بحث:خبیب بن عدی انصاری در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

وی از شاخه جحجبی بن کلفة، از تیره عمرو بن عوف، از قبیله اوس، از انصار بود[۱]. براساس برخی منابع او در غزوۀ بدر حضور داشت[۲] از این رو، او را بدری خوانده‌اند[۳]. وی از کسانی بود که در سال چهارم در حادثه رجیع[۴] به دست مشرکانی از قبیله هذیل اسیر شدند و پس از آنکه به آنان امان دادند و اطمینان دادند که با آنان حیله نخواهند کرد آنان را فریب داده و به قریشیان فروختند و قریش آنان را در محل تنعیم در مکه به دار کشیدند[۵]. نیز گفته‌اند «زهیر بن اغر» از «بنی هذیل» «خبیب» را گرفت و به «بنی‌نوفل بن عبد مناف» فروخت تا او را به تلافی طعیمة بن عدی، که رسول خدا(ص) در بدر او را کشته بود، به قتل رسانند[۶].

واقدی چگونگی شهادت خبیب را به تفصیل چنین آورده است: بنا بر نقلی «حجیر بن ابی‌اهاب» «خبیب» را به هشتاد مثقال طلا، یا پنجاه شتر برای پسر برادرش «عقبة بن حارث بن عامر» خرید تا به تلافی پدرش که در بدر کشته شده بود به قتل رساند[۷]. یا گفته‌اند «دختر حارث بن عامر بن نوفل» او را به صد شتر خرید، یا تعدادی از قریش در خریدن او شریک شدند. چون این زمان ماه ذی‌القعده و ماه حرام بود آن دو را زندانی کردند و حجیر، خبیب را در خانه زنی که کنیز بنی‌عبدمناف بود و ماویه نام داشت زندانی کرد. ماویه که بعدها مسلمان شد و اسلامش نیکو بود، می‌گفت: به خدا سوگند هیچ کس را بهتر از خبیب ندیدم؛ من از شکاف در او را می‌دیدم در حالی که در بند آهنین بود و زمان انگور نبود و حتی یک حبه انگور یافت نمی‌شد. او خوشه انگوری بزرگ به اندازه سر انسان به دست داشت و از آن می‌خورد و این روزی او بود که خداوند به او داده بود[۸]. خبیب شب‌ها قرآن می‌خواند به گونه‌ای که زنان صدای او را می‌شنیدند و بر او می‌گریستند و دلشان برایش می‌سوخت. ماویه گوید: به او گفتم: ای خبیب آیا حاجتی داری؟ گفت: نه، فقط آبی شیرین برایم بیاور و غذایی به من نده که از قربانی‌های کنار بت‌ها تهیه شده است و هنگامی که قصد کشتن من را داشتند، مرا خبر کن. ماویه گوید: چون ماه‌های حرام گذشت و تصمیم به قتل او گرفتند نزد او رفته و او را آگاه کردم و به خدا سوگند ندیدم که او از این موضوع بترسد و گفت: برایم وسیله‌ای بیاور تا با آن اصلاح کنم؛ من به وسیله پسرم، ابوحسین، تیغی برایش فرستادم، پس از آنکه پسرم رفت، گفتم: من چه کاری کردم که پسرم را با این تیغ فرستادم، به خدا سوگند این مرد انتقام خواهد گرفت و او را خواهد کشت و خواهد گفت: «یک مرد در مقابل یک مرد». هنگامی که پسرم تیغ را برای او برد تیغ را گرفت و به شوخی گفت: به جان پدرت تو جرئت داشتی! مادرت از نیرنگ من نترسید که تو را با تیغی پیش من فرستاد در حالی که شما قصد کشتن مرا دارید؟ ماویه گوید: من می‌شنیدم از این رو گفتم: ای خبیب! به امان خدا به تو اطمینان کردم و برای خدا تیغ به تو دادم، نه برای آنکه پسرم را به قتل رسانی. خبیب گفت: من او را نخواهم کشت و در دین ما نیرنگ روا نیست[۹]. ماویه گوید: سپس به او گفتم که فردا صبح او را بیرون آورده و خواهند کشت. فردا صبح او را همچنان که در بند آهنین بود، به تنعیم بردند. زنان، کودکان، بندگان و گروهی از اهل مکه به تنعیم رفتند و هیچ کس نبود که نرفته باشد، عده‌ای خونی بر گردن او می‌دانستند که می‌خواستند با دیدن او خود را تسکین دهند، یا چنین نبود و مخالف اسلام و مسلمانان بودند. زید بن دثنه هم همراه خبیب بود که دستور دادند چوب بلندی را در زمین فرو کنند و هنگامی که خبیب را نزدیک چوب آوردند گفت: آیا مرا رها می‌کنید تا دو رکعت نماز بخوانم؟ آنان موافقت کردند و خبیب دو رکعت نماز خواند، بی‌آنکه طول بدهد و گفت: به خدا سوگند! اگر گمان نمی‌کردید از مرگ می‌ترسم بیشتر نماز می‌خواندم[۱۰] و گفت: خدایا آنان را شمارش کن، یکی یکی از میان بردار و هیچ یک را باقی مگذار[۱۱]. خبیب را نخستین کسی دانسته‌اند که خواندن دو رکعت نماز هنگام قتل را سنت کرد[۱۲].

درباره نفرین خبیب روایات متعددی وجود دارد، از جمله آنها اینکه معاویة بن ابی‌سفیان گوید: من شاهد نفرین خبیب بودم و دیدم که چگونه ابوسفیان از ترس نفرین خبیب مرا به زمین خوابانده بود و در آن روز چنان مرا پرتاب کرد که با انتهای کمرم به زمین خوردم و تا مدتی درد داشتم. حویطب بن عبدالعزی گوید: من انگشت در گوش گذاشته بودم و با دویدن فرار می‌کردم تا نفرین خبیب را نشنوم. حکیم بن حزام گوید: از ترس نفرین خبیب پشت درخت پنهان می‌شدم[۱۳]. از عثمان بن محمد اخنسی نقل است که می‌گفت: عمر، سعید بن عامر بن حذیم جمحی را بر حمص گماشت و او در حالی که میان یاران خود بود غش کرد و موضوع را به عمر گفتند، وقتی سعید از حمص نزد عمر برگشت علت بیهوشی خود را یادآوری نفرین خبیب دانست. این موضوع منزلت سعید را نزد عمر افزایش داد[۱۴]. نوفل بن معاویه دیلی نیز گفته است: من در آن روز شاهد نفرین خبیب بودم، من ایستاده بودم اما از ترس نفرین او بر زمین نشستم. هیچ یک از کسانی را که حاضر بودند ندیدم از نفرین خبیب در امان باشد. یک ماه یا بیشتر بر قریش گذشت و آنان جز درباره نفرین خبیب سخن نمی‌گفتند[۱۵].

خبیب را پس از آنکه نماز خواند به سوی آن چوب بردند و او را رو به مدینه محکم بستند و به او گفتند: از اسلام برگرد تا تو را آزاد کنیم؛ وی گفت: نه به خدا سوگند! دوست ندارم از اسلام برگردم حتی اگر تمام آنچه در زمین است مال من باشد؛ گفتند: دوست داری محمد(ص) به جای تو باشد و تو در خانه‌ات نشسته باشی؟ گفت: به خدا سوگند دوست ندارم خاری آن حضرت را بیازارد و من در خانه نشسته باشم. آنان گفتند: ای خبیب از اسلام برگرد، گفت: هرگز برنمی‌گردم. گفتند: سوگند به لات و عزی اگر چنین نکنی تو را می‌کشیم. گفت: کشته شدن من در راه خدا بسیار اندک است چون او خودداری کرد، در حالی که صورت او را به سوی مدینه برگردانده بودند، گفت: اینکه صورتم را از قبله برمی‌گردانید خداوند می‌فرماید: ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ...[۱۶]. سپس گفت: خدایا! من چیزی جز چهره دشمن نمی‌بینم، خدایا اینجا کسی نیست که سلام مرا به رسولت برساند پس تو از سوی من به وی سلام برسان. اسامة بن زید از پدرش نقل کرده است که گفت: رسول خدا(ص) با اصحاب نشسته بودند که حالتی بر او عارض شد، همچنان که هنگام نزول وحی چنین می‌شد و شنیدیم که می‌فرماید: و سلام و رحمت خداوند بر او باد؛ سپس فرمود: جبرئیل بود که از سوی خبیب به من سلام رساند. راوی گوید: سپس دستگیر کنندگان، فرزندان کسانی را که در بدر کشته شده بودند، فراخواندند که چهل نوجوان یافتند و به هر یک نیزه‌ای دادند و گفتند این کسی است که پدران شما را در بدر کشته است و آنان هر یک با نیزه‌هایشان ضربه آرامی زدند و او بر روی چوب چرخ خورد و برگشت و صورتش رو به کعبه شد[۱۷] و گفت: سپاس خدایی را که صورتم را به قبله خودش برگرداند که آن را برای خود و پیامبرش و مؤمنان برگزید.

کسانی که افراد را برای کشتن خبیب آورده بودند، عبارت‌اند از: عکرمة بن ابی‌جهل، سعید بن عبدالله بن قیس، اخنس بن شریق، عبید بن حکیم بن امیة بن اوقص سلمی و عقبة بن حارث بن عامر نیز از کسانی بود که آنجا حضور داشت و همواره می‌گفت: به خدا سوگند من خبیب را نکشتم؛ من در آن روز پسربچه‌ای کوچک بودم و مردی از بنی‌عبدالدار به نام «ابومیسره» از تیره عوف بن سباق دست مرا گرفت و بر نیزه گذاشت، سپس دست مرا گرفت و با دست خودش شروع به نیزه زدن کرد تا خبیب را کشت. هنگامی که او نیزه زد، من فرار کردم و مردم فریاد زدند: ای ابوسروعه! ابومیسره بد نیزه می‌زند، سپس ابوسروعه نیزه‌ای به او زد که آن را از پشتش بیرون آورد[۱۸].

خبیب ساعتی زنده بود و خداوند را به یگانگی یاد می‌کرد و به رسالت رسول خدا(ص) شهادت می‌داد. اخنس بن شریق گوید: اگر یاد محمد(ص) در حالتی رها می‌شد، خبیب در این حال آن را رها می‌کرد، ما هرگز ندیدیم پدری نسبت به فرزندش چنان فداکاری کند که یاران محمد(ص) برای وی فداکاری می‌کردند[۱۹].

حسان بن ثابت درباره شهادت خبیب و در رثای او اشعاری سروده است[۲۰]. خبیب را نخستین کسی می‌دانند که در اسلام به دار کشیده شد[۲۱] یا نخستین کسی بود که در اسارت کشته شد و چون به هنگام شهادت اجازه خواست تا دو رکعت نماز بخواند به عنوان نخستین کسی که خواندن نماز را به هنگام مرگ سنت ساخت معرفی شده است[۲۲]. محل به دار کشیده شدن خبیب را «یأجج»، در هشت میلی مکه، نیز گفته‌اند[۲۳].

بنا بر نقلی در غزوه بنی‌لحیان در سال ششم، رسول خدا(ص) پس از کشته شدن عاصم بن ثابت همراه دویست نفر از اصحاب در تعقیب بنی‌لحیان از مدینه خارج شدند و این همان زمانی بود که خبیب در منزل ماویه زندانی بود. از این رو قریش به تصور خود گفتند: محمد برای آزاد کردن خبیب آمده است، در حالی که در ماه حرام هستیم و ما در ماه حرام از کشتن یاران او خودداری می‌کنیم. آنان از اینکه رسول خدا(ص) بخواهد در ماه حرام با آنان بجنگد وحشت داشتند. ماویه به خبیب خبر داد که آن حضرت قصد آزاد کردن او را دارد و او گفت: خداوند هر چه خواهد انجام می‌دهد. رسول خدا(ص) پس از فرار کردن بنی‌لحیان و پس از چهارده روز به مدینه بازگشت[۲۴] و روشن نیست که قصد آن حضرت آزاد کردن خبیب بوده باشد. برخی منابع این غزوه را برای انتقام از خون خبیب دانسته‌اند[۲۵]. مشکل مهمی که باقی می‌ماند آن است که از زمان حادثه رجیع، که بیشتر منابع آن را در سال چهارم آورده‌اند، تا زمان غزوه بنی‌لحیان، که بیشتر در سال ششم گفته‌اند، حدود دو سال فاصله است و بر روی دار بودن خبیب به مدت دو سال بسیار بعید است چنان که برخی به این موضوع اشاره کرده‌اند[۲۶].

بر اساس خبری، رسول خدا(ص) پس از آنکه از شهادت خبیب آگاه شد، عمرو بن امیه ضمری را برای کشتن ابوسفیان اعزام کرد[۲۷] و او پیش از رفتن به مکه قصد داشت، پیکر خبیب را از روی دار پایین بیاورد، اما با حمله نگهبانان دار، او را به زمین انداخته و گریخته است[۲۸]. نیز گفته‌اند رسول خدا(ص) عمرو بن امیه را فرستاد تا از قریش خبری بیاورد. عمرو می‌گوید: چون به چوبی که خبیب را بدان بسته و دار زده بودند رسیدم خبیب را باز کردم اما خبیب به زمین افتاد و مقداری فاصله گرفتم و چون نگاه کردم خبیب را ندیدم گو اینکه زمین خبیب را بلعیده بود و تاکنون اثری از خبیب باقی نمانده است[۲۹]. و از این رو به خبیب «بلیع الأرض» گفته‌اند[۳۰]. برخی گمان کرده‌اند عمرو بن امیه، خبیب را دفن کرده است[۳۱].

به نظر می‌رسد عمرو بن امیه برای دو کار مستقل در دو زمان متفاوت از سوی رسول خدا(ص) مأموریت یافته است، اما برخی دو مأموریت را در یک زمان آورده‌اند[۳۲] و بر اساس گزارشی عمرو برای کشتن ابو سفیان مأموریت داشته و در ادامه مأموریتش به چوب دار خبیب برخورد کرده و باز کردن خبیب و افتادن او و دیگر مسائل پیش آمده است[۳۳]. نیز بنا بر نقلی رسول خدا(ص) مقداد و زبیر را برای پایین آوردن پیکر خبیب فرستاد و عمرو را به تنهایی برای خبر آوردن از قریش فرستاده است[۳۴]. البته سید جعفر مرتضی عاملی[۳۵] اشکال‌ها و تناقض‌هایی در مورد عمرو بن امیه و اخبار مربوط به او مطرح کرده است[۳۶].

پانویس

  1. ابن کلبی، نسب معد والیمن الکبیر، ج۲، ص۱۸؛ ابن سلام، کتاب النسب، ص۲۷۲.
  2. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۲۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۵؛ ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۲۵.
  3. أبو نعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۹۸۶؛ ذهبی، تجرید أسماء الصحابه، ج۱، ص۱۵۶.
  4. ر.ک: مدخل رجیع.
  5. ابن حبیب بغدادی، المنمق، ص۴۷۹؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۴۱.
  6. بلاذری، أنساب الاشراف، ج۱۱، ص۲۵۵؛ و در حد اشاره به نام زهیر و نقش او در شعر حسان، ر.ک: واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۶۲.
  7. نیز ر.ک: طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۳۹.
  8. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷-۳۶۰؛ و با اندکی تغییر و اختصار، ر.ک: أبونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۹۸۷؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۱۵۵.
  9. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰؛ و با اندکی تغییر و اختصار، ر.ک: طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۴۰؛ بقوی، معجم الصحابه، ج۲، ص۲۶۵-۲۶۶.
  10. و با اندکی تغییر و اختصار، ر.ک: طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۴۱.
  11. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۱۵۵.
  12. ازرقی، أخبار مکه، ج۳، ص۴۰۲.
  13. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰.
  14. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰؛ بغوی، معجم الصحابه، ج۲، ص۲۶۷.
  15. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰.
  16. «و خاور و باختر از آن خداوند است پس هر سو رو کنید رو به خداوند است، بی‌گمان خداوند نعمت‌گستری داناست» سوره بقره، آیه 115.
  17. گفته‌اند چندبار صورت او را از قبله برگرداندند اما دیدند رو به قبله برگشته است سرانجام او را رو به قبله رها کردند؛ ر.ک: ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۲۷.
  18. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷-۳۶۱؛ و در مورد قاتل خبیب، ر.ک: بغوی، معجم الصحابه، ج۲، ص۲۶۷.
  19. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۷-۳۶۱.
  20. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۶۲-۳۶۳.
  21. ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۹۸۶.
  22. واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۵۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۳، ص۱۸۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۴۳؛ ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۹۸۸.
  23. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۴۲۴.
  24. واقدی، المغازی، ج۲، ص۵۳۵-۵۳۷.
  25. مقدسی، البدء والتاریخ، ج۴، ص۲۲۲.
  26. ماردینی، الجوهر النقی، ج۹، ص۲۱۴.
  27. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۳، ص۲۹۲.
  28. طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۴۲-۵۴۴.
  29. احمد بن حنبل، مسند، ج۴، ص۱۳۹؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۵۴۲؛ و به اختصار، خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۳۳.
  30. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۲۶.
  31. طبرانی، المعجم الکبیر، ج۵، ص۲۶۱؛ بیهقی، دلائل النبوه، ج۳، ص۳۲۷؛ ابن سید الناس، عیون الاثر، ج۲، ص۱۴.
  32. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۳، ص۲۹۲-۲۹۳.
  33. ابن جوزی، المنتظم، ج۳، ص۲۶۶.
  34. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۲۲۶.
  35. عاملی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۷، ص۲۳۴-۳۰۴.
  36. خانجانی، قاسم، مقاله «خبيب بن عدى بن مالک انصاری»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۲۲۱-۲۲۳.