بحث:عیسی بن زید بن علی در تاریخ اسلامی
زندگی مخفی عیسی بن زید
زید شهید پسری دارد به نام عیسی بن زید، برادرزاده او یحیی بن حسین بن زید است که خیلی دوست داشت عموی خود را ببیند. از پدر خود حسین تقاضای ملاقات او کرد، با زحمت آدرس مخفی او را گرفت و رفت. میگوید: در کوچه به انتظار عمویم نشستم تا وقتی آفتاب غروب کرد، مردی دیدم که شتری در پیش انداخته و میراند، به همان اوصافی که پدر گفته بود هر قدمی که برمیدارد لبهایش به ذکر خدا حرکت میکند و اشک از دیدگانش فرو میریزد! یحیی برخاست و و بر او سلام کرد و با او معانقه نمود. یحیی میگوید: چون چنین کردم عمویم مانند وحشی که از انسانی وحشت کند از من وحشت کرد! گفتم: ای عمو من یحیی بن حسین بن زیدم! او مرا به سینه چسباند و گریه کرد و حالش منقلب شد. آنگاه شتر را خواباند و با من نشست از حال او مطلع شدم، گفت: پسر برادر، من نسب و حال خود را از مردم پنهان کردهام، این شتر را کرایه کرده هر روز به سقایی برای مردم میروم، از اجرت آن، اجاره شتر را میدهم و مابقی صرف قوت خودم میشود. اگر روزی نتوانم بروم آن روز گرسنهام و از برگ کاهو و پوست خیار که مردم دور انداختهاند جمع میکنم و غذای خود میکنم. صاحب خانه مرا نمیشناسد. چندی که در این خانه بودم دختر خود را به من تزویج کرد، خداوند از او دختری کرامت کرد، وقتی به حد بلوغ رسید مادرش گفت: که دختر را به پسر فلان مرد سقایی که همسایه است تزویج کن، او را پاسخ ندادم! زوجهام اصرار میکرد و من در جواب ساکت، جرأت نمیکردم که نسب خود را به وی بگویم و او را خبر دهم که دختر من اولاد پیغمبر است و کفو پسر فلان مرد سقا نیست! از خدا کفایت این امر را خواستم، خدا دعای مرا مستجاب کرد، پس از چندی دخترم وفات نمود، لکن یک غصه در دلم ماند که گمان نمیکنم احدی اینقدر غصه در دل داشته باشد، آن غصه آن است که تا دخترم زنده بود نتوانستم خود را به او بشناسانم و بگویم تو فرزند پیغمبری! نه آنکه دختر کارگری باشی! او فوت کرد و شأن خود را ندانست[۱].[۲]
پانویس
- ↑ تتمة المنتهی، ص۲۱۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۸۳.