بحث:جنگ خندق در تاریخ اسلامی
اتفاقات مهم پیش از آغاز نبرد
همدستشدن احزاب، علیه اسلام
جنگ بزرگ دیگری که قریشیان برای ریشهکن کردن نهایی اسلام - به پا کردند، جنگ خندق بود که به «جنگ احزاب» نیز نام گرفته و سومین رویارویی بزرگ مسلمانان با کفّار و یهودیان مدینه و از نبردهای مهم تاریخ اسلام است که در سال پنجم هجرت اتفاق افتاده است. غزوۀ خندق برای اسلام خیلی گران و سنگین بود؛ زیرا قبایل مختلف عرب از جمله «بنی غطفان»، «بنیسلیم»، «بنیاسد»، «بنیاشجع» با قریشیان همپیمان شده و به سوی مدینه آمده بودند و قریب یک ماه مدینه در محاصره این نیروی عظیم گرفتار بود[۱].[۲]
نقش یهود در تجمیع سپاه کفر
آتش افروزانِ اصلی این جنگ، سران بنینضیر بودند. آنها پس از ضربت محکمی که از مسلمانان خورده و مجبور به ترک مدینه شده بودند، نقشه دقیقی را برای مقابل با اسلام کشیدند و توانسته بودند گروههای مختلف عرب و همراهی یهودیان را فراهم کرده و همگی را بر علیه اسلام بشورانند. یهودیانی از بنینضیر و بنی وائل همچون حیی بن اخطب نضری، سلام بن ابیالحقیق نضری، کنانة بن ربیع بن ابیالحقیق نضری، هوذة بن قیس وائلی و ابوعمار وائلی به مکه رفتند، ابوسفیان و قریش را به جنگ با رسول خدا برانگیختند.
ابوسفیان از پیشنهاد آنان برای همپیمانی در دشمنی و جنگ با رسول خدا استقبال کرد و به عنوان رئیس قریش پس از اطمینان از همراهی یهودیان در جنگ علیه پیامبر و مسلمانان، آمادگی خویش را برای برپایی یک جنگ دیگر به آنان اعلام کرد و به آنان گفت: مرحبا و أهلا، أحبّ الناس إلینا من أعاننا علی عداوة محمد: آفرین! بهترین مردم در نزد ما قریشیان کسی است که در مقابله با محمد ما را یاری کند[۳]. به این شکل یهودیان و قریش برای جنگ با پیامبر و مسلمانان همپیمان شدند[۴].
سپس، آن یهودیان نزد قبیلة غَطَفان به ریاست عیینة بن حصن فزاری رفتند و با وعدهدادن یک سال خرمای خیبر، آنان را برای جنگ با پیامبر با خود همراه کردند[۵]. و بدینسان بود که یهودیان و قریش و منافقان داخل مدینه[۶]، بر علیه پیامبر و اسلام با یکدیگر همراه شدند.
بنابراین همانطور که خواهید دید، دشمن با آنکه همه توان خود را به کار بسته بود، شکست خورده و برای همیشه توانایی خویش را در مواجهه با مسلمانان از دست داد. پیامبر نیز پس از جنگ خندق و شکست دشمنان فرمود: «الْآنَ نَغْزُوهُمْ وَ لَا يَغْزُونَنَا»: از این پس ما به آنان حمله میبریم نه آنان به ما[۷].[۸]
مشورت پیامبر برای کیفیت رویارویی
وقتی گزارش ائتلاف نظامی قبایل قریش و یهودیان و دیگران به پیامبر داده شد، ایشان بلافاصله شورای نظامی تشکیل داد و نظر مشورتی نیروهای خود را جویا شد. پیامبر در مسائل اجتماعی از جمله جنگها با مردم مشورت میکرد و این سیره همیشگی ایشان بود؛ زیرا سنگینی بار اینگونه مسائل بر دوش مردم بود و اگر آنها همراهی نمیکردند، امکان هیچگونه کاری نبود.
از طرفی دیگر مشورت، یک دستور قرآنی است. خدای متعال میفرماید: ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ﴾[۹]: و البته همانطور که در آیه شاهد هستیم نظر نهایی با ولیّ امر مسلمین است.
پیامبر با تشکیل شورایی، از مسلمانان پرسید: ما برای مقابله با دشمن، از مدینه بیرون برویم یا در شهر بمانیم و یا کاری دیگر بکنیم؟[۱۰] بین آراء مسلمانان اختلاف شد. در این هنگام سلمان فارسی صحابی بزرگ رسول خدا عرضه داشت: جمعیت کم در برابر جمعیت فراوان، نمیتواند مقامت کند. ای رسول خدا! روزگاری که در ایران بودیم، هرگاه محاصره میشدیم و از لشکر دشمن بیم داشتیم، بر گرد خود خندق میکَندیم. آیا صلاح میدانید که الآن هم خندق درست کنیم؟ جبرئیل نازل شد و نظر سلمان را تأیید کرد[۱۱]؛ لذا این رأی پذیرفته شد.
حفر خندق که تا آن زمان در بین اعراب رایج نبود و باعث شگفتی مسلمانان و مشرکان شد[۱۲]. اینگونه بود که همگی مسلمانان به حفر خندق مشغول شدند.
اولین کلنگ را خود پیامبر به زمین زد و مشغول کندن زمین شد و علی(ع) هم خاکها را بیرون میریخت. از صورت و پیشانی آن حضرت عرق جاری بود. تلاش و کوشش پیامبر شور عجیبی را در بین سپاه اسلام پدید میآورد و همگی را برای این امر مهم تشویق میکرد. پیامبر شب و روز در کنار خندق به سر میبرد. با حفر خندق، دشمن دیگر قادر نبود به صورت یکپارچه به سپاه اسلام حمله کند و از طرفی هم یارای بازگشت به مدینه و قتل و غارت مردم مدینه را نیز نداشت. بنابراین کندهشدن خندق حیات اسلام و مسلمانان را تضمین میکرد.
هنگام تقسیم افراد برای کار در حفر خندق بین مسلمانان اختلاف شد و هر دستهای میخواست که سلمان با آنها همکاری کند و میگفتند: سلمان از ماست و باید با ما کار کند. پیامبر در این هنگام جملهای فرمود که به آن نزاع، خاتمه داد و فرمود: «سلمان مما أهل البیت»: سلمان از ما اهل بیت است[۱۳].[۱۴]
رویارویی و نبرد سرنوشتساز
آرایش سپاه اسلام و کفر
مورخان لشکر دشمن را تا دههزار نفر گفتهاند که ششصد تا هزار تن آنها، سوارهنظام بودند[۱۵]. این سپاه، در تاریخ عربی تا آن روز هیچ نمونه دیگری نداشت.
در این جنگ گروهی از یهودیان بنینضیر با قریش و قبیله غطفان متحد شده بودند. یهودیان بنیقریظه که در مدینه سکونت داشتند که در گذشته متعهد شده بودند که دشمن اسلام را یاری نکنند، پیمانشکنی کردند و در پنهان با مردم مکه هم دست شدند. بنابراین خطری که متوجه اسلام بود، بزرگترین خطر ممکن بود. خندقی که کنده شد، جلوی هجوم یکباره این سپاه بزرگ را میگرفت. مسلمانان در این سوی خندق سههزار تن سرباز دارند، اما در عین حال از بزرگی و خطر دشمن نگرانند و توان مقابله با آن را ندارد. ناگزیر با اینکه نگرانند و دل در دلشان نیست، چارهای ندارند که در پناه خندقی با تیر و کمان از خود دفاع کرده و جلوی نفوذ دشمن را بگیرند. حفر خندق همگی ایشان را مبهوت کرده بود. تا جایی که میگفتند: «به خدا سوگند، این نقشهای است که هرگز عرب نمیتوانست آن را طرحریزی کند»[۱۶].
خندق در بخشهایی از غرب و شمال شهر کنده شده بود. اما مناطق جنوبی و شرقی را موانع طبیعی و دیوارهای باغستانها و خانههای مردم شهر بسته بود. به همین دلیل دشمن از آن سو نرفته و به سوی شمال و غرب آمده بود که آنجا منطقه وسیعی بود و هموار و جایگاه کرّ و فرّ جنگی.[۱۷]
عبور سران کفر از خندق
احزاب در برابر خندق درمانده شده بودند و راهی برای نفوذ نداشتند. تا اینکه سرانجام پنج تن از شجاعان آن لشکر که عبارتند از: عکرمة بن ابیجهل، نوفل بن عبدالله، ضرارة بن الخطاب، هبیرة بن أبیوهب و عمرو بن عبدود بخشی از خندق را که تنگتر بود یافته و از آنجا با اسب به سوی دیگر جهش کردند[۱۸]. در رأس این گروه عمرو بن عبدود بود. او را مقابل هزار سوار میدانستند[۱۹].
عمرو بعد از اینکه از خندق عبور کرد در این سوی میدان، هماورد جنگیطلبید. هیچکس جرأت مقابله با او را نداشت. در لشکر اسلام هیچ مرد جنگی اندک جنبشی نمیکرد و همه از ترس او در جای خود خشکیده بودند[۲۰]. سابقه جنگها و شجاعت بینظیر او در مسلمین رعب شدیدی ایجاد کرده بود. در مقابل «هل من مبارزه» او تنها امیرالمؤمنین برخاسته و از رسول خدا اجازه مبارزه با او را خواست. پیامبر اجازه نداد و انتظار داشت دیگر از یاران دست به این شجاعت بزنند. هیچ کس اقدام نکرد.
عمرو برای بار دوم هم مبارزطلبید و باز هم هیچکس قدم به جلو نگذاشت. همه میترسیدند چون امید زنده بازگشتن از این هماوردی را نداشتند. این بار هم امیرالمؤمنین اجازه خواست و پیامبر اجازه نداد.
بار سوم عمرو میگفت: از مبارزهطلبیدن گلویم گرفت، آیا در میان شما کسی نیست که به میدان گام نهد؟؟ عمرو فریاد میکشید که: مدعیان بهشت کجا هستند؟ آیا از میان شما یک نفر نیست که مرا به دوزخ بفرستد یا من او را به بهشت روانه سازم؟ هیچکس از شدت ترس از جای خود حرکتی نمیکرد. همه، قدرت و شجاعت بیهمتای عمرو را میشناختند و جرأت و جسارت مقابله با او را نداشتند[۲۱].
این بار هم امیر المؤمنین برخاست و پیش آمد. پیامبر فرمود: یا علی او عمرو است! امیرالمؤمنین جواب داد: اگرچه عمرو باشد. پیامبر شمشیر خودش را به او سپرد و سر او را بست و به میدان روانه کرد و برای ایشان دعا کرد: «اللَّهُمَّ أَعِنْهُ عَلَيْهِ»: پروردگارا! علی را در برابر عمرو یاری فرما[۲۲].[۲۳]
جنگ احزاب
یکی از مهمترین حوادث تاریخ اسلام، جنگ احزاب است جنگی که در حقیقت نقطۀ عطفی در تاریخ اسلام بود و کفّۀ موازنۀ قوا را در میان اسلام و کفر به نفع مسلمین بر هم زد و پیروزی در آن کلیدی بود برای پیروزیهای بزرگ آینده، و در حقیقت کمر دشمنان در این جنگ شکست و بعد از آن نتوانستند کار مهمی صورت دهند. جنگ «احزاب» چنانکه از نامش پیدا است مبارزۀ همه جانبهای از ناحیۀ عموم دشمنان اسلام و گروههای مختلفی بود که با پیشرفت این آئین منافع نامشروعشان به خطر میافتاد.
نخستین جرقۀ جنگ از ناحیۀ گروهی از یهود بنی نضیر روشن شد که به مکه آمدند و طایفۀ «قریش» را به جنگ با پیامبر(ص) تشویق کردند و به آنها قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان میایستند، سپس به سراغ قبیلة غطفان رفتند، آنها را نیز آمادۀ کارزار کردند.
این قبائل از همپیمانان خود مانند قبیلۀ بنی اسد و بنیسلیم، نیز دعوت کردند، و چون همگی خطر را احساس کرده بودند، دست به دست هم دادند تا کار اسلام را برای همیشه یکسره کنند، پیامبر(ص) را به قتل برسانند، مسلمین را در هم بکوبند، مدینه را غارت کنند، و چراغ اسلام را خاموش سازند[۲۴].
تمام ایمان در برابر تمام کفر
جنگ احزاب آخرین تلاش، آخرین تیر ترکش کفر، و آخرین قدرتنمایی شرک بود، به همین دلیل هنگامی که بزرگترین قهرمان دشمن یعنی «عمرو بن عبدود» در برابر افسر رشید جهان اسلام «امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب»(ع) قرار گرفت پیامبر(ص) فرمود: «تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفت».
چرا که پیروزی یکی از این دو نفر بر دیگری پیروزی کفر بر ایمان با ایمان بر کفر بود، و به تعبیر دیگر کارزاری بود سرنوشتساز که آیندۀ اسلام و شرک را مشخص میکرد به همین دلیل بعد از ناکامی دشمنان در این پیکار عظیم، دیگر کمر راست نکردند و ابتکار عمل بعد از این، همیشه در دست مسلمانان بود.
ستارۀ اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پایههای قدرت آنها در هم شکست و لذا در حدیثی میخوانیم که پیامبر(ص) بعد از جنگ احزاب فرمود: «اکنون دیگر ما با آنها میجنگیم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت»[۲۵].
نفرات سپاه اسلام و سپاه کفر
بعضی از مورخان نفرات سپاه «کفر» را بیش از ده هزار نفر نوشتهاند، مقریزی در الامتاع میگوید تنها قریش با چهار هزار سرباز و سیصد رأس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبیلۀ بنیسلیم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پیوستند، قبیله بنی فزاره با هزار نفر، و قبائل بنی اشجع و بنی مره هر کدام با چهار صد نفر، و قبائل دیگر هر کدام نفراتی فرستادند که مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز میکردند.
در حالی که عدۀ مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمیکرد، آنها دامنۀ کوه سلع که نقطۀ مرتفعی بود (در کنار مدینه) را اردوگاه اصلی خود انتخاب کرده بودند که بر خندق مشرف بود و میتوانستند به وسیلۀ تیراندازان خود عبور و مرور از خندق را کنترل کنند.
به هر حال لشکر کفر، مسلمانان را از هر سو محاصره کردند و این محاصره به روایتی بیست روز و به روایت دیگر ۲۵ روز و مطابق بعضی از روایات حدود یک ماه به طول انجامید. و با اینکه دشمن از جهات مختلفی نسبت به مسلمانان برتری داشت، سرانجام ناکام به دیار خود بازگشتند[۲۶].
حفر خندق
حفر خندق به مشورت سلمان فارسی صورت گرفت این مسأله که به عنوان یک وسیلۀ دفاعی در کشور ایران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزیرۀ عربستان سابقه نداشت و پدیدۀ تازهای محسوب میشد و ایجاد آن در اطراف مدینه، هم از لحاظ نظامی حائز اهمیت بود و هم از نظر تضعیف روحیۀ دشمن و تقویت روانی مسلمین.
از مشخصات خندق، اطلاعات دقیقی، در دست نیست، مورخان نوشتهاند پهنای آن به قدری بود که سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نیز حتماً به اندازهای بوده که اگر کسی وارد آن میشد به آسانی نمیتوانست از طرف مقابل بیرون آید.
به علاوه تسلط تیراندازان اسلام بر منطقۀ خندق به آنها امکان میداد که اگر کسی قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
و اما از نظر طول بعضی با توجه به این روایت معروف که پیغمبر هر ده نفر را مأمور حفر چهل ذراع (حدود ۲۰ متر) از خندق کرده بود و با توجه به اینکه مطابق مشهور عدد لشکر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (۶هزار متر) تخمین زدهاند.
و باید اعتراف کرد که با وسائل بسیار ابتدایی آن روز حفر چنین خندقی بسیار طاقت فرسا بوده است، بخصوص اینکه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل دیگر نیز سخت در مضیقه بودند.
مسلماً حفر خندق مدت قابل توجهی به طول انجامید و این نشان میدهد که لشکر «اسلام» با هوشیاری کامل قبل از آنکه دشمن هجوم آورد پیشبینیهای لازم را کرده بود به گونهای که سه روز قبل از رسیدن لشکر کفر به مدینه کار حفر خندق پایان یافته بود[۲۷].
پیکار تاریخی علی(ع) با عمرو بن عبدود
از فرازهای حساس و تاریخی این جنگ، مقابلۀ علی(ع) با قهرمان بزرگ لشکر دشمن، عمروبن عبدود است. لشکر احزاب زورمندترین دلاوران عرب را به همکاری در این جنگ دعوت کرده بود، از میان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: عمرو بن عبدود و عکرمة ابن ابی جهل و «هبیره» و «نوفل» و «ضرار».
آنها در یکی از روزهای جنگ، برای نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم در بر پوشیدند و از نقطۀ باریکی از خندق که از تیررس سپاهیان اسلام نسبتاً دور بود با اسب خود، به جانب دیگر خندق پرش کردند، و در برابر لشکر اسلام حاضر شدند که از میان اینها عمرو بن عبدود از همه نامآورتر بود. او که مغزش از غرور خاصی لبریز بود، و سابقۀ زیادی در جنگ داشت جلو آمد و مبارزطلبید، صدای خود را بلند کرد و نعره برآورد.
طنین فریاد «هل من مبارز» او در میدان احزاب پیچید، و چون کسی از مسلمانان آمادۀ مقابلۀ با او نشد جسورتر گشت، و عقائد مسلمین را به سخریه کشید و گفت: شما که میگویید کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولین ما در دوزخ، آیا یکی از شما نیست که من او را به بهشت بفرستم یا او مرا به دوزخ اعزام کند؟! در اینجا پیامبر(ص) فرمان داد یک نفر برخیزد و شر این مرد را از سر مسلمانان کم کند، اما هیچکس جز علی بن ابیطالب(ع) آمادۀ این جنگ نشد. پیامبر(ص) به او فرمود: این عمرو بن عبدود است، علی(ع) عرض کرد من آمادهام هر چند عمرو باشد.
پیامبر(ص) به او فرمود: نزدیک بیا، عمامه بر سرش پیچید و شمشیر مخصوصش ذوالفقار را به او بخشید، و برای او دعا کرد: «خداوندا! او را از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ، و از بالا و پایین حفظ کن». علی(ع) به سرعت به وسط میدان آمد و در اینجا بود که پیامبر جمله معروف: «بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ» را فرمود[۲۸].
مقدمه
در ماه شوال سال پنجم هجری، غزوه «خندق» پیش آمد که آن را غزوه «احزاب»[۲۹] نیز گویند؛ زیرا قریش از همه اعراب، استمداد نموده و از هر قبیله حزبی فراهم کرده بودند[۳۰].
ولی مسأله اصلی مربوط به این جنگ، «خندق» است. گزارش به پیامبر(ص) رسید که اتحادیه نظامی نیرومندی بر ضد اسلام تشکیل شده و افراد این اتحادیه در روز معینی حرکت و مدینه را محاصره مینمایند. پیامبر(ص) فوراً شورای دفاعی تشکیل داد، گروهی قلعهداری و نگهبانی از برجها و نقاط مرتفع را به بیرون رفتن ترجیح دادند، ولی این نقشه در برابر سیل خروشان سپاه عرب، هرگز کافی نبود، باید کاری کرد که آنان نتوانند نزدیک مدینه بیایند.
سلمان فارسی که با فنون رزمی ایران آشنایی داشت، گفت: در سرزمین فارس، هر موقع با هجوم گسترده دشمن روبهرو میشوند در اطراف شهر «خندق» میکنند و از این طریق از پیشرفت دشمن جلوگیری به عمل میآورند؛ لذا باید نقاط آسیبپذیر مدینه را که عبور و مرور وسایل نقلی و جنگی به آسانی صورت میگیرد، به وسیله خندق در حصار انداخت و دشمن را از پیشروی در این قسمت متوقف ساخت و با ساختن سنگر در اطراف خندق، به دفاع پرداخت و با پرتاب کردن تیر و سنگ از برجها و سنگرهای اطراف از عبور از خندق جلوگیری نمود.
پیشنهاد سلمان به اتفاق آراء تصویب گردید و این طرح دفاعی، نقش مؤثری در صیانت و حفاظت اسلام و مسلمانان داشت[۳۱].
مرحوم شیخ عباس قمی، به تبع سیرهنویسان درباره سبب و انگیزه اصلی جنگ خندق میگوید: انگیزه اصلی این جنگ، از آن جهت بود که عداوت یهودیان «بنینضیر» با پیامبر(ص) شدت گرفت (چون پیامبر(ص) در جنگ با بنینضیر، آنها را از مدینه بیرون کرد).
لذا بیست نفر از بزرگان ایشان[۳۲] جهت پیمان با صنادید عرب و ابوسفیان وارد مکه شدند و با پنجاه نفر از آنها پیمان بستند که تا زنده هستند دست از جنگ برندارند[۳۳]. خلاصه در این مورد میتوان به دو دیدگاه کلی اشاره کرد.
قریش برای یکسره کردن کار اسلام تلاش جدی خود را آغاز کرد، افزایش شمار مشرکان در احزاب، در قیاس با احد به بیش از سه برابر، نشان از مدیریت آنها در این جنگ بود، به علاوه این قریش نبود که خواستار از بین رفتن اسلام بود، بلکه قبایل دیگری نیز در این مدت دریافته بودند که اسلام تهدیدی جدی برای آنان به شمار میآید، یهودیان هم به دلیل رخدادهای مربوط به «قینقاع» و «بنینضیر» و نیز کشته شدن برخی از سرانشان همچون «کعب اشرف» کینه شدیدی از اسلام به دل داشتند، بنابراین همه احزاب یکپارچه مصمم شدند تا یک بسیج عمومی علیه مدینه سامان دهند که تمام جمعیت آن از مرد و زن، کوچک و بزرگ حدود ده هزار نفر بودند، در جنگهای بینالقبایلی خودی شاهد بسیج شدن این تعداد نبوده است. در برابر این دیدگاه، نظرات دیگری هم وجود دارد. سیرهنویسان سبب اصلی جنگ را یهودیان دانستهاند. در اصل، پس از واقعه «بنیالنضیر» سران آن طایفه که به خیبر رفته بودند، به سراغ قریش آمده، و از آنان خواستند تا برای به زانو درآوردن رسول خدا(ص) با یکدیگر متحد شوند و به جنگ مدینه بروند. قریش با آنکه در مکه نشسته بود تمایل جدی به این اتفاق و اتحاد داشت؛ لذا ابوسفیان در پاسخ به یهودیان گفت: بهترین افراد برای ما کسانی هستند که در دشمنی با محمد ما را یاری کنند. یهودیان به تحریک قریش بسنده نکرده، بلکه قبایلی چون «بنیسلیم» و «غطفان» را که پیشینه دشمنی با اسلام داشتند به همراهی فرا خواندند. یهودیان قول دادند در برابر کمک «غطفان» نصف خرمای خیبر را به آنها بدهند، قریش نیز همپیمانان خود را به کمکطلبید که یک سپاه چهار هزار نفری با سیصد اسب را تشکیل دادند. گفته شده است: جمع سپاه مشرکین ده هزار نفر بود که در قالب سه لشکر به سوی مدینه به راه افتادند[۳۴].
پیامبر(ص) خود، همراه گروهی از صحابه؛ موارد آسیبپذیر را بررسی فرموده، و محل حفر خندق را با خط مخصوصی، تعیین کرد دند[۳۵]. قرار شد از احد تا «راتج»[۳۶] خندقی کنده شود.
واقدی میگوید: پیامبر(ص) بهترین ناحیه را پشت سرگذاشتن «کوه سلع» و کندن خندق «اُطُم[۳۷] بنیسلمه» در غرب مسجد فتح دانستند.
بنابراین باید خندق از «مذادا» تا کوه «ذباب»[۳۸] و از آنجا تا «راتج» ادامه یابد. سرانجام به دستور پیغمبر(ص)، خندق حفر گردید. نظر به این که زمان، بسیار محدود بود ناچار میبایست کار حفر خندق، هم با «نظم» انجام گیرد و هم با «سرعت» به پیش رود؛ لذا برای برقراری نظم، پیامبر(ص) هر چهل ذراع را به ۱۰ نفر واگذار فرمود. پیامبر(ص) اولین کلنگ را خود به زمین زد و مشغول کندن زمین شد و علی(ع) خاکها را بیرون میریخت.
از صورت و پیشانی آن حضرت، عرق میریخت، در حالی که این سرود زیبا را زمزمه میکردند: «لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَ الْمُهَاجِرِينَ»؛ زندگی واقعی، زندگی اخروی است، پروردگارا! مهاجر و انصار را بیامرز.
تلاش و کوشش پیامبر، شور عجیبی در مسلمانان پدید آورد و همه بدون استثنا شروع به کار کردند. و اما مشخصات خندق؛ طول خندق، با توجه به تعداد کارگران به دست میآید؛ زیرا شماره مسلمانان در آن روز، بنا به نقل مشهور ۰۰۰/۳ نفر بود و قرار شد که هر ده نفر متصدی چهل ذراع گردند. در این صورت طول خندق ۱۲۰۰۰ ذراع (یعنی نزدیک به پنج و نیم کیلومتر خواهد بود) و عرض آن به قدری بود که سواران چابک و ورزیده نمیتوانستند با اسب از آن عبور کنند. طبعاً باید ژرفای آن لااقل پنج متر و پهنای آن نیز پنج متر باشد[۳۹]. پیامبر(ص) شب و روز در کنار خندق به سر میبرد تا کار خندق پایان پذیرد.
درباره تاریخچه جنگ خندق؛ نظر به این که مدینه بین دو حره شرقی و غربی قرار داشت. این دو حره مدینه را کاملاً در بر گرفته و ناحیه جنوب را نیز تقریباً به طور کامل پوشانده بود، گرچه راههای نفوذ محدودی از آن سوی وجود داشت. در این میان تنها ناحیه شمال مدینه، زمینی مسطح و زراعی بود و در فاصله نوک حره شرقی، سنگلاخ قرار داشت.
اگر قرار بود دشمن به مدینه درآید تنها راه ورود آنها همین ناحیه شمال بود؛ زیرا در قسمتهای دیگر، یک سپاه جدید هزار نفری نمیتوانست به آسانی از سنگلاخها عبور کند. چون تنها راه ورود به مدینه همین منطقه شمال میباشد؛ لذا سپاه عرب پس از این که مدینه را دور زد، در کنار خندق که شش روز پیش از ورود آنان حفر شده بود، فرود آمدند.
آنان انتظار داشتند که در دامنه کوه احد با ارتش اسلام روبهرو گردند، اما وقتی به بیابان احد رسیدند، اثری از مسلمانان ندیدند؛ لذا به پیشروی خود ادامه دادند و تا لب خندق رسیدند. مشاهده خندق در خطوط آسیبپذیر مدینه، باعث حیرت و تعجب آنان شد، همگی گفتند: این تاکتیک جنگی مربوط به ایرانیان است نه عرب[۴۰].
پیامبر(ص) خیمهای با چرم روی «کوه سلع» برای خود بنا کرد. از طرفی گزارشهایی از شروع اقدامات خرابکارانه «بنیقریظه» در مدینه در دست بود که نشان میداد آنان فعالیت خود را آغاز کرده و مترصد فرصتی بودند تا قریش وارد حوزه مدینه شود و در آن صورت «قریظیان» نیز از درون، کارشان را شروع کنند. تلاش عمده مشرکین نیز همین بود که از خندق عبور کنند. مسلمانان از سراسر خندق مراقبت میکردند و همین امر سبب زمینگیر شدن چند روز متوالی قریش شد. آنان در انتظار حمله «قریظیان» از داخل به مدینه بودند، اما شمار نیروهای آنان کفاف یک حمله قاطع را نمیداد. در یکی از روزها، سپاه عظیمی به همراه رؤسای قریش، بنیاسد، غطفان و دیگر قبایل حمله کردند، پنج نفر از قهرمانان آنها با یافتن راه باریکی توانستند از خندق عبور کنند. «عمروبن عبدود» از مسلمانان خواست تا کسی به جنگ او برود، او سه بار درخواست خود را مطرح کرد و هر سه بار جز علی(ع)، کسی برای جنگ با او از جای برنخاست. رسول خدا(ص) با دست خود عمامهای بر سر امام نهاده، او را دعا کردند و وی را به سوی عمرو فرستادند. عمرو به امام گفت: چون با پدرش همنشین بوده، نمیخواهد با او بجنگد. اما امام علی(ع) فرمود: راغب به کشتن اوست، امام از او خواست طبق آنچه در جاهلیت مرسوم بوده که اگر کسی در لحظه نبرد سه چیز از او بخواهد باید یکی را بپذیرد:
عمرو درخواست اول و دوم را نپذیرفت و سومی یعنی پیاده شدن از اسب و جنگیدن به صورت پیاده را پذیرفت. میان آن دو نبرد آغاز شد، آنچنان گرد و غبار صحنه را گرفت که در گرد و غبار، کسی آنان را نمیدید، تا آنکه صدای تکبیر برخاست، این علامت آن بود که عمرو کشته شده است. بقیه افراد با دیدن این صحنه به شدت ترسیده و چارهای جز گریختن نیافتند[۴۱].
و اما عوامل پیروزی اسلام و شکست سپاه کفر در خندق؛ سپاه عرب از ده هزار نفر تجاوز میکرد[۴۲]، در حالی که عده مسلمانان از ۳۰۰۰ نفر بیشتر نبود و دامنه «کوه سلع» که نقطه مرتفعی است، اردوگاه آنان بود.
سپاه دشمن نزدیک به یک ماه در پشت خندق، توقف کرد و جز عده معدودی نتوانستند از خندق عبور کنند[۴۳].
در هر صورت بزرگترین حادثهای که موجب تردید مشرکان در مورد ماندن یا رفتن گشت، حادثه پیروزی علی بن ابی طالب بر «عمرو» و شکست تأثیرگذار عمرو بر مشرکان بود.
امور دیگری که بر تردید احزاب در ماندن یا رفتن افزود، تأمین ۱۰ هزار نفر با هزاران شتر که روزانه نیاز به حجم زیادی علوفه داشتند در اطراف خندق کار بسیار دشواری بود.
به طوری که پس از چند روز شتران مشرف به مرگ شدند، علاوه بر آن، یک شب، طوفان، آتش غذای مشرکان را خاموش کرد و اثاثیه آنان را از هم پاشید.
ابوسفیان به دلایل مختلف تصمیم به بازگشت گرفت و به سپاه قریش گفت که ببیند مراتع خشک شده و چهارپایان رو به نابودیاند، یهودیان نیز خیانت کردهاند و جای درنگ نیست. همان لحظه سپاه شرک را حرکت داد و به سمت مکه به راه افتاد. صبح آن روز احدی از دشمنان در منطقه نماند، پیامبر(ص) نیز به مسلمانان اجازه بازگشت داد. مورخین محاصره مدینه را ۱۵ تا ۲۰ روز دانستهاند. گفتهاند ابوسفیان در شرف رفتن، نامهای تهدیدآمیز به پیامبر اکرم(ص) به این مضمون نوشت:
به لات و عزی سوگند که من با جمع خویش برای درمانده کردن تو به سویت آمدم، اما دیدم که از برخورد با ما کراهت داری و خندقها و تنگناهایی برپاکردی، نمیدانم چه کسی این را به شما تعلیم داده؟ اگر از اینجا برگردیم، در آینده روزی چونان احد خواهیم داشت[۴۴].[۴۵]
پانویس
- ↑ التنبیه و الاشراف، ص۲۱۶.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۸۷.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۳۲؛ سبل الهدی، ج۴، ص۳۶۳؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴۱۵؛ تاریخ دمشق، ج۵۵، ص۲۷۳؛ إمتاع الأسماع، ج۱، ص۲۲۲؛ الارشاد، ج۱، ص۹۵؛ ر.ک: السیرة النبویة، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۴۱.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۴۳.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۷۲؛ السیرة النبویة، ج۱، ص۵۲۲؛ تفسیر القرطبی، ج۱۴، ص۱۴۷؛ تفسیر ابن کثیر، ج۶، ص۳۴۷؛ تفسیر ثعلبی، ج۸، ص۱۴؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴۲۵.
- ↑ صحیح البخاری، ج۵، ص۱۱۰، ش۴۱۱۰؛ تفسیر ابن کثیر، ج۶، ص۳۵۵؛ سبل الهدی، ج۴، ص۳۸۹؛ الکامل، ج۲، ص۷۰.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۸۷.
- ↑ «و با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن که خداوند توکل کنندگان (به خویش) را دوست میدارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۴۵.
- ↑ تفسیر القمی، ج۲، ص۱۷۷.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۴۵؛ السیرة النبویة، ج۲، ص۲۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۶۶؛ الارشاد، ج۱، ص۹۶.
- ↑ السیرة النبویة، ج۱، ص۷۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۶۸؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۶۲؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۴۲۰؛ سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۵۴۰؛ تفسیر القرطبی، ج۱۴، ص۱۲۹؛ المناقب، ج۱، ص۸۵؛ مجمع البیان، ج۲، ص۲۶۹؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۴۸۲.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۸۸.
- ↑ المغازی، ج۲، ص۴۵۵.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۶، ص۴۱.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۹۰.
- ↑ الخصال، ج۱، ص۵۷۹؛ المناقب، ج۳، ص۱۳۴؛ اعلام الوری، ج۱، ص۳۸۰؛ تفسیر روح المعانی (آلوسی)، ج۱۱، ص۱۵۳؛ مجمع البیان، ج۸، ص۱۳۱؛ تسلیة المجالس، ج۱، ص۳۳۴؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۸۸.
- ↑ الارشاد، ج۱، ص۱۰۰.
- ↑ الارشاد، ج۱، ص۱۰۱.
- ↑ و ان المسلمین یومئذ کان علی رؤوسهم الطیر، لمکان عمرو و شجاعته (المغازی، ج۲، ص۴۷۰؛ شرح نهجالبلاغة (ابن ابیالحدید)، ج۱۹، ص۶۳؛ المناقب، ج۱، ص۱۹۸.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۵۲.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۹۰.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۰۶.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۰۷.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۰۷.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۰۸.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۰۸.
- ↑ احزاب جمع حزب است و مراد از آن در قرآن کریم گروه مشرکان با هم دستان آنها، مخصوصاً کفار مکه است، که در این جنگ با یهودیان مدینه هم دست شدند و آهنگ پیامبر اکرم(ص) و مسلمانان کردند. (فرهنگنامه موضوعی قرآن کریم، جدوم، ص۲۳۹۰).
- ↑ فروغ ابدیت، ج۲، ص۱۲۵.
- ↑ منتهی الامال، ج۱، ص۱۳۹، انتشارات هجرت.
- ↑ برخی از آنها عبارتاند از «حُیی بن اخطب و سلام بن ابی الحقیق، کنانة بن الربیع، هودة بن قیس و ابوعامر منافق».
- ↑ منتهی الآمال، ج۱، ص۱۳۹.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۵۲ – ۵۵۱.
- ↑ فروغ ابدیت، جاول، ص۱۲۶.
- ↑ راتج در حره شرقی قرار داشت که در شمال غرب آن، احد بود.
- ↑ اطم به منطقههای قلعه مانند گفته میشود.
- ↑ ذباب، کوهی است در ناحیه حره غربی در کنار کوه سلع، اندکی بالاتر از کوه سلع که رسول خدا(ص) بر آن مستقر بود.
- ↑ فروغ ابدیت، جدوم، ص۱۲۸ ۱۲۶ برخی نوشتهاند: عمق خندق به اندازه قامت یک انسان و عرض آن به طور متوسط چهار متر، شمار مسلمانان ۳۰۰۰ نفر و در طی مدت شش روز خندق آماده شد. تاریخ سیاسی اسلام.
- ↑ فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج۱، ص۱۲۸.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۵۸ – ۵۵۹.
- ↑ فروغ ابدیت، ج۲، ص۱۲۹ به نقل از مقریزی در «الامتاع» میگوید: تنها قریش با ۴ هزار سرباز و ۳۰۰ رأس اسب و ۱۵۰۰ شتر در لب خندق اردو زد و به ترتیب تیرههای دیگر نیرو داشتند.
- ↑ فروغ ابدیت، ج۲، ص۱۲۹.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، رسول جعفریان، ج۱، ص۵۱۳. (به نقل از گلواژههای حج و عمره، علیرضا بصیری، مشعر، ۱۳۸۷، ص۱۸۷).
- ↑ تونهای، مجتبی، محمدنامه، ص ۳۲۷.