شورش طالب الحق

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

در سال صد و بیست و هشت ابوحمزه مختار بن عوف ازدی که از خوارج اباضی بود به مکه رفت و در موسم حج با عبدالله بن یحیی معروف به طالب الحق (که او نیز از خوارج اباضی بود) ملاقات نمود و به او گفت: تو را می‌بینم که به سوی حق دعوت می‌کنی. من مردی هستم که قوم من از من اطاعت می‌کنند، بیا با من پیش آنها برویم. این دو تن به حضرموت رفتند و در آنجا ابو حمزه با طالب الحق بیعت نمود تا با آل مروان و بنی امیه مبارزه کنند[۱]. سال بعد در موسم حج، ابو حمزه از طرف طالب الحق با هفتصد نفر به مکه آمد و در مراسم حج، از آل مروان اعلام برائت کرد. در آن موقع عبدالواحد بن سلیمان که والی مکه و مدینه بود به خاطر حج به ابو حمزه پیشنهاد صلح و پرهیز از جنگ داد. ابو حمزه قبول کرد و مراسم تمام شد و عبدالواحد بی‌آنکه کاری به کار خوارج داشته باشد مکه را ترک کرد و به مدینه آمد[۲]. عبدالواحد سپاهی را در مدینه تدارک دید و به فرماندهی عبدالعزیز بن عبدالله برای جنگ با ابو حمزه روانه کرد. ترکیب این سپاه برای جنگیدن مناسب نبود؛ زیرا اکثر افراد آن را اشراف مدینه تشکیل می‌دادند که با لباسهای فاخر و تکبّر و فخرفروشی در آن سپاه شرکت کرده بودند. این سپاه از مدینه خارج شد و در محلی به نام قدید رحل اقامت افکند. در این هنگام سپاهیان ابو حمزه بر سر آنها ریختند و بسیاری‌شان را کشتند که غالبشان از قریش بودند. این خبر که به مدینه رسید، زنها نوحه سردادند و از مدینه خارج شده، نزد جنازۀ کشته‌شدگان آمدند و عبدالواحد حاکم مدینه به سوی عبدالملک به شام گریخت.

واقعۀ قدید راه را برای ابو حمزه هموار کرد و او در سال صد و سی بدون درگیری وارد مدینه شد و در آنجا به منبر رفت و خطبه‌ای خواند و طی آن از مظالم بنی امیه و لزوم مبارزه با آنها سخن گفت. همچنین ابو حمزه به مردم مدینه گفت که ما نمی‌خواهیم شما را بکشیم؛ بگذارید ما با دشمنان خود بجنگیم. اما اهل مدینه نپذیرفتند و به خوارج حمله بردند و نتیجۀ آن این بود که بسیاری از آنها به دست افراد ابو حمزه کشته شدند که در میان آنان فرماندهشان عبدالعزیز هم بود. ابو حمزه بر مدینه مسلط شد و در آنجا چندین خطبه خواند. او مردی بلیغ و سخنور بود. متن سخنرانیهای او را طبری و دیگران آورده‌اند[۳]. مدت اقامت ابو حمزه در مدینه را سه ماه ذکر کرده‌اند و گفته شده که در این واقعه هفتصد تن از مردم مدینه کشته شدند[۴]. ابو حمزه با مردم مدینه وداع کرد و گفت: ای مردم! ما به سوی مروان می‌رویم؛ اگر بر او پیروز شدیم عدل را برقرار خواهیم ساخت و سنّت پیامبر را اجرا خواهیم کرد. آنگاه ابو حمزه با سپاه خود به طرف شام حرکت کرد[۵]. از آن طرف، مروان چهار هزار سپاهی را به فرماندهی ابن عطیه سعدی برای جنگ با خوارج آماده کرد و به آنها دستور داد که پس از جنگ با خوارج به طرف یمن بروند و با عبدالله بن یحیی طالب الحق بجنگند.

ابن عطیه با سپاه خود حرکت نمود و در وادی القری با ابو حمزه و یارانش روبرو شد و با آنها جنگید و شکستشان داد و بسیاری از ایشان را کشت که از جملۀ آنها ابو حمزه و بشکست نحوی بود که این دومی کاتب خوارج بود و در مدینه زندگی می‌کرد و چون ابو حمزه به مدینه آمد به او ملحق شد. به روایت مسعودی، ابو حمزه در وادی القری کشته نشد بلکه به مکه گریخت و در آنجا کشته شد[۶]. به‌هرحال، ابن عطیه پس از پیروزی بر ابو حمزه و کشتن افراد او اندک‌زمانی در مدینه درنگ کرد، سپس به مکه رفت و از آنجا با سپاه خود برای جنگ با عبدالله بن یحیی طالب الحق به سوی یمن شتافت. طالب الحق خبر آمدن سپاه ابن عطیه را شنید و از صنعا خارج شد و با یاران خود به استقبال ابن عطیه رفت. دو سپاه درگیر شدند و این بار نیز ابن عطیه پیروز گردید و سپاه خوارج شکست خورد و طالب الحق کشته شد و سر او را نزد مروان بردند[۷]. مسعودی می‌گوید که جنگ میان ابن عطیه و طالب الحق در ناحیۀ طائف و ارض جرش اتفاق افتاد و پس از کشته شدن طالب الحق و بسیاری از یاران او، باقیماندۀ سپاهش به حضرموت گریختند و تاکنون که سال سیصد و سی و دو می‌باشد اکثریت اهالی حضرموت خوارج اباضی و همعقیده با خوارج عمان هستند[۸].

این بود خلاصه‌ای از قیامهای خوارج در زمان بنی امیه. به‌طوریکه دیدیم این قیامها با اینکه از سوی فرقه‌های مختلف خوارج انجام می‌شد، از لحاظ تاکتیکهایی که اعمال می‌کردند به یکدیگر شباهت داشت و سرنوشت آنها نیز مشابه هم بود. در زمان بنی عباس نیز قیامهای پراکنده‌ای از سوی خوارج به وقوع پیوست که چندان مهم نبود. اینک ما به چند مورد از آنها اشاره می‌کنیم.[۹]

منابع

پانویس

  1. ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۲۹۷
  2. تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۱۸
  3. تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۲۹
  4. تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۳۰
  5. ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۳۱۵
  6. مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۲۴۲
  7. تاریخ طبری، ج ۴، ص۳۳۱
  8. مسعودی: مروج الذهب، ج ۳، ص۲۴۲
  9. جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۱۲۰.