مرحله دعوت علنی [[مردم]] به [[دین اسلام]] از سختترین و دشوارترین مراحل [[دعوت الهی]] [[پیامبر]] {{صل}} به شمار میآید. [[رسول خدا]] {{صل}}، با پشت سر گذاشتن [[تبلیغ]] پنهانی و فراهم آوردن زمینههای [[دعوت علنی]]، آشکارا به [[تبلیغ]] [[دین اسلام]]، [[همت]] گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختیهای بسیاری به [[جان]] خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و [[استوار]] به راهش، ادامه داد تا اینکه [[دین]] آسمانیاش رفتهرفته همه جا را فرا گرفت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳.</ref>.
== آغاز [[دعوت علنی]] ==
[[فرستاده خدا]] {{صل}} در مرحله اول با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> به [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] خود پرداخت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.</ref>. این کار بسیار دشوار بود؛ چرا که سران [[قریش]] به آسانی حاضر نمیشدند، [[دست]] از [[بتپرستی]] بردارند و به [[نبوت]] [[حضرت]] {{صل}} [[اقرار]] کنند. [[پیامبر]] {{صل}} به [[علی]] {{ع}} [[دستور]] داد تا غذایی فراهم آورد و بزرگان [[بنیهاشم]] و [[بنی عبدالمطلب]] را [[دعوت]] کند. [[حضرت]] در این جلسه امر پروردگارش را درباره [[انذار]] [[خویشان]] خود اعلام کرد و به آنان فرمود: "هر که با من [[بیعت]] کند [[برادر]]، [[وصی]] و [[وزیر]] من خواهد بود"؛ اما جز [[علی]] {{ع}} کسی به خواسته [[حضرت]]، جواب مثبت نداد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.</ref>.
بعد از آنکه [[پیامبر]] {{صل}} نزدیکانش را [[انذار]] کرد، [[امر]] [[نبوت]] [[حضرت]]، بیش از پیش در [[مکه]] منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از [[نزول]] این [[آیه شریفه]] و [[انذار]] [[نزدیکان]]، [[پیامبر]] {{صل}} بر بالای [[کوه صفا]] ایستاد و فریاد برآورد: {{متن حدیث|يَا صَبَاحَاهْ}}<ref>اعراب زمانی که میخواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده میکردند.</ref> (خبر مهم). [[قریشیان]] در اطراف [[حضرت]] جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، [[دشمنی]] به شما حمله میکند، مرا [[تصدیق]] میکنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.</ref>. سپس ادامه داد: "ای [[مردم]]! [[رهبر]] و [[پیشوا]]، به اهلش [[دروغ]] نمیگوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف [[خدا]] به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام [[مردم]] فرستاده شدهام. به [[خدا]] قسم که شما خواهید مرد چنان که میخوابید، بعد از [[مرگ]] برانگیخته خواهید شد چنان که از [[خواب]] بیدار میشوید، [[محاسبه]] میشوید چنان که عمل میکنید. در مقابل [[کارهای نیک]] [[پاداش]] و در مقابل کارهای [[زشت]] [[عذاب]] داده میشوید. [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] است و شما اولین کسانی هستید که [[انذار]] شدهاید"<ref>ابنشهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.</ref>.
بعد از [[گذشت]] مدتی، با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> [[رسول خاتم]] {{صل}}، مرحلهای دیگر از [[دعوت علنی]] را آغاز کرد.
با آشکار شدن [[دعوت الهی]]، تمام [[مردم]] درباره [[دعوت]] آن [[حضرت]] صحبت میکردند و این امر بر کسی از [[اهل مکه]] مخفی نمانده بود؛ حتی [[اخبار]] آن به بیرون [[مکه]] نیز سرایت کرده بود<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.</ref>. با این حال در ابتدا با مخالفتهای چندانی از سوی [[قریش]] روبه رو شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.</ref>.
[[ابناسحاق]] [[نقل]] میکند: "هنگامی که [[رسول خدا]] {{صل}} [[امر الهی]] را آشکار و [[مردم]] را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه [[بتپرستی]] را [[عیب]] دانست [و نیاکانشان را [[مذمت]] کرد و خبر داد که آنان در [[آتش]] هستند]. [[مشرکان]]، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با او برخاستند".
[[دلیل]] [[آشفتگی]] و [[اعتراض]] [[مردم]] [[مکه]]، فهمیدن معنای [[حقیقی]] [[ایمان]] بود؛ چیزی که جز با نفی همه [[خدایان دروغین]] و [[ایمان]] به [[پروردگار]] [[قادر]] و بیهمتا به دست نمیآید. [[ایمان به خدا]]، آن [[سیادت]] و بزرگی حاصل به شیوه [[آیین]] [[جاهلی]] نفی میکرد؛ یعنی سلب تمام اختیارات [[جاهلی]] و [[پذیرش]] [[فرمانبرداری]] کامل از [[خدا]] و رسولش؛ از این رو با تمام توان، به اذیت و [[آزار]] ایشان و دیگر [[مسلمانان]] پرداختند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.</ref>. [[حضرت]] نیز با وجود همه این مخالفتها به [[نرمی]] و [[مدارا]] [[مردم]] را به [[دین اسلام]] [[دعوت]] میکرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.</ref>
== رفتن [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] ==
بزرگان [[قریش]]، چون دیدند که [[پیامبر]] {{صل}} از [[دعوت]] خویش دست بر نمیدارد، ابتدا نزد [[ابوطالب]] رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمتآمیز مسئله، با [[ابوطالب]] به [[گفتگو]] پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.</ref>. آنان گفتند: "ای [[ابوطالب]]! برادرزادهات، به [[خدایان]] ما [[ناسزا]] میگوید، بر [[دین]] ماعیب میگیرد، عقلهایمان را سبک میشمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] میداند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. [[ابوطالب]] در پایان این [[دیدار]]، با [[خوشرویی]] و [[ملاطفت]]، آنها را [[راضی]] و سپس روانه کرد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>.
[[خاتم انبیا]] {{صل}} همچنان به [[تبلیغ]] و انجام [[رسالت]] خویش مشغول بود تا اینکه بار دیگر رفتهرفته [[مخالفت]] [[قریش]] با آن [[حضرت]]، بالا گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.</ref>. سران [[قریش]] راهی نیافتند جز آنکه دوباره نزد [[ابوطالب]] بروند و با او [[گفتگو]] کنند. این بار آنها با شدّت بیشتری از او خواستند تا [[مانع]] فعالیتهای [[حضرت]] شود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>؛ حتی سعی کردند به وسیله [[مال]]، املاک و... [[حضرت]] را به [[طمع]] نیندازند و ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>؛ اما [[حضرت]] در جواب گروه [[قریش]] فرمود: "به [[خدا]] قسم! اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، از [[دعوت]] خویش دست برنمیدارم و از پای نخواهم نشست تا [[خدا]] [[دین]] مرا رواج دهد یا [[جان]] بر سر آن گذارم"<ref>ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>.
جواب [[پیامبر]] {{صل}} سران [[کفر]] را از پذیرفته شدن هرگونه پیشنهادی [[مأیوس]] کرد. از این زمان به بعد، [[قریش]] که در تمام برخوردهای خود تا حدودی [[احترام]] [[پیغمبر]] {{صل}} را [[حفظ]] میکرد و [[متانت]] خود را از دست نداده بود، [[تصمیم]] گرفت به هر قیمتی که شده از [[نفوذ]] [[آیین]] او جلوگیری کند. پس در [[مخالفت]] با [[رسول خدا]] {{صل}} همقسم شدند و [[تصمیم]] گرفتند که [[فرزندان]] و افراد [[قبیله]] خویش را از [[مسلمانی]] برگردانند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.</ref>. آنان [[قبایل]] خود را ملزم به جستجو کردند تا تازه [[مسلمانان]] را بیازارند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. [[قریشیان]] عدهای [[جاهل]]، [[نادان]] و اوباش را تحریک کرده بودند تا در صدد [[تکذیب]] و [[آزار پیامبر]] {{صل}} برآیند و خود نیز او را به [[شاعری]]، [[جادوگری]] و دیوانگی متهم ساختند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. کار بر [[رسول اکرم]] {{صل}} و کسانی که [[ایمان]] آورده بودند سخت شد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.</ref>. [[مشرکان]] چون [[قادر]] نبودند مسلمانانی را که از [[حمایت]] [[عشیره]] خود برخوردار هستند، اذیت کنند به سختترین وجه، ضعیفترها را [[آزار]] میدادند<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.</ref>؛ مثلاً برخی را میزدند، گروهی را گرسنه نگه میداشتند و جمعی را برهنه بر روی ریگهای داغ و تفتیده [[مکه]] میخواباندند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.</ref>.
[[قریشیان]] که با [[تمسخر]]، [[آزار]] و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار [[حضرت]] جلوگیری کنند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.</ref>، با [[مرگ ابوطالب]] به این شکنجهها شدت بخشیدند تا حدی که عدهای از [[مسلمانان]] مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند. [[حضرت]] نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.</ref>.
== مسخرهکنندگان حضرت ==
به [[نقلی]] پنج نفر از [[قریشیان]]، به نامهای [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[اسود بن مطلب]] و [[حارث بن طلاطله ثقفی]]، بیش از همه، [[پیامبر]] {{صل}} را مسخره میکردند <ref>شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.</ref>. به [[نقلی]] دیگر، مسخرهکنندگان [[پیامبر]] {{صل}} هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.</ref>.
گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این [[دشمنان]] به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروههای [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] میشوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]] {{صل}} را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]] {{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>.
[[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]] {{صل}} به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] میرفت و فریاد میزد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>
== مظلومیت پیامبر {{صل}} در اعلام [[دعوت علنی]] ==
== مظلومیت پیامبر {{صل}} در اعلام [[دعوت علنی]] ==
پیامبر (ص) سه سال در مکهرسالت خود را پوشیده داشت، سپس خداوند او را امر کرد تا رسالت خود را آشکار کند. با نزول آیه﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾[۱] دوره دعوت علنی آغاز گردید. عبیدالله بن علی حلبی گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: رسول خدا (ص) بعد از آنکه وحی بر او نازل شد سیزده سال درنگ کرد که سه سال آن را مخفی و خائف بود و ظاهر نمیشد تا آنکه خدای تعالیفرمان داد که رسالتش را آشکار کند و در این هنگام دعوت را اظهار کرد[۲].
روزی در ابطح ایستاد و گفت: انی رسول الله، أدعوکم الی عباده الله وحده و ترک عبادة الاصنام التی لا تنفع و لا تضر و لا تخلق و لا ترزق و لا تحیی و لا تمیت همانا من فرستاده خدایم، شما را دعوت میکنم به پرستش خدای واحد و رها کردن پرستش بتهایی که سود نمیدهند و زیانی ندارند و نمیآفرینند و روزی نمیدهند و زنده نمیکنند و نمیمیرانند.
پس قریش او را مسخره کردند و آزار دادند و به ابیطالب گفتند: راستی که برادرزادهات خدایان ما را بد گفته و خردهای ما را سبک شمرده و گذشتگان ما را گمراه دانسته است، رواست که از این کارها بگذرد و در مالهای ما آنچه بخواهد انجام دهد؟ پس رسول خدا گفت: ان الله لم یبعثنی لجمع الدنیا و الرغبه فیها و انما بعثنی لا بلغ عنه و ادل علیه همانا خدا مرا برای فراهم ساختن دنیا و دل بستن بدان نفرستاده است، بلکه مرا مبعوث کرده تا پیام او را برسانم و به او دلالت و هدایت کنم.
پس به سختترین وجهی به آزار پیامبر (ص) پرداختند و آزاردهندگان او گروهی بودند از جمله: ابولهب و حکم بن عاص و عقبه بن ابی معیط و عدی بن حمراء ثقفی و عمرو ابن طلاطله خزاعی، اما آزار ابولهب از همه بیشتر بود.
بعضی روایت کردهاند که رسول خدا در بازار عکاظ به پا خاست در حالی که جبه سرخی بر تن داشت و گفت: «ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا و تنجحوا» ای مردم بگویید ﴿لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ﴾ تا رستگار و پیروز گردید. ناگهان مردی به دنبال او دیده شد که دو گیسوی بافته داشت و روی او به رنگ طلا بود و میگفت: ای مردم این جوانبرادر زاده من و بسیار دروغگو است پس از او برحذر باشید. گفتم این مرد کیست؟ گفتند: این جوانمحمد بن عبدالله و این مردابولهب بن عبدالمطلب عموی او است.
علی (ع) فرمود: وقتی آیه﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۴] نازل شد پیامبر (ص) به من فرمود: یا علیخداوند مرا امر کرده که خویشان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسانم و من میدانستم که اگر اینکار را بکنم از ایشان جز کراهت نمیبینم، این را در دل خود نگاه داشتم تا آنکه جبرئیل آمد و گفت: یا محمد اگر آنچه را که به آن مأموری نکنی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد. یا علی! مقدار یک صاع طعام آماده کن و ران گوسفندی بر آن بگذار و کاسهای چوبین پر از شیر یا دوغ فراهم کن و اولادعبدالمطلب را دعوت کن تا با ایشان سخن گویم و تبلیغ رسالت خود کنم، من به فرموده پیامبر (ص) عمل کردم و ایشان را دعوت کردم و در آن روز چهل نفر بودند و عموهای آن حضرت مثل ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب در میان ایشان به چشم میخورد وقتی جمع شدند، حضرت طعام خواست، طعام حاضر کردم، اول خود قطعهای از گوشت را گرفته با دندان خود پاره پاره کرد و بر اطراف ظرف گذاشت و فرمود: ﴿بِسْمِ اللَّهِ﴾ بخورید! ایشان همه خوردند تا سیر شدند و من آنچه حاضر کرده بودم طعام یک مرد از ایشان بود ولی همه سیر شدند.
پس ظرف شیر را حاضر ساختم و همه از آن آشامیدند تا سیر شدند. پس پیامبر (ص) خواست سخن بگوید، ابولهب سبقت جسته گفت: امروز محمد عجبسحری به شما کرده. آن روز متفرق شدند و پیامبر (ص) سخن نگفت، فردای آن روز پیامبر (ص) مراطلبید و فرمود یا علی: روز گذشته ابولهبسبقت در کلام کرده مرا نگذاشت سخن گویم و سخنان من همچنان ناگفته ماند، مثل روز گذشته طعام و شربتی مهیا کن و ایشان را دعوت کن.
من تدارک دیدم بعد از اطعامحضرت فرمود: ای اولادعبدالمطلب، به خداسوگند که هیچ جوانی را به خاطر ندارم که برای قوم و قبیله خود بهتر از آنچه من به جهت شما آوردم آورده باشد و من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردم و پروردگارم مرا امر کرده که شما را به سوی او بخوانم، اکنون کدامیک از شما به من ایمان میآورد و مرا کمک میکند تا او برادر و وصی و وزیر و خلیفه من پس از من در میان شما باشد؟ علی (ع) گوید: همه ساکت ماندند و جواب نگفتند و روی خود از او باز گردانیدند[۵].
ولی کفار قریش کودکان و غلامان خود را بر او میگماشتند تا آزارش دهند و کار به آنجا کشید که شتری را در حزوره کشتند و رسول خدا به نماز ایستاده بود، یکی از معاندین غلام خود را امر کردند تا شکنبه و سرگین شتر را برداشت و بر میان دو شانه رسول خدا که در سجده بود، انداخت.
قریش وقتی دفاعابوطالب را از پیامبر دید نزد او آمدند و گفتند: از تو خواستاریم پیشنهاد عادلانه ما را بپذیری، عماره بن ولید بن مغیره، این جوانی را که از همه قریش خوشگلتر و خوش اندامتر است، بگیر و او را پسرت قرار ده و محمد را به ما تسلیم کن تا او را بکشیم. فرمود: با من از در انصاف سخن نگفتید، پسرم را به شما تسلیم کنم تا او را بکشید و پسر خود را به من میدهید که او را پرورش دهم؟[۶].[۷]