بحث ندارد. تنها چیزی که اشاره به آن در اینجا اهمیت دارد، این است که این‌گونه مسائل، اموری هستند که در وقوعشان حاجت دارند به این‌که نفس از هر چیزی که از خود خارج است، مخصوصاً از لذت‌های جسمانی، منصرف شده و لحظه‌ای به خود متوجه شود. لذا همان‌گونه که می‌دانیم در باب ریاضت نفس، با این‌که دارای انواع مختلف و بی شماری است، مع‌ذلک در همه آن‌ها اجمالاً مخالفت با نفس و پرهیز دادن آن از امور خارج از خود، اساس کار است. و این نیست مگر برای این‌که فرو رفتن نفس در خواسته‌ها و شهوات خویش، او را از پرداختن به اصلاح خود منصرف ساخته و به شهوات و امور خارج از خود راهنمایی می‌کند و در نتیجه نیروی شگرف نفس را که باید صرف یک کار (اصلاح خود) شود، در آن شهوات تقسیم و پراکنده نموده و آن را از اصلاح خویش باز داشته و سرگرم شهواتش می‌کند[۸۲].
  • شک نیست که این‌گونه آثار نفسانی، همان‌طوری‌که برای بعضی از افراد به طور موقت و کوتاه‌مدت میسر می‌شود، ممکن است برای افراد دیگری نیز به طور مستمر و بلند مدت میسر شود؛ چه بسیارند اشخاصی از اهل زهد که کارشان به جایی رسیده است که نسبت به لذائذ مادی و مشتهیات فانیه دنیای فانی زهد ورزیده و جز ریاضت دادن به نفس و اشتغال به سیر وسلوک، طریق باطن دیگری ندارند، و نیز شک نیست که این اشتغال به نفس کار جدید و از اختراعات عصر ما نیست، زیرا ادله نقلی و هم‌چنین اعتبارات عقلی دلالت بر این دارند که این عمل از سنن بشریت است و از دیر باز در میان افراد بشر رایج بوده است و هرچه ما به عقب برگردیم و تاریخ بشریت را ورق بزنیم، مسئله ریاضت به چشم می‌خورد و حتی در قدیم‌ترین اعصار نیز در بین افراد بشر رایج بوده است[۸۳][۸۴].

کشفیات در حالات خاص مثل بیماری

  • مسئله خواب نیز خیلی عجیب است؛ وقتی آدم خواب می‌بیند غیر از این است که در عالم خواب تصور کند. شخص در عالم خواب چیزی را می‌بیند، با ‌این‌که چشم کار نمی‌کند، و وقتی بیدار می‌شود یادش می‌آید که در عالم خواب چه چیزی دیده است، همانند دیدنی که در عالم بیداری رخ می‌دهد (از جنبه روانی نه از جنبه فیزیکی). از جنبه روانی فرد در بیداری دارد می‌بینید، ولی این دیدن یک مقدمات طبیعی دارد و تا زمانی که این مقدمات فراهم نشود دیدن برای فرد محقق نمی‌شود. در عالم خواب آن حالت روانی عیناً همان حالت روانی عالم بیداری است، ولی بدون این‌که مقدمات طبیعی پیدا شده باشد. از این مطلب نتیجه می‌گیرند که خودِ دیدن هم لازم نیست از اینجا بیاید در چشم من تا حالت روانی دیدن پیدا شود، ممکن است از درون من بیاید تا آن مرکز دیدن و در آنجا حالت دیدن پیدا شود. کی گفته که دیدن باید تصاعد از طبیعت باشد، ممکن است تنازل از غیب باشد. لزومی ندارد چنین چیزی باشد، که روی این هم خیلی بحث‌ها می‌شود. پس واقعاً دیدن است. البته در حالت بیماری هم این قبیل چیزها پیدا می‌شود، برای مثال گفته شده است که بوعلی مثل بوعلی ذکر می‌کنند بسیاری از بیمارهایی را که برایشان تجسمات پیدا می‌شود و مسلم همان خیالات که قبلاً حالت خیال و تصور داشت بعد صورت تجسم پیدا می‌کند بدون این‌که در طبیعت چیزی وجود داشته باشد[۸۵].
  • برای خود من در یک بیماری این قضیه به صورت بسیار روشن پیدا شد. تقریباً یک سال و نیم بود که رفته بودیم قم. گویا بیماری حصبه بود (خیلی عجیب بود)، یادم هست که تبم شدید شد و متعاقب آن یک مرتبه این خیال برایم پیدا شد که من می‌خواهم بمیرم و یقین پیدا کردم که دارم می‌میرم. حال چطور شد، این یقین برای من پیدا شد خودم نمی‌دانم. روی تخت خوابیده بودم، تابستان بود و حصیر پهن بود. آمدم روی حصیرها پایم را رو به قبله گذاشتم و حالت احتضار را واقعاً احساس کردم و تا یک سال بعد هر از گاهی فکر می‌کردم به آن حالتی که آدم یقین می‌کند که در این لحظه دیگر دارد از پدرش، از مادرش، از خویشانش و از آرزوهای آینده‌اش جدا می‌شود، آن‌وقت چه به آدم دست می‌دهد خدا می‌داند، یک حالت عجیبی بود. بعد تنم یخ کرد. نمی‌دانم همان خوابیدن روی حصیرها سبب شد یا چیز دیگر که کم‌کم حالت تب از من رفت و دیدم که نه، من نمردم. هرچه انتظار کشیدم دیدم نمردم، بلند شدم و دو مرتبه نشستم آن‌گاه یک چیزهایی می‌دیدم؛ اول چیزی که من آنجا دیدم این بود که یکدفعه دیدم متکایی که پهلویم هست، مثل گوسفندی که آن را باد می‌کنند، تدریجاً دارد ورم می‌کند، به چشم خودم داشتم می‌دیدم و با این دیدن یک ذره تفاوت نداشت (آخر دیدن خواب کمی ابهام دارد) رفقایی که آنجا بودند، خیال می‌کردند ـ خیال آن‌ها هم البته درست بود ـ که من دارم هذیان می‌گویم و من خیال می‌کردم که آن‌ها هم مثل من می‌بینند، یک‌دفعه دیدم که پیشانی رفیقم که پهلویم بود، شروع کرد به ورم کردن، تدریجاً ورم می‌کرد، گفتم: تو چرا این جور می‌شوی؟ باز آن یکی و آن یکی. گفتم بروید ببینید در مدرسه هم چیزی ورم می‌کند یا فقط اختصاص به این اتاق دارد؟ بعد من به این چشم خودم دیدم که دکتر مدرسی آمد و برای من نسخه داد و به گوش خودم صدای پای دکتر مدرسی را قبل از آمدن شنیدم چرا که من با صدای پایش آشنا بودم. من گفتم بفرستید دنبال دکتر مدرسی، دکتر مدرسی است، صدای پایش را شنیدم، آمد اتاق من صحبت کرد و به من نسخه داد، بعد هم که حالم خوب شده بود تا مدت‌ها من خیال می‌کردم که دکتر مدرسی آمده است. بعد از مدت‌ها فهمیدم که تمام این‌ها تجسماتی بوده که من با چشم خودم داشتم می‌دیدم و اصلاً واقعیت نداشته و من واقعاً حیرت کردم. انسان یک وقت چیزی را نمی‌بیند، اما تصورش را می‌کند، چون تصویر آن در حافظه‌اش موجود است و فرد از حافظه‌اش استمداد کرده و تصور می‌کند. مثلاً فردی که الآن اینجا نیست ما در ذهن خودمان یک تصور مبهمی از او داریم، اما هرگز قادر نیستم در حال بیداری یکی از دوستانمان را که در این جلسه نیست، جلوی چشم خودمان ببینیم و هر کاری بکنیم تا او را جلو چشم خودمان مجسم کنیم، نمی‌توانیم. ولی من در آن حال در جلوی چشم خودم مجلسم را می‌دیدم، این مسأله از جنبه روانی برای من مبدأ یک فکر شد، که همین حرفی که فیلسوف‌ها می‌گویند که برای دیدن ـ یعنی آن حالت روانی دیدن، نه حالت فیزیکی دیدن همان حالتی که انسان واقعاً شیئی را با قوه باصره خودش در جلوی چشم خودش مجسم ببیند ـ هیچ لزومی ندارد که این شرایط طبیعی همیشه باشد بلکه در بعضی حالات لازم استدرست است کسانی که می‌گویند در عالم خواب دیدن واقعاً خود دیدن واقع می‌شود نه این‌که آدم نمی‌بیند و خیال می‌کند می‌بیند: نه، در عالم رؤیا آدم خیال می‌کند که یک وجود مادی در جلویش هست این را اشتباه می‌کند[۸۶].
  • اما در این‌که می‌بیند یعنی آن حالت ابصار برایش رخ می‌دهد هیچ اشتباه نمی‌کند، واقعاً حالت ابصار رخ می‌دهد در آن هیچ اشتباه نمی‌کند و اصلاً دیدن در حال عادی شرایطش آن است در غیر حالت عادی شرایطش این است.

حکما می‌گویند بنا بر این "دیدن" از راه‌های مختلف صورت می‌گیرد و حتی مرض و بیماری هم ممکن است سبب "دیدن" شود، منتها یک آدم بیمار و مریض چه چیز را می‌تواند جلوی خودش تجسم دهد؟ همان سوابق ذهنی خودش را آنجا که دیگر روح من جز با همان ذخیره‌های موجود خودش دکتر مدرسی و نسخه دکتر مدرسی و صدای پای دکتر مدرسی ـ با چیز دیگری تماس نداشت، همان خیالات یعنی آنچه در حافظه من بود به صورت یک امر مبصر در مقابل چشم من مجسم می‌شد[۸۷].

  • پس اصل مطلب چیزی نیست که قابل انکار باشد. بنا بر این چه مانعی دارد که پیامبر واقعیت حقیقی را در جهان دیگر ببیند (یعنی تماس بگیرد، تعبیر دیگر نداریم) و آنچه که در آنجا دیده است در چشمش واقعاً مجسم شود[۸۸].

ارتباط با روح مرده در مکاشفه

  • آیت الله موسوی همدانی مترجم المیزان می‌گوید:"خاطره بسیار دلنشینی از علامه طباطبایی به یاد دارم که به محصلین علوم دینی می‌فهماند که خدای (عزوجل) متکفل رزق ایشان است و نباید تلاش‌های علمی خود را با مقاصد پست مادی آلوده سازند[۸۹].
  • زمانی بعضی از آشنایان از من خواهش کردند که در تهران درس عقائد بگویم و خلاصه‌ای از آن را به صورت کتابی دربیاورم. روزی مرحوم آیت الله حائری، آقازاده‌ مرحوم آیت الله حائری یزدی ـ مؤسس حوزه علمیه قم ـ در محل ییلاقی مهمان من بودند، به ایشان عرض کردم که من برای بحث معاد این کتاب احتیاج به خاطره روشنی دارم. ایشان فرمودند: اتفاقاً علامه طباطبائی خاطره دلنشینی دارند و آن خاطره را برایم نقل کردند. من بهتر دیدم که به قم بروم و از خود علامه بشنوم. بعد از ییلاق برای مقابله ترجمه به محضر مرحوم علامه طباطبائی می‌رسیدم، روزی به ایشان عرض کردم که آقای حائری جریانی را از شما نقل کردند و من خواستم از شما بشنوم و در کتابم نقل کنم. فرمودند: کدام جریان؟ عرض کردم: «جریان شاه حسین ولی» فرمود: بله من در نجف که بودم، هزینه زندگی‌ام از تبریز می‌رسید، دو سه ماه تأخیر افتاد و هرچه پس‌انداز داشتم خرج کردم و کارم به استیصال کشید، روزی در منزل نشسته بودم و کتابم روی میز بود مطلب هم خیلی باریک و لمّی و حساس بود و من در درک این مطلب دقیق شده بودم، ناگهان فکر رزق و روزی و مخارج زندگی افکار مرا گسیخت و با خود گفتم تا کی می‌توانی بدون پول زندگی کنی؟ عبارت مرحوم علامه این بود که فرمود: به محض این‌که مطلب علمی کنار رفته و این فکر به نظرم رسید، شنیدم که کسی محکم در خانه را می‌کوبد، برخاستم رفتم در را باز کردم و با مردی رو به رو شدم، دارای محاسن حنایی و قد بلند و دستاری بر سر بسته بود که نه شبیه عمامه بود و نه شبیه مولوی. دستار خاصی بود با فرم مخصوصی دور سرش پیچیده بود، لباسش فرم لباس امروزی نبود؛ نه لباس آخوندی بود، نه لباس درویشی، به محض این‌که در باز شد ایشان به من سلام کرد و گفت: «سلام علیکم» گفتم: «علیکم السلام» گفت: «من شاه حسین ولی هستم، خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: در این هجده سال کِی تو را گرسنه گذاشتم که درس و مطالعه را رها کردی و به فکر روزی افتادی، خدا حافظ شما!» در را بستم و آمدم پشت میز، آن‌وقت تازه سرم را از روی دستم برداشتم، در نتیجه سه سؤال برای من پیش آمد: یکی این‌که آیا من با پاهایم رفتم دم در و برگشتم؟ اگر این جور بود پس چرا الآن سرم را از روی دستم برداشتم؟ و یا خواب بودم؟ ولی اطمینان داشتم که خواب نبودم و بیدار بودم، معلوم شد که یک حالت کشفی برای من رخ داده بود[۹۰].
  • سؤال دوم این‌که آیا این آقا گفته بود «شیخ حسین ولی» یا شاه حسین ولی، شیخ به نظرم نمی‌آید، به گوشم نیامده بود. شاه هم به قیافه‌اش نمی‌خورد. این قضیه برای من بدون جواب ماند تا این‌که سالی به تبریز رفتم و بر حسب عادت نجفم که قبل از اذان صبح به حرم مشرف می‌شدم، به تهجد و نماز صبح و تلاوت قرآن و سپس قدم زدن در بیرون شهر نجف، در تبریز هم همین عادت را عملی کردم و می‌رفتم بیرون شهر تبریز سر قبرستان‌ها، روزی قبری را دیدم که از نظر مشخصات ظاهری پیدا بود قبر مرد متشخصی است، سنگ قبرش را که خواندم دیدم نوشته است: «قبر مرحوم مغفور فلان و فلان الشاه حسین الولی» و تاریخ وفاتش سیصد سال قبل از آن روزی بود که به در خانه ما آمد. فهمیدم که اسمش همان شاه حسین ولی است[۹۱].
  • سؤال سومی که برایم پیش آمد این بود که ایشان از خدای تبارک و تعالی پیغام آورده بود که در این هجده سال کِی تو را گرسنه گذاشتم، مبدأ آن هجده سال کی است؟ از زمانی که شروع به تحصیل علوم دینی کردم، که ۲۵ سال است و از زمانی که من به نجف آمدم، ده سال است. پس مبدأ این هجده کجاست؟ بعد دقیقاً حساب کردم و دیدم که آخرین روزهای هجدهمین سالی است که من معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین درآمدم. این جریان را من از ایشان شنیدم و در صفحات آخر کتابم در بحث برزخ و این‌که انسان‌ها بعد از مردنشان نابود نمی‌شوند، بلکه مرکب آن‌ها نابود می‌شود و خود انسان‌ها الی‌الابد زنده هستند و مرگ و میر ندارند آوردم. از ایشان خاطره دیگری هم دارم که به ما می‌فهماند که این‌قدر در باره کارهای کوچک خودمان عُجب نورزیم و خود را برتر از دیگران نپنداریم.چند روز بعد از آن‌که نامه‌ای از تبریز به ایشان رسیده بود، مضمون نامه را برایم نقل کردند و سپس گریه گلویش را گرفت و با دست‌های لرزانشان عینک را از چشم برداشتند و با همان دست لرزان اشک چشم را خشک کردند. مضمون نامه را این‌طور نقل فرمودند:چند روز قبل، اخوی از تبریز برایم نامه‌ای فرستاده‌اند و نوشته‌اند که در این ایام شخصی به دیدن من آمد و گفت: افلاطون گفته است شما به من اسفار درس بدهید، پرسیدم کدام افلاطون؟ گفت افلاطون یونانی. گفتم: او که قرن‌ها است از دنیا رفته، تو او را چگونه دیدی؟ گفت از شدت علاقه‌ای که به درس فلسفه دارم، روح افلاطون را احضار کردم و از او خواهش کردم، همه‌روزه به من فلسفه درس دهد، لکن او را خشمگین دیدم و در پاسخم گفت: تو می‌خواهی همه روزه روح مرا شکنجه دهی که برایت فلسفه درس دهم؟ مگر استاد فلسفه قحط شده، برو نزد آقای "الهی" و بگو افلاطون گفته به من فلسفه درس بدهی من ناگزیر قبول کردم و پس از چند روز گفتم: تو که احضار ارواح می‌دانی روح مرحوم والد مرا احضار کن و او پس از چند دقیقه احضار کرد و به من گفت: آقا تشریف دارند. گفتم: از ایشان بپرس آیا از فرزندانش راضی هستند یا خیر؟ جواب گرفت: خیر، مخصوصاً از آنکه در قم است پرسیدم: چرا؟ جواب گرفت: زیرا او خیلی سرمایه دارد و چیزی به من نداده است. بعد از نقل این داستان و گریستن و خشک کردن اشک چشم به من فرمود: خدا می‌داند که هیچ احتمال نمی‌دادم کارهایم مورد قبول پروردگارم واقع شده باشد و از این جریان فهمیدم که بحمدالله مقبول افتاده است، لذا آقای موسوی، من ثواب این تفسیر را به مرحوم پدرم اهدا کردم. من در پاسخ عرض کردم: من نیز ثواب ترجمه آن را به والدینم اهدا نمودم چیزی نگذشت که مرحوم والده‌ام را در خواب دیدم که به کتابخانه‌اش رفت و یک بغل کتاب که تقریباً برابر با بیست جلد المیزان می‌شد، بیرون آورد و به من هدیه داد و فرمود: محمد، این کتاب جلدش نوعی جواهر و کاغذش نوعی دیگر و خطوطش نوعی دیگر از جواهر است قدر آن را بدان[۹۲][۹۳].
  • بعد علامه طباطبایی می‌نویسد که این مطلب هم جای انکار نیست که همان‌گونه که این حالات به طور موقت برای افراد بشر پیدا می‌شود، می‌تواند برای افرادی که در وادی زهد و ریاضت و به اصطلاح امروز درون‌گرایی و انصراف از بیرون رفته‌اند و حتی از هدر رفتن نیروهای وجودشان در لذت‌ها و توجهات بیرونی جلوگیری کرده‌اند، نیز میسر شود با این تفاوت که در این افراد این حال به صورت ارادی و مستمر و دائم است اما در بقیه افراد غیر ارادی و موقت است. بنا بر این این‌که چنین حالاتی برای برخی افراد به طور دائم پیدا شود قطع‌نظر از این‌که ریشه و حقیقتش چیست، انکار ناپذیر نیست. باز ایشان می‌گویند که این‌که بگوییم افرادی که در دنیای ریاضت و زهد وارد می‌شوند، اساساً هیچ‌گونه حالات معنوی برایشان پیدا نمی‌شود درست نیست و مسلماً پیدا می‌شود خواه منشأ این حالات درون باشد یا بیرون، جن و شیطان باشد یا الهامات ربانی، ملائکه باشد یا هر چیز دیگر. در هر حال بشر در دنیای درون خود، در اثر زهد و ریاضت و اموری از این دست به این‌گونه حالات دست می‌یابد[۹۴].
  • شخص علامه طباطبایی که مدت‌ها در این امور بوده و در این موضوع کار می‌کرده خیلی جریان‌های عجیبی دارد و به ندرت این ماجراها را نقل می‌کند و گاهی جریان‌های عجیبی نقل می‌کند که برای خود ایشان هم عجیب است؛ از جمله می‌فرمودند: یک روز بعد از نماز دیدم درب منزل را می‌زنند. وقتی رفتم درب را باز کردم، آدمی را مثل یک شبح دیدم که گویا میان من و دیواری که آن طرف بود حائل نمی‌شد، او با من مصافحه کرد، گفتم تو کی هستی؟ گفت: "من پسر حسین بن روح هستم. بعد از آن من در حالت عادی هرچه کتاب‌های رجال را گشتم دیدم حتی یک نفر هم ننوشته که حسین بن روح پسر داشته است. و این برای من به صورت یک معما باقی ماند تا این‌که کتاب خاندان نوبختی عباس اقبال که کتاب جامعی مربوط به خاندان نوبخت است، منتشر شد. حسین بن روح نیز که از نواب اربعه است از خاندان نوبخت است، من این کتاب را مطالعه کردم و دیدم نوشته است که حسین بن روح پسر جوانی داشت که در زمان حیات خودش جوان‌مرگ شد.» این حالات برای افرادی که من یقین دارم که در این موارد دروغ نمی‌گویند، زیاد رخ داده و می‌دهد و برای من کوچک‌ترین تردیدی نیست که چنین حالاتی برای افراد بشر رخ می‌دهد، حالاتی که واقعاً خارق العاده است. یکی از رفقای ما، که هنوز در قید حیات است و من بسیار به او ارادت دارم و از آنجا که می‌دانم راضی نیست نامش را ذکر نمی‌کنم، خیلی از این جریان‌ها دارد. زمانی ماجرایی را نقل می‌کرد، او گفت که من در کاظمین بودم و بچه‌ای داشتم بچه‌اش را نشان می‌داد که حالا تقریباً هفده ساله است، این بچه دو سه ساله بود و به هر صورت بچه‌ای بود که غذاخور بود. یک روز این بچه تب داشت، وقتی که من بچه را می‌بردم پیش طبیب، او خیلی بهانه می‌گرفت و خربزه می‌خواست و ممنوع بود که خربزه بخورد. از بس که بهانه گرفت مرا ذله کرد، محکم زدم پشت دستش. بعد که زدم دیدم یک حالت تیرگی سخت و عجیبی در من پیدا شد، که خودم هم فهمیدم که به علت زدن پشت دست این بچه بوده است. بعد خودم را ملامت کردم که آخر این‌که بچه است و نمی‌فهمد که حالا مریض است و برایش خربزه خوب نیست، این‌که دیگر مجازات نمی‌خواست. حالتم همین‌طور خیلی سیاه و کدر شد و اتفاقاً از روی جسر می‌گذشتیم. تازه تلویزیون آورده بودند، من از دور نگاه کردم دیدم مردم دور تلویزیون جمع شده‌اند و این فکر برایم پیدا شد که بشر و قدرت بشر را ببین که به کجا رسیده است که یک نفر در نقطه‌ای دارد حرف می‌زند و در جای دیگر مردم او را می‌بینند. قضیه گذشت. ما با همین حالت سیاه و کدر خودمان رفتیم پیش طبیب و نسخه گرفتیم. بعد از آن تا زمانی که به کربلا رفتم، این حالت با من بود. روزی من رفتم حرم تا متوسل شوم. این‌قدر تیره و تاریک بودم که اصلاً حالت حرم رفتن هم نداشتم، در صحن نشستم، پیش از ظهر بود، نیم ساعتی نشستم و یک وقت دیدم مثل این‌که هوا ابری باشد، بعد ابرها عقب برود، حالم باز شد. وقتی باز شد رفتم به حرم مشرف شدم و بعد به خانه رفتم، هنگام عصر یک نفر، که در بغداد کاسب بود و من او را می‌شناختم و به او معتقد بودم، با ماشین خودش آمد به کربلا و به من گفت: "تو امروز پیش از ظهر چرا این‌قدر حالت بد بود و چرا این‌قدر مکدر بودی؟ من در آنجا چون دیدم تو خیلی مکدر هستی رفتم حرم کاظمین و متوسل شدم که خداوند این حالت کدورت را از تو برطرف کند." بعد من آنجا گفتم سبحان الله، من در روی جسر بغداد تعجبم از این بود که بشر به کجا رسیده است که یک بشری در یک جایی ایستاده و حرف می‌زند و عکس و صدایش در نقطه دیگری منعکس می‌شود، این‌که از آن مهم‌تر است که من در صحن کربلا نشسته‌ام در حالی که مکدر هستم، یک آدم عادی بدون اسباب و ابزار و وسایل در بغداد مرا می‌بیند و حالت من را این‌‌گونه شهود می‌کند، بعد می‌رود و موجبات رفعش را فراهم می‌کند. این‌جور چیزها برای افراد بشر پیدا می‌شود و حالتی این‌چنین وجود دارد و از نظر شخص من تردیدی در آن نیست و اگر کسی بخواهد در این قضیه ایمان پیدا کند یا باید خودش مدتی در این دنیا وارد بشود، بعد ببیند که چنین آثاری شهود می‌کند یا نه، یا لااقل با افرادی که در این دنیا وارد هستند، معاشرت کند و آن افراد را آن‌چنان صادق القول بداند که وقتی آن‌ها قضیه‌ای را نقل می‌کنند در صحت گفتار آن‌ها تردید نکند. علامه طباطبایی خودشان از کسانی هستند که در این مسأله تردید ندارند که اگر کسی مدتی در دنیای به اصطلاح درون‌گرایی برود، چنین حالاتی [برای او] رخ می‌دهد. در هر حال در این‌که چنین حالاتی برای بشر پیدا می‌شود تردیدی نیست[۹۵][۹۶].

ارتباط با روح دیگران

  • ویلیام جمیز سخنی دارد از نظر روان‌شناسی که همین مطلب را ذکر می‌کند. او معتقد است که «من»‌‌ها ـ یعنی روح‌ها ـ که از هم جدا هستند، ایشان غیر از آن آقای دیگر هستند یک راهی از باطن میان آن‌ها وجود دارد که این راه گاهی بسته است و گاهی باز می‌شود. ممکن است یک وقت روحی از همان عالم ارواح و از آن درون، روزنه‌ای به روح دیگر پیدا کند و حتی محتویات آن روح را بخواند و بداند و متوجه بشود. این حرف در سیر حکمت در اروپا هم نقل شده و عرفای خودمان نیز زیاد روی آن تکیه دارند. حتی یکی از علمای بزرگ معاصر، که مدتی هم به اصطلاح، اهل سیر و سلوک بود و برای خودش این قبیل قضایا پیش آمده است، نقل می‌کرد که زمانی برای من این حالت پیش آمد که خودم را با یک شخصی که در ششصد هفتصد سال پیش زندگی می‌کرد یکی می‌دیدم، اصلاً خودم را او می‌دیدم و تمام کارهای او را کار خودم می‌دیدم. همچنین وی می‌گفت: زمانی برای من در سحر این حالت پیدا شد که من خودم را یک نفر دیگری، که او هم از دوستانم بود، می‌دیدم، من او را خودم می‌دیدم و خودم را او، دیدم در حالی که از رختخواب بلند شد، رفت وضو گرفت و نماز خواند، تمام کارهایی که او می‌کرد می‌دیدم که خودم دارم می‌کنم، خودم را او می‌دیدم، تنها در وقتی که او برای قضای حاجت رفت و کشف عورت کرد مثل این‌که بر من پوشیده شد. فردا من از او پرسیدم، تمام جزئیاتی که من در آن وقت خودم را او می‌دیدم، همان کارهایی بود که آن شب او انجام داده بود[۹۷][۹۸].

کشف حوادث در حین انجام

  • مردی که در حرف‌های خودش اغلب مادی حرف می‌زند می‌گفت که من در پاریس تحصیل می‌کردم و با یک زن خارجی هم در آن زمان ازدواج کرده بودم. روزی با زنم قرار گذاشته بودیم که ساعت چهار و نیم بعد از ظهر سینما برویم و محل قرارمان هم ایستگاه مترو بود، جایی که باید از پله‌ها پایین می‌رفتیم، من چند دقیقه قبل از او رسیدم، از پله‌ها که پایین رفتم یک‌مرتبه مثل این‌که مغزم در یک لحظه‌ای روشن شد، تهران را دیدم، خانه برادرم را دیدم و دیدم جنازه پدرم را از خانه برادرم دارند بیرون می‌آورند و مردم را دیدم که داشتند تشییع جنازه می‌کردند. یک حالت ضعفی در من پیدا شد. رنگ در صورتم نماند و بی‌حال شدم. بعد زنم آمد گفت: چطوری؟ چرا رنگت پریده؟ گفتم: چیزی نیست، جواب او را دادم. بعد دیگر نامه پدرم نیامد. من خیلی به پدرم علاقه داشتم، او هم به من خیلی علاقه‌مند بود، بعد از آن دیدم که برادرم نامه می‌نویسد. نمی‌خواستند که من ناراحت بشوم، تا این‌که من اصرار کردم که بنویسید کیفیت چه بوده است؟ معلوم شد که اتفاقاً همین‌گونه هم بوده، پدرم در همان لحظه و همان ساعت، که من یادداشت کرده بودم، در خانه برادرم مرده بوده و آن حالت من در همان لحظه‌ای بوده که جنازه‌اش را بیرون می‌آورده‌اند[۹۹][۱۰۰].

رؤیت عذاب روح تازه ‌درگذشته

  • مرحوم آیت الله آقای سید جمال الدین گلپایگانی از این قبیل مطالب اخبار بسیاری داشت. ایشان از علما و مراجع تقلید عالی‌قدر نجف اشرف بودند و از شاگردان برجسته مرحوم آیت الله نائینی، و در علم و عمل زبانزد خاص و عام بود و از جهت عظمت قدر و کرامت مقام و پاکی نفس، مورد تصدیق بود و برای احدی جای تردید نبود. علاوه بر این در مراقبت نفس و اجتناب از هواهای نفسانیه نیز مقام اول را حائز بود[۱۰۱].
  • از صدای مناجات و گریه ایشان همسایگان حکایاتی دارند. دائماً صحیفه سجادیه در مقابل ایشان در اتاق خلوت بود و همین‌که از مطالعه فارغ می‌شد، به خواندن آن مشغول می‌گشت. آهش سوزان، اشکش روان، سخنش مؤثر بود و دلی سوخته داشت. متجاوز از نود سال عمر کرد، فعلاً نوزده سال است که رحلت فرموده است. در زمان جوانی در اصفهان تحصیل می‌کرده و با مرحوم آیت‌ الله آقای حاج آقا حسین بروجردی هم‌درس و هم‌مباحثه بوده است، آیت الله بروجردی، چه در اوقاتی که در بروجرد بودند و چه اوقاتی که در قم بودند، نامه‌هایی به ایشان می‌نوشتند و در باره بعضی از مسائل غامضه و حوادث واقعه استمداد می‌نمودند.حقیر در مدت هفت سال که در نجف اشرف برای تحصیل مقیم و مشرف بودم، هفته‌ای یکی دو بار به منزلشان می‌رفتم و یک ساعت می‌نشستم. با آن‌که بسیار اهل تقیه و کتمان بود، در عین حال از واردات قلبیه خود در دوران عمر، چه در اصفهان و چه در نجف اشرف، مطالبی را برای من نقل می‌فرمود، مطالبی که از خواص خود به شدت مخفی می‌داشت. منزلش در محله «حویش» بود و در اتاق کوچکی در بالا‌خانه به سر می‌برد و اوقاتش در آنجا می‌گذشت. هر وقت به خدمتش مشرف می‌شدم و ایشان از واردات و مکاشفات یا از حالات و مقامات بیانی داشتند، به مجرد آن‌که صدای پایی را از پله‌ها احساس می‌کردند، اگرچه شخصی که وارد می‌شد از اخص خواص او بود، جمله را قطع می‌کرد و به بحث علمی و فقهی مشغول می‌شد، تا شخص وارد چنین پندارد که در این مدت ما مشغول مذاکره و بحث علمی بوده‌ایم. ایشان می‌فرمودند: «من در دوران جوانی که در اصفهان بودم، نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان، درس اخلاق و سیر و سلوک می‌آموختم و آن‌ها مربی من بودند. ایشان به من دستور داده بودند که شب‌های پنجشنبه و شب‌های جمعه بیرون اصفهان بروم و در قبرستان تخت فولاد قدری در عالم مرگ و ارواح تفکر کنم و مقداری هم عبادت کنم و صبح برگردم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می‌رفتم و یکی دو ساعت در بین قبر‌ها و در مقبره‌ها حرکت می‌کردم و تفکر می‌نمودم. سپس چند ساعت استراحت نموده، سپس برای نماز شب و مناجات بر می‌خاستم و نماز صبح را می‌خواندم و پس از آن به اصفهان می‌آمدم. شبی از شب‌های زمستان، هوا بسیار سرد بود، برف هم می‌آمد. من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم، از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم و خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمه‌ای از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه‌شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادات گردم.در این حال درِ مقبره را زدند، تا جنازه‌ای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند، و شخص قاری قرآن، که متصدی مقبره بود، مشغول تلاوت شود و آن‌ها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند.آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن مشغول تلاوت شد.

من همین که دستمال را باز کرده و می‌خواستم مشغول خوردن غذا شوم، دیدم که ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند.»عین عبارت خود آن مرحوم است: «چنان گرزهای آتشین بر سر او می‌زدند که آتش به آسمان زبانه می‌کشید و فریادهایی از این مرده برمی‌خاست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می‌کرد. نمی‌دانم اهل چه معصیتی بود و آیا از حاکمان جائر و ظالم بود که این‌طور مستحق عذاب بود؟ ابداً قاری قرآن اطلاعی نداشت و آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید. اشاره می‌کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می‌خواهم بروم، او نمی‌فهمید، هرچه می‌خواستم بگویم زبانم قفل شده و حرکت نمی‌کرد!بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن، من می‌خواهم بروم. گفت: آقا! هوا سرد است، برف روی زمین را پوشانیده، در راه گرگ است، تو را می‌درد!هرچه می‌خواستم بفهمانم به او که من طاقت ماندن ندارم، او ادراک نمی‌کرد.به ناچار خود را به در اتاق کشاندم، در را باز کرد و من خارج شدم و تا اصفهان، با آن‌که مسافت زیادی نیست، بسیار به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم. آمدم در حجره، یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی وجهانگیر خان می‌آمدند حجره و استمالت می‌کردند و به من دوا می‌دادند. و جهانگیر خان برای من کباب باد می‌زد و به زور به حلق من فرو می‌برد تا کم‌کم قدری قوت گرفتم.» مرحوم آقا سید جمال می‌فرمود: «من وقتی از اصفهان به نجف اشرف مشرف شدم تا مدتی مردم را به صورت‌های برزخیه خودشان می‌دیدم، به صورت‌های وحوش و حیوانات و شیاطین، تا آن‌که از کثرت مشاهده ملول شدم» [۱۰۲][۱۰۳].

آیا رؤیا حقیقت دارد؟

  • دانشمندان طبیعی اروپا برای رؤیا حقیقتی قائل نیستند و بحث از ارتباط آن با حوادث خارجی را واجد وزن علمی نمی‌دانند، جز بعضی از روان‌شناسان که در باره آن تحقیقاتی کرده‌اند و علیه دسته اول به خواب‌هایی که پرده از امور پنهانی بر می‌دارد، یا از حوادث آینده خبر می‌دهد، به طوری که نمی‌توان آن‌ها را حمل بر تصادف و اتفاق کرد، استدلال نموده‌اند[۱۰۴].

قرآن در این‌باره چه می‌گوید؟

  • در قرآن کریم خواب‌هایی از پیغمبران و غیر ایشان نقل و تصدیق شده است که از آن جمله می‌توان خواب حضرت ابراهیم در باره ذبح اسماعیل، خواب حضرت یوسف، خواب رفقای زندانی آن حضرت، خواب ملک مصر و خواب رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در باره فتح مکه را نام برد و در روایاتی هم که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیه السلام) نقل شده است، شواهدی از این دست وجود دارد. همه ما یا خودمان خواب‌هایی دیده‌ایم که دلالت بر امور مخفی یا حل مشکلات علمی یا وقوع حوادثی در آینده داشته و یا از دیگران این‌گونه خواب‌ها را شنیده‌ایم. به خصوص خواب‌های صریحی که احتیاج به تعبیر ندارد و نمی‌توان اتفاقی و به طور کلی بی ارتباط با جریانی که قابل انطباق با آن‌ها است، دانست. البته نمی‌توان انکار کرد که بعضی از عوامل درونی، از قبیل امراض و انحرافات مزاجی و خستگی و پری شکم و همچنین پاره‌ای از عوامل بیرونی از قبیل گرما و سرما و دیگر چیزها در قوه خیال تأثیر دارد و قوه متخیله نیز در خواب مؤثر است. مثلاً کسی که تحث تأثیر حرارت یا برودت شدید واقع شده در خواب، آتش‌های شعله‌ور یا برف و یخ می‌بیند و کسی که امتلاء معده و انحراف مزاج دارد، خواب‌های مشوش و بی سر و ته می‌بیند. همچنین اخلاقیات و صفات نفسانی نیز در رؤیا بی تأثیر نیست و به همین جهت اکثر خواب‌ها در اثر تخیلاتی است که اسباب داخلی و خارجی موجب آن‌ها شده و در واقع نشان‌دهنده کیفیت تأثیر آن اسباب است[۱۰۵].
  • دانشمندان طبیعی فقط همین اسباب را بررسی کرده‌اند و نتیجه گرفته‌اند که خواب حقیقتی ندارد، ولی همان‌طور که تأثیر این اسباب را نمی‌توان انکار کرد، حقیقت داشتن پاره‌ای از رؤیاها و ارتباط آن‌ها با امور خارجی را نیز نمی‌توان انکار نمود[۱۰۶].

آیا نفس با رؤیا اتصال دارد؟

  • کسی که خواب می‌بیند که در فلان روز، فلان جریان واقع خواهد شد و در موقع معین هم واقع می‌شود، نمی‌توان گفت که نفس او با حادثه‌ای که هنوز وجود نیافته ارتباط پیدا کرده است، زیرا ارتباط وجودی بین موجود و معدوم محال است و همچنین کسی که خواب می‌بیند که در فلان مکان، ظرفی چنین و چنان دفن است و یا فلان مقدار سکه طلا و نقره در آن موجود است و بعد از بیدار شدن به سراغ آنجا می‌رود و زمین را حفر می‌کند و ظرف را با همان خصوصیات می‌یابد، نمی‌توان گفت که نفس وی با آن ظرف اتصال داشته است. زیرا اتصال نفس با امور مادی از راه حواس صورت می‌گیرد و ظرفی که با فاصله‌ای زیر خاک قرار گرفته است، قابل درک حسی نیست. به همین جهت گفته‌اند که ارتباط نفس با این‌گونه حوادث و اشیاء از راه اتصال به علل و اسباب آن‌ها است[۱۰۷].
  • توضیح آن‌که جهان هستی مشتمل بر سه عالم است[۱۰۸]:
  1. عالم طبیعت که با آن آشنایی کامل داریم[۱۰۹].
  2. عالم مثال که از نظر مرتبه وجود، فوق عالم طبیعی است و موجودات آن صورت‌های بی ماده‌ای هستند و نسبت به موجودات مادی جنبه علّیّت دارند[۱۱۰].
  3. عالم عقل که فوق عالم مثال است و در آن حقایق موجودات، بدون ماده و صورت موجودند و نسبت به موجودات عالم مثال جنبه علّیّت دارند[۱۱۱].
  • نفس انسان به واسطه تجردش با عوامل فوق طبیعت سنخیت دارد و در موقع خواب که اشتغال به ادراکات حسی ندارد، طبعاً به عالمی که با آن سنخیت دارد بر می‌گردد و بر طبق استعدادهایش حقایقی از آن عالم را مشاهده می‌کند. نفس کامل که قدرت درک مجردات را با همان تجرد عقلی آن‌ها دارد، علل و اسباب را به نحو کلیت درک می‌کند، ولی نفسی که به آن پایه از کمال نرسیده است، حقایقی کلی را با صورت‌های جزئی حکایت می‌کند[۱۱۲].
  • چنان‌که ما معنای سرعت کلی را با تصور یک جسم سریع الحرکه و معنای عظمت را با تصور کوه حکایت می‌کنیم و نفسی که هنوز به مرحله تجرد عقلی نرسیده است، در عالم مثال متوقف می‌شود و گاهی علل و اسباب اشیاء را در عالم مثال به همان صورت واقعی مشاهده می‌کند و در آن‌ها دخل و تصرفی نمی‌نماید و این همان خواب‌های صریحی است که غالباً اهل صدق و صفا می‌بینند و گاهی موجودات مثالی را به صورت‌هایی که با آن‌ها مأنوس است، درک می‌کنند. چنانچه علم را به صورت نور و جهل را به صورت ظلمت می‌بیند و حتی ممکن است ذهن از یک معنی به معنای ضد آن منتقل شود[۱۱۳].
  • از این‌گونه خواب‌ها همان خواب مشهوری است که نقل می‌کند مردی نزد "ابن‌سیرین"، معبر معروف، آمد و گفت: "خواب دیدم که مهری به دست دارم و دهان و عورت مردم را با آن مهر می‌کنم" ابن‌سیرین گفت: "تو مؤذن می‌شوی و مردم با اذان تو روزه می‌گیرند و از خوردن و آمیزش جنسی خوداری می‌کنند[۱۱۴].

رؤیای صریح و غیر صریح

  • از آنچه گفته شد می‌توان نتیجه گرفت که خواب بر دو قسم است: خواب صریح که نفس خواب‌بیننده تصرفی در مشاهدات خود نکرده و احتیاج به تعبیر ندارد، و خواب غیر صریح که نفس در آنچه دیده تصرفاتی کرده و از این جهت احتیاج به تعبیر و باز گرداندن صورت ذهنی او به صورت حقیقی و اوّلی دارد، مانند تعبیر نور به علم و ظلمت به جهل و حیرت[۱۱۵].
  • خواب‌های غیر صریح نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند: یکی خواب‌هایی که انتقال و حکایت در آن‌ها روشن است و به آسانی می‌توان آن‌ها را به اصل برگرداند، مانند مثال‌های گذشته، و دیگر خواب‌هایی که تصرفات نفس در آن‌ها پیچیده و مبهم است و یافتن مشهودات اصلی برای شخص معبر سخت یا غیر ممکن است. این دسته از خواب‌ها همان خواب‌هایی است که آن‌ها را «اضغاث احلام» می‌نامند و پوچ و بی تعبیر می‌دانند[۱۱۶].
  • این خلاصه بحثی است که دانشمندان علم‌النفس در باره رؤیا کرده‌اند و در قرآن شریف مؤیداتی برای آن می‌توان یافت. مثلاً موضوع بازگشت نفس به عالم فوق طبیعت در حال خواب از این دو آیه استفاده می‌شود:﴿﴿وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَى أَجَلٌ مُّسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ[۱۱۷]، ﴿﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ[۱۱۸]. ظاهر این آیات شریف این است که نفس در حال خواب از بدن گرفته می‌شود و تعلقش به حواس ظاهر قطع می‌گردد و به سوی پروردگار باز می‌گردد، بازگشتی که مشابه بازگشت آن در حال مرگ است[۱۱۹].
  • همچنین به اقسام سه‌گانه رؤیا نیز اشاراتی شده است، مثلاً خواب حضرت ابراهیم(ع) و خواب رسول اکرم(ص) از نوع اول و خواب رفقای زندانی یوسف از نوع دوم است و به خواب‌های پیچیده و مبهم نیز اشاره شده است، آنجا که از معبرین مصر حکایت می‌کند که خواب ملک را از "اضغاث احلام" دانستند[۱۲۰].

الهی بودن وحی

سرشت وحی محمدی (لفظ، معنی یا تجربه؟)

  • هر یک از طرقی که در دیدگاه‌های سه‌گانه فوق مطرح شد می‌تواند سازنده پیام‌های وحیانی از سوی خدا باشد. از آن گذشته، این دیدگاه‌ها هیچ تناقضی با هم ندارند. ممکن است پیامبری در مواجهه خود با یک امر قدسی پیامی را به صورت لفظ دریافت کند؛ چنان‌که این حادثه در کوه طور برای موسی اتفاق افتاد. همچنین می‌توان فرض کرد که پیام‌های وحیانی یک پیامبر از هر سه نوع یادشده باشد؛ یعنی برخی از پیام‌ها لفظی باشد که خدا ایجاد کرده و به گوش پیامبرش رسانده است، برخی از نوع گزاره‌ها و پیام‌های غیر لفظی باشد و برخی نیز حاصل تجربه پیامبر از امور قدسی باشد.
  • فرضیه ما این است که وحی قرآن کریم از نوع وحی لفظی است؛ یعنی پیامبر عین الفاظ قرآن را از وسائط الهی دریافت کرده است. اما وحی به پیامبر اکرم(ص) تنها از این نوع نبوده است، بلکه آنچه پیامبر در سنت بیان داشته یا بدان عمل نموده، نیز بر پایه وحی بوده است، که آن‌ها را می‌توان مصادیقی از وحی گزاره‌ای یا تعبیر و تفسیر تجربه نبوی دانست[۱۲۱].

منابع

جستارهای وابسته

منبع‌شناسی جامع وحی و الهام


پانویس

 با کلیک بر فلش ↑ به محل متن مرتبط با این پانویس منتقل می‌شوید:  

  1. و هیچ بشری نسزد که خداوند با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به اذن او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است؛ سوره شوری، آیه:۵۱.
  2. بیابانی اسکوئی، محمد، نبوت، ص۲۲۳.
  3. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۴۵.
  4. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن ص ۱۰۱.
  5. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۴۵.
  6. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن ص ۱۰۲ و ۱۰۳.
  7. که روح الامین آن را فرود آورده است بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی؛ سورۀ شعرا، آیۀ ۱۹۳ و ۱۹۴.
  8. علامه طباطبایی، المیزان، ج۱۸، ص۳۱۷.
  9. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن ص ۱۰۲ و ۱۰۳.
  10. سوره یونس؛ آیه: ۱۵.
  11. علوی مهر، حسین، مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن ص ۱۰۴ و ۱۰۵.
  12. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۴۶ و ۱۴۷.
  13. راغب اصفهانی، مفردات، ذیل ماده "جن ن".
  14. جعفر سبحانی، منشور جاوید، ص:۴۰۲.
  15. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص:۱۴۸ و ۱۴۹.
  16. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۵۴ و ۱۵۵.
  17. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۵۶ و ۱۵۷.
  18. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۵۸ و ۱۵۹.
  19. علامه طباطبایی، وحی یا شعور مرموز، ص: ۹۸ و ۱۰۲.
  20. علامه طباطبایی، مباحثی در وحی و قرآن، ص:۵۸.
  21. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص ۱۶۰ و ۱۶۱.
  22. خواجه عبدالله انصاری، شرح منازل السائرین، شارح کمال الدین عبدالرزاق کاشانی، القسم الثانی، باب المکاشفة، ص:۲۲۲.
  23. ابن عربی، فتوحات مکیة، ج۲، ص:۷۸.
  24. احمدی، رحمت‌الله، پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبائی ص :۱۷۱.
  25. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۵۸.
  26. و از چشم آنان پنهان شد و ما روح خود را به سوی او فرو فرستادیم که چون انسانی باندام، بر او پدیدار گشت؛ سوره مریم، آیه:۱۷.
  27. سفر پیدایش، باب ۱۸؛ سوره هود، آیه:۷۶ ـ ۶۹.
  28. سوره قَصَص، آیه:۳۵ ـ ۳۰.
  29. و خداوند را سزاوار ارجمندی وی ارج ننهادند که گفتند: خداوند بر هیچ بشری چیزی فرو نفرستاده است؛ بگو: کتابی را که موسی آورد چه کسی فرو فرستاد؟ که فروغی و رهنمودی برای مردم بود، آن را بر کاغذهایی می‌نگارید، (برخی از) آن را آشکار می‌دارید و بسیاری (دیگر) را پنهان می‌کنید؛ و آنچه شما و پدرانتان نمی‌دانستید به شما آموخته شد. بگو: خداوند (این قرآن را فرستاده است)؛ سپس آنان رها کن در بیهودگی‌شان به بازی پردازند؛ سوره انعام، آیه:۹۱.
  30. و بدین‌گونه آن را قرآنی عربی فرو فرستاده‌ایم و در آن بیم دادن گوناگون آورده‌ایم باشد که پرهیزگاری ورزند یا (قرآن) برای آنان یادکردی نو آورد؛ سوره طه، آیه:۱۱۳.
  31. در این‌باره ر. ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص ۷۷ ـ ۷۶.
  32. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۵۸ - ۶۰.
  33. در این‌باره ر. ک: وحی و افعال گفتاری، علی رضا قائمی‌نیا، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص ۳۵ ـ ۳۷.
  34. کلام مسیحی، توماس میشل، ترجمۀ حسین توفیقی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۱ ش، ص ۲۷ ـ ۲۶.
  35. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۶۰ - ۶۱.
  36. ر.ک: احیاى تفکر دینى در اسلام، محمد اقبال لاهوری، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کتاب پایا، بی‌تا. ص ۴۳ ـ ۳.
  37. پروفسور محمّد لنگنهاوزن، «تجربۀ دینی اسلامی»، فصل‌نامۀ حوزه و دانشگاه، شمارۀ ۳۸، ص ۸.
  38. ر.ک: بسط تجربۀ نبوی، عبد الکریم سروش.
  39. حتی برخی این اصطلاح را عام‌تر نیز معنا کرده‌اند و گفته‌اند: تجارب دینی، مواجهه‌هایی همراه با انفعالات دینی‌اند؛ حالتی که به مؤمنان برخی از ادیان، هنگام احساس حضور امری متعالی و مقدس دست می‌دهد، تجربه‌ای دینی است. تجاربی که در دعاها، عبادات و عزاداری‌ها برای مؤمنان رخ می‌دهد، همگی از تجارب دینی‌اند. این تجارب، طیف وسیعی را در بر می‌گیرد، از عادی‌ترین تجارب مردم معمولی، خواه در خواب یا بیداری تا مکاشفات عرفانی. ر.ک: قائمی‌نیا، پیشین، ص ۵۱ ـ ۵۰.
  40. فصل‌نامۀ حوزه و دانشگاه، شمارۀ ۳۸، ص ۵ ـ ۴.
  41. ر.ک: قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، ص ۴۶.
  42. ر.ک: عرفان و فلسفه، و.ت. استیس، ترجمۀ بهاء الدین خرمشاهی، تهران، سروش، ۱۳۶۷ ﻫ، چاپ سوم، ص ۱۲۷.
  43. پولس (poul)، که نام رومی او شائول (saul) بود، از یهودیان فرس و دشمن سرسخت مسیحیت و در رأس اولین آزاردهندگان مسیحیان در اورشلیم بود، ولی بر اثر حادثه‌ای به مسیحیت پیوست. به گفتۀ ویل دورانت او به نام آیین یهود حمله به مسیحیت را آغاز کرد و سرانجام به نام مسیح آیین یهود را کنار گذاشت؛ تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج ۳، ص ۶۸۱. «لوقا» در کتاب اعمال رسولان، در بارۀ حادثه‌ای که منجر به ایمان پولس به عیسی مسیح شد، می‌نویسد: «پس او [برای دستگیری مسیحیان دمشق] رهسپار شد. در راه، در نزدیکی دمشق، ناگهان نوری خیره‌کننده از آسمان گرداگرد پولس تابید، به طوری که بر زمین افتاد و صدایی شنید که به او می‌گفت: پولس، پولس، چرا این‌قدر مرا رنج می‌دهی؟ پولس پرسید: آقا شما کیستید؟ آن صدا جواب داد: من عیسی هستم، همان کسی که تو به او آزار می‌رسانی! اکنون برخیز، به شهر برو و منتظر دستور من باش»؛ لوقا، اعمال رسولان، باب ۹، آیات ۶ ـ ۳
  44. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۶۱- ۶۳.
  45. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  46. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  47. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  48. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  49. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  50. البته این پرسش‌ها مربوط به تطبیق منفعت فرد و جامعه نیست.
  51. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  52. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  53. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  54. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  55. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  56. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  57. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  58. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  59. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  60. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  61. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  62. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  63. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  64. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  65. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  66. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  67. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  68. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  69. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  70. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  71. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  72. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  73. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  74. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  75. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  76. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  77. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  78. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  79. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  80. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  81. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  82. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۲۶ - ۳۲.
  83. المیزان، ج ۲، ص ۲۸۹ ـ ۲۸۶.
  84. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۲ - ۳۳.
  85. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۳ - ۳۵.
  86. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۳ - ۳۵.
  87. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۳ - ۳۵.
  88. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۳ - ۳۵.
  89. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  90. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  91. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  92. مجلۀ میراث جاویدان، سال اول، شمارۀ اول، ص ۲۴ ـ ۲۳.
  93. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  94. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  95. مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۷۵ ـ ۴۷۴.
  96. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۸.
  97. مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۰۴ ـ ۴۰۳.
  98. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۳۸.
  99. مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۰۶.
  100. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۹.
  101. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۵ - ۳۹ - ۴۱.
  102. معادشناسی، آیت الله سید محمد حسینی، تهران، ج ۱، ص ۱۴۵ ـ ۱۴۱.
  103. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۳۹ - ۴۱.
  104. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۴۱.
  105. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱.
  106. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱.
  107. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  108. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  109. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  110. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  111. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  112. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  113. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  114. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۴۱ - ۴۲.
  115. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۴۲.
  116. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۴۲.
  117. و اوست که شبانگاه (در خواب) روان شما را می‌ستاند و می‌داند که به هنگام روز چه به دست آورده‌اید سپس در همین روز شما را (از خواب) برمی‌انگیزاند تا زمانی نام‌برده سر آید؛ آنگاه بازگشتتان به سوی اوست و سپس شما را از آنچه انجام می‌دهید آگاه می‌سازد؛ سوره انعام، آیه: 60.
  118. خداوند، جان‌ها را هنگام مرگشان و آن (جان) را که نمرده است هنگام خوابیدن آن می‌گیرد و آن را که مرگش را رقم زده است نگاه می‌دارد و دیگری را تا زمانی معیّن رها می‌کند؛ بی‌گمان در این، نشانه‌هایی است برای گروهی که می‌اندیشند؛ سوره زمر، آیه: 42.
  119. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۴۲.
  120. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص: ۴۲.
  121. شاکر، محمد کاظم، آشنایی با علوم قرآنی، ص:۶۴.