شموس بنت ابی‌عامر

مقدمه

شموس دختر ابوعامر راهب (عبد عمرو) بن صیفی بن نعمان بن مالک از تیره بنوعمرو بن عوف از قبیله اوس است. مادرش عمیق دختر حارث از خاندان واقف است[۱]. پدرش ابوعامر پیش از هجرت از شخصیت‌های مهم روزگار جاهلیت بود و به جهت اینکه رهبانیت می‌ورزید و از قیامت و دین حنیف سخن می‌گفت، به راهب مشهور بود[۲]. وی همچنین واجد دانش اهل کتاب بود[۳]. به نوشته بلاذری، وی که سودای پیامبری در سر داشت، از گفتگوی طولانی با پیامبر اکرم(ص) به‌رغم ادعای حنفیت، به سبب مخالفت سختی که با پیامبر اکرم(ص) داشت، از سوی آن حضرت فاسق خوانده و به این لقب مشهور شد[۴]. ابوعامر پس از این گفتگو به خشم آمد و همراه شصت و پنج تن از اوسیان به قریش پیوست و در آنجا به تحریک مشرکان قریش و یهودیان و انصار مدینه بر ضد پیامبر اکرم(ص) پرداخت. وی در جنگ بدر با مشرکان قریش همراهی نکرد، اما در غزوه اُحُد نخستین کسی بود که جنگی را آغاز کرد[۵]. ابوعامر بعد از فتح مکه به طائف گریخت و پس از مسلمان شدن مردم طائف به شام رفت. در آنجا به فکر گردآوری سلاح و سپاه برای حمله به مدینه افتاد، اما در سال نهم یا دهم هجری در همان‌جا از دنیا رفت[۶].

با این همه دشمنی نسبت به اسلام و شخص رسول الله(ص)، فرزندانش مسلمان شدند و حتی در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند. یکی از آنان حنظله غسیل‌الملائکه است که در غزوه اُحُد به شهادت رسید[۷] و دیگری دخترش شموس و خانواده او می‌باشند. شموس با ثابت بن ابی‌اقلح ازدواج کرد و صاحب پسری به نام عاصم و دختری به نام جمیله شد[۸]. خانواده شموس همگی مسلمان شدند و با رسول الله(ص) بیعت کردند. پسرش عاصم در جنگ بدر شرکت کرد. او در جنگ رجیع شهید شد و پیکرش را زنبوران حمایت کردند. در حمله غافلگیرانه مشرکین عاصم بن ثابت، در حالی که رجز می‌خواند، دلاورانه جنگید. آنقدر تیر انداخت تا تیرهایش تمام شد، آن‌گاه، با نیزه شروع کرد تا وقتی که نیزه‌اش شکست و با شمشیرش جنگید. دسته شمشیرش که شکست، جنگید تا کشته شد. قبل از شهادت به درگاه خداوند عرضه داشت: پروردگار! من در آغاز روز از دین تو حمایت کردم، تو در پایان روز، گوشت مرا حمایت فرمای.

سخن عاصم بدان جهت بود که دشمن، هرکسی را که می‌کشتند، برهنه‌اش می‌کردند. سلافه دختر سعد، که همسر و چهار پسرش کشته شده بودند و دو پسرش در جنگ اُحُد، به دست عاصم کشته شده بودند، نذر کرده بود که اگر بر عاصم چیره شود، در کاسه سر او شراب بیاشامد. به همین منظور برای کسی که سر عاصم را بیاورد، صد ماده شتر جایزه قرار داده بود و این موضوع را اکثر اعراب و بنی‌لحیان می‌دانستند. این بود که تصمیم گرفتند سر عاصم را جدا کنند و آن را برای سلافه دختر سعد ببرند و صد شتر را بگیرند، ولی خداوند متعال زنبوران را برانگیخت که از سر و پیکرش حفاظت کنند، هرکس نزدیک می‌شد، زنبورها او را نیش می‌زدند. گفتند: تا شب رهایش کنید، چون شب فرا رسد، زنبوران خواهند رفت، ولی چون شب رسید، خداوند سیلی فرستاد که پیکر او را با خود برد و مشرکین به او دسترسی نیافتند[۹]. دخترش جمیله با عمر بن خطاب ازدواج کرد و برای او پسری آورد که به نام دایی‌اش عاصم نامیده شد[۱۰]. از تاریخ مرگ شموس اطلاعی در دست نیست.[۱۱]

منابع

پانویس

  1. الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۱، ۳۸۶؛ اسدالغابه، ج۶، ص۱۶۵؛ جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳.
  2. اسدالغابه، ج۲، ص۵۹.
  3. تاریخ المدینة المنوره، ج۱، ص۵۳.
  4. السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۴۲۳-۴۲۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۵۰.
  5. مغازی واقدی، ج۱، ص۲۲۳.
  6. السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۴۲۴.
  7. الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۱ و ۳۸۶؛ اسدالغابه، ج۶، ص۱۶۵؛ جمهرة انساب العرب، ص۳۳۳.
  8. الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۲.
  9. مغازی واقدی، ص۲۶۲-۲۶۳.
  10. الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵۲.
  11. محمدزاده، مرضیه، زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم، ص ۳۳۳.