قطری بن فجاءه
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
مقدمه
با کشته شدن زبیر بن ماحوز در کنار دروازۀ اصفهان و شکست فاحش سپاه خوارج آنها خواستند عبیدة بن هلال یشکری را به فرماندهی خود انتخاب کنند تا به سپاه شکستخورده سروسامان بدهد، اما عبیده که یکی از زعمای خوارج بود از قبول فرماندهی امتناع ورزید و گفت من کسی را که بهتر از من است به شما معرفی میکنم: بر شما باد قطری ابن فجائه. ازارقه با قطری بن فجائۀ مازنی بیعت کردند و این در سال هفتاد و یک بود. قطری، هم از لحاظ جنگجویی امتیاز داشت و در جنگهای بسیاری شرکت کرده بود و هم از لحاظ خطابه و استفاده از شعر جایگاه بالایی در میان خوارج داشت. همچنین او با اینکه از ازارقه بود ولی نسبت به دیگر رهبران ازرقی موضع معتدلی داشت و همین امر سبب شد که خوارج دور او جمع شوند. او با عطیة بن اسود حنفی و ابو فدیک خارجی همکاری میکرد. یکی از خصوصیات قطری این بود که او برخلاف اسلاف خود، که به ظاهر تعصبات قبیلگی نداشتند، به قبیلۀ خود بنی تمیم اظهار علاقه میکرد و این در شعرهای او هم منعکس است. قطری حتی در یکی از جنگها بر کشته شدن یکی از اشراف بنی تمیم که به دست خوارج کشته شده بود گریست و از سوی یاران خود مورد سؤال قرار گرفت[۱].بههرحال، قطری با سپاه خود از اطراف اصفهان عقبنشینی کرد.
یارانش به او گفتند که به فارس برویم. او گفت عمر بن معمر در آنجاست و خوب است که ما به اهواز برویم و اگر مصعب از بصره خارج شد وارد بصره شویم. این بود که سپاه ازرقی دوباره به سوی اهواز حرکت کرد و مجددا خطر خوارج شهر بصره را تهدید نمود. مردم بصره از مصعب خواستند برای رویارویی با خوارج از مهلب بن ابی صفره که تجربیات بسیاری در جنگ با خوارج داشت و با تکنیکهای آنان بخوبی آشنا بود دعوت کند، و او نیز همین کار را کرد و مهلب که در آن زمان حاکم موصل و جزیره بود این دعوت را پذیرفت و به جنگ خوارج رفت[۲]. هنگامی که قطری متوجه شد مهلب برای جنگ با آنان آماده شده است اهواز را ترک کرد و با سپاه خود به سوی کرمان رفت تا با آمادگی بیشتری برگردد. او مدتی در کرمان که پایگاه خوارج در آن زمان بود اقامت نمود و از نظر نیرو و تعداد نفرات و هم از نظر مالی قدرت و قوت بیشتری پیدا کرد و مجددا به اهواز بازگشت. مهلب با سپاه خود برای مقابله با ازارقه حرکت کرد و در سمولاف به همدیگر رسیدند و هشت ماه این دو سپاه با هم درگیر بودند و شدیدترین جنگی که تا آن زمان مردم دیده بودند در آنجا اتفاق افتاد.
در این زمان جنگ دیگری در میان مسلمانان جریان داشت و آن جنگ عبدالملک بن مروان اموی با ابن زبیر بود که به پیروزی عبدالملک انجامید و بنی امیه بر عراق مسلط شدند، ولی این حادثه تغییری در مسألۀ جنگ با خوارج نداد و بنی امیه نیز برای دفع آنها از بصره و اطراف آن تلاش میکردند. پس از تسلط بنی امیه بر عراق خالد بن عبدالله والی بصره شد و مهلب را عزل کرد و خود رهبری جنگ با ازارقه را به دست گرفت، اما او از طرف عبدالملک بن مروان دستور داشت که در جنگ با خوارج از مشورتها و راهنماییهای مهلب استفاده کند. نخستین درگیری میان خالد و قطری در کربج واقع شد و خالد با مشورت مهلب از آنجا به منطقهای در میان شوش و جندیشاپور رفت تا تدارکات لازم را برای سپاه خود تأمین کند. مهلب از او خواسته بود که دور لشکرگاه، خندق بکند و حصاری درست کند، اما خالد به این پیشنهاد مهلب عمل نکرد. قطری که در شهر تیری اقامت کرده و آنجا را مرکز خود قرار داده بود به طور ناگهانی به لشکرگاه خالد حمله کرد. سپاه خوارج در این حمله کشتیهای خالد را آتش زدند و نفرات او را کشتند و مرکبهایشان را از بین بردند و لشکرگاه خالد را به تصرف خود درآوردند. در این هنگام مهلب پسر خود را با صد و یا پانصد تن به کمک خالد فرستاد و نیروهای دیگری هم به او ملحق شدند و توانستند سپاه ازرقی را از لشکرگاه خالد برانند[۳].
این واقعه بیلیاقتی خالد را روشن ساخت و اگر اقدام فوری مهلب نبود شکست قاطعی نصیب سپاه بصره شده بود. خوارج بار دیگر سمت کرمان را در پیش گرفتند و خالد نیز به بصره بازگشت. ازارقه حدود پنج ماه در کرمان ماندند و در این مدت تجدید نیرو کردند، سپس به فارس آمدند و در منطقۀ دارابجرد اردو زدند. در این هنگام خالد برادر خود عبدالعزیز را مأمور جنگ با قطری کرد. البته مردم علاقه داشتند که مهلب عهدهدار این کار بشود، ولی خالد میخواست شخصیت مهلب را بشکند و به اهل بصره ثابت کند که نیازی به مهلب نیست. عبدالعزیز با سی هزار تن از سپاهیان عراق به راه افتاد و به سرعت به منطقۀ دارابجرد رسید. قطری نهصد تن از سپاهیان خود را به فرماندهی صالح بن مخراق برای مقابله با سپاه عبدالعزیز فرستاد و سپاه اصلی خود را در بالای تپهای مستقر نمود. در درگیری نخست، سپاه نهصد نفری خوارج شکست خوردند و عبدالعزیز بدون توجه به آمادگیهای سپاه خود، خوارج را دنبال کرد. در این زمان سپاه اصلی ازارقه که هفت هزار تن بودند بر سر آنها ریختند و جنگ سختی درگرفت و نتیجۀ آن شکست قطعی سپاه بصره بود. عبدالعزیز فرار کرد و بسیاری از سران سپاه او کشته شدند و ازارقه لشکرگاه آنها را تصرف کردند و عدهای را به اسارت گرفتند و آنها را در غاری وارد کردند و در غار را بستند تا همگی کشته شدند. این پیروزی مهم برای خوارج در منطقۀ دارابجرد نتایج مهمتری به بار آورد و باعث شد که قطری و سپاه او برای چندمین بار به اهواز بروند و بصره مورد تهدید قرار گیرد[۴].
پس از این حوادث، عبدالملک، خالد را از حکومت بصره عزل کرد و به جای او بشر بن مروان را والی بصره نمود و از او خواست که برای جنگ با ازارقه مهلب را انتخاب کند؛ زیرا که او تجربیات بسیاری در این منطقه دارد. بشر این مسأله را با مهلب در میان گذاشت و از او خواست که جنگ با خوارج را به عهده بگیرد. مهلب این پیشنهاد را پذیرفت و مشغول آماده کردن سپاه شد. البته در باطن، بشر نظر خوبی با مهلب نداشت و در مقابل او کارشکنی میکرد، اما مهلب به هر صورتی که بود سپاه خود را آماده ساخت و به سوی اهواز حرکت کرد. سپاه دیگری هم از کوفه برای جنگ با خوارج آمده بود. مهلب توانست ازارقه را از اهواز براند و آنها به رامهرمز عقبنشینی کردند. ولی هنوز جنگ مهمی صورت نگرفته بود که بشر بن مروان حاکم بصره درگذشت و عدهای از افراد سپاه مهلب او را رها کردند و به خانههای خود در کوفه و بصره بازگشتند. تنها حدود ده هزار تن که بیشتر آنها از قبیلۀ ازد بودند با مهلب ماندند. موقعیت تضعیفشدۀ مهلب و مرگ حاکم بصره زمینه را برای پیروزیهای بیشتر خوارج آماده ساخت. این بود که قطری بن فجائه تصمیم گرفت بصره را تصرف کند، اما بعضی از سران سپاه او مخالفت کردند و گفتند نباید نیروی مهلب را دستکم گرفت. قطری به ناچار سخن آنها را قبول کرد، ولی به آنها گفت: اگر نبود که مشورت کردن خیر و برکت دارد با شما مشورت نمیکردم اما، بههرحال، به شما میگویم که اگر اکنون مهلب را رها کنید فردا پشیمان خواهید شد.
پس از مرگ بشر بن مروان، عبدالملک برای حکومت کوفه حجاج بن یوسف را انتخاب کرد و علاوه بر کوفه حکومت بصره را هم به او داد. از جمله کارهای فوری حجاج این بود که مهلب را با اختیارات بیشتر مأمور دفع ازارقه کرد و نیروهای بسیاری را در اختیار او گذاشت و ابن مخنف را هم از سوی دیگر با سپاه کوفه روانۀ جنگ با خوارج ازرقی کرد. در منطقۀ کازرون جنگ درگرفت و ابن مخنف کشته شد و عتاب بن ورقاء فرمانده سپاه کوفه گردید. ناهماهنگی دو سپاه بصره و کوفه که از دو فرمانده دستور میگرفتند مشکلات زیادی به وجود آورده بود تا اینکه حجاج فرماندهی سپاه کوفه را هم به مهلب واگذار کرد و او با اختیارات بیشتر دستبهکار شد. پس از آمدن حجاج، جنگ مهلب با ازارقه حدود سه سال طول کشید. صحنۀ نبرد در دو سال شهرهای فارس و در یک سال اخیر شهرهای کرمان بود و نبرد بدون وقفه ادامه داشت. مهلب تمام شهرهای فارس را از ازارقه پاکسازی کرد و آنان به جیرفت کرمان عقبنشینی کردند. این عقبنشینی با کشتار و خرابی شهرها توأم بود. مثلا آنها شهر اصطخر را ویران کردند به این بهانه که اخبار آنها را به مهلب گزارش دادهاند و شهر فسا را هم میخواستند ویران کنند که یکی از ثروتمندان آنجا شهر را در مقابل پرداخت صد هزار درهم خرید و آنها فسا را ویران نکردند[۵].
مهلب ازارقه را تعقیب نمود و در جیرفت کرمان با آنها درگیر شد و جنگ سختی درگرفت. این جنگ هجده ماه طول کشید[۶] تا اینکه میان خود خوارج اختلاف افتاد و علت، این بود که مردی از عمّال قطری به نام مقطر یکی از خوارج را کشت. خوارج از قطری خواستند که قصاص کند، ولی او این کار را نکرد و گفت مقطر خطا در تأویل کرده و نباید او را کشت و این باعث اختلاف آنان شد. ابن اثیر، علاوه بر این جریان، دو مورد دیگر هم نقل میکند که در آن، سپاه خوارج به قطری اعتراض کردند و همین باعث انشعاب میان آنان گردید[۷]. اما به نظر میرسد که این موارد بهانههایی بیش نبود بلکه سپاه خوارج از هرطرف در مضیقه بودند و طولانی شدن جنگ، آن هم جنگ بیحاصل، آنها را کمحوصله و عصبانی و ناراضی کرده بود. بههرحال، انشعاب در میان خوارج ازرقی، باقیماندۀ نیروی آنها را درهم شکست. بسیاری از آنها قطری بن فجائه را عزل کردند و با عبد ربۀ کبیر بیعت نمودند و عدۀ کمی نسبت به قطری وفادار ماندند و گروهی هم با عبد ربۀ صغیر بیعت کردند. این اختلاف باعث جنگ درونگروهی میان خوارج گردید. آنها حدود یک ماه با یکدیگر جنگیدند و مهلب کاری به کار آنها نداشت و خبر ایجاد تفرقه میان خوارج را به حجاج نوشت و حجاج در پاسخ دستور داد که به آنها حمله کند. ولی مهلب پیشنهاد حجاج را نپذیرفت و به او نوشت مادام که آنها همدیگر را میکشند ما نباید کاری به کار آنها داشته باشیم.
پس از یک ماه جنگ میان خوارج، قطری با پیروان و یاران خود منطقه را به سوی طبرستان ترک کرد و بقیه تحت فرماندهی عبد ربۀ کبیر قرار گرفتند. در این هنگام مهلب حملۀ سختی انجام داد و پس از جنگی شدید، همۀ خوارج جز تنی چند از آنها کشته شدند و آنها هم به اسارت درآمدند. به روایت ابن اثیر پس از رفتن قطری به طبرستان جنگ سختی میان سپاه مهلب و سپاه عبد ربۀ کبیر درگرفت و خوارج در محاصره قرار گرفتند و در چهار فرسخی جیرفت عبد ربه به اصحاب خود گفت: مردم! قطری برای حفظ جانش فرار کرد، شما جانهای خود را به خداوند هبه کنید. خوارج به جنگ با مهلب بازگشتند و بیباکانه حمله میکردند و جنگ آنچنان سخت بود که خوارج مرکبهای خود را کشتند و پیاده حمله میکردند تا کشته شوند تا جایی که مهلب میگفت: تاکنون چنین وضعی برای من پیش نیامده بود. و بالاخره همۀ آنها کشته شدند که از جملۀ آنها عبد ربۀ کبیر بود و شمار کشتهها به چهار هزار رسید[۸]. و بدینسان شوکت و قدرت خوارج ازرقی به دست مهلب شکسته شد.
یکی از شعرا به نام کعب الاشقری جریان جنگهای طولانی مهلب با ازارقه را در یک قصیدۀ طولانی که به ۸۸ بیت میرسد سروده که تمام قصیده را طبری آورده است[۹]. و اما قطری بن فجائه که به طبرستان رفته بود به وسیلۀ سپاهی که حجاج تحت فرماندهی سفیان بن ابرد به تعقیب او فرستاد به دام افتاد و یارانش کشته شدند و خود او نیز در درهای از درههای طبرستان به هلاکت رسید. سرهایشان را به بصره نزد حجاج بردند و بدینگونه خوارج ازرقی بکلی نابود شدند[۱۰].[۱۱]
او فرماندهی سپاه خوارج ازرقی را پس از کشته شدن زبیر بن علی بن ماحوز به عهده گرفت. قطری مردی جنگجو و آشنا به فنون رزم و درعینحال سخنور و شاعر بود. در زمان او فرقۀ ازارقه به اوج قدرت رسیدند و جنگهای بسیاری با سپاه خلیفه کردند. مهلب بن ابی صفره فرمانده لایق و شجاع سپاه بصره در جنگو گریزهای متعددی که داشت توانست قدرت او را بشکند و سرانجام میان سپاه ازرقی و قطری اختلاف افتاد و بسیاری از آنها قطری را عزل و با عبد ربۀ کبیر بیعت کردند.
قطری با نیروهای وفادار به طبرستان رفت و در آنجا کشته شد. سر او را از تنش جدا کردند و نزد حجاج آوردند. قطری بیست سال با حجاج جنگ کرد و سرانجام سفیان بن ابرد او را شکست داد[۱۲]. گفته شده است که وقتی قطری کشته شد پانزده زن زیباروی که همواره با او در حرکت بودند دستگیر شدند[۱۳].[۱۴]
منابع
پانویس
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۱۴
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۱۰۰
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۱۸
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۲۱
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۱۴۸
- ↑ پطروشفسکی: اسلام در ایران، ص۶۲
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۶۴. این اختلاف در محلی به نام «مشیز» در کرمان اتفاق افتاد (وزیری: تاریخ کرمان، ص۲۲۶)
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۴، ص۶۵؛ ابن اعثم کوفی: الفتوح، ج ۷، ص۵۶
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۶۰۳
- ↑ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۶۹؛ دینوری: الاخبار الطوال، ص۲۸۰. گفته شده است که سرهای ازارقه را از بصره به شام فرستادند و آنها را جلوی در مسجد آویختند. مردم گروهگروه به تماشا میآمدند و آن سرها مدتها آنجا بود (تهذیب تاریخ دمشق، ج ۶، ص۴۲۰)
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۹۶-۱۰۳.
- ↑ شریف سلیم: ملخص تاریخ الخوارج، ص۱۰۲
- ↑ ابن قتیبه: المعارف، ص۲۳۳
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۲۳۱.