علم اخلاقدانش مدونی است که صفتهای نیک و بد و پسندیده و ناپسند و به تعبیر علمای اخلاق، منجیه و مهلکه را به ما میشناساند؛ مزایا و منافع دسته اول و مضرات و معایب دسته دوم را باز میگوید و راههای آراسته شدن به خویهای نیک و دوریگزیدن از خویهای ناشایست را به ما نشان میدهد.
اندیشمندان مسلمان معتقدند نفس مجرد انسان، همانند بدن، دارای حالتهای مختلف صحت و بیماری میشود؛ چراکه روح نیز مثل جسم، منافیات و ملایمتهایی دارد؛ بعضی چیزها با او سازگار و بعضی دیگر ناسازگار است. فضیلتها با روح انسان سازگار و رذیلتها با آن ناسازگار است. دانشی که به بررسی حالتهای مختلف نفس، شناختبیماریها و کیفیت درمان آنها میپردازد، طبالارواح است که علم اخلاق نامیده میشود.
موضوع هر علم، همان چیزی است که آن علم درباره حالتهای آن بحث میکند؛ مثل مقدار که موضوع علم هندسه و بدن انسان که موضوع علم پزشکی است. موضوع علم اخلاق، نفس ناطقه انسانی است که اصل و حقیقت انسان است[۲]؛ نفس انسان از نظر مراتب و شئون مختلف آن، از پایینترین تا بالاترین مرتبه[۳] یعنی از آن منظر که به صفتهای نیک و بد متصرف میشود[۴].
تمامی کسانی که درباره هدفعلم اخلاق در حوزه دین سخن گفتهاند، اتفاق نظر دارند که وظیفه اخلاق، حرکت دادن انسان به سمت کمال نهایی و رساندن او به مقصد اعلی است و این مهم با آراستن انسان به فضیلتها و پیراستنش از رذیلتها میسر میشود؛ همچنین همگی بر این باورند که نقطه آغازین حرکت انسان، اگر دچار سقوط نشده و به قهقرا نرفته باشد، افق حیوانیت است، وگرنه به مراتب، پستتر و پایینتر از آن قرآن کریم میفرماید: ﴿أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ﴾[۵].
و میفرماید: ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾[۶].
علمای اخلاق بر این باورند که هدفعلم اخلاق، رساندنهای انسانپسندیده، از اولین مرتبه خود که مرتبه حیوانیت یا پستتر از آن است، حرکت میکند و در یک سیر تکاملی تا افق فرشتگان پیش میرود [۷].
مولامهدی نراقی از حکمانقل کرده است: نهایت سعادت انسان این است که در صفات خود به مبدأ شباهت پیدا کند، به این معنی که فعل زیبا به را فقط برای زیباییاش انجام دهد نه به هدفی دیگر از قبیل جلب منفعت و دفع ضرر و این، زمانی تحقق مییابد که حقیقت انسان یعنی عقل الاهی و نفس ناطقه او به خیر محض تبدیل شود. یعنی از تمام پلیدیهای جسمانی و کثافات حیوانی، پاک و منزه، هیچ عارضه طبیعی و خیالنفسانی بر گرد او نگردد و سراسر وجودش از انوار الاهی معارفحقیقی سرشار شود... و در این صورت است که همه افعالش شبیه افعالخدای سبحان میشود، به این معنی که چون خود حُسن محض است، کار نیک را اقتضا میکند و چون جمال یکدست است، بدون هیچ انگیزه خارجی کار زیبا انجام میدهد...[۸].
به نظر میرسد قول حکما به حقیقت نزدیکتر است؛ چرا که از دیدگاه قرآن نیز خط سیرانسان بینهایت است.
قرآن کریم هرگز هدف حرکت انسانی را به افق فرشتگان محدود نکرده است، بلکه به بیانهای مختلف و با تأکید و تکرار، به صراحت انسان را مسافر کوی خدا میداند؛ از جمله:
تعبیر مختلفی که در این آیات کریمه به کار آمده، نشان میدهد که انسان به سوی پروردگارش بر میگردد؛ "رجعی" و در این راه به سختی میکوشد: ﴿كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا﴾، این مسیر را با پیمودن مراحل و طی تحولات به پایان میرساند: ﴿وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ﴾ و ۹ در نهایت به او میرسد ﴿الْمُنْتَهَى﴾ و ﴿فَمُلَاقِيهِ﴾ در برخی احادیث نیز انسان از فرشتگانبرتر شمرده شده است. امیر المؤمنین علی(ع) میفرماید: "خداوند در فرشتگان، عقل بدون شهوت قرار داده است و در چهارپایان، شهوت بدون عقل، ولی در بنی آدم، هر دو را با هم ترکیب کرده است؛ پس هرکه عقل او بر شهوتش غالب گردد، از ملائکهبرتر است و هرکس شهوتش بر عقلش غالب آید، بدتر از چهارپایان است"[۱۳]
قدیمیترین دستهبندی علوم از یونان قدیم به یادگار مانده است. یونانیان، همه معارف بشری را با عنوان حکمت میشناختند و آن را در دو شاخه اصلی حکمت نظری و حکمت عملی دستهبندی میکردند. این تقسیم بر این باور مبتنی بود که موجودات بر دو گونهاند؛ موجوداتی که بود و نبودشان به علل واقعی وابسته است و قدرت و اختیاربشر در وجود و عدم آنها تأثیری ندارد؛ مثل کرات آسمانی، زمین، گیاهان و درختان، عناصر و معادن و هر چیز دیگری که در جهان وجود دارد؛ دیگر موجوداتی که هستی آنها در حوزه اختیارآدمیان قرار دارد؛ مثل قوانین، مقررات، قراردادها و اعتبارات. دانشهایی که به بحث و بررسی قسم اول موجودات میپردازند، حکمت نظری و علومی که درباره قسم دوم بحث میکنند، حکمت عملی نامیده شدند. حکمت نظری خود دارای سه شاخه طبیعیات، ریاضیات و فلسفه است و حکمت عملی نیز شامل سه شاخه اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن است؛ بنابراین، اخلاق در مجموعه معارف بشری یکی از شاخههای حکمت عملی است[۱۵][۱۶].
روح آدمی چنان منزلت رفیعی دارد که خالقمتعال عالم برای آفرینش آن به خود آفرین گفته است: ﴿ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[۱۸].
و آفرینش او را دارای بهترین قوام و ثبات شمرده است[۱۹]: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾[۲۰].
روح انسان از حیث گسترۀ وجودی از پایینترین مراتب وجود یعنی افق حیوانیت حرکت میکند و مرحله به مرحله تا افق فرشتگان پیش میرود.
هدف از آفرینش این گوهر یگانه آن است که به بالاترین مرحله ممکن کمال برسد.
اینها فضیلتهایی است که تنها روح آدمی به آنها آراسته شده است. جز انسان هیچ موجودی را در عالم آفرینش نمیشناسیم که حتی یکی از این فضیلتها را احراز کرده باشد و هم از این روست که او را برترین مخلوقات خدا مینامیم[۲۱][۲۲].
علممکاشفه دانشی است که مطلوب آن آگاهی است. کسی که یکی از علوممکاشفه را فرا میگیرد، با دانستن گزارههای آن، به ارزشی که علم در پی ایجاد آن تأسیس شده، دست مییابد؛ مثل خداشناسی که برای آگاهی به ذات و صفتهای خداوند متعال بنا شده است. آگاهی از اینکه خداوند متعال، واحد، احد، فرد و صمد است، فرزندی ندارد، از کسی زاده نشده و شبیه و نظیری ندارد، به خودی خود ارزشمند است؛ چون همین آگاهی موجب رشدانسان میشود یا عین رشد است؛ بنابراین، ارزش آن به چیز دیگری وابسته نیست.
علم معامله دانشی است که یادگیری آن به خودی خود چیزی بر انسان نمیافزاید. دانستن گزارههای علوم معاملی در صورتی ارزشمند است که مقدمه عمل قرار گیرد؛ مثل فقه، دانستن احکام شرعی، در صورتی ارزشمند است که انسان به آن عمل کند، واجبات الاهی را انجام دهد و از محرمات بپرهیزد؛ یعنی دانستن احکام وسیلهای باشد که انسانوظایف بندگیاش را انجام دهد.
علم اخلاق از علوم معامله است به این معنی که صرف دانستن گزارههای اخلاقی به خودی خود ارزشی ندارد، بلکه میتوان گفت اگر مقدمه عمل نباشد، تعلیم و تعلم آن، تضییع عمر است و چهبسا مقدمات هلاکتانسان را فراهم کند؛ به این معنی که انسان با یادگیری اخلاق، مفاهیم زیادی را در خزانهذهن خود انباشته میکند و چون به آنها عمل نمیکند و به تهذیب نفس خویش نمیپردازد، به دانستههای خود مغرور و به بدترین وادی هلاکت کشیده میشود؛ البته نباید از نظر دور داشت که عمل نیز بدون آگاهی، قدم برداشتن در تاریکی است که موجب سقوط انسان میشود، پس نسبت به علم اخلاق نه میتوان عمل به آموختهها را ترک کرد و نه میتوان از فراگیری غافل شد. علم اخلاق دانشی است که آموختنش لازم و عمل به تعالیمش واجب است.
به عبارت دیگر، همان طور که از تعریف علم اخلاق بر میآید: علم اخلاق از جهتی با حکمت و فلسفه مشابهت دارد و از جهتی با علمفقه؛ آنجاکه از حقایق صفتها و سجایا بحث میکند، هم خانوادهفلسفه است؛ چرا که از حقیقت یک موجود پرده برمیدارد و میتوان گفت نوعی هستیشناسی است؛ برای نمونه، حسد یک حقیقت است که در نفس انسان پدید میآید؛ به عبارت دیگر حالتی از نفس انسان است و به هر حال یک موجود است.
تعریف و شناسایی این حقیقت، بررسی علل و مناشی و ارتباطهای آن و شناسایی عوامل تقویت کننده و تضعیف کننده آن، بخشی از مباحثی است که در علم اخلاق درباره این صفت مطرح میشود. این دسته مباحث همه صبغۀ هستیشناسانه دارد و انسان برای کمال خود به دانستن آنها محتاج است. در کنار این مباحث، اخلاق برای خود رسالتی قائل است که ما را ملزم میکند با عوامل تقویت کننده این صفت مبارزه کنیم و عوامل تضعیف کننده آن را توسعه دهیم و از بازتاب این صفت به خارج از ضمیر خود جلوگیری کنیم. این مباحث صبغه دستوری دارند و از نوع باید و نباید هستند، چنان که در فقه نیز از بایدها و نبایدها بحث میکنیم. همراهیعلم اخلاق در این مرحله است که این دانششریف را به ثمر مینشاند و انسان مهذب را به بار میآورد.
به بیان دیگر، فرق اخلاق با سایر علوم این است که علوم دیگر به کشف، ثبت و گزارش وقایع بسنده میکنند؛ مثلا مورخ، آثار و افعال افراد و جوامع را ثبت میکند، ریاضیدان روابط ریاضی را کشف و ثبت میکند، روان شناس چگونگی بروز حالتهای نفسانی و ارتباط آنها با یکدیگر را مورد مطالعه قرار میدهد؛ ولی علم اخلاق، علاوه بر ثبت و گزارش وقایع و حقایق، آنچه را نباید باشد تعیین میکند و آنچه را باید، نشان میدهد؛ بنابراین، علم اخلاق به رغم جایگاه بلند و ارزش والا، در صورتی مفید و ارزشمند است که انسان، ارشادها و راهنماییهای آن را به کار گیرد و در عمل از آنها بهرهمند شود [۲۵].
پانویس
با کلیک بر فلش ↑ به محل متن مرتبط با این پانویس منتقل میشوید:
↑«پس هنگامی که او را باندام برآوردم و در او از روان خویش دمیدم، برای او به فروتنی در افتید!» سوره حجر، آیه ۲۹.
↑«سپس نطفه را خونی بسته و آنگاه خون بسته را گوشتپارهای و گوشتپاره را استخوانهایی آفریدیم پس از آن بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینشی دیگر دادیم؛ پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است» سوره مؤمنون، آیه ۱۴.