بحث:کربلا در تاریخ اسلامی
محاصره تنگ نظامی در کربلا
کربلا سرزمین سختی و بلا بود، اسم با مسمی سازگار بود، رنج از زمین میجوشید و بلا از آسمان میبارید. روز پنجشنبه دوم محرم بود که امام را در کربلا پیاده کردند. روز سوم محرم اولین برق جهنده محنت در اعزام عمر سعد به کربلا جرقه زد و این جرثومه ناپاکی و طمع با چهار هزار نیروی مسلح به کربلا آمدند و در برابر خیام سیدالشهداء خیمه زدند. ابن زیاد برای عمر سعد پیغام داد که من برای تو از نظر لشکر و تجهیزات بهانهای نگذاشتهام و هر صبح و شام چشم به راه گزارش کار تو هستم، مردانه باش و درنگ روا مدار. لذا عمر سعد اول تصمیم گرفت نمایندهای نزد امام بفرستد و انگیزه آمدن حضرت را به کوفه جویا شود، گرچه هیچ کس از سران سپاه حاضر به نمایندگی از عمر سعد برای سؤال از امام نشدند؛ زیرا به دلیل نامهنگاری و دعوت از امام شرم داشتند، سرانجام مردی به نام کثیر بن عبیدالله که بیپروا و بیباک بود خدمت امام رسید و سؤال کرد برای چه به کربلا آمدهای؟ امام جواب داد: دعوت کوفیان، مردم شهر به من نوشتند به اینجا بیایم! پس اگر آمدن مرا خوش ندارید الان مرا آزاد بگذارید تا به حجاز بروم. جواب به ابن زیاد منتقل شد، عبیدالله جواب داد: «باید حسین بن علی و همراهان او دست به دست تو بدهند و برای یزید بیعت کنند، اگر بیعت کردند اطلاع بده تا رأی خود را در این باره بگویم»[۱].
امام سعی دارد بدون خونریزی از صحنه محاصره با حفظ عظمت و مصالح اسلام و بدون مصالحه با ظلم، خداحافظی کند. ولی عبیدالله جلاد، بعکس اصرار به خونریزی دارد. امام بعد از شهادت امام حسن(ع) در زمان معاویه ده سال از شیوه مسالمتآمیز پیروی کرد، «تا نهال افکار بلندش را به بلندی حکومت حقه بپروراند» با اینکه طرز تفکر او درست نقیض تفکر معاویه بود از نظر زندگی اجتماعی ده سال با معاویه مسالمت کرد، بدون اینکه انحرافات او را تصویب یا تأیید کند، بلکه گاهی هم انتقادات شدید مینمود، همین امام حسین(ع) در زمان پسرش یزید وقتی که میبیند امکان پیروزی نظامی نیست و شرایط تحقق آرزوی دیرینه او برای تشکیل حکومت مناسب نیست، همان روح مسالمتآمیز، ادامه جنگ سرد را برای آگاهی بخشیدن به تودهها در پیش میگیرد ولی نیروهای خام و جوان و مغروری مثل یزید و عبیدالله جز به فکر حکومت و رقیب و اشباع رذیله حب جاه نبودند.
در روز پنجم محرم وقتی جواب عبیدالله به عمر سعد رسید، عین حکم را عمر سعد برای امام فرستاد و جواب آن حضرت این بود که «ممکن نیست من تسلیم شوم! فهل هو الا الموت فمرحبا به آخرین ضربهای که میتوانند به من بزنند ضربه مرگ است، آفرین به مرگ»[۲].
عمر سعد عین جواب امام را برای عبیدالله فرستاد، جواب مردانه امام مثل پتک بر مغز ابن زیاد کوبنده بود، او از این جواب شجاعانه امام سخت خشمگین شد، او فکر میکرد امام در محاصره پنج هزار سرباز مرعوب و تسلیم میشود. در این صورت بود که عبیدالله غضبناک به فکر تقویت نیروهای خود شد، عدهای از نظامیان با سابقه خود را در بیرون شهر در لشکرگاه نخیله مستقر کرد، تا نیروهای جدیدی را زیر نظر خود اعزام و به کربلا ملحق کند.
بیشتر مردم کوفه از جنگ با امام به خاطر علاقه قلبی به فرزند پیامبر اجتناب میکردند و لذا وقتی از لشکرگاه نخیله به طرف کربلا اعزام میشدند تا میتوانستند مخفیانه فرار میکردند و مخفی میشدند. عبیدالله چون وضع را چنین دید، یک ستون سوارهنظام را به کوفه فرستاد تا هر متخلفی را بیابند به نخیله نزد امیر بفرستند. مأموران مردی را از اهل شام یافتند که برای مطالبه ارثی به کوفه آمده بود، بیدرنگ او را دستگیر کردند و به نخیله نزد امیر فرستادند. امیر فرمان داد او را بیمحاکمه اعدام کردند تا دیگر مردم حساب کار خود را بکشند[۳].
به این شکل مردم غیر نظامی را تا آمار سی هزار نفر به کربلا اعزام کردند. شاید در ابتدای امر کسی فکر کند مگر در اردوگاه حسینی چقدر نیرو وجود دارد که اینها ابتدائاً با چهار هزار نفر لشکرکشی کردهاند؟ ولی کفر و نفاق همیشه برای سرکوب جبهه حق از ترس اینکه مبادا دنیایش را از دست بدهد و دیگری به سودای خیالی این سرایش چشم نداشته باشد سنگ تمام میگذارد، ولی به این همه بسنده نکردند، روزانه چند تیپ نیرو به کربلا اعزام میشد.
- شبث بن ربعی با چهار هزار نفر
- عروه بن قیس با چهار هزار نیرو
- سنان بن انس با ۴ هزار نیرو
- حصین بن نمیر با ۴ هزار نفر
- شمر بن ذی الجوشن با ۴ هزار نفر
- مضایر بن رهینه با سه هزار نفر
- یزید بن رکاب کلبی با ۲ هزار نفر
- نضر بن خرشه با ۲ هزار نیرو
- محمد بن اشعث با ۳ هزار نیرو
- عبدالله حصین با هزار نیرو
- خولی بن یزید با ۱۰ هزار نیرو
- کعب بن طلحه با ۳ هزار نیرو
- حجار بن ابجر با هزار نیرو
- حر بن یزید ریاحی با ۳ هزار نیرو
ابیمخنف لشکر را هشتاد هزار دانسته، لهوف لشکر عمر سعد را بیست هزار، ابن شهر اشوب ۳۵ هزار دانسته، اعصم کوفی بیست هزار نفر دانسته و علامه مجلسی نیز بیست هزار نفر دانسته است. از روز سوم محرم تا روز دهم هر روزی میگذشت فوجی از نیرو را ابن زیاد روانه کربلا میکرد و حسین(ع) و یارانش را مثل نگین انگشتری در محاصره میگرفتند. در این اعزام نیروها خوب است از نظر روحی و روانی مداقهای بر احساسات پاک و زلال ۶۴ یا ۸۴ زن و کودک همراه سید الشهداء داشته باشیم!
به راستی در اردوگاهی که کودک ۶ ماهه «علی اصغر» و سه ساله «امام باقر» و شش ساله «رقیه» تا نوجوانها و زنان محترمهای که کانون احساسات و عواطف میباشند و در برخورد با رنجها و بلایا و محنتها از نظر عاطفی اثرپذیر و بیشتر از مردان تحت تأثیر قرار میگیرند، وقتی این موج فزاینده اعزام نیروهای تا دندان مسلح را به قصد جنگ و خونریزی مشاهده میکنند چه حالی پیدا میکنند؟
قومی که بعضاً با کینههای کهنه آمدهاند بغضا لأبيك هنوز دشمنی با علی(ع) را پس از بیست سال از شهادت حضرت فراموش نکردهاند. بعضی به طمع غنائم و عطای امیر آمدهاند خفنا العطاء چهرههای بیهویتی که اینگونه حکومتهای جور تربیتشان کرده که عطای ملوکانه را بگیرند و در جبهه جنگ قصابی کنند، گر چه صف مقابلشان فرزندان و ذریه پاک رسول الله(ص) باشند! بعضی کورکورانه به تقلید از رئیس قبیله آمدهاند تا فرمان شیوخ خودفروخته را اجرا و اطاعت کنند.
در این آشفته بازار اندیشهها و اهداف مختلف هیچ گوشی بدهکار حقانیت و کلام جذاب سیدالشهداء و یارانش نیست. گاهی کلام آنچنان جذاب بود که تمام سپاهیان عمر سعد را به سکوت مرگباری وا میداشت، ولی در پایان سخن امام، چهره پلیدی مثل شمر سخن زشتی از قلبی خبیث سر میداد و تمام رشتهها را میگسست[۴].